حکمت و حكایت حكایت ها ، سروده ها و سخنان کوتاه حکمت آمیز و قصه های شهر هرت آپدیت روزانه ××××××××× با جور و جمود و جهل باید جنگید تاپاک شودجهان از این هرسه پلید یا ریشه هر سه را بباید خشکاند یا سرخ به خون خویش باید غلتید (ش.مطهر) «یكی از كهن ترین و سنتی ترین روش های انسان برای انتقال معرفت به نسل های بعد، قصه ها و حكایات بوده است. قصه، ناب ترین و خالص ترین بخش ادبیات است؛ چرا كه ما را به دورانی پیش از پیدایش تفاسیر و تعابیر امروز مان می برد. قصه ها شادند، سرگرم كننده اند، نمایشی اند، اما فراتر از همه ، معرفت را به شكلی دلپذیر منتقل می كنند.» (پائولو كوئیلو) http://30arg.mihanblog.com 2017-06-23T10:57:18+01:00 text/html 2017-06-21T00:41:53+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر بالاخره حق با کیست؟!! /طنز http://30arg.mihanblog.com/post/3564 <p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp; <strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">بالاخره حق با کیست؟!! /طنز</span></strong></span></p><p>&nbsp;</p><p><strong><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;">#شفیعی_مطهر </span></strong></p><p>&nbsp;</p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت: بالاخره ما نفهمیدیم موضع دولت آمریکا در برابر اختلافات شدید بین عربستان و قطر چیست؟ </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">به نظر آمریکا حق با کدام است؟ </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفتم : مگر آمریکا چه کرده و چه گفته است؟ </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت: وقتی ترامپ رئیس جمهور آمریکا رفت عربستان و قرارداد فروش&nbsp; 110میلیارد دلاری تسلیحات پیشرفته به عربستان را امضا کرد،کاملا از مواضع عربستان و متّحدانش علیه قطر حمایت و قطر را به خاطر پشتیبانی از تروریسم جهانی محکوم کرد! </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اما بعداً وقتی با قطر هم یک قرارداد 12 میلیارد دلاری فروش تجهیزات جنگی پیشرفته امضا کرد و حتی یک مانور جنگی مشترک هم با قطر مطرح شد،این دفعه حق را به قطر داد و از قطر پشتیبانی کرد! </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بالاخره به نظر آمریکا حق با کدام است؟! </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفتم: وقتی ما جمعی از مسلمانان توسعه نیافته که همه یک خدا و یک پیامبر و یک کتاب و یک قبله داریم،اما به خاطر کمی ظرفیّت و عدم تحمّل نظر و عقیده مخالف نمی توانیم مثل ملل متمدّن جهان با همدیگر با صلح و دوستی ،همزیستی مسالمت آمیز داشته باشیم،چرا یک اَبَرقدرت سلطه گر از این اختلافات منحطّ ما سوء استفاده نکند؟!&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت: بالاخره نباید به افکار عمومی دنیا پاسخ دهد که حق با چه کسی است؟ و چه کسی راست می گوید؟ </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفتم : روزی نزد یکی از قاضی های شهر هرت بودم. دو نفر برای حل اختلافاتشان نزد او آمدند. از نفر اول خواست تا مدّعای خود را بیان کند. نفر اول شرح مفصلی از ادّعای خود را علیه نفر دوم مطرح کرد. </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">قاضی در جوابش گفت: شما راست می گویی و حق با شماست! </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بعد از نفر دوم خواست که او هم ادّعای خود و پاسخ اتّهامات نفر اول را بیان کند. نفر دوم هم بیانات مفصّلی در اثبات حقّانیّت خود و ابطال ادّعاهای نفر اوّل ارائه کرد.&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">قاضی در پاسخ او گفت: شما هم راست می گویی و حق با شماست! </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">من که به شدّت از این قضاوت قاضی شگفت زده شده بودم،گفتم: </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آقای قاضی! این دو نفر که هر دو مخالف و متضادِّ یکدیگر حرف زدند! چطور ممکن است هر دو راست بگویند و حق با هر دو باشد؟! </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">قاضی رویش را به سوی من کرد و گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> اتفاقا شما هم راست می گویی و حق با شماست!!!! <br></span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span></p><div dir="rtl"><div dir="rtl"><p style="text-align: center;" data-mce-style="text-align: center;"><span style="color: #ff6600;" data-mce-style="color: #ff6600;"><strong><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: 12pt;" data-mce-style="font-size: 12pt;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><strong>کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر</strong></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></strong></span></p><p style="text-align: center;" data-mce-style="text-align: center;"><a href="https://t.me/amotahar" target="_blank" data-mce-href="https://t.me/amotahar"><strong>&nbsp;https://t.me/amotahar</strong></a><br data-mce-bogus="1"></p></div></div><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"></span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><br data-mce-bogus="1"></span></p> text/html 2017-06-19T20:44:58+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر پسر 9ساله ای که اشک قاضی را درآورد http://30arg.mihanblog.com/post/3563 <p><br><strong><span style="font-size: large;" data-mce-style="font-size: large;">پسر 9ساله ای که اشک قاضی را درآورد</span></strong><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اوایل خرداد «فرزاد»- 9 ساله- با همراهی مددکار سازمان بهزیستی تهران به مجتمع قضایی ونک رفته بود تا مادرش را بعد از 7 سال ببیند. </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مادر فرزاد:</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">▪️فقط 16 سال داشتم که به زور شوهرم دادند. یک بار که به سفر زیارتی مشهد رفته بودیم، احمد مرا با خانواده‌ام دید و همان جا خواستگاری کرد.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> شوهرم اوایل خیلی هوایم را داشت، اما دو سال نشده توسط دوستانش معتاد شد. احمد هر روز کتکم می‌زد. تا این که با کمک ریش سفیدهای فامیل‌شان توانستم طلاق بگیرم. اما بچه دو ساله‌ام را گرفتند و خودم را از خانه بیرون کردند. در مشهد کسی را نداشتم. به همین خاطر ناچار شدم به شهر خودمان برگردم و یک سال نشده دوباره شوهر کردم تا سربار خانواده‌ام نباشم. حالا دو تا بچه از شوهر دومم دارم. خدا را شکر مرد خوبی است و تا شنید که بچه‌ام را به بهزیستی سپرده‌اند، گفت برویم بچه را بیاوریم پیش خودمان. خدا خیرش بدهد.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خانم مددکار:</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">▪️طبق پرونده موجود، پدر فرزاد معتاد بوده و 7 سال پیش بچه را با خودش به تهران آورده، اما در یکی از طرح‌های جمع‌آوری معتادان فرزاد را به بهزیستی تحویل داده‌اند. همکاران ما می‌دانسته‌اند که این بچه خانواده دارد و خوشبختانه با پیگیری زیاد ابتدا خانواده پدری کودک پیدا شد، اما آن ها شرایط مناسب برای نگهداری فرزاد را نداشتند و از همان طریق مادرش را در یکی از شهرستان‌های بخش مرکزی پیدا کردیم که حالا اینجا در حضور شماست.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">فرزاد: </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">▪️«خیلی خوشحالم. چند بار خواب مادرم را دیده بودم. هر بار یک نقاشی می‌کشیدم و به دیوار نمازخانه مدرسه‌مان می‌چسباندم تا خدا آن را ببیند و مادرم را برایم پیدا کند.» قاضی با شنیدن این حرف سرش را پایین انداخت، نم اشکش را با دستمال خشک کرد و بعد برای فرزاد دست تکان داد وگفت: «ان شاءلله موفق و سلامت باشی».</span><br><br>@iranfnews</p><p>&nbsp;</p> text/html 2017-06-18T23:54:55+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر خطرات آزادی خران!! http://30arg.mihanblog.com/post/3562 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">خطرات آزادی خران!! </span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> text/html 2017-06-18T02:06:38+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر سخن علی (ع) http://30arg.mihanblog.com/post/3561 <p><br><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">سخن علی (ع):</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گوش کن کمیل!&nbsp; دستت را به من بده تا باهم به دامن صحرا رفته و دمی را به مصاحبت هم بگذرانیم.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp; &nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;&nbsp;&nbsp; آنگاه امام دست او را گرفت و هر دو باهم به بیرون شهر رفتند...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">نسیم ملایمی تپه ها و دشت های اطراف شهر را نوازش می داد؛ </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">هوا ارام و صاف بود.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;&nbsp; دست امام&nbsp; دست نوازشگر؛ دستی که در پناه قدرت او بی پناهان و محرومان احساس ارامش و اسایش کرده اند.&nbsp; همچنان&nbsp; دست کمیل را می فشرد.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp; وقتی به بیرون شهر رسیدند؛</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">امام آهی سراسر اندوه؛ آهی عمیق و سوزان...&nbsp; کشید!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آهی که ,,موج طنین اش تا قیامت بر فراز آسمان ها الهام بخش&nbsp; مردان خدا می باشد.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تو گویی... سنگ ها؛ صخره ها؛ ریگستان ها؛ و نخلستان ها و تجلیگاه ظهور هستی همگی گوش؛ خاموش؛ بیدار ؛ شنوا و فرمانبردار&nbsp; امام شده اند!!!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">سخن امام از دانش و دانشمند&nbsp; شروع می شود و به آنجا ختم می یابد؛ که امام آرزوی دیدار مردمی را کرده است که&nbsp; شایستگی خلافت و&nbsp; نمایندگی خدا را پیدا کرده اند.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; .....&nbsp; آه&nbsp; آه&nbsp;&nbsp; شوقا الی رویتهم...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یا کمیل بن زیاد؛ ان هذه القلوب...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;&nbsp; ای کمیل! این دل ها ظرف هایی هستند و بهترین آن ها فراگیرنده ترین آن هاست.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پس آنچه را می گویم از من نگهدار:</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مردم سه دسته اند: دانشمندی خداپرست؛ و دانشجویی بر راه رستگاری؛ و مگس هایی فرومایه در لباس انسان های نابخرد؛ که به نور دانش روشن نگشته و به پایه ای استوار پناه نبرده اند.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;ای کمیل! دانش از مال بهتر است؛ دانش تو را نگه می دارد؛ در حالی که تو نگهدارنده مال هستی.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گرد آورندگان مال تباه شدند در حالی که دانشمندان در دل ها&nbsp; زنده و پایدارند.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آنگاه امام با اشاره به سینه اش فرمود:</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;&nbsp;&nbsp; هان... در اینجا&nbsp; دانشی فراوان است؛ اگر برای آن پذیرندگانی می یافتم...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در حالی که نگاه نافذ و عمیقش را به افق های دوردست دوخته بود؛</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خدایش را صدا زد:</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;&nbsp; خدا؛ آری... زمین هیچ گاه از قیام کننده بحق در راه خدا&nbsp; چه آشکار و چه پنهان خالی نمی ماند!!!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و ایشان چندند و کجایند؟؟؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; به خدا سوگند؛ آن ها از نظر تعداد بسیار اندکند؛ در صورتی که از نظر ارزش و منزلت در نزد خدا بسیار بزرگوارند؛</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خدا به وسیله آن ها حجت ها و دلایل روشن خود را حفظ می کند!!!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">علم و دانش با بینایی حقیقی به ایشان روی آورده؛ و آسایش یقین را دریافته اند؛</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پس آنچه را خوشگذران ها ناهموار و دشوار شمرده اند، نرم و آسان یافته اند و به آنچه نادان ها از آن رمیده اند؛&nbsp;&nbsp; خو گرفته اند...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">با بدن هایی که ,,جان های,, آن ها به جای بالاتری آویخته است&nbsp; در دنیا&nbsp; زیست کرده اند.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آن ها... ,, خلفا&nbsp; و نمایندگان خدا,,&nbsp; در زمینش&nbsp; و ,,دعوت کنندگان,, به سوی دینش هستند؛........</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آه ! آه !&nbsp;&nbsp; شوقا الی رویتهم</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">که ,,آرزومند&nbsp; دیدار ایشانم,,</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; انصرف...&nbsp; یا&nbsp; کمیل!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بر گردیم&nbsp; کمیل !!!</span><br><br><br>&nbsp;&nbsp;&nbsp; ,,نهج البلاغه فیض الاسلام<br>ص&nbsp; ۱۱۴۵<br><br>&nbsp;&nbsp;&nbsp; text/html 2017-06-18T00:52:19+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر آنچه کمتر از علی (ع) شنیده‌ایم http://30arg.mihanblog.com/post/3560 <p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">⚫️ <strong><span style="font-size: large;" data-mce-style="font-size: large;">آنچه کمتر از علی (ع) شنیده‌ایم</span></strong></span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> text/html 2017-06-17T06:50:12+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر شاعری ماهر به فنّ پاچه خواری! http://30arg.mihanblog.com/post/3559 <strong><span style="font-size: large;" data-mce-style="font-size: large;">شاعری ماهر به فنّ پاچه خواری!</span></strong><br>⚜️⚜️⚜️<br>⚜️<br>یکی از چندین شعری که درپاسخ شعر موسوم به #فتنه_شاید... که توسط آقای جهانداری درحضور رهبری خوانده شد<span style="font-size: medium;">:</span><br><br><span style="font-size: medium;">فتنه شاید خطی از فرعون و هامان بوده باشد </span><br><span style="font-size: medium;">فتنه شاید مِلک طلقش مُلک ایران بوده باشد </span><br><br><span style="font-size: medium;">فتنه شاید کار و بارش حیله و مردم فریبی</span><br><span style="font-size: medium;">یا که دکّانش بساطِ دین و ایمان بوده باشد </span><br><br><span style="font-size: medium;">فتنه شاید داوری سرگرم در ناداوری ها</span><br><span style="font-size: medium;">فتنه شاید عضو شورای نگهبان بوده باشد </span><br><br><span style="font-size: medium;">فتنه شاید ضرب و شتم و کُشت و کشتار جوانان </span><br><span style="font-size: medium;">نیمه شب، در کوی دانشگاه تهران بوده باشد </span><br><br><span style="font-size: medium;">فتنه شاید تیر در قلبِ ندا&nbsp; در روزِ روشن </span><br><span style="font-size: medium;">وای ؛ اصلاً فتنه شاید شخصِ رادان بوده باشد </span><br><br><span style="font-size: medium;">فتنه شاید با لباس رزم و با ماشین جنگی </span><br><span style="font-size: medium;">رد شدن از روی مردم در خیابان بوده باشد</span><br><br><span style="font-size: medium;">فتنه شاید در دعایش "مرگ بر فتنه" بخواند </span><br><span style="font-size: medium;">فتنه شاید در فلان هیئت سخنران بوده باشد</span><br><br><span style="font-size: medium;">فتنه شاید مرکز پخش دروغ و هتک حرمت </span><br><span style="font-size: medium;">فتنه شاید سال ها مسئول کیهان بوده باشد</span><br><br><span style="font-size: medium;">فتنه شاید بودن قاضی در استخدامِ سردار</span><br><span style="font-size: medium;">كارِ او امضای حكمِ حصر و زندان بوده باشد</span><br><br><span style="font-size: medium;">فتنه شاید منقل و وافور در یک جمعِ چُرتی </span><br><span style="font-size: medium;">نشئه و کیفورِ جنسِ اصل کرمان بوده باشد </span><br><br><span style="font-size: medium;">فتنه شاید عاملِ چندین فساد و بچه بازی</span><br><span style="font-size: medium;">فتنه شاید "قاری محبوب" قرآن بوده باشد </span><br><br><span style="font-size: medium;">فتنه شاید از خریداران املاک نجومی </span><br><span style="font-size: medium;">در دزاشیب و ظفر با نرخ ارزان بوده باشد </span><br><br><span style="font-size: medium;">فتنه شاید شاعری ماهر به فنّ پاچه خواری</span><br><span style="font-size: medium;">مایه ى شرمِ تمامِ شعر خوانان بوده باشد</span><br><br><span style="font-size: medium;">فتنه را کرد آشکار استاد ؛ اما باز شاید</span><br><span style="font-size: medium;">فتنه در پشت سر این شعر پنهان بوده باشد</span> <br><br>#علی_شیبانی <br>@ghazalestaan<br>گلچین ادبیات وموسیقی text/html 2017-06-17T00:44:21+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر خلّصنا من النّار!! http://30arg.mihanblog.com/post/3558 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">خلّصنا من النّار!!</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود....</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آنقدر شلوغ بود که حتی تو حیاط مسجدم نشسته بودن...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">صدای« الهی العفو،الهی العفو» مردم،صدای« خلّصنا من النّار»شون تو کل محل پیچیده بود...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اومدم برم توی مسجد </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دیدم، یه دختر بچه جلوی در مسجد نشسته،به دیوار تکیه داده و یه بسته آدامس و چند تا فال دستشه....</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یه چند دقیقه ای وایسادم و نگاهش کردم.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">هیچکی ازش حتی یه فالم نمی خرید ...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بی اعتنا از کنارش رد می شدن....</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">رفتم جلو ،</span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفتم: خوبی؟&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت: مرسی...</span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> عمو یه آدامس ازم می خری؟؟؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دست کردم توی جیبم،</span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> فهمیدم کیف پولم رو توی خونه جا گذاشتم.‌‌...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفتم: چشم میرم خونه کیفم رو میارم، ازت می خرم...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت :عمو تو می دونی« الغوث الغوث خلّصنا من النّار یا رب» یعنی چی؟؟؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آخه امشب همه همین جمله رو میگن...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفتم: یعنی خدایا پناهم باش و من رو از آتیش جهنم دور کن...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت: یعنی جهنم گرمه؟؟؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفتم: آره خیلی...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت: یعنی از تو چادر ما هم گرم تره؟؟؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفتم :چادر؟؟؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت: آره من و مادرم و خواهرم تو چادر زندگی می کنیم،ظهرا که آفتاب می زنه، می سوزیم خیلی گرمه،خیلی ....</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مادرم قلبش درد می کنه،گرمش که میشه، بیشتر قلبش دردش می گیره...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">سرم رو انداختم پایین...</span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اشکم دراومد....</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت: عمو یعنی من الان بگم« خلّصنا من النّار»</span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> خدا فقط من رو از آتیش جهنم دور می کنه؟؟ </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">از گرمای توی چادر دور نمی کنه؟؟؟ </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آخه من مامانم رو خیلی دوست دارم.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چیزیش بشه من می میرم...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">می خواستم داد بزنم : آهای ملت بی معرفت!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این بچه اینجا نشسته، شما یه بسته از آدامس ازش بخرید از گرمای تو چادر خلاص شه!</span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> بعد شما قران بالا سرتون گرفتید و «خلصنا من النار» میگید؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آهای ملت بی معرفت...«</span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خلصنا من النار» اینجاست،«الهی العفو» اینجا نشسته..‌‌</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یه بسته آدامس بهم داد. گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> بیا عمو این آدامس رو من بهت میدم، چون تنها کسی بودی که حاضر شدی باهام صحبت کنی..‌</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">همین جوری اشک ریختم و رفتم سمت خونه و کیف پولم رو برداشتم و دوباره رفتم سمت مسجد....</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اما هر چی گشتم دختر بچه نبود...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">به آسمون نگاه کردم</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چشام پر اشک شد...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفتم:« الهی العفو»...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">الهی العفو...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">الهی العفو..‌‌</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خدایا من بی معرفت رو ببخش....</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آدامس رو باز کردم و گذاشتم دهنم...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مزه درد می داد....</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مزه بغض می داد....</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مزه اشک می داد!</span><br><br><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;">@LATOLOT text/html 2017-06-16T21:12:13+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر جواب شعر فتنه! http://30arg.mihanblog.com/post/3557 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">جواب شعر فتنه!&nbsp;</span></strong></p><p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;"><br data-mce-bogus="1"></span></strong></p><p><span style="font-size: medium;">فتنه لازم نیست حتما در خیابان بوده باشد</span><br><span style="font-size: medium;"> می تواند پشت میز و پشت فرمان بوده باشد</span></p><div class="text_exposed_show"><p><span style="font-size: medium;">فتنه بعضی وقت ها هم می شود در آن واحد</span><br><span style="font-size: medium;"> هم مسلمان بوده و هم نامسلمان بوده باشد</span></p><p><span style="font-size: medium;">می تواند بوده باشد سردبیر یا لثارات</span><br><span style="font-size: medium;"> یا مدیر کل نشریات کیهان بوده باشد</span></p><p><span style="font-size: medium;">فتننه گاهی می تواند خورده باشد مال ما را</span><br><span style="font-size: medium;"> می تواند خاوری در خط زنجان بوده باشد</span></p><p><span style="font-size: medium;">می تواند خفته باشد در ته صندوق آرا</span><br><span style="font-size: medium;"> می تواند اهل آرادان و سمنان بوده باشد</span></p><p><span style="font-size: medium;">فتنه بعضی وقت ها گل می زند تیم خودی را</span><br><span style="font-size: medium;"> می تواند عاشق تیم سپاهان بوده باشد</span></p><p><span style="font-size: medium;">می نشیند گاه پشت خودروی ضد گلوله</span><br><span style="font-size: medium;"> فتنه لازم نیست حتما پشت نیسان بوده باشد</span></p><p><span style="font-size: medium;">می تواند بوده باشد حافظ نهج البلاغه</span><br><span style="font-size: medium;"> می تواند قاری مشهور قرآن بوده باشد</span></p><p><span style="font-size: medium;">می تواند بوده باشد دختر همسایه ما</span><br><span style="font-size: medium;"> اتفاقی نام او هم وزن مرجان بوده باشد</span></p><p><span style="font-size: medium;">فتنه گاهی شهردار است و زمانی آیت الله</span><br><span style="font-size: medium;"> می تواند کاره ای در ارمنستان بوده باشد</span></p><p><span style="font-size: medium;">فتنه سوتی می تواند داده باشد گاه گاهی</span><br><span style="font-size: medium;"> می تواند عضو شورای نگهبان بوده باشد</span></p><p><span style="font-size: medium;">می توان با فتنه و تحریم کلی کاسبی کرد</span><br><span style="font-size: medium;"> کاسبش البته باید اهل دکان بوده باشد</span></p><p><span style="font-size: medium;">فتنه گاهی روشن است و گاه گاهی نیمه روشن</span><br><span style="font-size: medium;"> فتنه باید گاه پیدا گاه پنهان بوده باشد</span></p><p><span style="font-size: medium;">فتنه گاهی رهزن دین است و گاهی دزد ایمان</span><br><span style="font-size: medium;"> ممکن است این فتنه خانم اهل تهران بوده باشد</span></p><p><span style="font-size: medium;">فتنه ای که شرح حالش رفت در ابیات بالا</span><br><span style="font-size: medium;"> می تواند با تو یک شب زیر باران بوده باشد</span></p><p><a class="_58cn" href="https://www.facebook.com/hashtag/%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%A9%DB%8C?source=feed_text&amp;story_id=1404590269621799" data-ft="{&quot;tn&quot;:&quot;*N&quot;,&quot;type&quot;:104}" data-mce-href="https://www.facebook.com/hashtag/%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%A9%DB%8C?source=feed_text&amp;story_id=1404590269621799"><span class="_5afy"><span class="_58cl _5afz">#</span><span class="_58cm">سعید_بیابانکی</span></span></a><br> (در پاسخ شعر مهدی جهاندار)</p></div> text/html 2017-06-16T03:01:59+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر وصیت نامه مولا علی http://30arg.mihanblog.com/post/3556 <p dir="rtl"><br><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">⚫️وصیت نامه مولا علی⚫️ </span></strong></p><p dir="rtl"><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;"></span></strong><br><br><span style="font-size: medium;">کنار من صدف دیده پر گهر نکنید</span><br><span style="font-size: medium;">به پیش چشم یتیمان پدر پدر نکنید</span><br><br><span style="font-size: medium;">توان دیدن اشک یتیم در من نیست</span><br><span style="font-size: medium;">نثار خرمن جان علی شرر نکنید</span><br><span style="font-size: medium;">♥️♥️♥️♥️</span><br><span style="font-size: medium;">اگر چه قاتل من سخت کرده بی مهری</span><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;به چشم خشم به مهمان من نظر نکنید</span><br><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;اگر چه بال و پر کودکان کوفه شکست</span><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;شما چو مرغ، سر خود به زیر پر نکنید</span><br><span style="font-size: medium;">♥️♥️♥️♥️</span><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;از آن خرابه که شب ها گذرگه من بود</span><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;بدون سفره ی خرما و نان گذر نکنید..</span><br><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;به پیرمرد جذامی سلام من ببرید</span><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;ولی ز مرگ من او را شما خبر نکنید</span><br><span style="font-size: medium;">♥️♥️♥️♥️</span><br><span style="font-size: medium;">ز کوچه ای که گرفتند راه مادرتان</span><br><span style="font-size: medium;">تمام عمر، شما هم، چو من گذر نکنید</span><br><br><span style="font-size: medium;"></span></p> text/html 2017-06-15T21:04:41+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر خاصیت مرگ شعاری چیست؟! http://30arg.mihanblog.com/post/3555 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">خاصیت مرگ شعاری چیست؟!</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;">تاجری انگلیسی هر روز اشیای تاریخی مصر را بار شتر می کرد تا به کشتی برساند و به انگلیس ببرد!</span><br><span style="font-size: medium;"> text/html 2017-06-15T00:38:59+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر سبقت رحمت بر قضا و قدر http://30arg.mihanblog.com/post/3554 <p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">&nbsp;سبقت رحمت بر قضا و قدر</span> </strong><br></span></p><p>&nbsp;</p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گویند زنی زیبا و پاک سرشت به نزد حضرت موسی علیه‌السلام، کلیم‌الله، آمد و به او گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> «ای پیامبر خدا، برای من دعا کن و از خداوند بخواه که به من فرزندی صالح عطا کند تا قلبم را شاد کند.»</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حضرت موسی علیه‌السلام دعا کرد که خداوند به او فرزندی عطا کند. پس ندا آمد: «ای موسی، من او را عقیم و نازا آفریدم.»</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حضرت موسی علیه‌السلام به زن گفت:&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">«پروردگار می‌فرمایند که تو را نازا آفریده است.»</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پس زن رفت و بعد از یک سال بازگشت و گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> «ای نبی خدا، برای من نزد پروردگار دعا کن تا به من فرزندی صالح عطا کند.»</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بار دیگر حضرت موسی دعا کرد که خداوند به او فرزندی ببخشد. دوباره ندا آمد:&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">«من او را عقیم و نازا بیافریدم.»</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">موسی به زن گفت: «خداوند عزّوجل می‌فرماید تو را نازا بیافریده.»</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بعد از یک سال، حضرت موسی همان زن را دید در حالی که فرزندی در آغوش داشت.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">از زن پرسید: «این نوزاد کیست؟» </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">زن جواب داد: «فرزند من است.»</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پس موسی علیه السلام با خداوند صحبت کرد و گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> «بارالها، چگونه این زن فرزندی دارد، در حالی که تو او را عقیم و نازا آفریدی؟!»</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پس خداوند عزّوجل فرمود: «ای موسی هر بار که گفتم «عقیم»، او مرا «رحیم» می‌خواند. پس رحمتم بر قدر و سرنوشت پیشی گرفت...</span></p> text/html 2017-06-14T09:11:52+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر بهترین و بدترین بنده خدا http://30arg.mihanblog.com/post/3553 <p><br><span style="font-size: medium;">✨</span></p><p><br><span style="font-size: medium;">✨ text/html 2017-06-13T20:53:06+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر #اشک_خدا http://30arg.mihanblog.com/post/3551 <p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> text/html 2017-06-12T20:41:36+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر نماز اول وقت و رضا شاه http://30arg.mihanblog.com/post/3550 <br><strong><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">نماز اول وقت و رضا شاه</span> </span></strong><p><br><span style="font-size: small;">(پیشنهاد می كنم بخونید ، خیلى زیباست) </span></p><p><span style="font-size: small;"></span><br><span style="font-size: medium;">بربالین دوست بیماری عیادت رفته بودیم.</span><br><span style="font-size: medium;">پیرمرد شیک وکراوات زده ای هم آنجاحضور داشت.</span><br><span style="font-size: medium;">چند دقیقه بعد از ورود ما اذان مغرب گفتند.</span><br><span style="font-size: medium;">آقای پیر کراواتی،باشنیدن اذان ،درب کیف چرم گران قیمتش را بازکرد و سجاده اش را درآورد و زودتر از سایرین مشغول خواندن نماز شد.!!</span><br><span style="font-size: medium;">برای من جالب بود که یک پیرمردشیک و صورت تراشیده کراواتی این طور مقید به نماز اول وقت باشد.</span><br><span style="font-size: medium;">بعد از این که همه نمازشان راخواندند،</span><span style="font-size: medium;">من از او دلیل نمازخواندن اول وقتش راپرسیدم؟</span><br><span style="font-size: medium;">و او هم قضیه نماز و مرحوم شیخ و رضاشاه را برایم تعریف کرد...</span><br><span style="font-size: medium;">در جوانی مدتی از طرف سردار سپه(رضاشاه) مسئول اجرای طرح تونل کندوان در جاده چالوس بودم.</span><br><span style="font-size: medium;">ازطرفی پسرم مبتلا به سرطان خون شده بود و دکترهای فرنگ هم جوابش کرده بودند و خلاصه هرلحظه منتظرمرگ بچه ام بودم.!!</span><br><span style="font-size: medium;">روزی خانمم گفت که برای شفای بچه، مشهد برویم و دست به دامن امام رضا(ع) بشویم...</span><br><span style="font-size: medium;">آن موقع من این حرف ها را قبول نداشتم، اما چون مادر بچه خیلی مضطرب و دل شکسته بود، قبول کردم...</span><br><span style="font-size: medium;">رسیدیم مشهد و بچه را بغل کردم و رفتیم. وارد صحن حرم که شدیم ،خانمم خیلی آه و ناله وگریه می کرد...</span><br><span style="font-size: medium;">گفت برویم داخل، که من امتناع کردم و گفتم :همین جا خوبه!</span><br><span style="font-size: medium;">بچه را گرفت وگریه کنان داخل حرم آقا رفت!</span><br><span style="font-size: medium;">پیرمردی توجه ام را به خودش جلب کرد که رو زمین نشسته بود و سفره کوچکی که مقداری انجیر و نبات خرد شده درآن دیده می شد، مقابلش پهن بود و مردم صف ایستاده بودند و هرکسی مشکلش را به پیرمرد می گفت و او چند انجیر یا مقداری نبات درون دستش می گذاشت و طرف خوشحال و خندان تشکر می کرد و می رفت.!</span><br><span style="font-size: medium;">به خود گفتم ما عجب مردم احمق و ساده ای داریم! پیرمرد چطور همه رادل خوش كرده، آن هم با انجیر و تکه ای نبات..!!</span><br><span style="font-size: medium;">حواسم ازخانم و پسرم پرت شده بود و تماشاگر این صحنه بودم که پیرمرد نگاهی به من انداخت و پرسید: حاضری باهم شرطی بگذاریم؟</span><br><span style="font-size: medium;">گفتم:چه شرطی وبرای چی؟</span><br><span style="font-size: medium;">شیخ گفت :قول بده در ازای سلامتی و شفای پسرت یک سال نمازهای یومیه راسر وقت اذان بخوانی.!</span><br><span style="font-size: medium;">متعجب شدم که او قضیه مرا ازکجا می دانست!؟ كمی فکرکردم .دیدم اگر راست بگوید، ارزشش را دارد...</span><br><span style="font-size: medium;">خلاصه گفتم :باشه، قبوله!&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> و با این که تا آن زمان نماز نخوانده بودم و اصلا قبول نداشتم، گفتم:باشه.!</span><br><span style="font-size: medium;">همین که گفتم قبوله آقا، دیدم سر و صدای مردم بلند شد و در ازدحام جمعیت یک دفعه دیدم پسرم از لابه لای جمعیت بیرون دوید و مردم هم به دنبالش چون شفاء گرفته و خوب شده بود.!!</span><br><span style="font-size: medium;">من هم ازآن موقع طبق قول و قرارم بامرحوم "حسنعلی نخودکی" نمازم را دقیق و سروقت می خوانم.!</span><br><span style="font-size: medium;">اما روزی محل اجرای تونل کندوان مشغول کار بودیم که گفتند سردار سپه جهت بازدید در راهه . ترس و اضطراب عجیبی همه جا را گرفت چرا که شوخی نبود. رضاشاه خیلی جدی و قاطع برخورد می کرد.!</span><br><span style="font-size: medium;">درحال تماشای حرکت کاروان شاه بودیم که اذان ظهر شد. مردّد بودم بروم نمازم را بخوانم یا صبرکنم بعد از بازدید شاه نمازم را بخوانم.</span><br><span style="font-size: medium;">چون به خودم قول داده بودم و به آن پایبند بودم، اول وضو گرفتم و ایستادم به نماز..</span><br><span style="font-size: medium;">رکعت سوم نمازم سایه رضاشاه را کنارم دیدم ! خیلی ترسیده بودم..!!</span><br><span style="font-size: medium;">اگرعصبانی می شد،یا عمل منو توهین تلقی می کرد، کارم تمام بود...</span><br><span style="font-size: medium;">نمازم که تمام شد، بلندشدم دیدم درست پشت سرم ایستاده، لذا عذرخواهی کردم و گفتم :</span><br><span style="font-size: medium;">قربان در خدمتگزاری حاضرم! </span><span style="font-size: medium;">شرمنده ام اگر وقت شما تلف شد و...</span><br><span style="font-size: medium;">رضاشاه هم پرسید :مهندس! همیشه نماز اول وقت می خوانی؟!</span><br><span style="font-size: medium;">گفتم : قربان از وقتی پسرم شفا گرفت، نماز می خوانم؛ چون درحرم امام رضا(ع)شرط کردم.</span><br><span style="font-size: medium;">رضاشاه نگاهی به همراهانش کرد و با چوب تعلیمی محکم به یکی زد و گفت:</span><br><span style="font-size: medium;">مردیکه پدرسوخته،کسی که بچه مریضشو امام رضا شفا بده، و نماز اول وقت بخوانه، دزد و عوضی نمیشه.!</span><br><span style="font-size: medium;">اونی که دزده تو پدرسوخته هستی، نه این مرد!</span><br><span style="font-size: medium;">بعدها متوجه شدم،آن شخص زیرآب منو زده بود و رضاشاه آمده بود همان جا کارم را یک سره کند، اما نمازخواندن من، نظرش را عوض کرده بود و جانم را خریده بود.!!</span><br><span style="font-size: medium;">ازآن تاریخ دیگر هر جا که باشم، اول وقت نمازم رامی خوانم. </span></p><p><br><span style="font-size: small;">(خاطره مهندس گرایلی سازنده تونل کندوان)</span><br><span style="font-size: small;">التماس دعا</span><br>☘️ <br></p><p>سیدمحسن علوی زاده</p> text/html 2017-06-12T07:10:53+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر تعمیق روند جهل و خرافات در مردم http://30arg.mihanblog.com/post/3549 <p><strong><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">تعمیق روند جهل و خرافات در مردم</span> </span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;">کارگردان یکی ازسریال های تلویزیونی در خاطراتش چنین نوشته:</span><br><br><span style="font-size: medium;">جهت تهیه قسمتی از یک سریال به&nbsp; روستایی رفتیم.&nbsp; به خاطر این که نخواهیم مسافتی را تا امامزاده‌های اطراف طی کنیم و بچه‌ها اذیت نشوند، یک اتاقک کوچک شبیه امامزاده بنا کردیم و چند بازیگر نقش‌های خود را در آن قسمت ایفا کردند.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> بعد از اتمام فیلمبرداری&nbsp; چون یک بنای معمولی بود، آن را جهت لانه گزینی پرندگان سالم رها کردیم و رفتیم.</span><br><span style="font-size: medium;">بعد حدود دو سال خبردارشدم که امامزاده ساختگیمان تبدیل به زیارتگاه مهمی شده!</span><br><span style="font-size: medium;">اول باور نکردم. جهت حصول اطمینان به آن روستا سفر کردم. دیدم واقعیت دارد!!&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> برای روشنگری بااهالی صحبت کردم و گفتم که:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> این اتاقک را ما به خاطر تهیه&nbsp; فیلم شبیه امامزاده درست کرده‌ایم!&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> اما دیدم مردم خصوصا پیران و بزرگان محل&nbsp; بشدّت ناراحت شدند و حرف مرا توهین تلقی کردند و به گونه‌ای افراطی و احساساتی آن اتاقک&nbsp; را یک امامزاده شفاء دهنده می دانند!!</span><br><span style="font-size: medium;">دیدم اگر بیشتر پافشاری کنم، احتمال دارد صدمه ببینم.</span><br><span style="font-size: medium;">مصلحت دیدم که با اداره اوقاف آن منطقه صحبت کنم ،تا از آن طریق مردم را از این جهل برهانم. به اداره&nbsp; اوقاف مراجعه کردم و موضوع را بیان کردم که ناگهان مسئول اوقاف برآشفته شد و گفت:&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;">این حرف ها چیست می زنی؟ این امامزاده شجره نامه دارد!&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> و بعد شجره نامه‌اش را به من نشان داد!</span><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;من هم مات و مبهوت بدون خداحافظی از آن محل خارج شدم . دم درب یکی از کارکنان اوقاف که آدم منطقی‌تری بود، به من گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> دوست عزیز برای خودت دردسر درست نکن..!</span><br><span style="font-size: medium;">مردم این بنا را مقدس می دانند! حالا هر چه تو می خواهی دست و پا بزن..</span><br><br><span style="font-size: medium;">چقدر جهل و خرافات در مردم عمیق است!</span><br><br><span style="font-size: medium;">@LIFE_IS_BEAUTIFUL</span></p>