حکمت و حكایت حكایت ها ، سروده ها و سخنان کوتاه حکمت آمیز و قصه های شهر هرت آپدیت روزانه ××××××××× با جور و جمود و جهل باید جنگید تاپاک شودجهان از این هرسه پلید یا ریشه هر سه را بباید خشکاند یا سرخ به خون خویش باید غلتید (ش.مطهر) «یكی از كهن ترین و سنتی ترین روش های انسان برای انتقال معرفت به نسل های بعد، قصه ها و حكایات بوده است. قصه، ناب ترین و خالص ترین بخش ادبیات است؛ چرا كه ما را به دورانی پیش از پیدایش تفاسیر و تعابیر امروز مان می برد. قصه ها شادند، سرگرم كننده اند، نمایشی اند، اما فراتر از همه ، معرفت را به شكلی دلپذیر منتقل می كنند.» (پائولو كوئیلو) http://30arg.mihanblog.com 2019-12-12T16:27:25+01:00 text/html 2019-12-12T12:43:01+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر مکتب انسانیّت http://30arg.mihanblog.com/post/4935 <p><strong><span style="font-size:22px">مکتب انسانیّت</span></strong><br></p><p><span style="font-size:16px">ﺩﮐﺘﺮﺧﻠﯿﻞ ﺭﻓﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﮔﺮﺩﺵ ﺍﯾﺎﻡ می گوﯾﺪ :</span></p><p><span style="font-size:16px">ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺩﺭﻗﻢ ﻃﻠﺒﻪ ﺑﻮﺩﻡ. به علت ﺧﺎﻣﯽ ﻭ ﺑﯽ ﺍﺭﺗﺒﺎﻃﯽ ﺑﺎ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩﻡ که ﻓﻘﻂ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﻢ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ، ﺑﺎﻓﻀﯿﻠﺖ ﺍﺳﺖ.</span><br></p><p><span style="font-size:16px">&nbsp;ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﺍﺷﺨﺎﺹ ﺑﺎ ﻓﻀﯿﻠﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭ ﺷﺪﻡ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﺭﺝ ﺍﺯ ﻗﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻏﯿﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭند.</span></p><p><span style="font-size:16px">&nbsp;ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﺷﯿﻌﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺷﺮﻁ ﺍﺻﻠﯽ می دﺍﻧﺴﺘﻢ ، ﺑﻌﺪ ﺑﺎﺳﻔﺮ ﺑﻪ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﻋﺮﺑﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﯿﻦ ﺳﺎﯾﺮ ﻓﺮﻗﻪ ﺍﺳﻼﻣﯽ ﻫﻢ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ ﯾﺎﻓﺖ می شوﺩ.</span></p><p><span style="font-size:16px">ﭘﺲ ﺍﺯ ﺳﻔﺮ ﺑﻪ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﮑﺘﻪ ﻭﺍﻗﻒ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺳﺎﯾﺮ ﺍﺩﯾﺎﻥ ﻧﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ ﻫﺴﺖ.</span></p><p><span style="font-size:16px">ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﮊﺍﭘﻦ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺭﺥ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﻓﻀﯿﻠﺖ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻭ ﻣﮑﺎﻥ ﻭ ﻧﮋﺍﺩ ﻭ ﻣﺬﻫﺐ ﻭ ﺭﻧﮓ ﻧﯿﺴﺖ.</span></p><p><span style="font-size:16px">ﺑﺮﺍﯼ ﻏﺬﺍ ﺑﻪ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻧﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺷﻠﻮﻍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺳﺮﯼ ﺯﺩﻡ .ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﯾﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﺳﺎﮐﻢ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺩﺍﺧﻞ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ، ﺩﺭ ﺁﻥ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ.</span></p><p><span style="font-size:16px">&nbsp;ﺑﺎ ﻋﺠﻠﻪ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﯼ ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺎﮐﻢ ﻫﻤﺎن جاﺳﺖ ﻭ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﻥ ﻧﺸﺴﺘﻪ.</span></p><p><span style="font-size:16px">&nbsp;ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺎﮐﺖ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﺍین که ﻭﻗﺖ ﺩﻧﺪﺍن پزﺷﮑﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﻧﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺮﮔﺮﺩﯼ.</span></p><p><span style="font-size:16px">&nbsp;ﺍﺯ ﺍﻭ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ: ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﺟﺮ ﺑﺪﻫﺪ!&nbsp;</span></p><p><span style="font-size:16px">ﻭﻟﯽ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ ": ﻣﻦ که ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ ، ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﻣﻌﺘﻘﺪﻡ!</span></p><p><span style="font-size:16px"> text/html 2019-12-12T12:21:34+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر اﮔﺮ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ... http://30arg.mihanblog.com/post/4933 <p><span style="font-size:16px;">&nbsp;</span><strong><span style="font-size:22px;"> اﮔﺮ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ...</span></strong><span style="font-size:16px;"></span><br></p><p><span style="font-size:16px;">ﺍﻻﻏﯽ، ﭘﻮﺳﺖ ﺷﯿﺮﯼ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩ ، ﻫﻤﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺑﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩ ﻭ با عربده ،ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ نشان می داﺩ.<br><br>ﺭﻭﺑﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ،ﻣﺪﺗﯽ ﻣﮑﺚ ﮐﺮﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ،<br>فهمید صدای او صدای شیر نیست.<br><br>ﺑﻪ ﺍﻻﻍ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ : </span><br></p><p><span style="font-size:16px;">«ﺍﮔﺮ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺗﺮﺳﺎﻧﺪﯼ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻟﻮ ﺩﺍﺩﯼ، ﺍﺣﻤﻖ!»<br><br>ﯾﮏ ﺍﺣﻤﻖ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﻇﺎﻫﺮ ﺧﻮﺏ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﯾﺐ ﺩﻫﺪ، اما ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺕ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ،<br>ﭼﻮﻥ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺍﻭ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻟﻮ ﻣﯽﺩﻫﺪ! <br></span></p> text/html 2019-12-11T04:07:40+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر برای چند نفر​ ​پل ساختیم؟ http://30arg.mihanblog.com/post/4932 <p><strong><span style="font-size:22px">برای چند نفر​ ​پل ساختیم؟</span></strong><span style="font-size:16px"> </span><br></p><p><br><span style="font-size:16px">سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند.<br>یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند.<br>پس از چند هفته سکوت، اختلاف آن ها زیاد شد و از هم جدا شدند.<br>یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: </span><br></p><p><span style="font-size:16px">«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»&nbsp;</span></p><p><span style="font-size:16px">برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است.<br>او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را به خاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»&nbsp;</span></p><p><span style="font-size:16px">سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: </span><br></p><p><span style="font-size:16px">« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.» .<br>نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: </span><br></p><p><span style="font-size:16px">« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم ؟ "&nbsp;</span></p><p><span style="font-size:16px">نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود جواب داد: " نه چیزی لازم ندارم".<br>هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت, چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کار نبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.<br>کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت : "مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟ "<br>در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده, از روی پل عبور کرد و برادر بزرگش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.<br>وقتی برادر بزرگ تر برگشت, نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.<br>کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر از او خواست تا چند روزی میهمان او و برادرش باشد.<br>نجار گفت : "دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آن ها را بسازم".<br>​<br>تا ​به حال برای چند نفر​ ​پل ساختیم؟!!!​ یا از اون هایی بودیم که پل های دیگران رو نابود کردیم!!!؟؟</span></p><p><span style="font-size:16px">&nbsp;@t_atoo</span></p> text/html 2019-12-10T07:43:14+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر همشو بده! / طنز http://30arg.mihanblog.com/post/4931 <p><strong><span style="font-size:22px;">همشو بده! / طنز</span></strong><br></p><p><span style="font-size:16px">آدم پس از خلقت:<br>خدایا! یه دین بهم میدی؟<br>خدا:&nbsp;&nbsp; آهااااااا دیییین!!<br>مسیحی بدم؟یهودی بدم؟ زرتشتی بدم؟ بودایی بدم؟ مسلمان بدم؟ کدومو بدم؟؟</span></p><p><span style="font-size:16px">مسیحی بده!!<br>.... کاتولیک بدم؟پروتستان بدم؟ ارتدکس بدم؟ کدومو بدم؟؟</span></p><p><span style="font-size:16px">اسلام بده!<br>.... سنی بدم؟ شیعی بدم؟ صوفی بدم؟ کدومو بدم؟؟</span></p><p><span style="font-size:16px">سنی بده!<br>.... حنفی بدم؟حنبلی بدم؟ شافعی بدم؟ مالکی بدم م؟ کدومو بدم؟؟</span></p><p><span style="font-size:16px">شیعه بده!<br>.... جعفری بدم؟اسماعیلی بدم؟هشت امامی بدم؟چهار امامی بدم؟ زیدیه بدم؟ غلاهی بدم؟کیسانی بدم؟ اهل حق بد؟ کدومو بدم؟؟<br>همشو بده....</span></p><p><span style="font-size:16px">(وحالا بیش از۴۲۰۰ دین و خدا در جهان وجود داره که همشونم فکرمی کنن حق با خودشونه و بقیه باطل و گمراهن!!)</span></p> text/html 2019-12-08T04:04:42+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر سخن گفتن نشانه شخصیت است http://30arg.mihanblog.com/post/4929 <p><span style="font-size:16px;">&nbsp;</span><strong><span style="font-size:22px;">سخن گفتن نشانه شخصیت است</span></strong><br></p><p><span style="font-size:16px;">ﺍﻻﻏﯽ، ﭘﻮﺳﺖ ﺷﯿﺮﯼ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩ ، ﻫﻤﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺑﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩ ﻭ با عربده ،ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ نشان می داﺩ.<br></span></p><p><span style="font-size:16px;">ﺭﻭﺑﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ،ﻣﺪﺗﯽ ﻣﮑﺚ ﮐﺮﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ،<br>فهمید صدای او صدای شیر نیست.<br></span></p><p><span style="font-size:16px;">ﺑﻪ ﺍﻻﻍ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ :<br>«ﺍﮔﺮ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺗﺮﺳﺎﻧﺪﯼ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻟﻮ ﺩﺍﺩﯼ، ﺍﺣﻤﻖ!»</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">ﯾﮏ ﺍﺣﻤﻖ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﻇﺎﻫﺮ ﺧﻮﺏ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﯾﺐ ﺩﻫﺪ، اما ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺕ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ،<br>ﭼﻮﻥ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺍﻭ<br>ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻟﻮ ﻣﯽﺩﻫﺪ!</span></p><p><span style="font-size:16px;"> text/html 2019-12-07T02:54:18+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر #سیاهنمایی / 11 من بنزین را ارزان می کنم! http://30arg.mihanblog.com/post/4928 <p><span style="font-size:16px"><strong>#سیاهنمایی /</strong>&nbsp; 11</span><br></p><p><strong><span style="font-size:22px">من بنزین را ارزان می کنم! </span></strong><br></p><p><span style="font-size:16px">گفت:&nbsp; من بنا دارم بنزین را ارزان کنم! </span></p><p><span style="font-size:16px">گفتم: تو چه کاره ای که می خواهی بنزین را ارزان کنی؟</span></p><p><span style="font-size:16px">گفت: در انتخابات ریاست جمهوری 1400اگر مردم به من به عنوان رئیس جمهور رای بدهند،بنزین را ارزان می کنم! </span></p><p><span style="font-size:16px">گفتم: چطوری می خواهی ارزان کنی؟ </span></p><p><span style="font-size:16px">گفت: مگر در کشور ما غیر از حقوق و دستمزدها نرخ همه چیزها با دلار سنجیده نمی شود؟ </span></p><p><span style="font-size:16px">گفتم: خب؟ </span></p><p><span style="font-size:16px">گفت: الان نرخ&nbsp; دلار حدود 12هزار تومان و نرخ بنزین سه هزار تومان است. یعنی نرخ هر لیتر بنزین 25 سنت است! </span></p><p><span style="font-size:16px">گفتم: خب! یعد؟ </span></p><p><span style="font-size:16px">گفت: من نزخ دلار را 15 هزار تومان می کنم،در نتیجه نرخ بنزین هر لیتر از 25سنت می شود 20 سنت ! </span></p><p><span style="font-size:16px">گفتم: این دفعه علاوه بر #سیاهنمایی لطفاً خودت را به یک روانشناس هم نشان یده!! </span></p><p><span style="font-size:16px">#شفیعی_مطهر </span></p><p style="text-align:center"><span style="color:#ff6600"><strong><span style="font-size:small"><span style="font-size:medium"><span style="font-size:small"><span style="font-size:medium"><span style="font-size:medium"><span style="font-size:small"><span style="font-size:small"><span style="font-size:medium"><span style="font-size:12pt"><span style="font-size:medium"><span style="font-size:medium"><span style="font-size:small"><span style="font-size:small"><span style="font-size:medium"><span style="font-size:small"><span style="font-size:small"><strong>کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر</strong></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></strong></span></p><p style="text-align:center"><a target="_blank" data-cke-saved-href="https://t.me/amotahar" href="https://t.me/amotahar"><strong>&nbsp; </strong></a><a target="_blank" data-cke-saved-href="https://t.me/amotahar" href="https://t.me/amotahar"><strong>https://t.me/amotahar</strong></a></p><p><br></p> text/html 2019-12-06T04:23:52+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر فضای مجازی ، سگ هار است؟! http://30arg.mihanblog.com/post/4927 <p><span style="font-size:16px;"></span><strike><strong><span style="font-size:22px;">&nbsp;فضای مجازی ، سگ هار است؟!</span></strong></strike><span style="font-size:16px;"></span><br></p><p><span style="font-size:16px;">احمد خاتمی امام جمعه موقت تهران&nbsp; :<br>" فضای مجازی ، سگ هار است . "<br></span></p><p><span style="font-size:16px;">جوابیه " زهرا فراهانی " به احمد خاتمی به زبان شعر :</span><br></p><p><span style="font-size:16px;"></span><br></p><p><span style="font-size:16px;">آن کس که خورَد شام ضعیفان ، سگ هار است<br>دزدیده ز ما نان و نمکدان ، سگ هار است</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">آن کس که بَرَد مال من و هموطن من<br>تا "ونکور" و "لندن" و "تایوان" ، سگ هار است</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">آن کس که زده ضربه ی شلاق قساوت<br>بر کارگر و دستفروشان ، سگ هار است</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">آن کس که جدا کرده به رفتار بد خویش<br>از راه خدا ،&nbsp; پیر و جوانان ، سگ هار است</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">آن کس که به کوه و دکل و نفت،&nbsp; نشد سیر<br>شد تشنه ی معدن به بیابان ، سگ هار است</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">آن کس که به کام وطن و کشور دیگر<br>دزدیده ز اموال یتیمان ، سگ هار است</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">دارد شرف ای دوست ، سگ هار به دغلکار<br>دلواپسی اصلی دزدان ، سگ هار است</span></p><p>همین .... text/html 2019-12-05T15:20:56+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر داستانک سقراط ! http://30arg.mihanblog.com/post/4926 <p><span style="font-size:16px;"></span><strong><span style="font-size:22px;">داستانک سقراط !</span></strong><span style="font-size:16px;"> <br></span></p><p><span style="font-size:16px;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مرد، سرنوشت سقراط را که خواند آهی کشید و گفت : &nbsp;</span><br></p><p><span style="font-size:16px;"> اگر مردم آتن می فهمیدند چه کسی را از دست داده اند تا امروز گریه می کردند.<br>&nbsp;&nbsp; گفتم : آن ها هنوز این کار را می کنند.<br>مرد با تعجب پرسید : سقراط کشتن هنوز ادامه دارد ؟&nbsp;</span><br></p><p><span style="font-size:16px;"> گفتم : بله !&nbsp; </span><br></p><p><span style="font-size:16px;">مرد گفت : چه کسانی این کار را می کنند؟&nbsp;&nbsp; </span><br></p><p><span style="font-size:16px;">گفتم : خدایانی که تفکر آتنی دارند.&nbsp;</span><br></p><p><span style="font-size:16px;"> مرد این جمله را چند بار تکرار کرد و گفت :&nbsp;</span><br></p><p><span style="font-size:16px;"> آن ها در آتن زندگی می کنند؟&nbsp; </span><br></p><p><span style="font-size:16px;">گفتم : در همه جای دنیا هستند حتی .....!&nbsp; </span><br></p><p><span style="font-size:16px;">مرد گفت : یعنی....!&nbsp; </span><br></p><p><span style="font-size:16px;">گفتم : بله !<br>هرکجای دنیا که خورشید دانایی باشد</span><span style="font-size:16px;">،این خفاش ها هستند. </span><br></p><p><span style="font-size:16px;"></span><br>ابوالحسن اکبری<br>@akbari958</p> text/html 2019-12-04T03:15:58+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر یک دقیقه سکوت! http://30arg.mihanblog.com/post/4925 <p><span style="font-size:16px;"></span><strong><span style="font-size:22px;">یک دقیقه سکوت!</span></strong><span style="font-size:16px;"> </span><br></p><p><span style="font-size:16px;">یک دقیقه سکوت<br>به خاطر خجالت کشیدن مردی که درآمدش کفاف زندگیشو نمی داد و پای رفتن<br>&nbsp;به خونه رو نداشت!</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">یک دقیقه سکوت<br>به خاطر شرمندگی مردی که لباس چروکیده دست دوم رو به نام جنس خارجی تن بچش کرد به رویش خندید و در خفا اشک ریخت!<br>&nbsp;<br>یک دقیقه سکوت<br>به خاطر زنی که با شرافت تمام غرورش را زیر پا گذاشت و خونه تکونی دیگران رو<br>&nbsp;انجام داد ولی تسلیم هیچ نامردی نشد!</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">یک دقیقه سکوت<br>به خاطر تبسم مصنوعی بر کنج لب زنی که چرخ کرده سنگدونی مرغ رو به جای گوشت چرخ کرده به خورد بچه ی در آرزوی کبابش داد!</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">یک دقیقه سکوت<br>به خاطر مستاجری که سر درد رو بهونه کرد و دستمال بر سر بست و پتو بر سر کشید و گریه کرد که صاحبخونه در قبال اجاره های عقب افتاده جوابش کرده بود</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">یک دقیقه سکوت<br>به خاطر بچه ای که خجالت کشید و تو کوچه نیومد و با حسرت از لای در همبازی های لباس نو بر&nbsp; تن رو دید زد زیر گریه!<br></span></p><p><span style="font-size:16px;">یک دقیقه سکوت<br>به خاطر صدها هزار مردی که در این اوضاع وخیم اقتصادی کارشان را از دست داده اند و&nbsp; شرمنده&nbsp; زن و بچه ی شان شده اند و هر روز خبر اختلاس میلیاردها دلار پول بیت المال را می شنوند!!</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">یک دقیقه سکوت به خاطر مرگ #</span><span style="font-size:16px;">انسانیت....✍️<br>‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌<br></span></p> text/html 2019-12-03T06:32:55+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر حج من تو بودی! http://30arg.mihanblog.com/post/4924 <p><strong><span style="font-size:22px">&nbsp;حج من تو بودی!</span></strong><br></p><p><span style="font-size:16px">گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود. با كاروانی همراه شد و چون توانایی پرداخت برای مركبی نداشت، پیاده سفر كرده و خدمت دیگران می كرد.<br>تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری هیزم به اطراف رفت. زیر درختی، مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید و از احوال وی جویا شد. دریافت كه از خجالت اهل و عیال در عدم كسب روزی به اینجا پناه اورده است و هفته ای است كه خود و خانواده اش در گرسنگی به سر برده اند.<br>شیخ چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو .<br>مرد بینوا گفت: مرا رضایت نیست تو در سفر حج در خرج باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم؛<br>شیخ گفت :<br>حج من تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف كنم به ز آن كه هفتاد بار زیارت آن بنا كنم! ...</span><br></p><p><span style="font-size:16px">&nbsp;کشکول<br>شیخ بهائی</span></p> text/html 2019-12-02T03:47:59+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر کنترل خشم http://30arg.mihanblog.com/post/4923 <p><br>&nbsp;<strong><span style="font-size:22px">کنترل خشم </span></strong><br></p><p><span style="font-size:16px">سال‌ها پیش یکی از مدیران ارشد یک شرکت نفتی تصمیم اشتباهی گرفت و به همین سبب بالغ بر دو میلیون دلار خسارت بر آن شرکت وارد شد. جان دی راکفلر مدیرعامل وقت شرکت بود.</span></p><p><span style="font-size:16px">روزی که خبر خسارت در شرکت پیچید بیشتر مدیران شرکت به بهانه‌های مختلف می‌کوشیدند تا از مدیرعامل دوری کنند تا مورد خشم و غضب او واقع نشوند.<br>تنها کسی که آن روز جرأت کرد به دیدار مدیرعامل برود شخصی به نام ادوارد تی‌بدفورد بود. او یکی از شرکای شرکت بود و خوب می‌دانست که باید خود را برای شنیدن سخنرانی طولانی علیه مدیری که مرتکب اشتباه شده بود، آماده کند.</span></p><p><span style="font-size:16px">زمانی که بدفورد وارد دفتر کار راکفلر شد، سر امپراتور شرکت عظیم نفتی روی میز کارش خم شده و روی کاغذی سخت مشغول نوشتن بود. بدفورد ساکت و آرام بدون این که مزاحم کار او شود ،ایستاد.<br>راکفلر پس از چند دقیقه سرش را بلند کرد و به آرامی گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size:16px">آه بدفورد تویی؛ به گمانم خبر خسارت وارد شده به شرکت را شنیده‌ای.<br>بدفورد بلافاصله خبر خسارت راتایید کرد.<br>راکفلر گفت: چند روز است که روی مساله فکر می‌کنم و قبل از این‌که مدیر مربوطه را برای بازخواست بخواهیم، داشتم موارد مهمی را یادداشت می‌کردم.</span></p><p><span style="font-size:16px">بدفورد بعدها این طور تعریف کرد:&nbsp; </span></p><p><span style="font-size:16px">بالای کاغذ نوشته شده بود نقاط قوت آقای . . .<br>سپس فهرست طولانی از فضایل مدیر که شامل شرح‌حال مختصری از کمک‌های او به شرکت، تصمیمات درست در موارد مختلف، تصمیم‌هایی که مبالغی بیش از خسارت اخیر که عاید شرکت کرده بود را روی کاغذ نوشته بود.</span></p><p><span style="font-size:16px">بدفورد می‌گوید من هرگز این درس را فراموش نمی‌کنم؛ در سال‌های بعد هر وقت که درصدد برخورد و تنبیه کسی بودم، قبل از هر چیز خودم را وادار می‌کردم پشت میزی بنشینم و با تعمق فهرستی طولانی از نقاط قوت همان شخص تهیه کنم و تنها پس از تهیه‌ی یک چنین فهرستی متوجه می‌شدم که قادرم مساله را از بُعد واقعی آن مورد بررسی قرار دهم و این امر باعث شد تا از پُرهزینه‌ترین اشتباهاتی که هر مدیر امکان مرتکب شدن به آن را دارد و آن چیزی جز خشم و عصبانیت نیست دور باشم؛ من به هر کسی که با مردم سر و کار دارد توصیه می‌کنم که از این روش استفاده کند.</span></p><p><span style="font-size:16px">اگر در رابطه با دوست، همکار یا همسر خویش، کارتان به جر و بحث یا حتی دعوا کشید، لطفاً قبل از یادآوری خصوصیات منفی و کنارگذاشتن کامل شخص، درباره‌ی ویژگی‌های مثبت و کارهای خوبی که برایتان انجام داده است نیز فکر کنید. آدمی خطا می‌کند، اما اگر کل رفتار و اعمالش را روی ترازو قرار دهید، ممکن است قسمت مثبت آن سنگینی کند.‎</span></p><p><br><br></p><p><span style="font-size:16px">کانال دکتر علی غیور دوزنده<br>@dralighaur</span></p> text/html 2019-12-01T15:59:44+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر درس آخر کهانت!! قصه های شهر هرت/ قصه هفتاد و یکم http://30arg.mihanblog.com/post/4922 <p><strong><span style="font-size:medium"><span style="font-size:x-large">درس آخر کهانت!!</span> </span></strong><br></p><p><strong>قصه های شهر هرت/ قصه هفتاد و یکم</strong></p><p><span style="font-size:medium">در زمان های قدیم یک نفر از اهالی شهر هرت برای آموختن علم کهانت (ستاره شناسی،غیب گویی) عازم هند شد.پس از سال ها تحصیل روزی به استادش گفت: </span></p><p><span style="font-size:medium">من حالا دیگر همۀ درس های کهانت را خوانده ام و خود استاد شده ام. اجازه فرمایید به شهر خود برگردم و در آن جا بساط کهانت را بگشایم و کار و کاسبی خوبی به راه بیندازم.&nbsp; </span></p><p><span style="font-size:medium">استادش گفت: تو هنوز به درس هایی نیاز داری و درس آخر کهانت را نیاموخته ای! حالا زود است.یک سال دیگر بمان. هر وقت کاهن شدی، خودم با صدور گواهی نامه مرخصّت می کنم. </span></p><p><span style="font-size:medium">شاگرد مغرور گوش نکرد و بساط خود را جمع کرد و عازم شهر هرت شد. به محض ورود به شهر هرت به مرکز شهر و کانون مهانت رفت و با گستاخی در حضور مریدان و شاگردانِ کاهن قدیمی رو به او کرد و با صدای بلند گفت: </span></p><p><span style="font-size:medium">آقای کاهن! تو دیگر پیر و خرفت شده ای! من تازه فارغ التّحصیل شده و با علم روز آمده ام تا بساط کهنه و سنّتی تو را برچینم و با علم مدرن کهانت مشکلات شهر هرت را حل کنم! </span></p><p><span style="font-size:medium">شاگردان و مریدان شیخ کاهن وقتی این گستاخی را از او دیدند،به سوی او یورش آوردند و کتک مفصّلی به او زدند و او را بی حال و بی هوش و و زخمی از معبد بیرون انداختند! </span></p><p><span style="font-size:medium">کاهن جوان پس از مدتی به هوش آمد و به خانه رفت و پس از چند روز که حالش بهبود یافت،باز بار سفر را بست و عازم دیار هند شد و یک راست به سوی معبد استادش رفت و با نقل آن چه بر سرش آمده بود، از استاد پوزش و راهنمایی خواست. استاد ضمن دلجویی به او گفت: </span></p><p><span style="font-size:medium">من که به تو گفته بودم تو هنوز فارغ التّحصیل نشده ای. هنوز رموزی از کهانت و درس آخر را نیاموخته ای. </span></p><p><span style="font-size:medium">به هر صورت کاهن جوان یک سال دیگر در هند ماند و سال بعد استاد با اهدای سردوشی و گواهی نامه فراغت از تحصیل او را تایید کرد. </span></p><p><span style="font-size:medium">این دفعه کاهن جوان خبره و استاد شده بود و همۀ رازها و رمزها و درس آخر کهانت را آموخته بود. بنابراین بار سفر را بست و عازم شهر هرت شد. به محض ورود به شهر باز هم راه معبد کهانت شهر هرت را پیش گرفت و نزد کاهن قدیمی رفت. </span></p><p><span style="font-size:medium">این دفعه پس از سلام و علیک و عرض ارادت ،زمین ادب را بوسه داد و پس از دستبوسی و اشاره به درس های آموخته شده با نهایت فروتنی از کاهن قدیمی درخواست کرد تا به منظور پس دادن درس های آموخته شده اجازه دهد تا پشت تریبون معبد برود و برای شاگردان و مریدان شیخ کاهن سخنرانی کند. </span></p><p><span style="font-size:medium">کاهن قدیمی که از فروتنی و خاکساری کاهن جوان خوشش آمده بود،اجازه داد و کاهن جوان در حضور همۀ شاگردان و مریدان پشت تریبون قرار گرفت و سخنرانی مفصّلی درباره کرامات و فضایل کاهن قدیمی بیان کرد.&nbsp; </span></p><p><span style="font-size:medium">کاهن و مریدان در میان سخنرانی او بارها با کف زدن و شعاردادن حرف های او را تایید کردند. کاهن جوان در آخر سخنرانی و در تایید سخنان خود گفت: </span></p><p><span style="font-size:medium">دیشب خواب دیدم که از عالم بالا به من گفتند این کاهن فرزانه و شیخ بزرگ ما این قدر نزد ما ارزش دارد که هر کس یک موی ایشان را در کفن خود داشته باشد، آتش جهنّم بر وی حرام می شود! </span></p><p><span style="font-size:medium">با گفتن این جمله همۀ شاگردان و مریدان بر سر شیخ کاهن ریختند و تمام موهای بدن او را تک تک کندند و او را خونین و زخمی تنها گذاشتند! </span></p><p><span style="font-size:medium">این دفعه نوبت کاهن قدیمی بود که او را زخمی و بی هوش از معبد به درببرند!! </span></p><p><span style="font-size:medium">...و این درس آخر کهانت بود!&nbsp; </span></p><p><br></p><p><strong><span style="font-size:medium">#شفیعی_مطهر </span></strong></p><p style="text-align:center"><span style="color:#ff6600"><strong><span style="font-size:small"><span style="font-size:medium"><span style="font-size:small"><span style="font-size:medium"><span style="font-size:medium"><span style="font-size:small"><span style="font-size:small"><span style="font-size:medium"><span style="font-size:12pt"><span style="font-size:medium"><span style="font-size:medium"><span style="font-size:small"><span style="font-size:small"><span style="font-size:medium"><span style="font-size:small"><span style="font-size:small"><strong>کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر</strong></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></strong></span></p><p style="text-align:center"><a target="_blank" data-cke-saved-href="https://t.me/amotahar" href="https://t.me/amotahar"><strong>&nbsp; </strong></a><a target="_blank" data-cke-saved-href="https://t.me/amotahar" href="https://t.me/amotahar"><strong>https://t.me/amotahar</strong></a></p><p><br></p> text/html 2019-11-30T07:51:43+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر خیر است! http://30arg.mihanblog.com/post/4921 <p><span style="font-size:16px;"></span><strong><span style="font-size:22px;">خیر است!</span></strong><span style="font-size:16px;"><br></span></p><p><span style="font-size:16px;">پادشاهی وزیری داشت كه هر اتفاقی می افتاد می گفت: خیر است!!</span></p><p><span style="font-size:16px;">روزی دست پادشاه در سنگلاخ ها گیركرد و مجبور شدند انگشتش را قطع كنند، وزیر در صحنه حاضر بود و گفت: خیر است!</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">پادشاه از درد به خود می پیچید، از رفتار وزیر عصبانی شد، او را به زندان انداخت.</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">یک سال بعد پادشاه كه برای شكار به كوه رفته بود، در دام قبیله ای گرفتار شد كه بنا بر اعتقادات خود، هرسال یک نفر را كه دینش با آن ها مخالف بود، سر می برند و لازمه اعدام آن شخص این بود كه بدنش سالم باشد.<br>وقتی دیدند اسیر، یكی از انگشتانش قطع شده،وی را رها كردند.</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">آنجا بود كه پادشاه به یاد حرف وزیر افتاد كه زمان قطع انگشتش گفته بود: خیر است!</span></p><p><span style="font-size:16px;">پادشاه دستور آزادی وزیر را داد.<br>وقتی وزیر آزاد شد و ماجرای اسارت پادشاه را از زبان او شنید، گفت: خیراست!</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">پادشاه گفت: دیگر چرا؟؟؟<br></span></p><p><span style="font-size:16px;">وزیر گفت: از این جهت خیر است كه اگر مرا به زندان نینداخته بودی و زمان اسارت به همراهت بودم، مرا به جای تو اعدام می كردند..</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">"چه زیادند خیرهایی که خدا پیش رومون می ذاره و ما نمی دونیم و ناشکریم".<br></span></p> text/html 2019-11-29T06:26:34+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر ﺑﺎ ﺗﺸﮑﺮ! http://30arg.mihanblog.com/post/4920 <p><strong><span style="font-size:22px">ﺑﺎ ﺗﺸﮑﺮ!</span></strong><br><span style="font-size:16px">سروده:راشدانصاری(خالوراشد)</span><br></p><p><span style="font-size:16px">ﺑﺎﺑﺖ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﺗﺎﻥ ﻗﻠﺒﺎ ﺗﺸـﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ<br>ﺧﺎﻟﺼﺎﻧﻪ، ﻭﺍﻗﻌﺎ، ﺟﺪﺍ" ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ</span></p><p><span style="font-size:16px">ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻭ ﺁﻥ ﺑﯽ ﺟﺎ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ<br>ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ، ﻣﺮﺣﺒﺎ، ﺍﺣﺴﻦ، ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ!</span></p><p><span style="font-size:16px">ﻣﺼﺮﻉ ﺍﻭﻝ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺷــﺪ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ<br>ﻣﺼـﺮﻉ ﺩﻭﻡ ﻭﻟﯽ ﻓﻮﺭﺍ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ</span></p><p><span style="font-size:16px">ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺒﻮﺩ<br>ﻓﺮﺻﺘﯽ ﭘﯿﺶ ﺁﻣﺪﻩ ﻓﻌﻼ‌ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ</span></p><p><span style="font-size:16px">ﻣﺪﺗﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻋﺎﺩﺕ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺎ ﻣﯽ ﺭﻭﯾﻢ،<br>ﺩﺭ ﻟﺒﺎﺱ ﺩﻭﺳﺖ ﺍﺯ ﺩﺷﻤﻦ! ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ</span></p><p><span style="font-size:16px">هر فشاری را که از هر سو به ما وارد کنند<br>موقع فحش و کتک خوردن تشکر می کنیم!</span></p><p><span style="font-size:16px">شهر بی ابزار کوبیدن نمی آمد به کار<br>از شما از مشت از سندان تشکر می کنیم</span></p><p><span style="font-size:16px">ﺑﺮ ﺧﻼ‌ﻑ ﻣﺮﺩﻡ ﻟﯿﺒـﯽ ﻭ ﻣﺼﺮ ﻭ ﺳﻮﺭﯾﻪ<br>ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﻋﻤﺪﺍ" ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ!</span></p><p><span style="font-size:16px">ﻣﺸﺖ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﺮ ﺩﻫﺎﻥ ﺍﻧﮕﻠﺴﺘﺎﻥ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ<br>ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﻟﻨﺪﻥ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ!</span></p><p><span style="font-size:16px">ﻣﺎ ﭘﺴــﺮﻫﺎ، ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺑﺪ ﺣﺠﺎﺏ<br>ﺑﺎﺑـﺖ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ﺩﺍﻣﻦ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ!</span></p><p><span style="font-size:16px">دکتر از این که سر ِ کاریم جدا"&nbsp; از شما<br>از وزیر کار هم حتما" تشکر می کنیم</span></p><p><span style="font-size:16px">تازگی ها در ۹ دی هم به طرزی آشکار<br>مثل بیست و دوم بهمن تشکر می کنیم</span></p><p><span style="font-size:16px">ﺍﺯ ﻣﺪﯾﺮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻠﻮﻑ ﺩﺭ ﺻﺤﺒﺖ ﺍﻧﺪ<br>ﺑﯽ ﺟﻬﺖ ﺩﺭ ﺣﯿﻦ ﺧﻨﺪﯾﺪﻥ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ!</span></p><p><span style="font-size:16px">نفتتان که سفره هامان را به خوبی چرب کرد<br>بابت بنزین تان قطعا" تشکر می کنیم!</span></p><p><span style="font-size:16px">در قوافی هم اگر " تنوین" فراوان آمده<br>با لسان ِ منبری ایضا"&nbsp; تشکر می کنیم</span></p><p><span style="font-size:16px">ﺩﺭ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﻢ<br>ﺷﺐ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺯﻥ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ!</span></p><p><span style="font-size:16px">یک وزارتخانه شعرم را به کلی شخم زد<br>از وزیر و گاو و گاوآهن، تشکر می کنیم!</span></p><p><span style="font-size:16px">آب رفت و نفت رفت و گاز رفت و خر برفت<br>ما به جای ناله و شیون تشکر می کنیم</span></p><p><span style="font-size:16px">ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ِ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﭘﺨﺘﻪ ﺍﻧﺪ،<br>ﺁﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻭﺟﺐ ﺭﻭﻏﻦ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ</span></p><p><span style="font-size:16px">ﺑﺎ ﺭﺑﺎﻋﯽ ﺍﺯ "ﺯﺑﺮﺩﺳﺖ"ﻭ "ﺻﻔﺮﺑﯿﮕﯽ" ﻧﺸـﺪ<br>ﺩﺭ ﻏﺰﻝ ﺍﺯ "ﺑﯿﮋﻥ ﺍﺭﮊﻥ" ﺗﺸـﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨـﯿﻢ!</span></p><p><span style="font-size:16px">ﺍﻟﻐﺮﺽ،ﺍﺯ ﻧﺎﻟﻪ ﯼ ﻣﺮﻍ ﺳﺤﺮ ﺗﺎ ﺑﻮﻕ ﺳﮓ<br>ﺑﺎ ﺗﻼ‌ﺵ ﻭﺍﻓـﺮﯼ ﮐﻼ‌" ﺗﺸـﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ! </span></p><p><br>#خالوراشد &nbsp;<br>@rashedansari<br>نشانی کانال راشدانصاری ، شاعر ، روزنامه نگار و طنزپردا</p> text/html 2019-11-28T14:11:14+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر تو کاره ای که نیستی!! http://30arg.mihanblog.com/post/4919 <p>&nbsp;<strong><span style="font-size:22px;">تو کاره ای که نیستی!!</span></strong><br></p><p><span style="font-size:16px;">یه‌بار تو مترو خیلی شلوغ بود.&nbsp; ایستاده بودیم به این بغلی گفتم:&nbsp;</span><br></p><p><span style="font-size:16px;"> آقا شما تو مترو آشنا دارید؟ </span><br></p><p><span style="font-size:16px;">گفت: نه. </span><br></p><p><span style="font-size:16px;">گفتم :دادگستری و شهرداری چی؟ </span><br></p><p><span style="font-size:16px;">گفت: نه.&nbsp; </span><br></p><p><span style="font-size:16px;">گفتم :نماینده مجلس که نیستی؟&nbsp;</span><br></p><p><span style="font-size:16px;"> گفت نه.&nbsp; </span><br></p><p><span style="font-size:16px;">گفتم :پس کلا آدم کله گنده‌ای نیستی؟ </span><br></p><p><span style="font-size:16px;">با عصبانیت گفت :نه آقا ،چطور مگه؟؟؟<br>گفتم: هیچی، پس یه لطفی کن پاتو از رو پام وردار!!</span></p>