حکمت و حكایت حكایت ها ، سروده ها و سخنان کوتاه حکمت آمیز و قصه های شهر هرت آپدیت روزانه ××××××××× با جور و جمود و جهل باید جنگید تاپاک شودجهان از این هرسه پلید یا ریشه هر سه را بباید خشکاند یا سرخ به خون خویش باید غلتید (ش.مطهر) «یكی از كهن ترین و سنتی ترین روش های انسان برای انتقال معرفت به نسل های بعد، قصه ها و حكایات بوده است. قصه، ناب ترین و خالص ترین بخش ادبیات است؛ چرا كه ما را به دورانی پیش از پیدایش تفاسیر و تعابیر امروز مان می برد. قصه ها شادند، سرگرم كننده اند، نمایشی اند، اما فراتر از همه ، معرفت را به شكلی دلپذیر منتقل می كنند.» (پائولو كوئیلو) http://30arg.mihanblog.com 2018-08-14T11:18:04+01:00 text/html 2018-08-14T05:29:44+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر این " #انسانیت " است! http://30arg.mihanblog.com/post/4272 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">&nbsp;این " #انسانیت " است!</span></strong></p><p><br> text/html 2018-08-14T04:17:22+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر #حکومت خرانه و اطاعت بُزدلانه!! http://30arg.mihanblog.com/post/4270 <br> text/html 2018-08-13T01:53:07+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر راز بی اخلاقی مسلمانان از زبان خواجه نصیرالدین http://30arg.mihanblog.com/post/4269 <br><strong><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: large;" data-mce-style="font-size: large;">راز بی اخلاقی مسلمانان از زبان خواجه نصیرالدین</span> </span></strong><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در بغداد هر روز بسیار خبرها می رسید از دزدی، قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">روزی خواجه نصیرالدین مرا گفت: می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند، با آن که دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">من بدو گفتم:</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بزرگوارا! همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خواجه نصیرالدین فرمود:</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند، آن فرمان "امّا" و"اگر" دارد.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در اسلام تو را می گویند:</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دروغ نگو، امّا دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">غیبت مکن، امّا غیبت انسان بدکار را باکی نیست.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">قتل مکن، امّا قتل نامسلمان را باکی نیست.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تجاوز مکن، امّا تجاوز به نامسلمان را باکی نیست.</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و این "امّا" ها مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; این است راز نابخردی مسلمانان!</span> <br><br>«اخلاق ناصری» text/html 2018-08-12T04:33:43+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر جاسوس آمریکا در هیات دولت http://30arg.mihanblog.com/post/4268 <p><br> text/html 2018-08-11T06:55:48+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر از زاهد بی عقلِ نا آگاه می ترسم! http://30arg.mihanblog.com/post/4266 <p>&nbsp;<strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">ا</span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">ز زاهد بی عقلِ نا آگاه می ترسم!</span> </span></strong></p><p><br> text/html 2018-08-10T08:20:40+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر دلبستگی ها و وابستگی ها! http://30arg.mihanblog.com/post/4265 <strong><span style="font-size: x-large;">دلبستگی ها و وابستگی ها!</span></strong> <p>&nbsp;</p> <p> text/html 2018-08-10T04:31:32+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر تساهل و مدارای آیت الله العظمی بروجردی http://30arg.mihanblog.com/post/4263 <p><br><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">تساهل و مدارای&nbsp; آیت الله العظمی بروجردی </span></strong></p><p><br>✍ text/html 2018-08-09T02:40:51+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر دیدگاه هر کس متفاوت است! http://30arg.mihanblog.com/post/4261 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">&nbsp;دیدگاه هر کس متفاوت است!</span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">استاد ! اصولا منطق چیست؟!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">معلم کمی فکر کرد و جواب داد : </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گوش کنید ، مثالی می زنم. </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دو مرد پیش من می آیند ، یکی تمیز و دیگری کثیف. من به آن ها پیشنهاد</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">می کنم حمام کنند . </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">شما فکر می کنید کدام یک این کار را انجام دهند ؟!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">هر دو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">معلم گفت : نه ، تمیزه! ، چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آن را نمی داند ، </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پس چه کسی حمام می کند؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حالا پسرها می گویند : تمیزه!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و باز پرسید : خوب ، پس کدام یک از مهمانان من حمام می کنند؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه؟!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! ، تمیزه به حمام عادت دارد و </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">کثیفه به حمام احتیاج دارد . </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">معلم بار دیگر توضیح می دهد : </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">نه ، هیچ کدام! ، چون کثیفه به حمام </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">شاگردان با اعتراض گفتند : </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟ ، هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">معلم در پاسخ گفت : </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خوب پس متوجه شدید ، این یعنی منطق </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و از دیدگاه هر کس متفاوت است!</span><br><br>@NinaYevsky</p> text/html 2018-08-08T03:04:05+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر ❤️❣️عشق و انسانیت رایگان❣️❤️ http://30arg.mihanblog.com/post/4260 <p><br><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">❤️❣️عشق و انسانیت رایگان❣️❤️</span></strong><br><br><span style="font-size: medium;">خاطره ای از دکتر محمد خانی</span><br><br><span style="font-size: medium;">غروب زمستان بود و هوا خیلی سرد؛ نانوایی خلوت بود، اما خمیر تمام شده بود و فقط برای چند نفر آخر نان بود؛ من آخری بودم و ده نان می‌خواستم .&nbsp; شاطر جواب کرده بود و ما چند نفر مانده بودیم تا آخرین نان ها را بگیریم.</span><br><span style="font-size: medium;">یکی دیگر هم با عجله تازه از راه رسید و به ما سه نفرِ مانده، پیوست.</span><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;شاطر گفت: ببخشید، جواب کردیم.</span><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;با ناامیدی و دلخوری خواست برود. </span><br><span style="font-size: medium;">تو دل خودم گفتم : فرضا ایشان مهمان ماست. چلو‌خورشت که نمی‌خواهد . فقط نون خالی می‌خورد ،&nbsp; تازه خودش پول نانش را هم می‌دهد. به قول پیشینیان :"رسیده و پزیده".</span><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;گفتم : بمان سهم مرا با هم تقسیم می کنیم . باکمی تعارف نگهش داشتم . </span><br><span style="font-size: medium;">از درون از کار خودم خیلی خوشم آمده بود و به خودم از انسان بودنم تبریک می‌گفتم.</span><br><span style="font-size: medium;">نفر دیگری آمد و حکایت تکرار شد، اما این بار یکی دیگر از مشتری‌ها اقدامی مشابه را با افکار خودش تکرار کرد. </span><br><span style="font-size: medium;">حالا&nbsp; پنج نفر تو صفیم و نفر اول دارد به آخرین ‌نان‌هایش می رسد که نفری دیگر به جمع ما اضافه شد.</span><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;تا شاطر گفت خمیر تموم شده ......</span><br><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;مشتری اول گفت :من بیست نان نمی‌خوام!!&nbsp; ۱۰ تا کافیه و ده نان را جدا کرد و بقیه را بی سرو صدا گذاشت. </span><br><br><span style="font-size: medium;">نفردوم&nbsp; با صورتی شاد و افروخته داشت نان های باقی مانده از نفر اول را می شمرد. همه ما یه جوری خوشحال بودیم و راضی . نفردوم با مهربانی خدا حافظی کرد و رفت. </span><br><span style="font-size: medium;">نوبت به من رسید که شاطر گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> شما ده نان ببرید. من نان های خودم را با بقیه تقسیم می‌کنم.&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;">با اصرار او قبول کردم و از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدم . همه شاد بودیم و از بودن همدیگر لذت می‌بردیم.</span><br><span style="font-size: medium;">من آمدم و از پشت سرم که کی اضافه شد و چکار کردند دیگر خبری ندارم. اما می‌دانم تا آخرین نان را، همه استعداد داشتند که با هم تقسیم کنند.</span><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;آن نانوایی در آن سرما دیگر نان پخت نمی‌کرد، بلکه انسانیت را با عشق می‌آمیخت و رایگان می‌فروخت.</span><br>❤️❣️❤️❣️❤️❣️❤️❣️❤️❣️❤️❣️❤️<br>در صورت تمایل کانال موسسه را به دوستان خود نیز معرّفی کنید text/html 2018-08-07T03:39:23+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ http://30arg.mihanblog.com/post/4258 <p><strong><span style="font-size: large;" data-mce-style="font-size: large;">ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ </span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﮔﺮﻭﻫﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺩﺭ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ ﺩﻭ ﺭﯾﻞ ﺭﺍﻩ ﺁﻫﻦ، ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﻮﺩﻧﺪ.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍ ﯾﻦ ﺩﻭ ﺭﯾﻞ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﻭﻟﯽ ﺁﻥ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻏﯿﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ. ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺭﻭﯼ ﺭﯾﻞ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ، ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﺭﻭﯼ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﯾﻞ ﻏﯿﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ. سه ﺑﭽﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﭘﺲ ﺍﺯ ﮐﻤﯽ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﻭﯼ ﺭﯾﻞ ﺳﺎﻟﻢ، ﻫﻤﺎنﺟﺎ ﺧﻮﺍﺑﺸﺎﻥ ﺑﺮﺩ.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﻗﻄﺎﺭ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺁﻣﺪﻥ ﺑﻮﺩ،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﻭ ﺳﻮﺯﻧﺒﺎﻥ می ﺑﺎﯾﺴﺖ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺻﺤﯿﺤﯽ ﺑﮕﯿﺮﺩ ...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺳﻮﺯﻧﺒﺎﻥ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻣﺴﯿﺮ ﻗﻄﺎﺭ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩﻩ، ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺭﯾﻞ ﻏﯿﺮﻗﺎﺑﻞ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻫﺪﺍﯾﺖ ﮐﻨﺪ، ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻃﺮﯾﻖ ﺟﺎﻥ سه کودک ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ، ﻭ تنها یک ﮐﻮﺩﮎ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ شوﺩ ، ﻭ ﯾﺎ این که ﻣﺴﯿﺮ ﻗﻄﺎﺭ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ندهد، ﻭ ﻗﻄﺎﺭ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺩ برود.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺳﻮﺍﻝ:</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺳﻮﺯﻧﺒﺎﻥ ﺑﻮﺩﯾﺪ، </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺩﺭ ﺍﯾﻦ فرصت کم ﻭ ﺣﺴﺎﺱ، ﭼﻪ ﺗﺼﻤﯿﻤﯽ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﯿﺪ..؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻣﻨﺤﺮﻑ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺴﯿﺮ ﻗﻄﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺠﺎﺕ سه ﮐﻮﺩﮎ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﻨﺪ، ﻭ یک ﮐﻮﺩﮎ ﺭﺍ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ، ﮐﻪ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺍﺧﻼ‌ﻗﯽ ﻭ ﻋﺎﻃﻔﯽ، ﺷﺎﯾﺪ ﺗﺼﻤﯿﻢ صحیحی ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺑﺮﺳﺪ، ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﮔﺎﻩ ﻣﺪﯾﺮﯾﺘﯽ ﭼﻄﻮﺭ ...؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ، </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺁﻥ ﮐﻮﺩﮎ ﻋﺎﻗﻞ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻧﺎﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ، </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﮐﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﺴﯿﺮ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻭ ﺧﻄﺮﻧﺎﮎ (ﺭﯾﻞ ﺳﺎﻟﻢ) ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﻨﺪ، ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ..!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺍﯾﻦ ﻧﻮﻉ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﯿﺮﯼ، </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﻣﻌﻀﻠﯽ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﺎ، ﺩﺭ ﺍﺩﺍﺭﻩ، ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ، ﻭ ﺑﻪ ﺧﺼﻮﺹ ﺩﺭ کشورهای&nbsp; ﻏﯿﺮ ﺩﻣﻮﮐﺮﺍﺗﯿﮏ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ؛ ﺩﺍﻧﺎﯾﺎﻥ و مردم عادی ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ تصمیمات مدیران احمق می شوﻧﺪ..!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﮐﻮﺩﮐﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﺍﻓﻖ ﺑﺎ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺑﻘﯿﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺴﯿﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﻧﺒﻮﺩ، ﻃﺮﺩ ﺷﺪ، ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻫﻢ ﺍﻭ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﺮﺩﯾﺪ..!، ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺍﺷﮏ ﻧﺮﯾﺨﺖ..! او ﺭﯾﻞ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، و ﻫﺮﮔﺰ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮔﺶ ﺍین گوﻧﻪ ﺭﻗﻢ ﺑﺨﻮﺭﺩ.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﻫﺮ چهار ﮐﻮﺩﮎ ﻣﮑﺎﻥ ﻣﻨﺎﺳﺒﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ نکرﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻭﻟﯽ ﺁﻥ ﮐﻮﺩﮎ، ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ کودکان ﺩﯾﮕﺮ شد، ﮐﻪ ﺁﮔﺎﻫﺎﻧﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﺎﺭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ..!، ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ سوزنبان، ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺁﻥ ﮐﻮﺩﮎ ﺑﯽﮔﻨﺎﻩ ﻭ ﻋﺎﻗﻞ، ﺟﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ، ﺑﻠﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﺧﻄﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ، ﺯﯾﺮﺍ ﺭﯾﻞ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ ﻭﺍﮊﮔﻮﻥ ﺷﺪﻥ ﻗﻄﺎﺭ ﮔﺮﺩﯾﺪ، ﻭ تمامی ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺷﺪﻧﺪ، ﻭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ، ﭼﯿﺰﯼ ﺟﺰ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻥ سه ﮐﻮﺩﮎ ﺍﺣﻤﻖ ﻧﺒﻮﺩ..!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﻗﻄﺎﺭ ﺭﺍ </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﻣﯽﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ یک ملت تشبیه ﮐﺮﺩ،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﻭ ﮔﺮﻭﻩ ﻣﺪﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﻮﺩﮐﺎن نادان،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ سرنشینان ﻗﻄﺎﺭ ﺭﺍ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪ.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﮔﺎﻫﯽ</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺩﺭﻧﻈﺮﮔﺮﻓﺘﻦ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﭼﻨﺪ ﺗﻦ ﺍﺯ ﻣﺪﯾﺮﺍﻥ،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﮐﻪ تصمیمات اشتباه می گیرند، ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻨﺎﻓﻊ همه ملت می شود، ﻭ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺻﺪﻫﺎ ﻧﻔﺮه ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺠﺎﺕ سه کودک ﺍﺳﺖ..!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ؛</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﺍﺳﺖ، ﻫﻤﯿﺸﻪ درست ﻧﯿﺴﺖ..!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ، ﺳﺮ ﺩﺍﺭﺩ ، ﻭﻟﯽ ﻣﻐﺰ ﻧﺪﺍﺭﺩ ، ﺩﺭﻧﺘﯿﺠﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻤﯽ ﺍﺻﻄﮑﺎﮎ پیش آید، ﻓﻮﺭﺍ ﻣﺸﺘﻌﻞ ﻣﯽﺷﻮﺩ، و ﺍﺛﺮﺍﺕ ﺍﯾﻦ ﺍﺷﺘﻌﺎﻝ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﻭﯾﺮﺍﻧﮕﺮ ﺑﺎﺷﺪ. ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺳﺮ ﺩﺍﺭﯾﻢ، ﻭلی ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﭼﻮﺏ ﮐﺒﺮﯾﺖ، ﻣﻐﺰ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﯾﻢ. ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﺁن است ﮐﻪ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﻭﺍﮐﻨﺶ ﻧﺸﺎﻥ ﻧﺪﻫﯿﻢ ، و در امور جمعی و ملی، از آراء جمعی و ملی، و از دانش دانشمندان بهره گیریم.</span><br><br>ﺑﺮﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺯ ﮐﺘﺎﺏ #ﻋﻤﺮ_ﮐﻮﺗﺎﻩ_ﻧﯿﺴﺖ<br>&nbsp;#ﻣﺎ_ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ_می‌کنیم<br><br><br> text/html 2018-08-05T07:41:55+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر دانایی یا نادانی؟ http://30arg.mihanblog.com/post/4255 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">&nbsp;دانایی یا نادانی؟&nbsp;</span></strong></p><p>&nbsp;</p><p> text/html 2018-08-05T06:02:44+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر ♻️درون http://30arg.mihanblog.com/post/4254 <p> text/html 2018-08-04T05:31:29+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر آگاهی و خرد http://30arg.mihanblog.com/post/4252 <p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">آگاهی و خرد</span></strong><br></span></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بچه ای نزد استاد معرفت رفت و گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> "مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید."</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">استاد سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">استاد به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">استاد از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">استاد تبسمی کرد و گفت:&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">"اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلاکش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی، هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!"</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه در حالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید. اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!! </span></p><p>******************<br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم، عمری فریبمان داده است...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی‌ و خرد است.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و تنها یک گناه و آن جهل و نادانی است.</span><br><br> text/html 2018-08-03T03:39:07+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر چند جمله حکیمانه http://30arg.mihanblog.com/post/4250 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">چند جمله حکیمانه</span> </strong></p><p><br>*لطفا" روی هر جمله 1 دقیقه فکر کنید، می ارزه*<br>&nbsp;<br>&nbsp; <br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">1. Prayer is not a "spare wheel" that you pull out when in trouble, b‌ut it is a "steering wheel", that directs the right path throughout.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">*دعا لاستیک یدک نیست که هرگاه مشکل داشتی از آن استفاده کنی ،بلکه فرمان است که&nbsp; به راه درست هدایت می کند.*</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">2. Know why a Car's WINDSHIELD is so large &amp; the Rear view Mirror is so small? Because our PAST is not as important as our FUTURE. So, Look Ahead and Move on.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">*می دونی چرا شیشیه جلوی ماشین آنقدر بزرگه، ولی آینه عقب آنقدر کوچیکه؟ چون گذشته به اندازه آینده اهمیت نداره. بنابراین همیشه به جلو نگاه کن و ادامه بده.*</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">3. Friendship is like a BOOK. It takes few seconds to burn, but it takes years to write.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">*دوستی مثل یک کتابه. چند ثانیه طول می کشه که آتیش بگیره، ولی سال ها طول می کشه تا نوشته بشه*</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;4. All things in life are temporary. If going well enjoy it, they will not last forever. If going wrong don't worry, they can't last long either.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">*تمام چیزها در زندگی موقتی هستند. اگر خوب پیش می ره ازش لذت ببر، برای همیشه دوام نخواهند داشت. اگر بد پیش می ره نگران نباش، برای همیشه دوام نخواهند داشت*</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">5. Old Friends are Gold! New Friends are Diamond! If you get a Diamond, don't forget the Gold! Because to hold a Diamond, you always need a Base of Gold!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">*دوست های قدیمی طلا هستند! دوستان جدید الماس. اگر یک الماس به دست آوردی طلا را فراموش نکن، چون برای نگه داشتن الماس همیشه به پایه طلا نیاز داری*.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">6. Often when we lose hope and think this is the end, GOD smiles from above and says, "Relax, sweetheart, it's just a bend, not the end!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">*اغلب وقتی امیدت رو از دست می دی و فکر می کنی که این آخر خطه ، خدا از بالا بهت لبخند می زنه و میگه: آرام باش عزیزم ، این فقط یک پیچه نه پایان*</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;7. When GOD solves your problems, you have Faith in HIS abilities; when GOD doesn't solve your problems HE has Faith in your abilities.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">*وقتی خدا مشکلات تو رو حل می کنه تو به توانایی های او ایمان داری. وقتی خدا مشکلاتت رو حل نمی کنه او به توانایی های تو ایمان داره*</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">8. A blind person asked St. Anthony: "Can there be anything worse than losing eye sight?" He replied: "Yes, losing your vision!"</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">*شخص نابینایی از سنت آنتونی پرسید:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> ممکنه چیزی بدتر از از دست دادن بینایی باشه؟&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">او جواب داد: بله، از دست دادن بصیرت.*</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">9. When you pray for others, God listens to you and blesses them, and sometimes, when you are safe and happy, remember that someone has prayed for you.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">*وقتی شما برای دیگران دعا می کنید، خدا می شنود و آن ها را اجابت می کند و بعضی وقت ها که شما شاد و خوشحال هستید، یادتان باشد که کسی برای شما دعا کرده است*</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">10. WORRYING does not take away tomorrow's Trouble, it takes away today's PEACE.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">*نگرانی، مشکلات فردا را دور نمی کند*</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;*بلکه تنها آرامش امروز را دور می کند.*</span><br><br>این مطلب را برای کسانی که دوست‌شان دارید بفرستید و کمک کنید زندگی‌شان بهتر شود.</p> text/html 2018-08-02T13:13:41+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر منجی چشم پسرك http://30arg.mihanblog.com/post/4248 <p><strong><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">منجی چشم پسرك&nbsp;</span> </span></strong></p><p><br>ا<span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ز خوزستان آمده بود، سلام كرد و پشت اسلیت نشست.&nbsp; </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">جواب سلامش را گفتم و به معاینه مشغول شدم.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دید چشم چپش در حد درک نور، كاتاراكتی بسیار پیشرفته .</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">-سن ات چقدره؟! چه مدتیه چشمت این جوری شده؟!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">-١٦ سالمه، از بچگی دیابت داشتم. چندماهیه كه كلّاً نمی بینم.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">به جوان همراهش كه ده سالی بزرگ تر از او بود، رو كردم : </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">- چرا این قدر دیر؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">سرش را پایین انداخت&nbsp; :</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">-حالا میشه كاری براش كرد ؟!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">-عملش می كنم، موفقیت در درمان بستگی به وضعیت شبكیه دارد ، زودتر آورده بودید، شانس موفقیت بیشتر بود.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">نگاهی حسرت بار به پسرك كرد و نگاهی به پذیرشی كه برایش می نوشتم، سوالش را از چشمان نگرانش خواندم: </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">-پذیرشش را برای بیمارستان دولتی نوشتم، هزینه زیادی ندارد، نگران نباشید.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">-انگار دنیا را به او داده باشند، خدا خیرت بده آقای دكتر!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">-فقط عمل ایشان خاص است و باید برای عمل رضایت مخصوص بدهید، خودش و ولی او ...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">-غیر از من كسی همراهش نیست.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">-خواستم بپرسم نسبت شما .....چشمم به پسرك افتاد كه با پشت آستین اشكش را پاك می كرد، نپرسیدم .</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پسرك را برای ریختن قطره و آماده شدن جهت معاینات تكمیلی به اتاق مجاور فرستادم تا با خیال راحت پاسخ سوالات و فضولی های گل كرده ام را بجویم: </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">-عمل شروع درمان است، به خاطر دیابتش باید تحت نظر باشد و كارهای لازم روی شبكیه انجام شود... </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چرا این قدر دیر مراجعه كردید؟! پدر و مادرش؟! نسبت شما با او....؟!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">-این پسر در فقر مطلق است، پدرش به سختی توان سیر كردن شكم فرزندانش را دارد...نسبت قومی با او ندارم، چند روزی مرخصی گرفتم تا پی درمان او باشم ...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">-هزینه اش؟!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">-با خودم...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بر دلم تحسین همت بلند این جوان بود و بر دستانم شرمی كه قلم را روی برگ پذیرش به حركت در آورد " رایگان " ...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">فردا روز عمل شد و از اقبال خوبش لنز مرغوبی كه از قبل داشتیم و مناسبش بود، در چشمش گذاشتم.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ذهنم مشغول او بود و فكرم در گرو روح بزرگ انسان هایی گمنام و امروز عصر كه پانسمان از چشمش برمی دارم..</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پانسمان را برداشتم، آرام و با ترس چشمانش را باز كرد. سری در اتاق گردانید و بعد آن نگاهی به من و نگاهی به جوان همراهش: </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آقا ،داریم می بینیم، آقا داریم می بینیم.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اشك آقا معلم سرازیر شد، با سر و چشم نگاهی به سقف انداخت و زیر لب خدایا ، پسرك را بغل كرد و سرش را بوسید.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">موقع رفتن گفت: خدا رو شكر كه شما رو سر راه ما گذاشت تا چشم این پسر....</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اشتباه می كرد، در این وانفسایی كه كمتر خبر خوبی از جایی می رسد، خدا او را سر راه معلمش گذاشته بود تا منجی چشم پسرك باشد.</span> <br><br><br>دكتر سید محمد میرهاشمی<br>جراح <span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">شكرت</span>و متخصص چشم</p>