تبلیغات
حکمت و حكایت - مطالب طنزهای حكیمانه

گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

اشتباه در کجاست؟!

تاریخ:یکشنبه 24 اردیبهشت 1396-11:25 ق.ظ



اشتباه در کجاست؟!

ملانصر الدین سندی داشت که باید قاضی شهر آن را تایید می کرد، اما از بخت بد او قاضی هیچ کاری را بدون رشوه انجام نمی داد .
ملا هم آه در بساط نداشت که با قاضی شریک شود و کار تایید سند را به انجام برساند؛ این بود که کوزه ای برداشت و آن را پر از خاک کرد و روی آن عسل ریخت. بعد کوزه ی عسل و سند را برداشت و نزد قاضی رفت. کوزه را پیشکش کرد و درخواستش را گفت.
قاضی همین که در پوش کوزه را برداشت و عسل را دید، بی فوت وقت سند را تایید کرد و هر دو شاد و خندان از هم خداحافطی کردند .

چند روز گذشت قاضی به حیله ی ملانصرالدین پی برد. یکی از نزدیکان خود را به خانه ی ملا فرستاد و پیغام داد که در سند اشتباهی شده!
ملا به فرستاده قاضی جواب داد: 

از طرف من سلامی گرم به قاضی برسان و بگو اشتباه در سند نیست، در کوزه‌ی عسل است.

@joorvajoora_story



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چهار دلار آن کم بود!

تاریخ:شنبه 23 اردیبهشت 1396-09:08 ق.ظ

چهار دلار آن کم بود!


#داستان
#درنگ

یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند، رسیدگی می‌کرد. متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود« نامه‌ای به خدا!»
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم !بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز باز نشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود، دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی. به من کمک کن.
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آن ها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند.
همه کارمندان اداره پست از این که توانسته بودند کار خوبی انجام دهند، خوشحال بودند.
عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه‌ای به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :
خدای عزیزم، چگونه می‌توانم از کاری که برایم انجام دادی، تشکر کنم؟ با لطف تو توانستم شامی ‌عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آن ها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی. البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند!

 
@joorvajoora_story



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همه دنیا به مویی بند است!!

تاریخ:سه شنبه 19 اردیبهشت 1396-10:48 ق.ظ

همه دنیا به مویی بند است!!


گویند که هردرد و بلایی به جهان است
تقصیر نمایان شدن موی زنان است


چون شال زنان رفته عقب توی خیابان
وضعیت اقلیم چنین در نوسان است


کولاک به پا گشته به ایلام و سنندج
در حاشیه لوت ببین سیل روان است


عریان شده گیسوی زنی بر لب یک رود
این جرم و گنه موجب خشکیدن آن است


از لرزش اندام زنی بوده به یک رقص
گر زلزله در جهرم و رشت و همدان است


افتاده اگر آتش قهری به پلاسکو
چون موی زنان در ملاء عام عیان است


یا جام شرابی شده نوشیده به یک بزم
طوفان شن و ماسه به اهواز وزان است


یک خواب بدی دیده بزرگی که ز ساپورت
آتش ز دماوند به حال فَوَران است


گویی که خداوند فقط داخل ایران
آن هم فقط از پوشش زن ها نگران است..!!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تعویض جای انیشتین با راننده اش

تاریخ:یکشنبه 17 اردیبهشت 1396-09:17 ق.ظ

تعویض جای انیشتین با راننده اش 


اینشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت. 

یک روز اینشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند در ماشین پرسید: 

چه کسی احساس خستگی می کند؟ راننده اش پیشنهاد داد که آن ها جایشان را عوض کنند و او جای اینشتین سخنرانی کند؛ چرا که اینشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت، کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند، قبول کرد. اما کمی تردید در مورد این که اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند، او چه می کند، در درونش داشت. به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد، ولی تصور اینشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آن ها پاسخ دهد. سپس اینشتین از میان حضار برخاست و به راحتی به سوالات پاسخ داد، به حدی که باعث شگفتی حضار شد.




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ای در دروغ ابن زیاد، احمدی نژاد!!

تاریخ:شنبه 16 اردیبهشت 1396-10:36 ق.ظ

ای در دروغ ابن زیاد، احمدی نژاد!!


گنجِ وفا و معدنِ داد،احمدی نژاد
یارانه داد پاک نهاد ،احمدی نژاد


شیرین لب است و خوش حرکات است و شوخ چشم
آهو سرشت و حور نژاد، احمدی نژاد


استادهای روی زمین جمله بی سواد
مهدِ علوم و کانِ سواد احمدی نژاد


شادی تو از حمایتِ خودجوشِ مردمی!
مردم هم از تو یک سره شاد، احمدی نژاد


بابا نه آب دارد و نه نان، بیا ببین
نان را نداد و آب نداد احمدی نژاد


ایرانمان چه شد؟همه آتش گرفت و رفت.
خاکسترش چه؟ داد به باد احمدی نژاد


تا عبرتِ زمانه و تاریخِ ما شود
هرگز ز یادمان نرواد احمدی نژاد


جرثومه ی شجاعت و تندیس رستم است
این حرف ها بهت نمیاد احمدی نژاد


آن گوجه ها هنوز سرِ کوچه ی شماست؟
در کردی این خبر ز کجاد؟ احمدی نژاد


چیزی سرِ زبانِ من آمد، بگم؟بگم؟
طشتِ تو هم ز بام فتاد احمدی نژاد


لولو ببین که این ممه را برد با خودش
یک سر درون کوزه فتاد احمدی نژاد


یک عنصرِ نسوخته در جسمِ او نماند
این هم کمی پماد و ضماد،احمدی نژاد


این هاله ها چرا به تو یاری نمی دهند؟
ای در دروغ ابن زیاد، احمدی نژاد


بابایمان درآمده در زیرِ بارِ قرض
بابات تا همیشه درآد، احمدی نژاد... .



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کسی که اصلا دروغ نمی گوید!

تاریخ:جمعه 15 اردیبهشت 1396-05:30 ق.ظ

کسی که اصلا دروغ نمی گوید!




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

می بینید که نمیشه!!!! (طنز)

تاریخ:پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396-11:54 ق.ظ

 می بینید که نمیشه!!!! (طنز)

#شفیعی_مطهر

گفت:نمیشه به جای یک رئیس جمهور،سه چهار تا رئیس جمهور داشته باشیم؟!

گفتم: نه! مگه نشنیدی میگن:ده درویش در گلیمی بخسبند؛اما دو پادشاه در یک ملک نگنجند!یک کشور فقط یه دولت و یک مدیر میخواد که بتونه همه نیروهای بالقوه کشور رو بالفعل دربیاره. حالا چرا همچین سوالی می پرسی؟

گفت: آخه بعضی کاندیداهای ریاست جمهوری این قدر نازن و این قدر وعده خدمت های جور واجور میدن،که آدم دلش نمیاد به اونا رای نده!

گفتم : مثلا!

گفت: مثلا یکی قول میده یارانه رو 250هزار تومان میکنه ،یکی میگه 5میلیون فرصت شغلی ایجاد میکنه و دیگری میگه درآمد کشور را دو و نیم برابر می کنه! به نظر تو همه اینا میتونن که این قول ها رو عملی کنن؟!

گفتم: نمی دونم!! ولی میگن:

یه پهلوانی تنومند و معرکه گیر وسط میدون وایساده و جمعیت زیادی دور او حلقه زده بودن .او آفتابه کوچکی رو به همه خلق نشون می داد و ادعا می کرد که با این هیکل درشت و تنومند خود میره توی این آفتابه کوچک! همه مردم هم ناباورانه و متعجّبانه اونو نگاه می کردن.

پهلوان می گفت: اگر شما جمعیت صدهزار تومان به من بدید،من قول میدم برم توی این آفتابه!

مردم یک پارچه فریاد می زدن که این کار محاله! محاله! اما برای ارضای حسِّ کنجکاوی خود به هر قیمتی بود صدهزار توان جمع کردند و به او دادند و گفتند: 

حالا برو ببینیم چطور میری توی آفتابه!

مرد پهلوان اول کوشید با فشار سر خود رو توی آفتابه فروکنه! ولی هر چه فشاد داد نرفت که نرفت! 

بعد پای راست خود و سپس چای چپ را به داخل آفتابه فشار داد؛باز هم نرفت!در آخر کوشید دستاش رو توی آفتابه کنه،باز هم نشد که نشد!

سر انجام با نومیدی آفتابه رو گذاشت روی زمین و روشو کرد به مردم و گفت:

مردم! شاهد بودید که من همه تلاشم رو کردم که برم توی آفتابه،ولی می بینید که نمیشه!!!

 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar

 



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ذکر شیخنا و مولانا محمدباقر قالیباف (

تاریخ:چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396-07:03 ق.ظ


ذکر شیخنا و مولانا محمدباقر قالیباف (قدس ا... نفسه الزکیه)

حسام حیدری| بی قانون



 آن خلبانِ پرآوازه، آن شهردارِ سازه، آن منجی آسمانی، آن محمود ثانی، آن تولیدکننده برق از زباله، آن تجمیع‌کننده نخاله، آن ثبت‌نام‌کننده در انتخابات‌ متعدد، آن زده رو دست رضایی، آن دارای مدرک جغرافیای سیاسی، آن کارهایش اساسی، آن رفته در محاق، آن زخم خورده از اسحاق، آن دشمن چهاردرصدی‌های زالوصفت، آن دوبرابر کننده درآمدهای نفت، آن چوب‌زنِ دشمنان، آن موتورسوار مهربان، آن پدیده نادرِ پرینت به دست، آن آبادکننده تهران و هرچی که هست، آن برج ساخته از بالای شهر تا به ناف، شیخنا و مولانا شهردار- خلبان- سردار- دکتر محمدباقر قالیباف (حفظه‌ا... من حملات الگازانبری)، هم خوشگل و هم بور بود و منتقد رییس‌جمهور بود.
مناقب او بسیار و محامد او فراوان است. از معتبران مشایخ اصولگرا بود و سوپر هیروی ابرشهر تهران بود و حرارت و آتش در برابرش چون آب سرد بود و او همان است که شاعر در منزلت مقام او فرماید:
رای مامان و بابا قالیباف قالیباف
دوست خوب بچه‌ها قالیباف قالیباف
در عظمت شأن او همین بس که مولانا تتلو (حفظه‌ا... جیگیلی جیگیلیه) از او حمایت کرد و او را نامزد اصلح دانست و جمله مریدان در موافقت فریاد «بغ بغو» سردادند. رحمه‌ا... علیهم اجمعین.
نقل است که روحی مهربان و دستی گشاده داشت و از ملک و املاک هرچه داشت به سائلان می‌داد و از بخشش هیچ ابا نداشت. او را دیدند که مشغول ساخت‌وساز است. گفتند: «چه می‌سازی؟» گفت:«این‌ها املاک برای نجوم است» و بر این طریق چندین رصدخانه ساخت.
مریدی از اعضای شورای شهر او را گفت: «مرا نصیحتی کن که با آن به هرچه ‌خواهم رسم». لختی اندیشید و گفت: «از زمین خوردن نترس» و گفت: «من خودم بارها زمین خوردم و نترسیدم و هربار که زمین خوردم به روی خودم نیاوردم و دوباره تلاش کردم». نقل است که مرید این وصیت به کار بست و چندی نگذشته از متمولان دوران خود شد.
نیمه شبی قبل از مناظره او را دیدند که با خود می‌گفت: «نیمه راهیم برنمی‌گردیم» و می‌گفت: «کلید مشکلات در دست من است» و می‌گفت: «من حقوقدانم و سرهنگ نیستم». 

او را گفتند: «چه می‌گویی؟ ماذا فازا؟ و چرا شعارهای رقیب را سر داده‌ای؟». 

آهی کشید و گفت: «تقلید همه را در مناظره کردم... فقط خود حسن مانده است».
نقل است که عاشق مردم بود و دولتش «دولتِ مردم» بود و هرکاری که می‌توانست برای مردم انجام می‌داد. پس چون در میانه مناظره دید که مردم خسته شده‌اند و گروهی دست‌شویی خواست رفتن، از جای بشد و در دمای 200 درجه، میله داغ را بگرفت و با مرتضی حیدری وارد مذاکره شد و با رایزنی‌هایی که کرد، برای مردم 15 دقیقه وقت استراحت گرفت. اعلی‌ا... مقامه.
نقل است که مولتی‌تسک بود و با یک دست ایرباس می‌راند و با دست دیگر فاصله شمال-جنوب تهران را کم می‌کرد و همزمان در کانال‌های فجازی کامنت می‌گذاشت و نه تنها تحمل یک رقیب و دو رقیب که تحمل ده تا را هم داشت.
در انتهای کار او آورده‌اند که پس از مناظره دیگر آن باقر سابق نشد و کابوس بسیار می‌دید و نیمه شب از خواب می‌پرید و فریاد می‌زد: «اسحاق... اسحاق». آب قندش می‌دادند اما هیچ افاقه نمی‌کرد. می‌گفتند: «می‌خوای همه اتوبان‌ها رو دو طبقه کنی؟ مجوز تراکم بدم امضا کنی؟» ولی هیچ پاسخ نمی‌داد و خیره می‌نگریست. رحمه‌ا... علیه.


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سیاست یعنی این!!!

تاریخ:دوشنبه 11 اردیبهشت 1396-08:11 ق.ظ

سیاست یعنی این!!!


یک کمونیست مجوز مهاجرت از آلمان به روسیه را کسب کرد.
هنگام خروج از آلمان در فرودگاه مامور وسایل او را چک کرد. یک مجسمه دید. از او پرسید: این چیه؟
مرد گفت: شکل سوالت اشتباهه آقا؟
بپرس این کیه، این مجسمه هیتلر مرد بزرگ آلمان است که توی تمام کشور عدالت و دموکراسی برقرار کرد. من هم برای بزرگداشت این شخص مجسمه اش همیشه همراهمه... 

مامور گمرک گفت: درسته آقا، بفرمایید.

در فرودگاه روسیه مامور گمرک هنگام تفتیش مجسمه را دید و از کمونیست پرسید: این چیه؟ 

مرد گفت: بگو این کیه؟ 

گفت: این مجسمه مرد منفور و دیوانه ای است که مرا مجبور کرد از آلمان برم بیرون. مجسمه اش همیشه همرامه که تف و لعنتش کنم.
مامور گمرک گفت: بله درسته آقا، بفرمایید!
چند روز بعد که كمونیست توی خونه اش همه فامیل را دعوت کرد.
پسر برادرش مجسمه را روی طاقچه دید ،پرسید: این کیه؟
مرد گفت: پسرم سوالت اشتباهه. بپرس این چیه؟
این ده کیلوگرم طلای ۲۴ عیاره که بدون عوارض گمرکی از آلمان به اینجا آوردم!!

«سیاست یعنی این که یک حرف را به مردم به صورت های مختلف بیان کنی!!»



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خداباوری ملا!!

تاریخ:یکشنبه 10 اردیبهشت 1396-11:38 ق.ظ



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :26
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------