حکمت و حكایت حكایت ها ، سروده ها و سخنان کوتاه حکمت آمیز و قصه های شهر هرت آپدیت روزانه ××××××××× با جور و جمود و جهل باید جنگید تاپاک شودجهان از این هرسه پلید یا ریشه هر سه را بباید خشکاند یا سرخ به خون خویش باید غلتید (ش.مطهر) «یكی از كهن ترین و سنتی ترین روش های انسان برای انتقال معرفت به نسل های بعد، قصه ها و حكایات بوده است. قصه، ناب ترین و خالص ترین بخش ادبیات است؛ چرا كه ما را به دورانی پیش از پیدایش تفاسیر و تعابیر امروز مان می برد. قصه ها شادند، سرگرم كننده اند، نمایشی اند، اما فراتر از همه ، معرفت را به شكلی دلپذیر منتقل می كنند.» (پائولو كوئیلو) http://30arg.mihanblog.com 2017-08-23T08:38:01+01:00 text/html 2017-08-22T23:34:39+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر سخت‌گیرتر هستیم! http://30arg.mihanblog.com/post/3642 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">سخت‌گیرتر هستیم!</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یک استاد دانشگاه می‌گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> یک بار داشتم برگه‌های امتحان را تصحیح می‌کردم. به برگه‌ای رسیدم که نام و نام خانوادگی نداشت. با خودم گفتم ایرادی ندارد. بعید است که بیش از یک برگه نام نداشته باشد. از تطابق برگه‌ها با لیست دانشجویان صاحبش را پیدا می‌کنم. تصحیح کردم و 17/5 گرفت. احساس کردم زیاد است. کمتر پیش می‌آید کسی از من این نمره را بگیرد. دوباره تصحیح کردم 15 گرفت. برگه‌ها تمام شد. با لیست دانشجویان تطابق دادم ،اما هیچ دانشجویی نمانده بود. تازه فهمیدم کلید آزمون را که خودم نوشته بودم، تصحیح کردم.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آری، اغلب ما نسبت به دیگران سخت‌گیرتر هستیم تا نسبت به خودمان و بعضى وقت‌ها اگر خودمان را تصحیح كنیم، می‌بینیم به آن خوبی كه فكر می‌كنیم، نیستیم.</span><br><br><br><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"> text/html 2017-08-22T09:12:16+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر ﺑﺎﻫﻮﺵ ﺗﺮﻳﻦ ﺭﺋﻴﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ! http://30arg.mihanblog.com/post/3641 <p><span style="font-size: medium;">&nbsp;<strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;"> ﺑﺎﻫﻮﺵ ﺗﺮﻳﻦ ﺭﺋﻴﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ!</span> </strong><br></span></p><p><span style="font-size: medium;"><br data-mce-bogus="1"></span></p><p><span style="font-size: medium;">میگن ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﯽ ﺩﺭﺣﺎﻝ ﺳﻘﻮﻁ ﺑﻮﺩه که ﻳﮏ ﭼتر ﻧﺠﺎﺕ ﮐﻢ داشت،&nbsp; ﺑﻨﺎﺑﺮ ﺍﻳﻦ ﻳﮏ ﻧﻔﺮ از اشخاص حاضر ﺑﺎﻳﺪ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭﯼ می کرﺩ! </span><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;کریستیانو رونالدو ﻳﮏ ﭼﺘﺮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> ﻣﻦ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﻓﻮﺗﺒﺎﻟﻴﺴﺖ ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﺠﺎﺕ ﭘﻴﺪﺍ ﮐﻨﻢ.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> ﺍﻳﻦﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭ ﭘﺮﻳﺪ . ﺑﺮﺩ ﭘﻴﺖ ﻫﻢ ﻳﮏ ﭼﺘﺮ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> ﻣﻦ ﻣﺤﺒﻮﺏﺗﺮﻳﻦ بازیگر ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﺠﺎﺕ ﭘﻴﺪﺍ ﮐﻨﻢ.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭ ﭘﺮﻳﺪ . ﺍﺣﻤﺪﯼ ﻧﮋﺍﺩ ﻫﻢ ﻳﮏ ﭼﺘﺮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> ﻣﻦ ﺑﺎﻫﻮﺵ ﺗﺮﻳﻦ ﺭﺋﻴﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺩﻧﻴﺎ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﺠﺎﺕ ﭘﻴﺪﺍ ﮐﻨﻢ!&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭ ﭘﺮﻳﺪ . </span><br><span style="font-size: medium;">حالا ﻓﻘﻂ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﻣﺎﻧﺪه‌اﻧﺪ، ﻳﮏ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ده ﺳﺎﻟﻪ ﻭ ﭘﺎﭖ ﮊﺍﻥ ﭘﻞ ﺩﻭﻡ . </span><br><span style="font-size: medium;">ﭘﺎﭖ ﮔﻔﺖ :ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﻣﻦ ﻋﻤﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ ، بپر و ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺑﺪﻩ . </span><br><span style="font-size: medium;">ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﮔﻔﺖ: ﺍﺣﺘﻴﺎﺟﯽ ﻧﻴﺴت!&nbsp; ﺍﻭﻥ ﺁﻗﺎﻫﻪ بود ﮐﻪ ﮔﻔﺖ ﺑﺎﻫﻮﺵ ﺗﺮﻳﻦ ﺭﺋﻴﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺩﻧﻴﺎﺳﺖ، ﺑﺎﮐﻮﻟﻪﭘﺸﺘﯽ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﻦ ﭘﺮﻳﺪ ﺑﻴﺮﻭﻥ!!</span><br><br> text/html 2017-08-22T00:53:20+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر حکایتی کوتاه برای موفقیت در امور مادی و معنوی http://30arg.mihanblog.com/post/3639 <p><br><strong><span style="font-size: large;" data-mce-style="font-size: large;">حکایتی کوتاه برای موفقیت در امور مادی و معنوی</span></strong><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> text/html 2017-08-20T22:11:35+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر کفش یا گیوه؟! http://30arg.mihanblog.com/post/3638 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">کفش یا گیوه؟!</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دکتر ابراهیم بنی احمد همیشه سر کلاس در دانشگاه دوست داشت از خاطرات جوانیش بگوید تا شاید ما پی به ارزش های زندگی ببریم.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تعریف می کرد:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> "روزی که قرار شد در سال 1309 من برای ادامه تحصیل به فرانسه بروم، وزیر علوم گفت: اول باید همگی به کاخ سعد آباد بروید تا رضا شاه شما را ببیند و برای شما حرف بزند، بعد عازم می شوید.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">برای همه ما کت و شلوار خریدند. من گیوه پایم بود! همه گیوه پایشان بود و کسی تا آن زمان "کفش" نپوشیده بود! برای همه کفش خریدند.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">کت و شلوارهایمان را پوشیدیم و کفش هایمان را به پا کردیم و رفتیم کاخ سعد آباد دیدن رضا شاه. 40 نفر بودیم. رضا شاه سخنرانی کوتاهی کرد و گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> "سعی کنید هر کجا رفتید، ایرانی باشید و ایرانی بمانید. به ایران برگردید و فردای ایران را شماها باید بسازید..."</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">من به فرانسه رفتم. با سختی و مشقت زیادی درس خواندم. جنگ جهانی دوم بود و دولت با سختی برای ما پول می فرستاد. گاهی دوماه می شد که پول نداشتیم. بالاخره جنگ تمام شد. من هم درسم در دانشگاه تمام شد. روزی که شاگرد اول دانشگاه شدم، قرار شد ژنرال "دوگل" نشان "لژیور دونور" به شاگرد اولی ها بدهد. من کفشی را که رضا شاه برایم خریده بود و هنوز به یادگار نو نگهداشته بودم پوشیدم و به کاخ الیزه رفتم. وقتی نشان را ژنرال دوگل به کت من زد، نمی خواستم فراموش کنم که اگر رضا شاه بزرگ نبود، من ایرانی هنوز گیوه پایم بود..."</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">.</span><br><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;">نوشته استاد نادر گرامیان</span><br><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;">با ویرایش ادمین سیاوش</span></p> text/html 2017-08-19T22:00:50+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر حکایت عدالت خداوند http://30arg.mihanblog.com/post/3637 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">حکایت عدالت خداوند</span></strong><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺯﻧﯽ ﺧﺪﻣﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﺩﺍﻭﺩ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ :ﺁﯾﺎ ﺧﺪﺍ ﻋﺎﺩﻝ ﺍﺳﺖ؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﻋﺎﺩﻝ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ،</span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯽ؟ </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺯﻥ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺑﯿﻮﻩ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ سه ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺩﺍﺭﻡ . ﺑﻌﺪﺍﺯ ﻣﺪﺗ ﻬﺎ طناب ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ می برﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ ﺁﺫﻭﻗﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍی ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﻡ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ طناب ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﺭﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ، ﻭ ﺍﻻﻥ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﻭ ﺑﯽ ﭘﻮﻝ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﯾﻢ .&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﻫﻨﻮﺯ ﺻﺤﺒﺖ ﺯﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩ، درب خانه حضرت داوود را زدند.&nbsp; ایشان اجازه ورود دادند. ده نفر از تجار وارد شدند و هرکدام کیسه صد دیناری را مقابل حضرت گذاشتند، و گفتند: این ها را به مستحق بدهید.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حضرت پرسید: علت چیست؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ایشان گفتند: در دریا دچار طوفان شدیم و دکل کشتی آسیب دید و خطر غرق شدن بسیار نزدیک بود که در کمال تعجب پرنده ای طنابی بزرگ به طرف ما رها کرد.&nbsp; با آن قسمت های آسیب دیده کشتی را بستیم و نذر کردیم اگر نجات یافتیم، هر یک صد دینار به مستحق بدهیم.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> حضرت داوود رو به آن زن کرد و فرمود: خداوند برای تو از دریا هدیه می فرستد، و تو او را ظالم می نامی. این هزار دینار بگیر و معاش کن و بدان خداوند به حال تو بیش از دیگران آگاه هست. </span></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خالق من بهشتی دارد،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">«نزدیک زیبا و بزرگ»،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و دوزخی دارد به گمانم «کوچک و بعید»</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و در پی دلیلی است که ببخشد ما را،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گاهی به بهانه ی دعایی در حق دیگری...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">شاید امروز آن روز باشد</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یارب العالمین text/html 2017-08-19T00:15:31+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر به عدالت اعتقاد داری؟! http://30arg.mihanblog.com/post/3636 <p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;<strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">به عدالت اعتقاد داری؟!&nbsp;</span></strong></span></p><p>&nbsp;</p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دکتر: بعضی وقتا احساس افسردگی می کنم.</span> <span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این حس منو می ترسونه.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">قاضی: نمی تونی با دارو کنترلش کنی؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دکتر: ترجیح میدم بدون دارو این کارو بکنم.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">قاضی: پس توام به دارو اعتقاد نداری دکتر!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دکتر: مگه تو به عدالت اعتقاد داری؟! </span><br><br><br> text/html 2017-08-18T21:55:23+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر هدف داشتن لازمه موفقیت است http://30arg.mihanblog.com/post/3634 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">هدف داشتن لازمه موفقیت است </span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">✨ #داستان_شب ✨</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">می گویند تیمور لنگ مادر زادی لنگ بود و یک پایش کوتاه تر از دیگری بود.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> یک روز همۀ سرداران لشکرش را گرد تپۀ پوشیده از برف که بر فراز تپه، یک درخت بلوط وجود داشت، جهت مشخص نمودن جانشینش جمع کرد. </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">سردارانش گرد تپه حلقه زده بودند. تیمور گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> همه تک تک به سمت درخت حرکت کنند و هرکس رد پایش یک خط راست باشه، جانشین من میشه. </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">همه این کارو کردند و به درخت رسیدند، اما وقتی به رد پای به جا مانده روی برف پشت سرشون نگاه می کردند، همه دیدند درسته که به درخت رسیدند، ولی همه زیگزاگی و کج و معوج.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تا این که آخرین نفر خود تیمور لنگ به سمت درخت راه افتاد و در کمال تعجب با این که لنگ بود، در یک خط راست به درخت رسید. </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">به نظر شما چرا تیمور نتونست جانشین خود را در اون روز برفی انتخاب کند؟ </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ایراد سردارانش چه بود که نتونستند مثل تیمور در یک خط راست حرکت کنند و جانشینش شوند؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در قصۀ تیمور لنگ وقتی راوی علت را از خود تیمور جویا می شود، تیمور در پاسخ می گوید: </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">"هدف رسیدن به درخت بود، من هدف را نگاه می کردم و قدم برمی داشتم، اما سپاهیانم پاهایشان را نگاه می کردند نه هدف را. تمرکز داشتن و هدف داشتن لازمه موفقیت است." </span></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">@Dehgolancity text/html 2017-08-17T22:39:45+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر ﺩﺭ ﻓﺮﻭتنی، ﺯﻣﻴﻦ ﺑﺎﺵ http://30arg.mihanblog.com/post/3633 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">ﺩﺭ ﻓﺮﻭتنی، ﺯﻣﻴﻦ ﺑﺎﺵ</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بالای شهر یه قنادی باز میشه، فقط پولدارا می تونستن اون جا خرید کنن.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> یه روز که یه سری از پولدارا تو قنادی در حال خرید بودن، یه گدای ژنده پوش وارد میشه و تموم جیب هاشو می‌گرده، یه سکه کوچیک پیدا می‌کنه، میذاره رو میز و میگه: اینو شیرینی بهم بده !!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مدیر قنادی با دیدن این صحنه جلو میاد و به اون فقیر تعظیم می کنه و با خوشحالی و لبخند ازش حالشو می‌پرسه و میگه :&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> قربان! خیلی خوش اومدید و قنادی ما رو مزین فرمودید ... پولتون رو بردارید و هر چقدر شیرینی دوست دارید انتخاب کنین!!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">امروز مجانیه اینجا ...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پولدارا ازین حرکت ناراحت میشن و اعتراض می‌کنن که:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> چرا با ما این جوری برخورد نکردی تا حالا ؟&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مدیر قنادی میگه: شما هم اگه مثل این آقا تموم داراییتون رو می ذاشتین رو میز، جلوتون تعظیم می کردم!!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> text/html 2017-08-17T07:04:55+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر آدم های وظیفه شناس http://30arg.mihanblog.com/post/3632 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">آدم های وظیفه شناس </span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;">در مراسم بزرگداشت بیل برادلی، سناتور نیوجرسی که در سال ۱۹۸۷ برگزار شد، اتفاق جالبی رخ داد:</span><br><br><span style="font-size: medium;">برادلی منتظر بود تا سخنرانی اش را ایراد کند. پیشخدمتی که مشغول کار بود، تکه ای کره در بشقاب او گذاشت.</span><br><br><span style="font-size: medium;">برادلی به او گفت:ببخشید! ممکن است </span><span style="font-size: medium;">من دوتکه کره داشته باشم؟</span><br><br><span style="font-size: medium;">پیشخدمت جواب داد:خیر! هرنفر، یک تکه !</span><br><br><span style="font-size: medium;">برادلی گفت: "گمان می کنم شما مرا بجا نیاوردید. من بیلی برادلی، فارغ التحصیل آکسفورد، بازیکن حرفه ای بسکتبال، قهرمان جهان و سناتور ایالات متحده هستم.</span><br><span style="font-size: medium;">&nbsp; </span><br><span style="font-size: medium;">پیشخدمت گفت: خب، شاید شما </span><span style="font-size: medium;">هم نمی دانید من چه کسی هستم؟ </span><br><br><span style="font-size: medium;">برادلی گفت:نه، نمی دانم. شما چه کسی هستید؟". </span><br><br><span style="font-size: medium;">پیشخدمت گفت:من مسئول کره ها هستم.!!! </span><br><br><strong><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">نتیجه گیری: </span></strong></p><p><strong><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"></span></strong><br><span style="font-size: medium;">آدم های وظیفه شناس همیشه مسئولیت پذیر هستند و تحت تاثیر شغل و نام افراد قرار نمی گیرند. سازمان ها بایستی به این دسته از کارکنان خود ببالند.</span><br><br><span style="font-size: medium;">با تحلیل اجتماعی همراه و به روز باشید . </span></p><p><br><span style="font-size: medium;">http://telegram.me/tahlyleejtemaaey</span></p> text/html 2017-08-17T01:51:58+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر حكایت جالب حَج مَم جَعفِر http://30arg.mihanblog.com/post/3631 <p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">◀️<strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">حكایت جالب حَج مَم جَعفِر</span></strong></span> <br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مسجد حاج محمد جعفر در اصفهان معروف است. مسجدی که با گویش اصفهانی «حَج مَم جَعفِر» خوانده می شود. </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> text/html 2017-08-16T21:27:23+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر بجنبان ریش را! http://30arg.mihanblog.com/post/3629 <p><span style="font-size: medium;">&nbsp;<strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">بجنبان ریش را!&nbsp;</span></strong></span></p><p><span style="font-size: medium;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><br data-mce-bogus="1"></span></span></p><p><span style="font-size: medium;">یک شب شاه عباس با لباس مبدل در کوچه های شهر می‌گشت که به سه دزد برخورد کرد که قصد دزدی داشتند.</span><br><span style="font-size: medium;">شاه عباس وانمود کرد که او هم دزد است و از آنان خواست که او را وارد دار و دسته‌ی خود کنند.</span><br><span style="font-size: medium;">دزدان گفتند: ماسه نفر هریک خصلتی داریم که به وقت ضرورت به کار می‌آید.</span><br><span style="font-size: medium;">شاه عباس پرسید: چه خصلتی؟</span><br><span style="font-size: medium;">یکی گفت: من از بوی دیوارخانه می‌فهمم که درآن خانه طلا و جواهر هست یا نه و به همین علت به کاهدان نمی‌زنیم.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> دیگری گفت :من هم هر کس را یک بار ببینم، بعداً در هر لباسی او را می‌شناسم!</span><br><span style="font-size: medium;">دیگری گفت: من هم از هردیواری می‌توانم بالا بروم!</span><br><span style="font-size: medium;">از شاه عباس پرسیدند: تو چه خصوصیتی داری که بتواند به حال ما مفید باشد؟</span><br><span style="font-size: medium;">شاه فکری کرد و گفت: من اگر ریشم را بجنبانم، کسی که زندانی باشد، آزاد می‌شود!</span><br><span style="font-size: medium;">دزدها او را به جمع خود پذیرفتند و پس از سرقت، طلاها را در محلی مخفی کردند.</span><br><span style="font-size: medium;">فردای آن شب شاه دستور داد که آن سه دزد را دستگیر کنند. وقتی دزدها را به دربار آوردند، آن دزدی که با یک بار دیدن همه را باز می‌شناخت، فهمید که پادشاه، رفیق شب گذشته آن‌ها است پس </span><span style="font-size: medium;">این شعر را خطاب به شاه خواند که:</span><br><br><span style="font-size: medium;">ما همه کردیم کار خویش را</span><br><span style="font-size: medium;">ای بزرگ آخر بجنبان ریش را</span><br> text/html 2017-08-15T20:21:40+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر حکایت مردم ایران! http://30arg.mihanblog.com/post/3628 <p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;<strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">حکایت مردم ایران!</span></strong>&nbsp;</span></p><p>&nbsp;</p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تاجری انگلیسی هر روز اشیای تاریخی مصر را بار شتر می کرد تا به کشتی برساند و به انگلیس ببرد!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">افسار شتر را هم مرد عربی می کشید </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و از این که تاریخش به تاراج می رفت، ناراحت بود </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و مدام زیرلب ، زمزمه کنان&nbsp; به تاجر انگلیسی فحش می داد! &nbsp;</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ولی برای مزد هنگفتی که می گرفت، </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">راهنمای کاروان هم بود!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تاجر از مترجمش پرسید: </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مرد عرب چه می گوید؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مترجم گفت:&nbsp; </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">به شما فحش می دهد و نفرین می کند.!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تاجر گفت: </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این فحش و نفرین بر کارش هم خللی وارد می کند؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مترجم پاسخ داد :</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">نه کارش را به خوبی انجام می دهد!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تاجر لبخندی زد و گفت:</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بگذار هر چه می تواند نفرین کند و فحش بدهد!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چند فحش و نفرین انگلیسی هم یادش بده !</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حالا حکایت مردم ایران است! </span><br><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> text/html 2017-08-14T22:25:11+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر دلش خوش است که... http://30arg.mihanblog.com/post/3627 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">دلش خوش است که...</span></strong><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دلش خوش است که این شهر، شهر قرآنی است...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و دین مردم این منطقه، مسلمانی است</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">توریست خیز ترین جا زمین ایران است</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">که میزبان پناهندگان افغانی است</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">نمازخانه فراوان، نماز خوان اندک</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تعجب من از این داغ های پیشانی است</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">سرایدار اداره لیسانس تاریخ است</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">رئیس، دیپلمه از رشته های غیر انسانی است</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">برای این که به یک پست خوب تر برسی</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ملاک ، حفظ دو تا سوره با روانخوانی است</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و طرح های زمین خورده علتش این است</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">که کار اکثر مسئول ها سخنرانی است</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دوباره حاج فلانی به مکه خواهد رفت</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">علاج پول اضافیش ، مکه درمانی است</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">همیشه مثل گداها لباس می پوشد</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">برای این که بگوید که وضع بحرانی است</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اگرچه خانه اش از بافت های فرسودست</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ولی برای حسینیه ساختن، بانی است</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">برای سنگ به شیطان زدن به مکه نرو</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بزن به آینه با سنگ، سنگ مجانی است.... </span></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">(سیمین بهبهانى) text/html 2017-08-14T21:19:32+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر اشک تمساح ریختن http://30arg.mihanblog.com/post/3626 <br><br><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">اشک تمساح ریختن</span></strong><br><br><strong>ریشه ضرب المثل</strong><br><br><span style="font-size: medium;">بخشی از خوراک تمساح به وسیله اشک چشمانش تأمین می شود . </span><br><span style="font-size: medium;">او هنگام گرسنگی به ساحل می رود و مانند جسد بی جانی ساعت ها بر روی شکم دراز می کشد.</span><br><span style="font-size: medium;">اشک لزج و مسموم کننده ای از چشمانش خارج می شود که حیوانات و حشرات&nbsp; برای خوردن بر روی آن می نشینند و سم اشک تمساح آن ها را از پای در می آورد و تمساح با یک زبان خود آن ها را شکار می کند و دوباره برای لقمه های دیگر اشک می ریزد.</span><br>─═इई text/html 2017-08-13T23:22:48+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر امتحان زندگی! http://30arg.mihanblog.com/post/3624 <p><b><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">امتحان زندگی!</span> </b></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">عجیب ترین معلم دنیا بود ، امتحاناتش عجیب تر...امتحاناتی که هر هفته می گرفت و هر کسی باید برگه ی خودش را&nbsp; تصحیح می کرد...آن هم نه در کلاس،در خانه...دور از چشم همه.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اولین باری که برگه ی امتحان خودم را تصحیح کردم، سه غلط داشتم...نمی دانم ترس بود یا عذاب وجدان،&nbsp; هر چه بود نگذاشت اشتباهاتم را نادیده بگیرم و به خودم بیست بدهم...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">فردای آن روز در کلاس وقتی همه ی بچه ها برگه هایشان را تحویل دادند، فهمیدم همه بیست شده اند به جز من...به جز من که از خودم غلط گرفته بودم!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;من نمی خواستم اشتباهاتم را نادیده بگیرم و خودم را فریب بدهم...بعد از هر امتحان آنقدر تمرین می کردم تا در امتحان بعدی نمره ی بهتری بگیرم...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مدت ها گذشت و نوبت امتحان اصلی رسید،امتحان که تمام شد ، معلم برگه ها را جمع کرد و برخلاف همیشه در کیفش گذاشت... چهره ی هم کلاسی هایم دیدنی بود... آن ها فکر می کردند این امتحان را هم مثل همه ی امتحانات دیگر خودشان تصحیح می کنند... اما این بار فرق داشت...این بار قرار بود حقیقت مشخص شود...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">فردای آن روز وقتی معلم نمره ها را خواند، فقط من بیست شدم... چون بر خلاف دیگران از خودم غلط می گرفتم ؛ از اشتباهاتم چشم پوشی نمی کردم و خودم را فریب نمی دادم... </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">زندگی پر از امتحان است...&nbsp; خیلی از ما انسان ها آنقدر اشتباهاتمان را نادیده می گیریم، تا خودمان را فریب بدهیم ... تا خودمان را بالاتر از چیزی که هستیم نشان دهیم...&nbsp; اما یک روز برگه ی امتحانمان دست معلم می افتد... آن روز چهره مان دیدنی است... </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آن روز حقیقت مشخص می شود و نمره واقعی را می گیریم... </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">راستی در امتحان زندگی از بیست چند شدیم؟</span><br>