حکمت و حكایت حكایت ها ، سروده ها و سخنان کوتاه حکمت آمیز و قصه های شهر هرت آپدیت روزانه ××××××××× با جور و جمود و جهل باید جنگید تاپاک شودجهان از این هرسه پلید یا ریشه هر سه را بباید خشکاند یا سرخ به خون خویش باید غلتید (ش.مطهر) «یكی از كهن ترین و سنتی ترین روش های انسان برای انتقال معرفت به نسل های بعد، قصه ها و حكایات بوده است. قصه، ناب ترین و خالص ترین بخش ادبیات است؛ چرا كه ما را به دورانی پیش از پیدایش تفاسیر و تعابیر امروز مان می برد. قصه ها شادند، سرگرم كننده اند، نمایشی اند، اما فراتر از همه ، معرفت را به شكلی دلپذیر منتقل می كنند.» (پائولو كوئیلو) http://30arg.mihanblog.com 2017-03-28T11:20:52+01:00 text/html 2017-03-28T02:19:26+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر ملتی که تاریخ نمی خواند... http://30arg.mihanblog.com/post/3452 <p><strong><span style="font-size: large;" data-mce-style="font-size: large;">&nbsp;ملتی که تاریخ نمی خواند...</span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">۲۰۰ سال از&nbsp; حمله اعراب به ایران می گذشت. زبان فارسی رفته رفته از مدارس و مکاتبات دیوانی حذف و به جای آن زبان عربی اجباری و تعلیم داده می شد.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خلفای عباسی در بغداد با این که خلافت خود را مدیون ایرانیان می دانستند، با تکبر و غرور خاصی ایرانیان مسلمان را موالی خوانده و از هیچ گونه ظلم و ستمی بر آنان کوتاهی نمی کردند.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در سیستان خشکسالی اتفاق افتاده بود، ولی مامورین خلیفه بی رحمانه خراج و مالیات سنگینی را از دهقانان و بازرگانان طلب کرده و به سوی بغداد می فرستادند تا صرف خوشگذرانی خلفای عباسی گردد. </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در این میان جوانمردی رویگر زاده از سیستان بر می خیزد . </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یعقوب لیث صفاری یا رادمان پسر ماهک سیستانی</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">او با گردآوری دلاوران سیستان و دیگر نقاط ایران زمین به جنگ با خلیفه می پردازد و تمامی سیستان و خراسان تا ماورانهر و مازندران و گیلان و ری و اصفهان و فارس و کرمان تا قسمتی از خوزستان را از تسلط متجاوزان عرب آزاد می کند...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یعقوب در فرمانی به تمام نقاط ایران زبان عربی را حذف و زبان فارسی دری را رایج می کند(در دفاتر دیوانی وحکومتی) تا بعدها ما شاهد ظهور عارفان و شاعران بسیاری در فرهنگ و ادب ایران همچون فردوسی و مولوی و&nbsp; نظامی و حافظ و سعدی باشیم که چگونه در رونق و گسترش زبان پارسی پاسداری کردند... </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اگر یعقوب لیث صفاری چنین کار عظیمی برای زبان و ادب پارسی انجام نمی داد، کشور ما هم امروز مانند تمامی کشورهای شمال آفریقا عرب زبان بودند. </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خلیفه عباسی که تجربه برافتادن خاندان&nbsp; بنی امیه به دست ایرانیان را داشت، هراسان پیکی به سوی یعقوب می فرستد و می گوید:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> تمامی نقاطی که در ایران تصرف کردید، از آن تو باشد، ولی مرا به خلافت مسلمین بپذیرید.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یعقوب لیث صفاری نان و پیاز و شمشیری را در یک سینی می گذارد و در پاسخ به خلیفه چنین می گوید :</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تو یک متجاوز به خاک ایران هستی و در مقامی نیستی که ملک ایران را به ایرانی ببخشی. من یک رویگر زاده ایرانی هستم. غذای من ساده است نان و پیاز، ولی پاسخ من به متجاوزی مانند تو به خاک ایران هرچند خود را خلیفه مسلمین بخوانی، این شمشیر است...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">برگرفته از تاریخ سیستان و ایران</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یعقوب لیث صفاری یکی از آزادگان و فرماندهان وطن پرست ایران بود که در هنگام جنگ با لشکر خلیفه عباسی در دزفول به علت بیماری درگذشت.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مهم نیست که امروز قبر یعقوب در دزفول در مخروبه ای گمنام مانده است!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مهم&nbsp; این است که تاریخ شرافت ما هرگز او را </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">از یاد نخواهد برد!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اگر وقت کردید و گذرتان به دزفول افتاد، حتما به قبر او سر بزنید. </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;در شرق دزفول در مسیر جاده شوشتر قبری مخروبه و دورافتاده،&nbsp; قبری که اکثر مردم شهر او را نمی شناسند، در آنجا یکی از شجاع ترین،متعصب ترین و وطن پرست ترین فرماندهان تاریخ این سرزمین یعقوب لیث صفاری آرمیده است.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ملتی که تاریخ نمی خواند محکوم به فناست ..</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دزفول ..روستای شاه آباد</span></p> text/html 2017-03-25T02:04:56+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر ای ملّت فرزانه، دل افسرده چرایی؟ http://30arg.mihanblog.com/post/3451 <p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong><span style="font-size: large;" data-mce-style="font-size: large;">&nbsp;ای ملّت فرزانه، دل افسرده چرایی؟</span></strong>&nbsp;</span></p><p>&nbsp;</p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ای ملّت فرزانه، دل افسرده چرایی؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">وارفته و افتاده و آزرده چرایی؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">هر جا شده از بهر شکایت دهنت باز</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خاکم به دهن! تو دهنی خورده چرایی؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">فریاد بکش، داد بزن، عربده سر کن!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بی حوصله چون طفل پدر مرده چرایی؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خوش دست بزن، پای بکوب از سر شادی</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">محزون چو&nbsp; "پوکرباز" بد آورده چرایی؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">با زور بگیر آنچه به زور از تو گرفتند</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در باغ شهامت گل پژمرده چرایی؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">با این همه دکتر که در اطراف تو هستند</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">از درد چنان بیضه ی افشرده چرایی؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">هر چند در این بحر ز ساحل اثری نیست</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">نومیدتر از کشتیِ مین خورده چرایی؟!</span><br><br><br><br><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;">زنده یاد ابوالقاسم حالت</span></p> text/html 2017-03-25T02:01:06+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر بهای حقیقت http://30arg.mihanblog.com/post/3450 <p><br><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">بهای حقیقت</span></strong><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">روزی شبلی نزد جنید بغدادی رفت و گفت :&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> گویند گوهر حقیقت نزد تو است. آن را یا به من بفروش و یا ببخش .</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">جنید گفت: اگر بخواهم که بفروشم، تو بهای آن را نداری و از عهده قیمت آن بر نمی آیی و اگر بخواهم که آن را رایگان به تو دهم، قدر آن را ندانی ؛ زیرا :</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">هر که او ارزان خَرد، ارزان دهد</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گوهری، طفلی به قرصی نان دهد</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">شبلی گفت: پس تکلیف من چیست؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت : در صبر و انتظار باقی بمان و بر این درد، بسوز و بساز تا شایسته آن شوی، که چنین گوهری را جز به شایستگان و منتظران صادق و دلخسته ندهند ...</span><br><br><br><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;">تذکرة الاولیاء</span><br><br><br><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;">https://t.me/bbetter</span></p> text/html 2017-03-22T01:56:48+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر دود پیپ حاکمان در چشم رعیت http://30arg.mihanblog.com/post/3449 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">دود پیپ حاکمان در چشم رعیت </span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;"> ژوزف استالین در حالی كه پنج انگشتش را داخل موهای پرپشتش كرده و به شدت سبیل های پرپشتش را می جود، گوشی تلفن را برمی دارد و با عصبانیت شمار<span class="text_exposed_show">ه </span></span><font size="4"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;">می گیرد. (بسیار ناراحت است)</span></span><span class="text_exposed_show"><br><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"> ــ رفیق بریا (رئیس پلیس خفیه)</span><br><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"> ــ بله قربان!</span><br><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"> ــ من ” پیپ“ام را گم كرده ام.</span></span></font></p><div class="text_exposed_show"><p><span style="font-size: medium;">نیم ساعت بعد ناگهان چشمان استالین برق می زند. گوشی را برمی دارد و با خوشحالی شماره می گیرد.</span><br><span style="font-size: medium;"> ــ رفیق بریا!</span><br><span style="font-size: medium;"> ــ بله قربان!</span><br><span style="font-size: medium;"> ــ من ” پیپ“ام را پیدا كرده ام.</span><br><span style="font-size: medium;"> رفیق بریا ضمن عذرخواهی با صدایی كه رگه هایی از غرور و افتخار در آن می توان یافت، می گوید:</span><br><span style="font-size: medium;"> ــ قربان، خیلی دیر خبر دادید. چون ما چهارصد نفر را دستگیر كردیم و یكصد و هشتاد نفر آن ها به دزدی خود اعتراف كردند و اعدام شدند. </span></p><p><br><span style="font-size: small;"> نویسنده: فرهاد رستمی/ ماهنامه بهارستان</span></p></div> text/html 2017-03-21T04:24:12+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر ...لنگ نگه می دارد! http://30arg.mihanblog.com/post/3448 <p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;<strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">...لنگ نگه می دارد!&nbsp;</span></strong></span></p><p>&nbsp;</p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چشم را چون دل من تنگ نگه می دارد</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">کیس را چون تروجان هنگ نگه می دارد</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خطّ به خطّ خطّ زده بر خطّ و خطوط رخسار</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">لب به لب با لب خود رنگ نگه می دارد</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چشم و ابرو و لب و لوچه و بینی را با</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گردن و چانه هماهنگ نگه می دارد</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">با همه در پی دعواست؛ خودش می داند</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دیکتاتور را سرِ پا جنگ نگه می دارد</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">«گر نگهدار من آن است که من می دانم»</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">همه را چون خود من لنگ نگه می دارد!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ساقی ما -که خدا خیر دهادش- در پارک</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">«شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد»</span><br><br><br>حسن شاه رجب</p> text/html 2017-03-16T04:03:40+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر تٓـقٓـدُس گرایی سر منشأ دیكتاتورى و استبداد است http://30arg.mihanblog.com/post/3447 <p><br><strong><span style="font-size: large;" data-mce-style="font-size: large;">تٓـقٓـدُس گرایی سر منشأ دیكتاتورى و استبداد است</span></strong><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">هر چیزى كه مقدس نامیده شد،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یعنى این كه شما دیگر حق ندارید به راحتى در باره آن اظهار نظر كنید </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و كوچك ترین انتقاد و مخالفتى با آن هزینه سنگینى به دنبال خواهد داشت. </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این مقدس مى تواند هر چیزى باشد: </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یك كتاب، یك دین، یك انسان، یك بنا و ... </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">با تقدیس گرایی مبارزه كنید .</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">هیچ كس و هیچ چیز آنقدر مقدس نیست كه نتوان آن را به نقد كشید.</span><br><br><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;">"نیچه"</span><br><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"> text/html 2017-03-16T03:03:14+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر گرگ بالان دیده! http://30arg.mihanblog.com/post/3446 <p><br><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">گرگ بالان دیده!</span></strong><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آیا می دانستید که تقریباهمه ی فارسی زبانان، حتی بزرگانی از ادب فارسی، اصطلاح " گرگ بالان دیده " را که کنایه از افراد آزموده ، سرد و گرم چشیده و دنیا دیده است، به غلط " گرگ باران دیده " می گویند و می نویسند ؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp; به کار بردن واژه ی« باران» در این اصطلاح اساسا نادرست است، زیرا همه ی گرگ ها&nbsp; باران دیده هستند و اتفاقا در روزهای زمستانی و بارانی&nbsp; بیشتر از لانه خارج می شوند و به شکار می پردازند و اگر باران دیدن علت با تجربه شدن گرگ باشد، این شامل تقریبا همه ی حیوانات است ،نه فقط گرگ ها.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;شکل درست این اصطلاح" گرگ بالان" دیده است و معنی " بالان"، دام و تله مخصوص گرگ است و گرگی که چند بار از دشواری و خطر بالان نجات یافته باشد، پختگی و آزمودگی لازم را در شکار پیدا کرده است. افراد آزموده و سرد و گرم چشیده نیز آنانی هستند که با اندیشه های عاقلانه ازهمه ی دشواری ها و بلاها رهایی یافته و راه و رسم زندگی را فرا گرفته اند.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;عامه ی مردم چون معنی واژه ی " بالان "را نمی دانستند، آن را به« باران» و بدین ترتیب اصطلاح را به " گرگ باران دیده " تبدیل کرده اند.</span></p><p>&nbsp;</p> text/html 2017-03-15T04:27:29+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر مسلمانی به چیست؟ http://30arg.mihanblog.com/post/3445 <p>&nbsp;<strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">مسلمانی به چیست؟</span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">" گویند وقتی رضا شاه تصمیم گرفت بانک ملّی را تأسیس کند، برای بازاری های تهران و اطراف پیغام فرستاد که از بانک ملّی اوراق قرضه بخرند. هیچ کدام از تجّار بازار حاضر به این کار نشد.&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">وقتی خبر به خانم فخرالدّوله، مالک بسیار ثروتمند، خواهر مظفّر الدین شاه و مادرمرحوم دکتر امینی رسید، به رضاشاه پیغام فرستاد که مگر من مرده ام که می خواهی از بازاریان پول قرض کنی ؟ من حاضرم در بانک ملّی سرمایه گذاری کنم. &nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> به این ترتیب بانک ملّی با پول خانم فخرالدّوله تأسیس شد.</span><br><br>**********************<br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یکی از قوانینی که در زمان رضا شاه تصویب شد، قانون روزهای تعطیلی مغازه ها و ادارات بود. به این ترتیب هر کس به خواست خود و بدون دلیل موجّهی نمی توانست مغازه اش را ببندد.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> روزی رضاشاه با اتوموبیلش از خیابانی می گذشت که متوجّه شد مغازه ای بسته است. ناراحت شد و دستور داد که صاحب آن مغازه را پیدا کنند و نزد او بیاورند. کاشف به عمل آمد که صاحب مغازه یک عرق فروش ارمنی است. آن مرد را نزد رضاشاه آوردند. شاه پرسید:&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پدر سوخته چرا مغازه ات را بسته ای؟&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> مرد ارمنی جواب داد :قربانت گردم،امروز روز قتل(شهادت)حضرت مسلم بن عقیل است و من فکر کردم صلاح نیست دراین روز عرق بفروشم.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> رضاشاه دستور تحقیق داد و دیدند که حقّ با عرق فروش ارمنی است. آن وقت رضا شاه عرق فروش را مرخص کرد و رو به همراهانش کرد و گفت:</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در این مملکت یک مرد واقعی داریم, آن هم خانم فخر الدوله است و یک مسلمان واقعی داریم، آن هم قاراپط ارمنی است.&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">سال های سال بعد شاعره بزرگ ایران خانم پروین اعتصامی در وصف این ماجرا این چنین سرود:</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">واعظی پرسید از فرزند خویش</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟ </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">صدق و بی آزاری و خدمت به خلق</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">هم عبادت،هم کلید زندگی است </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت: "زین معیار اندر شهرما،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یک مسلمان هست آن هم ارمنی است" !!</span><br><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">@kherad_o_khorafat</span></p> text/html 2017-03-14T02:25:16+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر دست های کوچک دعا http://30arg.mihanblog.com/post/3444 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">دست های کوچک دعا</span></strong><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بین‌المللی "دست های کوچک دعا" است.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آن ها جایزه می‌دهد.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است.</span><br><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">(تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد، فوراً من را به ماهی تبدیل کنی!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">(نسیم حبیبی / ۷ ساله)</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم؛ چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم، می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">(فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. می تونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت می خوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">(سوسن خاطری / 9 ساله)</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد. آخر او دندان مصنوعی دارد!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">(الناز جهانگیری / 10 ساله)</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آن ها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم، از من می‌گیرند و به بچه‌ آن هایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">(سحر آذریان / ۹ ساله) </span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بسم الله الرحمن الرحیم.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خدایا!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">(حسن / 8 ساله)</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند، من مجبور نباشم در صف نان بایستم!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">(شاهین روحی / 11 ساله)</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن، یادشون بره!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">(پویا گلپر / 10 ساله)</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خدا جون! تو که این قدر بزرگ هستی، چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">(پیمان زارعی / 10 ساله)</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خدایا! یک برادر تپل به من بده!!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">(زهره صبورنژاد / 7 ساله)</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم، خمیر دندان ژله‌ای بزنم!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">(روشنک روزبهانی / 8 ساله)</span><br><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خدایا! دست شما درد نکند</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;ما شما را خیلی دوست داریم!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">(مینا امیری / 8 ساله)</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند. از تو می‌خواهم مرا زن داداش بدهی!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">(شایان نوری / 9 ساله)</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مُرد، پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و خانم معلم‌مان هم مرا بوس کند.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">(امیرحسام سلیمی / 6 ساله)</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">(فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم، ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">(شقایق شوقی / 9 ساله)</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم به خاطر این کار منو به جهنم نبر، چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم!</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">(هدیه مصدری / 12 ساله)</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد با مامان و کیف صبحانه برگردیم خانه. پاهای من هم یک دعا دارند. آن ها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی می‌خوان. دعامی‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">(باران خوارزمیان / 4 ساله)</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">(محمد حسین اوستادی / 7 ساله)</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم! و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">(سالار یوسفی / 11 ساله)</span><br><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خوانند،اما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می کنم آن ها درس بخوانند و ما مثل آن ها استراحت کنیم!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">(نیشتمان وازه / 10 ساله)</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اگر دل درد گرفتیم، نسل دکترها که آمپول می‌زنند، منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;(عاطفه / 11 ساله)</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">من دیگه طاقت ندارم text/html 2017-03-13T03:39:49+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر من به بدبختی خود کاملاً اذعان دارم http://30arg.mihanblog.com/post/3443 <p><strong><span style="font-size: large;" data-mce-style="font-size: large;">من به بدبختی خود کاملاً اذعان دارم &nbsp;</span></strong><br>&nbsp;<br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">عید می آید و من غصّه فراوان دارم </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">همه شادند ولی من دل سوزان دارم&nbsp; </span></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گاه عیش است و به گلگشت بباید رفتن </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">با من از دشت مگو، سر به بیابان دارم&nbsp; </span></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">موسم خانه تكانی است و با حال نزار &nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">با تی و دسته ی جاروست كه پیمان دارم&nbsp; </span></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دیگران در پی تعویض اُتل می كوشند </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">لیک من در دل خود حسرت پیكان دارم </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">با جناقم دو سبد پسته خندان دارد </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">من هم آری دو عدد دیده گریان دارم&nbsp; </span></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مانده ام تا شب عیدی به كجا در بروم </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">استرس كشته مرا ترس ز مهمان دارم &nbsp; </span></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">می رسد قوم تتار از فك و فامیل و غریب </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">غارت سفره مگو، بیم من از جان دارم&nbsp; </span></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">رفقا "چینج" كنند ارز به پوند و به دلار </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">من ته جیب، دو تا اسكن تومان دارم </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دوستان عزم سفر سوی" پاتایا" دارند </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">من به دل آرزوی خطّه ی زنجان دارم&nbsp; </span></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">صحبت از شیرینی و قیمت آجیل مكن </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">طاقتم نیست که من حالت بحران دارم&nbsp; </span></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">وقت آگاهیِ از قیمت اجناس و لباس &nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">من به بدبختی خود كاملاً اذعان دارم&nbsp; </span></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">هرچه یك سال پس انداز نمودم چون برق </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">رفت از دستِ من و حال پریشان دارم </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">زن و فرزند به یك سو، غم مهمان به درك </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">وای، بر دوش خودم عیدی مامان دارم&nbsp; </span></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">سر هر سفره مهیّاست پلو با ماهی </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">شب عیدی منِ بیچاره فقط نان دارم&nbsp; </span></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خورده كفگیر ته دیگ خدا را مددی </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">جای شكر است كه من ایزد منان دارم</span><br>&nbsp;<br><br><br>مجید مرسلی</p> text/html 2017-03-12T10:21:43+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر حق با كدام یك است؟ http://30arg.mihanblog.com/post/3442 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">حق با كدام یك است؟&nbsp; </span></strong><br><img class="irc_mi" style="margin-top: 86px;" src="http://www.farhangnews.ir/sites/default/files/content/images/story/94-11/03/farhangnews_44023-140573-1453556803.jpg" alt="Image result for ‫انگشتر‬‎" data-mce-src="http://www.farhangnews.ir/sites/default/files/content/images/story/94-11/03/farhangnews_44023-140573-1453556803.jpg" data-mce-style="margin-top: 86px;" height="400" width="400"><br><span style="font-size: medium;">روزی صلاح الدین ایوبی فرمانده مسلمانان در جنگ های صلیبی به خاطر كمبود بودجه نظامی نزد شخص ثروتمندی رفت تا شاید بتواند پولی برای ادامه جنگ هایش بگیرد. آن تاجر مبلغ مورد نیاز فرمانده مسلمانان را به او پرداخت كرد. صلاح الدین موقعی كه خواست از خانه بیرون برود رو به آن مرد نمود و پرسید:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> به نظر شما بین سه دین یهود و مسیح و اسلام كه با هم در جنگ هستند، حق با كدام یك است؟&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;">آن تاجر بزرگ گفت: بنشین تا یك داستان برایت بگویم. بعد خودت نتیجه گیری كن. </span><br><br><span style="font-size: medium;">او گفت: در روزگاران قدیم مرد كشاورزی بود كه صاحب یك انگشتر بود و همه می گفتند این انگشتر نزد هر كس باشد، به كمال انسانیت می رسد. خداوند به مرد كشاورز سه پسر داد و وقتی پسران بزرگ شدند، پدر آن ها از روی آن انگشتر دو تای دیگر دقیقا شبیه اولی درست كرد و به هر كدام از پسرانش یكی از انگشترها را داد. از این به بعد هر كدام از پسرها می گفتند كه انگشتر اصلی پیش اوست و همیشه با هم دعوا داشتند بر سر این كه انگشتر اصلی كه باعث كمال انسانیت می شود، پیش كدام یك از آن هاست. تا بالاخره تصمیم گرفتند برای مشخص شدن انگشتر اصلی پیش قاضی بروند .</span><br><span style="font-size: medium;">وقتی شرح ماجرا را برای قاضی گفتند، قاضی گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> احتمالا انگشتر اصلی گم شده است؛ چون قرار بر این بوده كه آن انگشتر پیش هر كس باشد، دارای كمالات انسانی باشد؛ اما شما سه نفر كه هیچ فرقی با هم ندارید و مدام مشغول ناسزا گویی به یكدیگر هستید..</span>.<br><br>بر گرفته از كتاب تاریخ ویل دورانت<br>#ورود... text/html 2017-03-12T02:14:04+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر سه خاطره و یک نتیجه http://30arg.mihanblog.com/post/3441 <p><br><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">سه خاطره و یک نتیجه</span></strong><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یک: ساعت دوازده یک شب بود که از حدود پارک وی با فشار و هل و آقا برو جلو، آقا برو جلو، سوار اتوبوس بی آر تی شدم و اتوبوس به سمت جنوب راه افتاد. قسمت مردانه بیش از حد شلوغ و فشرده بود. اکثرن هم کارگرهایی بودند که در آن ساعت شیفت کاری شان تمام شده، عازم خانه بودند. بوی عرق و کمبود اکسیژن آزار دهنده بود. </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;&nbsp;&nbsp; برعکس قسمت مردانه، در قسمت زنانه هفت هشت زن بیشتر نبود. چند تا از مردها از زیر میله رد شدند و به قسمت زن ها رفتند. دختر خانمی که این عقب روی صندلی نشسته بود، داد و بیدادش درآمد که:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> برای چه آمدید این طرف؟ برگردید سر جایتان.&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مردها اول اعتنایی به اعتراض او نکردند. با بالا گرفتن اعتراض دخترک، یکی از کارگرها گفت: خانم عزیز، ما که جای شما را تنگ نکرده ایم. ما این وسط ایستادیم.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> دختر این بار راننده را تهدید کرد. راننده نگه داشت و آمد و از مردها خواهش کرد به قسمت خود برگرداند و&nbsp; گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> این خانم شماره مرا گزارش کند، پدر مرا در می آورند.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; پیرزنی که پهلوی دختر نشسته بود به او گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> مادر جان چکارشان داری؟ آن ها که مزاحم ما نیستند. نمی بینی کارگرند، خسته اند، خواب در چشمانشان موج می زند؟&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> دختر گفت: صحبت این حرفا نیست. مسأله این است که ما باید از حق و حقوق خودمان دفاع کنیم.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; من که تا این موقع با کمال سکوت شاهد ماجرا بودم، دیگر نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم. گفتم:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> خانم محترم، اینجا ساعت یک نصفه شب جلوی یه عده کارگر بدبخت یاد حق و حقوقت افتادی؟ انتخاب همین لباسی که تنته جزو حقوقت نیست؟ اون جا که تو ورزشگاه راهت نمیدن یاد حق و حقوقت نیفتادی؟ وقتی گفتن خانوما دوچرخه سواری ممنوع چیزی از حقوقت به خاطرت نیومد؟ می‌دونی دیه تو نصف همون کارگریه که انداختیش اونور؟ می‌دونی ارث تو نصف داداشته؟ می‌دونی بدون اجازه شوهرت نمی‌تونی گذرنامه بگیری؟ می دونی حق خیلی از مشاغلو نداری؟ می‌دونی حق تحصیل تو سی و شش دانشگاه رو نداری؟ اصن از لیست رشته های تحصیلی ممنوع برای خانم ها خبر داری؟ اینارو می دونی؟ می دونی؟ اگه نمی‌دونی بدون. اگه می‌دونی برو احقاق حقتو از اون جا شروع کن بعد بیا اینجا یقه این بدبختا رو بگیر. اینا هم مثه تو حقشون ضایع شده که برا چندر غاز تا این وقت شب سگ دو میزنن.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; دو: روی در آسانسور دادگاه شهید صدر یه کاغذ آ چهار چسبوندن که روش نوشته: ظرفیت چهار نفر. بعد هم با خودکار نوشتن: در صورت رعایت نکردن، مسئولیت هر گونه حادثه با خود شماست.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; روزی به همراه دو آقا که با خودم می‌شدیم سه تا، از بالا می آمدیم پایین. طبقه دوم آسانسور ایستاد و دو خانم خواستند وارد شوند. یکی از آقایان اعتراض کرد و گفت: ببخشید خانم، ظرفیت آسانسور چهار نفر است.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; گفتم: اشکالی نداره خانم بفرمایید تو. تو قانون این دادگاه شما دوتا خانم، یه آقا حساب میشید.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">سه: خانم ... که در دانشگاه استرالیا استاد زبان فارسی است، تعریف می‌کرد که برای یک استشهاد محضری برای پرونده ای به ایران آمدم. محضردار گفت: متاسفم، شهادت شما قابل قبول نیست، چون زن هستید. یا باید شاهد مرد بیاورید یا دو تا زن. خلاصه کار من با مشکل مواجه شد. آخر سر محضردار این مشکل قانونی را به راحتی حل کرد. بیست تومان به آبدارچی داد. او هم به جای من امضا کرد.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در کشوری که امضای آبدارچی بی سواد مرد از امضای دکتر ادبیات زن معتبرتر است:</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">«روز جهانی زن مبارک»</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">محمدرضا عالی پیام (هالو)</span></p> text/html 2017-03-11T04:16:05+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر معلم پرورشی! http://30arg.mihanblog.com/post/3440 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">&nbsp;معلم پرورشی!</span></strong></p><p>&nbsp;</p><p>دوستان! <span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یه خاطره تعریف کنم، بخندید :</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اوایل شروع کارم یکی از روستاها تدریس می کردم...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یک روز پدر یکی از دانش آموزان اخراجی که به مدرسه احضار شده بود.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دلیل اخراج فرزندش را از مدیر دبیرستان پرسید و مدیر به او گفت :</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">معلم پرورشی پسر شما را اخراج کرده است!"</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تا اینو گفت، پدر دانش آموز زد زیر خنده و خنده!!!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">معلما و مدیر متعجب شدند و پس از مهلتی، مدیر با تعجب به او گفت :</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">برای چی می خندید؟!!!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پدر دانش آموز اخراجی گفت :</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و الله ما ماهی پرورشی، میگو پرورشی </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و ... دیده و شنیده بودیم، اما معلم پرورشی ندیدیم و نشنیدیم.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این رو که گفت همه تو دفتر زدند زیر خنده!!!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خلاصه، مشکل پسره هم حل شد.</span><br><br> text/html 2017-03-11T01:11:24+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر دلیل از این بالاتر ؟! http://30arg.mihanblog.com/post/3438 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">دلیل از این بالاتر ؟!</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;">محمدرضا پهلوی از جمله کسانی بود که می گفت امام زمان (ع) را ملاقات کرده است و در کتاب "ماموریت برای وطنم" چند و چون این ملاقات را نوشته است . به این که این اتفاق افتاده یا خیر؟ کار نداریم .</span><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;این تصورات یک عوارض جانبی هم داشت ، از جمله یکی از معلمین همکار ما در وزارت آمورش و پرورش می گفت :</span><br><br><span style="font-size: medium;">پیش از انقلاب معلم تعلیمات دینی بودم ، شاگردی سخت شلوغ کننده بود و در کلاس گرفتاری به وجود می آورد . نه خود درس می خواند و نه می گذاشت دیگران بفهمند .</span><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;به هزار وسیله متوسل شدم که او را ساکت کنم ، ولی هر روز تدبیر و شیطنت تازه ای به کار می برد .</span><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;تصمیم گرفتم در امتحان او را تجدید کنم ، شاید تنبیه شود . امتحان کتبی بود . سوال مشکل دادم که بچه ها دلایل حضور دائمی امام زمان را به تفصیل بنویسند ، و دو صفحه کاغذ هم به بچه ها دادم که هر چه بیشتر بتوانند بنویسند ، و مطمئن بودم که آن بچه شیطان پیش از دو سه سطر بی سر و بن و پراکنده نمی تواند بنویسد .</span><br><span style="font-size: medium;">اتفاقا همین طور هم شد ، و اولین کسی بود که ورقه را داد و دیدم تنها دو سطر نوشته ، و بلافاصله از در خارج شد .&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;">خوشوقت شدم که بتوانم او را گوشمالی سخت بدهم ، دیگر عینکم را از جیب در نیاوردم که ببینم چه نوشته است ، بچه های دیگر هم به تدریج ورقه ها را دادند و روی آن گذاشتم و ورقه ها را بردم به خانه که تصحیح کنم ، شروع کردم به خواندن و نمره دادن ، تا رسیدم به ورقه آن شاگرد شیطان ، از تحیر مات و مبهوت شدم .</span><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;می دانید چه نوشته بود ؟ نوشته بود :</span><br><span style="font-size: medium;">به عقیده من امام زمان حتما زنده هستند و حضور دارند ، به دلیل آن که اعلی حضرت همایونی شاهنشاه آریامهر ارواحنا فداه ، ایشان را ملاقات فرموده و در کتاب ماموریت برای وطنم آن را یادآور شده اند و دلیل از این بالاتر ؟</span><br><span style="font-size: medium;">خوب حالا مرد می خواست بتواند این شاگرد را تجدید کند !</span><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;از ترس یک نمره قبولی دادم و زیرش نوشتم حرامت باشد ! و تمام شد.</span><br><br><br><br>دکتر باستانی پاریزی<br><br>کلاه گوشه نوشیروان</p> text/html 2017-03-08T05:12:39+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر زاویه‌ی دید! http://30arg.mihanblog.com/post/3437 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">زاویه‌ی دید!</span> </strong></p><p>&nbsp;</p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بعد از نمایش یک فیلم ایرانی، با دوستان خارجی نشسته بودیم به گفتگو،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یكیشان پرسید : </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آن پسرک سر چهار راه چه می‌فروخت؟ </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مواد مخدر بود یا... </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">من پاسخ دادم : </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">فال می ‌فروخت. </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پرسید: فال چیه؟ </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفتم شعر، شعرهای شاعر بزرگمان حافظ. </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">با هیجان گفت : یعنی شما از كشوری می‌آیید كه در خیابان‌هایش شعر می‌فروشند و مردم عادی پول می‌دهند و شعر می‌خرند؟!!!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">او می‌رفت سر میزهای مختلف و با شگفتی این را به همه می‌گفت و این یعنی زاویه‌ی دید. </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یكی سیاهی می‌بیند، دیگری زیبایی‌."</span><br><br>&nbsp;اصغر فرهادی<br><br>