گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

خونابه غزل

تاریخ:جمعه 1 شهریور 1398-08:04 ق.ظ

خونابه غزل

بگذارتا بگریم چون ابر در بهاران
کامد چه زهر تلخی در کام خلق ایران

دیگربلا نمانده تا ما دمی نبینیم
آسایش دو گیتی، رفته زیاد انسان

فریادآه و افغان از مرد و زن برآمد
از این فشار سنگین، ملت شده گریزان

هرسوی و هرکرانه، بینی یکی نشانه
از غارت و چپاول،از خفّت فراوان

ازقصه فلسطین،ما جمله زهر خوردیم
از این همه خسارت،چیزی نشد نمایان

آزادی فلسطین، آخر نشد میسّر
ما خود اسیر گشته،با ذلتی دوچندان

یک ملت گرسنه،در جای جای میهن
جانش به لب رسیده،چون دسته اسیران

تلخ است زندگانی ،با این همه گرانی
ازفقر و این نداری،بیکاری جوانان

گویی که عقل سالم، در کله ای نمانده
تابشنود نصیحت،از روی عدل و احسان

این رسم روزگار است،یا رسم حق مداری؟
کز جان و مال مردم،خود بگذری چه آسان؟

ای وای بر امیری،کز یاد برده باشد
میثاق حق شناسی ،با مردمی مسلمان

جانا روا نباشد،این رسم پاسداری
از آرمان ملت،بانام دین و قرآن

(؟)
اول شهریور ۹۸



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ما از درون زنگ زدیم!

تاریخ:پنجشنبه 10 مرداد 1398-06:59 ق.ظ

 ما از درون زنگ زدیم!

من تعجب می كنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یك اكسیژن؛ تركیب می شوند
وآب از آب تكان نمی خورد!

پزشكان اصطلاحاتی دارند
كه ما نمی فهمیم
ما دردهایی داریم كه آن ها نمی فهمند
نفهمی بد دردی است
خوش به حال دامپزشكان!

بهزیستی نوشته بود :
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یك گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ كس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
كه همیشه می گفت:
گوساله ، بتمرگ !

شیر مادر، بوی ادكلن می‌داد
دست پدر، بوی عرق
(گفتم بچه‌ام نمی‌فهمم )
نان، بوی نفت می‌داد
زندگی، بوی گند
(گفتم جوانم نمی‌فهمم)
حالا كه بازنشسته‌ شده‌ام
هر چیز، بوی هر چیز می‌دهد، بدهد
فقط پارك، بوی گورستان
و شانه تخم مرغ، بوی كتاب ندهد!

با اجازه محیط زیست
دریا، دریا دكل می‌كاریم
ماهی‌ها به جهنم !
كندوها پر از قیر شده‌اند
زنبورهای كارگر به عسلویه رفته‌اند
تا پشت بام ملكه را آسفالت كنند
چه سعادتی !
داریوش به پارس می‌نازید
ما به پارس جنوبی !

نیروی جاذبه
شاعران را سر به زیر كرده است
بر خلاف منج‍ّم ها كه هنوز سر به هوایند
تمام سیب ها افتاده‌اند
و نیوتن، پشت وانت
سیب‌زمینی می‌فروشد
آهای، آقای تلسكوپ !
گشتم نبود، نگرد نیست!

مثل روزنامه‌ها، اول همه را سر كار می‌گذارند
بعد آگهی استخدام می‌زنند
بچه‌های وظیفه، یا شاعر شده‌اند یا خواننده !
خدا را شكر در خانه ما، كسی بیكار نیست
یكی فرم پر می‌كند، یكی احكام می‌خواند
یكی به سرعت پیر می‌شود
و آن یكی مدام نق می‌زند :
مرده‌شور ریختت را ببرد
چرا از خرمشهر، سالم برگشتی؟

تعطیلات نوروز به كجا برویم
پدر از بی‌پولی گفت و قسط‌های عقب‌مانده
مادر از سختی راه و بی‌خوابی و ملافه و حمام
ساعت شد 12 نصف شب
گفتیم برویم سر اصل مطلب
یكی گفت برویم شیراز
دیگری گفت نه‌خیر مشهد
ساعت شد 5 صبح
مادر گفت بالاخره كجا برویم
پدر گفت برویم بخوابیم !

جهان در اول دایره بود
بعد از تصادف با یك كفشدوزك
ذوزنقه شد
تا در چهار گوشه ناهمگون آن بنشینیم
و برای هم پاپوش بدوزیم !
و شانه تخم مرغ، بوی كتاب ندهد!

من تعجب می كنم
به گزارش خبرگزاری پارس
میراث فرهنگی به وزارت نیرو پیوست
بانك پاسارگاد- شعبه تخت جمشید
وام ازدواج می دهد
استخر,نام سابق دشت مرغاب است
به همت كارشناسان داخلی
مقبره كوروش به جكوزی مجهز می شود
شعار هفته: آب آبادانی ست .. نیست !

رخش،گاری كشی می كند
رستم ،كنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبكه سه ،سریال جنگی می سازد
وای ...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!

این پارك پاركینگ می شود
این درخت ،تیر برق
این زمین چمن ، آسفالت
و من كه امروز به اصطلاح شاعرم
روزی یك تكه سنگ می شوم
با لوح یادبودی بر سینه
درست،وسط همین میدان

مواظب وسایلتون باشین!
من بودم و جمشید و یك پادگان چشم قربان!
از سلمانی كه برگشتیم سرباز شدیم
در تخت های دوطبقه،
خواب های مشترك دیدیم
یك روز كه من نبودم
تخت جمشید را غارت كرده بودند!

شب خیرات
مادر ،یك ریز
دعای باران خواند
نزدیك های صبح
رود كنار خانه پر شد
از روی پل گذشت
یواشكی به اتاق رفت
و ما به خیر و خوشی یتیم شدیم!

در راه كشف حقیقت
سقراط به شوكران رسید
مسیح به میخ و صلیب
ما نه اشتهای شوكران داریم
نه طاقت میخ و صلیب
پس بهتر است به جای كشف حقیقت
برگردیم و كشكمان را بسابیم!

صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!

(؟)



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اساس خودشکوفایی

تاریخ:جمعه 4 مرداد 1398-08:31 ق.ظ

اساس خودشکوفایی


نسیمی نوگلی را باز می کرد

به گوشش نغمه ای را ساز می کرد

که من پیراهنت را می گشایم

به صبح زندگی ره می نمایم

شکوفه شادمان خندید و بشکفت

و اندر پاسخش این راز را گفت

که گر خود نشکفم رنج تو فانی است

اساس خودشکفتن جاودانی است

 

#شفیعی_مطهر



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

«زندگی نامه» (طنز)

تاریخ:سه شنبه 1 مرداد 1398-06:34 ق.ظ


«زندگی نامه» (طنز)

آغاز حیاتم که مصادف شده با جنگ
دوران جوانی چک و تیپایی و اُردنگ
حالا سر پیری سر ِ پُر باد و دل ِ تنگ
دنیا نشده هیچ به کام ِ منِ الدنگ

من قصّه‌ی یک چوب دو سر سوخته هستم
این است که الانه پدر سوخته هستم

هرکس به طریقی کمی از مال مرا خورد
کم کم همه دارایی و اموال مرا خورد
آفت زده و میوه‌ی هر سال مرا خورد
از راه رسید و ثمر ِ کال مرا خورد

محصولی از این باغ ثمر سوخته هستم
این است که الانه پدر سوخته هستم

کس فکر زن و بچّه و آینده‌ی ما نیست
فکر ِ دل ِ تنگ و لب ِ بی‌خنده‌ی ما نیست
یا بابت این مسئله شرمنده‌ی ما نیست
این زندگی القصه برازنده‌ی ما نیست

تَه مانده‌ی این نسل ِ جگر سوخته هستم
این است که الانه پدر سوخته هستم

با این که گل و سبزه و سرو و سمنم سوخت
باغ و گل و پروانه و زاغ و زغنم سوخت
آنجام و فلان جام و تمام ِ بدنم سوخت
یعنی همه جا آش ِ نخورده دهنم سوخت

پرسید کس از من که مگر سوخته هستم؟؟!
این است که الانه پدر سوخته هستم

بدکاره و بدصورت و بدسیرت و بدمست
رفتند پَس ِ پرده و با هم شده همدست
یعنی که من و این همه بیراهه و بُن‌بست
«تا بوده همین بوده و تا هست همین است»

از لحظه‌ی آغاز ِ سفر سوخته هستم
این است که الانه پدر سوخته هستم

از گور درآورده غم ِ نان پدرم را
خَم کرده جلوی ِ کس و ناکس کَمَرم را
پُر کرده‌ام از دزد و دغل دور و برم را
تا بَین سران جا بکنم بلکه سرم را

خاکی گهرآلود و گهر سوخته هستم
این است که الانه پدر سوخته هستم

یک عدّه از این مائده خوردند ولی من…
نفت و دَکَل از منطقه بُردند ولی من…
هی پول به هر بانک سپردند ولی من…
با این همه از شرم نمردند ولی من…

از این همه بردار و بِبَر، سوخته هستم
این است که الانه پدر سوخته هستم

در مدرسه یک نیمه‌ی عمرم به هدر رفت
نیم ِ دگرش بر سر ِ امّا و اگر رفت
دنبال هنر رفتم و خونم به جگر رفت
بیچاره هرآن کس که به دنبال هنر رفت

پرورده‌ی این خاک هنر سوخته هستم
این است که الانه پدر سوخته هستم


رسول سنایی



https://t.me/rezamolavi_103




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ارزنده ترین زینت زن طبخ کباب است !

تاریخ:پنجشنبه 27 تیر 1398-08:28 ق.ظ

ارزنده ترین زینت زن طبخ کباب است !


ای زن به تو از شوهرت این گونه خطاب است⚘
ارزنده ترین زینت زن طبخ کباب است

هر چند که تعظیم به مخلوق روا نیست
تعظیم به شوهر بکنی عین ثواب است

بد نیست که از غر زدنت نیز بکاهی
مخصوصاً اگر شوهرت اعصاب خراب است

تا وصله ی پوشاک تو معلوم نباشد
چادر به سرت کن که مهم حفظ حجاب است

هر زن که نوازش نکند شوهر خود را
بدجور پس از مرگ گرفتار عذاب است

از شوهرش آن زن که اطاعت ننماید
از دوزخیانی ست که در قیر مذاب است

احسنت بر آن زن که همان اوّل صبحی
رختش همگی شسته و بر روی طناب است

باید قفس از جنس طلا ساخت برایش
زن مثل قناری ست ولی مرد عقاب است

مرد است که اصل است چنان موج خروشان
زن وصل به اصل است، قشنگ است، حباب است

آرایش زن نیز خودش چیز عجیبی ست
معلوم نشد چیست، لعاب است؟ نقاب است؟

حتّی نتوانست بفهمد قلم صنع
زن چیست در این بین، سؤال است؟ جواب است

البتّه مشخّص شده از مهریه اش که
از ثانیه ی عقد سرش توی حساب است

مردان همه باید دو سه تا زن بستانند
مقصود از این کار هوس نیست، ثواب است

دلواپس شعرم همه ی عمر؛ زنم گفت:
دلواپس نان باش که این خربزه آب است


متاسفانه شاعر نگون بخت همان شب بطور نامشخص از دار دنیا رفت


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اما این کجا و آن کجا!

تاریخ:شنبه 15 تیر 1398-06:45 ق.ظ

اما این کجا و آن کجا!


عده ای سرب و گلوله, عده ای میلیاردها
هر دو تا خوردند اما این کجا و آن کجا!

این یکی از سوز ترکش آن یکی هم در سونا
هر دو می سوزند اما این کجا و آن کجا!

عده ای بر روی مین و عده ای بر بال قو
هر دو خوابیدند اما این کجا و آن کجا!

این یکی بر تخت ماساژ آن یکی بر ویلچرش
هر دو  آرام اند اما این کجا و آن کجا!

این یکی در عمق دجله, آن یکی آنتالیا
هر دو در آب اند اما این کجا و آن کجا!

این یکی با گاز خردل, آن یكی با گاز پارس
هر دو می سازند اما این کجا و آن کجا!

عده ای کردند کار و عده ای بستند بار
هر دو فعال اند اما این کجا و آن کجا!

باکری ها سمت غرب و خاوری ها سمت غرب
هر دو تا رفتند اما این کجا و آن کجا!

آن یکی بر پشت تانک و آن یکی بر صدر بانک
هر دو مسئول اند اما این کجا و آن کجا!

عده ای بر تار شیطان می تنند چون عنکبوت
عده ای بر حق و جاویدند اما این کجا و آن کجا!



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کـار مردم نمی کشید به دار !

تاریخ:یکشنبه 9 تیر 1398-06:45 ق.ظ


 کـار مردم نمی کشید به دار !

می گویند منبر را از چوب درخت گردو می سازند که بسیار محکم و با کیفیت است.
درخت گردو علاوه بر چوب مرغوب، سایه و بار خوبی هم دارد.
اما درخت چنار میوه ندارد، سایه درست و حسابی هم ندارد، از آن چوبه دار می سازند.
دعوای این دو درخت در شعر استاد شهریار شنیدنی است!


گفت با طعنه منبری به چنار:
سرفرازی چه می کنی؟ بی بار!
نه مگر ننگ هر درختی تو؟
کز شما ساختند چوبه دار!

پس بر آشفت آن درخت دلیر،
رو به منبر چنین نمود اخطار؛
گفت: گر منبر تو فایده داشت،
کـار مردم نمی کشید به دار !




نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این چه طلسم است که نتوان شکست؟!

تاریخ:دوشنبه 3 تیر 1398-09:11 ق.ظ

این چه طلسم است که نتوان شکست؟!


نادره مردی ز عرب هوشمند
گفت به عبد الملک از روی پند

زیر همین گنبد و این بارگاه
روی همین مسند و این تکیه گاه

بودم و دیدم بَرِ ابن زیاد
آه! چه دیدم که دو چشمم مباد

تازه سری چون سپرِ آسمان
طلعت خورشید ز رویش نهان

بعد ز چندی سرِ آن خیره سر
بُد بَرِ مختار به روی سپر

بعد که مصعب سر و سردار شد
دستخوش وی سر مختار شد

این سرِ مصعب به تقاضای کار
تا چه کند با تو دگر روزگار

هین تو شدی بر زبَرِ این سریر
تا چه کند با تو دگر چرخ پیر

مات همینم که در این بند و بست
این چه طلسم است که نتوان شکست

نِی فلک از گردش خود سیر شد
نِی خمِ این چرخ سرازیر شد

(؟)



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حال عالَم

تاریخ:پنجشنبه 30 خرداد 1398-05:51 ق.ظ

 حال عالَم

حال عالَم سر به سر پرسیدم از فرزانه‌ای
گفت: یا خاکی است یا بادی است یا افسانه‌ای

گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟
گفت: یا کوری است یا کری است یا دیوانه‌ای

گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟
گفت: یا برقی است یا شمعی است یا پروانه‌ای

بر مثال قطرهٔ برف است در فصل تموز
هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه‌ای؟

یا مثال سیل خانه است آب در فصل بهار
هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه‌ای؟

فیلسوفی گفت: اندر جانب هندوستان
حکمتی دیدم نوشته بر در بت خانه‌ای

گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمت است
آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانه‌ای

نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است
هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه‌ای؟



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خنده به لب باید زیست

تاریخ:جمعه 24 خرداد 1398-08:38 ق.ظ

 خنده به لب باید زیست

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست
 غنچه آن روز ندانست که این گریه ز چیست!!!


باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل،
گریه ی باغ فزون تر شد و چون ابر گریست


باغبان آمد و یک یک همه گل ها را چید،
باغ عریان شد و دیدند که از گل خالی است!


باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل؟!!
 گفت: پژمردگی اش را نتوانم نگریست


من اگر از سر هر شاخه نچینم گل را،
چه به گلزار و چه گلدان، دگرش عمری نیست


همه محکوم به مرگند، چه انسان، چه گیاه؛
این چنین است همه کار جهان تا باقی است!!!


گریه ی باغ از آن بود که او می دانست،
غنچه گر گل بشود هستی او گردد نیست!!!


رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود؛
می رود عمر، ولی خنده به لب باید زیست...


فریدون مشیری



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :21
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------