حکمت و حكایت حكایت ها ، سروده ها و سخنان کوتاه حکمت آمیز و قصه های شهر هرت آپدیت روزانه ××××××××× با جور و جمود و جهل باید جنگید تاپاک شودجهان از این هرسه پلید یا ریشه هر سه را بباید خشکاند یا سرخ به خون خویش باید غلتید (ش.مطهر) «یكی از كهن ترین و سنتی ترین روش های انسان برای انتقال معرفت به نسل های بعد، قصه ها و حكایات بوده است. قصه، ناب ترین و خالص ترین بخش ادبیات است؛ چرا كه ما را به دورانی پیش از پیدایش تفاسیر و تعابیر امروز مان می برد. قصه ها شادند، سرگرم كننده اند، نمایشی اند، اما فراتر از همه ، معرفت را به شكلی دلپذیر منتقل می كنند.» (پائولو كوئیلو) http://30arg.mihanblog.com 2017-12-11T12:56:17+01:00 text/html 2017-12-11T05:23:02+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر باد تند است و چراغم ابتری... http://30arg.mihanblog.com/post/3809 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">&nbsp;باد تند است و چراغم ابتری...</span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;"> text/html 2017-12-10T15:05:00+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر قیامت نامه! http://30arg.mihanblog.com/post/3808 <p><br><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">"قیامت نامه!" text/html 2017-12-10T03:48:40+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر داستان حاج آقا در توالت هواپیما http://30arg.mihanblog.com/post/3807 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">داستان حاج آقا در توالت هواپیما</span></strong><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حاج آقا برای سرکشی به مستقلاتش در پاریس و تورنتو و همچنین سرکشی به دو تا آقازاده اش که در در این دو شهر تحصیل می کنند، آمده بود.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چند روزی پاریس بود و الان هم تو هواپیما نشسته بود و راهی تورنتو بود.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این توالت لعنتی هم که همش اشغاله، اگه ایران ایر بود، حتما حاج آقا با عصبانیت داد می زد: «قیچی کنید، مردم تو صفند».&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> وضعش خراب بود و به خودش می پیچید.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;خانم مهمانداری که داشت از نزدیکش رد می شد، متوجه وضعیت اضطراری و اورژانسی حاج آقا شد. گفت:&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">«اشکالی ندارد اگر از توالت خانم ها استفاده کنید، به شرطی که قول بدید دست به دگمه هایی که تو توالت هست، نزنید.»</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حاج آقا که به توصیه پسرانش کلاس انگلیسی رفته بود، کمی انگلیسی هم می دانست ، منظور مهماندار را فهمید.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تو توالت نشسته بود که متوجه دگمه ها شد. دگمه ها با حروف لاتین علامت گذاری شده بودند: «وی. وی» ، «وی.ای»، «پی.پی» و یک دگمه قرمز که رویش نوشته بود: «ای.تی»</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حاج آقا که سبک شده بود، حس کنجکاویش تحریک شده پیش خودش گفت: «کی متوجه میشه من به دگمه ها دست زدم؟»</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">با احتیاط رو دگمه «وی وی» فشار داد. ناگهان آب ملایم ولرمی باسنش را نوازش داد. حاج آقا که داشت حال می کرد گفت: «چه احساس لذت بخشی. این همه هواپیما سوار شدم تو هیچ توالت مردانه ای چنین چیز خوبی ندیدم. حقشه به توالت مردانه بگیم مستراح».</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بعد رو دگمه «وی ای» فشار داد. جریان آب ولرم قطع شد و به جایش هوا یا باد ملایم و نیمه گرمی شروع به وزیدن کرد و باسنش را خشک کرد. چه لذتی، حاج آقا اگه دستش بود ساعت ها حاضر بود تو توالت بشینه.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بعدش حاج آقا دگمه «پی پی» را فشار داد. یه چیزی شبیه همانی که خانم ها با آن صورتشون را پودر مالی می کنند، شروع کرد به پودر مالی باسن حاج آقا و عطر خوب و خوشی هم توی فضای توالت پیچید.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حاج آقا که حسابی کیفور شده بود، پیش خودش گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> «چه احساس شیرینی. اما این توالت خانم ها هم عجب چیز محشریه ها. این که توالت نیست. اتاقی پر از احساس و عشق و محبته. برگشتم ایران حتما تو ویلای مرزن آباد میدم درست کنند.»</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">لبخند رضایت بخشی بر لبانش نشست و چشمانش را بست و بوی خوش پودر را با نفس عمیق بالا کشید. لحظه ای کوتاه یاد آن سال های خیلی خیلی دور افتاد. حدود بیست، سی سال پیش که تو هوای سرد زمستانی مجبور بود آفتابه را بر داره و بره آن طرف باغ از چاه آب برداره و بعد گوشه دیگر باغ بره توالت. توالت که نه، همان مستراح. حاج آقا چشم ها را باز کرد و این افکار و خاطرات ناجور را که می خواستند کیفش را کور کنند، از خودش دور کرد.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پودر مالی که قطع شد، حاج آقا به دگمه قرمز «ای تی» خیره شد و گفت: «هرچه بادا باد» و انگشتش را گذاشت رو دگمه و فشار داد .. !!!!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چشمانش سیاه شد و دیگه چیزی نفهمید. بعدا که تو بیمارستان تورنتو به هوش آمد و چشمانش را باز کرد، اولین چیزی که دید لبخند ملیح یک خانم پرستار بود. با انگلیسی دست و پا شکسته پرسید: چه اتفاقی افتاده؟ خانم پرستار گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> دگمه آخری را که فشار دادید، دگمه ای است که به طور اتوماتیك نوار بهداشتی خانم ها را بر می داره!!!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بعد یک کیسه نایلونی کوچکی که چیزی شبیه به یک تکه سوسیس تویش بود، را نشان داد و گفت:&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آقا، مردانگی تان را می گذارم زیر متکایتان برای یادگاری!!!!</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> text/html 2017-12-09T14:35:26+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر همان بهتر که بمیرد! http://30arg.mihanblog.com/post/3806 <p><span style="font-size: medium;">&nbsp;<span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">همان بهتر که بمیرد!</span></strong>&nbsp;</span></span></p><p><span style="font-size: medium;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><br data-mce-bogus="1"></span></span></p><p><span style="font-size: medium;">بعد از دستگیری میرزا رضا کرمانی و هنگام بازجویی از او پرسیدند:</span><br><span style="font-size: medium;">چرا حضرت ناصر الدین شاه را کشتی؟</span><br><span style="font-size: medium;">او پاسخ داد:</span><br><span style="font-size: medium;">سراسر مملکت را فساد&nbsp; و فقر گرفته و همه تقصیر از او بود، چرا که سر رشته ی همه چیز در مملکت به او ختم می شد و تمام قوا در شخص او متمرکز بود.</span><br><span style="font-size: medium;">گفتند:</span><br><span style="font-size: medium;">این ربطی به اعلی حضرت ندارد و اطرافیان او مقصرند، او از خیلی امور ناراست بی اطلاع بود.</span><br><span style="font-size: medium;">پاسخ میرزا شنیدنی و تاریخی است و همیشه در تاریخ ایران درست می نماید و به یادگار خواهد ماند.</span><br><span style="font-size: medium;">او پاسخ داد:</span><br><span style="font-size: medium;">اگر اطلاع داشت، که حقش بود و اگر بی اطلاع بود، وای به حال مملکتی که شاهش از این همه ناراستی و فقر و فساد بی اطلاع باشد .</span><br><span style="font-size: medium;">همان بهتر که بمیرد.</span></p> text/html 2017-12-09T03:41:28+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر خلق را اگر میل به خریت باشد... http://30arg.mihanblog.com/post/3804 <p><span style="font-size: medium;"><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">&nbsp;خلق را اگر میل به خریت باشد...</span></strong> <br></span></p><p><span style="font-size: medium;"><br data-mce-bogus="1"></span></p><p><span style="font-size: medium;">حکایتی خواندنی...</span><br><br><span style="font-size: medium;">شیخی به چُرت بود که زنش&nbsp; وارد شد به تعجیل, بگفتا: </span></p><p><span style="font-size: medium;">شیخا !چه نشستی که آش شله قلمکار دهند اندر هیئت ابوالفضلی!</span><br><br><span style="font-size: medium;">پس شیخ به عبا شد و دیگ, سمت دروازه, پیش گرفت.</span><br><br><span style="font-size: medium;">چون رسید کوی هیئت را, خیل خلق بدید در آشوب و هیاهو! در اندیشه شد که نوبتش نیاید و شکم در حسرت بماند!</span><br><span style="font-size: medium;">ره زِ میان صف گشوده, بالای دیگ برسید. دیگ آش, نیمه یافت. پس آشپز را بگفت: دست نگاهدار, که نذری را اشکالی است شرعی!</span><br><br><span style="font-size: medium;">آشپز بگفت: از چه روی ای شیخ؟</span><br><span style="font-size: medium;">خلق نیز به گوش شدند.</span><br><br><span style="font-size: medium;">شیخ بگفت:&nbsp; قصاب بدیدم به بازار که گوسپند, تازه ذبح بکرده, سر به کناری نهاده بود. چون زِ سر بگذشتم, حیوان به ناله و اشک شد که قصاب, آب نداده, هلاکم نمود..., هم از این روی, حرام باشد آن گوشت و این شله!</span><br><br><span style="font-size: medium;">مردم را ولوله افتاد و آشپز را پرسش که:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> حال که کار زِ کار بگذشته, چه باید کرد شیخا؟</span><br><br><span style="font-size: medium;">شیخ بخاراند ریش را و بگفتا:&nbsp; خُمس آش به امام دهید, حلال شود!</span><br><span style="font-size: medium;">پس خلق بگفتند آشپز را که: &nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> خُمس دهی, حلال شود, به زِ آن است که کُلِ آن حرام شود!</span><br><br><span style="font-size: medium;">پس آشپز, دیگ زِ شیخ بستاند و آش اَندر بِکرد!</span><br><span style="font-size: medium;">خلق, شادمان شده, شیخ را درود گفته, صلوات بفرستادند.</span><br><br><span style="font-size: medium;">خشتمال, که ترش روی, حکایت بدید و بشنید, شیخ را جلو گرفته, بگفتا:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;"> این چه داستان بود که کردی؟ چه کَس دیده که گوسپند سر بریده سخن گوید, ای فریبکار؟</span><br><span style="font-size: medium;">شیخ بگفتک مهم شُله است, که به دیگ شد!</span><br><span style="font-size: medium;">&nbsp;اَلباقی, نه گناه من است, که خلق را اگر میل به خریت باشد، همه کس را حلال باشد به سواری...!</span></p> text/html 2017-12-09T02:22:19+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر فاصله «ذهن» تا «دهن»! http://30arg.mihanblog.com/post/3803 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">فاصله «ذهن» تا «دهن»!</span> </strong></p><p><br><span style="font-size: medium;">این جمله بو علی سینا را باید با طلا نوشت ..</span><br><br><span style="font-size: medium;">که می فرمایند :</span><br><br><span style="font-size: medium;">هر چیزی کمش دارو است </span><br><span style="font-size: medium;">متوسطش غذا است </span><br><span style="font-size: medium;">و زیادش سم است.</span><br><br><span style="font-size: medium;">حتی محبت کردن !</span><br><br><span style="font-size: medium;">۱- هیچ وقت با کسی بیشتر از جنبه اش شوخی نکن. حرمت ها "شکسته" می شود.</span><br><span style="font-size: medium;">۲- هیچ وقت به کسی بیشتر از جنبه اش خوبی نکن. تبدیل به "وظیفه" می شود.</span><br><span style="font-size: medium;">۳ - هیچ وقت به کسی بیشتر از جنبه اش عشق نورز. "بی ارزش" می شوی... &nbsp;</span><br><br><span style="font-size: medium;">از ذهن تا دهن فقط یک نقطه فاصله است... پس تا ذهنت را باز نکردی ، دهانت را باز نکن.</span><br><br><span style="font-size: medium;">@drahmadamani</span></p> text/html 2017-12-08T14:04:52+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر سخنان خود را قبل از گفتن هضم کن! http://30arg.mihanblog.com/post/3802 <p><span style="font-size: medium;">&nbsp;<span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">سخنان خود را قبل از گفتن هضم کن!</span></strong>&nbsp;</span></span></p><p><span style="font-size: medium;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><br data-mce-bogus="1"></span></span></p><p><span style="font-size: medium;">حكایت كوتاه،جالب وخواندنی</span><br><br><span style="font-size: medium;"> text/html 2017-12-08T04:28:15+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر وقتی که باور از عقلانیت فاصله می گیرد! http://30arg.mihanblog.com/post/3801 <p><strong><span style="font-size: large;" data-mce-style="font-size: large;">وقتی که باور از عقلانیت فاصله می گیرد!</span></strong><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">☘️حکایت</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پیرزنی یک همسایه کافر داشت هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعنت می گفت که : </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این همسایه کافر من رو جونشو بگیر!&nbsp;&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">طوری که مرد کافر می شنید.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">زمان گذشت. پیرزن بیمار شد. دیگه نمی توانست غذا درست کند، ولی در کمال تعجب غذای پیرزن سر موقع در خونه اش ظاهر می شد.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پیرزن سر نماز می گفت: خدایا! ممنونم که بندتو فراموش نکردی و غذای منو در خونه ام ظاهر می کنی و لعنت بر اون کافر خدا نشناس.</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">روزی از روزها پیرزن خواست بره غذا رو برداره، دید اون کافرِه که غذا براش میذاره؛</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">از اون شب به بعد سر نماز می گفت:&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"> خدایا !ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی برای من غذا بیاره! من تازه حکمت تو رو فهمیدم چرا جونشو نگرفتی! </span></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>نکته</strong>: جهل گاهی آن قدر عمیق می شود که با هیچ تلنگری به آگاهی تغییر نمی کند.</span></p> text/html 2017-12-07T04:34:47+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر مگه می شه عاشق این شخصیت نشد؟!! http://30arg.mihanblog.com/post/3800 <p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">❤️<strong><span style="font-size: large;" data-mce-style="font-size: large;">مگه می شه عاشق این شخصیت نشد؟!! text/html 2017-12-07T03:57:51+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر فرهنگ یادگیری و مطالعه http://30arg.mihanblog.com/post/3799 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">فرهنگ یادگیری و مطالعه</span></strong><br>&nbsp;</p><p> text/html 2017-12-07T03:44:56+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر زندگی پر از امتحان است! http://30arg.mihanblog.com/post/3798 <p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">&nbsp;زندگی پر از امتحان است!</span></strong> <br></span></p><p>&nbsp;</p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">عجیب ترین معلم دنیا بود ، امتحاناتش عجیب تر...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">امتحاناتی که هر هفته می‌گرفت و هر کسی باید برگه ی خودش را&nbsp; تصحیح می‌کرد...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آن هم نه در کلاس،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در خانه...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">دور از چشم همه...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اولین باری که برگه‌ی امتحان خودم را تصحیح کردم، </span><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">سه غلط داشتم...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">نمی‌دانم ترس بود یا عذاب وجدان، &nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">هر چه بود نگذاشت اشتباهاتم را نادیده بگیرم و به خودم بیست بدهم...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">فردای آن روز در کلاس وقتی همه ی بچه‌ها برگه‌هایشان را تحویل دادند، فهمیدم همه بیست شده‌اند به جز من...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">به جز من که از خودم غلط گرفته بودم...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;من نمی خواستم اشتباهاتم را نادیده بگیرم و خودم را فریب بدهم...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">بعد از هر امتحان آن قدر تمرین می‌کردم تا در امتحان بعدی نمره‌ی بهتری بگیرم...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">مدت‌ها گذشت و نوبت امتحان اصلی رسید...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">امتحان که تمام شد ،</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;معلم برگه‌ها را جمع کرد و برخلاف همیشه در کیفش گذاشت... </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چهره‌ی هم کلاسی‌هایم دیدنی بود... </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آن ها فکر می‌کردند این امتحان را هم مثل همه‌ی امتحانات دیگر خودشان تصحیح می‌کنند... </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اما این بار فرق داشت...</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">این بار قرار بود حقیقت مشخص شود...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">فردای آن روز وقتی معلم نمره‌ها را خواند، فقط من بیست شدم... </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">چون بر خلاف دیگران از خودم غلط می‌گرفتم ؛ </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">از اشتباهاتم چشم پوشی نمی‌کردم و خودم را فریب نمی‌دادم... </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">*زندگی پر از امتحان است...*</span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;خیلی از ما انسان‌ها آن قدر اشتباهاتمان را نادیده می‌گیریم تا خودمان را فریب بدهیم ... </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تا خودمان را بالاتر از چیزی که هستیم ،نشان دهیم... &nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اما یک روز برگه‌ی امتحانمان دست معلم می‌افتد...</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;آن روز چهره‌مان دیدنی ست... </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">آن روز حقیقت مشخص می‌شود و نمره واقعی را می گیریم... </span><br><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">تا می‌تونی غلط‌های خودت را بگیر قبل از این که غلطت را بگیرند.</span></p> text/html 2017-12-06T08:08:03+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر حقوق شهروندی در نگاه محمد(ص) http://30arg.mihanblog.com/post/3797 <div class="CenterPost"><div class="CenterPost2"><p dir="rtl"><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">حقوق شهروندی در نگاه محمد(ص) <br></span></strong></p><p dir="rtl">&nbsp;</p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">رسول‌ اکرم (ص)&nbsp;فرمود:&nbsp;</span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>هر شهروند(مومن) بر گردن دیگری سی حق دارد که جز با انجام آن ها یا بخشش طرف راه نجات ندارد:</strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;1- لغزش‌های او را ببخشد.&nbsp; </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>2- بر گریه و اندوه او رحم کند. </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;3- اسرار و رازهای او را پنهان بدارد. </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;4- از اشتباهات او در گذرد. </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;5- عذر او را بپذیرد. </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;6- در غیابش از او دفاع کند و از غیبت او جلوگیری نماید. </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;7- همیشه خیرخواه او باشد. </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;8- دوستی او را حفظ کند.&nbsp;</strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;9- </strong><strong>پیمان‌ها و تعهدات او را محترم بشمارد. </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;10- در موقع بیماری از او عیادت و دیدن کند. </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;11- در مراسم مرگ و عزایش شرکت کند. </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;12- به دعوت او پاسخ مثبت بدهد. </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;13- هدیه و تحفه او را بپذیرد.&nbsp; </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>14- احسان و هدیه او را جبران کند. </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;15- نعمت و نیکی او را پاسخ گوید. </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;16- او را به نیکی یاری و مدد کند. </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;17- از همسر او حمایت و حفاظت کند. </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;18- حاجت و نیازمندی او را برآورد. </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;19- شفاعت و وساطت او را بپذیرد. </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;20- به هنگام عطسه به او رحمت فرستاده و دعا کند. </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;21- گمشده او را پیدا کند (گمشده او را معرفی کند). </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;22- سلام او را پاسخ گوید. </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;23- با او پاکیزه صحبت کند. </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;24- در مقابل احسان و نیکی او متقابلاً احسان و نیکی کند. </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;25- سوگندهای او را تصدیق نماید. </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;26- او را دوست بدارد و دشمن ندارد. </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;27- او را یاری کند چه ظالم و ستمگر باشد و چه مظلوم و ستمدیده، اما یاری او به هنگام ستمگری بدین طریق است كه او را از ظلم و ستم باز دارد و یاری به هنگام مظلومی و ستم‌دیدگی به این صورت است که او را در گرفتن حق خود یاری و مساعدت کند. </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;28- او را تسلیم دشمن نکند و خوار نگرداند. </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;29- هر خیر و نیکی که برای خود می‌خواهد، برای او نیز بخواهد. </strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;30 – هر بدی و شری كه خود را از آن دور می‌كند، برای او نیز نخواهد و آرزو نكند.</strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پیامبر(ص) فرمود:</span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;<strong>مسلمان برادر مسلمان است به او ستم نمی‌كند و دشنام نمی‌گوید. هر آن كه در برآوردن نیازمندی برادر دینی خود گام بردارد، خداوند حاجت‌های او را برآورد و هر كه غم و اندوه مسلمانی را برطرف كند، خداوند در عوض آن، گرفتاری‌ها و اندوه‌های او را در روز قیامت برطرف می‌كند و هر كه عیب مسلمانی را پرده‌پوشی كند، خداوند در روز قیامت بر روی عیوب او پرده كشد.</strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">پیامبر (ص)&nbsp;فرمود:</span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;ای مردم! همدیگر را دشمن ندارید و حسد نورزید و پشت به هم نکنید و ای بندگان خدا! برادر هم باشید و هیچ مسلمانی نمی‌‌تواند بیشتر از سه شب برادرش را ترک گفته و با او به حالت قهر باشد.</strong></span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">در جای دیگر فرمود:</span></p><p dir="rtl"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;<strong>هر آن‌که با مؤمنان با لطف و مدارا رفتار کند، یا برای رفع نیازمندی دنیوی و اخروی آن ها اقدامی نماید، بزرگ باشد، یا کوچک، مهم یا ناچیز، بر خدا است که در روز قیامت خدمت‌گزاری برایش فراهم سازد که او را خدمت کند.</strong></span></p></div></div> text/html 2017-12-06T05:35:37+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر محمد(ص) این گونه بود.ما چگونه ایم؟ http://30arg.mihanblog.com/post/3796 <div align="center"><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">محمد(ص) این گونه بود.ما چگونه ایم؟</span></strong></div><p>&nbsp;</p><p style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;" data-mce-style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">*روزی شتری را دید که زانوهایش بسته شده و هنوز بار سنگینی برروی آن است .&nbsp;<strong>گفت: </strong></span></p><p style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;" data-mce-style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong> به صاحب شتر بگویید خود را برای مواخذه خداوند در روز قیامت آماده کند.</strong></span></p><p style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;" data-mce-style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;" align="center"><br><br></p><p style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;" dir="rtl" data-mce-style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">*کافری را که در جنگ اسیر شده بود، آزاد کرد، <strong>زیرا اعتقاد داشت که او مرد خوش اخلاقی است که همواره با عفت رفتار می کند.</strong></span></p><p style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;" dir="rtl" data-mce-style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;</strong></span></p><p style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;" dir="rtl" data-mce-style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">* مردی بادیه نشین در زمانی که او در مدینه هم پیامبر و هم حاکم بود، به سراغش آمد و یقه او را گرفت که باید خرماهایی که از من قرض گرفته بودی، برگردانی. اصحاب عصبانی شدند و خواستند با آن مرد برخورد کنند. پیامبر برآشفته شد و&nbsp;<strong>گفت:&nbsp; </strong></span></p><p style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;" dir="rtl" data-mce-style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>شماها باید طرف صاحب حق را بگیرید. من برای همین مبعوث شده ام تا هرکسی بتواند حق خود را از حاکم بدون لرزش صدا بگیرد.</strong></span></p><p style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;" dir="rtl" data-mce-style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;"><br><br></p><p style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;" dir="rtl" data-mce-style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">* گفت اگر در حال کاشتن نهالی بودید و علائم روز قیامت فرا رسید، به کار خود ادامه دهید و نهال را بکارید.</span></p><p style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;" dir="rtl" data-mce-style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span></p><p style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;" dir="rtl" data-mce-style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">* گروهی از اصحاب خود را برای تبلیغ اسلام به منطقه ای دیگر فرستاد. قبل از سفر از او پرسیدند تا چگونه این کار را انجام دهند.&nbsp;<strong>گفت: </strong></span></p><p style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;" dir="rtl" data-mce-style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong> تعلیمشان دهید و آسان بگیرید. سه بار از او این را پرسیدند و هر بار جواب همین بود.</strong></span></p><p style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;" dir="rtl" data-mce-style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;"><br><br></p><p style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;" dir="rtl" data-mce-style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">* در زمانی که با کفار به طور نسبی صلح برقرار شده بود، به قصد خریدن زمینی در منطقه خوش آب و هوای طائف، عازم آنجا شد. چند روز بعد برگشت و گفت که قبلا همه زمین ها را مردم خریده اند...<strong>او نخواست به عنوان حاکم به زور چیزی را تصاحب کند.</strong></span></p><p style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;" dir="rtl" data-mce-style="color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff; text-align: justify;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span></p><p style="text-align: center; color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff;" dir="rtl" data-mce-style="text-align: center; color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><img src="http://www.iust.ac.ir/files/basij/pages/milad.jpg" alt="" data-mce-src="http://www.iust.ac.ir/files/basij/pages/milad.jpg" width="489" height="200"></span></p><p style="text-align: center; color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff;" dir="rtl" data-mce-style="text-align: center; color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>&nbsp;</strong></span></p><p style="text-align: center; color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff;" dir="rtl" data-mce-style="text-align: center; color: #222222; font-family: tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: #ffffff;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>فرخنده زادروز واپسین بشیر بشر و آخرین سفیر داور حضرت محمدبن عبدالله(ص) در سیاه ترین عصر حاکمیت سکوت و حکومت طاغوت و میلاد خیرآفرین و عطرآگین فرزند برومندشان حضرت امام جعفر صادق(ع) و هفته مهرآمیز و رافت انگیز وحدت را به شما و همه شیفتگان صلح و رستگاری تبریک و تهنیت می گویم. <br></strong></span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><strong>#شفیعی_مطهر</strong></span></p> text/html 2017-12-06T03:35:04+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر میلاد دو زمزم هدایت http://30arg.mihanblog.com/post/3794 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">میلاد دو زمزم هدایت&nbsp; </span></strong></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">امروز زادروز خجسته شکوفایی گل نبوّت و شکوفه امامت است .</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">امروز قدسیان کف زنان پای می کوبند و دف زنان دست می افشانند .</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">امروز خورشید بر زورق دیرین نشسته و خوشه های زرّین می پراکند . نگاه او پگاه را زرافشان می کند و روز را درخشان . ... </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">و امشب ماه در هاله ای رویایی و هودجی اهورایی ، آبشار سیمگون خود را بر کویر جان و دشت جهان جاری می سازد .</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">امروز دریاها صدف های سُرور به ساحل می ریزند و سُرور جان را با نور جانان می آمیزند .</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">امروز از چشمه ساران ، لعل می جوشد و در جویباران مروارید غلتان می خروشد .&nbsp;</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;امروز امواج خروشان ، طبق های مروارید به دوش دارند و سبدهای امید یر سر .</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">امروز بر سر و روی باغ شکوفه های ملکوت ریخته و از درختان خوشه های یاقوت آویخته است .</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">امروز بهار با کوله باری پر از شکوفه ترانه می خواند و سبد سبد رایحه می افشاند .</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">امروز خاک بر افلاک می نازد و فرزند انسان در برابر قدسیان سر بر می افرازد .</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">امروز فلسفه سجده ملایک بر آدم تفسیر می شود و منصب خلیفه اللّهی انسان تعبیر می گردد .</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">امروز عرشیان بر فرشیان رشک می برند و از شوق اشک می بارند .</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">امروز گسترده ترین دریای رحمت رحمان از سرچشمه افلاک بر بستر خاک جاری می شود</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">امروز آخرین هودج هدایت و ششمین کوکب امامت در هاله ای از شمیم عطرافشان بهشتی بر زمین می نشینند . زمین برای استقبال از مرکب مهرافروز رسالت و مقدم دل افروز امامت طاق نصرتی از رنگین کمان شوق بر افراشته است .</span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">میلاد خجسته این دو کوثر رحمت و زمزم هدایت ، ولادت مسعود نبی مکرّم اسلام حضرت محمد (ص) و حضرت امام جعفر صادق (ع) بر امت مسلمان و جامعه بشریت مبارک باد .&nbsp; </span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">سید علی رضا شفیعی مطهر <br></span></p><p><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span></p><div dir="rtl"><div dir="rtl"><p style="text-align: center;" data-mce-style="text-align: center;"><span style="color: #ff6600;" data-mce-style="color: #ff6600;"><strong><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: 12pt;" data-mce-style="font-size: 12pt;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;"><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><span style="font-size: small;" data-mce-style="font-size: small;"><strong>کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر</strong></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></strong></span></p><p style="text-align: center;" data-mce-style="text-align: center;"><a href="https://t.me/amotahar" target="_blank" data-mce-href="https://t.me/amotahar"><strong>&nbsp;https://t.me/amotahar</strong></a><br data-mce-bogus="1"></p></div></div><p>&nbsp;</p><p>&nbsp;</p> text/html 2017-12-05T05:46:32+01:00 30arg.mihanblog.com سیدعلیرضا شفیعی مطهر فروغِ فریبای آسمان‌ http://30arg.mihanblog.com/post/3793 <p><strong><span style="font-size: x-large;" data-mce-style="font-size: x-large;">&nbsp;فروغِ فریبای آسمان‌</span></strong></p><p><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">‍ من آن ستاره‌ی نامرئی‌ام که دیده نشد</span> <br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">صدای گریه‌ی تنهایی‌اش شنیده نشد </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">من آن شهابِ شرار آشنای شعله‌ورم </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">که جز برای زمین‌خوردن آفریده نشد </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">من آن فروغِ فریبای آسمان‌ گردم </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">که با تمام درخشندگی سپیده نشد </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">من آن نجابت درگیر در شبستانم </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">که تارِ وسوسه بر قامتش تنیده نشد </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">نجابتی که در آن لحظه‌های دست و ترنج </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">حریرِ عصمتِ پیراهنش دریده نشد </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">من از تبارِ همان شاعرم که سروِ قدش </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">به استجابت دریوزگی خمیده نشد </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">همان کبوتر بی‌اعتنا به مصلحتم </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">که با دسیسه‌ی صیاد هم خریده نشد </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">&nbsp;</span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">رفیق من‌! همه تقدیم مهربانی تو </span><br><span style="font-size: medium;" data-mce-style="font-size: medium;">اگرچه حجم غزل‌های من قصیده نشد!</span></p>