گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

در باغ وحش....

تاریخ:سه شنبه 5 دی 1396-08:23 ق.ظ


*در باغ وحش....
________________________
آورده اند که روزی پادشاهی برای سیاحت به باغ وحش می رود.چون شیر باغ وحش مرده بوده ، مسئولان باغ وحش یکی از کارگران به نام مش قربان را در پوست شیر می کنند تا شاه را بفریبند. شاه با دیدن شیر به فراست در می یابد که کلکی در کار است ؛ لذا ازمسئولان می خواهد تا شیر را با ببر باغ وحش به جنگ بیندازند.

وقتی در قفس شیر کذایی باز می شود و ببر داخل می گردد ، مش قربان بینوا زبانش بند می آید و نزدیک است از ترس قالب تهی کند.پس تصمیم می گیرد از پوست شیر بیرون بیاید که ناگهان صدای ضعیفی توجهش را جلب می کند.

شیر قلابی یعنی همان مش قربان خوب که دقت می کند ،می بیند صدا از طرف ببر است که می گوید:

مش قربان ، نترس من مش یوسف سر پولکی ام!!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زور گفتن بدون زور زدن!!

تاریخ:دوشنبه 4 دی 1396-08:59 ق.ظ

 زور گفتن بدون زور زدن!! 




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تور تفریحی پیرزنان و ماجراشون با راننده/طنز

تاریخ:شنبه 2 دی 1396-08:39 ق.ظ

تور تفریحی پیرزنان و ماجراشون با راننده/طنز

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سهم من و حاجی!!/شعر طنز

تاریخ:جمعه 1 دی 1396-06:04 ب.ظ

سهم من و حاجی!!/شعر طنز


#اندکی_تفکر

مدتی هست خدا رفته برون  از نظرم
نه چنین بودم و یڪ فاجعه آمد به سرم

قصه اینجاست ڪه من اهل عبادت بودم
صبح و ظهر و همه شب رو به سعادت بودم

باورم بود ڪه حاجی شدن از ایمان است
شیخ و ملا واذان گوی محل انسان است

باورم  بود که مفتی محل درویش  است
هرچه می گوید از ایمان به خدای خویش است

چند سالی به همین حال و هوا طی ڪردم
من ندانستم از این کار چه حاصل  ڪردم

یاد  دارم  ڪه  به  یڪ باره  پشیمان گشتم
الغرض حاصلش  این  بود  ڪه آگه گشتم

دیدم  انگار  ڪه این ریش و عبا و تسبیح
همه  اسباب  ریا باشد  و  باب  تفریح

پسِ آن چهره ی معصوم بدیدم شیطان
ڪه  خورد  مال یتیمان  و  ندارد ایمان

سرِ من بند به یڪ ضاد ولاالضّالیییین بود
ڪار او نفت و صدورش به یمن یا چین بود

حاجی انگار ڪه فهمیده عجب خر شده ام
چشم بر بسته ڪمی ڪور وڪمی ڪر شدم

پیش خود گفته ڪه تا ذڪر و دعا می خواند
از وطن هر چه درون هست به ما می ماند

من در آن لحظه ز تزویر و ریا دور شدم
به خودم  آمدم  از  باور خود  دور شدم

بعد از آن ڪم ڪم از ایمان خودم خسته شدم
به خدا ڪفر نگویم زخداوندی او خسته  شدم


دیدم انگار از این دین ڪه به من هدیه شده
سهم حاجی همه پول و سهم من سجده شده...

#حق_الدوله.              


لطفا بدون تعصب وارد شوید


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

#حکایت عوارض_آروغی

تاریخ:چهارشنبه 29 آذر 1396-06:56 ق.ظ

#حکایت عوارض_آروغی



روزی پادشاهی خزانه را خالی دید، پس به وزیر زیرک خود دستور داد طرحی برای بودجه سال بعد ارائه کند. وزیر پس از مشورت با اصحاب اقتصاد برای جبران کسری بودجه طرحی ارائه کرد که شامل سه بند بود:

مالیات دو برابر شود!
نیمی از گاو و گوسفند ها به نفع دولت مصادره شود!
کسی حق ندارد آروغ بزند!

پادشاه که طرح را دید، با پوزخندی به وزیر گفت: 

اول و دوم اش قبول، اما سومی یعنی چه؟ چرا نباید آروغ بزنند؟

وزیر زیرک گفت : قسمت سوم ضمانت اجرای دو قسمت قبل است.
او ادامه داد: بند سومی برای تخلیه انرژی اعتراضی مردم است و ما با استفاده از جارچی ها آروغ نزدن را به مهم ترین مسئله مردم تبدیل می کنیم. مردم هم به جای پرداختن به بندهای اول و دوم ، به قسمت سوم خواهند پرداخت.

در نهایت، پس از بالا گرفتن اعتراضات، به نشانه احترام به خواست مردم ،با دستور ملوکانه شما بند سوم را لغو می کنیم و مردم هم خوشحال به خانه می روند و درد اجرای دو بند قبلی را تحمل می کنند.

بودجه سال ۹۷ توسط دولت تقدیم شد، در این بودجه، سهم فرهنگ به شدت کاهش یافته و بناست قریب به سی میلیون نفر از یارانه محروم شوند و بنزین و گازوئیل گران شود  ...
اما قسمت آروغی آن ، افزایش عوارض خروج از کشور است.

پس از تقدیم بودجه و رسانه ای شدن اجزای آن، موضوع افزایش عوارض خروج از کشور، توسط رسانه ها و سلبریتی هایِ همیشه هماهنگ با دولت، برجسته و همه گیر شد.

به زودی هم این قسمت از بودجه با دستور دولتی ها تصحیح خواهد شد و مردم هم خوشحال از این انعطاف عجیب دولت، با مصیبت های بودجه ۹۷ کنار خواهند آمد!


@IRanBidar



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تجدید وضو!!

تاریخ:سه شنبه 28 آذر 1396-11:11 ق.ظ

تجدید وضو!!


خروس و شیرى باهم رفیق شده و به صحرا رفته بودند . شب که شد خروس برای خوابیدن روى یک درخت رفت و شیر هم پاى درخت دراز کشید .

هنگام صبح خروس مطابق معمول شروع به خواندن کرد . روباهى که در آن حوالى بود، به طمع افتاد و نزدیک درخت آمده و به خروس گفت: 

بفرمایید پایین تا به شما اقتدا کرده و نماز جماعت بخوانیم!

خروس گفت : همان طورى که مى بینى بنده فقط مؤذن هستم ، پیش نماز پاى درخت است. او را بیدار کن ..

روباه که تازه متوجه حضور شیر شده بود ، با غرّش شیر پا به فرار گذشت .


خروس پرسید : کجا تشریف مى برید؟ مگر نمى خواستید نماز جماعت بخوانید؟ روباه در حال فرار گفت : دارم مى روم تجدید وضو کنم!!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عوارض خروج از کشور!

تاریخ:جمعه 24 آذر 1396-08:07 ب.ظ

 

 عوارض خروج از کشور! 


بلیت باغ‌وحش ۲هزار تومان بود، ولی مشتری نداشت. صاحب باغ‌وحش آگهی زد: «ورود رایگان است»، باغ وحش شلوغ شد. 

وقتی بازدید تمام شد، در قفس شیرها را باز کرد و جلوی در خروجی نوشت: 

«بلیت خروج ۵ هزار تومان».


(اندر احوالات عوارض خروج از کشور و شرایط داخلی)



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به ما هم اعتنا کن لااقل!

تاریخ:پنجشنبه 23 آذر 1396-06:23 ب.ظ

 به ما هم اعتنا کن لااقل!


یا رب، از بالا به ما هم اعتنا کن لااقل!
بخت ما را هم از آن بالا صدا کن لااقل!

نصف کشورهای دنیایِ تو از ما بهترند؛
وضع ما را نصف آن ها باصفا کن لااقل!

دیشِ عرش کبریایی گیر کرده سمت غرب؛
چند روزی رویِ دیشت را به ما کن لااقل!

در اتوبانِ جهان پت پت کنیم عین پراید؛
بنز نه، ما را شبیه پرشیا کن لااقل!

به اروپا این همه حال اساسی می دهی؛
یک کم از آن حال هم بر ما عطا کن لااقل!

هرچه نعمت بود دادی به "یو اس آ"ی خبیث؛
پنج شش درصد از آن را سهم ما کن لااقل!

وضع ما را که تمام هفته مثل گامبیاست،
هفته ای یک روز چون آنتالیا کن لااقل!

کشور ما را که در "تاریخ" سوتی داده است،
جابه جا در نقشه ی "جغرافیا" کن لااقل!

مرز ایران را جدا کن از عراق و روسیه،
مدتی همسایه ایتالیا کن لااقل!

رتبه ی ما را که در دنیا از آخر سومیم
از همان آخر، ششم در آسیا کن لااقل!

وقتی اینجا بین ما قانون جنگل حاکم است،
وضع ما را سوژه ی راز بقا کن لااقل!

هر که آمد یک گره وا کرد؛ ده تا بست روش؛
آن گره های درشتش را تو وا کن لااقل!

این عصایی که تو دادی نیل را نشکافت خوب؛
محض خنده گاه آن را اژدها کن لااقل!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قیامت نامه!

تاریخ:یکشنبه 19 آذر 1396-06:35 ب.ظ


"قیامت نامه!"

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داستان حاج آقا در توالت هواپیما

تاریخ:یکشنبه 19 آذر 1396-07:18 ق.ظ

داستان حاج آقا در توالت هواپیما

حاج آقا برای سرکشی به مستقلاتش در پاریس و تورنتو و همچنین سرکشی به دو تا آقازاده اش که در در این دو شهر تحصیل می کنند، آمده بود.
چند روزی پاریس بود و الان هم تو هواپیما نشسته بود و راهی تورنتو بود.
این توالت لعنتی هم که همش اشغاله، اگه ایران ایر بود، حتما حاج آقا با عصبانیت داد می زد: «قیچی کنید، مردم تو صفند». 

وضعش خراب بود و به خودش می پیچید.
 خانم مهمانداری که داشت از نزدیکش رد می شد، متوجه وضعیت اضطراری و اورژانسی حاج آقا شد. گفت: 

«اشکالی ندارد اگر از توالت خانم ها استفاده کنید، به شرطی که قول بدید دست به دگمه هایی که تو توالت هست، نزنید.»
حاج آقا که به توصیه پسرانش کلاس انگلیسی رفته بود، کمی انگلیسی هم می دانست ، منظور مهماندار را فهمید.
تو توالت نشسته بود که متوجه دگمه ها شد. دگمه ها با حروف لاتین علامت گذاری شده بودند: «وی. وی» ، «وی.ای»، «پی.پی» و یک دگمه قرمز که رویش نوشته بود: «ای.تی»
حاج آقا که سبک شده بود، حس کنجکاویش تحریک شده پیش خودش گفت: «کی متوجه میشه من به دگمه ها دست زدم؟»
با احتیاط رو دگمه «وی وی» فشار داد. ناگهان آب ملایم ولرمی باسنش را نوازش داد. حاج آقا که داشت حال می کرد گفت: «چه احساس لذت بخشی. این همه هواپیما سوار شدم تو هیچ توالت مردانه ای چنین چیز خوبی ندیدم. حقشه به توالت مردانه بگیم مستراح».
بعد رو دگمه «وی ای» فشار داد. جریان آب ولرم قطع شد و به جایش هوا یا باد ملایم و نیمه گرمی شروع به وزیدن کرد و باسنش را خشک کرد. چه لذتی، حاج آقا اگه دستش بود ساعت ها حاضر بود تو توالت بشینه.
بعدش حاج آقا دگمه «پی پی» را فشار داد. یه چیزی شبیه همانی که خانم ها با آن صورتشون را پودر مالی می کنند، شروع کرد به پودر مالی باسن حاج آقا و عطر خوب و خوشی هم توی فضای توالت پیچید.
حاج آقا که حسابی کیفور شده بود، پیش خودش گفت: 

«چه احساس شیرینی. اما این توالت خانم ها هم عجب چیز محشریه ها. این که توالت نیست. اتاقی پر از احساس و عشق و محبته. برگشتم ایران حتما تو ویلای مرزن آباد میدم درست کنند.»
لبخند رضایت بخشی بر لبانش نشست و چشمانش را بست و بوی خوش پودر را با نفس عمیق بالا کشید. لحظه ای کوتاه یاد آن سال های خیلی خیلی دور افتاد. حدود بیست، سی سال پیش که تو هوای سرد زمستانی مجبور بود آفتابه را بر داره و بره آن طرف باغ از چاه آب برداره و بعد گوشه دیگر باغ بره توالت. توالت که نه، همان مستراح. حاج آقا چشم ها را باز کرد و این افکار و خاطرات ناجور را که می خواستند کیفش را کور کنند، از خودش دور کرد.
پودر مالی که قطع شد، حاج آقا به دگمه قرمز «ای تی» خیره شد و گفت: «هرچه بادا باد» و انگشتش را گذاشت رو دگمه و فشار داد .. !!!!
چشمانش سیاه شد و دیگه چیزی نفهمید. بعدا که تو بیمارستان تورنتو به هوش آمد و چشمانش را باز کرد، اولین چیزی که دید لبخند ملیح یک خانم پرستار بود. با انگلیسی دست و پا شکسته پرسید: چه اتفاقی افتاده؟ خانم پرستار گفت: 

دگمه آخری را که فشار دادید، دگمه ای است که به طور اتوماتیك نوار بهداشتی خانم ها را بر می داره!!!
بعد یک کیسه نایلونی کوچکی که چیزی شبیه به یک تکه سوسیس تویش بود، را نشان داد و گفت: 

آقا، مردانگی تان را می گذارم زیر متکایتان برای یادگاری!!!!


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :35
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------