گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

وقتی رییس دست رد به زانوم زد!

تاریخ:شنبه 15 اردیبهشت 1397-06:37 ق.ظ

#طنز

⭕️وقتی رییس دست رد به زانوم زد!

لیلی گلستان در گفتگو با ایسنا گفته: در دولت قبل برای ممیزی یک کتابم برای عبارت «دست رد بر سینه‌اش زد...» اصلاحی آمد که این را بردارید و به جای «سینه» چیز دیگری بگذارید!
بر این اساس، متن اصلاح شده یک مجموعه داستان ایرانی را که بعد از اصلاح و ممیزی در صف انتشار است، در ادامه می‌خوانید:

نکته: نویسنده برای پیشگیری از هرگونه شائبه به جای کلمه «سینه» از «زانو» استفاده کرده است.

وقتی رییس دست رد به زانوم زد و با وام موافقت نکرد، راهی خونه شدم. غم سنگینی توی زانوم حس می کردم و احساس می کردم دنیا به آخر رسیده. تا غروب توی کوچه ها گشت زدم و دست آخر، شب با بچه ها رفتیم هیئت زانو زنی. یه کم خالی شدم.

صبح وقتی از خواب بیدار شدم، کمی خس خس زانو داشتم؛ فکر کنم «زانو پهلو» کردم! یه پرنده لب پنجره نشسته بود. زانو کفتری بود و زل زده بود به من...انگار داشت می گفت: دوباره برو پیش رئیست و زانو تو سپر کن و بگو این وام حق منه!

بعد پر زد و رفت زانو کش آفتاب...قلبم به تپش افتاده بود و حس می کردم امید توی قفسه زانوم جریان پیدا کرده...راه افتادم. با خودم گفتم اولین جمله ای که به رئیس میگم باید این باشه: 

آقای رئیس! برادر عزیز! ما خودمون زانو سوخته ایم، چرا ما رو تحویل نمی گیری؟

برای این که دچار استرس نشم، سر راه یه شربت زانو خریدم و با آب معدنی خوردم و راه افتادم. به اداره رسیدم. رفتم دفتر رئیس. زانویی صاف کردم و گفتم: 

چند دقیقه با رئیس کار دارم. می خوام با ایشون زانو به زانو حرف بزنم، مرد و مردونه.
داخل شدم. رئیس زانوی دیوار وایستاده بود و داشت خیابون رو نگاه می کرد. هنوز سلام نداده بودم که گفت: 

اگه میخوای سنگ این جماعت تازه به دوران رسیده رو به زانو بزنی، بهتره برگردی پشت میزت!
زانویی صاف کردم و گفتم: نخیر قربان بنده برای عرض دیروزی دوباره مزاحم شدم.
احساس کردم رئیس زیاد حالش خوب نیست و کمی شنگوله! ته مانده شربت زانو رو دراوردم و دادم بهش و گفتم: مرهم زانو درده از هر نوعش!
خوشش اومد. لبخندی زد و گفت: تو هم کارمند خوبی هستی ها.

گفتم: ما زانو چاک شماییم. بعد هم دستم رو گذاشتم روی زانوم به نشانه احترام.
گفت: خب حالا چی می خوای؟
رئیس که شربت زانو رو خورده بود و درد زانوش بهتر شده بود، گفت: 

زانو مالامال درد است ای دریغا مرهمی...

✅ @Sahamnewsorg



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مازراتیِ آخرین مدل

تاریخ:سه شنبه 11 اردیبهشت 1397-09:31 ق.ظ

  مازراتیِ  آخرین مدل


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پنکه سقفی!!/طنز

تاریخ:جمعه 7 اردیبهشت 1397-09:39 ق.ظ

 

پنکه سقفی!!/طنز 

 

 



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ما آدمای جالبی هستیم

تاریخ:چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397-10:35 ق.ظ

ما آدمای جالبی هستیم

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

امثال جناب" خاوری" را خلق کرد!

تاریخ:دوشنبه 3 اردیبهشت 1397-08:24 ق.ظ

امثال جناب" خاوری" را خلق کرد!


ابتدا شاید خدا حور و پری را خلق کرد
بعد موجودات ناز دیگری را خلق کرد

هی کپی برداری از روی پری هایش نمود
سوگل و مینا و مهسا و زری را خلق کرد

پشت هم هی دختر ابرو کمانی آفرید
بعد کم کم شیوه‌های دلبری  را خلق کرد

باد را فرمود تا با زلف زن بازی کند
یک نفر آمد یهویی رو سری را خلق کرد

دید کم کم حرف های آدمی مرموز شد
بین آدم ها زبان زرگری را خلق کرد

خواست راحت تر بگوید مرد حرفش را به زن
واژه‌هایی مثل "جای خواهری" را خلق کرد

عده‌ای را کارگر کرد و برای عده‌ای
در اداره کارهای دفتری را خلق کرد

دید مردم نیمه شب ها هم به صحرا می روند
توی صحرا مارهای جعفری را خلق کرد

چون جناح چپ همیشه ضعف #استقلال بود
در جناح راست "خسرو حیدری" را خلق کرد

داشت کم کم انقراض شعر ایران می رسید
"قزوه" و "فیض" و جناب "میدری" را خلق کرد

چون بشر می‌خواست دائم کیف قانونی کند
توی هر کشور نهادی کیفری را خلق کرد

یک نفر آمد ربا را بین مردم باب کرد
عده‌ای دیگر گروه شرخری را خلق کرد

بر در هر بانک صدها قفل و لیزر نصب کرد
بعد امثال جناب" خاوری" را خلق کرد

هر زمان راه بدی ها را خدا بر خلق بست
آدمی هی شیوه‌های بهتری را خلق کرد!!!!

#سعید_بیابانکی

@takbeytinab



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

...تبر از قامت شمشاد می ترسد!

تاریخ:شنبه 1 اردیبهشت 1397-09:04 ق.ظ

...تبر از قامت شمشاد می ترسد!


چرا این گونه از موی زنان ، ارشاد می ترسد؟

از این موی رها گشته به دست باد می ترسد؟

لباس تیره در بر کن، لباس قهوه ای ، مشکی

چرا؟ چون که طرف از رنگ های شاد می ترسد

کند نابود آثار تمدن های پیشین را

از آنچه آورد تاریخ را در یاد می ترسد

به یاسوج از نماد آریو برزن و شمشیرش

و در ساری هم از سرباز قوم ماد می ترسد

چنان چون طالبان که می هراسیدند از بودا

رفیق ما هم از سنگ و گچ و فولاد می ترسد

فقط باید ببوسی دست و گویی بل ، بله قربان

از اندیشه، از استدلال ، از استعداد می ترسد

بزن خود را به آن راه و بگو چیزی نفهمیدم

که او از هر که دو هزاری اش افتاد می ترسد

هم از سرخی گل ترسد، هم از سبزی برگ آن

از آن سروی که محکم جای خود استاد، می ترسد

نه تنها از زبان سرخ و از سر های سبز ما

از آن دیگی که بوی قورمه سبزی داد می ترسد

زمانی می هراسید از تجمع های میلیونی

ولی امروزه روز، از تک تک افراد می ترسد

کسی که منطق او داد و فریاد است و فحّاشی

برای چه خودش از واژه ی فریاد می ترسد؟

بزن بر فرق ما تا می توانی تیشه ی خود را

عزیزم، کوه کی از تیشه ی فرهاد می ترسد؟

گذشت آن دوره ای که می رمید آهو ز صیادان

کنون از سایه ی خود نیز هر صیّاد می ترسد

کبوتر می کند پرواز هم بال پرستو ها

و جغد از این که رفته هیبتش بر باد می ترسد

زمانی می رمید از چوب و باتوم آن که می فهمید

ولی حالا چماق از کله ی پر باد می ترسد

ندارد ماهی آزاد خوف از تور ماهیگیر

کنون قلاب و تور از ماهی آزاد می ترسد

نمی ترسد دگر شمشاد از داس و تبر زیرا

که امروزه تبر از قامت شمشاد می ترسد

بلی جانم، گذشت آن دوره و امروزه لولو هم

چنین از بچه های این خراب آباد می ترسد

خدایا می شود روزی رسد گویند ای هالو

ببین وارونه شد، مادر زن از داماد می ترسد

بخند ای هموطن، قهقه بزن ، این خنده ها خاری ست

به چشم آن که از این قلب های شاد می ترسد.



✍️ محمد رضا عالی پیام - هالو

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هیئت تحقیق و تفحص /طنز

تاریخ:پنجشنبه 30 فروردین 1397-10:52 ق.ظ

 هیئت تحقیق و تفحص /طنز


معلمی با خواهر فراش مدرسه ازدواج کرد. گاهی اوقات معلم غیبت می کرد و از فراش که برادر زنش بود، می خواست به جایش به کلاس برود. این قدر این کار تکرار شد که فراش تقریبا شده بود معلم مدرسه! 

بعد از مدتی آقا معلم  شد رئیس آموزش و پرورش. برادر خانمش را به مدیریت مدرسه منصوب کرد. 

بعداز مدتی معلم داستان ما شد مدیرکل استان و برادر خانمش را به ریاست آموزش و پرورش منصوب کرد! 

چندی گذشت و از مقام مدیرکلی شد وزیر آموزش و پرورش و برادرخانمش را به مدیر کلی منصوب کرد !

چندی گذشت و وزیر دستور تحقیق و تفحص در باره مدارک تحصیلی کارکنان و مدیران را صادر کرد. فراش که مدرک تحصیلی ابتدایی بیشتر نداشت، آشفته شد و زنگ به شوهرخواهرش زد و گفت: 

چکار می کنی؟ تو که می دونی من چند کلاس ابتدایی بیشتر ندارم؟ بدبخت میشم اگر این دستور را اجرا کنی! 

شوهر خواهر گفت : احمق! نگران نباش 1 من شما را به ریاست هیئت تحقیق و تفحص منصوب کردم !!

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

انشای یک دانش آموز، در مورد پول حلال

تاریخ:چهارشنبه 29 فروردین 1397-07:20 ق.ظ


بسیار زیباست

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

....برای همه جا نیست!!

تاریخ:دوشنبه 27 فروردین 1397-07:53 ق.ظ

....برای همه جا نیست!!




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قبض آفتاب!!

تاریخ:یکشنبه 26 فروردین 1397-07:29 ق.ظ

قبض آفتاب!!


ترسم از روزی، که قبض آفتاب، آید برایم!!
یا که فیشی، از بهای ماهتاب، آید برایم!!

نصب گردد، روی دوشم، یک هواسنج جدید...
قیمت باد و هوا هم، با شتاب آید برایم!!

 

*************************

گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سر آید...
گفتم که نان گران شد، گفتا گران تر آید!!!

گفتم ز نرخ قصاب، فریاد ما بلند است...
گفتا که گوشت کم خور، تا حاجتت برآید!!!

گفتم چرا کم است این، یارانه های نقدی ....
 گفتا خموش غافل، این نیز هم نیاید!!!

گفتم که از گرانی، جانم به لب رسیده....
گفتا تحملش کن، تا جان تو درآید!!!


@mr20mv



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :35
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------