تبلیغات
حکمت و حكایت - مطالب طنزهای حكیمانه

گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

حالا الاغ ها پشت سر من!!

تاریخ:دوشنبه 9 مرداد 1396-09:07 ق.ظ


حالا الاغ ها پشت سر من!!

در روزگاری که هنوز پای ماشین به زندگی ایرانیان باز نشده بود، مردم برای حمل مصالح ساختمانی از الاغ استفاده می کردند و به جماعتی که این شغل را پیشه می کردند، الاغدار می گفتند . 

در میان الاغدارها شخصی بود به نام عباس گچی که بیشترین الاغ را داشت . عباس گچی مشروب زیاد می خورد، ولی چون آدم مردم داری بود، همه او را به خاطر درست کار بودنش دوست داشتند . او همیشه به دنبال الاغ هایش درحال جابه جایی مصالح آواز می خواند؛ با این حال مردم کاری به او نداشتند .

دست برقضا عباس گچی بعد از مدتی ورشکست شد و از مال دنیا هیچ برایش نماند و مجبور به فروش الاغ هایش شد و محل زندگیش را ترک کرد و سر به بیابان گذاشت . پس از طی یکی دو روز تشنه و گرسنه به شهری کوچک رسید و به خاطر این که جایی نداشت، به مسجد شهر رفت و گوشه‌ای نشست . خادم مسجد چند روزی از او پذیرایی مختصری کرد و کم کم ساکن همان مسجد شد و پای ثابت خطبه‌های ملای مسجد و از کتاب‌های مذهبی مسجد هم جهت بالا بردن دانش مذهبی خود استفاده می کرد . او خیلی زود در دل مردم جا باز کرد؛ تا آنجا که پس از فوت ملای مسجد مردم او را به عنوان جانشینش انتخاب کردند . 

روزگار گذشت و بعد چند سال گذر یکی از همشهری‌های او به آن شهر افتاد و برای نماز عازم مسجد شد . صدای ملای مسجد او را یاد آواز خواندن عباس گچی پشت الاغ‌هایش انداخت و شک کرد نکند که او همان عباس گچی باشد ؟ 

پس از نماز سراغ امام جماعت رفت و پرسید: 

حاج آقا شما شباهت بسیار زیادی به یکی از آشنایان سابق من دارید به اسم عباس گچی ! 

ملا گفت: من همان عباس گچی هستم که می گویی ! 

آن شخص متعجب پرسید: آخر چطور ممکن است که یک آدم عرق خور که همیشه کارش پشت سر الاغ ها آوازخواندن بود، بشود یک روحانی؟ این یک معجزۀ الهی است !!

عباس گچی گفت: زیاد شلوغش نکن و هندوانه زیر بغلم نگذار ، من هیچ فرقی نکرده ام و همان عباس گچی هستم! تنهافرقی که پیش آمده جابه جایی من و الاغ هاست ! قبلا من پشت سر الاغ ها بودم، اما حالا الاغ ها پشت سر من ، همین  ...

------------------------------

#کتاب_کشکول
#آیت_الله_طبسی


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خر سلطان جنگل شد!

تاریخ:چهارشنبه 4 مرداد 1396-07:00 ق.ظ

خر سلطان جنگل شد!

خر همه ی حیوانات را مجبور کرد که ساعت ۶ صبح بیدار شده و ۶ عصر بخوابند!
در هنگام توزیع غذا دستور داد که هر کدام از چارپایان و پرندگان و سایر حیوان ها فقط حق دارند ۶ لقمه غذا بخورند.
وقتی خواستند پینگ پنگ بازی کنند، هر تیم ۶ بازیکن داشته باشد، و زمان بازی نیز ۶ دقیقه باشد.
کارها خوب پیش می رفت و خر قوانین ششگانه یی وضع کرد!
در یک روز دل انگیز پاییزی، خروس ساعت ۵ و ۲۰ دقیقه صبح بیدار شد و آواز خواند.
خر خشمگین شد و در یک سخنرانی جنجالی گفت:
قوانین ما از همه قوانین دیگران کامل تر است و خروج از این ها و تخلّف از قانون های ششگانه جرم محسوب و منجر به اشدّ مجازات می شود، و طی مراسمی خروس را اعدام کرد.
همه ی حیوان ها از اعدام خروس ترسیدند و از آن پس با دقّت بیشتر قوانین را اجرا می کردند.
بعد از گذشت چندین سال، خر بیمار شد و در حال مرگ بود.
شیر به دیدارش رفت و گفت:
من و تعدادی دیگر از حیوان ها می توانستیم قیام کنیم، ولی نخواستیم نظم جنگل به هم بریزد، حال بگو علّت ابلاغ قوانین ششگانه چه بود؟ و چرا در این سال ها سختگیری کردی؟
خر گفت:
حالا من به خاطر خرّیت یک چیزهایی ابلاغ کردم،
شماها چرا این همه سال عین بُـز اطاعت کردید؟؟؟




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تحمیل عقیده

تاریخ:جمعه 23 تیر 1396-11:34 ق.ظ

تحمیل عقیده


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خساست!

تاریخ:جمعه 23 تیر 1396-09:42 ق.ظ

خساست!


‏‎

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آدرس غلط

تاریخ:چهارشنبه 21 تیر 1396-10:32 ق.ظ


آدرس غلط


ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﻪ ﭘﺴﺮه ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺮﻭ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ' ﻋﻤّﻪ ﯼ ﻋﻄّﺎﺭ ' ﺗﺤﻘﯿﻖ ﺑﻨﻮﯾﺲ!!!

ﮐﻞ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺭﻭ ﺑﺴﯿﺞ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ' ﻋﻤّﻪ ﯼ ﻋﻄّﺎﺭ ' ﻣﻄﻠﺐ ﺟﻤﻊﮐﻨﻦ،،،

 ﺁﺧﺮﺷﻢ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﺟﺎ ﻧﺮﺳﯿﺪ!!!


 ﺍﺻﻼﻫﯿﭻ ﻣﻨﺒﻌﯽ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﭘﺪﺭﯼ عمّه عطّاری،ﻋﻄﺎﺭ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯽﺷﺪ ...!!!

 مادر پسره ﺭﻓﺘﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﯿﺪﺍﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺗﺤﻘﯿﻘﯽ است ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ام دادید؟!

ﻋﻤّﻪ ﯼ ﻋﻄّﺎﺭ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺩﺭﺩ ﺑﭽﻪ ﻣﯽﺧﻮﺭﻩ ﺁﺧﻪ؟!

ﻣﺪﯾﺮ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻪ: 

ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺗﺤﻘﯿﻖ ﺍﺻﻼ ' ﻋﻤّﻪ ﯼ ﻋﻄّﺎﺭ ﻧﺒﻮﺩﻩ ' ﺍﺋﻤّﻪ ﯼ ﺍﻃﻬﺎﺭ ' ﺑﻮﺩﻩ !!!

*****************

حکایت این است که دو یا چند جناح در سطوحی چنین مدیریت می کنند ،آدرس غلط می دهند وهمه را به چالش می کشانند. ضررش نصیب آینده نزدیک و آینده دور می شود.



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سه هزار کیسه زر!

تاریخ:دوشنبه 19 تیر 1396-04:06 ب.ظ

سه هزار کیسه زر!


دزدی به خانه احمد خضرویه رفت و بسیار بگشت، اما چیزی نیافت که قابل دزدی باشد.
خواست که  نومید بازگردد که ناگهان احمد، او را صدا زد و گفت:
ای جوان! سطل را بردار و از چاه، آب بکش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چیزی از راه رسید، به تو بدهم؛ مباد که تو از این خانه با دستان خالی بیرون روی!
دزد جوان، آبی از چاه بیرون در آورد، وضو ساخت و نماز خواند.
روز شد، کسی در خانه احمد را زد. داخل آمد و ۱۵۰ دینار نزد شیخ گذاشت و گفت این هدیه، به جناب شیخ است.
احمد رو به دزد کرد و گفت: دینارها را بردار و برو؛ این پاداش یک شبی است که در آن نماز خواندی.
حال دزد، دگرگون شد و لرزه بر اعضایش افتاد.
گریان به شیخ نزدیک تر شد و گفت: تاکنون به راه خطا می رفتم.
یک شب را برای خدا گذراندم و نماز خواندم، خداوند مرا این چنین اکرام کرد و بی نیاز ساخت.
مرا بپذیر تا نزد تو باشم و راه صواب را بیاموزم.
کیسه زر را برگرداند و از مریدان شیخ احمد گشت و تا حدی رسید که شیخ تمام دارایی یش را که سه هزار کیسه زر بود به وی سپارد. دزد هم که از اول دنبال چنین فرصتی بود و در واقع چشم طمع به همه ی دارایی شیخ احمد داشت، از موقعیت  استفاده نموده وبا برداشتن سه هزار کیسه زر و خندیدن به ریش شیخ احمد و ما که فکر کردیم داریم داستان آموزنده می خونیم و ایشان متحول شده به کانادا گریخت  وجزء جامعه اختلاسگران کاناداى  آن زمان گشت و داستان آموزنده ما را به باد فنا داد.
باشد که همگی به راه راست هدایت بشویم.


برگرفته از تذکرالاختلاس  ص ۳۵۱.



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

وقتی که الاغ شدم!

تاریخ:شنبه 17 تیر 1396-07:09 ق.ظ

وقتی که الاغ شدم!


مجید ناظمی


تابستان سال ١٣٨٩ بود. در حال رانندگی بودم و حواسم پرت بود. یه دفعه یک ماشین با سرعت از کنارم رد شد و با بوق ممتد داد زد و گفت:
هی الاغ !حواست کجاست؟!
همان طور با سرعت رفت پشت چراغ قرمر ایستاد. چون خیابان خلوت بود، منم رفتم کنارش ایستادم. شیشه های هر دو تامون پایین بود. یواشکی از کنار چشماش به من نگاه می کرد. منم مستقیم بهش نگاه می کردم.
گفتم: آقا می دونستی الاغ ماده هست و خرها، نر هستند؟!! تو باید به من می گفتی خر !!!
دوم این که اگه من الاغم، حتما تو هم حضرت سلیمان هستی، چون الان داری زبان الاغ ها رو می فهمی که باهات صحبت می کنم !!!
سوم این که اصلا حواسم به تو نبود، تو عالم خودم بودم ...
یک لبخندی زد و سه بار گفت: معذرت می خوام. 

منم تو ماشین شکلات داشتم، براش پرت کردم تو ماشینش.
بااشاره اون، هر دو تا کناری ایستادیم و الان که با هم دوستیم، یادمون نمیره که یک الاغ ما رو با هم آشنا کرد !

****************
 این ماجرا می خواد بگه که کلمه ای در زبان انگلیسی هست به نام Reactive یعنی واکنش و کلمه دیگری هست به نام Creative یعنی خلاقیت. اگر دقت کنیم با جابه جایی حرف C یک واکنش تبدیل میشه به یک خلاقیت !
یعنی می شد این موضوع تبدیل شه به یک دعوای خیابانی که آخرش هم منجر می شد به آشتی. هم وقتمون رو می گرفت هم هزینه ساز بود.
رئیسم می گفت: وقتی آخرش تو کلانتری باهم آشتی می کنیم، چرا الان آشتی نکنیم؟!
میلیون ها انسان در جنگ جهانی دوم کشته شدند، ولی امروز کل اروپا هوای هم رو دارن و متحدن.
٨ سال با عراقی ها جنگ کردیم ،الان برادر ما شدن !
١)آخر هر جنگی صلحه!
٢)عاقل کسی است که از تهدید فرصت می سازه. ما هر دو تامون عاقل بودیم.
٣)فحش دادن دلیل کسانی است که حق با آن ها نیست !
٤)وقتی کسی عصبانیت می کنه، یعنی تونسته برتو چیره بشه.

این داستان رو تو هر ترمی واسه دانشجوهام تعریف می کنم و کلی باهم لحظه الاغ شدنم رو  می خندیم!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شاعر یا هتّاک؟!

تاریخ:یکشنبه 11 تیر 1396-06:41 ب.ظ

شاعر یا هتّاک؟!




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

غلامعلی جان، دوستت داریم!

تاریخ:یکشنبه 11 تیر 1396-12:58 ب.ظ

غلامعلی جان، دوستت داریم!


خدا وکیلی اگر مملکت ما یکی مثل غلامعلی حدادعادل نداشت، یک جای کار می‌لنگید. 

کاری هم به این نداریم که آن وقت ها در دفتر فرح پهلوی کار می‌کرد. 

باز هم کاری نداریم که چرا دخترش مثل آب خوردن در «امریکای جنایتکار» زندگی و ازدواج کرده !

و باز هم کاری نداریم که چرا دامادش به گفته خودش «از خانواده‌های مؤمن امریکایی» است و شرکت مایکروسافت را ول کرده آمده ایران که کتاب های پدرزنش را بخواند! اصلاً به بنده و شما ربطی ندارد  که چرا غلامعلی علاقه شدیدی به «مرگ بر امریکا» دارد. آدم است و علاقه‌اش. اصلاً درست هم نیست شما اسباب بازی را  از دست بچه‌تان بگیرید و از او بخواهید به جای بازی، بیاید غلانعلی حداد عادل را برایتان تفسیر کند.
این چیزها اصلاً به من ربطی ندارد.  (با جناب عالی هستم، به تو هم ربطی ندارد.)
اخیراً حاج غلامعلی به توهین 10 ـ 15 نفر به رییس جمهور در روز قدس واکنش نشانه داده و گفته «حرکت مردمی» است. 

حالا بنده از جناب ایشان می‌پرسم: آن سه میلیون نفری که در سال 88 در تهران به نتیجه انتخابات اعتراض کردند، «مردم» بودند یا نه؟
غلامعلی جان، با جناب عالی هستم: میشه بفرمایید چرا 10 ـ 15 نفر «مردم» هستند، ولی سه میلیون نفر «مردم»کم نیستند؟
مثل این که ارتباط قطع شد. اما دلم قبول نمی‌کند که نگویم: 

غلامعلی جان، دوستت داریم.

اسماعیل منصورنژاد
https://t.me/Mansoornezhad



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بالاخره حق با کیست؟!! /طنز

تاریخ:چهارشنبه 31 خرداد 1396-09:41 ق.ظ

  بالاخره حق با کیست؟!! /طنز

 

#شفیعی_مطهر

 

گفت: بالاخره ما نفهمیدیم موضع دولت آمریکا در برابر اختلافات شدید بین عربستان و قطر چیست؟

به نظر آمریکا حق با کدام است؟

گفتم : مگر آمریکا چه کرده و چه گفته است؟

گفت: وقتی ترامپ رئیس جمهور آمریکا رفت عربستان و قرارداد فروش  110میلیارد دلاری تسلیحات پیشرفته به عربستان را امضا کرد،کاملا از مواضع عربستان و متّحدانش علیه قطر حمایت و قطر را به خاطر پشتیبانی از تروریسم جهانی محکوم کرد!

اما بعداً وقتی با قطر هم یک قرارداد 12 میلیارد دلاری فروش تجهیزات جنگی پیشرفته امضا کرد و حتی یک مانور جنگی مشترک هم با قطر مطرح شد،این دفعه حق را به قطر داد و از قطر پشتیبانی کرد!

بالاخره به نظر آمریکا حق با کدام است؟!

گفتم: وقتی ما جمعی از مسلمانان توسعه نیافته که همه یک خدا و یک پیامبر و یک کتاب و یک قبله داریم،اما به خاطر کمی ظرفیّت و عدم تحمّل نظر و عقیده مخالف نمی توانیم مثل ملل متمدّن جهان با همدیگر با صلح و دوستی ،همزیستی مسالمت آمیز داشته باشیم،چرا یک اَبَرقدرت سلطه گر از این اختلافات منحطّ ما سوء استفاده نکند؟! 

گفت: بالاخره نباید به افکار عمومی دنیا پاسخ دهد که حق با چه کسی است؟ و چه کسی راست می گوید؟

گفتم : روزی نزد یکی از قاضی های شهر هرت بودم. دو نفر برای حل اختلافاتشان نزد او آمدند. از نفر اول خواست تا مدّعای خود را بیان کند. نفر اول شرح مفصلی از ادّعای خود را علیه نفر دوم مطرح کرد.

قاضی در جوابش گفت: شما راست می گویی و حق با شماست!

بعد از نفر دوم خواست که او هم ادّعای خود و پاسخ اتّهامات نفر اول را بیان کند. نفر دوم هم بیانات مفصّلی در اثبات حقّانیّت خود و ابطال ادّعاهای نفر اوّل ارائه کرد. 

قاضی در پاسخ او گفت: شما هم راست می گویی و حق با شماست!

من که به شدّت از این قضاوت قاضی شگفت زده شده بودم،گفتم:

آقای قاضی! این دو نفر که هر دو مخالف و متضادِّ یکدیگر حرف زدند! چطور ممکن است هر دو راست بگویند و حق با هر دو باشد؟!

قاضی رویش را به سوی من کرد و گفت: 

اتفاقا شما هم راست می گویی و حق با شماست!!!!

 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :26
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------