حکمت و حكایت حكایت ها ، سروده ها و سخنان کوتاه حکمت آمیز و قصه های شهر هرت آپدیت روزانه ××××××××× با جور و جمود و جهل باید جنگید تاپاک شودجهان از این هرسه پلید یا ریشه هر سه را بباید خشکاند یا سرخ به خون خویش باید غلتید (ش.مطهر) «یكی از كهن ترین و سنتی ترین روش های انسان برای انتقال معرفت به نسل های بعد، قصه ها و حكایات بوده است. قصه، ناب ترین و خالص ترین بخش ادبیات است؛ چرا كه ما را به دورانی پیش از پیدایش تفاسیر و تعابیر امروز مان می برد. قصه ها شادند، سرگرم كننده اند، نمایشی اند، اما فراتر از همه ، معرفت را به شكلی دلپذیر منتقل می كنند.» (پائولو كوئیلو) http://30arg.mihanblog.com 2017-02-20T09:20:11+01:00 text/html 2017-02-20T05:49:17+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر جرات! طنز http://30arg.mihanblog.com/post/3408 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">جرات! <br></span></strong></p><p>&nbsp;</p><p><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><strong>طنز</strong></span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">کودکی با&nbsp; دوچرخه خود در مقابل درب مجلس ایستاده، دوچرخه اش را گوشه ای گذاشت و مشغول بازی شد.&nbsp; نگهبانی به او نزدیک شد و گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> به چه جراتی دوچرخه ات اینجا گذاشته ای؟ اینجا محلی است که نمایندگان و وزرا و مسؤولان کشور رفت و آمد می کنند!!!!&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> پسرک پاسخ داد : نگران نباش! زنجیر محکمی دارم&nbsp; و با آن دوچرخه ام را محکم به درخت می‌بندم که هیچ کدام نتوانند آن را بدزدند!</span></p><p>&nbsp;</p><p>بهروز دیده ور</p> text/html 2017-02-19T06:35:30+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر ناله و زاری ممنوع!! قصه های شهر هرت /قصه شصت و هفتم http://30arg.mihanblog.com/post/3407 <p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;<strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">ناله و زاری ممنوع!! </span></strong><br></span></p><p>&nbsp;</p><p><strong><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> قصه های شهر هرت /قصه شصت و هفتم &nbsp;</span></strong></p><p>&nbsp;</p><p><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><strong>#شفیعی_مطهر</strong></span></p><p><strong><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><img class="irc_mi" style="margin-top: 23px;" src="http://img1.tebyan.net/Big/1392/01/116816965215102182131922267021010119277174.jpg" alt="Related image" data-mce-src="http://img1.tebyan.net/Big/1392/01/116816965215102182131922267021010119277174.jpg" data-mce-style="margin-top: 23px;" height="359" width="575"></span></strong></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یکی از چالش ها و مشکلات اعلی حضرت هردمبیل پادشاه قوی شوکت و قَدَرقدرت شهر هرت مزاحمت های صوتی زندان شهر هرت بود! </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در زیر قصر بزرگ هردمبیل سیاهچالی ترسناک و مخوف را برای شکنجه دادن و زندانی کردن مخالفان سیاسی اعلی حضرت هردمبیل تدارک دیده بودند.</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">هر شب طبق معمول همیشگی وقتی شکنجه زندانیان توسط شکنجه گران درباری آغاز می شد،صدای ناله و زاری و ضجّه و شیون و فریادهای جگرخراش زندانیان ،خواب را از دیدگان مبارک می ربودند! زندانبانان هر چه می کوشیدند تا همه درها و پنجره ها و روزن ها را ببندند و بپوشانند،باز هم صدای دلخراش زندانیان خواب را از چشم اعلی حضرت می گرفت! </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">روزی اعلی حضرت،وزیران و درباریان را احضار و این مسئله را برای آنان مطرح کرده و از آنان خواست تا راه حلی کارساز برای آن بیابند! </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">وزیران و درباریان پس از روزها تحقیق و بررسی و شور و مشورت نهایتا به راه حلی قطعی و قانونی!! رسیدند و آن این بود که دولت لایحه ای در این باره تهیه و تدوین کند و برای تصویب به مجلس بفرستد و در آن هرگونه داد و فریاد و ضجّه و شیون دلخراش توسط زندانیان بکلی ممنوع شود!! </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این پیشنهاد دموکراتیک!!مورد تایید اعلی حضرت قرار گرفت و برای تهیه و تدوین لایحه آن برای دولت ارسال شد. هیئت وزیران در این لایحه هرگونه سر و صدای ناهنجار و فریاد دلخراش و ضجّه و شیون را توسط زندانیان شکنجه شده بکلی ممنوع اعلام کرد و زندانی مرتکب را به ازای هر فریاد به سه ماه زندان اضافی همراه با شکنجه محکوم کرد!!&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این لایحه بدون هیچ مخالفی فورا توسط مجلس مطیع اعلی حضرت به تصویب رسید و برای اجرا به دولت ابلاغ شد!</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حالا چند صباحی از تصویب این قانون دموکراتیک!!می گذرد. نتیجه اجرای این قانون این شده که طول محکومیت هر زندانی به صدها سال!!رسیده و هر زندانی مخالف اعلی حضرت موظف است چندین برابر عمر خود را در حال شکنجه شدن در زندان شهر هرت بگذراند!!&nbsp; <br></span></p><p>&nbsp;</p><p style="text-align: center;" data-mce-style="text-align: center;"><span style="color: #ff6600;" data-mce-style="color: #ff6600;"><strong><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: 12pt;" data-mce-style="font-size: 12pt;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><strong>کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر</strong></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></strong></span></p><p style="text-align: center;" data-mce-style="text-align: center;"><a href="https://t.me/amotahar" target="_blank" data-mce-href="https://t.me/amotahar"><strong>https://t.me/amotahar</strong></a><br data-mce-bogus="1"></p><p style="text-align: center;" data-mce-style="text-align: center;"><span style="color: #ff6600;" data-mce-style="color: #ff6600;"><strong>کانال رسمی ویدیویی در سایت آپارات:</strong></span></p><p style="text-align: center;" data-mce-style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong><a href="http://www.aparat.com/modara.motahar%C3%82" rel="nofollow" data-mce-href="http://www.aparat.com/modara.motahar%C3%82">http://www.aparat.com/modara.motahar</a></strong></span> </span></p><p>&nbsp;</p> text/html 2017-02-17T05:48:14+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر پاسخ به جای واکنش http://30arg.mihanblog.com/post/3406 <p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">✳️<strong>تئوری سوسک در توسعه شخصی: &nbsp;</strong></span></p><p>&nbsp;</p><p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;"> پاسخ به جای واکنش</span></strong><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">متن زیر داستان بسیار جالبی را در حوزه توسعه شخصی روایت می‌کند. اگرچه این داستان به یکی از سخنرانی‌های سوندار پیچای (Sundar Pichai) مدیرعامل فعلی شرکت گوگل (Google) نسبت داده می‌شود، اما در واقع او هیچ‌گاه این سخنرانی را نکرده است. منشاء این داستان نامعلوم است، اما مفهوم بسیار آشنایی را روایت می‌کند و از آنجا که داستان قدرتمندی است، خواندن آن می‌تواند مفید باشد. این داستان با عنوان “تئوری سوسک در توسعه شخصی” رواج یافته است!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در یک رستوران، یک سوسک ناگهان از جایی پر می‌زند و بر روی یک خانمی می‌نشیند. آن خانم از روی ترس شروع به فریاد زندن می‌کند. او وحشت‌زده بلند می‌شود و سعی ‌می‌کند با پریدن و تکان دادن دست‌هایش سوسک را از خود دور کند.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">واکنش او مسری بود و افراد دیگری هم که سر همان میز بودند، وحشت‌زده می‌شوند. بالاخره آن خانم موفق می‌شود سوسک را از خود دور کند. سوسک پر می‌زند و روی خانم دیگری نزدیکی او می‌نشیند. این بار نوبت او و افراد نزدیکش می‌شود که همین حرکت‌ها را تکرار کنند!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پیشخدمت به سمت آن ها می‌دود تا کمک کند.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در اثر واکنش‌های خانم دوم، این بار سوسک پر می‌زند و روی پیشخدمت می‌نشیند.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پیشخدمت محکم می‌ایستد و به رفتار سوسک بر روی لباسش نگاه می‌کند.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">زمانی که مطمئن می‌شود، سوسک را با انگشتانش می‌گیرد و به خارج رستوران پرت می‌کند.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">من در حالی‌که قهوه‌ام را مزه مزه می‌کردم، شاهد این جریان بودم و ذهنم درگیر این موضوع شد. آیا سوسک باعث این رفتار هیستریک شده بود؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اگر این طور بود، چرا پیشخدمت دچار این رفتار نشد؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چرا او تقریبا به شکل ایده‌آلی این مسئله را حل کرد، بدون این‌که آشفتگی ایجاد کند؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این سوسک نبود که باعث این ناآرامی و ناراحتی خانم‌ها شده بود، بلکه عدم توانایی خودشان در برخورد با سوسک موجب ناراحتیشان شده بود.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">من فهمیدم این فریاد پدرم، همسرم یا مدیرم بر سر من نیست که موجب ناراحتی من می‌شود، بلکه ناتوانی من در برخورد با این مسائل است که من را ناراحت می‌کند.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این ترافیک بزرگراه نیست که من را ناراحت می‌کند، این ناتوانی من در برخورد با این پدیده ‌است که موجب ناراحتیم می‌شود.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">✅من فهمیدم در زندگی نباید واکنش نشان داد، بلکه باید پاسخ داد.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">✅آن خانم‌ به اتفاق رخ‌داده واکنش نشان داد، در حالی که پیشخدمت پاسخ داد.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">✅واکنش‌ها همیشه غریزی هستند در حالی‌که پاسخ‌ها همراه با تفکرند.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">✅این مفهوم مهمی در فهم زندگی است. آدمی که خوشحال است به این خاطر نیست که همه چیز در زندگیش درست است. او به این خاطر خوشحال است که دیدگاهش نسبت به مسائل درست است.</span></p><p>&nbsp;</p> text/html 2017-02-16T07:05:02+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر #حکایت_عدالت_خداوند http://30arg.mihanblog.com/post/3405 <p><br><strong><span style="font-size: large;" data-mce-style="font-size: large;">#حکایت_عدالت_خداوند</span></strong><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺯﻧﯽ ﺧﺪﻣﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﺩﺍﻭﺩ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺁﯾﺎ ﺧﺪﺍ ﻋﺎﺩﻝ ﺍﺳﺖ؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﻋﺎﺩﻝ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ،</span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯽ؟ </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ﺯﻥ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺑﯿﻮﻩ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ سه ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺩﺍﺭﻡ ، ﺑﻌﺪﺍﺯ ﻣﺪﺗ ﻬﺎ طناب ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻣﯿ ﺒﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ ﺁﺫﻭﻗﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍی ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﻡ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ طناب ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﺭﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ، ﻭ ﺍﻻﻥ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﻭ ﺑﯽ ﭘﻮﻝ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﯾﻢ .&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> ﻫﻨﻮﺯ ﺻﺤﺒﺖ ﺯﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩ، درب خانه حضرت داوود را زدند، و ایشان اجازه ورود دادند، ده نفر از تجار وارد شدند و هرکدام کیسه صد دیناری را مقابل حضرت گذاشتند، و گفتند این ها را به مستحق بدهید.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حضرت پرسید: علت چیست؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ایشان گفتند: در دریا دچار طوفان شدیم و دکل کشتی آسیب دید و خطر غرق شدن بسیار نزدیک بود که درکمال تعجب پرنده ای طنابی بزرگ به طرف ما رها کرد. و با آن قسمت های آسیب دیده کشتی را بستیم و نذر کردیم اگر نجات یافتیم، هر یک صد دینار به مستحق بدهیم.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> حضرت داوود رو به آن زن کرد و فرمود: خداوند برای تو از دریا هدیه می فرستد، و تو او را ظالم می نامی. این هزار دینار را بگیر و معاش کن و بدان خداوند به حال تو بیش از دیگران آگاه هست.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خالق من بهشتی دارد،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">«نزدیک زیبا و بزرگ»،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و دوزخی دارد به گمانم «کوچک و بعید»</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و در پی دلیلی است که ببخشد ما را،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گاهی به بهانه ی دعایی در حق دیگری...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">شاید امروز آن روز باشد!</span><br><br> text/html 2017-02-16T06:18:50+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر توصیف زیبای دنیا از زبان امام علی (ع) http://30arg.mihanblog.com/post/3404 <p><br><span style="font-size: medium;"> text/html 2017-02-15T08:30:42+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر خانه خدا چه نزدیک است!! http://30arg.mihanblog.com/post/3403 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">خانه خدا چه نزدیک است!!</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مرد میان سالی در محله ی ما زندگی می کند که من از بچگی او را می شناسم.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آدم تو دار و خنده رویی است...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">همیشه صورتش سه تیغ و پیراهن شاد می پوشد...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">او حتی محرم هم پیرهن سفید می پوشد...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">من هرگز او را در هیأت و مسجد و امامزاده ها ندیدم..</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">به قول بابایم اصلا شاید کافر باشد...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ولی هیچ وقت کسی از او بدی ندیده و سرش توی کار خودش است...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">زنش هم تقریبا حجاب آن چنانی ندارد، خیلی عادی لباس می پوشد...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">همیشه دوست داشتم بدانم که چرا اهل مسجد و هیأت نیست...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تا این که یک روز دل را به دریا زدم و در یک مسیر که با هم بودیم، از او پرسیدم:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> آقا رضا ،دوست داری یک سفر بروی خانه ی خدا؟...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">با خنده گفت: تو چی، دوست داری؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفتم: آره، چرا که نه؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بابایم هم همیشه حسرت حج رفتن و کربلا را دارد..</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت: ان شالا نصیبش می شود...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفتم :جوابم را ندادی! دوست داری بروی؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت :من خانه ی خدا زیاد رفتم .</span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اصلا هم حسرتش را ندارم!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چشمانم داشت از کاسه در می آمد! پرسیدم:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> شوخی می کنی؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت: شوخی چرا؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفتم: آخر ندیدم کسی در محل بگوید شما حج رفته باشید ...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت: شما پرسیدید خانه ی خدا ،منم گفتم آره زیاد رفتم ،اگر بخواهی تو را هم می برم...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خندم گرفت گفتم: چطور؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت :کاری ندارد، فردا صبح آماده باش ببرمت خانه ی خدا! آنجا خیلی ها هستند. خدا هم منتظر دیدن ماست...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">شب تا صبح خوابم نبرد، همش فکر می کردم چه فکرهایی در سرش هست...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">صبح که شد رفتم در خانه شان و صدایش زدم و او هم با صورت تراشیده و پیراهن شاد و موهای براق&nbsp; آمد بیرون و با ماشینش رفتیم...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">وسط راه پرسیدم :می خواهی ببریم امامزاده ،درسته؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت: به زودی می بینی...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">با هزاران سوال بی جواب در سرم سکوت کردم. تا این که رسیدیم به آسایشگاه بچه های بی سر پرست...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">داشتم شاخ در می آوردم! فقط نگاه می کردم..</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">همین که رفتیم داخل، بچه ها دویدند بغل آقا رضا و او را عمو صدا می زدند. آقا رضا هم از وسایلی که در مسیر خریده بود، به آنان می داد و صدای خنده ی بچه ها بلند شد...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آقا رضا برگشت طرف من و گفت: این هم خانه ی خدا ،دیدی که چقدر خانه اش نزدیک است؟! او ادامه داد:</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خدا در آسایشگاه معلولان ذهنی...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در بیمارستان های کودکان ...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در آسایشگاه سالمندان ...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در مراکز نگهداری کودکان بی سرپرست ...&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> در مراکز درمانی بیماری های خاص ...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و حتی حتی جایی است که ما به کودکان خیابانی گل و کتاب و آبمیوه می دهیم</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ووو.....همیشه چشم به راه است...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چرا میزان اعتقادات مردم را از ظاهر تشخیص می دهید؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چرا همیشه فکر می کنید خدا در امامزاده ها و مساجداست؟...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بهشت من زمانی است که خنده ی از ته دل این انسان ها را می بینم..</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خانه های خدا خیلی نزدیک تر است از آنی که شما تصور می کنید.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دل خوش از آنیم که حج می رویم</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">غافل از آنیم که کج می رویم</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">کعبه به دیدار خدا می رویم</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">او که همین جاست کجا می رویم؟!</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حج به خدا جز به دل پاک نیست</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">شستن غم از دل غمناک نیست</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دین که به تسبیح و سر و ریش نیست</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">هرکه علی گفت که درویش نیست</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">صبح به صبح در پی مکر و فریب</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">شب همه شب گریه و امن یجیب!</span></p> text/html 2017-02-14T12:21:09+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر مثل «محمود» ولی طرح خفن در بکنید! http://30arg.mihanblog.com/post/3402 <p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;<strong><span style="font-size: large;" data-mce-style="font-size: large;">مثل «محمود» ولی طرح خفن در بکنید!</span></strong>&nbsp;</span></p><p>&nbsp;</p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">«جای آن است که خون موج زند در دل لعل»</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">زین« ترامپی » که فرو ریخته شد آوارش</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">لنُگ انداخته «محمود» به پیشش، هرچند</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">کرد با آمدنش تخته در ِ بازارش</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مرد مو زرد که&nbsp; کج&nbsp; کرده به یک جام کلاه</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در رَوَد با دو سه تا پیک دگر زهوارش</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خشک مغزی همه آن نیست که این تحفه کند</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مانده از دلبر ما !! نیز بسی آثارش</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">عرق او نشده خشک ورق را رو کرد</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مرغ پخته بکند خنده به این پندارش</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">داده دستور که هر تپه که در آمریکا ست</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گل بکارید !! و نپرسید ز من مقدارش</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مثل «محمود» ولی طرح خفن در بکنید</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تا که نفرین نکند هیچ کسی معمارش</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">داده فرمان که فلان کار نباید بشود</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">هر کسی کرد، یقینن بزند بر دارش</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این لباسی که برای تن او دوخته شد</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">به بَر ِ او بزند زار از این کردارش</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حرکاتش شده یاد آور یک گاوچران</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چند روزی است جهان خیره شده از کارش</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">یک نفر هم تلفن زد به من از« آتلانتا»&nbsp; &nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">جگر و قلوه ی من سوخت به حال زارش</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت رنجی که کشیدید شما از «محمود»</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حال بر ما شده معلوم از این رفتارش</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گفت « جاوید» که با مردم تان همدردیم</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">کاش می شد بکشد یک نفر آن افسارش</span><br><br><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;">پ.ن: در ایالت جورجیا</span><br><br><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;">بابت این هجویه عذرخواهی می کنم،بعضی وقتا تحملم کم میشه واز دستم در میره</span><br><br><br><br><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;">محمد جاوید</span></p> text/html 2017-02-12T06:05:49+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر می خوری یا می بری؟ http://30arg.mihanblog.com/post/3401 <p><strong><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">می خوری یا می بری؟</span> </span></strong></p><p><br><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><strong>شعرطنز مشترک</strong> </span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خوردنی داریم یارا می خوری یا می بری؟</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">توی سفره مال ما را می خوری یا می بری؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">کل تقویم از محبت های تو روز عزاست</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">شام و ناهار عزا را می خوری یا می بری؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ای که با جمشید بسم اله هم همکاسه ای</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این همه ارز و طلا را می خوری یا می بری؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">کیک را همراه با ساندیس خوردی نوش جان</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این خوراک لوبیا را می خوری یا می بری؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چون سهام شرکت بوش&nbsp; و اپل را خورده ای</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">سامسونگ و نوکیا را می خوری یا می بری؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">هرچه ما نقاله آوردیم خوردی بی هوا</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ای مهندس گونیا را می خوری یا می بری؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تخم کفتر خورده ای و منبرت پر مستمع</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">قورت دادی چون عصا را می خوری یا می بری؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">هر بلایی بر سر ما آمده قی کرده ایم</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حال این جام بلا را می خوری یا می بری؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">"یا بخور یا خورده خواهی شد" شعار شهر ماست</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">نانِ این راز بقا را می خوری یا می بری؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ما اگر آهوی قزوینیم مفت چنگ تو</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ای پلنگ آستارا می خوری یا می بری؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دست و پا را در حنا کردی و ما درمانده ایم</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مابقی این حنا را می خوری یا می بری؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ما که حتی در خفا هم اهل خوردن نیستیم</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خوش به حالت آشکارا می خوری یا می بری؟</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خوش خوراکی پس بیا این را بخور آن نیز هم</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چون به هر حال این دو تا را می خوری یا می بری</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دیگران خوردند و بردند و فقط ما شاعریم</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;طعنه ی این شعر ما را&nbsp; می خوری یا می بری؟</span><br><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">جوادنوری</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مهران حسینی</span></p> text/html 2017-02-11T04:30:35+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر مهربانی بی هیچ توقع! http://30arg.mihanblog.com/post/3400 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">مهربانی بی هیچ توقع!</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> text/html 2017-02-09T05:38:07+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر بشنو از من... http://30arg.mihanblog.com/post/3399 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">بشنو از من...</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;">بشنو از من چون حكایت می‌كنم</span><br><span style="font-size: medium;">خواب دیشب را روایت می‌كنم</span><br><br><span style="font-size: medium;">دیشب اندر خواب دیدم مولوی</span><br><span style="font-size: medium;">شاعر صد‌ها هزاران مثنوی</span><br><br><span style="font-size: medium;">روح او از قونیه تیک آف كرد</span><br><span style="font-size: medium;">یک نظر بر عالم اطراف کرد</span><br><br><span style="font-size: medium;">چون گذشت از مرز بازرگان همی</span><br><span style="font-size: medium;">زیر لب می‌خواند با خود مثنوی</span><br><br><span style="font-size: medium;">هر كسی كو دور ماند از اصل خویش</span><br><span style="font-size: medium;">باز جوید روزگار وصل خویش</span><br><br><span style="font-size: medium;">او به‌سوی بلخ و مشرق می‌شتافت</span><br><span style="font-size: medium;">با سماعش لایه‌های جو شكافت</span><br><br><span style="font-size: medium;">گفتم ای مولای خوب و پاک ما</span><br><span style="font-size: medium;">بلخ دیگر نیست جزو خاک ما</span><br><br><span style="font-size: medium;">بلخ و خوارزم و بخارا از وطن</span><br><span style="font-size: medium;">گشته منفک و به كلّی راحتن</span><br><br><span style="font-size: medium;">گفت پس كو بامیان و نخجوان</span><br><span style="font-size: medium;">یا سمرقند و هرات و ایروان</span><br><br><span style="font-size: medium;">گفتم این ها چون زیادی بوده‌اند</span><br><span style="font-size: medium;">پادشاه از كیسه‌شان بخشیده‌اند</span><br><br><span style="font-size: medium;">گفت پس اندر كدامین سرزمین</span><br><span style="font-size: medium;">می‌زیند ایرانیان راستین؟</span><br><br><span style="font-size: medium;">گفتمش شیراز و رشت و اصفهان</span><br><span style="font-size: medium;">زاهدان، تبریز و سمنان، سیستان</span><br><br><span style="font-size: medium;">مشهد و ساری، اراک و بیرجند</span><br><span style="font-size: medium;">عده‌ای هم كه از ایران رفته‌اند</span><br><br><span style="font-size: medium;">گفت اكنون مركز ایران كجاست؟</span><br><span style="font-size: medium;">در كدامین شهر غوغاها بپاست؟</span><br><br><span style="font-size: medium;">گفتمش تهران بود، مولای ما</span><br><span style="font-size: medium;">لیدر تورت شوم با من بیا</span><br><br><span style="font-size: medium;">بردمش با خود به تهرانِ بزرگ</span><br><span style="font-size: medium;">آن كلانشهر عظیم و بس سُترگ</span><br><br><span style="font-size: medium;">چون كه دود شهر را از دور دید</span><br><span style="font-size: medium;">از تعجب یک وجب از جا پرید</span><br><br><span style="font-size: medium;">گفت این دود پراکنده ز چیست؟</span><br><span style="font-size: medium;">آتشی در نیستان یا خرمنی است؟</span><br><br><span style="font-size: medium;">زود باش آتش گرفته شهرتان</span><br><span style="font-size: medium;">كن خبر داروغه و آتش‌نشان</span><br><br><span style="font-size: medium;">گفتمش مولا نزن تو بال‌بال</span><br><span style="font-size: medium;">دودِ خودروهاست بابا بی‌خیال</span><br><br><span style="font-size: medium;">ما همه مشتاق آثار توییم</span><br><span style="font-size: medium;">عاشق و سرمست اشعار توییم</span><br><br><span style="font-size: medium;">نام خود بینی به‌هرجا بنگری</span><br><span style="font-size: medium;">سردر كافه، هتل یا زرگری</span><br><br><span style="font-size: medium;">هم چهارراه و خیابان، مولوی</span><br><span style="font-size: medium;">كوچه و بن‌بست و میدان، مولوی</span><br><br><span style="font-size: medium;">گفت من آگه نبودم این قدر</span><br><span style="font-size: medium;">عاشق شعرید و فرهنگ و هنر</span><br><br><span style="font-size: medium;">دست من گیر و به آنجاها ببر</span><br><span style="font-size: medium;">تا ببینم مردم كُوی و گذر</span><br><br><span style="font-size: medium;">بردمش با خود خیابان خودش</span><br><span style="font-size: medium;">مطمئن بودم كه می‌آید خوشش</span><br><br><span style="font-size: medium;">از سرا و تیمچه، تا پامنار</span><br><span style="font-size: medium;">از سر بازارچه، تا پاچنار</span><br><br><span style="font-size: medium;">می‌كشاندم مولوی را با خودم</span><br><span style="font-size: medium;">در میان ازدحام و دود و دم</span><br><br><span style="font-size: medium;">خلق در طول خیابان‌ها روان</span><br><span style="font-size: medium;">بین خودروها ولو پیر و جوان</span><br><br><span style="font-size: medium;">بوق و سوت و گاز و ویراژ و موتور</span><br><span style="font-size: medium;">گوییا گُم‌گشته با بارش شتر</span><br><br><span style="font-size: medium;">كودكی اموال دزدی می‌فروخت</span><br><span style="font-size: medium;">گوشی همراه و ارز و كارتِ سوخت</span><br><br><span style="font-size: medium;">یك گروه مال‌خر در چارراه</span><br><span style="font-size: medium;">هم بساط سرقت گوشی به راه</span><br><br><span style="font-size: medium;">بین شرخرها و دلالان ارز</span><br><span style="font-size: medium;">شد پشیمان آمده این سوی مرز</span><br><br><span style="font-size: medium;">الغرض ملای رومی مولوی </span><br><span style="font-size: medium;">در خیابان خودش شد منزوی</span><br><br><span style="font-size: medium;">آن قدر گرداندمش بالا و پست</span><br><span style="font-size: medium;">گفت اوه محمود جان حالم بد است</span><br><br><span style="font-size: medium;">من شدم سردرد از این غوغا و داد</span><br><span style="font-size: medium;">آتش است این بانگ ها و نیست داد</span><br><br><span style="font-size: medium;">بردمش جایی مصفّا و خنک</span><br><span style="font-size: medium;">قیطریه، زعفرانیه، ونک</span><br><br><span style="font-size: medium;">ماركت و پاساژ و كافی‌شاپ و مال</span><br><span style="font-size: medium;">تا مگر یادش رود آن قیل و قال</span><br><br><span style="font-size: medium;">چون كه او برچسب قیمت‌ها بدید</span><br><span style="font-size: medium;">نعره‌ای زد جامه‌اش بر تن درید</span><br><br><span style="font-size: medium;">رو به صحرا و بیابان‌ها نمود</span><br><span style="font-size: medium;">گفتمش ‌ای شیخ این حالت چه بود؟</span><br><br><span style="font-size: medium;">گفت بخشیدم عطایش بر لقا</span><br><span style="font-size: medium;">این چه بلوایی است یارب، خالقا</span><br><br><span style="font-size: medium;">هم شلوغی، دود و این آلودگی</span><br><span style="font-size: medium;">هم گرانی، آخر این شد زندگی؟</span><br><br><span style="font-size: medium;">ای دو صد رحمت به روم و ترکیه</span><br><span style="font-size: medium;">این وطن انگار هرکی هرکیه</span><br><br><span style="font-size: medium;">باز گردم بر مزارم که ممات</span><br><span style="font-size: medium;">بهتر از این‌گونه در قید حیات</span> text/html 2017-02-08T07:09:28+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر زندگی یا زنده بودن؟! http://30arg.mihanblog.com/post/3398 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">&nbsp;زندگی یا زنده بودن؟!</span></strong><br></p><p><img class="irc_mi ihFFPWjQ1CLo-pQOPx8XEepE" style="margin-top: 27px;" src="http://dl.arameshpoem.com/wp-contetn/uploads/20151209/7n5ptp9d39d0g7s7q4dw.jpeg" alt="Image result for ‫عقاب‬‎" data-mce-src="http://dl.arameshpoem.com/wp-contetn/uploads/20151209/7n5ptp9d39d0g7s7q4dw.jpeg" data-mce-style="margin-top: 27px;" height="350" width="568"></p><p><span style="font-size: medium;">عقاب داشت از گرسنگی می مرد و نفس های آخرش را می کشید. </span><br><span style="font-size: medium;">کلاغ و کرکس هم مشغول خوردن لاشه ی گندیدۀ آهو بودند. </span><br><span style="font-size: medium;">جغد دانا و پیری هم بالای شاخۀ درختی به آن ها خیره شده بود. </span><br><span style="font-size: medium;">کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> این عقاب احمق را می بینی به خاطر غرور احمقانه اش دارد جان می دهد؟ </span><br><span style="font-size: medium;">اگر بیاید و با ما هم سفره شود، نجات پیدا می کند. حال و روزش را ببین! آیا باز هم می گویی عقاب سلطان پرندگان است؟ </span><br><span style="font-size: medium;">جغد خطاب به آنان گفت: عقاب نه مثل کرکس لاشخور است و نه مثل کلاغ دزد، آن ها عقابند! از گرسنگی خواهند مرد، اما اصالتشان را هیچ وقت از دست نخواهند داد. از چشم عقاب چگونه زیستن مهم است، نه چقدر زیستن. </span><br><span style="font-size: medium;">زندگی ما انسان ها هم باید مثل عقاب باشد، مهم نیست چقدر زنده ایم؛ مهم این است به بهترین شکل زندگی کنیم.</span><br><br>@akabano آکابانو ☘</p> text/html 2017-01-30T20:11:06+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر سرپوشی برای جرم! http://30arg.mihanblog.com/post/3397 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">سرپوشی برای جرم! </span></strong></p><p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;"></span></strong><br><span style="font-size: medium;">حكایت...&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;</span><br><br><span style="font-size: medium;">مردی وارد خانه شد و دید همسرش گریه می کند. از او علت را جویا شد، همسرش گفت: گنجشک‌هایی که بالای درخت هستند، وقتی بی‌حجابم به من نگاه می کنند و شاید این امر معصیت باشد!</span><br><span style="font-size: medium;">مرد به خاطر عفت و خداترسی همسرش پیشانیش را بوسید و تبری آورد و درخت را قطع کرد.</span><br><span style="font-size: medium;">پس از یک هفته روزی زود از کارش برگشت و همسرش را در آغوش فاسقش آرمیده یافت!</span><br><span style="font-size: medium;">شوهر زن فقط وسایل مورد نیازش را برداشت و از آن شهر گریخت...</span><br><span style="font-size: medium;">به شهر دوری رسید که مردم آن شهر در جلوی کاخ پادشاه جمع شده بودند. وقتی از آن ها علت را جویا شد، گفتند:</span><br><span style="font-size: medium;">از گنجینه پادشاه دزدی شده!</span><br><span style="font-size: medium;">در این میان مردی که بر پنجه ی پا راه می رفت، از آنجا عبور کرد.مرد&nbsp; پرسید: </span></p><p><span style="font-size: medium;">او کیست؟</span><br><span style="font-size: medium;">گفتند: این شیخ شهر است و برای این که خدای نکرده مورچه‌ای را زیر پا له نکند، روی پنجه ی پا راه می رود!</span><br><span style="font-size: medium;">آن مرد گفت : به خدا دزد را پیدا کردم .مرا پیش پادشاه ببرید.</span><br><span style="font-size: medium;">او به پادشاه گفت:</span><br><span style="font-size: medium;">شیخ همان کسی است که گنجینه تو را دزدیده است!</span><br><span style="font-size: medium;">شیخ پس از بازجویی به دزدی اعتراف کرد!</span><br><span style="font-size: medium;">پادشاه از مرد پرسید:</span><br><span style="font-size: medium;">چطور فهمیدی که او دزد است؟</span><br><span style="font-size: medium;">مرد گفت: «تجربه به من آموخت وقتی در احتیاط افراط شود و در بیان فضیلت زیاده روی شود، بدان که این سرپوشی است برای یک جرم!»</span></p> text/html 2017-01-30T03:54:50+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر از این چیزها!! http://30arg.mihanblog.com/post/3396 <p><strong><span style="font-size: large;" data-mce-style="font-size: large;"><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;"> از این چیزها!!</span> <br></span></strong></p><p>&nbsp;</p><div class="postbody"><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مرحوم دکتر غنی مردی شوخ طبع و بذله گو بود، در مسافرتی که به اروپا رفته بود،روزی در قطار کتاب می خواند، سپس عینکش را برداشت و کنار نیمکت خود گذاشت و کتاب را بست. اتفاقا در همین موقع دختر خانمی وارد کوپه شده و بدون توجه به عینک، در کنار دکتر بر روی آن نشست.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> چند لحظه بعد خانم احساس کرد زیرش ناصاف است؛ بلند شد تا علت را بداند، فهمید که روی عینک نفر بغل دستی خود نشسته است. آن را برداشت و با کمال معذرت به وی داد و گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> عذر می خواهم &nbsp;که عینک را ندیدم . </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دکتر در این لحظه با خنده گفت:&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خودتان را ناراحت نکنید، عینک من از این چیزها زیاد دیده است و چشم و گوشش پر است.!</span></p><div class="postdesc">( ج .آ در)</div></div> text/html 2017-01-29T04:46:46+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر طرف شدن با خرجماعت!! http://30arg.mihanblog.com/post/3395 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">طرف شدن با خرجماعت!! </span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در چمنزاری خرها و زنبورها در کنار هم زندگی می کردند.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود. از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گل های کوچکش مشغول مکیدن شیره بود، می کَنَد و زنبور بیچاره که خود را بین دندان های خر اسیر و مردنی می بیند، زبان خر را نیش می زند و تا خر دهان باز می کند، او نیز از لای دندان هایش بیرون می پرد.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کند، عرعر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند. زنبور به کندویشان پناه می برد. به صدای عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خر می گوید: « زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است، باید او را بکشم.»</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندان های خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد، از خر عذر خواهی می کند و می گوید: </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">« شما بفرمایید من این زنبور را مجازات می کنم.»&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم.&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">زنبور با آه و زاری می گوید: « قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم. آیا حکم اعدام برایم عادلانه است؟»</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گوید:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> « می دانم که مرگ حق تو نیست. اما گناه تو این است كه با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد و سزای کسی که با خر طرف شود، همین است».</span></p> text/html 2017-01-28T05:01:50+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر گاو والا مقام ! http://30arg.mihanblog.com/post/3394 <p><br><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">گاو والا مقام !</span> </strong><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">به سال 1265 هجری قمری،قصابی در میدان «صاحب‌الامر» تبریز می‌خواست گاوی ذبح کند. </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">گاو از زیر دست وی در رفت و به مسجد قایم گریخت. قصاب ریسمانی برد و در گردن گاو انداخت تا بیرون بکشد. گاو زور داد، قصاب به زمین خورد و در حال قالب تهی کرد. در این وقت بانگ صلوات مردم بلند شد و این امر معجزه‌ای تلقی شد.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پس آن چنان که افتد و دانی،بازار تا یک ماه چراغانی گردید. تبریز شهر «صاحب‌الزمان» به‌شمار آمد و مردم خود را از پرداخت مالیات و توجه به حکم حاکم معاف دانستند. گاو را به منزل مجتهد جامع‌الشرایط وقت،آقا میرفتاح، بردند و ترمه‌ای رویش کشیدند.</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مردم دسته دسته با نذر و نیاز به زیارت آن رفته و به شرف سم بوسی‌اش نایل آمدند و ترمه آن حیوان به تبرک همی ربودند. در عرض یک ماه مویی از گاو به جا نماند و همه به تبرک رفت. </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">لسان الملک سپهر در باره ی این بخش ماجرا می نویسد:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> میر فتاح مجتهد تبریزی عامل اصلی « فتنه تبریز و غوغای عامه » بود و شورش به ظاهر مذهبی ، که در بوسیدن </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">« سم گاو مقدس » بر دیگران پیشی گرفته بود . عوام مردم را واداشت تا در شهرهای آذربایجان بر سر کوچه و بازار از معجزات حضرت گاو داستان ها بسازند و نعره زنند که </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">شهر تبریز مقدس و از مالیات دیوان و حکم معاف است . حتی چهره گاو را نقاشان زبر دست ترسیم کردند و به زائرین بقعه مبارکه فروختند و مردم نادان در خانه های </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خود شمایل گاو صاحب الزمان را آویختند . متولیان حضرت گاو از سر نادانی به جای کاه و یونجه به او نقل و نبات دادند و بعد از چندی گاو مقدس بیمار و بمرد .</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مردم با حزن و اندوه فراوان در حالی که بر سینه خود می کوفتند، تشییع جنازه مفصلی از آن « بزرگ مقام » کردند و در مکانی به خاک سپردند که هنوز به آرامگاه گاو صاحب الزمان </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">برای اهل منبر معروف است .</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">کور و لنگ، غرفه‌ها و شاه‌نشین‌های مسجد را پر کرده بودند. هر روز معجزه‌ و آوازی تازه بر سر زبان‌ها افتاد. بزرگان، پرده و فرش و ظرف به مسجد می‌فرستادند.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> کنسول انگلیس هم چهل‌چراغ فرستاد که هم‌اکنون زیر گنبد مسجد آویزان است.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حاج میرزا باقر، امام جمعه تبریز، که با کنسولگری انگلیس رابطه مستقیم داشت، فتوا داد </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">که هر کس در جوار آن مسجد به‌خصوص باده بنوشد یا قمار کند، واجب القتل خواهد بود و چون رسما شهر تبریز محل ظهور «امام زمان» اعلام شده بود، پس بنا به روایات </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و احادیث معتبر، مردم از پرداخت مالیات به دولت و اجرای قوانین وضع شده‌ی حکومتی معاف بودند. </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بالاخره امیرکبیر نیرویی از تهران فرستاد که حاج میرزا باقر امام جمعه، و میرزا علی شیخ‌الاسلام و پسرش میرزا ابولقاسم، که هر سه از ملایان بانفوذ بودند ،</span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دستگیر و تبعید کنند و با وجود مقاومت آن‌ها و حمایت عوام این مقصود حاصل و غایله تمام شد.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چون روشن شد که این فتنه‌ها نتیجه‌ی تحریک و دخالت مستقیم استیونس، کنسول انگلیس در تبریز بوده، امیرکبیر نامه‌ای به سفارت انگلیس در تهران می‌فرستد که بخشی از آن چنین است:</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">«. . . بعد از این که مردم اجامر و اوباش تبریز به جهت شرارت‌های خودشان در امور مملکتی و اتلاف مالیات دیوانی از برای خود مامن و بستی قرار گذاشته و </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">خودسری‌ها کنند، عالی جاه مشارالیه به جهت تقویت آن‌ها و استحکام خیالاتشان چهل‌چراغی به مسجد صاحب‌الزمان فرستاد و بر آنجا توقف کرده، زیاده از حد</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">باعث جرأت عوام و اشرار گشته و پای جسارت را بیشتر گذاشته‌اند تا از این خیالات خدا داند چه حادثات بروز و ظهور کند.»</span><br>.<br>برگرفته از کتاب : امیر کبیر و ایران ، دکتر فریدون آدمیت ، نشر خوارزمی ،۱۳۷۸<br><br>