گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

دم خروس یا قسم حضرت عباس ؟

تاریخ:شنبه 20 خرداد 1396-11:03 ق.ظ

 دم خروس یا قسم حضرت عباس ؟ 

 

ما می گوییم حقیقت را دوست داریم، اما اغلب چیزهایی را که دوست داریم، حقیقت می دانیم.

...روزی کسی نزد ملا آمد و از او درخواست کرد تا الاغش را برای ساعتی به او قرض بدهد .ملا که نمی خواست الاغش را قرض دهد، گفت: 

الاغ اینجا نیست. پسرم آن را به صحرا برده است.
در همین لحظه صدای عرعر الاغ بلند شد .
مرد همسایه گفت: تو که گفتی الاغ در صحرا است .پس این چه کسی است که عرعر می کند ؟
ملا با عصبانیت گفت: عجب آدمی هستی؟1 حرف پیرمردی مثل من را قبول نداری، اما عرعر کردن یک الاغ بی شعور را باور می کنی؟

نکته:بالاترین نوع خودخواهی این است که متوقع باشیم دیگران آنچه را به عنوان واقعیت می گوییم، بر آنچه آن ها خود مشاهده می کنند، ترجیح دهند.

انتظار داریم وقتی مردم دم خروس را می بینند، آن را نادیده بگیرند و در عوض قسم حضرت عباس ما را باور کنند!


شخصی از خانه ای خروسی دزدید. صاحب خانه دنبالش دوید تا به او رسید و گفت: عموجان! خروس مرا کجا می بری؟
آن شخص خروس را زیر لباسش پنهان کرده بود، ولی متوجه نبود دمش از زیر پیراهنش بیرون آمده و دیده می شود . دزدی اش را منکر شد و شروع کرد به قسم حضرت عباس خوردن که من خروست را ندزدیده ام و از خروسی که ادعا می کنی، خبر ندارم. صاحب خروس به دم خروس اشاره کرد و گفت: 

برادر! قسم حضرت عباست را باور کنم یا دم خروس را؟!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

با سوادان بیشتر در معرض لگد خرند

تاریخ:چهارشنبه 17 خرداد 1396-10:22 ق.ظ


با سوادان بیشتر در معرض لگد خرند

گویند در گذشته دور، در جنگلی شیر حاکم جنگل بود و مشاور ارشدش روباه بود و خر هم نماینده ی حیوانات در دستگاه حاکم بود.
با وجود ظلم سلطان و تایید خر و حیله روباه همه حیوانات، جنگل را رها کرده و فراری شدند، تا جایی که حاکم و نماینده و مشاورش هم تصمیم به رفتن گرفتند. در مسیر گاهگاهی خر گریزی می زد و علفی می خورد. روباه که زیاد گرسنه بود، به شیر گفت: اگر فکری نکنیم تو و من از گرسنگی می میریم و فقط خر زنده می ماند، زیرا او گیاه خوار است. 

شیر گفت: چه فکری داری؟ 

روباه گفت: خر را صدا بزن و بگو ما برای ادامه مسیر نیاز به رهبر داریم. و باید از روی شجره نامه در بین خود یکی را انتخاب کنیم و از دستوراتش پیروی کنیم. قطعا تو انتخاب می شوی و بعد دستور بده تا خر را بکشیم و بخوریم. 

شیر قبول کرد و خر را صدا زدند و جلسه تشکیل دادند. ابتدا شیر شجره نامه اش را خواند و فرمود: 

جد اندر جد من حاکم و سلطان بوده اند! 

و بعد روباه ضمن تایید گفته شیر گفت: من هم جد اندر جدم خدمتکار سلطان بوده اند. خر تا اندازه ای موضوع را فهمیده بود و دانست نقشه ی شومی در سر دارند، گفت: من سواد ندارم شجره نامه ام زیر سمم نوشته شده، کدامتان باسواد هستین آن را بخوانید. 

شیر فورا گفت: من باسوادم و رفت عقب خر تا زیر سمش را بخواند. خر فورا جفتک محکمی به دهان شیر زد و گردنش را شکست. روباه که ماجرا را دید، رو به عقب پا به فرار گذاشت. خر او را صدا زد و گفت: 

بیا حالا که شیر کشته شده ،بقیه راه را باهم برویم. 

روباه گفت: نه من کار دارم! 

خر گفت: چه کاری؟ 

گفت: می خواهم برگردم و قبر پدرم را پیدا کنم و هفت بار دورش بگردم و زیارتش کنم که مرا نفرستاد مدرسه تا با سواد شوم و گرنه الان به جای شیر گردن من شکسته بود.
_____________________



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بلایی به نام «تمرکز قدرت»!!

تاریخ:شنبه 13 خرداد 1396-11:26 ق.ظ

بلایی به نام «تمرکز قدرت»!!


#چوپان_دروغگو  

 

نگارش جدید! 

یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچ کس نبود . 

چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی ، گوسفندان را به چرا می برد . مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند ، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آن ها را به چرا ببرد . او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند . برای مدت ها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت تا این که ...

یک روز چوپان شروع کرد به فریاد : آی گرگ! آی گرگ! 

وقتی مردم خود را به چوپان رساندند، دریافتند که گرگی آمده است و یک گوسفند را خورده است!
آنان چوپان را دلداری دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقیه گله سالم است . اما از آن پس ، هر چند روز یک بار چوپان فریاد میزد : 

گرگ ، گرگ ، آی مردم ، گرگ . 

وقتی مردم ده ، سرآسیمه خود را به چوپان می رساندند، می دیدند کمی دیر شده و دوباره گرگ ، گوسفندی را خورده است . این وضعیت مدت ها ادامه داشت و همیشه مردم دیر می رسیدند و گرگ ، گوسفندی را خورده بود!

روزی مردم ده تصمیم گرفتند پول های خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند . از وحشی ترین ها و قوی ترین سگ ها را ...
چوپان نیز به آن ها اطمینان داد که با خرید این سگ ها ، دیگر هیچ گاه گوسفندی خورده نخواهد شد . اما پس از خرید سگ ها ، هنوز مدت زیادی نگذشته بود که دوباره صدای فریاد "آی گرگ ، آی گرگ" چوپان به گوش رسید!
مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند دوباره گوسفندی خورده شده است . ناگهان یکی از مردم ، که از دیگران باهوش تر بود به بقیه گفت : ببینید ، ببینید هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوان های گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندانمان در اطراف پراکنده است!
مردم که تازه متوجه شده بودند که در تمام این مدت چوپان دروغ می گفته است ، فریاد برآوردند : "آی دزد ، آی دزد"!
چوپان دروغگو را بگیرید تا ادبش کنیم ، اما ناگهان چهره مهربان و مظلوم چوپان تغییر کرد . چهره ای خشن به خود گرفت و چماق چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد . سگ ها هم که فقط از دست چوپان غذا خورده بودند و کسی را جز او صاحب خود نمی دانستند او را همراهی کردند!

بسیاری از مردم از چماق چوپان و بسیاری از آن ها از گاز سگ ها زخمی شدند. دیگران نیز وقتی این وضعیت را دیدند ، گریختند . در روزهای بعد که مردم برای عیادت از زخمی شدگان می رفتند، به یکدیگر می گفتند : خود کرده را تدبیر نیست ! 

یکی از آن ها پیشنهاد داد که از این پس وقتی داستان "چوپان دروغگو" را برای کودکانمان نقل می کنیم، باید برای آن ها توضیح دهیم که هر گاه خواستید گوسفندان ، چماق و سگ های خود را به کسی بسپارید ، پیش از هر کاری در مورد درستکاری او بررسی کنید و مطمئن شوید که او دروغگو نیست!

اما معلم مدرسه که آنجا بود و حرف های مردم را می شنید، گفت : 

دوستان ،توجه کنید که ممکن است کسی نخست "راستگو" باشد، ولی وقتی گوسفندان ، چماق و سگ های ما را گرفت وسوسه شود و دروغگو شود . بنابراین بهتر است هیچ گاه گوسفندان ، چماق و سگ های نگهبان خود را به یک نفر نسپاریم ...

#حکایت

@naghmegi



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ایمان بعضی ها به هیچ بند است!

تاریخ:جمعه 12 خرداد 1396-06:31 ق.ظ

ایمان بعضی ها به هیچ بند است!


جوانی با چاقو وارد مسجد شد! گفت:
بین شما کسی هست، مسلمان باشد؟!
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد، پیرمردی ریش سفید از جا برخاست و گفت: آری، من مسلمانم.
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت: با من بیا!  
پیرمرد به دنبال جوان به راه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند.
جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که می خواهد تمام آن ها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد.
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت:
به مسجد بازگرد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاور.

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید: 

آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟!

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را به قتل رسانده نگاهشان را به پیشنماز مسجد دوختند!

پیشنماز رو به جمعیت کرد وگفت :
چرا نگاه می کنید؟! به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی شود!

:ایمان بعضی ها به هیچ بند است

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

غلط ننویسیم: «عدم اطلاع» غلط است!

تاریخ:پنجشنبه 11 خرداد 1396-01:06 ب.ظ


غلط ننویسیم: «عدم اطلاع» غلط است!


حسن غلامعلی‌فرد | بی قانون



دهخدا لبخند زد و گفت: «شجریان‌جان بخوان!» تا شجریان دهان گشود لاریجانی گفت: «قرائت شجریان فی هذهِ المجلس بالکل اِوری‌بادی را تحت‌الشعاع قرار خواهد داد». دهخدا تا این سخن بشنید، همچون مهتابیِ سوخته برای لحظاتی در خاموشی فرو رفت. جهانگیری استارترِ سوخته‌ دهخدا را درآورد و استارتری نو جای آن گذاشت. جدیدی سیلی‌ای محکم به دهخدا زد و با ذوق‌زدگی گفت: 

«همیشه دلم می‌خواست بخوابونم زیر گوشش». 

کمی بعد دهخدا روشن شد و انگار که سرش را از درون تشتی پر آب بیرون آورده باشند، نفسی عمیق کشید و همان‌طور که جای سیلی را می‌مالید، از عارف پرسید: «چی شد؟» عارف همان‌طور که سرش پایین بود، پاسخ داد: 

«من چیزی ندیدم! پس اطلاع ندارم». 

مطهری با کنایه به عارف گفت: «این عدم اطلاع شما کمی عجیبه». 

دهخدا آب دهانش را فرو داد و گفت: 

«عدم به معنای نابودیه، پس عدم اطلاع غلطه و‌ باید به جاش بگی بی‌اطلاعی یا ناآگاهی». 

سپس سرش را خاراند و پرسید: 

«من پیش از این که خاموش بشم، چی می‌گفتم؟»
علی‌عسگری و ضرغامی یک‌صدا گفتند: «به شجریان گفتین که اخراجه!». 

دهخدا اخم کرد و گفت: «من هرگز چنین حرف پرت و پلایی نخواهم زد‌». 

ناگهان انگار چیزی یادش آمده باشد، گفت: 

«یادم اومد. قرار بود شجریان برامون بخونه». 

یک هو عصبانی شد و گفت: «کی بود که نذاشت شجریان بخونه؟». 

غرضی گفت: «لاریجانی». دهخدا سوی لاریجانی رفت و گفت: «تو بودی؟». 

روحانی گفت: «این لاریجانی تازگیا هوای ما رو داره. اون یکی لاریجانی بود که باعث شد شما اتصالی کنی». 

دهخدا سراغ آن یکی لاریجانی رفت، ایستاد کنارش و همان‌طور که زیر چشمی او را می‌پایید، به شجریان گفت: «بخوان عزیز دلم!». 

ناگهان لاریجانی برخاست و گفت: «یا ایّها الشاگردون! اَنَا اکتشافات کرده‌ام و تفحصّات فی اعماق الاصوات کرده‌ام و قوّه‌ باصره را در قوبه‌ قاهره ادغام کرده‌ام و اطلاعات از کیهان اکتساب کرده‌ام که قرائت شجریان خارج از نت است و فالش و فولش است. فور اگزمپل هم اگر لازم بود بعدا ارائه می‌دهم!». 

دهخدا دود از کله‌اش به هوا رفت و سینه‌اش آتش گرفت. یک کپسول آتش‌نشانی روی سر و سینه‌اش خالی کردند. کمی که حالش جا آمد رو کرد به لاریجانی و پرسید: «پسرم فارسی حرف بزن! در ضمن شما خودت خواننده‌ای یا علم موسیقی و آواز داری؟». 

لاریجانی سینه ستبر کرد و گفت: «انا ابسلوتلی فی هذهِ الفقره متباهر و مَستر هستم! باخ اند بتهوون اند بنان و جکسون و اسنوپ‌داگ از مکاتب من خروج کرده‌اند!». دهخدا نگاهی به آن یکی لاریجانی انداخت که خودش را زده بود به آن راه و از پنجره به بیرون خیره شده بود». 

جهانگیری گفت: «لاریجانی به خاطر عدم اطلاع از موسیقی و آواز یه چیزی گفت. شما جدی نگیرین». 

هاشمی‌طبا گفت: «آقای دهخدا ،گفتن که عدم اطلاع غلطه. باید به جاش بگی بی اطلاعی یا ناآگاهی، چون عدم معنای نابودی میده». 

دهخدا پوف کرد و گفت: «در این مورد انگار همون عدم اطلاع درسته!» 

این را گفت و به شجریان نگاهی انداخت و از شرم آب شد و رفت توی زمین.


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هزینه کردن از جیب آیندگان

تاریخ:سه شنبه 9 خرداد 1396-04:50 ب.ظ

 هزینه کردن از جیب آیندگان




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

غلط ننویسیم: زغال یا ذغال؟

تاریخ:سه شنبه 9 خرداد 1396-06:09 ق.ظ

غلط ننویسیم: زغال یا ذغال؟

حسن غلامعلی‌فرد | بی قانون

دهخدا تا درِ کلاس را باز کرد پیش از هر چیزی چشمش به تخته‌سیاه افتاد که با زغال رویش نوشته بودند: «امان از رفیق بد و ذغالِ خوب» 

دهخدا چرخید سوی شاگردها تا بگوید زغال را با ذال نمی‌نویسند، اما تا چشمش به بچه‌ها افتاد ،زبانش بند آمد. برخی شاگردها که تعدادشان زیاد هم نبود با زغال صورت‌شان را سیاه کرده بودند. دهخدا با تته‌پته پرسید: 

«چه خبره؟ چرا شماها حاجی‌فیروز شدین؟»

قالیباف که صورتش را مانند کماندوها با زغال استتار کرده بود، از زیر میز گفت: 

«به قول خودم مشکی رنگِ عشقه!» 

صادقی با ناراحتی گفت: «من نمی‌خوام بگم قالیباف دروغ میگه، اما اون شعری که خوند، مال ماست»! 

سپهری گفت: «دیروزم شعر ما رو به اسم خودش خوند!». 

دهخدا با کلافگی گفت: «بله می‌دونم. برای همین بهش نمره ندادم». 

قالیباف با عصبانیت گفت: «سپهری دروغ میگه، اون شعرِ مو اهلِ کاشانُم، مال مویه!» غرضی سرش را خاراند و پرسید: «تو که می‌گفتی بچه‌ خراسانی؟» 

قالیباف لبخندی عصبی زد و پاسخ داد: «به قول خودم همه‌جای ایران سرای مویه!»‌. ایرج‌میرزا گفت: «اگه شعر معر خواستی تعارف نکنیا. می‌خوای چندتا از شعرای  منم به اسم خودت بزن». 

دهخدا آهی عمیق کشید و رو کرد به بذرپاش و پرسید: 

«شما چرا صورتتو سیاه کردی؟» 

بذرپاش شانه بالا انداخت و گفت: «ماسک گذاشتم، برای پوستم خوبه!». 

رسایی بدون اجازه گفت: «اصلا به شما چه که ما صورتمونو سیاه کردیم؟». 

رئیسی گفت: «آیا مشکل شاگردهای کلاس رنگ صورت برخی از همکلاسی‌هاست؟» طالب‌زاده و شمقدری و ده‌نمکی سرشان را به نشانه‌ تایید تکان دادند. شریعتمداری همان‌طور که صورتش را با زغال گریم می‌کرد با عصبانیت گفت: 

«رئیسی 30 میلیون رای داشت». 

هاشمی‌طبا به شریعتمداری گفت: «چرا این‌قدر زغالو محکم می کشی رو پوستت؟ خون میادا». 

دهخدا پوف کرد و سوی تخته‌سیاه رفت، خط‌های سیاه را پاک کرد و با گچ نوشت: «زغال درست است» !

تا نوشته‌اش تمام شد، روحانی و جهانگیری با دو سطل آب و چند عدد لیف و صابون درون کلاس آمدند. دهخدا نگاهی به آن‌ها و انداخت و پرسید: 

«تا حالا کجا بودین شما؟». 

روحانی لبخندی شیطنت‌آمیز زد و گفت: 

«رفته بودیم آب و صابون بیاریم تا صورت اینا رو بشوییم!». 

بقایی از ته کلاس با اعتراض فریاد زد: 

«زرشک! من با ماژیکِ سیاه صورتمو رنگ زدم. با آب و صابون پاک نمیشه». 

جهانگیری از جیبش سنگ‌پا در آورد و با خنده گفت: 

«نگران نباش، برای شما و بغل‌دستیت سنگ‌پا و وایتکس آوردیم»! 

و این‌گونه بود که بشور و بساب در کلاس راه افتاد.


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این قیافه و این همه توقع ؟؟!!

تاریخ:شنبه 6 خرداد 1396-06:14 ق.ظ

این قیافه و این همه توقع ؟؟!!


در زمان قدیم شخصی برای خرید كنیز به بازار برده فروشان رفت.
به حجره ای رسید كه برده ای زیبا در آن بود با صفات نیک ..و توانایی های بسیار.
در آخر هم گفته بودند :
اگر بهتر از این را هم بخواهید، به حجره بعدی مراجعه فرمایید.
در حجره بعدی هم ..
كنیزی زیباتر با خصوصیات خوب و توانایی های بیشتر برای فروش بود .
ضمنا بر بالای سر او هم همان جمله قبلی نوشته شده بود كه:

اگر بهتر از این را می خواهید به حجره بعدی مراجعه نمایید .
این بندۀ خدا كه حریص شده بود، از حجره ای به حجره دیگر می رفت و برده ها را تماشا می کرد و در نهایت هم همان جمله را می دید.
تا این كه به حجره ای رسید كه هر چه نگاه كرد، در آن برده ای ندید.
فقط در گوشه حجره آینۀ تمام نمای بزرگی را مشاهده نمود.درست که دقت كرد.
خودش را تمام و كمال در آیینه دید .دستی برسر  وروی خود کشید .
در این هنگام چشمش به بالای آینه افتاد كه این جمله را نوشته بودند :
با این ریخت و قیافه و این همه توقع ؟؟!!...



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دمپایی!

تاریخ:چهارشنبه 3 خرداد 1396-07:39 ق.ظ

 دمپایی!

 

زنی پسر کوچکی داشت که زیاد دزدی می کرد. او را نزد شیخی برد .

شیخ برایش دعایی درست کرد و گفت: آن را به کتفش ببند. او دیگر هرگز دزدی نمی کند...

هنگامی که به خانه بر می گشتند، پسر در راه عقب مانده بود.
مادرش از او خواست سریع تر راه برود و به او برسد .

پسر گفت :مادر، دمپایی شیخ بزرگه و نمی تونم باهاش راه برم!!!!!

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سوء استفاده از واژه های مقدس مذهبی

تاریخ:چهارشنبه 3 خرداد 1396-07:32 ق.ظ

 سوء استفاده از واژه های مقدس مذهبی


حالا که ستاد ابراهیم رئیسی واژه های مقدس قرآنی رو داره صرف اهداف خودش می کنه و می خواهد این ابراهیم را به ابراهیم نبی گره بزنه,
و بعضی هم شعار می دهند: 

ابراهیم بت شکن / بت زمان را بشکن !

 پیشنهاد می دهم که  ابراهیم رئیسی را درون آتش بیندازیم.

اگر آتش

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :27
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------