گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

سوء استفاده از واژه های مقدس مذهبی

تاریخ:چهارشنبه 3 خرداد 1396-07:32 ق.ظ

 سوء استفاده از واژه های مقدس مذهبی


حالا که ستاد ابراهیم رئیسی واژه های مقدس قرآنی رو داره صرف اهداف خودش می کنه و می خواهد این ابراهیم را به ابراهیم نبی گره بزنه,
و بعضی هم شعار می دهند: 

ابراهیم بت شکن / بت زمان را بشکن !

 پیشنهاد می دهم که  ابراهیم رئیسی را درون آتش بیندازیم.

اگر آتش

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لجبازی!

تاریخ:سه شنبه 2 خرداد 1396-07:19 ق.ظ

لجبازی!
 


دو گدا در خیابانی نزدیک واتیکان کنار هم نشسته بودند. یکی صلیب گذاشته بود و دیگری هلال ماه ...
مردم زیادی که از آنجا رد می شدند، به هر دو نگاه می کردند و فقط در کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود، پول می انداختند.
کشیشی از آنجا می گذشت، مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که صلیب دارد، پول می دهند و هیچ کس به گدایی پشتش هلال ماه است، چیزی نمی دهد. رفت جلو و گفت: 

رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا مرکز مذهب کاتولیک است.
پس مردم به تو که هلال ماه گذاشتی، پول نمی دهند، به خصوص که درست نشستی کنار یه گدای دیگری که صلیب دارد.
در واقع از روی لجبازی هم که باشد، مردم به اون یکی پول می دهند نه تو.
گدای پشت هلال ماه بعد از شنیدن حرف های کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: 

هی "اسدالله"! نگاه کن کی اومده به ما بازاریابی یاد بده؟!
مراقب باشید به خاطر لجبازی با یکی، سکه تان را در کلاه دیگری نیندازید، یا رای تان را! ...

@LIFE_IS_BEAUTIFUL



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

در چاهیم یا چاله؟!

تاریخ:دوشنبه 1 خرداد 1396-09:20 ق.ظ

 در چاهیم یا چاله؟! 


خواب دیدم قیامت شده است . هرقومی را داخل چاله‏ ای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند، الّا چاله ‏ی ایرانیان! 

خود را به عُبید زاکانی رساندم و پرسیدم:

«عُبید، این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده ‏اند؟»
 
گفت:
«می‌دانند که ما به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم:
اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند..
نپرسیده گفت:

گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند، خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و
به ته چاله باز گردانیم!

#عبید_زاکانی



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یک دینام هزار ولتی

تاریخ:چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396-07:44 ق.ظ

یک دینام هزار ولتی


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دیگی که بزاید مردن هم دارد

تاریخ:سه شنبه 26 اردیبهشت 1396-10:15 ق.ظ


#درنگ

دیگی که بزاید مردن هم دارد


می گویند ملانصرالدین از همسایه اش دیگی را قرض گرفت .
چند روز بعد دیگ را به همراه دیگی کوچک به او پس داد.
وقتی همسایه قصه دیگ اضافی را پرسید، ملا گفت: 

دیگ شما در خانه ما وضع حمل کرد.
چند روز بعد ، ملا دوباره برای قرض گرفتن دیگ به سراغ همسایه رفت و همسایه خوش خیال این بار دیگی بزرگ تر به ملا داد،به این امید که دیگچه بزرگ تری نصیبش شود.
تا مدتی از ملا نصرالدین خبری نشد .
همسایه به در خانه ملا رفت و سراغ دیگ خود را گرفت.
ملا گفت: دیگ شما موقع وضع حمل در خانه ما فوت کرد. 

همسایه گفت :مگر دیگ هم  می میرد؟ چرا مزخرف میگی!!!
و جواب شنید :چرا روزی که گفتم دیگ تو زاییده، نگفتی که دیگ نمی زاید.
دیگی که می زاید، حتما مردن هم دارد.

 این حکایت اغلب ما مردم است:

 هرجا که به نفع ما باشد، عجیب ترین دروغ ها و داستان ها را باور می کنیم، اما کوچک ترین ضرر را بر نخواهیم تابید.

@joorvajoora_story



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اگه بشه،چی میشه؟!!(طنز)

تاریخ:دوشنبه 25 اردیبهشت 1396-11:17 ق.ظ

 اگه بشه،چی میشه؟!!(طنز)


#شفیعی_مطهر


گفت: دارم بار سفر رو می بندم!

گفتم: به سلامتی ایشالّا ! کجا؟

گفت: ایران!

گفتم: مگه الان کجا هستی که می خوای بری ایران؟!

گفت: این ایران که نه!

گفتم: پس کدوم ایران؟ما یه ایران که بیشتر نداریم!

گفت: نه! من می خوام برم ایرانی که کاندیداهای ریاست جمهوری توصیفش می کنن!

گفتم: خب! اون ایران کجاست؟چه جوریه؟

گفت: توی اون ایران همه چیز ارزونه! پر از نقل و نباته! کشور گل و بلبله! به همه ایرونیا هر ماه 250هزار تومان یارانه میدن! علاوه بر اون مبلغی هم کارانه میدن! دیگه بیکار پیدا نمیشه!دیگه هیچ خانواده ای بدون خونه و زندگی نیست. به همه بی خونه ها مسکن میدن.

درآمد همه مردم 2/5 برابر این ایران میشه!از همه مهم تر اصلا دیگه فساد دیده نمیشه! همه مفسدان اقتصادی و اجتماعی محاکمه و مجازات میشن! همه دولتمردا پاکدست و درستکار و راستگو میشن!و....

گفتم: خواب دیدی؟ خیر باشه! تو مطمئن هستی که اون ایران همین طوری میشه که تو میگی؟!

گفت: خب، کاندیداها میگن دیگه! مگه ممکنه دروغ بگن؟ اگه دروغگو بودن که صلاحیتشون تایید نمی شد!

گفتم: خدا کنه این طور بشه! 

گفت: یعنی نمیشه؟ولی اگه بشه چی میشه؟!

گفتم : میگن یه نفر یه قاشق ماست برده بود کنار دریا. اونو توی آب دریا می زد و تکون می داد!

بهش گفتن: چه می کنی؟

گفت: می خوام همه آب های دریا رو تبدیل به دوغ کنم!!

می دونم نمیشه! ولی اگه بشه،چی میشه؟!!

 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اشتباه در کجاست؟!

تاریخ:یکشنبه 24 اردیبهشت 1396-11:25 ق.ظ



اشتباه در کجاست؟!

ملانصر الدین سندی داشت که باید قاضی شهر آن را تایید می کرد، اما از بخت بد او قاضی هیچ کاری را بدون رشوه انجام نمی داد .
ملا هم آه در بساط نداشت که با قاضی شریک شود و کار تایید سند را به انجام برساند؛ این بود که کوزه ای برداشت و آن را پر از خاک کرد و روی آن عسل ریخت. بعد کوزه ی عسل و سند را برداشت و نزد قاضی رفت. کوزه را پیشکش کرد و درخواستش را گفت.
قاضی همین که در پوش کوزه را برداشت و عسل را دید، بی فوت وقت سند را تایید کرد و هر دو شاد و خندان از هم خداحافطی کردند .

چند روز گذشت قاضی به حیله ی ملانصرالدین پی برد. یکی از نزدیکان خود را به خانه ی ملا فرستاد و پیغام داد که در سند اشتباهی شده!
ملا به فرستاده قاضی جواب داد: 

از طرف من سلامی گرم به قاضی برسان و بگو اشتباه در سند نیست، در کوزه‌ی عسل است.

@joorvajoora_story



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چهار دلار آن کم بود!

تاریخ:شنبه 23 اردیبهشت 1396-09:08 ق.ظ

چهار دلار آن کم بود!


#داستان
#درنگ

یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند، رسیدگی می‌کرد. متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود« نامه‌ای به خدا!»
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم !بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز باز نشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود، دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی. به من کمک کن.
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آن ها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند.
همه کارمندان اداره پست از این که توانسته بودند کار خوبی انجام دهند، خوشحال بودند.
عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه‌ای به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :
خدای عزیزم، چگونه می‌توانم از کاری که برایم انجام دادی، تشکر کنم؟ با لطف تو توانستم شامی ‌عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آن ها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی. البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند!

 
@joorvajoora_story



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همه دنیا به مویی بند است!!

تاریخ:سه شنبه 19 اردیبهشت 1396-10:48 ق.ظ

همه دنیا به مویی بند است!!


گویند که هردرد و بلایی به جهان است
تقصیر نمایان شدن موی زنان است


چون شال زنان رفته عقب توی خیابان
وضعیت اقلیم چنین در نوسان است


کولاک به پا گشته به ایلام و سنندج
در حاشیه لوت ببین سیل روان است


عریان شده گیسوی زنی بر لب یک رود
این جرم و گنه موجب خشکیدن آن است


از لرزش اندام زنی بوده به یک رقص
گر زلزله در جهرم و رشت و همدان است


افتاده اگر آتش قهری به پلاسکو
چون موی زنان در ملاء عام عیان است


یا جام شرابی شده نوشیده به یک بزم
طوفان شن و ماسه به اهواز وزان است


یک خواب بدی دیده بزرگی که ز ساپورت
آتش ز دماوند به حال فَوَران است


گویی که خداوند فقط داخل ایران
آن هم فقط از پوشش زن ها نگران است..!!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تعویض جای انیشتین با راننده اش

تاریخ:یکشنبه 17 اردیبهشت 1396-09:17 ق.ظ

تعویض جای انیشتین با راننده اش 


اینشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت. 

یک روز اینشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند در ماشین پرسید: 

چه کسی احساس خستگی می کند؟ راننده اش پیشنهاد داد که آن ها جایشان را عوض کنند و او جای اینشتین سخنرانی کند؛ چرا که اینشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت، کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند، قبول کرد. اما کمی تردید در مورد این که اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند، او چه می کند، در درونش داشت. به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد، ولی تصور اینشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آن ها پاسخ دهد. سپس اینشتین از میان حضار برخاست و به راحتی به سوالات پاسخ داد، به حدی که باعث شگفتی حضار شد.




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :27
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------