تبلیغات
حکمت و حكایت - مطالب طنزهای حكیمانه

گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

هزینه کردن از جیب آیندگان

تاریخ:سه شنبه 9 خرداد 1396-03:50 ب.ظ

 هزینه کردن از جیب آیندگان




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

غلط ننویسیم: زغال یا ذغال؟

تاریخ:سه شنبه 9 خرداد 1396-05:09 ق.ظ

غلط ننویسیم: زغال یا ذغال؟

حسن غلامعلی‌فرد | بی قانون

دهخدا تا درِ کلاس را باز کرد پیش از هر چیزی چشمش به تخته‌سیاه افتاد که با زغال رویش نوشته بودند: «امان از رفیق بد و ذغالِ خوب» 

دهخدا چرخید سوی شاگردها تا بگوید زغال را با ذال نمی‌نویسند، اما تا چشمش به بچه‌ها افتاد ،زبانش بند آمد. برخی شاگردها که تعدادشان زیاد هم نبود با زغال صورت‌شان را سیاه کرده بودند. دهخدا با تته‌پته پرسید: 

«چه خبره؟ چرا شماها حاجی‌فیروز شدین؟»

قالیباف که صورتش را مانند کماندوها با زغال استتار کرده بود، از زیر میز گفت: 

«به قول خودم مشکی رنگِ عشقه!» 

صادقی با ناراحتی گفت: «من نمی‌خوام بگم قالیباف دروغ میگه، اما اون شعری که خوند، مال ماست»! 

سپهری گفت: «دیروزم شعر ما رو به اسم خودش خوند!». 

دهخدا با کلافگی گفت: «بله می‌دونم. برای همین بهش نمره ندادم». 

قالیباف با عصبانیت گفت: «سپهری دروغ میگه، اون شعرِ مو اهلِ کاشانُم، مال مویه!» غرضی سرش را خاراند و پرسید: «تو که می‌گفتی بچه‌ خراسانی؟» 

قالیباف لبخندی عصبی زد و پاسخ داد: «به قول خودم همه‌جای ایران سرای مویه!»‌. ایرج‌میرزا گفت: «اگه شعر معر خواستی تعارف نکنیا. می‌خوای چندتا از شعرای  منم به اسم خودت بزن». 

دهخدا آهی عمیق کشید و رو کرد به بذرپاش و پرسید: 

«شما چرا صورتتو سیاه کردی؟» 

بذرپاش شانه بالا انداخت و گفت: «ماسک گذاشتم، برای پوستم خوبه!». 

رسایی بدون اجازه گفت: «اصلا به شما چه که ما صورتمونو سیاه کردیم؟». 

رئیسی گفت: «آیا مشکل شاگردهای کلاس رنگ صورت برخی از همکلاسی‌هاست؟» طالب‌زاده و شمقدری و ده‌نمکی سرشان را به نشانه‌ تایید تکان دادند. شریعتمداری همان‌طور که صورتش را با زغال گریم می‌کرد با عصبانیت گفت: 

«رئیسی 30 میلیون رای داشت». 

هاشمی‌طبا به شریعتمداری گفت: «چرا این‌قدر زغالو محکم می کشی رو پوستت؟ خون میادا». 

دهخدا پوف کرد و سوی تخته‌سیاه رفت، خط‌های سیاه را پاک کرد و با گچ نوشت: «زغال درست است» !

تا نوشته‌اش تمام شد، روحانی و جهانگیری با دو سطل آب و چند عدد لیف و صابون درون کلاس آمدند. دهخدا نگاهی به آن‌ها و انداخت و پرسید: 

«تا حالا کجا بودین شما؟». 

روحانی لبخندی شیطنت‌آمیز زد و گفت: 

«رفته بودیم آب و صابون بیاریم تا صورت اینا رو بشوییم!». 

بقایی از ته کلاس با اعتراض فریاد زد: 

«زرشک! من با ماژیکِ سیاه صورتمو رنگ زدم. با آب و صابون پاک نمیشه». 

جهانگیری از جیبش سنگ‌پا در آورد و با خنده گفت: 

«نگران نباش، برای شما و بغل‌دستیت سنگ‌پا و وایتکس آوردیم»! 

و این‌گونه بود که بشور و بساب در کلاس راه افتاد.


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این قیافه و این همه توقع ؟؟!!

تاریخ:شنبه 6 خرداد 1396-05:14 ق.ظ

این قیافه و این همه توقع ؟؟!!


در زمان قدیم شخصی برای خرید كنیز به بازار برده فروشان رفت.
به حجره ای رسید كه برده ای زیبا در آن بود با صفات نیک ..و توانایی های بسیار.
در آخر هم گفته بودند :
اگر بهتر از این را هم بخواهید، به حجره بعدی مراجعه فرمایید.
در حجره بعدی هم ..
كنیزی زیباتر با خصوصیات خوب و توانایی های بیشتر برای فروش بود .
ضمنا بر بالای سر او هم همان جمله قبلی نوشته شده بود كه:

اگر بهتر از این را می خواهید به حجره بعدی مراجعه نمایید .
این بندۀ خدا كه حریص شده بود، از حجره ای به حجره دیگر می رفت و برده ها را تماشا می کرد و در نهایت هم همان جمله را می دید.
تا این كه به حجره ای رسید كه هر چه نگاه كرد، در آن برده ای ندید.
فقط در گوشه حجره آینۀ تمام نمای بزرگی را مشاهده نمود.درست که دقت كرد.
خودش را تمام و كمال در آیینه دید .دستی برسر  وروی خود کشید .
در این هنگام چشمش به بالای آینه افتاد كه این جمله را نوشته بودند :
با این ریخت و قیافه و این همه توقع ؟؟!!...



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دمپایی!

تاریخ:چهارشنبه 3 خرداد 1396-06:39 ق.ظ

 دمپایی!

 

زنی پسر کوچکی داشت که زیاد دزدی می کرد. او را نزد شیخی برد .

شیخ برایش دعایی درست کرد و گفت: آن را به کتفش ببند. او دیگر هرگز دزدی نمی کند...

هنگامی که به خانه بر می گشتند، پسر در راه عقب مانده بود.
مادرش از او خواست سریع تر راه برود و به او برسد .

پسر گفت :مادر، دمپایی شیخ بزرگه و نمی تونم باهاش راه برم!!!!!

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سوء استفاده از واژه های مقدس مذهبی

تاریخ:چهارشنبه 3 خرداد 1396-06:32 ق.ظ

 سوء استفاده از واژه های مقدس مذهبی


حالا که ستاد ابراهیم رئیسی واژه های مقدس قرآنی رو داره صرف اهداف خودش می کنه و می خواهد این ابراهیم را به ابراهیم نبی گره بزنه,
و بعضی هم شعار می دهند: 

ابراهیم بت شکن / بت زمان را بشکن !

 پیشنهاد می دهم که  ابراهیم رئیسی را درون آتش بیندازیم.

اگر آتش

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لجبازی!

تاریخ:سه شنبه 2 خرداد 1396-06:19 ق.ظ

لجبازی!
 


دو گدا در خیابانی نزدیک واتیکان کنار هم نشسته بودند. یکی صلیب گذاشته بود و دیگری هلال ماه ...
مردم زیادی که از آنجا رد می شدند، به هر دو نگاه می کردند و فقط در کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود، پول می انداختند.
کشیشی از آنجا می گذشت، مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که صلیب دارد، پول می دهند و هیچ کس به گدایی پشتش هلال ماه است، چیزی نمی دهد. رفت جلو و گفت: 

رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا مرکز مذهب کاتولیک است.
پس مردم به تو که هلال ماه گذاشتی، پول نمی دهند، به خصوص که درست نشستی کنار یه گدای دیگری که صلیب دارد.
در واقع از روی لجبازی هم که باشد، مردم به اون یکی پول می دهند نه تو.
گدای پشت هلال ماه بعد از شنیدن حرف های کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: 

هی "اسدالله"! نگاه کن کی اومده به ما بازاریابی یاد بده؟!
مراقب باشید به خاطر لجبازی با یکی، سکه تان را در کلاه دیگری نیندازید، یا رای تان را! ...

@LIFE_IS_BEAUTIFUL



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

در چاهیم یا چاله؟!

تاریخ:دوشنبه 1 خرداد 1396-08:20 ق.ظ

 در چاهیم یا چاله؟! 


خواب دیدم قیامت شده است . هرقومی را داخل چاله‏ ای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند، الّا چاله ‏ی ایرانیان! 

خود را به عُبید زاکانی رساندم و پرسیدم:

«عُبید، این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده ‏اند؟»
 
گفت:
«می‌دانند که ما به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم:
اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند..
نپرسیده گفت:

گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند، خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و
به ته چاله باز گردانیم!

#عبید_زاکانی



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یک دینام هزار ولتی

تاریخ:چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396-06:44 ق.ظ

یک دینام هزار ولتی


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دیگی که بزاید مردن هم دارد

تاریخ:سه شنبه 26 اردیبهشت 1396-09:15 ق.ظ


#درنگ

دیگی که بزاید مردن هم دارد


می گویند ملانصرالدین از همسایه اش دیگی را قرض گرفت .
چند روز بعد دیگ را به همراه دیگی کوچک به او پس داد.
وقتی همسایه قصه دیگ اضافی را پرسید، ملا گفت: 

دیگ شما در خانه ما وضع حمل کرد.
چند روز بعد ، ملا دوباره برای قرض گرفتن دیگ به سراغ همسایه رفت و همسایه خوش خیال این بار دیگی بزرگ تر به ملا داد،به این امید که دیگچه بزرگ تری نصیبش شود.
تا مدتی از ملا نصرالدین خبری نشد .
همسایه به در خانه ملا رفت و سراغ دیگ خود را گرفت.
ملا گفت: دیگ شما موقع وضع حمل در خانه ما فوت کرد. 

همسایه گفت :مگر دیگ هم  می میرد؟ چرا مزخرف میگی!!!
و جواب شنید :چرا روزی که گفتم دیگ تو زاییده، نگفتی که دیگ نمی زاید.
دیگی که می زاید، حتما مردن هم دارد.

 این حکایت اغلب ما مردم است:

 هرجا که به نفع ما باشد، عجیب ترین دروغ ها و داستان ها را باور می کنیم، اما کوچک ترین ضرر را بر نخواهیم تابید.

@joorvajoora_story



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اگه بشه،چی میشه؟!!(طنز)

تاریخ:دوشنبه 25 اردیبهشت 1396-10:17 ق.ظ

 اگه بشه،چی میشه؟!!(طنز)


#شفیعی_مطهر


گفت: دارم بار سفر رو می بندم!

گفتم: به سلامتی ایشالّا ! کجا؟

گفت: ایران!

گفتم: مگه الان کجا هستی که می خوای بری ایران؟!

گفت: این ایران که نه!

گفتم: پس کدوم ایران؟ما یه ایران که بیشتر نداریم!

گفت: نه! من می خوام برم ایرانی که کاندیداهای ریاست جمهوری توصیفش می کنن!

گفتم: خب! اون ایران کجاست؟چه جوریه؟

گفت: توی اون ایران همه چیز ارزونه! پر از نقل و نباته! کشور گل و بلبله! به همه ایرونیا هر ماه 250هزار تومان یارانه میدن! علاوه بر اون مبلغی هم کارانه میدن! دیگه بیکار پیدا نمیشه!دیگه هیچ خانواده ای بدون خونه و زندگی نیست. به همه بی خونه ها مسکن میدن.

درآمد همه مردم 2/5 برابر این ایران میشه!از همه مهم تر اصلا دیگه فساد دیده نمیشه! همه مفسدان اقتصادی و اجتماعی محاکمه و مجازات میشن! همه دولتمردا پاکدست و درستکار و راستگو میشن!و....

گفتم: خواب دیدی؟ خیر باشه! تو مطمئن هستی که اون ایران همین طوری میشه که تو میگی؟!

گفت: خب، کاندیداها میگن دیگه! مگه ممکنه دروغ بگن؟ اگه دروغگو بودن که صلاحیتشون تایید نمی شد!

گفتم: خدا کنه این طور بشه! 

گفت: یعنی نمیشه؟ولی اگه بشه چی میشه؟!

گفتم : میگن یه نفر یه قاشق ماست برده بود کنار دریا. اونو توی آب دریا می زد و تکون می داد!

بهش گفتن: چه می کنی؟

گفت: می خوام همه آب های دریا رو تبدیل به دوغ کنم!!

می دونم نمیشه! ولی اگه بشه،چی میشه؟!!

 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :26
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------