حکمت و حكایت حكایت ها ، سروده ها و سخنان کوتاه حکمت آمیز و قصه های شهر هرت آپدیت روزانه ××××××××× با جور و جمود و جهل باید جنگید تاپاک شودجهان از این هرسه پلید یا ریشه هر سه را بباید خشکاند یا سرخ به خون خویش باید غلتید (ش.مطهر) «یكی از كهن ترین و سنتی ترین روش های انسان برای انتقال معرفت به نسل های بعد، قصه ها و حكایات بوده است. قصه، ناب ترین و خالص ترین بخش ادبیات است؛ چرا كه ما را به دورانی پیش از پیدایش تفاسیر و تعابیر امروز مان می برد. قصه ها شادند، سرگرم كننده اند، نمایشی اند، اما فراتر از همه ، معرفت را به شكلی دلپذیر منتقل می كنند.» (پائولو كوئیلو) http://30arg.mihanblog.com 2018-10-17T07:20:09+01:00 text/html 2018-10-17T03:48:52+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر حجِّ ما این است!! http://30arg.mihanblog.com/post/4361 <p>&nbsp;<strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">حجِّ ما این است!!</span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">‍ عبدالله مبارك به حج رفته بود. وقتی در خواب دید كه فرشته ای به او گفت :&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> از ششصد حاجی كسی حاجی نیست، مگر علی بن موفق، كفشگری در دمشق كه به حج نیامد .&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> عبدالله به دمشق رفت و علی بن موفق را دید كه پاره دوزی می كند. پرسید:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> چه كرده ای كه با این كه امسال به حج نرفته ای، از میان همه حجاج فقط حج تو پذیرفته شد؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت: سی سال بود كه مرا آرزوی حج بود و از پاره دوزی سیصد درهم جمع كردم و امسال عزم حج كردم.&nbsp; عیالم حامله بود، از خانه همسایه بوی طعام می آمد، مرا گفت:&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">برو و پاره ای از طعام بستان .&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">من رفتم و همسایه گفت : بدان كه هفت شبانه روز بود كه أطفال من هیچ نخورده بودند ، امروز خری مرده دیدم. پاره ای از آن جدا كردم و طعام سأختم. بر شما حلال نباشد.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چون این بشنیدم آتشی در جانم بیفتاد . آن سیصد درهم برداشتم و بدو دادم و گفتم نفقه أطفال كن كه حج ما این است.</span></p><p><br>از تذکره الاولیاء</p> text/html 2018-10-17T03:39:41+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر اسیر و مفقودالاثر!!/طنز http://30arg.mihanblog.com/post/4360 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">اسیر و مفقودالاثر!!/طنز</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خبرنگار اعزامی صدا سیما:</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حاج خانوم چند تا اولاد دارین؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پیرزن:5 تا بچه داشتم!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">-مگه الان دیگه نداریشون؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">نه مادر،2 تاشون اسیر شدن،3 تاشون مفقود الاثر!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">-ماشالله به این شیر زن صبور!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مادر جان کدوم منطقه اسیر یا مفقود شدن؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">2 تاشون دخـتر بودند؛شوهر کردن اسیر شدند!! text/html 2018-10-16T13:19:59+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر افسار شتر، بر دم خر بستن http://30arg.mihanblog.com/post/4359 <p> text/html 2018-10-16T03:33:20+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر همدم نادان بودن http://30arg.mihanblog.com/post/4358 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">همدم نادان بودن</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp; داستان کوتاه</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">جالبه, بخونید</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آورده اند که خواجه "نظام الملک" وزیر ملکشاه سلجوقی به علتی به زندان افتاد.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بعد از مدتی نظام حکومت "دچار آشفتگی" شد و مجددا از او خواستند به شغل سابق خود برگردد.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خواجه فرمان را "قبول نکرد" و زندان و گوشه گیری را به وزارت ترجیح داد!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دربار ملکشاه دنبال چاره ای بودند تا خواجه را راضی به قبول "شغل سابقش" کنند.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در این بین شخصی گفت:</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خواجه "دانشمند" است و هیچ چیز برای او بدتر از "همنشینی با انسان نادان" نیست.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پس فکری کردند و "چوپانی" که گله ای را به سبب "سهل انگاری و نادانی" به باد داده بود و در زندان به سر می برد، به "نزد خواجه" فرستادند...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خواجه مشغول "خواندن قرآن"&nbsp; بود، چوپان وارد شد و جلو خواجه نشست، ساعتی به او نگریست و بعد حالش "منقلب" شد و شروع به گریه کرد. </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خواجه گمان کرد تازه وارد "عارفی" است آشنا به "معارف قرآن،"</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">رو به چوپان کرد و پرسید:</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چرا "گریه" می کنی؟!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چوپان آهی کشید و گفت:</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">"داغ مرا تازه کردی..."</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خواجه گفت: چرا؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چوپان گفت: من "بزی داشتم" که پیشاهنگ گله من بود و "ریشش" هم رنگ و اندازه ریش شما بود و هروقت علف می خورد، مثل ریش شما که موقع خواندن تکان می خورد، تکان تکان می خورد،</span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">برای همین "یاد بزم" افتادم و دلم سوخت.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خواجه با شنیدن این سخن "حساب کار" دستش آمد و از شدت ناراحتی کاغذ و قلم طلبید و به حاکم نوشت:</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">* صد سال به کُند و بند زندان بودن</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در روم و فرنگ با اسیران بودن</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">صد قافله قاف را به پا فرسودن</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بهتر که دمی همدم نادان بودن *</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">"مجددا "قبول وزارت" کرد و به سر شغل سابق برگشت."</span></p> text/html 2018-10-15T04:04:48+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر همه چیز از نوع ایرانی اش!!.طنز http://30arg.mihanblog.com/post/4356 <p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">&nbsp;همه چیز از نوع ایرانی اش!!.طنز</span></strong><br></span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ابراهیم نبوی </span></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اصلاح‌طلب ایرانی :</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> اصلاح‌طلب‌های ایرانی موجوداتی هستند که همیشه برای این که اصلاح کنند، کوتاه می‌کند، هیچ وقت دراز نمی‌کند.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اصول‌گراهای ایرانی:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> اصول‌گراهای ایرانی تنها اصول‌گراهای دنیا هستند که هیچ اصولی برای رسیدن به قدرت ندارند و وقتی قرار باشد به قدرت فکر کنند، برای رضای خدا با شیطان هم همکاری می‌کنند. و برای حفظ ارزش‌های دینی از هر کلاهبردار، فاسد و منحرفی استفاده می‌کنند.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">فمینیست‌های ایرانی:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> فقط پنج دقیقه وقت لازم است که متوجه شویم ۸۰ درصد فمینیست‌های ایرانی زبان انگلیسی‌شان ضعیف است در حدی که فرق «لزبین» و «فمینیست» را نمی‌دانند. حتما باید مثال بزنم؟ و همین فمینیست‌های ایرانی تنها فمینیست‌هایی هستند که موقع طلاق گرفتن از مهریه، شیربها، اجرت‌المثل و جهیزیه‌شان نمی‌گذرند. همان مثال قبلی.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ناسیونالیست ایرانی:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> فقط چهار دقیقه وقت لازم است که متوجه شویم حداقل ۷۰ درصد ناسیونالیست‌های ایرانی همان فاشیست‌هایی هستند که معتقدند خاک و خون‌شان مقدس است و نژادشان بهترین و خالص‌ترین نژاد جهان است.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">سلطنت‌طلبان ایرانی:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> سلطنت طلبان ایرانی تنها سلطنت طلبانی هستند که می‌خواهند حکومت جمهوری تشکیل بدهند.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">کمونیست های ایرانی:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> کمونیست های ایرانی غالبا آدم هایی هستند که دوست دارند به فقرا، یتیمان، روستاییان، بیوه زنان، درماندگان کمک کنند، جلوی فساد و فحشا را می‌گیرند، دوست دارند همه برابر و برادر باشند، بشدت آدم‌های اخلاقی هستند، حتی در خانه های تیمی‌شان هم با زنانی که رفیق بودند، مطلقا با چشم هوس آلود نگاه نمی‌کردند، در واقع تنها آدم‌های واقعا مذهبی ایران کمونیست‌هایی هستند که هیچ اعتقادی به خدا ندارند.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اپوزیسیون ایرانی:&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اپوزیسیون ایرانی تنها اپوزیسیونی است در جهان که به جای این که با حکومت بجنگد، با بقیه نیروهای اپوزیسیون می‌جنگد و حتی دیده شده که حاضر است برای از بین بردن بقیه اپوزیسیون با حکومت هم همکاری بکند.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اپوزیسیون خارج از کشور:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> اپوزیسیون ایرانی خارج از کشور، فقط یک مشکل دارد، آن ها می‌خواهند حکومت را اداره کنند، ولی حاضر نیستند از اقامت در فرنگ دست بردارند، چون زندگی شان به هم می‌خورد، به همین دلیل اگر پیروز بشوند، تازه اول بدبختی‌شان است.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حکومت ایرانی:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> حکومت ایران تنها حکومت جهان است که به هیچ دوستی نیاز ندارد، ولی همیشه به تعدادی دشمن نیاز دارد، به همین دلیل است که دائما دوستان و اعضای حکومت را بیرون می‌کند و از طریق تبدیل آن ها به دشمن خودش را زنده نگه می‌دارد.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مذهبی‌های ایران:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> آن ها می‌دانند قدرت، انسان را فاسد می‌کند، به همین دلیل حاضر نیستند هیچ بخشی از قدرت را به مردم بدهند، آن ها دوست دارند مردم به بهشت بروند، ولی کارهایی می‌کنند که به نظر می‌ رسد که به طور جدی می‌خواهند به جهنم بروند، آن ها دوست دارند همه میلیاردرها را نابود کنند و خودشان میلیارد شوند، آن ها دوست دارند همه ساکت بمانند، اما خودشان هر چه دل‌شان خواست بگویند، آن ها دوست دارند بنزسواران اشرافی را از بین ببرند، ولی خودشان غیره و مازراتی سوار شوند، آن ها دوست دارند جلوی رفتن مردم به ترکیه را بگیرند، ولی خودشان به لاس وگاس بروند.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">طنزنویسان ایرانی:&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تنها طنزنویسانی در دنیا هستند که وقتی مردم نوشته‌هایشان را می‌خوانند، به جای این که بخندند، زار زار گریه می‌کنند.</span></p> text/html 2018-10-14T06:18:19+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر معلم یا قاضی؟ http://30arg.mihanblog.com/post/4355 <p>&nbsp;<strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">معلم یا قاضی؟</span></strong><br></p><p>#تلنگر text/html 2018-10-13T03:07:18+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر الطاف پنهان حق http://30arg.mihanblog.com/post/4354 <p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;<strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">&nbsp;الطاف پنهان حق</span></strong>&nbsp;</span></p><p>&nbsp;</p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> text/html 2018-10-12T00:04:47+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر حکایت صیاد و آهو و خوگ و گرگ http://30arg.mihanblog.com/post/4353 بخش ۱۲ - <strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">حکایت صیاد و آهو و خوگ و گرگ</span></strong><br><br><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;">نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الحمامة المطوقة و الجرذ والغراب والسلحفاة والظبی</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آورده‌اند که صیادی روزی شکار رفت و آهویی بیفگند و برگرفت و سوی خانه رفت. در راه خوگی با او دو چهار شد و حمله ای آورد، و مرد تیر بگشاد و بر مقتل خوگ زد،و خوگ هم در آن گرمی زخمی انداخت. و هردو برجای سرد شدند. گرگی گرسنه آنجا رسید،مرد و آهو و خوگ بدید، شاد شد و بخصب و نعمت ثقت افزود، و با خود گفت: هنگام مراقبت فرصت و روز جمع و ذخیرتست، چه اگر اهمالی نمایم، از حزم و احتیاط دور باشد و به نادانی و غفلت منسوب گردم، و به مصلحت حالی و مآلی آن نزدیک تر است که امروز بازه کمان بگذرانم، و این گوشت های تازه را در کنجی برم و برای ایام محنت و روزگار مشقت گنجی سازم. و چندان که آغاز خوردن زه کرد، گوشه ای کمان بجست، در گردن گرگ افتاد، و برجای سرد شد.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و این مثل بدان آوردم تا بدانی که حرص نمودن برجمع و ادخار نامبارکست و عاقبت وخیم دارد.</span><br><br>#کلیله_و_دمنه <br>#نصرالله_منشی text/html 2018-10-11T04:24:44+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر ذکر شیخنا و مولانا علی اکبر ولایتی (رحمه ا... علیه) http://30arg.mihanblog.com/post/4351 <p><br><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">✅&nbsp; ذکر شیخنا و مولانا علی اکبر ولایتی (رحمه ا... علیه) </span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حسام حیدری | بی قانون</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آن لنگ بر کمر بسته، آن از از مادیات رَسته، آن منتسب به اصول، آن مردی برای تمام فصول، آن مدیر همه‌کاره، آن راستگرایان را عصاره، آن با فرهاد رهبر اخیرا کات کرده، آن نان خشک بساط کرده، آن متخصص در طبابت و ادبیات و تاریخ و فرهنگ و جغرافیا و سیاست خارجه، آن که هر مرضی را می‌کرد معالجه، آن مشغول به حرکات سینوسی، آن جابه‌جا کننده نفرات به صورت اتوبوسی، آن مخالف با هر نوع کار بی‌تربیتی، با حفظ سمت، شیخنا و مولانا علی‌اکبر ولایتی (کثرا... اِشتِغاله) از محتشمان اصولگرایان بود و همیشه در همه‌جا حاضر بود و بازنشست نشدنی بود و او همان است که شاعر در باب او گوید:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> «تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی» رحمه‌ا.. علیه.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در منزلت مقام او همین بس که در زهد بدان درجه بود که نان خشک به دیگران می‌داد که سق بزنند و لنگ مقاومتی نصف قیمت مغازه چهارتاش فقط دو دلار در مترو می‌فروخت و چون لُنگ برای کسی تنگ می‌شد؛ می‌گفت: «اینا فری سایزه دو بار بپوشی جا باز می‌کنه» ! </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مریدی او را پرسید: «چگونه است که به دیگران لنگ و نان خشک می‌دهی و خودت نمی‌پوشی و نمی‌خوری؟»&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت: «در دیدن مقاومت دیگران لذتی است که در مقاومت خودت نیست»!&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> و در افق محو شد. </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در ابتدای کار او آورده‌اند که از دوران صباوت، کارتون «زبل خان» بسیار دوست می‌داشت و پیوسته با خود می‌خواند: «زبل خان اینجا، زبل خان اونجا، زبل خان همه جا». پس زبل‌خانی پیشه کرد و در همه عمر اینجا و آنجا و همه جا بود و در جمله علوم و فنون مهارت داشت و در جمله مراکز و مجامع سمت داشت.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">نقل است که خودش هم نمی‌دانست وقتی بزرگ شد می‌خواهد چه‌کاره شود. پس به دانشگاه اوفتاد و طبابت عفونی اطفال آموخت. در آن وقت عفونت مد نبود و جمله امراض با عرق نعنا و نبات داغ درمان می‌شد. پس دیدند تخصصش خارجکی است، بردند و بر وزارت امور خارجه‌اش گذاشتند.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">نقل است چون وزیر شد، زیر پونز و اطراف نقشه می‌گشت و هر کشوری پیدا می‌کرد با آن روابط دیپلماتیک آغاز می‌کرد. جیبوتی را گفتند: «عزیزم کجایی؟» و «دقیقا کجایی؟» گفت: «برو از وزیر امور خارجه اسبق جونتون بپرس».</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و ولایتی همان است که او را گفتند:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> «آن دوران که وزیر بودی چگونه بود؟ و خاطره‌ای از دوران وزارتت بگو»! <br></span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> گفت: «یعنی چی؟ مگه الان وزیر نیستم؟»&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مریدان تاملی کردند و با خودشان حساب و کتابی کردند و گفتند:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> «آره داداش، حقا که هستی» و سر به زیر افکنده و رفتند.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آورده‌اند که چون با فرهاد رهبر کات کرد و خواست او را برکنار کردن. فرهاد بغض کرده بود و می گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> «یادته یه روز هر چی پست بود برای من حکم می‌زدی؟ الآن چی شد؟ تا طهرانچی رو دیدی منو فراموش کردی؟»&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> و علی‌اکبر اشکش پاک می‌کرد و می‌گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> «تو خیلی پسر خوبی هستی فرهاد، ولی دانشگاه آزاد لیاقت تو رو نداره» !</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;و حکم عزلش امضا کرد.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">نقل است که در امر رسانه به استادی رسیده بود و پیوسته در تلویزیون بود. در شبکه یک از سیاست خارجی می‌گفت و در شبکه چهار، تاریخ درس می‌داد و در شبکه ورزش کارشناس فوتبال بود و در شبکه نسیم استندآپ می‌کرد و چون شبکه سه می‌زدی، سریال داشت و ناگهان ولایتی در حیاط را باز می‌کرد و هندوانه‌ها را تو حوض می‌ریخت و می‌گفت:&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">«خبه خبه، مردم خیلی سریال دیدید. پاشید برید نون خشک‌هاتون رو بخورید بخوابید فردا مقاومت داریم» رحمه الله علیه.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">نقل است که در انتخابات، چپ و راست را قاطی می‌کرد و ائتلاف می‌کرد و کنار نمی‌کشید و گل به خودی می‌زد. پس چون انتخابات می‌شد، اصولگرایان خبرش نمی‌کردند و می‌گفتند: «می خوایم بریم آمپول بزنیم، زود میاییم».&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">همچنین آورده‌اند که چون برای ریاست جمهوری کاندیدا شد، او را گفتند:&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">«برای اشتغال چه برنامه‌ای داری؟»&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت: «کاری نداره که... خودم از سمت‌هایی که دارم، استعفا بدم چند هزارتا شغل ایجاد میشه» و این از افضل برنامه‌ها بود.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">نقل است که بر ادبیات مسلط بود و شعر حافظ می‌خواند و ترجمت می‌کرد. آورده‌اند که سر مریدان را به درد نمی‌آورد و حافظ را خسته نمی‌کرد و می‌رفت سر اصل مطلب و می‌گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> «حافظ میگه خلاصه اگه جامی به کف آری از اون جایی که باید به کف بیاری... تو رو یه سره میبرن بهشت» و مریدان می‌گفتند: «ایول، دقیق گرفتم منظور حافظ رو» و بیرون آمده و به صورت نمادین پیراهن‌ها چاک کرده و نعره‌ها می‌زدند از منزلتی که در حافظ‌شناسی داشت.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">رحمه‌ا.. علیه.</span><br> text/html 2018-10-10T08:28:57+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر این به آن در !!! http://30arg.mihanblog.com/post/4350 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">&nbsp;این به آن در !!!</span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;"> text/html 2018-10-10T01:12:06+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر حکمران عادل کافر! http://30arg.mihanblog.com/post/4349 <p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;<strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">حکمران عادل کافر!&nbsp;</span></strong></span></p><p>&nbsp;</p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گویند هلاکوخان مغول رو به خلیفه عباسی کرده و گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> در هر اتاق از این قصر، ده کنیزک نازک بدن خزیده‌اند، مگر تو چند زن می‌توانی اختیار کنی؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در مطبخت چند خوالیگر، طعام می‌پزند؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">از این سقف‌های بلند و دیوارهای محکم و سراپرده‌های مخملین چه حاصل؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">من، هلاکو، سردار مغول از همان غذایی می‌خورم که سپاهیانم می‌خورند و بر همان اسب می‌نشینم که سربازانم می‌نشینند و بر همان زمین می‌خوابم که سربازانم می‌خوابند.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">- شما که بسیاری‌تان عالمان دین هستید و مردان خدا، به این سردار بگویید که حکمران ظالم مسلمان را دوست‌تر می‌داریم یا حاکم کافری که به عدل حکومت کند؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مجلس ساکت شد. در سرتاسر صحن مستنصریه کسی سخن نمی‌گفت. هلاکو پرسشی مهم پرسیده بود، به راستی کدام یک از این دو، مردمان را نفع بیشتری می‌رساند؟ حکمرانی که دم از دین می‌زند، اما بساط ظلم می‌گسترند و اسباب جور فراهم می‌کند یا حاکمی را که کافر است، اما بر مردمان به عدالت و برابری حکم می‌کند. مجلس همچنان ساکت بود.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;پیری از میانه صحن به پا خاست و گفت:&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">های سردار فاتح مغول، پاسخ پرسش خود را از من بشنو، ما مسلمانان بغداد، حکمرانی حکمران عادل کافر را بر حکمرانی مسلمان ظالم ترجیح می‌دهیم و اگر این نبود، تو امروز به سادگی بر دارالخلافه مسلمین دست نمی‌یافتی. بر ما حکمران کافری بگمار که به عدالت حکم براند. ما از حکومتی که به نام اسلام بر مسلمین ظلم کند، خسته‌ایم....</span></p> text/html 2018-10-09T03:27:12+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر یک دنیا میمون!! http://30arg.mihanblog.com/post/4348 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">یک دنیا میمون!!</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خواندنی امروز لیدی گاگا</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">روزی روزگاری در روستایی در هند </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یک مرد پولداری به روستایی ها اعلام کرد که</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">به ازای هر میمون ۲۰ دلار به آن ها پول خواهد داد.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">روستایی ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون، به جنگل رفتند و شروع به</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گرفتن میمون ها کردند.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حاج آقا هم هزاران میمون به قیمت ۲۰ دلار از آن ها خرید، ولی با کم شدن تعداد</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">میمون ها، روستایی ها دست از تلاش کشیدند..</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">به همین خاطر، آن مرد زرنگ این بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آن ها ۴۰ دلار</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی ها فعالیتشان را از سر گرفتند.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پس از مدتی موجودی ها هم کمتر و کمتر شد، تا سرانجام روستاییان دست از کار</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزار های خود رفتند...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این بار پیشنهاد به ۴۵ دلار رسید و… در نتیجه تعداد میمون ها آنقدر کم شد که به</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">سختی می شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این بار آن مرد ادعا کرد که به ازای خرید هر میمون 70 دلار خواهد داد، ولی</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چون برای کاری باید به شهر می رفت، کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">میمون ها را بخرد. </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در نبود او، شاگرد به روستایی ها گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> این همه میمون در </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">قفس وجود دارد! من آن ها را به 60 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت رئیسم، آن ها را به 70 دلار به او بفروشید..&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">روستایی ها که وسوسه شده </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بودند پول هایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمون ها را خریدند.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">البته از آن به بعد دیگر کسی نه حاج آقا را دید و نه شاگردش را.. و تنها</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">روستایی ها ماندند و یک دنیا میمون...!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">البته این داستان هیچ ربطی به شرایط فعلی کشور نمی تونه داشته باشه!!! text/html 2018-10-08T05:30:01+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر خانه کوچک http://30arg.mihanblog.com/post/4347 <p><span style="font-size: medium;">✍️<strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">خانه کوچک</span></strong></span><br><br><span style="font-size: medium;">ًروزی مردی نزد شیخ آمد و گفت : یا شیخ در خانه اتاقی کوچک داریم و من به همراه همسرم و فرزندان به سختی در این فضای کم زندگی می کنم... یا شیخ چه کنم ؟</span><br><span style="font-size: medium;">شیخ گفت : آیا جاندار دیگری در خانه داری؟&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;">مرد گفتا : بلی ، بزی دارم که در حیاط خانه می بندم.</span><br><span style="font-size: medium;">شیخ گفت : آن بز را نیز به درون اتاق بیاور و زندگی کن.</span><br><span style="font-size: medium;">هفت روز گذشت و مرد نزد شیخ بازگشت و گفت : یا شیخ زندگیم نابود شده در آن اتاق کوچک با زن ، فرزندان و بزغاله زندگی می کنیم و زندگی بر ما جهنم شده ،یا شیخ چه کنیم ؟</span><br><span style="font-size: medium;">شیخ گفتا : آن بز را از اتاق بیرون ببر و در حیاط خانه ببند.</span><br><br><span style="font-size: medium;">فردای آن روز مرد با گل و شیرینی نزد شیخ آمد با خوشحالی گفت : یا شیخ سپاسگزارم ما رو از عذاب نجات دادی ..این قدر جامون باز شده و راحتیم که نگو، ممنونم ازت ..... </span></p><p>************************<br><br><span style="font-size: medium;">بیرون راندن بز از خانه و پیروزی ملت همیشه در صحنه را در راستای کاهش قیمت دلار را تبریک می گویم. باشد که شاد کام و خوشحال باشید از بیرون راندن بز.... !!!!!!!</span><br><br><span style="font-size: medium;">ضمنا دیروز هم از شیخ پرسیدند:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> یا شیخ وقتی مردم برای برگشتن به شرایط 10 ماه پیش این قدر شادی می کنند، اگر به شرایط 40 سال پیش برگردند، چه می کنند؟!!</span><br><br><span style="font-size: medium;">میگن هنوز شیخ جواب نداده..!!!</span><br><br>#جامعه_مدنی text/html 2018-10-08T03:00:20+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر دستان مادر http://30arg.mihanblog.com/post/4346 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">دستان مادر </span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> text/html 2018-10-07T01:53:07+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر قصه جالب عرق سگی! http://30arg.mihanblog.com/post/4345 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">قصه </span><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">جالب عرق سگی!</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">