حکمت و حكایت حكایت ها ، سروده ها و سخنان کوتاه حکمت آمیز و قصه های شهر هرت آپدیت روزانه ××××××××× با جور و جمود و جهل باید جنگید تاپاک شودجهان از این هرسه پلید یا ریشه هر سه را بباید خشکاند یا سرخ به خون خویش باید غلتید (ش.مطهر) «یكی از كهن ترین و سنتی ترین روش های انسان برای انتقال معرفت به نسل های بعد، قصه ها و حكایات بوده است. قصه، ناب ترین و خالص ترین بخش ادبیات است؛ چرا كه ما را به دورانی پیش از پیدایش تفاسیر و تعابیر امروز مان می برد. قصه ها شادند، سرگرم كننده اند، نمایشی اند، اما فراتر از همه ، معرفت را به شكلی دلپذیر منتقل می كنند.» (پائولو كوئیلو) http://30arg.mihanblog.com 2018-02-24T08:27:16+01:00 text/html 2018-02-24T04:53:37+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی... http://30arg.mihanblog.com/post/3946 <p>&nbsp;<strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی...</span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">فردی مسلمان همسایه ای کافر داشت. هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد :</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر, مرگش را نزدیک کن! (طوری که مرد کافر می شنید.) </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">زمان گذشت و مسلمان بیمار شد. دیگر نمی توانست غذا درست کند، ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش ظاهر می شد .</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مسلمان سر نماز می گفت: خدایا !ممنونم ک بنده ات را فراموش نکردی و غذای مرا در خانه ام ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس ... !</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد ،دید این همسایه کافر است که غذا را برایش می آورد. </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">از آن شب به بعد، مسلمان سر نماز می گفت :&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> خدایا ! ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی که برای من غذا بیاورد. من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی!!! </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این،حکایت خیلی هاست! </span></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی</span></p> text/html 2018-02-23T05:10:48+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر حكایت خانم وزیر سوئدی http://30arg.mihanblog.com/post/3945 <p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> text/html 2018-02-22T15:30:21+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر ﻣﻨﺎﻇﺮﻩ ﺑﺎ ﺧﺮ ! http://30arg.mihanblog.com/post/3944 <p><span style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br data-mce-bogus="1"></p><p><br><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">ﻣﻨﺎﻇﺮﻩ ﺑﺎ ﺧﺮ !&nbsp; </span></strong></p><p><br><span style="font-size: small;"><strong>ﺷﻌﺮی زیبا از فیروز بشیری</strong></span><br><br><span style="font-size: medium;">ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺭﻫﯽ ﻣﺮﺍ ﮔﺬﺭ ﺑﻮﺩ</span><br><span style="font-size: medium;">ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺭﻩ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﺮ ﺑﻮﺩ </span></p><p><br><span style="font-size: medium;">ﺍﺯ ﺧﺮ ﺗﻮ ﻧﮕﻮ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﮔﻬﺮ ﺑﻮﺩ</span><br><span style="font-size: medium;">ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺐ ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺑﻮﺩ </span></p><p><br><span style="font-size: medium;">ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ</span><br><span style="font-size: medium;">ﻓﺮﻣﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﺑﺎﺷﺪ ﻋﺎﻟﯽ </span></p><p><br><span style="font-size: medium;">ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺎ ﺧﺮﯼ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ</span><br><span style="font-size: medium;">ﺁﺩﻡ ﺷﻮ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺻﻔﺎﮐﻦ </span></p><p><br><span style="font-size: medium;">ﮔﻔﺘﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﻭ ﻣﺮﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ</span><br><span style="font-size: medium;">ﺯﺧﻢ ﺗﻦ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﻭﺍ ﮐﻦ </span></p><p><br><span style="font-size: medium;">ﻧﻪ ﻇﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﻮﺩﯾﻢ</span><br><span style="font-size: medium;">ﻧﻪ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ </span></p><p><br><span style="font-size: medium;">ﺭﺍﺿﯽ ﭼﻮ ﺑﻪ ﺭﺯﻕ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩﯾﻢ</span><br><span style="font-size: medium;">ﺍﺯ ﺳﻔﺮﮤ ﮐﺲ ﻧﺎﻥ نَرُﺑﻮﺩﯾﻢ </span></p><p><br><span style="font-size: medium;">ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐُﺸﺪ ﺧﺮﯼ ﺭﺍ؟</span><br><span style="font-size: medium;">ﯾﺎ ﺁن که ﺑَﺮﺩ ﺯ ﺗﻦ ﺳﺮﯼ ﺭﺍ؟ </span></p><p><br><span style="font-size: medium;">ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻢ ﻓﺮﻭﺷﺪ ؟</span><br><span style="font-size: medium;">ﯾﺎ ﺑﻬﺮ ﻓﺮﯾﺐِ ﺧﻠﻖ ﮐﻮﺷﺪ ؟ </span></p><p><br><span style="font-size: medium;">ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﺷﻮﻩ ﺧﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟</span><br><span style="font-size: medium;">ﯾﺎ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟ </span></p><p><br><span style="font-size: medium;">ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﭘﯿﻤﺎﻥ؟</span><br><span style="font-size: medium;">ﯾﺎ ﺁن که ﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺩ ﻧﺎﻥ؟ </span></p><p><br><span style="font-size: medium;">ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺨﻨﺶ ﻫﻤﻪ ﻣﺘﯿﻦ ﺍﺳﺖ</span><br><span style="font-size: medium;">ﻓﺮﻣﺎﯾﺶ ﺍﻭ ﻫﻤﻪ ﯾﻘﯿﻦ ﺍﺳﺖ </span></p><p><br><span style="font-size: medium;">ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺯ ﺁﺩﻣﯽ ﺳﺮﯼ ﺗﻮ</span><br><span style="font-size: medium;">ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﺎ ﺧﺮﯼ ﺗﻮ </span></p><p><br><span style="font-size: medium;">ﺑﻨﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ</span><br><span style="font-size: medium;">ﺑﺮ ﺧﺎﻟﻖ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ </span></p><p><br><span style="font-size: medium;">ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺧﺮﯾﺖ</span><br><span style="font-size: medium;">ﺟﺎﺭﯼ ﺑﺸﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﯿﺖ ... </span></p><p><br><span style="font-size: medium;">توکل بر خدایت کن کفایت می کند حتما</span><br><span style="font-size: medium;">اگر خالص شوی با او صدایت می کند حتما </span></p><p><span style="font-size: medium;"><br></span></p> text/html 2018-02-22T04:32:03+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر آیا من دزدم؟ http://30arg.mihanblog.com/post/3943 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">آیا من دزدم؟</span></strong><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یکی از ایرانیان مقیم‌ خارج از کشور مقاله زیبایی نوشته تحت عنوان "آیا من دزدم؟"</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ایشان برای بیان این مطلب به دو رخداد که برای او پیش آمده است، اشاره می کند: </span><br><br><strong><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">رخداد اول:</span></strong><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">او می گوید: زمان امتحانات پزشکی من در ایرلند بود و مبلغی که برای امتحانات می بایست پرداخت می کردم ۳۰۹ پوند بود.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در صورتی که پول خرد نداشته و من مبلغ ۳۱۰ پوند را پرداخت نمودم.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">امتحانات خود را دادم و بعد از گذشت زمان در حالی که به کشور دیگری رفته بودم .</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در آن هنگام نامه ای دریافت نمودم که از ایرلند برایم ارسال شده بود.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در آن نامه آمده بود که:</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">(شما در پرداخت هزینه های امتحان اشتباه کردید و به جای مبلغ ۳۰۹ پوند ، ۳۱۰ پوند پرداخت کردید، و این چکی که به همراه این نامه برای شما ارسال شده، به ارزش یک پوند می باشد ... ما بیش از حق خودمان دریافت نمی کنیم).</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">جالب اینجاست که ارزش آن پاکت نامه </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و نامه ای که در آن تایپ شده بود خود بیش از مبلغ ۱ پوند بود!</span>&nbsp;</p><p><br><strong><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اتفاق دوم: </span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">او می گوید که من اکثر اوقات که در مسیر دانشگاه و خانه تردد می کردم، از بقالی (سوپر مارکت) که تو مسیرم بود و خانمی در آن فروشنده بود کاکائو به قیمت ۵۰ سنت می خریدم و به مسیر خودم ادامه می دادم .</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در یکی از روزها قیمت جدیدی برای همان نوع از کاکائو که بر روی آن ۶۰ سنت نوشته بود، در قفسه دیگر قرار داد.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">برای من جای تعجب داشت و از او پرسیدم:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> آیا فرقی بین این دو رقم جنس وجود دارد؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در پاسخ ، به من گفت :</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">نه، همان نوع و همان کیفیت است !!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پس دلیل چیست؟!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چرا قیمت کاکائو در قفسه ای ۵۰ و در دیگری به قیمت ۶۰ به فروش می رسد؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در پاسخ به من گفت :</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">به تازگی در کشور نیجریه، که کاکائو برای ما صادر می کرد، </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اتفاق جدیدی رخ داده که همراه با افزایش قیمت کاکائو برای ما بود. </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این جنس جدید قیمت فروش اش ۶۰ سنت و قبلی را چون قبلا خریدیم، همان ۵۰ سنت است.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">به او گفتم: با این وضعیت کسی از شما جنس جدید خرید نمی کند تا زمانی که جنس قبل کامل به فروش نرود. </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">او گفت: بله، من می دانم.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">من به او گفتم: بیا یه کاری بکن همه جنس ها را قاطی کن و با قیمت جدید بفروش. با این کار کسی نمی تواند متوجه شود و جنس قدیم از جنس جدید‌ را تشخیص دهد.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در پاسخ در گوشی به من گفت : مگه شما یک دزدی ؟؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">شگفت زده شدم از آنچه او به من گفت </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و مسیر خودم را پیش گرفتم و رفتم.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در حالی که همیشه این سوال در گوش من تکرار می شود </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و ذهن مرا در گیر کرده است که : </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آیا من دزدم ؟؟!!! </span></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این چه اخلاق و کرداری است؟!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ما از جهان غرب عقب تر نیستیم ، از باورهایمان عقب تر مانده ایم.</span></p> text/html 2018-02-21T06:42:34+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر باید این بالا بالا ها بنشینی..! http://30arg.mihanblog.com/post/3942 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">باید این بالا بالا ها بنشینی..!</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">کلاغی بر درختی نشسته و تمام روز خود را بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد..! text/html 2018-02-20T13:54:57+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر گرمای مهربانی http://30arg.mihanblog.com/post/3941 <p>&nbsp;<strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">گرمای مهربانی</span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم.&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آفتاب گفت: چگونه؟&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">باد گفت : آن پیرمرد را می بینی که کتی بر تن دارد؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;شرط می بندم من زودتر از تو کتش را از تنش در می آورم.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;آفتاب در پشت ابر پنهان شد و باد به صورت گردبادی هولناک شروع به وزیدن گرفت.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;هرچه باد شدیدتر می شد، پیرمرد کت را محکم تر به خود می پیچید. </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">سرانجام باد تسلیم شد. آفتاب از پس ابر بیرون آمد و با ملایمت بر پیرمرد تبسم کرد و طولی نکشید که پیرمرد از گرما عرق کرد و پیشانی اش را پاک کرد و کتش را از تن درآورد.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;در آن هنگام آفتاب به باد گفت: دوستی و محبت قوی تر از خشم و اجبار است...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در مسیر زندگی گرمای مهربانی و تبسم از طوفان خشم و جنگ راهگشاتر است.</span></p> text/html 2018-02-20T05:46:43+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر ارزش واقعی انسان به چیست؟ http://30arg.mihanblog.com/post/3939 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">ارزش واقعی انسان به چیست؟</span></strong><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">┈••✾• text/html 2018-02-19T04:22:43+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر پرنده ‌ها همه در آسمان غبار شدند! http://30arg.mihanblog.com/post/3937 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">&nbsp;پرنده ‌ها همه در آسمان غبار شدند! </span></strong><br data-mce-bogus="1"></p><p><br data-mce-bogus="1"></p><p><span style="font-size: medium;">پرنده‌ها همه در باد تار و مار شدند</span><br><span style="font-size: medium;"> نگاه‌ها همه از اشک جویبار شدند</span></p><p><span style="font-size: medium;">مرا ببخش اگر واژه‌های معصومم</span><br><span style="font-size: medium;"> خبررسان خبرهای ناگوار شدند</span></p><div class="text_exposed_show"><p><span style="font-size: medium;">مرا ببخش اگر روزنامه‌ها امروز</span><br><span style="font-size: medium;"> گریستند و غریبانه سوگوار شدند</span></p><p><span style="font-size: medium;">كسی مرا برساند به آخرین پرواز</span><br><span style="font-size: medium;"> رسیده‌ها همه رفتند و ماندگار شدند</span></p><p><span style="font-size: medium;">رسیده‌ و نرسیده هزار واژۀ تلخ</span><br><span style="font-size: medium;"> برای مرثیه‌ای آتشین قطار شدند</span></p><p><span style="font-size: medium;">«رسیده‌ها چه نجیب و نچیده افتادند»</span><br><span style="font-size: medium;"> هزار باغ در این باد بی ‌انار شدند</span></p><p><span style="font-size: medium;">كجاست مرثیه ‌سازی كه نوحه ساز كند</span><br><span style="font-size: medium;"> برای این‌همه مادر كه داغدار شدند</span></p><p><span style="font-size: medium;">بیا بنفشه بكاریم دسته دسته كبود</span><br><span style="font-size: medium;"> به یاد باغچه‌هایی كه بی ‌بهار شدند</span></p><p><span style="font-size: medium;">خبر درشت، خبر سنگدل، خبر این بود:</span><br><span style="font-size: medium;"> پرنده ‌ها همه در آسمان غبار شدند…</span></p><p>«سعید بیابانکی»</p></div> text/html 2018-02-18T04:30:38+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر جهل؛بزرگ ترین گناه! http://30arg.mihanblog.com/post/3936 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">جهل؛بزرگ ترین گناه!</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">#تا_انتها_بخوانید text/html 2018-02-17T06:50:38+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر سه بوسه! http://30arg.mihanblog.com/post/3935 <p><span style="font-size: medium;">&nbsp;<strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">سه بوسه!&nbsp;</span></strong></span></p><p><span style="font-size: medium;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><br data-mce-bogus="1"></span></span></p><p><span style="font-size: medium;">تیمور لنگ حافظ قرآن بود. او نه تنها قرآن رو می تونست آیه به آیه از حفظ بخونه، بلکه قرآن رو به صورت برعکس از آخر به اول هم حفظ بود.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> تیمور با حافظ همدوره بود و با این بزرگوار ملاقاتی هم توام با احترام داشته. از این که خواجه شیراز (که بلد نبود احتمالا قرآن رو برعکس از حفظ بخونه) «حافظ» نامیده میشه، ولی کسی به خودش لقب حافظ نداده، لابد کمی هم حسادت می کرده. در کل با وجود احترام متقابل در زمان حیات حافظ، روابط میان این دو چندان عاشقانه نبوده!</span><br><span style="font-size: medium;">اصل داستان به روایت استاد احسانی عزیز:</span><br><span style="font-size: medium;">پس از مرگ خواجه حافظ شیرازی، خبر می رسه که مزار این عارف بزرگ، محل تجمع مشتاقانه و مردم به دیوان ایشون تفال می زنند. سرداری به نام «سرمست» مامور میشه که در طول مسیر خودش به جنگ در شیراز توقفی بکنه و مقبره رو به شیوه ی وهابیون فعلی تخریب کنه تا جلوی خرافه‌ای به نام فال حافظ گرفته بشه. </span><br><span style="font-size: medium;">سرمست به محض ورود به شیراز به قصد تخریب مقبره حافظ حرکت کرد، ولی با مققاومت مردم روبه رو شد. سرایدار مرقد حافظ پیشنهاد داد که پیش از تخریب تفالی به حافظ بزنند و سرمست برای کم هزینه کردن عملیات، این پیشنهاد را پذیرفت. مصرع زیر آمد: </span></p><p><br><span style="font-size: medium;">سرمست در قبای زرافشان چو بگذری</span><br><span style="font-size: medium;">یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن </span></p><p><br><span style="font-size: medium;">سرمست تصمیم گرفت عملیات تخریب را به بازگشت موکول کند و با تمسخر و استهزا مدعی شد که این فال صرفا بر اثر تصادف این چنین نشسته و اگر در راه بازگشت نیز فالی مطابق موضوع آمد، به جای یک بوسه دو بوسه نذر حافظ کند و اگر چنین نشد، مقبره را تخریب کند.. سپاه سرمست به جنگ رفت و در بازگشت سرمست دوباره قصد تخریب مقبره حافظ را نمود و به سبب قولی که داده بود، ناچار به فال گرفتن پیش از تخریب رضایت داد: </span></p><p><br><span style="font-size: medium;">گفته بودی که شوم مست و دو بوس‌ات بدهم</span><br><span style="font-size: medium;">وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک! </span></p><p><br><span style="font-size: medium;">این بار فال آن چنان به موضوع نشسته بود که راهی برای انکار نبود. با این حال ترس از شاه، موجب دو دلی سرمست شده بود و به ناچار کار را به روزی دیگر واگذار کرد و وعده بوسه را به سه بوسه افزایش داد، ولی در روزی دیگر.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> پیغام شاه رسید که او را به سبب تعلل در تخریب آرامگاه سرزنش می کرد. به ناچار باز به آرامگاه رفت و این بار فال سوم را با تردید گرفت: </span></p><p><br><span style="font-size: medium;">سه بوسه کز دو لبت کرده ای وظیفه من</span><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;اگر ادا نکنی قرض دار من باشی </span></p><p><br><span style="font-size: medium;">سرمست تا زمانی که زنده بود، خدمتکار آرامگاه حافظ شد.</span></p> text/html 2018-02-17T06:21:00+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر جریان رو کی واستون تعریف کرده؟ http://30arg.mihanblog.com/post/3934 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">جریان رو کی واستون تعریف کرده؟؟ </span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حکایت:</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">شیخی روی منبر در مورد حلال و حرام صحبت می کرد و می گفت :</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">روزی سه تا دزد به خونه یک تاجر دینداری زدند و کلی پول و سکه رو روی خر صاحبخونه گذاشتن و زدن بیرون!!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تو مسیر دوتاشون دسیسه چیدن که سومی رو بکشن تا سهمشون بیشتر بشه و همین کارو هم کردن!!&nbsp;</span></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بعدش آب و غذایی خوردن و باز راه افتادن که یه دفعه یکیشون خنجر کشید و رفیق دومیش رو هم کشت!!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">شب که شد دزد آخر دلدرد شدیدی گرفت و بر اثر سمی که شریک قبلیش در غذایش ریخته بود ، مُرد!!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">الاغ که تنها مانده بود ، راه صاحبخونه را در پیش گرفت و به همراه مال به خانه تاجر دیندار برگشت...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این یعنی مال حلال به صاحبش برمی گردد!!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مردم پای منبر صلواتی بلند فرستادند که ، معتادی بلند شد و گفت:&nbsp; </span></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ای شیخ!&nbsp; </span></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تمام دزدا که مردند، پس جریان رو کی واستون تعریف کرده!؟؟ خره؟!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بعد از آن روز دیگر کسی شیخ را ندید!</span><br><br>&nbsp;</p> text/html 2018-02-16T06:12:35+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر روماتیسم! /طنز http://30arg.mihanblog.com/post/3933 <p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">&nbsp;روماتیسم! /طنز</span></strong><br></span></p><p>&nbsp;</p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> text/html 2018-02-14T08:32:09+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر #برگی‌ از‌ دفترچه‌ خاطرات‌ جهان‌ پهلوان‌ تختی http://30arg.mihanblog.com/post/3932 <p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> text/html 2018-02-14T04:19:08+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر چه نشاطی؟؟؟ http://30arg.mihanblog.com/post/3931 <p><strong>&nbsp;</strong><br data-mce-bogus="1"></p><p><strong><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آقای روحانی در سخنرانی 22 بهمن 96: </span></strong><br><span style="font-size: medium;"><strong> "سال آینده، سال نشاط است."</strong> <br></span></p><p><span style="font-size: medium;"><br data-mce-bogus="1"></span></p><p><span style="font-size: medium;"><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">چه نشاطی؟؟؟</span> </strong><br></span></p><p><span style="font-size: medium;"><br data-mce-bogus="1"></span></p><div class="text_exposed_show"><p><span style="font-size: medium;">با سفرۀ بی نان و نمکدان، چه نشاطی؟</span><br><span style="font-size: medium;"> با داغ جوان، گوشۀ زندان، چه نشاطی؟</span></p><p><span style="font-size: medium;">با غصّۀ کم آبی و خشکیدگی خاک</span><br><span style="font-size: medium;"> در تفرش و کرمان و خراسان، چه نشاطی؟</span></p><p><span style="font-size: medium;">با مُعضل اشرافیّتِ بیت وزیران </span><br><span style="font-size: medium;"> در شهر لواسان و جماران، چه نشاطی؟</span></p><p><span style="font-size: medium;">با طفل یتیمی که به تاریکی شب ها</span><br><span style="font-size: medium;"> خوابیده به سرمای خیابان، چه نشاطی؟</span></p><p><span style="font-size: medium;">وقتی برود پول من و مردم ایران </span><br><span style="font-size: medium;"> تا ونکوور و بالی و تایوان، چه نشاطی؟</span></p><p><span style="font-size: medium;">تا در شرر زلزله ها کودک میهن </span><br><span style="font-size: medium;"> جان داده به کولاک زمستان چه نشاطی؟</span></p><p><span style="font-size: medium;">تا خوردن اموال فقیران و ضعیفان</span><br><span style="font-size: medium;"> آسان شده بر جمع مدیران، چه نشاطی؟</span></p><p><span style="font-size: medium;">تا دفتر آزادی ما، مشق ندارد</span><br><span style="font-size: medium;"> در خاطر یاران دبستان، چه نشاطی؟</span></p><p><span style="font-size: medium;">تا گوش شما بر غم مردم شنوا نیست </span><br><span style="font-size: medium;"> بر چهرۀ پیران و جوانان، چه نشاطی؟</span></p><p>«زهرا فراهانی»<br> 23 بهمن 1396</p></div> text/html 2018-02-13T07:48:35+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر مجال معرفی http://30arg.mihanblog.com/post/3930 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">مجال معرفی</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">جالب است