گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

باج مرگ قصه های شهر هرت* /قصه نخست

تاریخ:چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397-06:49 ق.ظ

 باج مرگ

قصه های شهر  هرت* /قصه نخست    

      "بالعدل قامت السماوات والارض" . برپایی و پایداری آسمان ها و زمین بر اساس قوانین عادلانه است . اهمیت قانون را تا بدان پایه ستوده اند که حتی قانون بد را هم از بی قانونی و هرج و مرج بهتر دانسته اند . در جامعه ای که قانون در آن نهادینه نشده هیچ برنامه مثبت و سازنده ای به نتیجه نمی رسد . افراد چنین جامعه ای هر چند از مواهب طبیعی برخوردار باشند و از تکنولوژی و فناوری بالایی  هم بهره جویند باز هم در جهنمی به سر می برند که خود با دست خویش ساخته اند .  

     تمام کوچه باغ های تاریخ ادبیات غنی ما آگنده از عطر تمثیل ها و لطایف پندآموز و حکمت آمیز است . سخنوران و اندیشمندان ما کوشیده اند تا زلال معارف بشری و حقایق جهان هستی  را در جام بلورین شعر و ادبیات شیوای فاسی بریزند و کام تشنگان حقیقت و شیفتگان حکمت را با آن سیراب سازند . 

      قصه های شهر هرت جلوه ای از جامعه بی قانون را به تصویر می کشد

 قصه نخست 

 باج مرگ

    قربان علی یک بار دیگر عرق پیشانی آفتاب سوخته اش را با آستین خود پاک کرد . در همین حال صورت ریز نیازها و سفارش های همسر و فرزندانش را از خاطر گذراند. او در نظر داشت پس از فروش خربزه هایش با پول آن نیازمندی های خانواده اش را تهیه کند . قاطر قربان علی با خستگی بار سنگین خربزه ها را بر پشت خود می کشید . گویی با زبان بی زبانی از صاحبش می خواست که هر چه زودتر با فروش آن ها این بار سنگین را از دوش او بردارد . از طرفی خربزه ها حاصل ماه ها تلاش شبانه روزی او و خانواده اش بود و همه افراد خانواده تامین خواسته ها و نیازهای خود را در گرو فروش خوب خربزه ها می دانستند .

    -آهای خربزه شیرین دارم ! کوزه عسل دارم ! بدو که تمام شد !

   قربان علی حالا دیگر نزدیک چارسوق رسیده بود . جمعیت زیادی در حال رفت و آمد بودند . چند جوان ولگرد سر چارسوق ایستاده بودند و با هم شوخی می کردند . یکی از آنان جلو آمد و در حالی که یکی از خربزه های بزرگ را بر می داشت  گفت :

      پیر مرد ! آیا به شرط چاقو می فروشی ؟

    و بدون این که منتظر پاسخ قربان علی باشد خربزه را برداشت و به سرعت به سمتی روانه شد . قربان علی به دنبال او دوید تا خربزه یا پول آن را  بگیرد . اما جوان شتابان فرار کرد و خربزه را برد . قربان علی پس از نومیدی از پس گرفتن خربزه به ناچار برگشت تا از بقیه محافظت کند . ولی مشاهده کرد دو نفر دیگر از جوان های ولگرد دارند تعدادی از خربزه ها را می برند . قربان علی فریاد زنان مقداری به دنبال آنان دوید  اما وقتی مایوسانه و دست خالی برگشت ناگهان از شگفتی خشکش زد ! زیرا همه خربزه هایش را برده بودند ! برای لحظاتی دنیا پیش چشم هایش تیره و تار شد . او حاصل ماه ها تلاش خود و خانواده اش را در یک آن از دست داده بود . حالا با چه رویی با دست خالی نزد خانواده برگردد ؟! با چه پولی نان و گوشت و پوشاک برای بچه ها تهیه کند ؟! 

                         دادخواهی

      قربان علی پس از مدتی فکر و اندیشه به ذهنش رسید که شکایت خود را به نزد حاکم ببرد . بر قاطر خود سوار شد و به سوی کاخ حاکم راه افتاد . وقتی به کاخ رسید کاخ را در محاصره صدها نگهبان دید . چندین در و دروازه بسته و دیوارهای بلند و قطور که توسط صدها نگهبان حفاظت می شد حاکم را از مردم جدا می کرد . قربان علی به هر دری مراجعه کرد نگهبانان مانع ورود او شدند . سر انجام نومید و دل شکسته به خرابه ای پناه برد . سرمایه خود را تباه شده می دید و هیچ گوشی شنوا یا فریادرسی نمی یافت تا نزد او دادخواهی کند . احساس کرد در این شهر نظم و قانونی حاکم نیست  و هر کس زورش بیشتر است به حقوق دیگران تجاوز می کند و هیچ مرجع قانونی برای دفاع از حقوق ستمدیدگان و محرومان وجود ندارد .

         راه حل فردی

     ناگهان فکری به خاطر قربان علی رسید . او با خود گفت : در شهری که قانون و عدالت حاکم نیست  نمی شود از راه شرافتمندانه و حلال خوری زندگی کرد . کار و تلاش مثبت و مفید و کار شرافتمندانه در جامعه عادلانه نتیجه می دهد . در این شهر هرت من هم باید راهی زور گویانه برای ادامه زندگی پیدا کنم . ناگزیر روز بعد یک چوب دستی بلند در دست گرفت و جلوی دروازه شهر روی یک سکو نشست و برای خود قانونی وضع کرد که مردم شهر برای خروج هر جنازه از شهر و دفن در گورستان باید ۱۰درهم عوارض به من بپردازند ! 

       ساعتی نگذشت که اولین جنازه را آوردند . قربان علی به آرامی از جای برخاست و در حالی که چوب دستی خود را محکم در دست گرفته بود با ژست مخصوصی چشم ها را به زمین دوخت و با لحن آمرانه ای گفت:

      " خروج جنازه ده درهم هزینه دارد !"

       همراهان جنازه گفتند :

      " این دستور توسط چه کسی و از کی صادر شده است ؟"

       قربان علی می دانست که مردم راهی برای احقاق حق خود و دادخواهی ندارند بادی به غبغب انداخت و گفت :

       " من دستور می دهم و از امروز هم اجرا می کنم !" 

       بستگان میت که می دانستند شهر صاحب ندارد و شکایت و پیگیری هم فایده ای ندارد و حوصله درگیری با او را نداشتند  سر انجام عوارض درخواستی را پرداختند و جنازه را در گورستان دفن کردند .

                    زور گویی و زور شنیدن نهادینه می شود!

       این رویه کم کم جا افتاد و مردم بدون هیچ مقاومتی تسلیم این زور گویی شدند . قربان علی ضمن افزایش مبلغ عوارض به تدریج در اطراف دروازه شهر یک دستگاه اداری و کاخی برای زندگی خود و خانواده اش ساخت و کارمندانی استخدام کرد تا عمل گرفتن باج و خراج را انجام دهند .

      از این واقعه سال ها گذشت و مردم شهر به باج دادن عادت کردند و هیچ کس اعتراضی نمی کرد و قربان علی هم هر از چند گاهی بر مبالغ دریافتی باج می افزود.(چه می توان کرد ؟تورم است دیگر!!)

       وقتی گذار پوست به دباغخانه می افتد!

       روزی خبر رسید که دختر حاکم مرده است .وقتی می خواستند  جنازه او را از دروازه برای دفن خارج کنند نوکران قربان علی از همراهان جنازه درخواست باج کردند . همراهان جنازه ضمن ابراز تعجب گفتند:

      "آیا می دانید این جنازه کیست؟ این جنازه دختر حاکم است!!"

      قربان علی وقتی خبردار شد که این جنازه دختر حاکم است مبلغ را ده برابر کرد! نوکران حاکم بیشتر تعجب کردند از این که یک باجگیر از همه مردم باج می گیرد  و از حاکم هم تقاضای باج ده برابر می کند!! اصرارهمراهان جنازه و اطرافیان حاکم سودی نبخشید .ناگزیر به حاکم خبر دادند. حاکم بلافاصله قربان علی را احضار کرد و از او در باره این کار او توضیح خواست . 

       قربان علی مثل این که سال ها منتظر چنین موقعیتی بود فورا نزد حاکم رفت و وضع زندگی خود و ماجرای تاراج شدن خربزه ها و نیافتن هیچ مرجعی برای دادخواهی را برای حاکم شرح داد . سپس افزود:

      " من سال هاست که در این شهر هرت از مردم باج می گیرم و تو به عنوان حاکم این شهر خبر نداری و امروز هم وقتی شنیدم جنازه متعلق به دختر توست  فکر کردم اگر همین مبلغ عادی را مطالبه کنم شاید بپردازند و باز هم تو نفهمی در شهر چه می گذرد . بنابراین عمدا مبلغ را ده برابر کردم تا بلکه به گوش تو برسدو بفهمی در کشور تحت حاکمیت تو چه می گذرد. "

       حاکم قصه ما ( مثل همه قصه ها و افسانه ها!) سرانجام به هوش آمد و از خواب غفلت بیدار شد و با وضع قوانین عادلانه توسط نمایندگان مردم و انتصاب مسئولان صالح و درستکار کوشید تا عدالت را در شهر خود حاکم کند.(البته من نمی دانم موفق شد یا نه !!) 

 

                                     نویسنده: سید علیرضا شفیعی مطهر

 

     *-" هرت": بی نظمی وهرج و مرج. شهر هرت شهری وهمی است که در آن قاعده و قانونی نیست . بلکه هرج ومرج کلی در آن حکمفرماست.(فرهنگ معین) 

 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar

نوع مطلب : قصه های شهرهرت 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داوری !!! قصه دوم / قصه های شهر هرت

تاریخ:سه شنبه 9 خرداد 1396-04:56 ب.ظ

داوری !!!  

 

قصه دوم / قصه های شهر هرت 


#شفیعی_مطهر

 

    ـآی دزد! آی دزد! دزد آمده ! آهای ! آهای !

    دزد بدشانس وقتی صدای صاحب خانه را شنید ،ناگزیر پلّکان پشت بام را پیش گرفت . پشت بام به گریزگاهی راه نداشت. دزد دست و پا گم کرده خود را به لب پشت بام مُشرف به کوچه رساند. ارتفاع دیوار بلند بود . ولی چاره ای نبود . چون صاحب خانه و همسایگان که بیدار شده بودند ،با چوبدستی پشت سر او بودند . دزد عجول فرصتی برای اندیشیدن نداشت. یک راه تحمّل ضربات چوب صاحب خانه و راه دیگر پریدن به داخل کوچه بود . دزد راه دوم را بر گزید و خود را به داخل کوچه انداخت. دیوار بلند و دزد هم چاق و تنومند بود . در نتیجه پای دزد نسبتا محترم!! شکست!

     صبح روز بعد دزد با پای شکسته و عصای زیر بغل روانه قصر حاکم شهر هرت شد .

     - آقای قاضی ! من شکایت دارم! حق مرا از این صاحب خانه بی انصاف بگیر ! آخ ! وای !

    - چه شده ؟ چه کسی پای تو را شکسته؟

  - آقای قاضی ! قصه من دراز است . دیشب نزدیکی های سحر طبق معمول در انجام وظیفه ! و شغل شریف!خود وارد خانه ای شدم . در اثنای کار صاحب خانه از خواب بیدار شده و به اتفاق همسایگان با چوب و چماق به سوی من یورش آوردند. من ناگزیر از ترس ضرب و شتم از بالای پشت بام به داخل کوچه پریدم . به علت بلندی پشت بام پایم شکسته است . حال شکایت من این است که چرا این صاحب خانه پشت بام خود را این قدر بلند ساخته است که دزد نتواند به سلامت از بالای آن به پایین بپرد؟! اکنون من از این صاحب خانه شکایت دارم و خواهان مجازات او هستم!

     - درست است ! حق با شماست ! حتما او را احضار و به اشدّ مجازات محکوم می کنم !

     حاکم سپس به گزمه ها دستور داد صاحب خانه را احضار کردند.

     - آقای صاحب خانه ! چرا دیوار پشت بام خود را تا این اندازه بلند و مرتفع ساخته ای که این دزد محترم(!!) وقتی ناگزیر از روی آن پریده پایش شکسته است ؟!

     - قربان ! من  تقصیری ندارم . معمار و مهندس نقشه آن را این گونه کشیده است !

     - بسیار خوب! معمار را احضار کنید .

      پس از احضار معمار قاضی رو به او کرد و با توپ و تشر گفت :

     - آقای معمار ! چرا نقشه خانه این شخص را این طوری کشیده ای که بلندی پشت بام آن باعث شکستن پای این دزد شریف!! شده است؟!

     - آقای قاضی محترم! من تقصیری ندارم . بَنّای ساختمان آن را به این بلندی ساخته است .

     - بسیار خوب! بنّا را بیاورید!

     پس از حضور بنّا قاضی بر سر او فریاد کشید :

    - چرا پشت بام این آقا را این قدر مرتفع ساخته ای به حدّی که دزد نتواند از بالای آن به راحتی بگریزد؟  

     - قربان ! من تقصیری ندارم. مقصّر اصلی خشت مالی است که خشت ها را ضخیم قالب گیری کرده است!

      قاضی با عصبانیت نعره کشید:

    - فورا خشت مال وظیفه نشناس را احضار کنید تا او را به سختی مجازات کنم .

     پس از احضار او قاضی با چند دشنام و ناسزا گفت :

     -چرا تو خشت ها را کلفت و ضخیم قالب زده ای که...

     - قربان ! به جقّه مبارک قسم می خورم که من تقصیری ندارم. نجّار بی انصاف قالب خشت مالی را این گونه ساخته است ! 

      - فورا این نجّار متخلّف و جنایتکار را بیاورید تا بلایی به روز او بیاورم که دیگر هیچ نجّاری جرات نکند چنین خلاف بزرگی مرتکب شود .

     پس از مدتی گزمه ها نجّار بدبخت را کشان کشان به محکمه آوردند .

    - ای نجّار گناهکار! یاالله! زود به جنایت خود اقرار کن ! چرا قالب خشت مالی را  این انداره پهن ساخته ای که ...

     - قربانت گردم ! این اندازه طبیعی آن است. همیشه  و همه جا قالب خشت مالی را همین طور و به همین اندازه می سازند و من ...

     -کافی است !دیگر حرف نزن ! مقصّر اصلی تو هستی! آهای گزمه ها! به او دستبند بزنید و یک قفس بسازید به ابعاد یک "متر " و او رادر آن محبوس کنید.

     پس از ساختن قفس گزمه ها هرچه کوشیدند هیکل درشت و تنومند نجّار را در آن جای دهند نتوانستند . ناگزیر نزد حاکم رفتند و گفتند :

     قربان ! نجّار بسیار چاق و تنومند است و در این قفس جای نمی گیرد . چه فرمان می دهید ؟

     حاکم که دیگر در این داوری های مشعشع !!خود درمانده بود در حالی که فریاد می زد گفت :

     - این قدر برای این کارهای کوچک وقت مرا نگیرید ! آیا این کار ساده پرسیدن دارد؟ اگر نجّار چاق است و در قفس جای نمی گیرد، بالاخره یکی باید مجازات شود(!!) بگردید و کسی را پیدا کنید که قد و قواره او دراین قفس بگنجد !! او را در قفس محبوس کنید و این دعوا را فیصله دهید !!!

 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar

 



نوع مطلب : قصه های شهرهرت 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ناله و زاری ممنوع!! قصه های شهر هرت /قصه شصت و هفتم

تاریخ:یکشنبه 1 اسفند 1395-10:05 ق.ظ

 ناله و زاری ممنوع!!

 

قصه های شهر هرت /قصه شصت و هفتم  

 

#شفیعی_مطهر

Related image

یکی از چالش ها و مشکلات اعلی حضرت هردمبیل پادشاه قوی شوکت و قَدَرقدرت شهر هرت مزاحمت های صوتی زندان شهر هرت بود!

در زیر قصر بزرگ هردمبیل سیاهچالی ترسناک و مخوف را برای شکنجه دادن و زندانی کردن مخالفان سیاسی اعلی حضرت هردمبیل تدارک دیده بودند.

هر شب طبق معمول همیشگی وقتی شکنجه زندانیان توسط شکنجه گران درباری آغاز می شد،صدای ناله و زاری و ضجّه و شیون و فریادهای جگرخراش زندانیان ،خواب را از دیدگان مبارک می ربودند! زندانبانان هر چه می کوشیدند تا همه درها و پنجره ها و روزن ها را ببندند و بپوشانند،باز هم صدای دلخراش زندانیان خواب را از چشم اعلی حضرت می گرفت!

روزی اعلی حضرت،وزیران و درباریان را احضار و این مسئله را برای آنان مطرح کرده و از آنان خواست تا راه حلی کارساز برای آن بیابند!

وزیران و درباریان پس از روزها تحقیق و بررسی و شور و مشورت نهایتا به راه حلی قطعی و قانونی!! رسیدند و آن این بود که دولت لایحه ای در این باره تهیه و تدوین کند و برای تصویب به مجلس بفرستد و در آن هرگونه داد و فریاد و ضجّه و شیون دلخراش توسط زندانیان بکلی ممنوع شود!!

این پیشنهاد دموکراتیک!!مورد تایید اعلی حضرت قرار گرفت و برای تهیه و تدوین لایحه آن برای دولت ارسال شد. هیئت وزیران در این لایحه هرگونه سر و صدای ناهنجار و فریاد دلخراش و ضجّه و شیون را توسط زندانیان شکنجه شده بکلی ممنوع اعلام کرد و زندانی مرتکب را به ازای هر فریاد به سه ماه زندان اضافی همراه با شکنجه محکوم کرد!! 

این لایحه بدون هیچ مخالفی فورا توسط مجلس مطیع اعلی حضرت به تصویب رسید و برای اجرا به دولت ابلاغ شد!

حالا چند صباحی از تصویب این قانون دموکراتیک!!می گذرد. نتیجه اجرای این قانون این شده که طول محکومیت هر زندانی به صدها سال!!رسیده و هر زندانی مخالف اعلی حضرت موظف است چندین برابر عمر خود را در حال شکنجه شدن در زندان شهر هرت بگذراند!! 

 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

https://t.me/amotahar

کانال رسمی ویدیویی در سایت آپارات:

http://www.aparat.com/modara.motahar

 



نوع مطلب : قصه های شهرهرت 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خرید یا فروش علم و عقل ؟!! قصه شصت و ششم /قصه های شهر هرت

تاریخ:سه شنبه 25 آبان 1395-09:59 ق.ظ

خرید یا فروش علم و عقل ؟!!

 

قصه شصت و ششم /قصه های شهر هرت

 

#شفیعی_مطهر

  Image result

حكیمی وارد شهر هرت شد. پس از مدتی اقامت در آن شهر و بررسی محققانه درباره روان شناسی و جامعه شناسی مردم شهر هرت به این موضوع مهم پی برد كه عمده مردم این شهر زیر بمباران تبلیغات شدید و غوغاهای رسانه ای اعلی حضرت هردمبیل خود را باخته و به موجودی مستاصل و درمانده تبدیل شده و از حسی به نام « دانستن » اشباع شده اند. 

حکیم دردآشنا مدتی با خود اندیشید تا راه رهایی این مردم را از بلای « توهم دانایی » بیابد . سرانجام او بالاترین و مهم ترین نیاز اصولی این مردم را عقلانیت،خردورزی ،تفكر و دانایی حقیقی تشخیص داد. بنابراین سال ها كوشید و حجم زیادی از «عقل»، «خردورزی» و «دانایی» تولید كرد. آن گاه مركزی برای توزیع آن ها تاسیس كرد.

برای توزیع محترمانه كالای علم و عقل،آن را «مركز خرید و فروش عقل و علم» نامید.

در نخستین روز اعلام افتتاح این مرکز سیل مردم به سوی این مرکز روانه شدند.اما نه برای خرید علم و عقل؛بلکه همه مردم برای فروش علم ها و عقل های مازاد بر نیاز خود صف کشیده بودند!! 

 

 

مقدمتان گلباران در گاه گویه های مطهر   telegram.me/amotahar

 



نوع مطلب : قصه های شهرهرت 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نَرِ سرجوخه هرت زاده! قصه های شهر هرت / قصه شصت و چهارم

تاریخ:دوشنبه 11 مرداد 1395-12:52 ب.ظ

نَرِ سرجوخه هرت زاده!

 

قصه های شهر هرت / قصه شصت و چهارم

#شفیعی_مطهر

 

در ایام قدیم،در یکی از پاسگاه ‏های ژاندارمری شهر هرت ،ژاندارمی خدمت‏ می‏ کرد که مشهور بود به « سرجوخه هرت زاده».

این سرجوخه هرت زاده،مانند بسیاری از همگنان و همکاران خودش در آن روزگار،سواد درست حسابی  نداشت، ولی تا بخواهی زبل و کارآمد بود و در سراسر منطقه خدمت او،کسی را یارای نفس‏ کشیدن نبود.

از قضای روزگار،در محدوده خدمت‏ سرجوخه هرت زاده،دزدی زندگی می کرد که به راستی، امان مردم را بریده و خواب سرجوخه هرت زاده را آشفته گردانیده بود.
ادامه مطلب

نوع مطلب : قصه های شهرهرت 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به نام علی(ع) و با روش معاویه قصه شصت و سوم / قصه های شهر هرت

تاریخ:جمعه 28 اسفند 1394-07:02 ب.ظ

 

به نام علی(ع) و با روش معاویه

 

قصه شصت و سوم / قصه های شهر هرت  


#شفیعی_مطهر


  هنگامی که اعلی حضرت هردمبیل بر اریکه پادشاهی شهر هرت نشست، از بین دانایان همسو با خویش، یک نفر را انتخاب ،و با او به مشورت پرداخت .از مرد دانا پرسید:

می خواهم پادشاهی ام با دوام ،و مادام العمر باشد.مرا راهنمایی کن.

دانای شهر هرت پاسخ داد: چون مردم شهر هرت مسلمان اند،باید یکی از بزرگان صدر اسلام را الگوی خویش قرار دهی.
  هردمبیل گفت:می خواهم علی(ع ) را الگوی خویش کنم.
دانای شهر هرت گفت:حکومت معاویه پایدار بود،اما حکومت علی دیری نپایید.

هردمبیل پرسید،روش علی(ع) و روش معاویه چگونه بود؟

دانای حکیم پاسخ داد:علی (ع) عادل بود،و همه مردم را به یک دیده می نگریست،

اموال را به مساوات بین مسلمین تقسیم می کرد.

برایش سید قریشی و برده حبشی تفاوتی نداشت.

مردم را درهنگام انتقاد از خویش تنبه و مجازات نمی کرد.

تملق گویان را از خود می راند.

به حقوق مردم احترام می گذاشت.

مخالفانش حق آزادی بیان و قلم داشتند و آزادانه انتقاد می کردند!

هیچ کس را به خاطر سخنان و عقایدش زندانی نمی کرد!

 به افراد و مدیران کشور با توجه به شایستگی و لیاقتشان پست مدیریت و امارت می داد،نه به جهت همسویی و نسبت داشتن با خود. 

همین یکسان نگری و عدالت علی(ع) باعث زوال حکومتش شد.چرا که علی(ع) در پی اقامه حق بود،نه در پی حکومت.
  هردمبیل پرسید:روش معاویه را برگو چگونه بود؟
دانای شهر گفت: معاویه روش دیگری داشت.

او خویشان و افراد همسو با خویش را به کار گماشت.

اموال مسلمین را در بین کسان خود نقسیم می کرد. 

تملق گویان منسوب به خویش را ارج ،و مخالفان خود را جزا می داد.

از ظلم به ضعفا،و مرحمت نسبت به قدرتمندان دریغ نمی کرد.

اطرافیان شمشیردارش سیر،و در نتیجه سپر(مدافع) او می شدند.

و چنین بود که حکومتش پایدار ماند.


  هردمبیل گفت:اکنون باید روشی را دنبال کنم که همچون معاویه پادشاهی ام پایدار،اما منفور نباشم.
دانای شهر گفت:یک راه بیشتر نداری،و آن هم به نام علی(ع) و با روش معاویه عمل کنی.
و چنین شد که اعلی حضرت هردمبیل برای ساکت کردن عوام به ظاهر علی(ع) گونه شد،اما در روش معاویه گونه عمل کرد،تا پایه های قدرتش متزلزل نشود.

و تا آخر عمر بر اریکه پادشاهی باقی بماند.

اما اعلی حضرت هردمبیل همچنان به نام علی(ع) و با روش معاویه فرمان میراند،تا این که....!!

@amotahar

نوع مطلب : قصه های شهرهرت 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خواص بادام! قصه های شهر هرت / قصه شصت و دوم

تاریخ:پنجشنبه 29 بهمن 1394-03:23 ب.ظ

خواص بادام!

 

قصه های شهر هرت / قصه شصت و دوم

#شفیعی_مطهر

اعلی حضرت هردمبیل که معروف حضورتان هستند! ایشان بنا به اصول لایتغیر قانون جنگل چون قدرت کامل را در دست دارند،بنابراین همیشه ودر هر موردی حق با ایشان است.

هر مسئله ای درباره هر موضوعی چه علمی،چه دینی،چه هنری و ادبی و....در عرصه جامعه مطرح شود،ایشان نه تنها صاحب نظر و کارشناس ،که نظریه شان فصل الخطاب است!


ادامه مطلب

نوع مطلب : قصه های شهرهرت 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

علم و ادب و فلسفه در خدمت خودکامگی قصه های شهر هرت / قصه شصت و یکم

تاریخ:دوشنبه 14 دی 1394-03:51 ب.ظ

 علم و ادب و فلسفه در خدمت خودکامگی  

 

قصه های شهر هرت / قصه شصت و یکم

#شفیعی_مطهر

 اعلی حضرت هردمبیل هر روز عده ای از اقشار،اصناف،طبقات و گروه هایی از مردم را دور خود جمع می کرد و به فراخور شغل،حرفه،تحصیلات و طبقه آنان درباره هر موضوعی داد سخن می داد. یک روز از علم جغرافیا می گفت. روز دیگر درباره شعر و ادبیات حرف می زد. روزی همچون یک فقیه درباره دین و شریعت نظریه پردازی می کرد و بالاخره گاهی هم چون فلاسفه کلاسیک و نوگرا پنبه همه فیلسوفان را می زد!

در بین بازرگانان و بازاری ها طوری رهنمود می داد که انگار هفت پشتش اقتصاددان بوده اند!

در میان ادیبان و شاعران طومار همه سبک های ادبی را درهم می پیچید و به همه اهل ادب و هنر رهنمود می داد.

جالب این که از فردای نطق اعلی حضرت همه رسانه ها موظف بودند منویات ملوکانه را تفسیر کنند و صدها مقاله و کتاب در تبیین آن بنویسند و فرمایشات ملوکانه را انقلابی تحول آفرین در باره آن موضوع بدانند!!

گاهی اوقات نظریات آبکی و خنده دار اعلی حضرت هردمبیل درباره موضوعات مختلف به قدری مبتذل ،مضحک و بی مبنا بود که اسباب خنده و موضوع جوک ها و لطیفه ها می شد.

روزی جمعی از استادان و دانشمندان و صاحب نظران رشته های مختلف علمی و ادبی و تحقیقی پس از کسب اجازه به حضور اعلی حضرت شرفیاب شدند و کوشیدند این قضیه خنده دار را که اسباب مسخره خاص و عام شده بود، خدمت اعلی حضرت توضیح دهند.

اعلی حضرت به محض این که نماینده آنان لب به سخن گشود، با بی حوصلگی سخن او را قطع کرد و با پرخاش متکبرانه گفت:

وقتی من درباره هر موضوعی صحبت می کنم، شما باید فورا بر اساس نظر من نظریه بسازید ودرباره آن نظریه پردازی کنید و آن را تئوریزه(!!) نمایید.

سپس برای یافتن استناد تاریخی برای نظریات خود سیاست های هم مسلک خود «هیتلر» را مطرح کرد و افزود:

«هیتلر پانصد فیلسوف و دانشمند درجه یک آلمان را دور خودش اجیر کرده بود و دستور می‌داد هر چه من می‌گویم، شما باید توجیه علمی کنید. برای این‌که ما نمی‌فهمیم علم چیست؛ یعنی ما چرت و پرت می‌گوییم و شما باید توجیه علمی کنید! »

نیز قدری هم از جیب «موسولینی» خرج کرد و ادامه داد که:
«موسولینی» بیست فیلسوف ایتالیایی را دعوت کرد و در یک اتاق نشاند. یک مرتبه وارد شد و گفت من تا پانزده روز دیگر می‌خواهم انتخاب شوم؛ شما باید یک ایدئولوژی درست کنید. آن‌ها گفتند «چشم قربان ما کارمان این است»! 

نماینده دانشمندان در اینجا پس از کسب اجازه به خاک پای ملوکانه عرضه داشت:
« اعلی حضرتا ! قربانت شوم ! این علم بالاخره به فاشیسم منجر می‌شود. فاشیسم فقط آن چیزی که در چهره نهضت و نظام موسولینی یا هیتلر می‌بینیم نیست، بلکه در نظام‌های مختلف و به نام‌های مختلف، فاشیسم وجود دارد. نظامی که امروز بر تمدن بزرگ شرق و غرب حکومت می‌کند، اسمش هر چه باشد، رسمش فاشیسم است و نظامش هرچه باشد طبقه حاکمش تکنوکرات است، چه در نظام شرق، و چه در نظام غرب.

آدم‌های ظاهربین فقط با علم قضاوت می‌کنند و حال آن که این علم به قول «برشت» وقتی به فاشیسم منجر شد، شکست خورد، و در نتیجه انسان امروز ناامید از مذهب، که در قرون وسطی از آن خاطره بد دارد، و ناامید از علم، که در دوره فاشیسم از آن خاطره خونین دارد، نمی‌داند به چه چیز امید ببندد. از آن گذشته ....»

ناگهان اعلی حضرت با تندی و غضب در حالی که از خشم می لرزید،فریاد زد:

« بس کن این مزخرفات را! حرف همین است که من می گویم! غلط می کند نظریه پرداز و صاحب نظری که روی حرف من حرف بزند! همین که گفتم!»

نماینده نخبگان با رنگ پریده در حالی که انگار جان خود را بر سر دست گرفته، با صدایی لرزان گفت:

«اعلی حضرتا! جانم به قربانت ! آخر وقتی فرمایشات ذات ملوکانه هر روزی به فراخور آن فضا ایراد می شود،گاهی با رهنمودهای روز پیش مغایرت دارد و ما می مانیم که کدام یک را تایید و تبیین و کدام را رد کنیم؟!

روزی شعر را مهمل و شاعران را افرادی بی خاصیت وبی کار می نامید،ولی وقتی شاعران شرفیاب می شوند، شعر را نغمه ای از نغمات بهشت و شاعران نغمه سرایان ملکوت می نامید!

وقتی پزشکان مدرن به حضور می رسند،طب سنتی را مشتی اراجیف بی مبنا می نامید، ولی آن گاه که اطبای سنتی شرفیاب می شوند، طب سنتی را نجات بخش بشریت می خوانید! تکلیف ما چیست؟» 

چون سخن این استاد دانشمند به اینجا رسید،اعلی حضرت چنان عربده ای وحشتناک سر دادند که همه دانشمندان و نخبگان پای به فرار گذاشتند!!

از آن پس همه نظریه پردازان موطف شدند هر روز صبح به صبح نظریه جدید را از وزارت دربار جویا شوند و سپس درباره آن نظر جدید نظریه پردازی کنند! هیچ کس حق ندارد به سخن و نظر روز یا روزهای پیشین اعلی حضرت استناد کند!!

...و این است سرگذشت نخبگان و این است سرنوشت علم و هنر و فلسفه و...در دیار شهر هرت!

این وضع همچنان ادامه داشت تا این که......



نوع مطلب : قصه های شهرهرت 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دشمن هراسی و شگردشناسی قصه های شهر هرت / قصه شصتم

تاریخ:شنبه 30 آبان 1394-05:09 ب.ظ

 دشمن هراسی و شگردشناسی 

 

قصه های شهر هرت / قصه شصتم

#شفیعی_مطهر

 

عکس ‏سیدعلیرضا شفیعی مطهر‏

 

 سال ها می گذشت و اعلی حضرت هردمبیل پادشاه قدر قدرت و قوی شوکت شهر هرت بر این ولایت بلازده فرمانروایی می کرد. البته هر از چند گاهی اگر نغمه ای مخالف و فریادی اعتراضی از حلقوم روشنگری برمی خاست،توسط ماموران سرکوبگر هردمبیل بشدت در نطفه خفه می شد!


ادامه مطلب

نوع مطلب : قصه های شهرهرت 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شهر قلابی و شهروندان قلابی!

تاریخ:جمعه 20 شهریور 1394-11:13 ق.ظ

شهر قلابی و شهروندان قلابی!

 

قصه پنجاه و نهم / قصه های شهر هرت

 

  در شهر هرت هیچ پدیده در جای خود قرار نگرفته است.هر کس هر شغلی دارد،از کار و شغل خود ناراضی است. هر شخص و شخصیتی خود را لایق تر و قابل تر از ان نقشی می داند که جامعه به او محول کرده است. همه بر این باورند که لیاقت و شایستگی آنان بیش از جایگاه و سمتی است که به او محول کرده اند و حقوق و دستمزدی که می گیرد،خیلی کمتر از حق اوست.


ادامه مطلب

نوع مطلب : قصه های شهرهرت 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------