حکمت و حكایت حكایت ها ، سروده ها و سخنان کوتاه حکمت آمیز و قصه های شهر هرت آپدیت روزانه ××××××××× با جور و جمود و جهل باید جنگید تاپاک شودجهان از این هرسه پلید یا ریشه هر سه را بباید خشکاند یا سرخ به خون خویش باید غلتید (ش.مطهر) «یكی از كهن ترین و سنتی ترین روش های انسان برای انتقال معرفت به نسل های بعد، قصه ها و حكایات بوده است. قصه، ناب ترین و خالص ترین بخش ادبیات است؛ چرا كه ما را به دورانی پیش از پیدایش تفاسیر و تعابیر امروز مان می برد. قصه ها شادند، سرگرم كننده اند، نمایشی اند، اما فراتر از همه ، معرفت را به شكلی دلپذیر منتقل می كنند.» (پائولو كوئیلو) http://30arg.mihanblog.com 2017-10-20T08:05:30+01:00 text/html 2017-10-20T03:54:49+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر نکته ای باریک تر از مو http://30arg.mihanblog.com/post/3709 <p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> text/html 2017-10-19T12:28:43+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر پدر تو یکی رو درمی یارم... http://30arg.mihanblog.com/post/3708 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">پدر تو یکی رو درمی یارم... </span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;">برف سنگینی در حال باریدن بود، ناصرالدین شاه هوس درشکه سواری به سرش زد...</span><br><span style="font-size: medium;">. دستور داد اتاقک درشکه را برایش گرم و منقل و وافور شاهی را هم در آن مهیا سازند.</span><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;آنگاه در حالی که دو سوگلی اش در دو طرف او نشسته بودند، در اتاقک گرم و نرم درشکه، دستور حرکت داد، .کمی که از تماشای برف و بوران بیرون و احساس گرمای مطبوع داخل کابین سرخوش شد، هوس بذله گویی به سرش زد و برای آن که سوگلی هایش را بخنداند،</span><span style="font-size: medium;"> با صدای بلند به پیرمرد درشکه چی که از شدت سرما می لرزید، گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> درشکه چی ! به سرما بگو ناصرالدین شاه "تره هم واست خرد نمی کنه!" . </span></p><p><span style="font-size: medium;">درشکه چی بیچاره سکوت کرد... اندکی بعد ناصرالدین شاه دوباره سرخوشانه فریاد زد:</span><br><span style="font-size: medium;">درشکه چی! به سرما گفتی؟؟؟</span><br><span style="font-size: medium;">درشکه چی که از سردی هوا نای حرف زدن نداشت، پاسخ داد:&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;">بله قربان گفتم!!!</span><br><span style="font-size: medium;">-خب چی گفت؟؟؟&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;">گفت: با حضرت اجل همایونی کاری ندارم، اما پدر تو یکی رو درمی یارم...</span><br><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;♨️<strong> نتیجه:</strong> </span><br><span style="font-size: medium;">این حکایت دقیقا حکایت كسانى است که برای تحریم ها تره هم خرد نمی کنند و مشغول رجزخوانی و خط و نشان کشیدن برای قدرت های جهان هم هستند... و ملت زیر خط فقر، همان درشکه چی اند که باید تمام سختی های تحریم را تحمل کنند ...</span></p> text/html 2017-10-19T05:28:15+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر استبداد صغیر را نمی دانم، ولی از حرمسرای ناصری اطلاع دارم! http://30arg.mihanblog.com/post/3707 دکتر عبدالکریم سروش:<br><br><strong><span style="font-size: large;" data-mce-style="font-size: large;">استبداد صغیر را نمی دانم، ولی از حرمسرای ناصری اطلاع دارم!</span> </strong><br><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بسیاری از مردم به‌تقریب می‌دانند که سلجوقیان پس از غزنویان آمدند و خوارزمشاهیان پس از سلجوقیان، اما من دانشجویانی را دیده‌ام که&nbsp; نمی‌دانستند نهضت ملی نفت در زمان رضا شاه بود یا پسرش. </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ایرانیان، قطعه‌هایی از تاریخ را هزار بار شنیده‌اند و می‌دانند، اما تمایلی به شنیدن مهم‌ترین بخش‌‌های تاریخ معاصرشان ندارند. </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">نام تمام جنگ‌های صدر اسلام و مسیر کاروان عاشورا و نام بسیاری از خلفای عباسی و اموی را می‌دانند، ولی اگر از آنان بپرسند که استبداد صغیر مربوط به چه دوره‌ای است و چرا آن را «صغیر» می‌نامند، مات و مبهوت به پرسش‌گر نگاه می‌کنند.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;آیا در صد و بیست سال گذشته، یک ایرانی را می‌توانید پیدا کنید که یک بار برای میرزا یوسف‌خان مستشار الدوله اشک ریخته باشد؟ نه! چرا؟ چون ایرانی نمی‌داند او کیست. او کسی بود که با نوشتن «رسالۀ یوسفی» و «یک کلمه»، می‌خواست قانون را جایگزین سلطنت مطلقۀ ناصری کند و به همین جرم ماه‌ها در سیاه چال قجری، کتک خورد.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;شکنجه‌گر او موظف بود که او را با کتابش کتک بزند. آنقدر کتاب «یک کلمه» را بر سر میرزا یوسف کوبید که کور شد و در همان حال در گوشۀ زندان، در نهایت غربت و مظلومیت درگذشت.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این روضه‌های جانسوز در تاریخ ما کم نیست. کسی می‌داند محمدعلی شاه، روزنامه‌نگارانی همچون صوراسرافیل و ملک المتکلّمین را چرا و چگونه کشت؟ آن دو را همراه قاضی ارداقی، آنقدر در باغ شاه و در جلو چشم شاه، شکنجه کردند که وقتی مُردند، شکنجه‌گران خوشحال شدند؛ چون دیگر توان و نیرویی برای ادامۀ شکنجه نداشتند. </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">به گمان من عاشورای تاریخ معاصر ایران، دوم تیر است؛ روزی که بهترین فرزندان این سرزمین زیر سخت‌ترین شکنجه‌ها، کلمۀ مشروطه و عدالت‌خانه و آزادی را فریاد کشیدند. آن روز محمدعلی شاه فرو ریخت؛ چون باورش نمی‌شد که چند جوان فُکلی این همه بر سر مرام و عقیدۀ خود پایداری کنند.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ایرانیان از شیخ فضل الله نوری بیش از این نمی‌دانند که نام یکی از بزرگ‌راه‌های تهران است، و از جنس اختلافات او با روشنفکران و آخوند خراسانی(رهبر معنوی مشروطه) در بی‌خبری محض به سر می‌برند. ایرانی نمی‌تواند دربارۀ رژیم پهلوی که آن را برانداخت، بر پایۀ منابع و آگاهی‌های مستند، چند دقیقه سخن بگوید؛ اما از حرمسرای یزید و حیله‌های معاویه بی‌خبر نیست.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آیا جماعت ایرانی دربارۀ ستارخان و علت لشکرکشی او از تبریز به تهران، بیشتر می‌داند یا دربارۀ قیام مختار؟ چند ایرانی را می‌شناسید که نام تیمورتاش و علی‌اکبر داور را شنیده باشد؟ و چند ایرانی را می‌شناسید که نام خواجه نظام الملک طوسی را نشنیده‌ باشد؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">کسی که نمی‌داند علی‌اکبر داور کیست، نخواهد دانست که دادرسی در ایران چه مسیری را طی کرده است و ما در کجا توقف کردیم. کسی که زندگی تیمورتاش را نداند، از کجا بداند که رضاشاه چگونه پادشاهی بود و رژیم پهلوی چگونه شکل گرفت؟ کسی که دربارۀ حکمرانان کشورش در دورۀ معاصر، مهم‌ترین اطلاعات را نداشته باشد، چه درکی از «تحول» و «تغییر» و «آینده» دارد؟ </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چند ایرانی را می‌شناسید كه بداند چرا در مجلس پنجم مشروطه از پیشنهاد رضاخان، مبنی بر تغییر سلطنت قاجار به جمهوری، استقبال نشد؟ چرا بازدیدكنندگان از «خانۀ مشروطیت» در تبریز به اند ازۀ زائران یكی از امامزاده‌های كاشان نیست؟ </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آیا مردم ایران می‌دانند چرا انگلیسی‌ها رضاشاه را تبعید كردند؟ آیا كسی می‌داند چرا ناصرالدّین شاه مخالف تدریس جغرافیای بین الملل در دارالفنون بود؟ این دانستنی‌ها برای ما به اندازۀ باران برای باغ لازم است.</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مدرسه به معنای امروزین آن، به همت میرزا حسن رشدیه و کسانی همچون میرزا نصر الله ملک المتکلّمین در ایران پا به عرصۀ وجود گذاشت. پیش از او و هم‌فکرانش، فرزندان ایران در مکتب‌خانه‌ها «الف دو زَبَر اَن، دو زیر اِن، دو پیش اُن» می‌خواندند. او برای این که علوم جدید را جزء مواد درسی مدارس ایران کند، خون دلی خورد که شرح آن بگذار تا وقت دگر. قبر او در یکی از قبرستان ‌های قم است.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;نوروز امسال برای زیارت قبر او به آنجا رفتم. هر چه گشتم قبرش را نیافتم. هیچ کس هم نام او را نشنیده بود و نشانی قبرش را نمی‌دانست. در همان قبرستان، مردی عامی ولی صاحب کرامات دفن است. می‌گویند او بدون آن که سواد خواندن و نوشتن داشته باشد، آیات قرآن را در هر متنی که می‌دید، می‌شناخت. بر مزار او مقبره‌ای ساخته‌اند و مردم نیز گروه‌گروه به زیارتش می‌روند.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اگر آشنایی با تاریخ دور، سرمایۀ علمی است، آگاهی از تاریخ نزدیک، سرمایۀ ملی است. آلزایمر ملی، این سرمایۀ سرنوشت‌ساز را بر باد داده‌ است. کتاب‌های درسی و رسانه‌ها به‌ویژه‌ صداوسیما سهم بسیاری در گسترش این بیماری خطرناک داشته‌اند.</span> text/html 2017-10-19T01:59:23+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر نامه واقعی به خدا http://30arg.mihanblog.com/post/3706 <p><br><span style="font-size: medium;"> text/html 2017-10-18T02:47:54+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر گاو نذری که مقدس شد !! http://30arg.mihanblog.com/post/3704 <p><span style="font-size: medium;"></span><br><span style="font-size: medium;"> text/html 2017-10-17T06:15:37+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر پانزده ثروت واقعی http://30arg.mihanblog.com/post/3703 <p><br><br><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">پانزده ثروت واقعی</span></strong><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">1 نگرش مثبت</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">2 ارتباط موثر</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">3 ادب</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">4 یادگیری مادام العمر</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">5 انضباط شخصی</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">6 تندرستی واقعی</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">7 آرامش خاطر</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">8 خلّاقیّت</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">9 عشق ورزیدن به کار</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">10 داشتن برنامه و هدف</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">11 داشتن قلب و زبان شاکر</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">12 درک دیگران</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">13 استفاده موثّر از زمان</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">14 بخشندگی</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">15 اعتماد به نفس. </span></p><p><br>اندیشه های ناب<br> text/html 2017-10-16T03:42:15+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر رایانه ای که یارانه می داد http://30arg.mihanblog.com/post/3702 <p><br><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">رایانه ای که یارانه می داد </span></strong></p><p><br><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;">آیدین سیارسریع </span><br><br><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;">روزنامه ایران:</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بیست و هشتم شهریور سال نود و شش را در حالی شروع می کنیم که آقای حدادعادل مرد واژه های سخت و روزهای دشوار فرموده اند که:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> «احمدی نژاد رایانه ای است که نرم افزارش را نمی دانیم».&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> اولین سوالی که به ذهن متبادر میشه، اینه که اصولا چرا آدم عاقل باید به رایانه ای که نرم افزارش رو نمی دونه دست بزنه؟&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> حالا دست هم زد ... دیگه روشنش که نمی کنه.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> حالا روشن هم کرد ... دیگه اطلاعات خاص و عکس های خانوادگیش رو که باهاش باز نمی کنه.&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حالا عکس هم توش باز کرد ... دیگه سیوش که نمی کنه.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> از کامپیوتر تحت سیستم عامل داس انتظار سرفیس پروی 4 (surface pro) دارید، همین میشه دیگه. می زنه همه کامپیوترها رو ویروسی می کنه ،بعد زل می زنه تو دوربین و با خنده میگه:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> من اینجا یه نیوفولدر بدون اسم دارم، بگم توش چیه؟ بگم؟&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> بعضی موقع ها هم دلش میخواد یازده روز سیستم رو داون کنه، هنگ کنه بشینه تو خونه. از دست هیچکی هم کاری برنمیاد. حتی خود بیل گیتس رو آوردن، رفت تو اتاق چند ساعت مشغول شد، با حال زار اومد بیرون گفت متاسفم. هر چی ازش می پرسیدیم مشکلت چیه؟ می گفت من از شما می پرسم، مشکل شما چیه؟ بعدش هم در راستای مدیریت جهانی گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> کل مایکروسافت با کارمنداش چند؟&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> از وسط راه هم که در مورد «فن»هاش دچار اشتباه محاسباتی شد. فکر می کرد اگه کسی بگه بالای چشمت ابروئه «فن»هاش از کیس می ریزن بیرون همه بدخواه ها رو لای خودشون چرخ می کنن، ولی اینم نشد. رفت مادربرد ونزوئلا رو بغل کرد، کاری که اگه کامپیوترهای قبلی فریاد وا کارت گرافیکای دوستان بلند می شد، ولی باز اتفاقی نیفتاد. اصولگراها یه مدت خواستن یه چیزهایی روش نصب کنن، ولی دائم ارور می داد. اصلا چیزی روش نصب نمی شد، فقط عزل می شد. گهگاهی هم دلش می خواست یه فایل هایی رو به دلخواه دیلیت کنه.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> شب می خوابیدی صبح بیدار می شدی می دیدی فایل دکل نیست، فایل خاوری نیست، فایل «آن سبو» شیفت دیلیت شده و آن پیمانه ریخته تو یه درایو دیگه. ولی انصافا هاردش قوی بود. آخرش معلوم نشد چند ترابایت بود. هاردش نقطه قوتش بود اصلا. سیستمش جوری بود که خوب دانلود می کرد، ولی امان از آپلودش. آپلود که می کرد، یه مجلس رو به هم می ریخت. بمیرم براشون، این اصولگراها بندگان خدا هشت سال سعی کردن یه کسپراسکی ای، نود سی و دویی، مک آفی ای چیزی روش نصب کنن، ولی نمی شد. یادش بخیر ... رایانه ای بود که آخر سر از کارش در نیاوردیم. ...</span></p> text/html 2017-10-16T03:31:15+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر دانی که چرا دار مکافات شدیم؟ http://30arg.mihanblog.com/post/3701 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">دانی که چرا دار مکافات شدیم؟</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دیشب فرصتی دست داد فیلمی رابا نام پزشک مشاهده کنم ،پزشک اسم یک فیلم آلمانی است .</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">داستان فیلم مربوط به هزار سال پیش، سال 1021میلادی در قرون وسطی که اروپا در جهل و بیماری به سر می برد.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">فیلم قلب لندن را نشان می دهد که مردم با فقر، آلودگی و بیماری دست و پنجه نرم می کنند و تنازع بقاء در جریان است.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">هیچ کس از طبابت چیزی نمی داند.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">فقط سلمانی های دوره گرد (آرایشگران)، اندکی کارهای طبی درحد کشیدن دندان، جا انداختن استخوان و قطع انگشتان سیاه شده و میزان زیادی اوراد و خرافه به جای درمان به خورد مردم می دهند.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">سلمانی دوره گردی باگاری که در آن زندگی می کند‌ به محله ای در لندن آمده است.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مادری بیوه که سه فرزند کوچک دارد ، دچار حصبه می شود . </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بچه (جسی) به دنبال سلمانی «طبیب» می رود و او اصلا بر بالین مریض نمی آید و می گوید این درد درمان نمی شود.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مادر می میرد و کودک یتیم به همان سلمانی پناه می برد، چون گمان می‌کند از طبابت چیزی می داند.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چند سال بعد&nbsp; «سلمانی» دچار آب مروارید می شود و بینایی اش را از دست می دهد.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">جسی او را نزد یک کحّال یهودی می برد.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">کحّال او را عمل جراحی آب مروارید می کند و چشمانش شفا می یابد.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">جسی می پرسد: چنین طبابت شگفتی را چگونه و از کجا آموختی؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">کحّال می‌گوید: از بزرگ ترین دانشمند کره زمین !&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> جسی می گوید: هر طور که هست باید به افتخار شاگردی او نایل شوم.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">کجاست؟ نامش چیست؟ </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">کحّال می گوید: نامش«ابن سینا» ست و تو باید به اصفهان بروی.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">جسی با مصایب بی شمار و خطر کردن جان، خود را به اصفهان می رساند. </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آنجا با شهری مواجه می شود که بر خلاف لندن ، عظیم و مدرن است.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">برج و بارو دارد و ابوعلی سینا در یک مسجد بزرگ که رواق های فراخ دارد ، صبح ها طب درس می دهد.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">عصرها فلسفه و شب ها بر بام مسجد درس نجوم و هیات.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">جسی از این همه دانش و تمدن شگفت زده می شود.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">شاید مهم ترین صحنه فیلم آنجاست که بوعلی به جسی می گوید :&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> درباب عفونت گوش مقاله ای ارائه بده.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">جسی از مسؤول کتابخانه می پرسد :کتابی در باب عفونت گوش وجود دارد؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">او جواب می دهد: آن قفسه را ببین.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">وقتی جسی قفسه را باز می کند، می بیند پر از کتاب است.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">می گوید :کدام کتاب مربوط به عفونت گوش است؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مسئول کتابخانه می گوید: همه شان!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بیننده خود شاهد است زمانی که در قلب اروپا برای درمان بیماری ها به اوراد و جادو متوسل می شدند، در کتابخانه اصفهان یک قفسه کتاب فقط مربوط به عفونت گوش بوده است.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این تفاوت دانش در ایران و غرب یک هزار سال پیش از منظر یک فیلم صد در صد غربی است.....</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">هزار سال بعد ، اعلام شد که دو دانشگاه برتر ایران، شریف و تهران ، در رتبه حدود 600 رده‌ بندی دنیا جای گرفتند و جالب تر این است كه&nbsp; نظام آموزشی از کسب چنین رتبه ای ابراز شادمانی کرده است !!!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دانی که چرا دار مکافات شدیم؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ناکرده گنه، چنین مجازات شدیم؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">کشتیم خرد؛ دار زدیم دانش را،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در بند و اسیر صد خرافات شدیم... </span></p><p><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;">پایدار باشید مسعود میاحی</span></p> text/html 2017-10-15T04:02:58+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر خوشبختی http://30arg.mihanblog.com/post/3700 <p><strong><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">خوشبختی&nbsp;</span> </span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;">اگر خوشبختی را برای یک ساعت می خواهید، چرت بزنید.</span><br><span style="font-size: medium;">اگر خوشبختی را برای یک روز می خواهید، به پیک نیک بروید.</span><br><span style="font-size: medium;">اگر خوشبختی را برای یک هفته می خواهید، به تعطیلات بروید.</span><br><span style="font-size: medium;">اگر خوشبختی را برای یک ماه می خواهید، ازدواج کنید.</span><br><span style="font-size: medium;">اگر خوشبختی را برای یک سال می خواهید، ثروت به ارث ببرید.</span><br><span style="font-size: medium;">اگر خوشبختی را برای یک عمر می خواهید،</span><br><span style="font-size: medium;">یاد بگیرید کاری را که انجام می دهید دوست داشته باشید....</span><br><br> text/html 2017-10-15T02:35:45+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر زن پلنگی!! http://30arg.mihanblog.com/post/3699 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">زن پلنگی!!</span></strong>&nbsp;</p><p> ‌ ‌ ‌ ‌ &nbsp;<br><span style="font-size: medium;">بازرگانی زنی زیباروی به نام زهره داشت.</span><br><span style="font-size: medium;">روزی بازرگان عزم سفر کرد. بر تن زن لباسی سفید پوشاند و کاسه ای پر از رنگ نیل به غلام خود داد و گفت:</span><br><br><span style="font-size: medium;">هر وقت زن مرتکب کاری ناشایست یا خیانتی شد، بدون آن که بفهمد، یک انگشت را با نیل رنگی کن و بر لباس او بزن تا وقتی آمدم بدانم چقدر کار ناشایست انجام داده است و بعد به سفر رفت ...</span><br><br><span style="font-size: medium;">پس از مدتی بازرگان به غلام نامه نوشت که:</span><br><br><span style="font-size: medium;">کاری نکند زهره که ننگی باشد</span><br><span style="font-size: medium;">بر جامه او ز نیل رنگی باشد</span><br><br><span style="font-size: medium;">غلام هم در جواب نوشت:</span><br><br><span style="font-size: medium;">گر ز آمدن خواجه درنگی باشد</span><br><span style="font-size: medium;">چون باز آید زهره پلنگی باشد</span> </p><p><br>عبید_زاکانی<br> text/html 2017-10-14T06:32:06+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر نجیب ترین بانوی عریان !!! http://30arg.mihanblog.com/post/3698 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">نجیب ترین بانوی عریان !!! </span></strong></p><p><img class="irc_mi" style="margin-top: 91px;" src="http://cdn.wisgoon.com/?b=dlir-s3&amp;f=1053500x390_1423156864907249.jpg" alt="Image result for ‫لیدی گودایوا‬‎" data-mce-src="http://cdn.wisgoon.com/?b=dlir-s3&amp;f=1053500x390_1423156864907249.jpg" data-mce-style="margin-top: 91px;" width="500" height="390"><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حدود هزار سال پیش، لیدی گودایوا همسر یکی از بزرگان انگلیس، در اعتراض به افزایش بی رویه ی مالیات برای مردم شهر خود، هر روز به سراغ همسرش می رفت و عاجزانه تقاضا می کرد که مالیات ها کاهش پیدا کند.همسر او که سیاست و تصمیم های سیاسی خود را بر خواسته ی همسر خود ترجیح می داد، به همسرش گفت:&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اگر یک روز، برهنه سوار اسب شوی و تمام شهر را از سمتی به سمت دیگر ببری، مالیات ها را کاهش خواهم داد. </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گودایوا اسبش را زین کرد. لباس هایش را بر زمین ریخت. در شهر گفتند:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> گودایوا در حمایت از مردم، برهنه در میان شهر می گردد! تمام مردم، مغازه ها را بستند و به خانه ها رفتند. پرده ها را کشیدند و با چشمانی اشکبار، منتظر شدند این گردش شوم به پایان برسد. </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گودایوا به خانه برگشت و مالیات ها کاهش یافت.مجسمه اش در کاونتری ساخته شده است.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اسطوره ها، به تنهایی خلق نمی شوند. </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بلکه در بستری از </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">فهم و شعور </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حمایت اجتماعی </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">شکل می گیرند. </span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">نمی دانم اگر گودایوا، در این نقطه از تاریخ و جغرافیا، به این بازی تلخ وادار می شد، </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آیا پنجره ها بسته می شد?!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یا تصاویر او از طریق شبکه های اجتماعی و&nbsp; </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بلوتوث موبایل ها، </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">از دستی به دست دیگر می گشت?!!…</span></p> text/html 2017-10-14T06:13:02+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر گذشت و چشم پوشی http://30arg.mihanblog.com/post/3697 <p>&nbsp;<strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">گذشت و چشم پوشی</span></strong></p><p>#ارسالی_از_کاربران <br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یک شب مار بزرگی برای پیدا کردن غذا وارد دكان نجاری شد، عادت نجار این بود كه موقع ترک کارگاه وسایل كارش را روی میز بگذارد.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آن شب، نجار اره اش را روی میز گذاشته بود. همین طور كه مار گشت می زد، بدنش به اره گیر کرد و كمی زخم شد. مار خیلی عصبانی شد و برای دفاع از خود اره را گاز گرفت. این کار سبب خون ریزی دور دهانش شد و او که نمی فهمید كه چه اتفاقی افتاده، </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">از این كه اره دارد به او حمله می كند و مرگش حتمی است، تصمیم گرفت برای آخرین بار از خود دفاع كرده و هر چه شدیدتر حمله كند.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> او بدنش را به دور اره پیچاند و هی فشار داد. صبح كه نجار به کارگاه آمد، روی میز به جای اره، لاشۀ ماری بزرگ و زخم آلود دید كه فقط و فقط به خاطر بی فکری و خشم زیاد مرده است.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> ما در لحظۀ خشم می خواهیم به دیگران صدمه بزنیم، ولی بعد متوجه می شویم که به جز خودمان كس دیگری را نرنجانده ایم و موقعی این را درك می کنیم كه خیلی دیر شده. زندگی بیشتر احتیاج دارد كه گذشت و چشم پوشی&nbsp; كنیم، از اتفاق ها، از آدم ها، از رفتارها، از گفتارها و به خودمان یادآوری کنیم، گذشت و چشم پوشی.</span><br><br>@sher_nab_irani</p> text/html 2017-10-13T04:13:32+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر کدام را برمی گزینید؟! http://30arg.mihanblog.com/post/3696 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">کدام را برمی گزینید؟!</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> text/html 2017-10-12T07:29:59+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز از زبان خودش http://30arg.mihanblog.com/post/3695 <p>&nbsp;</p><p><strong><span style="font-size: large;" data-mce-style="font-size: large;">حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز از زبان خودش </span></strong></p><p><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در ۱۵ سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در ۲۰ سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در ۲۵ سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می‌كند.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در ۳۰ سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در ۳۵ سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود می‌سازد.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در ۴۰ سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌دهیم، دوست داشته باشیم.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در ۴۵ سالگی یاد گرفتم كه ۱۰ درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌افتد و ۹۰ درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌دهند.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در ۵۰ سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در ۵۵ سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در ۶۰ سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌توان ایثار كرد، اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در ۶۵ سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در ۷۰ سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت‌های بد است.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در ۷۵ سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌كند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه می‌دهد و به محض آن كه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در ۸۰ سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگ ترین لذت دنیا است.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در ۸۵ سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.</span><br><br><br> text/html 2017-10-12T06:07:31+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر کیفیت آموزش تضمین کننده توسعه یافتگی http://30arg.mihanblog.com/post/3694 <p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">