حکمت و حكایت حكایت ها ، سروده ها و سخنان کوتاه حکمت آمیز و قصه های شهر هرت آپدیت روزانه ××××××××× با جور و جمود و جهل باید جنگید تاپاک شودجهان از این هرسه پلید یا ریشه هر سه را بباید خشکاند یا سرخ به خون خویش باید غلتید (ش.مطهر) «یكی از كهن ترین و سنتی ترین روش های انسان برای انتقال معرفت به نسل های بعد، قصه ها و حكایات بوده است. قصه، ناب ترین و خالص ترین بخش ادبیات است؛ چرا كه ما را به دورانی پیش از پیدایش تفاسیر و تعابیر امروز مان می برد. قصه ها شادند، سرگرم كننده اند، نمایشی اند، اما فراتر از همه ، معرفت را به شكلی دلپذیر منتقل می كنند.» (پائولو كوئیلو) http://30arg.mihanblog.com 2018-06-21T06:57:33+01:00 text/html 2018-06-21T01:27:46+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر تأثیر مداد سیاه در آیندۀ دو کودک http://30arg.mihanblog.com/post/4174 <p><strong><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">تأثیر مداد سیاه در آیندۀ دو کودک</span> </span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اوّلی را به دزدی حرفه ای و دومی را به مدیر بزرگ ترین مرکز خیریّۀ شهرش تبدیل نمود!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">1- روزی در دفتر یک وکیل نشسته بودم که با بزرگ ترین سارق حرفه ای آشنا شدم. </span></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">از او پرسیدم: چگونه به اینجا رسیدی؟ </span></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت: بچّه که بودم&nbsp; روزی از مدرسه بازگشتم، در حالی که مداد سیاهم گم شده بود.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">هنگامی که مادرم فهمید، مرا سخت تنبیه و بی حواس خطاب کرد. من تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">از آن به بعد هر وقت مدادم گم می شد، مداد دوستانم را برمی داشتم. ابتدای کار خیلی </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">با ترس این کار را انجام می دادم ،ولی کم کم بر ترس غلبه کرده و از نقشه های زیادی استفاده کردم، تا جایی که مدادها را از دوستانم می دزدیدم و به خودشان می فروختم !</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بعد از مدّتی این کار برایم عادی شد.تصمیم گرفتم کارهای بزرگ تر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدیر توسعه دادم. خلاصه آن سال برایم تمرین عملی دزدی </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بود تا این که سارق حرفه ای شدم!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">2- پسرم روزی از مدرسه بازگشت و گفت مدادم را گم کردم.&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفتم :بدون مداد چه کردی؟&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت: از دوستم مداد گرفتم!&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">به او گفتم: او به جایش از تو چیزی نخواست؟ </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت: نه.&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفتم پس تو هم مانند او نیکی کن. دو مداد می خریم یکی برای خودت و </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دیگری برای آن که ممکن است مدادش گم شود و آن مداد اضافی را (مداد نیکی ها) </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">می نامیم و آن مداد را به کسی که مدادش گم می شود، می دهی! </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">او خیلی شادمان شد و درکیفش چنـد مداد می گذاشت تا به نفرات بیشتری کمک کند! به طوری که همه او را صاحب مدادهای ذخیره می شناختند و همیشه از او کمک </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">می گرفتند!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حالا او بزرگ شده و از نظر علمی درسطح عالی قرار گرفته و تشکیل خانواده داده و اکنون صاحب بزرگ ترین جمعیت خیریّه شهـرمان است!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ا----------------------------</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در تربیت هایمان مراقب رفتارهایمان باشیم...</span></p> text/html 2018-06-20T01:59:26+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر نگاه عاشقانه http://30arg.mihanblog.com/post/4173 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">نگاه عاشقانه</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تامل‌برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌کرد.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار می‌دادند و او را به خاطر این کار سرزنش می‌کردند، اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آن‌ها نمی‌داد و دیدار معشوق آن قدر برای او انگیزه به وجود می‌آورد که تمام سختی‌ها و ناملایمات را به جان می‌خرید. </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">شبی از شب ها جوان عاشق مثل تمامی شب‌ها از دریا گذشت و به معشوق رسید. همین که معشوقه خود را دید، با کمال تعجب پرسید:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> «چرا این چنین خالی در چهره خود داری!»</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">معشوقه او گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> «این خال از روز اول در چهره من بوده و من در عجبم که تو چگونه متوجه نشده‌ای.»</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">جوان عاشق گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن را ندیده بودم.»</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">لحظه‌ای دیگر جوان عاشق باز هم با تعجب پرسید:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> «چه شده که در گوشه صورت تو جای خراش و جراحت است؟»</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">معشوقه او گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> «این جراحت از روز اول آشنایی من با تو در چهره‌ام وجود داشته و مربوط به دوران کودکی است و من در تعجبم که تو چطور متوجه نشدی!»</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">جوان عاشق می‌گوید:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن جراحت را ندیده بودم.»</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">لحظه‌ای بعد آن جوان عاشق باز پرسید:&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">«چه بر سر دندان پیشین تو آمده؟ گویی شکسته است!»</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">معشوقه جواب می‌دهد:&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">«شکستگی دندان پیشین من در اتفاقی در دوران کودکی‌ام رخ داده و از روز اول آشنایی ما بوده و من نمی‌دانم چرا متوجه نشده بودی!»</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">جوان عاشق باز هم همان پاسخ را می‌دهد. آن جوان ایرادات دیگری از چهره معشوقه‌اش می‌بیند و بازگو می‌کند و معشوقه نیز همان جواب‌ها را می‌گوید. به هر حال هر دو آن ها شب را با هم به سحر می‌رسانند و مثل تمام سحرهای پیشیین آن جوان عاشق از معشوقه خداحافظی می‌کند تا از مسیر دریا باز گردد. معشوقه‌اش می‌گوید:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> «این بار باز نگرد، دریا بسیار پر تلاطم و طوفانی است!»</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">جوان عاشق با لبخندی می‌گوید:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> «دریا از این خروشان‌تر بوده و من آمده‌ام، این تلاطم‌ها نمی‌تواند مانع من شود.»</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">معشوقه‌اش می‌گوید:&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">«آن زمان که دریا طوفانی بود و می‌آمدی، عاشق بودی و این عشق نمی‌گذاشت هیچ اتفاقی برای تو بیفتد. اما دیشب به خاطر هوس آمدی، به همین خاطر تمام بدی‌ها و ایرادات من را دیدی. از تو درخواست می‌کنم برنگردی، زیرا در دریا غرق می‌شوی.» </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">جوان عاشق قبول نمی‌کند و باز می‌گردد و در دریا غرق می‌شود.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مولانا پس از این داستان در چندین صفحه به تفسیر می‌پردازد؛ مولانا می‌گوید تمام زندگی شما مانند این داستان است. زندگی شما را نوع نگاه شما به پیرامونتان شکل می‌دهد. اگر نگاهتان‌، مانند نگاه یک عاشق باشد، همه چیز را عاشقانه می‌بینید. اگر نگاهتان منفی باشد، همه چیز را منفی می‌بینید. دیگر آدم های خوب و مثبت را در زندگی پیدا نخواهید کرد و نخواهید دید. دیگر اتفاقات خوب و مثبت در زندگی شما رخ نخواهد داد و نگاه منفی‌تان اجازه نخواهد داد چیزهای خوب را متوجه شوید. اگر نگاه عاشقانه از ذهنتان دور شود، تمام بدی‌ها را خواهید دید و خوبی‌ها را متوجه نخواهید شد. نگاهتان اگر عاشقانه باشد، بدی‌ها را می‌توانید به خوبی تبدیل کنید.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">"مولانا"</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">عشق را بی معرفت معنا مکن </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">زر نداری مشت خود را وا مکن</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گر نداری دانش ترکیب رنگ </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بین گل ها زشت یا زیبا مکن</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خوب دیدن شرط انسان بودن است </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">عیب را در این و آن پیدا مکن</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دل شود روشن ز شمع اعتراف </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">با کس ار بد کرده ای حاشا مکن</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ای که از لرزیدن دل آگهی </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">هیچ کس را هیچ جا رسوا مکن</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">زر به دست طفل دادن ابلهی است </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اشک ‌را نذر غم دنیا مکن</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پیرو خورشید یا آیینه باش </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">هرچه عریان دیده ای افشا مکن ...</span></p> text/html 2018-06-19T01:32:05+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر نبوغ شاه عباس در نبرد بزرگ ارومیه http://30arg.mihanblog.com/post/4172 <p><br><strong><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">نبوغ شاه عباس در نبرد بزرگ ارومیه</span> </span></strong><br><br><strong><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">شکست عثمانیان به دست ایرانیان ✅</span></strong><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در سال ۱۶۰۲ میلادی شاه عباس خود را آنقدر قوی دید که بتواند پنجه در پنجه قدرت اول نظامی دنیای قرن ۱۷ بیندازد. بنابراین به سمت مناطق اشغال شده از سوی عثمانی به راه افتاد و ظرف یک سال کلیه متصرفات آن کشور را باز پس گرفت. سپس قصد فتح بغداد کرد. سلطان احمد، فرمانروای جوان عثمانی و پسر سلطان محمد سوم که انتظار ضدحمله‌های سپاه صفوی را نداشت، تصمیم گرفت که به مانند اسلاف خود سپاهی عظیم به سمت ایران گسیل کند!&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> بنابراین در ۱۶۰۳ سپاه ۱۰۰هزار نفری عثمانی به فرماندهی جقال اوغلی به سمت تبریز به حرکت درآمد. نیروهای محلی از برابر ارتش عظیم عثمانی جا خالی کردند و گمان همه به این بود که کار سپاه صفوی تمام است. این در حالی بود که سپاه صفوی با جمع‌آوری نیروهای خود در حوالی دریاچه ارومیه، انتظار سردار عثمانی و سپاه بزرگش را می‌کشید.&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">سپاه صفوی دراین زمان حدود ۶۲ هزار نفر بود و توپخانه سپاه صفوی نیز کوچک تر از توپخانه سپاه عثمانی بود. بنابراین با تدبیر شاه عباس تقسیم سپاه به دو قسمت بود، ابتدا ۱۰هزار سوار از جان گذشته حمله را به سپاه عثمانی آغاز کردند (شاه عباس ۵۰هزار پیاده خود را از چشم فرماندهان عثمانی مخفی کرد) عثمانی‌ها به گمان آن که با توپخانه قادر به دفع حمله سواران هستند، نظم پیاده‌نظام خود را برهم زده و سواران سپاه صفوی را نشانه رفتند؛ اما سرعت سواران سپاه صفوی دراین زمان جای خود را به مانوری بی نظیر داد. یعنی سواران به جای حرکت مستقیم به سمت توپخانه و پیاده‌نظام در عرض سپاه عثمانی حرکت کردند و بدون توجه به آتش سنگین توپ های عثمانی خود را به عقب سپاه عثمانی رساندند. جقال اوغلی به گمان آن که ۱۰هزار سوار اکنون کاملاً در محاصره خواهند بود، با پیاده‌نظام راه برگشت سواران سپاه صفوی را بست و با تغییر جهت توپ ها سعی در نابودی آن ها کرد. غافل از این که ۵۰ هزار سرباز سپاه صفوی با سرعت خود را به جلوی سپاه عثمانی رساندند و ناگهان نبرد به درجه‌ای شدت گرفت که کار از دست فرماندهان سپاه عثمانی خارج شد . همزمان با شدت گرفتن نبرد پیاده‌نظام، سواران سپاه صفوی که اکنون از کمند توپ و پیاده‌نظام عثمانی خارج شده بودند، با برگشت به سمت سپاه عثمانی، حیدر حیدر گویان قتل‌عام هولناکی را آغاز کردند. توپخانه عثمانی نیز قادر به عمل نبود چرا که ۲ سپاه درهم آمیخته بودند. تا پایان روز ۲۰ هزار سرباز سپاه عثمانی کشته شدند و سپاه متلاشی شده عثمانی فرار کرده و منطقه را به سمت غرب ترک کرد.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> شکست سپاه عثمانی در نبرد ارومیه سبب تصرف مجدد آذربایجان، کردستان، بغداد، موصل، دیار بکر، گنجه، تفلیس و باکو شد و عثمانیان کلیه متصرفات خود در ۳ دهه اخیر را به سپاه صفوی بازگرداندند.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بى تردید اگر در قرون شانزده و هفده شاهان پرقدرت صفویه در ایران حاكم نبودند، ایران نیز جزو ایالات چهل و چندم عثمانى مى شد، اما ضربات خردكننده ارتش شاه عباس و شجاعت سواران و تفنگ چیان ماهر ارتش ایران، بازوان متجاوز عثمانى را از كار انداخت و این ارتش جهنمى را مجبور كرد كه به سرزمین خود قانع بماند.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">همچنین آن كه در نبردهاى ارومیه و بغداد، حداقل یك سوم نیروهاى امپراتورى مخوف عثمانی را هدر داد و توان این كشور را براى ادامه تجاوزاتش به اروپا تحلیل برد.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تاریخ دوباره تكرار شد و ایران به مانند ۱۷۰۰ سال قبل مجدداً شمشیرهای قدرتى مخوف در جنوب اروپا را كُند كرد و به سربازانی که یادآور لژیونرهاى رومى بودند، ضرب شستِ شمشیر ایران و ایرانیان را چشاند.</span><br><br><br>https://telegram.me/joinchat/AAAAAD7jR1fYzLDlmh0d9Q</p> text/html 2018-06-18T01:35:16+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر یخ زدگی مغز انسان ها! http://30arg.mihanblog.com/post/4171 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">یخ زدگی مغز انسان ها!</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﻧﺰﺩﯾﮏ ۴۰ ﺳﺎﻟﻪ ﻫﻤﻪ ﺟﻮﺭ ﺩﻋﺎ ﻭ ﻋﺰﺍ ﺩﺍﺭﯼ ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﻭ ﻧﻔﺮﯾﻦ ﮐﺮﺩﯾﻢ؛</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">٨ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﻧﺼﻒ ﺩﻧﯿﺎ ﺟﻨﮕﯿﺪﯾﻢ؛</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">١٦ ﺳﺎﻟﻪ ﺩﺭ ﺗﺤﺮﯾﻢ ﻫﺴﺘﯿﻢ!!!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﭼﻪ حکمتیه ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﻫﻤﮥ ﺩﻧﯿﺎ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ می کنند؟؟!!!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺗﺮﮐﯿﻪ ﻗﻄﺐ ﺻﻨﻌﺘﯽ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻣﯿﺸﻪ،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺩﺑﯽ، مركز تجاری ﺁﺳﯿﺎ ﻣﯿﺸﻪ،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﮐﺮﻩ ﺟﻨﻮﺑﯽ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺭﺍ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯿﮑﻨﻪ؛</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ژاپن کل بازار الکترونیک جهان رو به خودش اختصاص میده.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﻗﻄﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺗﺮﯾﻦ ﮐﺸﻮﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯿﺸﻪ!!!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ارمنستان اولین درآمدش صادرات برق به ایران میشه،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تایلند اولین مشتری توریستش ایرانی ها میشن،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اسپانیا زعفران ایران رو می گیره و اولین درآمدش صادرات زعفران به دنیا میشه.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اون وقت ﻣﺎ ﺍﺯ ﺳﻮﻣﺎﻟﯽ ﻭ ﺑﻨﮕﻼﺩﺵ ﻓﻘﯿﺮ ﺗﺮ ﻣﯿﺸﯿﻢ؛</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺗﻮ ﺻﻒ ﺳﺒﺪ ﮐﺎﻻ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ می میرﻧﺪ!!!...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">كجای ﮐﺎﺭ ﻣﺎ ﺩﺭﺳﺖ ﻧﯿﺴﺖ؛؟؟؟؟؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﯾﺎ ﺩﻋﺎﻫﺎ ﺭﻭ، ﻋﻮﺿﯽ می خوﻧﯿﻢ،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﯾﺎ ﺩﻋﺎﯼ ﻋﻮﺿﯽ می خوﻧﯿﻢ،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﯾﺎ ﻋﻮﺿﯽ ﺩﻋﺎ می خوﻧﯿﻢ،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﯾﺎ ﺑﺎ ﻋﻮﺿﯽ ﻫﺎ ﺩﻋﺎ می خوﻧﯿﻢ،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﯾﺎ ﻋﻮﺿﯽ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﺩﻋﺎ می خوﻧﻦ،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﯾﺎ ﻋﻮﺿﻤﻮﻥ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﻋﺎ ﺑﺨﻮﻧﯿﻢ!!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بزرگ ترین حقارت تاریخ، یخ زدگی مغز انسان هاست ..</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دلخوشیم به کدام راه نجات؟؟؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در روزگاری كه همه از "مرغ" حرف می زنند، كسی از "خروس" نمی گوید، زیرا همه به فكر سیر شدن هستند نه بیدارشدن..!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">فانوس های ده می دانند بیهوده روشنند!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و سگان ده نیز می دانند بیهوده بیدارند!!!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">وقتی در روشنی روز دزدها به مهمانی کدخدا می روند!!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ماهم هنوز مشغول ارسال جوک های تکراری هستیم...</span><br><br><br> text/html 2018-06-17T02:29:34+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر لزوم آشنایی با کلمه «نمی دانم!» http://30arg.mihanblog.com/post/4169 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">لزوم آشنایی با کلمه «نمی دانم!»</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حدود چهل سال پیش که در دانشگاه تهران تحصیل می کردم، روزی امتحان تاریخ داشتیم ، استاد آمد و فقط یک سوال داد و از کلاس بیرون رفت. </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">"مادر یعقوب لیث صفار از چه نظر در تاریخ معروف است؟"</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">از هر کدام از همکلاسی هایم پرسیدم، نمی دانستند. تقلب هم آزاد بود، چون مُراقب و مُمتِحنی حضور نداشت، اما براستی هیچ کس چیزی نمی دانست.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">همگی دو ساعت نوشتیم&nbsp; از صفات برجسته این بانوی بزرگِ ایرانی: </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">از شجاعت او - از مهارت در شمشیر زنی،&nbsp; تیراندازی و اسب سواریِ او-&nbsp;&nbsp; از&nbsp; تقوا ، اخلاق و رفتارِ شایسته ی بانویی چون او !&nbsp; خلاصه هرچه که در شأن و شخصیتِ مادرِِ سرداری چون یعقوب لیث صفاری به ذهنمان آمد ،نوشتیم !</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">استاد بعد از دو ساعت آمد و ورقه ها را جمع کرد و رفت . چند روز بعد </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;موقعِ اعلام نتایج امتحان تاریخ،&nbsp; در تابلو ، مقابل اسامی همه نوشته شده بود: </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مردود❌</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">برای اعتراض به دفتر استاد رفتیم&nbsp; . استاد گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> کسی اعتراض دارد ؟ همه گفتیم: آری. </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت: خوب پاسخ صحیح را چرا ننوشتید؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پرسیدیم :پاسخ صحیح چه بود؟&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">استاد گفت: "در هیچ کتاب و منبع و سندٍ تاریخی ، نامی از مادر یعقوب لیث صفار برده نشده است .&nbsp; پاسخ صحیح&nbsp; "نمی دانم بود ".</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">همه چند صفحه نوشته بودید، اما کسی شهامت نداشت بنویسد:</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">نمی دانم!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ملتی که فکر می کند ، همه چیز می داند، ناآگاه است. بِروَید با کلمه زیبای نمی دانم آشنا شوید، زیرا&nbsp; فردا ، گرفتارِ نادانی خود خواهید شد"..</span><br><br>@erfaneparsi</p> text/html 2018-06-16T02:51:28+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر آرامش http://30arg.mihanblog.com/post/4168 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">آرامش </span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> text/html 2018-06-15T03:20:42+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر کور حقیقی http://30arg.mihanblog.com/post/4167 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">کور حقیقی</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">درویشی تنگدست به در خانه </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">توانگری رفت و گفت:</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">که به درویشان دهی، من نیز درویشم.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خواجه گفت: من نذر کوران </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">کرده ام. تو کور نیستی.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پس درویش تاملی کرد و گفت:</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ای خواجه کور حقیقی منم</span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> که درگاه خدای کریم را گذاشته </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">به در خانه </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چون تو گدایی آمده ام.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این را بگفت و روانه شد.</span></p> text/html 2018-06-14T01:13:56+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر یارانه 45000 تومانی با ملت ایران چه کرد؟ http://30arg.mihanblog.com/post/4165 <br> text/html 2018-06-13T00:44:40+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر داستان موفقیت پدر خودکار ایران http://30arg.mihanblog.com/post/4164 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">داستان موفقیت پدر خودکار ایران&nbsp; </span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>اخذ مجوز تولید خودکار بیک از آقای بیک!</strong> </span></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">زمانی که هنوز قلم، سرقلم، مداد و خودنویس ابزار نوشتن بودند و کسی خودکار را نمی‌شناخت یک روز دلالی نمونه‌ای را برای فروش به حجره پدرم آورد که همان خودکار بیک بود. نمونه را به پدرم نشان داد، پدرم گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> چطور کار می‌کند؟ جوهر را چطور توی آن می‌ریزند؟&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و من هم که می‌دانستم این نوشت‌افزار چیست، گفتم:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> خودکار است و نیازی به ریختن جوهر در آن ندارد</span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">....</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پدرم را متقاعد کردم به فرانسه برویم و از بیک بخواهیم که اجازه تولید خودکار بیک را در ‌ایران به ما بدهد، ابتدا او راضی نمی‌شد؛ اما وقتی اصرار من را دید، بالاخره با اکراه رضایت داد در یک سفر طولانی و مخاطره‌انگیز از راه عراق، اردن، سوریه و لبنان، ایتالیا و آلمان به فرانسه رسیدیم. در پاریس به کمک آقای لوک (رئیس صادرات بیك فرانسه) به دیدار آقای بیک، موسس و رئیس کارخانه بیک رفتم. بدون مقدمه‌‌ گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> آقای رفوگران، چه کاری می‌توانم برای‌تان بکنم؟&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> من که از قبل برای این لحظه خودم را آماده کرده بودم و یک کیف پر از پول که چشم هر کسی را خیره می‌کرد با خود برده بودم را باز کردم و به او گفتم:&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">«‌آقای بیک، یک ماشین تزریق پلاستیک از آن ها که اضافه دارید، به اضافه یک قالب خودکار دسته‌دوم به من بفروشید و پولش را همین الان بردارید، من می‌برم تهران اگر توانستم تولید را به سطحی برسانم که مورد رضایت شما باشد، اجازه تولید خودکار بیک در ایران را به من بدهید، اگر نتوانستم ماشین تزریق را نگه می‌دارم و قالب را به شما برمی‌گردانم تا سر فرصت به هر کس خواستید بفروشید و بعدا پولش را به من بدهید.»</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آقای بیک که چشمش به اسکناس‌ها افتاده بود و مطمئن بودم نمی‌تواند دل از آن ها بکند، لبخندی زد و گفت‌:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> این پشتکار را به شما تبریک می‌گویم.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">وقتی به ایران برگشتیم، شرکتی تشکیل دادیم به نام شرکت صنعتی «قلم‌خودکار»، به این ترتیب که پدرم 34درصد، برادر بزرگم (حاج عباس)، 33درصد و من 33 درصد سهام داشتیم. با خرید یک قطعه زمین در تهران‌نو با سرعت ساخت کارخانه را شروع کردیم و وقتی ماشین‌ها به تهران رسید، همه چیز آماده بود. 3 ماه طول کشید تا اولین محصول به دست آمد. در آن روزگار افراد تحصیل‌کرده فنی بسیار کم بودند. دستگاه تزریق پلاستیک که امروزه از ساده‌ترین دستگاه‌هاست، برای ما آن روزها غولی بود. به هر حال به هر زحمتی بود، یک شاخه از تولیدات خود را به فرانسه فرستادیم و جالب این‌که تلگراف آمد:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> آقای بیک گفته‌اند از رفوگران بپرسید چه کار کرده که چنین محصول‌ خوبی تولید کرده است و چه موادی مصرف کرده‌اندکه خودکار به این با‌کیفیتی ساخته‌اند؟!&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> و این تلگراف شادی‌بخش به منز‌له جواز کار ما محسوب می‌شد و از این‌جا به بعد را دیگر همه می‌دانند که چطور خودکار بیک همدم همه ایرانیان شد و ما میلیون‌ها خودکار تولید کردیم.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">فروش شرکت از تعداد ۵۰۰ هزار در سال ۱۳۴۱ به بیش از ۱۰۰ میلیون افزایش یافت. علی‌اکبر رفوگران برادر کوچکش حسن را به کارخانه بیک آورد برای این که کارآزموده شود. از کارگری شروع به کار نمود .بعدها به سرپرست، مدیر و مدیرعامل شرکت ارتقا یافت.</span></p> text/html 2018-06-12T13:02:18+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر فریب! http://30arg.mihanblog.com/post/4163 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">&nbsp;فریب</span></strong></p><p><span style="font-size: medium;">یك نفر در زمستان وارد دهی شد و توی برف دنبال منزلی می گشت ،ولی غریب بود و مردم هم غریبه توی خانه‌هاشان راه نمی دادند .</span><br><br><span style="font-size: medium;">همین‌جور كه توی كوچه‌‌های روستا می گشت، دید مردم به یك خانه زیاد رفت و آمد می كنند . از کسی پرسید :&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> اینجا چه خبره ؟</span><br><span style="font-size: medium;">گفت : زنی درد زایمان دارد و سه روزه پیچ و تاب می خوره و تقلا می كنه، ولی نمیزاد . ما دنبال دعا نویس </span><span style="font-size: medium;">می گردیم. از بخت بد دعانویس هم گیر نمیاریم .</span><br><br><span style="font-size: medium;">مرد تا این حرف را شنید، گفت : بابا دعانویس را خدا براتون رسونده ، من بلدم، هزار جور دعا می دونم .</span><br><span style="font-size: medium;">فورا مرد مسافر را با عزت فراوان وارد كردند و خرش را به طویله بردند ، خودش را هم زیر كرسی نشاندند ، بعد قلم و كاغذ آوردند تا دعا بنویسد . مرد روی کاغد چیزهایی نوشت و به آن ها گفت :</span><br><span style="font-size: medium;">این كاغذ را در آب بشورید و آب آن را بدهید زائو بخورد .&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> از قضا تا آب دعا را به زائو دادند ،زائید و بچه صحیح و سالم به دنیا آمد .</span><br><br><span style="font-size: medium;">از طرفی کلی پول و غذا به او دادند و بعد از چند روز که هوا خوب شد، راهیش کردند . </span><br><br><span style="font-size: medium;">بعد از رفتنش یکی از دهاتی ها کاغذ دعا را که کناری گذاشته بودند، برداشت و خواند، دید نوشته :</span><br><span style="font-size: medium;">خودم بجا ، خرم بجا ، می خوای بزا ، می خوای نزا . .</span> . .<br><br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; *عبید زاکانی*<br><br>به امید رهایی بشر از خرافات<br><br> text/html 2018-06-12T01:20:33+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر رسم مردانگى http://30arg.mihanblog.com/post/4162 <p style="font-family: Tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px;"><strong style="font-size: 9pt;"><span data-mce-style="font-size: x-large;" style="font-size: x-large;">رسم مردانگى&nbsp;</span></strong></p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px;"><br style="font-size: 9pt;"><span style="font-size: medium;">ابن سیرین كسی را گفت: چگونه‏ ای؟</span><br style="font-size: 9pt;"><span style="font-size: medium;">گفت: چگونه است حال كسی كه پانصد درهم بدهكار است، عیالوار است و هیچ چیز ندارد؟</span><br style="font-size: 9pt;"><br style="font-size: 9pt;"><span style="font-size: medium;">ابن سیرین به خانه خود رفت و هزار درهم آورد و به وی داد و گفت:&nbsp;</span></p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px;"><span style="font-size: medium;">پانصد درهم به طلبكار بده و باقی را خرج خانه كن و واى بر من اگر پس از این حال كسی را بپرسم!</span><br style="font-size: 9pt;"><br style="font-size: 9pt;"><span style="font-size: medium;">گفتند: مجبور نبودی كه قرض و خرج او را بدهی!</span><br style="font-size: 9pt;"><span style="font-size: medium;">گفت: وقتی حال كسی را بپرسی و او حال خود بگوید و تو چاره ‏ای برای او نیندیشی، در احوال پرسی منافق باشی...</span><br style="font-size: 9pt;"><br style="font-size: 9pt;"><span style="font-size: medium;">رسم مردانگى و رفاقت این چنین است text/html 2018-06-11T12:52:39+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر بزرگ­ ترین درس جورج واشنگتن http://30arg.mihanblog.com/post/4161 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">بزرگ­ ترین درس جورج واشنگتن</span></strong><br><span style="font-size: medium;">:</span><br><span style="font-size: medium;"> text/html 2018-06-11T06:38:48+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر حکایت خانواده براتعلی http://30arg.mihanblog.com/post/4160 <p>&nbsp;<strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">حکایت خانواده براتعلی</span></strong></p><p>&nbsp;</p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اولین قائم مقام رهبری ضد انقلاب بود !</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">(منتظری) text/html 2018-06-11T00:50:49+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر چرا رهبر کره شمالی از برنامه هسته ای خود گذشت؟ http://30arg.mihanblog.com/post/4158 <p>&nbsp;<strong><span style="font-size: large;" data-mce-style="font-size: large;">چرا رهبر کره شمالی از برنامه هسته ای خود گذشت؟</span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">❓آیا می دانید چرا رهبر کره شمالی ناگهان از برنامه هسته ای خود گذشت و دست دوستی به سوی جامعه جهانی دراز کرد؟!!!❗️❗️❗️</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> text/html 2018-06-10T14:06:45+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر فایده منبر! http://30arg.mihanblog.com/post/4157 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">فایده منبر!</span></strong><br><br><span style="font-size: medium;">می گویند منبر را از چوب درخت گردو می سازند، چون که چوب آن بسیار محکم است و البته سایه و میوه خوبی هم دارد. اما درخت چنار میوه ندارد، سایه آن چنانی هم ندارد و از آن چوبه دار می سازند. </span><br><br><span style="font-size: medium;">استاد شهریار ویژگی این دو درخت را در شعر خود این چنین سروده است:</span><br><br><span style="font-size: medium;">گفت با طعنه منبری به چنار</span><br><span style="font-size: medium;">سرفرازی چه می کنی؟ بی بار</span><br><span style="font-size: medium;">نه مگر ننگ هر درختی تو؟</span><br><span style="font-size: medium;">کز شما ساختند چوبه دار</span><br><br><span style="font-size: medium;">پس بر آشفت آن درخت دلیر،</span><br><span style="font-size: medium;">رو به منبر چنین نمود اخطار</span><br><span style="font-size: medium;">گفت گر منبر تو فایده داشت</span><br><span style="font-size: medium;">کـار مردم نمی کشید به دار</span><br><br><span style="font-size: medium;">استاد شهریار</span><br><br><span style="font-size: medium;">