گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

...و همچنان جهل نگهبان روستاست!!

تاریخ:شنبه 5 خرداد 1397-09:08 ق.ظ

...و همچنان جهل نگهبان روستاست!!


روزی "اندوه" به روستای ما آمد.
"گفتیم: رهگذر است ،اما ماند.

گفتیم :مسافر است و خستگی در می کند و می رود.
باز هم ماند و نشست و شروع کرد به بلعیدن ذخیره امیدمان
گفتیم:مهمان بد قدمی است.
دو سه روز دیگر می رود.
و باز هم ماند و ماند و ماند و تبدیل شد به یکی از اعضای ده مان.

 اکنون اندوه، کدخدا شده و تمام کوچه ها بوی "آه" می دهد .
تمام امیدها را بلعید و به جایش "حسرت" در دل ها انبار کرد.

پیران ده هنوز به یاد دارند :
 روزی که اندوه آمد،
"جهل"  نگهبان دروازه روستا بود!


☘️



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

صد رحمت به گرگ تیز چنگ!!

تاریخ:شنبه 5 خرداد 1397-06:15 ق.ظ

  صد رحمت به گرگ تیز چنگ!!


کدخدا گوید رعیت گوسفند و من شبان
از زبان ما همی گوید سخن ها بی امان


می برد ما را به سوی آتشی سخت و مهیب
لیک می گوید شما را می برم سوی جنان


گر که بنماییم ما بر کرده ی او اعتراض
او یقین یا می کشد،یا آن که می دوزد دهان


دشمنی ها می کند با مردم اهل خرد
دوستی ها می کند با جاهلان بد زبان


با ضعیفان دائما ناسازگاری می کند
همنشینی می کند با زورمند و قلدران 


هر زمان بر زیردستان حکم و فرمان می دهد
نه شود رحمی به مرد و زن،نه بر پیر و جوان


کینه می کارد به دل ها روز و شب در وعظ خود
او همی گوید که نرمش هست کار ابلهان


هر کجا عکسی از او در شهر آویزان شده
بهر هر عکسی نگهبانی دهد صد پاسبان


گر که آروغی زند ،نامند گفتار قصار
بر در و دیوار بنویسند آن را بی گمان


کرده است آباد ایشان خانه ی یاران خود
کرده ویران هرکه با او نیست وی را آشیان


یاربا با نام تو کردند بس جور و جفا
هیچ مظلومی نباشد زین مصیبت در امان


دائما گوییم صد رحمت به گرگ تیز چنگ
گرگ درنده شرافت داشتی بر این شبان 


ف. بشیری .سوم خرداد 1397

عکس ‏‎Firouz Bashiri‎‏


نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

كاوه یا اسكندر ؟

تاریخ:جمعه 4 خرداد 1397-04:46 ق.ظ

مهدی اخوان ثالث


كاوه یا اسكندر ؟

موج ها خوابیده اند ،
آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آب ها از آسیا افتاده است
در مزار آباد
شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی آید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
آه ها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بال ها
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها
آب ها از آسیا افتاد ه است
دارها برچیده خون ها شسته اند
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
پشکبن های پلیدی رسته اند
مشت های آسمان کوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسه ی پست گدایی ها شده ست
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود
این شب است ، آری ، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم
باز می بیتم صدایم کوته ست
باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که : من لالم ، تو کر
آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را بسان نامه ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودکامه ای
من سری بالا زنم ، چون ماکیان
از پس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از
افسوس سر
هر چه از آن گوید ، این بیند جواب
گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم این ها دروغند و فریب
گویم آن ها بس به گوشم خوانده اند
گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر
گاه رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش که : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج
می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین برده
سیگار مرا
آب ها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
آب ها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی ؟
آن که در خونش
طلا بود و شرف
شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحل های دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم
آب ها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
هر که آمد بار خود را بست و
رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل ، جز دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﺷﺒﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺭﻓﺖ!

تاریخ:پنجشنبه 3 خرداد 1397-04:24 ب.ظ

 ﺷﺒﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺭﻓﺖ! 


ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﻡ ﺻﺒﺢ
ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎشم
ﺑﺪ ﻧﮕﻮﯾﻢ ﺑﻪ ﻫﻮﺍ، ﺁﺏ ، ﺯﻣﯿﻦ
ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ، ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ
ﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻢ، ﻫﺮ ﭼﻪ ﮔﺬﺷﺖ
ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻝ، ﺑﺘﮑﺎﻧﻢ ﺍﺯﻏﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻤﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﮔﺬﺷﺖ ،
ﺑﺰﺩﺍﯾﻢ ﺩﯾﮕﺮ،ﺗﺎﺭ ﮐﺪﻭﺭﺕ، ﺍﺯ ﺩﻝ
ﻣﺸﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻢ، ﺗﺎ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﯽ ﮔﺮﺩﺩ
ﻭ ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺧﻮﺵ
ﺩﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ

ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﻡ ﺻﺒﺢ
ﺑﻪ ﻧﺴﯿﻢ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺻﺪﻕ، ﺳﻼﻣﯽ ﺑﺪﻫﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻧﺨﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺴﺖ
ﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ، ﻧﮕﺮﺩﺩ ﻓﺮﺩﺍ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ
ﮔﺮﭼﻪ ﺩﯾﺮ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﮐﺎﺳﻪ ﺍﯼ ﺁﺏ 

ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮِ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺮﯾﺰﻡ ،ﺷﺎﯾﺪ
ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺖ ﺯ ﺳﻔﺮ ﺑﺮﮔﺮﺩﺩ
ﺑﺬﺭ ﺍﻣﯿﺪ ﺑﮑﺎﺭﻡ، ﺩﺭ ﺩﻝ
ﻟﺤﻈﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﯾﺎﺑﻢ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻣﺤﺒﺖ ﺑﺮﻭﻡ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ
ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺧﻮﺩﻡ، ﻋﺮﺿﻪ ﮐﻨﻢ
ﯾﮏ ﺑﻐﻞ ﻋﺸﻖ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺨﺮم

ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺣﺘﻤﺎ
ﺑﻪ ﺳﻼﻣﯽ، ﺩﻝ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺷﺎﺩ ﮐﻨﻢ
ﺑﮕﺬﺭﻡ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺭﻓﯿﻖ ، ﺑﻨﺸﯿﻨﻢ ﺩﻡ ﺩﺭ
ﭼﺸﻢ ﺑﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﺪﻭﺯﻡ ﺑﺎ ﺷﻮﻕ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺮﺳﺪ ﻫﻤﺴﻔﺮﯼ ، 

ﺑﺒﺮﺩ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﻣﺎﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ‌ 

ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﻗﻬﺮ ﻫﻢ ﭼﯿﺰ ﺑﺪی است
ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺣﺘﻤﺎ
ﺑﺎﻭﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﻢ، ﮐﻪ ﺩﮔﺮ ﻓﺮﺻﺖ ﻧﯿﺴﺖ
ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﯾﺮ ﮐﻨﻢ ،ﻣﻬﻠﺘﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺮﺍ
ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺷﺒﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺭﻓﺖ
ﻭ ﺷﺒﯽ ﻫﺴﺖ، ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺮﺩﺍﯾﯽ 


"فریدون مشیری"



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دهکدۀ ما

تاریخ:پنجشنبه 3 خرداد 1397-04:39 ق.ظ


دهکدۀ ما
ا*********

در دهکدۀ ما که گرفتارِ نداری است
گویند زمستان و خزان نیز بهاری است

شغل همۀ مردمِ زحمتکـش این ده
هرچند که دیمی است ولی مزرعه داری است

امّا دو سه سالی است که اوضاع کساد است
هر بچّه کشاورز پیِ کارِ اداری است

کمپانی ده، نیّت کالسکه زدن داشت
امّا عملاً هر چه زده ورژنِ گاری است

محصول دِهِ ما فقط امروز خیار است
این است که وضعیتمان نیز خیاری است

ماهانه ببخشند به ما نصف خیاری
دی شیخ به ما گفت که این هم سرِ کاری است

سگ دو زده ایم عمری و یک خر نخریدیم
هر جوجه ولی صاحبِ یک اسبِ سواری است

چوپان جوان عاشق فرهنگ اروپاست
امّا پدرش شیفتۀ روس تزاری است

با این که در این دهکده یک کلّه پزی نیست
هر کلّه که دارد دو سه جو مغز، فراری است

آن کس که صمیمانه سه میلیارد به ما زد
چندی است که با ایل و تبارش متواری است

قبلاً فقط انگیزۀ ما رنگ خدا داشت
حالا فقط انگیزۀ ما رنگِ هزاری است

با ایدۀ اصلاح، یکی وارد ده شد
گویند ولی دکترِ امراضِ مجاری است

وقتی دِهِ همسایۀ ما مثل بهشت است
حتّی خر از این دهکدۀ خشک فراری است

می گفت نمیری بُزَکم، کُمبزه آید
یک طایفه دلخوش به همین کُمبزه کاری است

با این همه ما شکر گزار حضراتیم
این هم که نمُردیم اثر شکرگزاری است !

«شروین سلیمانی»



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

صدف و مروارید

تاریخ:دوشنبه 31 اردیبهشت 1397-06:46 ب.ظ


صدف و مروارید



قطره ای در صدفی پنهان شد
رفته رفته به صدف مهمان شد

در نهانخانۀ تاریک صدف
محرم راز شد و عریان شد

چند روزی که گذشت،
دید منزل تنگ است
در و دیوار صدف چون سنگ است

کمی آزرده شد از خود پرسید
علّت آمدنم اینجا چیست؟

قطره ها آزادند
دردل موج زمان فریادند

من چرا در قفسم
بند آمد نفسم

چیست معنای خودآزاری من؟
چیست بیماری من؟

اگرم روزنه ای باز شود دور شوم
ساکن منطقۀ روشنی و نور شوم

صدف آهسته شنید این نجوا
گفت ای کودک خُرد دریا

شکوه کم کن که در این بهر عمیق
ما نگردیم به کس یار و شفیق

ارزشَت بیشتر از شبنم نیست
مثل تو در دل دریا کم نیست

ما به کس در دل خود جا ندهیم
تا نبینیم که ارزش دارد
بی جهت منزل و مأوا ندهیم

اگر امروز تو در سینۀ من پنهانی
یا به قول خودت افتاده در این زندانی

مکن از بخت شکایت که بدون تردید
تو در این خانۀ تاریک شوی مروارید

«علی حیدری»
متولّد 20 شهریور 1358 ــ استان ایلام، شهرستان دهلران



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

وای اگر این گلّه روزی رم کند!

تاریخ:پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397-01:11 ب.ظ

وای اگر این گلّه روزی رم کند! 


#اندکی_تفکر

گرگ ها در این بیابان حکمرانی می کنند !
در میان گوسفندان روضه خوانی می کنند ! 


با لباسی از پَر طاووس و خویی چون غزال 
گله را مجذوب رنگ و مهربانی می کنند ! 


گوسفندان دانش آموزند ،گُرگان چون مدیر !
از میان گلّه با برخی تبانی می کنند !  


از میان گوسفندان عده ای مبصر شدند !
تا کلاس بی معلم را نگهبانی کنند !

گلّه راضی ، گُرگ ها راضی، رفاقت برقرار !
مبصران در حد عالی پاسبانی می کنند !  


گله می زایید و می زایید تا نسلی دگر ! 
در حریم خانه های گرگ دربانی کنند !  


داد زد یک روز  یک بزغاله ای در این کلاس...
چون معلم نیست مبصرها سخنرانی کنند !  


گفت آن بزغاله این شعر و غذای گرگ شد ! 
تا که گُرگان مبصران را شام مهمانی کنند !  


گلّه از آن روز مجبور است از شب تا به صبح 
از کتاب عبرت بزغاله روخوانی کنند ! 

وای اگر این گلّه روزی رم کند از یک خروش !
صد هزاران گرگ را در عید قربانی کنند ...!

@Library_Telegram



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زیبایی ماه رمضان و تاثیر آن بر رفتار

تاریخ:پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397-11:19 ق.ظ

زیبایی ماه رمضان و تاثیر آن بر رفتار 

 

 یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنوا کُتِبَ عَلَیکُمُ الصّیام کَما کُتِبَ عَلَی الَّذینَ مِن قَبلِکُم لَعَلَکُم تَتَّقون

                                                                                               

   (بقره ، ۱۸۳)

ای اهل ایمان ! روزه بر شما واجب شده همان گونه كه بر پیشینیان شما واجب شد ، شاید تقوی پیدا كنید . 

امام صادق(ع) : هنگامی كه روزه هستی، باید گوش و چشم تو از حرام ، و باطن و تمام اعضای بدنت از زشتی ها روزه باشد. 

رمضان ، ماهی است كه هر لحظه اش حامل هودجی از هور و محملی از نور است . 

عطر ثانیه ها در طول زمان می پراكند و عرض زمین را می آگند .

در این ماه از در و دیوار شهر، شمیم شفابخش شوق حق می تراود و نسیم نوازشگر نماز و نیایش قادر مطلق می وزد.

در كوچه های شهر ، جویباران جمال و جلال حق در جریان است و نهرهای رحمت و مغفرت در سیلان .

در این ماه درهای بهشت را به روی دنیا گشوده اند و فرشتگان دامن دامن شكوفه های شفاعت و سبدسبد ریاحین رحمت بر سر و روی عالمیان نثار می كنند.

در این ماه خار كینه ها در دشت سینه ها می خشكد و آیین محبت در آیینه فطرت ریشه می كند . گیاه رذایل در كشتزار دل می پژمرد و غنچه های فضایل در باغچه این منزل می شكفد .

رمصان بهار دل است و سرچشمه فضایل . نسیم آن خوشگوار است و شمیم آن مُشکبار . در کوله بار هر لحظه صد انبان عطر عشق نهفته و صد غنچه معطّر شوق شکفته است .

    نسیم بهار آفرین رمضان بسیار نرم خیز است و مُشکبیز . زیرا از چمن زار بهشت برخاسته است .

    رمضان فصل سبز دعاست . در رمضان از حنجره هر پنجره آوای تلاوت قرآن می تراود و عطر آن در کوچه ها جاری است .

    گل تکبیر بر شاخساران گلدسته ها می شکفد  و رایحه معطّر آن در سطح شهر می پیچد .

     از ساقه های تُرد دعا جوانه های سبز راز و شکوفه های سرخ نیاز در حال رویش است .

     رمضان فصل دل های طوفانی است و دیدگان بارانی .فصل پنجره های نورانی است و حنجره های آسمانی .

      رمضان موسم شکوفایی نیلوفرهای نیایش است و کوکب های همایش . 

 در رمضان  معراج، حراج است و دل ها ،سرای سراج . چه مهربان اند شب های رمضان و چه رخشان اند کوکب های آن . مهتاب بر هودج سیمین خود می نشیند و از شاخسار دیدگان گل بوسه می چیند .

     رمضان فصل چکیدن دل هاست از دیده ها و موسم تراویدن تسبیح است از گلوی پدیده ها .

     در رمضان با تپش آیینه ، آبگینه دل ها می شکند و حرارت سینه ها ،برودت کینه ها را آب می کند .

      در رمضان غنچه های مُشکبار بر لب های روزه دار رشک می برند و بر این حسرت اشک می بارند . مروارید شبنم در هر صبحدم شاهد این غم و گواه این ماتم است .

      در این ماه میهمانان خدا بر سر سفره " رضا " از چشمه نور، شراب طهور می نوشند . مست از می " الست " بر سر پیمانه صفا، پیمان وفا می بندند . با ملایک دوشادوش گام بر می دارند و نوشانوش جام می زنند . 

      دلدادگان در معبد زمرّدین « مرابطه » نفس را تهذیب و ضمیر را تادیب می کنند . معبدی که بر چهار ستون  لعل « مشارطه»،  یاقوت « مراقبه »،  عقیق « محاسبه » و برلیان « معاتبه » استوار و افراشته است .

    بال های دعا، دل را از قفس کینه و قفسه سینه رهایی می بخشد و او را سبک تر از رویا و لطیف تر از نسیم صبا تا خلوتگاه خورشید به پرواز در می آورند .

     سرود سپید سحر ترانه سبز رهایی است برای زنجیریان خاک . هر سفره افطار سکوی مطار است برای پرواز به افلاک .

     چه دلپذیر است سر بر دامان رمضان نهادن و شکوه خدایی را نگریستن و اندوه جدایی را گریستن .

 شکم و شهوت زمینی ترین اندام هاست و چون آن دو اندام روزه دار باشد، از هرزه گردی های دیگر اندام ها چون چشم،گوش، زبان و...باید بر خود لرزید. 

شمیم شكفته و نورانیّت نهفته در لحظه لحظه ماه رمضان ،روح و روان انسان روزه دار را چنان در گلرقص آبشاران معنویت و زلال چشمه ساران الوهیت مستغرق می كند كه دیگر نه جایی برای پلیدی های گناه می ماند و نه راهی برای پلشتی های وسوسه های تباه. زلال محبّت ، ضلال خشونت را می شوید و رایحه فضیلت،پلیدی رذیلت را! 

  رمضان، بهار دل است و فصل فضائل. این فصل با رویت هلال آغاز می شود؛ اما فصل بهار دل ها نه با رویت هلال كه با تحوّل در حال آغاز می گردد.

 در رمضان حنجره هر پنجره آوای تلاوت قرآن را سر می دهد كه در كوچه ها عطر معنویت می پراكند. بر شاخساران گلدسته ها گل تكبیر می شكفد و سینه سیاه ظلمت را می شكافد. از ساقه تُرد لحظه ها جوانه های سبز عرفان و شكوفه های سرخ ایمان می روید.  

 در این ماه خار كینه ها در دشت سینه ها می خشكد و آیین محبت در آیینه فطرت ریشه می كند . گیاه رذایل در كشتزار دل می پژمرد و غنچه های فضایل در باغچه این منزل می شكفد . 

بیاییم  این فرصت را غنیمت شماریم و خاضعانه سر بر آستان دوست گذاریم . روح را در چشمه سار زلال توبه بشوییم و پاك از گناه ، راه بارگاه او را بپوییم ؛ زیرا عارفان می دانند كه در این ماه چقدر روح نواز و دلپذیر است سر بر دامان رمضان نهادن ، شكوه خدایی را نگریستن و اندوه جدایی را گریستن !

   ضمن آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما ، برای حسن ختام و پایان كلام ، سخن را با شمیم فرمایش مولا علی (ع) عطرآگین می سازیم:

  « خواب روزه دار عبادت و سکوتش تسبیح و دعایش مستجاب است ، پاداش عملش دو چندان و دعایش هنگام افطار رد نمی شود.» 

(بحار ، ج ۹۳ ،ص ۳۶۰) 

فرارسیدن ماه مبارک رمضان بهار تلاوت قرآن، فصل عروج به قُلل رفیع عرفانی و ماه معراج به مدارج آسمانی را به پَرسوختگان شمع رسالت و دلدادگان مکتب امامت تبریک و تهنیت می گویم . 

پیراستن دل از خارهای رذایل و آراستن آن به گل های فضایل مبارک باد ! 

التماس دعا !

                                    طاعات قبول و عبادات مقبول !  

                                  سیدعلی رضا شفیعی مطهر 

                                                     رمضان 1439



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تو ای پری کجایی؟

تاریخ:سه شنبه 25 اردیبهشت 1397-07:53 ب.ظ

تو ای پری کجایی؟


شبی که آواز نی تو شنیدم  
چو آهوی تشنه پی تو دویدم

دوان دوان تا لب چشمه رسیدم  
نشانه‌ای از نی و نغمه ندیدم

تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی‌نمایی
از آن بهشت پنهان ، دری نمی‌گشایی

من همه جا ، پی تو گشته‌ام  
از مه و مهر ، نشان گرفته‌ام

بوی تو را ، ز گل شنیده‌ام  
دامن گل ، از آن گرفته‌ام

تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی‌نمایی  
از آن بهشت پنهان ، دری نمی‌گشایی

دل من ، سرگشته تو 
 نفسم ، آغشته تو

به باغ رؤیاها ، چو گلت بویم  
در آب و آیینه ، چو مهت جویم

تو ای پری کجایی؟
در این شب یلدا ، ز پی‌ات پویم 

 به خواب و بیداری ، سخنت گویم
تو ای پری کجایی؟

مه و ستاره درد من می‌دانند 
 که همچو من پی تو سرگردانند

شبی کنار چشمه پیدا شو  
میان اشک من چو گل وا شو

تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی‌نمایی 
از آن بهشت پنهان ، دری نمی‌گشایی

✍️  هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه)




نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

... از یک آه می ترسم!

تاریخ:یکشنبه 23 اردیبهشت 1397-05:20 ب.ظ

... از یک آه می ترسم!


من از شب های تاریک بدون ماه می ترسم
نه از شیر و پلنگ از این همه روباه می ترسم

مرا از جنگ رو در روی در میدان گریزی نیست
ولی از دوستان آب زیر کاه می ترسم

من از صد دشمن دانای لامذهب نمی ترسم
ولی از زاهد بی عقل ناآگاه می ترسم

پی گم گشته ام در چاه نادانی نمی گردم
اصولأ من نمی دانم چرا از چاه می ترسم

اگرچه راه دشوار است و مقصد ناپدید، اما
نه از سختی ره،از سستی همراه می ترسم

من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمی ترسم
من از نفرین یک مظلوم،از یک آه می ترسم

من از عمامه و تسبیح و تاج و مسند شاهی
اگر افتد به دست آدم خود خواه می ترسم

مرا از داریوش و کوروش و این جمله باکی نیست
من از قداره بندان مرید شاه می ترسم

نمی ترسم ز درگاه خدای مهربان، اما
ز برخی از طرفداران این درگاه می ترسم
 
شاهکاری از سیمین بهبهانی

✔️تاریخ پرسیا


نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :16
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------