حکمت و حكایت حكایت ها ، سروده ها و سخنان کوتاه حکمت آمیز و قصه های شهر هرت آپدیت روزانه ××××××××× با جور و جمود و جهل باید جنگید تاپاک شودجهان از این هرسه پلید یا ریشه هر سه را بباید خشکاند یا سرخ به خون خویش باید غلتید (ش.مطهر) «یكی از كهن ترین و سنتی ترین روش های انسان برای انتقال معرفت به نسل های بعد، قصه ها و حكایات بوده است. قصه، ناب ترین و خالص ترین بخش ادبیات است؛ چرا كه ما را به دورانی پیش از پیدایش تفاسیر و تعابیر امروز مان می برد. قصه ها شادند، سرگرم كننده اند، نمایشی اند، اما فراتر از همه ، معرفت را به شكلی دلپذیر منتقل می كنند.» (پائولو كوئیلو) http://30arg.mihanblog.com 2019-08-23T08:23:03+01:00 text/html 2019-08-23T03:34:01+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر خونابه غزل http://30arg.mihanblog.com/post/4775 <p><span style="font-size:16px;"></span><strong><span style="font-size:22px;">خونابه غزل</span></strong><span style="font-size:16px;"><br></span></p><p><span style="font-size:16px;">بگذارتا بگریم چون ابر در بهاران<br>کامد چه زهر تلخی در کام خلق ایران</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">دیگربلا نمانده تا ما دمی نبینیم<br>آسایش دو گیتی، رفته زیاد انسان</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">فریادآه و افغان از مرد و زن برآمد<br>از این فشار سنگین، ملت شده گریزان</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">هرسوی و هرکرانه، بینی یکی نشانه<br>از غارت و چپاول،از خفّت فراوان</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">ازقصه فلسطین،ما جمله زهر خوردیم<br>از این همه خسارت،چیزی نشد نمایان</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">آزادی فلسطین، آخر نشد میسّر<br>ما خود اسیر گشته،با ذلتی دوچندان</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">یک ملت گرسنه،در جای جای میهن<br>جانش به لب رسیده،چون دسته اسیران</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">تلخ است زندگانی ،با این همه گرانی<br>ازفقر و این نداری،بیکاری جوانان<br></span></p><p><span style="font-size:16px;">گویی که عقل سالم، در کله ای نمانده<br>تابشنود نصیحت،از روی عدل و احسان</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">این رسم روزگار است،یا رسم حق مداری؟<br>کز جان و مال مردم،خود بگذری چه آسان؟</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">ای وای بر امیری،کز یاد برده باشد<br>میثاق حق شناسی ،با مردمی مسلمان</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">جانا روا نباشد،این رسم پاسداری<br>از آرمان ملت،بانام دین و قرآن </span><br></p><p>(؟)<br>اول شهریور ۹۸</p> text/html 2019-08-22T02:32:20+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر آرامش سنگ یا برگ؟ http://30arg.mihanblog.com/post/4774 <p><span style="font-size:16px;"></span><strong><span style="font-size:22px;">آرامش سنگ یا برگ؟</span></strong><span style="font-size:16px;"><br></span></p><p><span style="font-size:16px;">مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و&nbsp; غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">&nbsp;استادی از آنجا می‌گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت :<br>عجیب آشفته‌ام و همه چیز زندگی‌ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی‌دانم این آرامش را کجا پیدا کنم.</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت :&nbsp;</span><br></p><p><span style="font-size:16px;"> به این برگ نگاه کن. وقتی داخل آب می‌افتد خود را به جریان آن می‌سپارد و با آن می‌رود.</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت.</span></p><p><span style="font-size:16px;">&nbsp;سنگ به خاطر سنگینی‌اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.<br>&nbsp;استاد گفت :<br>این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی‌اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد.</span><span style="font-size:16px;"> حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می‌خواهی یا آرامش برگ را؟</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت:&nbsp; </span><br></p><p><span style="font-size:16px;">«اما برگ که آرام نیست.</span><span style="font-size:16px;"> او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پایین می‌رود و الان معلوم نیست کجاست؟</span><span style="font-size:16px;"> لااقل سنگ می‌داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی‌خورد.</span><span style="font-size:16px;">&nbsp; من آرامش سنگ را ترجیح می دهم.</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">استاد لبخندی زد و گفت :<br>پس چرا از جریان‌های مخالف و ناملایمات جاری زندگی‌ات می‌نالی؟</span><span style="font-size:16px;"> اگر آرامش سنگ را برگزیده‌ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام<br>&nbsp;و قرار خود را از دست مده.</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">استاد این را گفت و بلند شد تا برود.</span></p><p><span style="font-size:16px;">مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست&nbsp; و مسافتی با استاد همراه شد.</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">&nbsp;چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی، مرد جوان از استاد پرسید :<br>شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می‌کردید یا آرامش برگ را؟</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">استاد لبخندی زد و گفت :<br>&nbsp;من در تمام زندگی‌ام، با اطمینان به خالق رودخانه هستی، خودم را به جریان زندگی سپرده‌ام و چون می‌دانم در آغوش رودخانه‌ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل‌آشوب نمی‌شوم.</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">من آرامش برگ را می‌پسندم!</span><br></p><p>شیخ بهایی</p> text/html 2019-08-21T06:32:01+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر راه حلی برای گناه نکردن http://30arg.mihanblog.com/post/4773 <p><br>✨﷽✨<br></p><p>✅<strong><span style="font-size:22px">راه حلی برای گناه نکردن</span></strong><br></p><p>✍️<span style="font-size:16px">جوانی نزد عالمی آمد و از او پرسید:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size:16px">من جوان هستم اما نمی توانم خود را از نگاه كردن به دختران منع كنم، چاره ام چیست؟&nbsp; </span></p><p><span style="font-size:16px">عالم طشتی پر از شیر به او داد و به او توصیه كرد كه طشت را به سلامت به جای معینی ببرد و هیچ چیز از آن نریزد...</span><br></p><p><span style="font-size:16px">به یكی از طلبه‌هایش هم گفت او را همراهی كند و اگر شیر را ریخت جلوی همه‌ی مردم او را كتك بزند. جوان نیز شیر را به سلامت به مقصد رساند. و هیچ چیز از آن نریخت. وقتی عالم از او پرسید: چند دختر را در سر راهت دیدی؟&nbsp; </span></p><p><span style="font-size:16px">جوان جواب داد: هیچ، فقط به فكر آن بودم كه شیر را نریزم كه مبادا در جلوی مردم كتك بخورم و در نزد مردم خوار وخفیف شوم.</span></p><p><span style="font-size:16px"> text/html 2019-08-21T03:09:00+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر وصیّت سگ!! http://30arg.mihanblog.com/post/4772 <p><strong><span style="font-size:22px">وصیّت سگ!! <br></span></strong></p><p><strong><span style="font-size:22px"></span></strong><br><span style="font-size:16px">ﺳﮓ ﮔﻠﻪ‌ﺍﻯ ﺑِﻤُﺮﺩ ، ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﺧﻴﻠﻰ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﻣﻘﺎﺑﺮ ﻣﺴﻠﻤﻴﻦ ﺩﻓﻦ ﻛﺮﺩ !<br>&nbsp;ﺧﺒﺮ ﺑﻪ ﻗﺎﺿﻰ ﺷﻬﺮ ﺭﺳﻴﺪ و ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﻨﺪ، ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻭ ﺳﮓ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ به خاﻙ ﺳﭙﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﻭﻗﺘﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮ ﻛﺮﺩﻧﺪ، ﻭ ﻧﺰﺩ ﻗﺎﺿﻰ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ، ﮔﻔﺖ :<br>&nbsp;ﺍﻯ ﻗﺎﺿﻰ، ﺍﻳﻦ ﺳﮓ ﻭﺻﻴﺘﻰ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﻣﻰﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻋﺮﺽ ﻛﻨﻢ ﺗﺎ ﺑﺮ ﺫﻣﻪ ﻣﻦ ﭼﻴﺰﻯ ﺑﺎﻗﻰ ﻧﻤﺎﻧﺪ.<br>ﻗﺎﺿﻰ ﭘﺮﺳﻴﺪ&nbsp; : ﻭﺻﻴﺖ ﭼﻴﺴﺖ ؟<br>&nbsp;ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﺳﮓ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﻮﺕ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﻳﻦ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﻭﺻﻴﺖ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺁن‌ها ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻛﺴﻰ ﺑﺪﻫﻢ؟ و ﺳﮓ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﻤﺎ ﻛﻪ ﻗﺎﺿﻰ ﺷﻬﺮ ﻫﺴﺘﻴﺪ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩ ! ﺍﻳﻨﻚ ﮔﻠﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺣﺎﺿﺮ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ، ﻭ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﺷﻤﺎ ﺍﺳﺖ ...<br>ﻗﺎﺿﻰ ﺑﺎ ﺗﺎﺛﺮ ﻭ ﺗﺎﺳﻒ ﮔﻔﺖ :<br>&nbsp;ﻋﻠﺖ ﻓﻮﺕ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺳﮓ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ ؟ ﺁﻳﺎ ﺑﻪ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻭﺻﻴﺖ ﻧﻜﺮﺩ ؟ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﻧﻌﻤﺎﺕ ﺍﺧﺮﻭﻯ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻣﻨﺖ ﻧﻬﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ سلامت ﺑﺮﻭ ! ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻭﺻﺎﻳﺎﻯ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺁﮔﺎﻩ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﺗﺎ بدان ﻋﻤﻞ ﻛﻨﻴﻢ !</span><br> text/html 2019-08-20T14:33:07+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر چرا بهروزه خانم، اسیر دست ترک ها شد! http://30arg.mihanblog.com/post/4771 <p><br><strong><span style="font-size:22px">✅ چرا بهروزه خانم، اسیر دست ترک ها شد!&nbsp; &nbsp;</span></strong><br><span style="font-size:16px">✍️ دکتر مجتبی لشکربلوکی</span><br></p><p><span style="font-size:16px">همین پانصد سال پیش قزلباش صفوی در دشت چالدران با قشون سلطان سلیم عثمانی روبه رو شدند که هم شنیدنی است و هم تلخ. در آن جنگ، قشونِ عثمانی بیش از دو برابر قشون ایرانی و مجهز به ارابه و توپخانه آتشین بود اما قشونِ ایرانی نیزه، شمشیر، تیر، تبر، طپانچه، گرز و خنجر داشتند.&nbsp; </span></p><p><span style="font-size:16px">سربازان ایرانی به جای تکیه بر فن نظامی و تکنیک جنگ، به شکست ناپذیری سایه خدا ایمان داشتند. سایه خدا که بود؟ مرشد کامل ظل الله اسماعیل صفوی! چون در هیچ جنگی تاکنون شکست نخورده بود! دو لشکر به هم رسیدند و صف آرایی کردند. عجیب این که وقتی قشون سلطان سلیم شروع به آرایش جنگی می کنند و ارابه‌هاى جنگى و توپ ها، قشون ایرانی را به صورت نیم دایره احاطه می کنند دو تن از سردارانِ ایرانی که آشنا به وضعیت جنگی دشمن بودند پیشنهاد می کنند که قبل از این که دشمن به آرایش جنگی بپردازد بر آنان بتازیم اما در مقابل، دورمش خان پیشنهاد می کند که چون شاه اسماعیل رسالت غیبی دارد و شکست ناپذیر است! پس ما مكث كنیم تا وقتى كه آنچه مقدور ایشان است از قوّت به فعل آورند و شاه اسماعیل پیشنهاد دورمش خان را قبول می کند. در نتیجه، سلطان سلیم به راحتی به آرایش جنگی پرداخت.</span></p><p><span style="font-size:16px">چند ساعت بعد؛ دشت چالدران پر شد از اجساد قزلباش. آنان با تمام توان پیکار کردند. خود شاه اسماعیل جانفشانی ها کرد و سرانجام از دوش و از پا زخمى شد و بى‌حال در گل و لاى افتاد. چیزی نمانده بود که دستگیر شود که یکی از قزلباشان خود را به اسم شاه اسماعیل معرفى كرد تا شاه نجات یابد. به جز عده قلیلی تمام سربازان و فرماندهان ایران کشته شدند و تبریز، ارومیه، کردستان و همدان به دست عثمانی افتاد. شاه زخمی نجات یافت اما زخم کاری وقتی بر قلب شاه مغرور 27 ساله نشست که شنید زنش بهروزه خانم توسط دشمن اسیر شده . سلطان سلیم برای این که به قول خودش«قلب اردبیل‌ اوغلى را بسوزاند» او را به یکی از سردارانش پیشکش نمود. افسانه شکست ناپذیری سایه خدا نقش بر آب شد. طرفداران جان برکف سرخورده شدند. شاه صفوی متزلزل شد و هرج و مرج شدت یافت. شاه دیگر از این شکست کمر راست نکرد. مخصوصا وقتی بعدا شنید بهروزه خانم باردار شده و پسر زاییده! </span></p><p><span style="font-size:16px">(رفرنس:علی مرادی مراغه ای)</span></p><p><span style="font-size:16px">جنگ های بزرگ، درس های بزرگی با خود دارند و صد البته شکست های بزرگ درس های بیشتری برای آموختن. بزرگ ترین علت شکست جنگ چالدران نه این است که ایران به تکنولوژی روز مجهز نبود. نه این است که فنون رزمی و استراتژی نظامی نوین را نمی دانست. نه این است که دشمن با ترفندی نو یا حیله ای جدید از اصل غافلگیری استراتژیک استفاده کرده باشد، بلکه مهم ترین دلیل شکست، ذهنیت قدیمی، مفروضات غلط و دانش توهمی است. می توان به صورت خلاصه به ذهنیت پیشینی، پیش فرض‌ها و پیش‌دانسته‌هایی که چارچوب فکری ما را تشکیل می دهند گفت؛ پارادایم.<br>عناصر تشکیل دهنده پارادیم در زمان جنگ چالدران چه بود؟&nbsp;</span></p><p><span style="font-size:16px">یک؛ سایه خدا هیچ گاه شکست نمی خورد.&nbsp; </span></p><p><span style="font-size:16px">دو؛ غیرت می تواند کاملا جایگزین تکنولوژی شود و سرنوشت جنگ را زورِ بازو و جانفشانی رقم می زد.&nbsp; </span></p><p><span style="font-size:16px">سه؛ این که شاه اسماعیل چون تا کنون در هیچ جنگی شکست نخورده در این یکی هم نمی خورد.&nbsp;</span></p><p><span style="font-size:16px">و بالاخره چهار؛ این که فکر کنیم نیزه و شمشیر، تیر و تبر، گرز و خنجر می‌تواند هم آورد توپ و اسلحه گرم باشد، ممکن است الان حتی تصور این که یک نفر با گرزی که در بالای سرش می چرخاند به توپ نزدیک می شود خنده آور باشد اما آن زمان پارادیم مسلط کار خودش را کرد.&nbsp; </span></p><p><span style="font-size:16px">بهروزه خانم به خاطر پارادایم های کهنه (بخوانید خشک مغزی ) اسیر دست ترک های عثمانی شد. اشتباه نکنید بهروزه خانم فقط یک زن نیست، نماد مام میهن است!</span></p><p><span style="font-size:16px">ما در مدیریت زندگی شخصی، اداره سازمان خود و کشورداری تعداد زیادی پارادایم داریم، به همین خاطر ممکن است همان اشتباهی را می کنیم که شکست خوردگان تاریخ کردند. اما این پایان راه نیست. هر شکست می تواند سرآغازی باشد برای کنار گذاشتن پارادایم های قدیمی. وگرنه قامت زندگی مان، سازمانمان و کشورمان در غصه بهروزه خانوم های بعدی خواهد شکست.<br>جهان با تصورات ما کاری ندارد. سرنوشت را واقعیت ها رقم می زند و نه تصورات (بخوانید توهمات) ما. جهان-آگاهی چاره محک زدن و روزآمد کردن پارادایم هاست؛ یعنی این که بیشتر در مورد تکنولوژی های نرم، اقتصاد سیاسی جهانی، کانون های قدرت موجود در حال شکل گیری و روندهای آینده ساز چون پیری جمعیت جهان، تغییرات آب و هوایی، موبایلی فیکیشن و ... بدانیم. و پارادایم هایمان (پیش فرض ها )را با واقعیات و داده های بیرونی محک بزنیم و روزآمد کنیم. و گرنه 500 سال بعد یکی از ما در تاریخ نه به عنوان «الگویی الهام بخش» که به عنوان «عبرتی تاریخی» نام خواهد برد. غیرت و هوشمندی کنار پارادایم های روزآمد جواب می دهد.</span></p><p>به مجمع فعالان اقتصادی بپیوندید<br>https://t.me/joinchat/AAAAAD-0rkJfxbjPxic4xg</p> text/html 2019-08-18T13:13:31+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر چه کسانی خود را مسخره می کنند؟ http://30arg.mihanblog.com/post/4770 <p><strong><span style="font-size:22px">چه کسانی خود را مسخره می کنند؟</span></strong><br><br></p><p><span style="font-size:16px">&nbsp;امام رضا علیه السّلام فرمودند: در هفت چیز&nbsp; انسان خودش را مسخره می کند⇩</span></p><p><span style="font-size:16px">۱- کسی که با زبانش استغفرالله بگوید ولی در دل از گناهی که کرده پشیمان نباشد خودش را مسخره کرده.</span></p><p><span style="font-size:16px">۲- کسی که از خدا توفیق کار خیر طلب کند ولی تلاش و کوششی نداشته باشد خود را مسخره کرده.</span></p><p><span style="font-size:16px">۳- کسی که از خدا بهشت بخواهد و در انجام عبادات صبر نکند و در ترک معاصی صبر نداشته باشد خود را مسخره کرده.</span></p><p><span style="font-size:16px">۴- کسی که از آتش جهنم به خدا پناه برد ولی از لذت گناه دست بر ندارد خودش را مسخره کرده.</span></p><p><span style="font-size:16px">&nbsp;۵- آن کس که یاد مرگ کند و از آن ترس داشته باشد ولی خود را برای مرگ آماده نکند ( یعنی اعمال خیر انجام ندهد و از گناهانش استغفار نکند) خودش را مسخره کرده.</span></p><p><span style="font-size:16px">۶- کسی که خدا را یاد کند و مشتاق دیدار او باشد ولی در گناهان اصرار ورزد خود را مسخره کرده.</span></p><p><span style="font-size:16px">۷- کسی که بدون توبه از خدا طلب عفو و بخشش کند، خودش را مسخره کرده است.</span></p><p>" از بیانات آیت الله مجتهدی تهرانی(ره)"</p> text/html 2019-08-17T02:39:02+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر ذهن آرام http://30arg.mihanblog.com/post/4769 <p><strong><span style="font-size:22px;">&nbsp;ذهن آرام</span></strong><br></p><p><span style="font-size:16px;">کشاورزى ساعت گرانبهایش را در انبار علوفه گم کرد. هرچه جستجو کرد، آن را نیافت.</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">از چند کودک کمک خواست و گفت هرکس آن را پیدا کند جایزه می‌گیرد.&nbsp;</span><br></p><p><span style="font-size:16px;"> کودکان گشتند اما ساعت پیدا نشد. تا این که پسرکى به تنهایى درون انبار رفت و بعد از مدتى به همراه ساعت از انبار خارج شد.</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">کشاورز متحیر از او پرسید: چگونه موفق شدى؟&nbsp; </span><br></p><p><span style="font-size:16px;">کودک گفت: من کار زیادى نکردم، فقط آرام روى زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صداى تیک تاک ساعت را شنیدم. به سمتش حرکت کردم و آن را یافتم.</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">حل مشکلات، نیازمند یک ذهن آرام است...<br>در آرامش مطلق می توان آرام زیست</span></p> text/html 2019-08-16T06:22:09+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر ﻗﺎﻧﻮﻥ ﻃﺒﯿﻌﺖ http://30arg.mihanblog.com/post/4768 <p><strong><span style="font-size:22px">ﻗﺎﻧﻮﻥ ﻃﺒﯿﻌﺖ </span></strong><br></p><p><br><span style="font-size:16px">چقدر این متن کوچک , زیبا و بزرگ است :</span></p><p><span style="font-size:16px">هیچ دقٺ کرده اید؟<br>ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ نمی کند.<br>ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﺁﺏ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺼﺮﻑ نمی کنند.<br>ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﻣﯿﻮﻩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ.<br>ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﮔﺮﻣﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ نمی کند.<br>ﮔﻞ ، ﻋﻄﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﮔﺴﺘﺮﺵ نمی دهد.</span></p><p><span style="font-size:16px">ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ، ﻗﺎﻧﻮﻥ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺍﺳﺖ.پس گذشت و فداکاری قانون طبیعت است. بی قانونی کنی از انرژی مثبت اطرافت محروم خواهی شد...</span></p> text/html 2019-08-15T04:46:53+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر چگونگی اخراج مغولان از ایران http://30arg.mihanblog.com/post/4767 <p><strong><span style="font-size:22px;">چگونگی اخراج مغولان از ایران </span></strong><br></p><p><strong><span style="font-size:22px;"></span></strong><br><span style="font-size:16px;">⚔️چگونه ایرانیان، مغولان را از ایران بیرون کردند و ایران را آزاد ساختند؟<br>زوال مغولان از یک روستا شروع شد!</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">۱۲۰ سال مغول ها هر چه خواستند در ایران کردند. جنایتی نبود که از آن چشم پوشیده باشند.<br>از کشتن صدهزار نفر در یک روز گرفته تا تجاوز و غارت ‏برخی از قبایل ، مغول‌ها پس از فتح ایران بیشتر در خراسان سکنی داشتند. ولی چون بیابانگرد بودند اغلب در شهرها زندگی نمی‌کردند.<br>مغول‌ها همه حقی داشتند ،‏مغولان مجاز بودند هر که را خواستند بکشند، به هر که خواستند تجاوز کنند و هر چه را خواستند غارت کنند. ایرانیان برایشان حتی برده نبودند، احشام بودند.<br>‏در تاریخ دورهٔ مغول همه‌چیز باورنکردنی است. چنان یأسی میان مردم ایران وجود آورده بودند که حتی در برابر کشتن خودشان هم مقاومت نمی‌کردند.</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">اما ماجرا از اینجا شروع شد :<br>‏ابن اثیر می‌نویسد: یک مغول در صحرایی به هفده نفر رسید و خواست همه را با طناب ببندد و بکشد. هیچ کس جرات نکرد مقاومت کند جز یک نفر و همان یک نفر آن مغول را بکشت!<br>‏داستان دیگر از روستای باشتین و دو برادر که همسایه بودند شروع می‌شود. چند مغول بیابانگرد به خانهٔ این‌دو می‌روند و زنان و دخترانشان را طلب می‌کنند!<br>‏بر خلاف ۱۲۰سال قبلش،دو برادر مقاومت می‌کنند و مغولان را می‌کشند.مردم باشتین اول می‌ترسند ولی مرد شجاعی به نام عبدالرزاق دعوت بایستادگی می کند.</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">‏خبر به قریه‌های اطراف می‌رسد. حاکم سبزوار مامورانی را می‌فرستد تا دو برادر را دستگیر کنند.<br>عبدالرزاق با کمک مردم روستا ماموران را می‌کشد. ‏در نهایت حاکم سبزوار سپاهی چندصدنفره را به باشتین می‌فرستد، ولی حالا خیلی‌ها جرأت مقاومت می‌کنند. عبدالرزاق فرمانده قیام می‌شود.<br>‏در چند روستا، مردم مغولان را می‌کشند و خبرهای مغول‌کشی کم‌کم زیاد می‌شود. عبدالرزاق نام سربداران بر سپاهیان از جان گذشته‌اش می‌گذارد.<br>‏فوج‌فوج مردمان به‌ستوه آمده از ستم مغول‌ها به باشتین می‌روند تا به عبدالرزاق بپیوندند و در برابر سپاه ارغونشاه (حاکم سبزوار) بایستند.<br>‏عبدالرزاق بر ارغونشاه پیروز می‌شود و سبزوار فتح می‌گردد. پس از ۱۲۰ سال ایرانیان بر مغول‌ها فائق می‌شوند.<br>آن روز حتماً پرشکوه بوده است!<br>‏طغای‌تیمور ایلخان مغول،یک ایلچی مغول را می‌فرستد تا سربداران از او اطاعت کنند. سربداران او را می‌کشند و از طغای‌تیمور می‌خواهند که اطاعت کند!</span></p><p><span style="font-size:16px;">‌‎سربداران به جنگ می‌روند و طغای‌تیمور را شکست می‌دهند و این نقطهٔ پایان<br>ایلخانان مغول است..</span></p><p> text/html 2019-08-15T03:13:24+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر به سوی زندگی اشرافی! http://30arg.mihanblog.com/post/4766 <p><strong><span style="font-size:22px">&nbsp;به سوی زندگی اشرافی!</span></strong><br></p><p><span style="font-size:16px">در چین باستان، شاهزاده جوانی تصمیم گرفت با تکه ای عاج گران قیمت چوب غذاخوری بسازد.</span></p><p><span style="font-size:16px">پادشاه که مردی عاقل و فرزانه بود، به پسرش گفت </span></p><p><span style="font-size:16px">: «بهتر است این کار را نکنی، چون این چوب های تجملی موجب زیان توست!»</span></p><p><span style="font-size:16px">شاهزاده جوان دستپاچه شد. نمی دانست حرف پدرش جدی است یا دارد او را مسخره می کند. اما پدر در ادامه سخنانش گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size:16px">«وقتی چوب غذاخوری از عاج گران قیمت داشته باشی، گمان می کنی که آن ها به ظرف های گلی میز غذایمان نمی آیند. پس به فنجان ها و کاسه هایی از سنگ یشم نیازمند می شوی. در آن صورت، خوب نیست غذاهایی ساده را در کاسه هایی یشمی با چوب غذاخوری ساخته شده از عاج بخوری. آن وقت به سراغ غذاهای گران قیمت و اشرافی می روی!</span></p><p><span style="font-size:16px">کسی که به غذاهای اشرافی و گران قیمت عادت می‌کند، حاضر نمی شود لباس هایی ساده بپوشد و در خانه ای بی زر و زیور زندگی کند. پس لباس هایی ابریشمی می پوشی و می خواهی قصری باشکوه داشته باشی.</span></p><p><span style="font-size:16px"> text/html 2019-08-14T01:13:05+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر قصه بچه سیّد!!/طنز http://30arg.mihanblog.com/post/4764 <p><span style="font-size:16px;"></span> </p><p><span style="font-size:16px;"></span><br></p><p><span style="font-size:16px;"></span><strong><span style="font-size:22px;">قصه بچه سیّد!!</span></strong><span style="font-size:16px;">/</span><strong><span style="font-size:20px;">طنز</span></strong><span style="font-size:16px;"><br><br>در اواخر دوره رضاخان و باز شدن فضای سیاسی در یکی از روستاهای اراک اهالی از کدخدا خواستند برای تبلیغ و هدایت امور دینی مردم&nbsp; راه چاره ای پیدا کند.<br>هیچ آخوندی حاضر نمی شد به روستای کوهستانی و محروم آنان رفته اقامت کرده و آنجا تبلیغ کند.<br></span></p><p><span style="font-size:16px;">کدخدا چاره ای اندیشید و یک بچه سید از اهالی روستا را حمایت و به حوزه علمیه قم فرستاد تا ملا شود.<br>در نخستین ماه مخرم از دوران طلبگی،بچه سید که هنوز خیلی درس نخوانده و تجربه منبر هم نداشت، به اصرار کدخدا به روستا بازگشت.<br>شب اول محرم او را به منبر فرستادند.<br>چشمش که به چهره های مشتاق اهالی روستا و دوستان و فامیل افتاد،دست و پایش را گم کرد&nbsp; و یادش رفت که چه می خواست بگوید.<br>اهالی برای راه انداختنش مدام دستور صلوات می دادند و اهالی هم پی در پی صلوات می فرستادند.</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">کم کم صلوات ها تبدیل به خنده شد و شب اول ماه محرم چیزی شد شبیه به مجلس شادمانی!</span></p><p><span style="font-size:16px;">کدخدا که اوضاع و تدبیرش را برباد رفته دید،از جا بلند شد و فریاد زد:<br>پسر سید فلانی !</span></p><p><span style="font-size:16px;">من تو را به حوزه فرستادم که ملا بشی، نشدی!</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">انگار یک کلمه هم یاد نگرفتی!<br>بچه جان! حرف زدن یادت رفته، پایین آمدن از منبر&nbsp; هم یاد رفته!؟<br>بیا پایین تا بیشتر از این گندش رو در نیاوردی!</span><br></p><p><span style="font-size:16px;">و در میان خنده های ممتد اهالی ......<br>این حکایت شباهت بسیاری با اوضاع امروز جامعه ما دارد!<br>بلد نیستید کشور را اداره کنید؟☹☹<br>بابا جان ! رها کنید،دست از ادعایتان بردارید و کار را به اهلش بسپارید text/html 2019-08-13T02:16:50+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر حافظ امروزی/ طنز http://30arg.mihanblog.com/post/4762 <p><span style="font-size:16px">&nbsp;</span><strong><span style="font-size:22px">حافظ امروزی/ طنز</span></strong><br></p><p><span style="font-size:16px">اگر حافظ شیرازی امروز را می دید، این گونه می سرود:</span></p><p><span style="font-size:16px">الا یا ایّهاالسّاقی ریال افتاده در گِل ها<br>که کار ما از این دولت چنین گردیده مشکل ها</span></p><p><span style="font-size:16px">به بوی اختلاس و خرقه خالی ز استخلاص<br>چه آشوبی فتاده در همه دل ها و محفل ها<br>مرا در منزل خود هم دگر جایی نمی ماند<br>که صاحبخانه می گوید برو بیرون ز منزل ها<br>شب تاریک و در مخروبه ها جا نیست<br>خیابان گردی آخر گشته رسم و راه عاقل ها<br>همه دزدان غارتگر به سوی غرب در راهند<br>ولی ما دربه در مانده و داغی مانده بر دل ها<br>حضور حضرت قاضی زبان صدق را بربند<br>وگرنه حکم خواهد کرد کین دیوانه، اهمل ها<br>به حبس و بند ما را می برند آخر<br>که از عدل و شرف گفتیم و شد زهر هلاهل ها<br>چه تابستان گرمی شد جهنم یادمان آمد<br>&nbsp;به یاد آمد ازآن ژن ها، به آب سرد ساحل ها</span></p> text/html 2019-08-12T04:15:00+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر بهره بردن از عقل و خرد http://30arg.mihanblog.com/post/4760 <p><strong><span style="font-size:22px">بهره بردن از عقل و خرد </span></strong><br></p><p><br><span style="font-size:16px">گالیله در جریان محاکمه اش جمله جالبی گفت:</span></p><p><span style="font-size:16px">گفت: فرض کنید که شما ساعتی را به دوست خود هدیه کنید و دوست شما خوشحال شود.</span></p><p><span style="font-size:16px">اما به او بگویید: از این ساعت استفاده نکن، بلکه هر وقت خواستی زمان را بدانی، بیا و از خود من بپرس.</span></p><p><span style="font-size:16px">با این حرف هدیه شما تمام اثرش را از دست می دهد و تبدیل به وزر و وبالی بر دوش دوست شما می شود.</span></p><p><span style="font-size:16px">&nbsp;گالیله به روحانیان کلیسا گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size:16px">شما روحانیان چنین وضعی برای ما درست کرده اید.</span></p><p><span style="font-size:16px">از سویی می گویید: بزرگ ترین نعمتی که خدا به شما هدیه کرده است، عقل است.</span></p><p><span style="font-size:16px">از سویی می گویید: تمام حقایق را باید با رجوع به تورات و انجیل فهمید. از تورات و انجیل باید فهمید که زمین گرد است یا مسطح است. از تورات و انجیل باید فهمید که خورشید به دور زمین می چرخد یا زمین به دور خورشید.</span></p><p><span style="font-size:16px"> text/html 2019-08-11T02:41:43+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر سیر و سفر روح مولوی / شعر طنز http://30arg.mihanblog.com/post/4759 <p><strong><span style="font-size:22px">سیر و سفر روح مولوی / شعر طنز </span></strong><br></p><p><br><span style="font-size:16px">بشنو از من چون حكایت می‌كنم<br>خواب دیشب را روایت می‌كنم</span></p><p><span style="font-size:16px">دیشب اندر خواب دیدم مولوی<br>شاعر صد‌ها هزاران مثنوی</span></p><p><span style="font-size:16px">روح او از قونیه تیک آف كرد<br>یک نظر بر عالم اطراف کرد</span></p><p><span style="font-size:16px">چون گذشت از مرز بازرگان همی<br>زیر لب می‌خواند با خود مثنوی</span></p><p><span style="font-size:16px">هر كسی كو دور ماند از اصل خویش<br>باز جوید روزگار وصل خویش</span></p><p><span style="font-size:16px">او به‌سوی بلخ و مشرق می‌شتافت<br>با سماعش لایه‌های جو شكافت</span></p><p><span style="font-size:16px">گفتم ای مولای خوب و پاک ما<br>بلخ دیگر نیست جزو خاک ما</span></p><p><span style="font-size:16px">بلخ و خوارزم و بخارا از وطن<br>گشته منفکّ و به كلّی راحتن</span></p><p><span style="font-size:16px">گفت پس كو بامیان و نخجوان<br>یا سمرقند و هرات و ایروان</span></p><p><span style="font-size:16px">گفتم این ها چون زیادی بوده‌اند<br>پادشاه از كیسه‌شان بخشیده‌اند</span></p><p><span style="font-size:16px">گفت پس اندر كدامین سرزمین<br>می‌زیند ایرانیان راستین؟</span></p><p><span style="font-size:16px">گفتمش شیراز و رشت و اصفهان<br>زاهدان، تبریز و سمنان، سیستان</span></p><p><span style="font-size:16px">مشهد و ساری، اراک و بیرجند<br>عده‌ای هم که ز ایران رفته‌اند</span></p><p><span style="font-size:16px">گفت اكنون مركز ایران كجاست؟<br>در كدامین شهر غوغاها بپاست؟</span></p><p><span style="font-size:16px">گفتمش تهران بود، مولای ما<br>لیدرِ تورَت شوم با من بیا</span></p><p><span style="font-size:16px">بردمش با خود به تهرانِ بزرگ<br>آن كلانشهر عظیم و بس سُترگ</span></p><p><span style="font-size:16px">چون كه دود شهر را از دور دید<br>از تعجب یک وجب از جا پرید</span></p><p><span style="font-size:16px">گفت این دود پراکنده ز چیست؟<br>آتشی در نیسِتان یا خرمنی است؟</span></p><p><span style="font-size:16px">زود باش آتش گرفته شهرتان<br>كن خبر داروغه و آتش‌نشان</span></p><p><span style="font-size:16px">گفتمش مولا نزن تو بال‌بال<br>دودِ خودروهاست بابا بی‌خیال</span></p><p><span style="font-size:16px">ما همه مشتاق آثار توییم<br>عاشق و سرمست اشعار توییم</span></p><p><span style="font-size:16px">نام خود بینی به‌هرجا بنگری<br>سردر كافه، هتل یا زرگری</span></p><p><span style="font-size:16px">هم چهارراه و خیابان، مولوی<br>كوچه و بن‌بست و میدان، مولوی</span></p><p><span style="font-size:16px">گفت من آگه نبودم این قدر<br>عاشق شعرید و فرهنگ و هنر</span></p><p><span style="font-size:16px">دست من گیر و به آنجاها ببر<br>تا ببینم مردم كُوی و گذر</span></p><p><span style="font-size:16px">بردمش با خود خیابان خودش<br>مطمئن بودم كه می‌آید خوشش</span></p><p><span style="font-size:16px">از سرا و تیمچه، تا پامنار<br>از سر بازارچه، تا پاچنار</span></p><p><span style="font-size:16px">می‌كشاندم مولوی را با خودم<br>در میان ازدحام و دود و دم</span></p><p><span style="font-size:16px">خلق در طول خیابان‌ها روان<br>بین خودروها ولو پیر و جوان</span></p><p><span style="font-size:16px">بوق و سوت و گاز و ویراژ و موتور<br>گوییا گُم‌گشته با بارش شتر</span></p><p><span style="font-size:16px">كودكی اموال دزدی می‌فروخت<br>گوشی همراه و ارز و كارتِ سوخت</span></p><p><span style="font-size:16px">یك گروه مال‌خر در چارراه<br>هم بساط سرقت گوشی به راه</span></p><p><span style="font-size:16px">بین شرخرها و دلالان ارز<br>شد پشیمان آمده این سوی مرز</span></p><p><span style="font-size:16px">الغرض ملای رومی مولوی<br>در خیابان خودش شد منزوی</span></p><p><span style="font-size:16px">آن قدر گرداندمش بالا و پست<br>گفت اوه ای دوست بس حالم بد است</span></p><p><span style="font-size:16px">من شدم سردرد ازین غوغا و داد<br>آتش است این بانگ ها و نیست داد</span></p><p><span style="font-size:16px">بردمش جایی مصفّا و خنک<br>قیطریه، زعفرانیه، ونک</span></p><p><span style="font-size:16px">ماركت و پاساژ و كافی‌شاپ و مال<br>تا مگر یادش رود آن قیل و قال</span></p><p><span style="font-size:16px">چون كه او برچسب قیمت‌ها بدید<br>نعره‌ای زد جامه‌اش بر تن درید</span></p><p><span style="font-size:16px">رو به صحرا و بیابان‌ها نمود<br>گفتمش ‌ای شیخ این حالت چه بود؟</span></p><p><span style="font-size:16px">گفت بخشیدم عطایش بر لقا<br>این چه بلوایی است یارب، خالقا</span></p><p><span style="font-size:16px">هم شلوغی، دود و این آلودگی<br>هم گرانی، آخر این شد زندگی؟</span></p><p><span style="font-size:16px">ای دو صد رحمت به روم و ترکیه<br>این وطن انگار هرکی هرکیه</span></p><p><span style="font-size:16px">باز گردم بر مزارم که ممات<br>بهتر از این‌گونه در قید حیات </span></p><p>(؟)</p> <p></p> text/html 2019-08-10T03:27:37+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر چگونه می شود آمریکا را نابود کرد؟/طنز http://30arg.mihanblog.com/post/4758 <p><span style="font-size:16px">⭕️<strong>موضوع انشای یک دانش آموز:</strong> </span><br></p><p><br><strong><span style="font-size:22px">چگونه می شود آمریکا را نابود کرد؟/طنز</span></strong><br></p><p><span style="font-size:16px">&nbsp;به نام خدا</span></p><p><span style="font-size:16px">اول، یك گروه جاسوس كه از دستورات ما پیروی كنند در كشور آمریكا مستقر می كنیم.<br>&nbsp;سپس آن ها را در راس امور قرار می دهیم و با كمك آن ها به پنج دستورالعمل زیر عمل می‌كنیم:</span></p><p><span style="font-size:16px">۱. دخترها و پسرها را از همان كودكستان از هم جدا می كنیم تا از همان زمان، همگی آن ها تبدیل به انسان های بیماری شوند و تا سطح كمی كمتر از دیوانگی به پیش روند.</span></p><p><span style="font-size:16px">مثلا پسرها فكر كنند دخترها چقدر جاذبه دارند، چقدر متفاوتند، چقدر فرشته‌اند، ولی غیر قابل دستیابی اند، نمی‌توانم با آن ها حرف یا قدم بزنم<br>و همین افكار را هم دخترها نسبت به پسرها پیدا خواهند كرد.</span></p><p><span style="font-size:16px">&nbsp;بعد كه همه را تا آخر عمر بیمار جنسی كردیم تا به چیزی جز جنس مخالف نیندیشند كلیه ثروت مادی و معنویتشان را غارت می كنیم. &nbsp;</span></p><p><span style="font-size:16px">۲. علوم‌ انسانی را بی‌حیثیت می‌كنیم.<br>&nbsp;كاری می كنیم تا آمریكایی ها،رشته‌های علوم‌انسانی را مسخره كنند و بی ارزش بشمارند.</span></p><p><span style="font-size:16px">دستور می دهیم به فارغ التحصیلان رشته‌های:فلسفه،مدیریت،جامعه‌شناسی ، اقتصاد، روانشناسی، حقوق، قضاوت و ... كار ندهند و بیشترشان سال ها دنبال كار بگردند.<br>در عوض رشته‌های فنی‌مهندسی، پزشكی و دندان‌پزشكی را خیلی پررونق و پولساز می كنیم.</span></p><p><span style="font-size:16px">می گوییم علوم‌انسانی مربوط به انسان های خنگ و لات است.<br>سپس، مغزها را می بریم رشته‌های مهندسی، پزشكی و دندان‌پزشكی.</span></p><p><span style="font-size:16px">به دلیل این كه بچه‌های علوم‌انسانی از استعدادهای متوسط به پایین انتخاب شده‌اند توانایی حل مشكلات مدیریتی و اجتماعی را نخواهند داشت،</span></p><p><span style="font-size:16px">&nbsp;بنابراین آمریكاییان مجبور می شوند بااستعدادتر‌ها كه درس این كار را نخوانده‌اند مثل مهندس‌ها و پزشك ها را بگذارند كار مدیریت بكنند.</span></p><p><span style="font-size:16px">تمام كارهای مدیریتی كشور به جای این كه دست مدیران بیفتد، به مهندسان و پزشكان و.... سپرده می شود.</span></p><p><span style="font-size:16px">فیلسوفی وجود نخواهد داشت كه تئوری های عقلانی را به جامعه عرضه كند.<br>جامعه‌شناس قوی برای حل مشكلات جامعه به وجود نخواهد آمد.</span></p><p><span style="font-size:16px">یك وكیل و حقوق‌دان باهوش و خبره نخواهند داشت و تا&nbsp; آخر، در نتیجه كشور درست اداره نشده و همه ارگان ها و سازمان هایش از هم می‌پاشد.</span></p><p><span style="font-size:16px">&nbsp;سپس ما ایرانیان وارد عمل می شویم و تمام آن استعدادهای آمریكا كه در رشته‌های مهندسی مثل: فیزیك، فضا، نانو، مكانیك، برق و ...تحصیل كرده‌اند را دعوت‌نامه می‌زنیم تا بیایند كشور ما،مفت و مجانی شروع به كار كنند.<br>&nbsp;<br>روزی ۱۵ ساعت از آن ها كار می كشیم و گاهی هم توی سرشان می زنیم كه اگر به كار زیادت اعتراض كنی، مجوز اقامتت را می‌گیریم و تو مجبور می شوی به همان دیوانه‌خانه‌ی آمریكا باز گردی.</span></p><p><span style="font-size:16px">&nbsp;آن وقت است كه وی مثل اسب،شروع به كار می كند و دم نمی زند تا روز مرگ.</span></p><p><span style="font-size:16px">۳. موسیقی را كلا از مدارس حذف می كنیم.<br>اول وقتی موسیقی خوب، از كشورشان حذف می‌شود،جای آن را افسردگی و دلمردگی خواهد گرفت.</span></p><p><span style="font-size:16px">&nbsp;دوم همگی نسبت به موسیقی،بی سواد می شوند و فرق&nbsp; مامای گاو و موسیقی بتهوون را نخواهند فهمید و همین موضوع به ما كمك می كند تا بهتر بتوانیم آن ها را نسبت به خواننده‌های خودمان علاقمند و عاشق كنیم.</span></p><p><span style="font-size:16px">&nbsp;تا مثلا وقتی نام&nbsp; یكی از خواننده‌های ما را می‌شنوند از حس حقارت،حتی نتوانند حرف بزنند.<br>آن وقت است كه عاشق كشور ما، موسیقی ما، فرهنگ ما، فیلم های ما و كلا عاشق ما می شوند و ما تا می توانیم از این قضیه سوءاستفاده کنیم.<br>&nbsp;<br>۴. اجازه نمی دهیم که تاریخ گذشته خود را بدانند به این روش آن ها کم کم بی هویت شده و نسبت به کشورشان هیچ عشق و علاقه ای نخواهند داشت و واژه ملیّت برایشان ناشناخته می گردد.</span></p><p><span style="font-size:16px">۵. برای سرگرمی جوون هاشون هم انواع مواد مخدر ارزان و فراوان در اختیارشون می ذاریم تا این جوری نسل جوونشون هیچ خواسته ای نداشته باشن و کم کم نابود بشن. &nbsp;</span></p><p><span style="font-size:16px">به این صورت است كه شما می توانید آمریكا را ظرف ۳۰ سال نابود كنید.<br>این بود انشای من برای نابود كردن آمریكا...</span></p><p><span style="font-size:16px">معلم زیر برگه ام نوشته:<br>انشاء خیلی خوبی بود.</span></p><p><span style="font-size:16px">&nbsp;البته اشاره نکردید بهشان یاد می دهیم بی مورد و بدون درک و فهم شعار دهند.</span></p><p><span style="font-size:16px">&nbsp;نمره شما ۱۹</span></p>