حکمت و حكایت حكایت ها ، سروده ها و سخنان کوتاه حکمت آمیز و قصه های شهر هرت آپدیت روزانه ××××××××× با جور و جمود و جهل باید جنگید تاپاک شودجهان از این هرسه پلید یا ریشه هر سه را بباید خشکاند یا سرخ به خون خویش باید غلتید (ش.مطهر) «یكی از كهن ترین و سنتی ترین روش های انسان برای انتقال معرفت به نسل های بعد، قصه ها و حكایات بوده است. قصه، ناب ترین و خالص ترین بخش ادبیات است؛ چرا كه ما را به دورانی پیش از پیدایش تفاسیر و تعابیر امروز مان می برد. قصه ها شادند، سرگرم كننده اند، نمایشی اند، اما فراتر از همه ، معرفت را به شكلی دلپذیر منتقل می كنند.» (پائولو كوئیلو) http://30arg.mihanblog.com 2017-01-17T11:21:47+01:00 text/html 2017-01-17T04:03:00+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر غر غرو خانم!! http://30arg.mihanblog.com/post/3381 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">غر غرو خانم!!</span> </strong></p><p><br><strong><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;">شعر طنز جهت رفع خستگی :</span></strong><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">قوچعلی&nbsp; دهقان پیری بود که</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;زندگی می کرد در یک دهکده</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">طفلکی&nbsp; این مرد از بس ساده بود</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;گیر یاری غر غرو افتاده بود</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">شب که می شد تا به منزل می رسید</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">همسرش غر می زد و او می شنید</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گوش&nbsp; او هر چند عادت کرده بود</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این اواخر سخت&nbsp;&nbsp; جوش آورده بود</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;چون&nbsp; که گاهی کاملا&nbsp; بی حوصله</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;رو به&nbsp; درگاه&nbsp; خدا می گفت که</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;این همه جنس مونث ساختی</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;بدترینش را به من انداختی</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;یا عطا کن سکته ای کامل به من</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;یا که او را منع کن از غر زدن</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;از قضا یک روز در جالیز بود</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;لحظه هایش خوب و شور انگیز بود</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">قاطرش&nbsp; هم شاد و سر خوش می چرید</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ناگهان&nbsp; آن&nbsp; غر غرو خانم&nbsp; رسید</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تا که آمد آن دهان را باز کرد</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">غر زدن را&nbsp; بی درنگ آغاز کرد</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;قوچعلی&nbsp; حالش&nbsp; کمی ناجور شد</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تا حدودی حال او بد جور شد</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">قاطر از آن سو به تک آمد به پیش</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تا&nbsp; که حالی پرسد از ارباب خویش</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چون که او را&nbsp; این چنین&nbsp; بد حال دید</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خر شد و کارش به رم کردن کشید</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">قلب او از دست زن&nbsp; آمد به درد</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">جفتکی&nbsp; زد ،&nbsp; دنده اش&nbsp; را خرد کرد</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">غر غرو خانم از این جفتک&nbsp; که خورد &nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">جان سالم در نبرد ، افتاد و مرد</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">صبح فردا قوچعلی&nbsp; از پنجره</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یک نگاه انداخت بیرون&nbsp; یك سره</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مرد های&nbsp; دهکده&nbsp; آن جا به صف</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ایستاده&nbsp; پشت&nbsp; در از هر طرف</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;یک صدا گفتند&nbsp;&nbsp; خیلی چاکریم</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">قاطرت چند می فروشی ؟ می خریم...!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> text/html 2017-01-16T03:40:16+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر ایمانِ پیره زنانِ ریسندۀ نشابوری! http://30arg.mihanblog.com/post/3380 <p><br><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">ایمانِ پیره زنانِ ریسندۀ نشابوری!</span></strong><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">جیوۀ درونِ دماسنج بالا رفته است. کولر را چند درجه پایین می‌آورم و رو انداز بچه را کمی بالاتر می‌کشم. عقربۀ دقیقه شمارِ ساعت هنوز یک دورش کامل نشده که دوباره جیوۀ دماسنج سقوط می‌کند و من مجبور می‌شوم کولر را خاموش ‌کنم. دقایقی بعد، هوای اتاق گرم می‌شود. روانداز بچه را بر می‌دارم. توری پنجره را جا می‌زنم و پنجره را باز می‌کنم؛ و همین‌طور مدام میانِ دماسنج، کولر، روانداز و توری پنجره، هروله می‌کنم.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">قدیمی‌ترهای حاضر در خانه، خیلی حیرت زده شده‌اند. سنگینی نگاهشان را حس می‌کنم. تا این که پدرم طاقتش تمام می‌شود و رو می‌کند به دیگران و می‌گوید:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> «رفتن دماسنج، گرفتن، گذاشتن کنارِ سرِ بچه!» - </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و این را طوری می‌گوید که انگار کسی در مسابقۀ فوتبال، روی داور شرط‌ بندی کرده باشد. </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">- «من که سر از کار اینا در نمی‌آرم. این دیگه چه جور بچه بزرگ کردنه؟!»</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پدرم نمی‌داند که جهان ما با او یک تفاوت بزرگ دارد. تفاوتی که همۀ شئون زندگی را تحت تأثیر قرار داده است. در جهان ما دیگر گسترۀ سلطنت الهی مثل قدیم نیست. خدای پدارنم خیلی فربه‌تر از ما بود. در جهان سنتی آن ها، بچه را خدا بزرگ می‌کرد، حتی برگ درختان بی اذن او از شاخه به زمین نمی‌افتادند، او بود که بچه‌ها را نگه می‌داشت تا وقتی زمین می‌خورند، دست و پایشان نشکند.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در جهان ما اما، خدا از رتق و فتق بسیاری از امور معاف شده است. او دیگر بچه‌ها را بزرگ نمی‌کند. مواظب سرماخوردگی‌شان نیست، برگ درختان را باد به زمین می‌اندازد، و این تازگی اندامِ بچه‌هاست که مانع شکستن دست و پایشان از زمین خوردن می‌شود.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پدرم خبر ندارد که خدای جهان ما خیلی لاغرتر از قدیم است. سلطنتش نیز مثل ملکۀ انگلستان و پادشاه هلند، تبدیل به نوعی سلطنت مشروطه شده است. او هست تا گاهگاهی دعاهامان را بشنود و برای دردهامان اشک بریزد. دعاهامان را بشنود تا کمی آرام بشویم و راه حلی برای مشکلاتمان بیابیم. دعاهامان را بشنود تا راحت‌تر بتوانیم سنگینی مصیبت را تاب آوریم. دعاهامان را بشنود تا کمتر احساس تنهایی بکنیم. دعاهامان را بشنود تا بغض راه نفسمان را نبندد.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پدرم نمی‌داند که حدود صد سال پیش، نیچه (=فیلسوف آلمانی) در غربِ عالَم، دریافت که خدا از قدرت معزول شده است. او مرگ خدا را اعلام کرد و هشدار داد که باید تا دیر نشده برای این جهانِ بی‌خدا کاری کرد. حالا کم کم آن آگاهی بزرگ و دردناک به این سوی عالم رسیده است. خدای ما هنوز زنده است، اما دیگر حالش خوب نیست. خسته است. پیر شده. دستش به کار نمی‌رود. گوشش سنگین شده. چشمش نمی‌بیند. دلش به حال بچه‌ها نمی‌سوزد.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">نقل است که امام الحرمین جوینی، استادِ امام محمد غزالی، که تمامِ عمر در نظامیۀ نیشابور درسِ عقل می‌داد؛ در بستر احتضار با حسرت گفته بود:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> «کاش بر ایمانِ پیره زنانِ ریسندۀ نشابوری می‌مُردم.»</span><br><br>نویسنده: هادی مددی | @sedanet</p> text/html 2017-01-16T01:12:53+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر رونمایی از قرارداد خرید ایرباس / طنز http://30arg.mihanblog.com/post/3379 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">رونمایی از قرارداد خرید ایرباس / طنز </span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;">از جزییات قرارداد خرید ایرباس رونمایی شد:</span><br><br><span style="font-size: medium;">١- خریدار حق تغییر چراغ های عقب هواپیمای A380 و فروش آن ها تحت عنوان مدل B380، A390 ، و غیره را ندارد. </span><br><span style="font-size: medium;">٢- تولید هرگونه وانت A380 ، A380 صندوق دار، و غیره ممنوع است. </span><br><span style="font-size: medium;">٣- خریدار اجازه حذف بعضی آپشن های هواپیما مانند ترمز، پنجره های طبقه دوم، حمام و جكوزی طبقه دوم، آپشن های مربوط به اتوپایلوت و ... و فروختن هواپیما با قیمت كمتر به اشخاص حقیقی و حقوقی را ندارد. </span><br><span style="font-size: medium;">٤- باز كردن كولر هواپیما و فروش مجدد آن ها به شركت هواپیمایی با قیمت بالاتر ممنوع است. </span><br><span style="font-size: medium;">٥- جدا كردن طبقه دوم هواپیما، اضافه كردن چرخ و بال به آن طبقه و فروش آن به عنوان هواپیمای مدل جدید ممنوع است. </span><br><span style="font-size: medium;">٦- تمام قطعات و سیستم های ایرباس توسط شركت مربوطه قبلا طراحی و ساخته شده اند. خریدار اجازه ندارد هیچ یك از اجزای هواپیما را به عنوان اختراع جدید وطنی!&nbsp; در اداره ثبت اختراعات ثبت كند. بدیهی است كه ثبت كل هواپیما به عنوان كشف جدید! هم ممنوع است. </span><br><span style="font-size: medium;">٧- شركت سازنده هیچ گونه مسوولیتی را در قبال هرگونه دستكاری سیستم سوخت هواپیما از جمله گازسوز كردن آن نمی پذیرد. </span><br><span style="font-size: medium;">٨- تعویض موتور هواپیما و كارگذاشتن موتور توپولوف در بدنه A380 و فروش آن تحت عنوان مدل RD كاملا ممنوع است.</span><br><span style="font-size: medium;">٩- به همین منوال، تعبیه موتور A380 در بدنه توپولوف و فروش آن به عنوان توپولوف ایرباسی ممنوع است.</span></p> text/html 2017-01-15T01:26:19+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر جمشید دیوونه! http://30arg.mihanblog.com/post/3378 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">جمشید دیوونه! </span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">توی کوچه مان جوانی بود به اسم «جمشید»!</span> <br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مردم محله صدایش می زدند «جمشید دیوونه!» عقل درست و حسابی نداشت بنده خدا! یک روز تو را توی خیابان می دید و ماچ و بوسه ات می کرد و گرم تحویلت می گرفت، فردا که دوباره تو را می دید، با پاره آجر می افتاد دنبالت و تا کله ات را نمی شکست، دست بردار نبود.&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یک بار یک شیخ را توی کوچه دید و خم شد نعلین شیخ را بوسید! بعد دستش را بوسید! بعد انگشترش را بوسید! بعد گونه و محاسن و پیشانی شیخ را بوسید! بعدش دست کشید به عبای شیخ و گفت تبرک است!&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">فردای آن روز دوباره همان شیخ را توی کوچه دید و این بار از روی پشت بام ... شرمنده! نمی توانم بگویم چه کرد! اما خلاصه شیخ بنده خدا لباسش نجس شد. گفتیم:&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خجالت بکش! آخر تو عقل توی کله ات نیست! چرا تعادل نداری؟! یک روز یک نفر را می بری بالا و می چسبانی اش به طاق آسمان و فردا دوباره همان آدم را با مخ می زنی زمین؟!&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> چیزی نمی گفت. می خندید. خلاصه ما از آن محله رفتیم. سال ها گذشت! چند روز قبل، برای دیدن یکی از رفقای قدیمی رفتم به همان محله قدیمی! نوستالژی و از این حرف ها! رفتیم پشت بام و نشستیم به چای خوردن و گپ زدن! یک دفعه توی کوچه چشمم افتاد به جمشید! با تعجب گفتم:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> ای وای! جمشید دیوونه! یادش بخیر!&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">رفیقم که انگار این اسم برایش تازگی داشت، پرسید: کی؟! گفتم:&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">جمشید دیوونه رو میگم! چطور یادت نیست؟!&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">سرش را چرخاند و جمشید را دید و با لبخند گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> دیگه کسی بهش نمیگه جمشید دیوونه!&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> چرا؟! حالش خوب شده؟!&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> رفیقم خندید و گفت: نه بابا! مثل قبل تعادل نداره! یه روز بهت میگه آیت الله! فردا بهت میگه دزد! پس فردا بهت میگه یار دیرین!&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفتم: پس به جای جمشید دیوونه بهش چی میگین؟!&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> با لبخند نگاهم کرد و گفت: بهش میگن رسانه ملی!&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">سکوت کردم. حرفی نداشتم. یا علی مدد!&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> لطفا طبق مبانی اخلاق دینی، مطلب را با نام نویسنده منتشر کنید. </span><br><br><br>مجید پورولی کلشتری</p> text/html 2017-01-12T04:14:23+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر ...چقدر می ارزیم؟ http://30arg.mihanblog.com/post/3376 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">...چقدر می ارزیم؟</span></strong><br><img class="irc_mi iA7Rw0k5ESEg-pQOPx8XEepE" style="margin-top: 46px;" src="http://s4.picofile.com/file/8179670626/21877433128192420316.jpg" alt="Image result for ‫لینکلن‬‎" data-mce-src="http://s4.picofile.com/file/8179670626/21877433128192420316.jpg" data-mce-style="margin-top: 46px;" width="546" height="409"><br><span style="font-size: medium;">آبراهام لینکلن پسر یک کفاش بود.</span><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;پدر او کفش های افراد مهم سیاسی را تعمیر می کرد. </span><br><span style="font-size: medium;">لینکلن پس از سال ها تلاش،به عنوان رئیس جمهور برگزیده شد.</span><br><span style="font-size: medium;">اولین سخنرانی او در مجلس سنای بدین صورت گذشت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> نمایندگان مجلس از این که لینکلن رئیس جمهور شده بود ،ناراضی بودند. یکی از نمایندگان مخالف با عصبانیت و بی ادبی تمام از سوی جایگاه خود فریاد زد:</span><br><span style="font-size: medium;">آبراهام!حالا که به طور شانسی رئیس جمهور شده ای، فراموش نکن که می دانیم تو یک بچه کفاش بیشتر نیستی!</span><br><span style="font-size: medium;">آبراهام لینکلن لبخندی زد و سخنرانی خود را این طور شروع کرد :&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;">من از آقای نماینده بسیار بسیار ممنونم که در چنین روزی مرا به یاد پدرم انداخت.</span><br><span style="font-size: medium;">چه روز خوبی و چه یاد آوری خوبی! من زندگی و جایگاهم را مدیون زحمات پدرم هستم.</span><br><span style="font-size: medium;">آقایان نماینده ! بنده در اینجا اعلام می کنم که بنده مانند پدرم ماهر نیستم . با این حال از دستان هنرمند او چیزهایی آموخته ام . پس اگر کسی از شما تمایل به تعمیر کفش خود داشت، با کمال میل حاضر به تعمیر کفشش خواهم بود .&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;">یکی ازاقدامات مهم او خاتمه بخشیدن به تاریخ برده داری بود.</span><br><span style="font-size: medium;">و درپایان جمله معروف:</span><br><span style="font-size: medium;">«معیار واقعی ثروت ما این است که اگر پولمان را گم کنیم،&nbsp; چقدر می ارزیم؟»</span><br><br> text/html 2017-01-11T01:11:16+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر بوی عطر شکلات! http://30arg.mihanblog.com/post/3375 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">بوی عطر شکلات!</span> </strong></p><p><strong>طنز</strong><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">او تمام قدرت باقی مانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">همان طور که به دیوار تکیه داده بود، آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا این که همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت:</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دست نزن، آن ها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام ! </span></p><p><br><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;">#طنز </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;">&nbsp;❣ text/html 2017-01-10T12:42:50+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر آواز نابهنگام و رقص ناساز! http://30arg.mihanblog.com/post/3374 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">آواز نابهنگام و رقص ناساز!</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;">خری و اشتری به دور از آبادی به طور آزادانه باهم زندگی می کردند....</span><br><span style="font-size: medium;">نیمه شبی در حال چریدن علف ، حواسشان نبود که ناگهان وارد آبادی انسان ها شدند. </span><br><span style="font-size: medium;">شتر چون متوجه خطر شد، رو به خر کرد و گفت : </span><br><span style="font-size: medium;">ای خر! خواهش می کنم سکوت اختیار کن تا از معرکه دور شویم ؛ مبادا انسان ها به حضورمان پی ببرند!"</span><br><span style="font-size: medium;">خر گفت : "اتفاقا درست همین ساعت، عادت نعره سر دادن من است."</span><br><span style="font-size: medium;">شتر التماس کرد که امشب نعره کردن را بی خیال گردد.تا مبادا به دست انسان ها بیفتند.</span><br><span style="font-size: medium;">خر گفت: " متأسفم دوست عزیز! من عادت دارم همین ساعت نعره کنم و خودت می دانی ترک عادت موجب مرض است و هلاکت جان!"</span><br><span style="font-size: medium;">پس خر بی محابا نعره های دلخراش بر می داشت.</span><br><span style="font-size: medium;">از قضا کاروانی که در آن موقع از آن آبادی می گذشت، متوجه حضور آنان شدند و آدمیان هر دو را گرفته و در صف چارپایان بارکش گذاشتند.</span><br><span style="font-size: medium;">صبح روز بعد در مسیر راه ، آبی عمیق پیش آمد که عبور از آن برای خر میسر نبود. پس خر را بر شتر نشانیده و شتر را به آب راندند.</span><br><span style="font-size: medium;">چون شتر به میان عمق آب رسید، شروع به پایکوبی و رقصیدن کرد.</span><br><span style="font-size: medium;">خر گفت :ای شتر چه می کنی؟ نکن رفیق وگرنه می افتم و غرق می شوم."</span><br><span style="font-size: medium;">شتر گفت : خر جان، من عادت دارم در آب برقصم.!!</span><br><span style="font-size: medium;">ترک عادت هم موجب مرض و هلاکت است!"</span><br><span style="font-size: medium;">خر بیچاره هرچه التماس کرد، اما شتر وقعی ننهاد.</span><br><span style="font-size: medium;">خر گفت:تو دیگر چه رفیقی هستی؟!</span><br><span style="font-size: medium;">شتر گفت : " چنان که دیشب نوبت آواز بهنگام خر بود!!!</span><br><span style="font-size: medium;">امروز زمان رقص ناساز اشتر است!"</span><br><span style="font-size: medium;">شتر با جنبشی دیگر خر را از پشت بینداخت و در آب غرق ساخت.</span><br><span style="font-size: medium;">شتر با خود گفت : "</span><br><span style="font-size: medium;">رفاقت با خر نادان ، عاقبتی غیر از این نخواهد داشت. هم خود را هلاک کرد و هم مرا به بند کشید!</span> <br><br>امثال و حکم <br><br>علامه دهخدا<br><br><br> text/html 2017-01-10T00:15:44+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر امید http://30arg.mihanblog.com/post/3373 <p><br> text/html 2017-01-09T04:53:40+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر چشم در برابر چشم http://30arg.mihanblog.com/post/3372 <p><br></p><p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">چشم در برابر چشم</span></strong><br><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;در تاریکی شب دزدی به خانه پیرزنی می خزد .هنگام عبور از کنار دیوار میخ طویله ای که به دیوار کوبیده شده، به چشم دزد فرو می رود.</span><br><span style="font-size: medium;">صبح زود دزد برای شکایت از نابینا شدن یک چشمش به نزد پادشاه عادل زمان می رود و ماوقع راشرح می دهد. پادشاه دستور می دهد پیرزن را آماده کنند و برای اجرای عدالت یک چشم وی را از کاسه در آورند.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> پیرزن با ناله می گوید : پیری رنجورم و توان کوبیدن آن میخ به دیوار را ندارم . میخ را آهنگر شهر ساخته و خود او آن را بر دیوار کوبیده است. اگر مقصری هست، من نیستم.</span><br><span style="font-size: medium;">پادشاه دستور می دهد که آهنگر شهر را حاضر کرده و برای اجرای عدالت یک چشم او را کور کنند.</span><br><span style="font-size: medium;">آهنگر به زاری می افتد و می گوید:&nbsp; من آهنگرم و برای سربازان شما سلاح و شمشیر و خنجر و نیزه می سازم. من برای این کار به هردو چشم خود نیاز دارم . اگر مرا کور کنید، تکلیف سلاح سربازان شاه چه می شود؟&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> شاه می پرسد :پس پیشنهاد تو برای اجرای عدالت چیست؟&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> آهنگر می گوید: من کسی را می شناسم که به یک چشم بیشتر نیاز ندارد و او همان شکارچی شماست. او هنگام شکار یک چشم خود را می بندد و معلوم است که به یک چشم بیشتر نیاز ندارد.</span><br><span style="font-size: medium;">پادشاه بلافاصله دستور حاضر کردن شکارچی را می دهد. شکارچی نیز به عجز و لابه می افتد و توضیح می دهد که:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> من شکارچی مخصوص شماهستم .من اول باید بتوانم با دو چشم شکار را خوب ببینم و موقعیت را بسنجم و سپس تیر در کنم. این کار با یک چشم امکان پذیر نیست.</span><br><br><span style="font-size: medium;">پادشاه که دیگر کلافه شده بود، به او می گوید که من تو را می بخشم، به شرطی که بتوانی یکی را برای اجرای عدالت به ما معرفی کنی. شکارچی فورا می گوید:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> آن شخصی که در بارگاه برای شما نی می نوازد، هنگام نواختن هر دوچشمش را می بندد. پس اگر برای اجرای عدالت هم یک چشم او از کاسه در آورده شود، کسی زیانی نخواهد دید.&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;">موسیقی دان نی نواز را حاضر می کنند و بدون بحثی یک چشمش را از کاسه در می آورند که مردمان آسوده بخوابند که عدالت اجرا شده است.&nbsp; &nbsp;</span><br><br><span style="font-size: small;">برگرفته از نمایشنامه "چشم در برابرچشم"&nbsp; اثر زنده یاد غلامحسین ساعدی</span><br><span style="font-size: small;"> text/html 2017-01-05T21:52:02+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر ماست و خیار ناصرالدین شاهی ! http://30arg.mihanblog.com/post/3371 <p><br><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">ماست و خیار ناصرالدین شاهی !</span></strong><br><img class="irc_mi iKTysi5_JPf8-pQOPx8XEepE" style="margin-top: 86px;" src="http://barikan.org/images/EditorUpload/%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%D9%8A%D9%86%20%D8%B4%D8%A7%D9%87.jpg" alt="نتیجة بحث الصور عن ناصرالدین شاه" data-mce-src="http://barikan.org/images/EditorUpload/%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%D9%8A%D9%86%20%D8%B4%D8%A7%D9%87.jpg" data-mce-style="margin-top: 86px;" width="300" height="400"> </p><p><br><span style="font-size: medium;">می گویند در زمان ناصرالدین شاه، روزی امیرکبیر که از حیف و میل سفره های خوراکِ درباری به تنگ آمده بود، به شاه پیشنهاد کرد که برای یک روز آنچه رعیت می خورند را میل فرمایند. </span><br><span style="font-size: medium;">شاه پرسید که: مگر رعیت ما چه میل می کنند !؟ </span><br><span style="font-size: medium;">امیر گفت : ماست و خیار... </span><br><span style="font-size: medium;">شاه سر آشپزباشی‌ را صدا زد و فرمان داد برای ناهار فردا ماست و خیار درست کند...</span><br><br><span style="font-size: medium;">سر آشپزباشی‌ به تدارکات چی دستور تهیه مواد زیر را داد:</span><br><span style="font-size: medium;">1) ماست پر چرب اعلا 6 من ... </span><br><span style="font-size: medium;">2) خیار نازک و قلمی ورامین 2 من ...</span><br><span style="font-size: medium;">3) گردوی مغز سفید بانه 1 کیلو ... </span><br><span style="font-size: medium;">4) پیاز اعلای همدان 1 من ... </span><br><span style="font-size: medium;">5) کشمش اعلا و مویزِ شاهانی بدون هسته 1 کیلو ... </span><br><span style="font-size: medium;">6) نان مرغوب مغز دار خاش خاش دارِ دو آتیشه 3 من ...</span><br><span style="font-size: medium;">7) نعنای باغی اعلا و سبزی‌های بهاری 1 کیلو! ... </span><br><span style="font-size: medium;">8) و ...</span><br><br><span style="font-size: medium;">خلاصه مطلب این که ناصر الدین شاه قبله عالم صاحب قران بعد از این که یک شکم سیر ماست و خیار تناوول کردند، فرمان به یک کاسهِ اضافه داد و در حالی‌ که ترید می فرمودند، برگشت و به امیرکبیر گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> « پدر سوخته ها ، رعایای ما چه غذاها می خورند و ما بی‌ خبر بودیم ! هر کس نارضایتی کرد و کفرانِ نعمت، به چوب و فلک ببندینش»!</span><br><br><span style="font-size: medium;">چه داستان آشنایی...!</span><br><br>@KhiyabooneFaree</p> text/html 2017-01-05T03:54:26+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر تغییر یا مرگ؟!! http://30arg.mihanblog.com/post/3370 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">&nbsp;تغییر یا مرگ؟!!</span> </strong></p><p><img class="irc_mi iSAk3ZyXL82s-pQOPx8XEepE" style="margin-top: 23px;" src="http://www.aksfa.org/wp-content/uploads/2012/09/Pic-Eagle_004.jpg" alt="Image result for ‫عقاب‬‎" data-mce-src="http://www.aksfa.org/wp-content/uploads/2012/09/Pic-Eagle_004.jpg" data-mce-style="margin-top: 23px;" width="700" height="525"><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">عقاب می تواند 70 سال زندگی کند ولی..</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">عمر عقاب 70 سال است، ولی به سن 40 که رسید، چنگال هایش بلند شده و انعطاف گرفتن طعمه را دیگر ندارد..نوک تیزش کُند و بلند و خمیده می شود و شهبال های کهنسال بر اثر کُلُفتی پر به سینه می چسبد و پرواز برایش دشوار است.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آنگاه عقاب است و دوراهی: بمـیرد یـــــــا دوباره متولد شود. ولی چگونه ؟؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">عقاب به قله ای بلند می رود، نوک خود را آنقدر بر صخره ها می کوبد تا کنده شود و منتظر می ماند تا نوکی جدید بروید. با نوک جدید تک تک چنگال هایش را ازجای می کَنَد تا چنگال نو درآید. و بعد شروع به کندن پرهای کهنه می کند.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این روند دردناک 150 روز طول می کشد، ولی پس از 5 ماه عقاب تازه ای متولد می شود که می تواند 30 سال دیگر زندگی کند.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">برای زیستن باید تغییر کرد!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">درد کشید !</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و خاطرات و عادات کهنه و سنت های نادرست گذشته را رها کرد.....</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">برای این که در زندگی موفق باشید:</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">باید تغییر کنید!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">درد بکشید!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و از آن چه که دوست دارید، بگذرید!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">باید پر و بالتان را هَرَس کنید!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">وگرنه....می میرید!</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">@<span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;">LATOLOT text/html 2017-01-04T01:23:14+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر کات استیون و قرآن http://30arg.mihanblog.com/post/3369 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">کات استیون و قرآن </span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">❣کات استیون از خواننده های معروف انگلستان بود كه پس از سال ها خوانندگی و آوازخوانی به سرطان حنجره دچار شد.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">❣کات استیون به بیمارستان مراجعه&nbsp; كرد و دلیل ریزش این همه خون از گلویش را جویا شد و پزشكان متخصص بعد از انجام آزمایش های پزشكی مشخص كردند كه آقای كات استیون به سرطان حنجره دچار شده است. توصیه های پزشكان این بود كه او نباید تا آخر عمر با صدای بلند صحبت كند و هرگز نباید آواز بخواند. </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">❣پس از مدتی كه كات استیون از حرفه ی خوانندگی كنار رفت سلول های سرطان زا به تمام&nbsp; قسمت های عصبی حنجره او نفوذ كرده بود تا جایی كه به سختی می توانست صحبت كند.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> او </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">می گوید بسیار نا امید شده بودم ؛چون باور كرده بودم كه به زودی مرگ به سراغم می آید؛ لذا تصمیم گرفتم این&nbsp; </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مدت محدود باقی مانده عمرم را به كشورهای دیگر سفر كنم و خود را مشغول شناخت فرهنگ و آداب و رسوم ملت های دیگر كنم.&nbsp;&nbsp; &nbsp;</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">❣در اولین سفر خودم به كشور مصر كه كشوری تاریخی و كهن سال است ،سفر كردم. به نمایشگاه كتاب در شهری رفتم که در این نمایشگاه كتاب های قدیمی از نویسندگان برتر مصر و دیگر نویسندگان مطرح دنیا آنجا موجود بود كه ناگاه چشمم به كتابی افتاد كه هر چقدر آن را نگاه كردم، اثری از نویسنده نیافتم.كتاب تقریبا پرحجم و به زبان عربی نوشته شده بود و من هم توانایی مطالعه ی آن را نداشتم، لذا نگهبانی را صدا زدم و سراغ نویسنده كتاب را گرفتم. گمان می كردم كتاب آن‌قدر قدیمی است كه نویسنده ی آن معلوم و مشخص نیست.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">❣نگهبان نگاهی به من كرد و گفت:&nbsp; نویسنده ی این كتاب خداوند آسمان ها و زمین است .با شنیدن این سخن حس بسیار غریب و غم انگیزی به من دست داد و به قول معروف تمام موهای بدنم راست شد. گفتم: </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">امكان دارد من یك نسخه ی انگلیسی از این كتاب را ببینم؟ </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آن نگهبان یك نسخه از ترجمه قرآن را برایم آورد. من هم وقتی آن را بازكردم ، میانه های كتاب بود.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اولین نگاهم به سوره ی یوسف افتاد. وقتی آن را خواندم، آنقدر برایم لذت بخش بود كه سه بار دیگر پشت سر هم آن را خواندم و با اشتیاق تمام به فراگیری زبان عربی پرداختم و با تلاش بسیار اندكی از متن عربی را هر روز می خواندم و برایم خیلی عجیب بود كه احساس می كردم گلو درد من شدت روزهای قبل را ندارد و كم كم از درد آن كاسته می شود. تا این كه روزی در اتاقم قرآن می خواندم كه خون بسیار زیادی از گلویم بیرون آمد. من هم بسیار ترسیدم و گمان كردم سرطان تمام گلوی من را از بین برده است. به سرعت من را به بیمارستان رساندند و پزشكان به&nbsp; بررسی آزمایش ها و معالجه من پرداختند . پس از مدتی همه ی آن ها بهت زده و در نهایت تعجب و شگرف ساكت بودند و به من نگاه می كردند. من هم اشك از چشمانم جاری شد. گمان كردم اتفاقات بسیار بدی افتاده است، ولی پزشكان من را در آغوش كشیدند و با صدای بلند گفتند:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> مژده ای بدهید آقای كات استیون! اثری از سرطان باقی نمانده است!&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> من هم بلافاصله دانستم </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">كتاب خدا برای من شفا بخش بوده است و از آن روز به بعد قرائت قرآن را ترك نكرده ام و مردم رابه دین اسلام دعوت می كنم. همیشه خدا را شاكرم ؛چون قبل از این كه مسلمانان را بشناسم، قرآن را شناختم. &nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">❣كات استیون بعد از این كه مسلمان شد، به ساخت مسجدهای زیادی در اروپا پرداخت و مردمان زیادی را خداوند به </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">سبب ایشان هدایت كرده است. وی نام خود را به یوسف اسام تغییر داد؛ چون شفای خود را از سوره ی یوسف می داند و هم اكنون همراه پسرش(سامی یوسف) به خواندن سرودهای اسلامی به زبان عربی و انگلیسی مشغول هستند. </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> text/html 2017-01-04T01:12:02+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر اعتقاداتتان را چند مے فروشید؟ http://30arg.mihanblog.com/post/3368 <p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> text/html 2017-01-02T03:05:34+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر قدرت انتقاد یا جرات اصلاح؟! http://30arg.mihanblog.com/post/3366 <p><strong><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">قدرت انتقاد یا جرات اصلاح؟!</span> </span></strong></p><p><br><br><span style="font-size: medium;">فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.روزی استاد به او گفت :&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم .&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آن را در میدان شهر قرار داد . مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> اگر هرجایی ایرادی می بینید، یک علامت × بزنید!&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;">&nbsp; غروب که برگشت، دید که تمامی تابلو علامت خورده است . بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد . استاد به او گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> آیا می توانی عین همان نقاشی را برایم بکشی ؟ </span></p><p><span style="font-size: medium;">شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد، ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد و متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که :&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> اگر جایی از نقاشی ایراد دارد، با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید!&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> غروب برگشتند، دیدند تابلو دست نخورده ماند. استاد به شاگرد گفت: &nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> همه انسان ها قدرت انتقاد دارند، ولی جرات اصلاح نه!</span> </p><p><br> text/html 2017-01-01T12:21:20+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر حکمت های نهفته در کله پاچه!!! http://30arg.mihanblog.com/post/3365 <p><br><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">حکمت های نهفته در کله پاچه!!!</span></strong><br><br><span style="font-size: medium;">نقل می کنند که در دربار سلطان روزی سفره ای گسترانیده و کله پاچه ای بیاوردند.</span><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;سلطان فرمود:</span><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;در این کله پاچه اندرزها نهفته است.</span><br><span style="font-size: medium;">سپس لقمه نانی برداشت و یک راست " مغز " کله را تناول نمود، سپس گفت:</span><br><span style="font-size: medium;">اگر می خواهید حکومتی جاودان داشته باشید، سعی کنید جامعه را از " مغز " تهی کنید.</span><br><span style="font-size: medium;">سپس " زبان " کله پاچه را نوش جان و فرمود:</span><br><span style="font-size: medium;">اگر می خواهید بر مردم حکمرانی کنید " زبان " جامعه را کوتاه و ساکت کنید.</span><br><span style="font-size: medium;">سپس " چشم ها و بناگوش " کله پاچه را همچون قبل برکشید و فرمود:</span><br><span style="font-size: medium;">برای این که ملتی را کنترل کنید، بر چشم ها و گوش ها مسلط شوید و اجازه ندهید مردم زیاد ببینند و زیاد بشنوند.</span><br><br><span style="font-size: medium;">وزیر اعظم عرض کرد:</span><br><span style="font-size: medium;">پادشاها! قربانت بروم حکمت ها بسیار حکیمانه بودند، اما جواب شکم ما را چه می دهید؟</span><br><span style="font-size: medium;">ذات ملوكانه، در حالی که دست خود را بر سبیل های چرب خویش می کشیدند، با ابروان خود اشاره ای به " پاچه " انداختند و فرمودند:</span><br><span style="font-size: medium;">شما " پاچه " را بخورید و " پاچه خواری " را در جامعه رواج دهید تا حکومت مان مستدام بماند...! </span></p><p><br><span style="font-size: medium;">@KhiyabooneFaree</span></p>