حکمت و حكایت حكایت ها ، سروده ها و سخنان کوتاه حکمت آمیز و قصه های شهر هرت آپدیت روزانه ××××××××× با جور و جمود و جهل باید جنگید تاپاک شودجهان از این هرسه پلید یا ریشه هر سه را بباید خشکاند یا سرخ به خون خویش باید غلتید (ش.مطهر) «یكی از كهن ترین و سنتی ترین روش های انسان برای انتقال معرفت به نسل های بعد، قصه ها و حكایات بوده است. قصه، ناب ترین و خالص ترین بخش ادبیات است؛ چرا كه ما را به دورانی پیش از پیدایش تفاسیر و تعابیر امروز مان می برد. قصه ها شادند، سرگرم كننده اند، نمایشی اند، اما فراتر از همه ، معرفت را به شكلی دلپذیر منتقل می كنند.» (پائولو كوئیلو) http://30arg.mihanblog.com 2018-04-22T16:59:40+01:00 text/html 2018-04-22T12:23:42+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر ...به قله های سعادت رسیده‌ایم!! http://30arg.mihanblog.com/post/4058 <p>&nbsp;<strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">...</span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">به قله های سعادت رسیده‌ایم!!</span> </span></strong><br data-mce-bogus="1"></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><br data-mce-bogus="1"></span></p><p><span style="font-size: medium;">با زحـمتِ زیـادِ سیـاست مـدار ها</span><br><span style="font-size: medium;">رونق گرفته‌اند همه کسب و کار ها</span><br><br><span style="font-size: medium;">در راستای خیر و صلاحِ من و شماست</span><br><span style="font-size: medium;">چیزی که هست در سرِ قانون گذار ها</span><br><br><span style="font-size: medium;">از بـرکـتِ حضـورِ مـدیـرانِ کاردان</span><br><span style="font-size: medium;">ثابت شده‌ست قیمتِ پخشِ دلار ها</span><br><br><span style="font-size: medium;">با ساربان به منزلِ مقصود می‌رسیم</span><br><span style="font-size: medium;">هرچند بسته‌ایم کج این کوله بار ها</span><br><br><span style="font-size: medium;">طیاره ها تکانِ اضافی نمی‌خورند</span><br><span style="font-size: medium;">از خط نمی‌روند به بیرون قطار ها</span><br><br><span style="font-size: medium;">ساقی چنان به ساغر ما ریخت باده را</span><br><span style="font-size: medium;">از بیخ " نشئه " اند تمامِ " خمار " ها</span><br><br><span style="font-size: medium;">"نجار" بس که میخِ خودش را دقیق کوفت</span><br><span style="font-size: medium;">یک عمر در نمی‌رود از ما "زوار" ها</span><br><br><span style="font-size: medium;">جانِ شما که از همه چی فیض می‌بریم</span><br><span style="font-size: medium;">شیرین شده است بس که تهِ این خیار ها</span><br><br><span style="font-size: medium;">آمارِ مان به ثبتِ جهانی رسیده است</span><br><span style="font-size: medium;">از بس درشت شد رقمِ خانه دار ها</span><br><br><span style="font-size: medium;">این روزها به شادیِ ما غبطه می‌خورند</span><br><span style="font-size: medium;">دل مردگانِ سایرِ شهر و دیار ها</span><br><br><span style="font-size: medium;">باید به فالِ نیـک بگیـریم "گـَرد"!! را</span><br><span style="font-size: medium;">حتی مقدس اند به نوعی "غبار" ها</span><br><br><span style="font-size: medium;">شور و نشاط در دلمان موج می‌زند</span><br><span style="font-size: medium;">بالا کشید درصدِ گشت و گذار ها</span><br><br><span style="font-size: medium;">با یک حسابِ ساده و تدبیرِ چاره ساز</span><br><span style="font-size: medium;">انگار ته کشید به کلّی فشار ها</span><br><br><span style="font-size: medium;">حتی درون مجلس مان پخش می‌شود</span><br><span style="font-size: medium;">گاهی صدای "دخترِ خوشگل" شمار ها</span><br><br><span style="font-size: medium;">امروز هیچ سوژه ی تلخی نمانده است</span><br><span style="font-size: medium;">تـا "منتـشر" کـنند "وقایـع نـگار" ها</span><br><br><span style="font-size: medium;">قانون به هیچ وجه اجازه نمی‌دهد</span><br><span style="font-size: medium;">بـر پا کـنند معـرکه ، آتـش بیـار ها &nbsp;</span><br><br><span style="font-size: medium;">کم کم به قله های سعادت رسیده‌ایم</span><br><span style="font-size: medium;">با هـمـتِ مـضـاعـفِ والا تـبار ها...</span><br><br>#ح.الف_شاکی<br><br>#حمید_اسماعیلی<br><br>@hamidesmaily</p> text/html 2018-04-22T03:54:22+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر قبر عُجیف! http://30arg.mihanblog.com/post/4057 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">&nbsp;قبر عُجیف! </span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در مسیر بیابان حجاز جوانی را دیدم که به پشت صخره ای رفت تا ادرار کند. چون بازآمد، گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بر تخته سنگی ادرار کردم که پندارم نشانی بود بر گوری. </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پیرمردی در کاروان بود گفت :آن قبر عُجیف باشد. </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">جوان گریست و منقلب شد.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> او را گفتند: از چه گریستی؟ </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت: عُجیف از مقرّبان به خلیفه بود و هیبتی مخوف داشت، روزی با زوجه ام بر آستان در ایستاده بودیم، عجیف سوار بر اسب خود بود و چون مرا دید، مغرور و بی محابا با شمشیر خود ضربه ای به درب خانه من زد. مرا هولی عظیم گرفت و بر خود ادرار کردم و از این رو در برابر زوجه خود خجل شدم و عجیف بر این وحشت من می خندید، بالله، ندانسته بودم که روزی بی آن که بدانم او را این چنین در پس صخره ای در بیابان حجاز، ملاقات خواهم کرد!</span><br><br>✔️"محاضرات الادباء و محاورات الشعراء و البلغاء " - راغب اصفهانی<br>عبرت_تاریخ<br>@Qashkoul<br>کشکول، متنوع و دلنشین</p> text/html 2018-04-21T04:34:01+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر ...تبر از قامت شمشاد می ترسد! http://30arg.mihanblog.com/post/4056 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;"> ...تبر از قامت شمشاد می ترسد!</span> </strong><br><span style="font-size: medium;"> </span></p><p><br data-mce-bogus="1"></p><p><span style="font-size: medium;">چرا این گونه از موی زنان ، ارشاد می ترسد؟</span><br><br><span style="font-size: medium;">از این موی رها گشته به دست باد می ترسد؟</span><br><br><span style="font-size: medium;">لباس تیره در بر کن، لباس قهوه ای ، مشکی</span><br><br><span style="font-size: medium;">چرا؟ چون که طرف از رنگ های شاد می ترسد</span><br><br><span style="font-size: medium;">کند نابود آثار تمدن های پیشین را</span><br><br><span style="font-size: medium;">از آنچه آورد تاریخ را در یاد می ترسد</span><br><br><span style="font-size: medium;">به یاسوج از نماد آریو برزن و شمشیرش</span><br><br><span style="font-size: medium;">و در ساری هم از سرباز قوم ماد می ترسد</span><br><br><span style="font-size: medium;">چنان چون طالبان که می هراسیدند از بودا</span><br><br><span style="font-size: medium;">رفیق ما هم از سنگ و گچ و فولاد می ترسد</span><br><br><span style="font-size: medium;">فقط باید ببوسی دست و گویی بل ، بله قربان</span><br><br><span style="font-size: medium;">از اندیشه، از استدلال ، از استعداد می ترسد</span><br><br><span style="font-size: medium;">بزن خود را به آن راه و بگو چیزی نفهمیدم</span><br><br><span style="font-size: medium;">که او از هر که دو هزاری اش افتاد می ترسد</span><br><br><span style="font-size: medium;">هم از سرخی گل ترسد، هم از سبزی برگ آن</span><br><br><span style="font-size: medium;">از آن سروی که محکم جای خود استاد، می ترسد</span><br><br><span style="font-size: medium;">نه تنها از زبان سرخ و از سر های سبز ما</span><br><br><span style="font-size: medium;">از آن دیگی که بوی قورمه سبزی داد می ترسد</span><br><br><span style="font-size: medium;">زمانی می هراسید از تجمع های میلیونی</span><br><br><span style="font-size: medium;">ولی امروزه روز، از تک تک افراد می ترسد</span><br><br><span style="font-size: medium;">کسی که منطق او داد و فریاد است و فحّاشی</span><br><br><span style="font-size: medium;">برای چه خودش از واژه ی فریاد می ترسد؟</span><br><br><span style="font-size: medium;">بزن بر فرق ما تا می توانی تیشه ی خود را</span><br><br><span style="font-size: medium;">عزیزم، کوه کی از تیشه ی فرهاد می ترسد؟</span><br><br><span style="font-size: medium;">گذشت آن دوره ای که می رمید آهو ز صیادان</span><br><br><span style="font-size: medium;">کنون از سایه ی خود نیز هر صیّاد می ترسد</span><br><br><span style="font-size: medium;">کبوتر می کند پرواز هم بال پرستو ها</span><br><br><span style="font-size: medium;">و جغد از این که رفته هیبتش بر باد می ترسد</span><br><br><span style="font-size: medium;">زمانی می رمید از چوب و باتوم آن که می فهمید</span><br><br><span style="font-size: medium;">ولی حالا چماق از کله ی پر باد می ترسد</span><br><br><span style="font-size: medium;">ندارد ماهی آزاد خوف از تور ماهیگیر</span><br><br><span style="font-size: medium;">کنون قلاب و تور از ماهی آزاد می ترسد</span><br><br><span style="font-size: medium;">نمی ترسد دگر شمشاد از داس و تبر زیرا</span><br><br><span style="font-size: medium;">که امروزه تبر از قامت شمشاد می ترسد</span><br><br><span style="font-size: medium;">بلی جانم، گذشت آن دوره و امروزه لولو هم</span><br><br><span style="font-size: medium;">چنین از بچه های این خراب آباد می ترسد</span><br><br><span style="font-size: medium;">خدایا می شود روزی رسد گویند ای هالو</span><br><br><span style="font-size: medium;">ببین وارونه شد، مادر زن از داماد می ترسد</span><br><br><span style="font-size: medium;">بخند ای هموطن، قهقه بزن ، این خنده ها خاری ست</span><br><br><span style="font-size: medium;">به چشم آن که از این قلب های شاد می ترسد. </span></p><p><br><br>✍️ محمد رضا عالی پیام - هالو text/html 2018-04-19T06:22:19+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر هیئت تحقیق و تفحص /طنز http://30arg.mihanblog.com/post/4054 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">&nbsp;هیئت تحقیق و تفحص /طنز </span></strong><br data-mce-bogus="1"></p><p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;"><br data-mce-bogus="1"></span></strong></p><p><span style="font-size: medium;">معلمی با خواهر فراش مدرسه ازدواج کرد. گاهی اوقات معلم غیبت می کرد و از فراش که برادر زنش بود، می خواست به جایش به کلاس برود. این قدر این کار تکرار شد که فراش تقریبا شده بود معلم مدرسه!&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> بعد از مدتی آقا معلم&nbsp; شد رئیس آموزش و پرورش. برادر خانمش را به مدیریت مدرسه منصوب کرد.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> بعداز مدتی معلم داستان ما شد مدیرکل استان و برادر خانمش را به ریاست آموزش و پرورش منصوب کرد!&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> چندی گذشت و از مقام مدیرکلی شد وزیر آموزش و پرورش و برادرخانمش را به مدیر کلی منصوب کرد ! </span></p><p><span style="font-size: medium;">چندی گذشت و وزیر دستور تحقیق و تفحص در باره مدارک تحصیلی کارکنان و مدیران را صادر کرد. فراش که مدرک تحصیلی ابتدایی بیشتر نداشت، آشفته شد و زنگ به شوهرخواهرش زد و گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> چکار می کنی؟ تو که می دونی من چند کلاس ابتدایی بیشتر ندارم؟ بدبخت میشم اگر این دستور را اجرا کنی!&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> شوهر خواهر گفت : احمق! نگران نباش 1 من شما را به ریاست هیئت تحقیق و تفحص منصوب کردم</span> !! text/html 2018-04-19T05:38:31+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر اثر شگرف زیبایی تعبیر و تفسیر زندگی http://30arg.mihanblog.com/post/4053 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">&nbsp;اثر شگرف زیبایی تعبیر و تفسیر زندگی</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">#یک_دقیقه_مطالعه text/html 2018-04-18T06:48:13+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر مگسِ کشتی ران http://30arg.mihanblog.com/post/4052 <p><br><span style="font-size: medium;">حکایتی از مثنوی </span></p><p><br><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">مگسِ کشتی ران </span></strong></p><p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;"></span></strong><br><br><span style="font-size: medium;">آن مگس بر برگِ کاه و بولِ خر</span><br><span style="font-size: medium;">همچو کشتیبان همی افراشت سر!</span><br><br><span style="font-size: medium;">‌مگسی بر پَرِ کاهی نشست که آن پَر کاه بَر اِدرار خری روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر کشتی می‌راند و می‌گفت:&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;">من علم دریانوردی و کشتی رانی خوانده‌ام و در این کار بسیار تفکر کرده ام،</span><br><span style="font-size: medium;">ببینید این دریا و این کشتی را و مرا که چگونه کشتی می‌رانم:</span><br><br><span style="font-size: medium;">گفت من دریا و کشتی خوانده‌ام</span><br><span style="font-size: medium;">مدتی در فکر آن می‌مانده‌ام</span><br><br><span style="font-size: medium;">اینک این دریا و این کشتی و من</span><br><span style="font-size: medium;">مرد کشتیبان و اهل و رای‌زن</span><br><br><span style="font-size: medium;">او در ذهن کوچک خود بر سر دریا کشتی می‌راند، آن ادرار، دریای بی ‌ساحل به نظرش می‌آمد و آن برگ کاه کشتی بزرگ، زیرا آگاهی و بینش او اندک بود.</span><br><br><span style="font-size: medium;">جهان هر کس به اندازه ذهن و بینش اوست. آدمِ مغرور و کج اندیش مانند این مگس است. و ذهنش به اندازه درک ادرار الاغ و برگ کاه!</span><br><span style="font-size: medium;">مولانا در این حکایت طنز و در عین حال گزنده و بی پرده، احوال سرمستان از بادۀ غرور را نقد می کند.</span><br><span style="font-size: medium;">آنانی که در عین حقارت و کوته فکری، خود را بزرگ و دانا می پندارند.</span><br><br><span style="font-size: medium;">گر مگس تاویل بگذارد به رای،</span><br><span style="font-size: medium;">آن مگس را بخت گرداند همای</span><br><br><span style="font-size: medium;">آن مگس نبود کش این عبرت بود</span><br><span style="font-size: medium;">روح او نه در خور صورت بود!</span><br><br><br>@Qashkoul<br>کشکول، متنوع و دلنشین</p> text/html 2018-04-18T04:14:58+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر برده افکار منفی http://30arg.mihanblog.com/post/4051 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">&nbsp;</span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">برده افکار منفی</span> </span></strong><br data-mce-bogus="1"></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><br data-mce-bogus="1"></span></p><p><span style="font-size: medium;"> text/html 2018-04-18T02:50:03+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر انشای یک دانش آموز، در مورد پول حلال http://30arg.mihanblog.com/post/4049 <br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بسیار زیباست text/html 2018-04-17T05:00:26+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر گریه امیرالمؤمنین ! http://30arg.mihanblog.com/post/4048 <p><br><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;"> text/html 2018-04-17T03:00:34+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر معمایی به نام ﺩﺭﻭﻥ انسان‌ها! http://30arg.mihanblog.com/post/4047 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">&nbsp;معمایی به نام ﺩﺭﻭﻥ انسان‌ها!&nbsp;</span></strong></p><p>&nbsp;</p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ می‌کند؟ </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ: ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭘﻮﺳﺘﯽ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ‌ﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ گران‌بها ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﯾﺨﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻫﺮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺁﺑﯽ ﮔﻮﺍﺭﺍ!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺷﻤﺎ ﮐﺪﺍﻣ ﯿﮏ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ می‌کنید؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ: می‌بینید؟! ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍن‌ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ، ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥ انسان‌ها ﺩﯾﺮ ﺭﻭ می‌شود..</span></p> text/html 2018-04-16T04:36:28+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر هر بدرفتار بیمار است! http://30arg.mihanblog.com/post/4046 <p>&nbsp;<strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;"> هر بدرفتار بیمار است! </span></strong></p><p>&nbsp;</p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد: </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">"در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم."</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟"&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است."</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">سقراط پرسید:</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">"اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟"</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود."</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">سقراط پرسید:"به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟"</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم."</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">سقراط گفت:"همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است.</span></p> text/html 2018-04-16T03:23:26+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر ....برای همه جا نیست!! http://30arg.mihanblog.com/post/4044 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">....برای همه جا نیست!! </span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> text/html 2018-04-15T02:59:43+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر قبض آفتاب!! http://30arg.mihanblog.com/post/4043 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">قبض آفتاب!!</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ترسم از روزی، که قبض آفتاب، آید برایم!!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یا که فیشی، از بهای ماهتاب، آید برایم!!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">نصب گردد، روی دوشم، یک هواسنج جدید...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">قیمت باد و هوا هم، با شتاب آید برایم!! <br></span></p><p>&nbsp;</p><p>*************************<br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سر آید...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفتم که نان گران شد، گفتا گران تر آید!!!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفتم ز نرخ قصاب، فریاد ما بلند است...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفتا که گوشت کم خور، تا حاجتت برآید!!!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفتم چرا کم است این، یارانه های نقدی ....</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;گفتا خموش غافل، این نیز هم نیاید!!!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفتم که از گرانی، جانم به لب رسیده....</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفتا تحملش کن، تا جان تو درآید!!!</span></p><p><br>@mr20mv</p> text/html 2018-04-14T06:02:59+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر دلّال های روضه!! http://30arg.mihanblog.com/post/4042 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">دلّال های روضه!!</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;"> text/html 2018-04-14T03:47:39+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر لطف حق http://30arg.mihanblog.com/post/4041 <p><br><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">لطف حق</span></strong><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>شاهکار مثنوی های عرفانی پروین اعتصامی</strong> </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">