گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

جامعه شناسی دروغ!

تاریخ:چهارشنبه 13 دی 1396-10:29 ق.ظ

جامعه شناسی دروغ!



_کسی که پول می گیرد تا دروغ بگوید، "دلال" است.

_کسی که دروغ می گوید، تا پول بگیرد "گدا" است.

_کسی که پول می گیرد تا راست و دروغ را تشخیص دهد، "قاضی" است.

_کسی که پول می گیرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد، "وکیل" است.

_کسی که جز راست چیزی نمی گوید، "بچه" است.

_کسی که به خودش هم دروغ می گوید، "متکبر" است.

_کسی که دروغ خویش را باور می کند، "ابله" است.

_کسی که سخنانش دروغ است، اما دروغش شیرین است، "شاعر" است.

_کسی که دروغ می گوید و مردم دروغش را باور می کنند، "سیاستمدار" است.

_کسی که علی رغم میل باطنی و اکراه دروغ می گوید، "همسر" است.

_کسی که اصلا دروغ نمی گوید، "مرده" است.

_کسی که دروغ می گوید و یک قسم هم روش می خورد، "بازاری" است.

_کسی که دروغ می گوید اما خودش متوجه نمی شود، "ابله پر حرف" است.



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاموشی!

تاریخ:دوشنبه 11 دی 1396-07:14 ب.ظ

 خاموشی!


آورده اند که :
نادانی بر آن شد تا به الاغی سخن گفتن بیاموزد .
پیاپی با درازگوش بیچاره حرف می زد و ‌به گمان خود الاغ در حال پیشرفت بود.
خردمندی این را دید و بگفت :
ای نادان! بیهوده تلاش مکن و خود را مضحکه دیگران قرار نده!
الاغ از تو سخن گفتن نمی آموزد،
ولی تو می توانی خاموشی را از او بیاموزی.

#امثال_و_حکم
#دهخدا

@matnbartar

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فقط از پوشش زن ها!!

تاریخ:یکشنبه 10 دی 1396-06:45 ق.ظ

فقط از پوشش زن ها!!




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فریب آباد

تاریخ:پنجشنبه 7 دی 1396-07:39 ق.ظ

 فریب آباد  

ıllıllı
مردم اینجا چقدر مهربانند...

دیدند کفش ندارم، برایم پاپوش دوختند.
دیدند سرما می خورم، سرم کلاه گذاشتند!
و چون برایم تنگ بود، کلاه گشادتری گذاشتند! 

و دیدند هوا گرم شد، پس کلاهم را برداشتند!
و چون دیدند لباسم کهنه و پاره است، به من وصله چسباندند!
و چون از رفتارم فهمیدند که سواد ندارم، محبت کردند و حسابم را رسیدند...
خواستم در این مهربانکده خانه بسازم، نانم را آجر کردند گفتند: کلبه بساز...

روزگار جالبی است...
مرغمان تخم نمی گذارند،
ولی هر روز گاومان می زاید!

زنده یاد حسین پناهی



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

در باغ وحش....

تاریخ:سه شنبه 5 دی 1396-08:23 ق.ظ


*در باغ وحش....
________________________
آورده اند که روزی پادشاهی برای سیاحت به باغ وحش می رود.چون شیر باغ وحش مرده بوده ، مسئولان باغ وحش یکی از کارگران به نام مش قربان را در پوست شیر می کنند تا شاه را بفریبند. شاه با دیدن شیر به فراست در می یابد که کلکی در کار است ؛ لذا ازمسئولان می خواهد تا شیر را با ببر باغ وحش به جنگ بیندازند.

وقتی در قفس شیر کذایی باز می شود و ببر داخل می گردد ، مش قربان بینوا زبانش بند می آید و نزدیک است از ترس قالب تهی کند.پس تصمیم می گیرد از پوست شیر بیرون بیاید که ناگهان صدای ضعیفی توجهش را جلب می کند.

شیر قلابی یعنی همان مش قربان خوب که دقت می کند ،می بیند صدا از طرف ببر است که می گوید:

مش قربان ، نترس من مش یوسف سر پولکی ام!!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زور گفتن بدون زور زدن!!

تاریخ:دوشنبه 4 دی 1396-08:59 ق.ظ

 زور گفتن بدون زور زدن!! 




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تور تفریحی پیرزنان و ماجراشون با راننده/طنز

تاریخ:شنبه 2 دی 1396-08:39 ق.ظ

تور تفریحی پیرزنان و ماجراشون با راننده/طنز

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سهم من و حاجی!!/شعر طنز

تاریخ:جمعه 1 دی 1396-06:04 ب.ظ

سهم من و حاجی!!/شعر طنز


#اندکی_تفکر

مدتی هست خدا رفته برون  از نظرم
نه چنین بودم و یڪ فاجعه آمد به سرم

قصه اینجاست ڪه من اهل عبادت بودم
صبح و ظهر و همه شب رو به سعادت بودم

باورم بود ڪه حاجی شدن از ایمان است
شیخ و ملا واذان گوی محل انسان است

باورم  بود که مفتی محل درویش  است
هرچه می گوید از ایمان به خدای خویش است

چند سالی به همین حال و هوا طی ڪردم
من ندانستم از این کار چه حاصل  ڪردم

یاد  دارم  ڪه  به  یڪ باره  پشیمان گشتم
الغرض حاصلش  این  بود  ڪه آگه گشتم

دیدم  انگار  ڪه این ریش و عبا و تسبیح
همه  اسباب  ریا باشد  و  باب  تفریح

پسِ آن چهره ی معصوم بدیدم شیطان
ڪه  خورد  مال یتیمان  و  ندارد ایمان

سرِ من بند به یڪ ضاد ولاالضّالیییین بود
ڪار او نفت و صدورش به یمن یا چین بود

حاجی انگار ڪه فهمیده عجب خر شده ام
چشم بر بسته ڪمی ڪور وڪمی ڪر شدم

پیش خود گفته ڪه تا ذڪر و دعا می خواند
از وطن هر چه درون هست به ما می ماند

من در آن لحظه ز تزویر و ریا دور شدم
به خودم  آمدم  از  باور خود  دور شدم

بعد از آن ڪم ڪم از ایمان خودم خسته شدم
به خدا ڪفر نگویم زخداوندی او خسته  شدم


دیدم انگار از این دین ڪه به من هدیه شده
سهم حاجی همه پول و سهم من سجده شده...

#حق_الدوله.              


لطفا بدون تعصب وارد شوید


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

#حکایت عوارض_آروغی

تاریخ:چهارشنبه 29 آذر 1396-06:56 ق.ظ

#حکایت عوارض_آروغی



روزی پادشاهی خزانه را خالی دید، پس به وزیر زیرک خود دستور داد طرحی برای بودجه سال بعد ارائه کند. وزیر پس از مشورت با اصحاب اقتصاد برای جبران کسری بودجه طرحی ارائه کرد که شامل سه بند بود:

مالیات دو برابر شود!
نیمی از گاو و گوسفند ها به نفع دولت مصادره شود!
کسی حق ندارد آروغ بزند!

پادشاه که طرح را دید، با پوزخندی به وزیر گفت: 

اول و دوم اش قبول، اما سومی یعنی چه؟ چرا نباید آروغ بزنند؟

وزیر زیرک گفت : قسمت سوم ضمانت اجرای دو قسمت قبل است.
او ادامه داد: بند سومی برای تخلیه انرژی اعتراضی مردم است و ما با استفاده از جارچی ها آروغ نزدن را به مهم ترین مسئله مردم تبدیل می کنیم. مردم هم به جای پرداختن به بندهای اول و دوم ، به قسمت سوم خواهند پرداخت.

در نهایت، پس از بالا گرفتن اعتراضات، به نشانه احترام به خواست مردم ،با دستور ملوکانه شما بند سوم را لغو می کنیم و مردم هم خوشحال به خانه می روند و درد اجرای دو بند قبلی را تحمل می کنند.

بودجه سال ۹۷ توسط دولت تقدیم شد، در این بودجه، سهم فرهنگ به شدت کاهش یافته و بناست قریب به سی میلیون نفر از یارانه محروم شوند و بنزین و گازوئیل گران شود  ...
اما قسمت آروغی آن ، افزایش عوارض خروج از کشور است.

پس از تقدیم بودجه و رسانه ای شدن اجزای آن، موضوع افزایش عوارض خروج از کشور، توسط رسانه ها و سلبریتی هایِ همیشه هماهنگ با دولت، برجسته و همه گیر شد.

به زودی هم این قسمت از بودجه با دستور دولتی ها تصحیح خواهد شد و مردم هم خوشحال از این انعطاف عجیب دولت، با مصیبت های بودجه ۹۷ کنار خواهند آمد!


@IRanBidar



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تجدید وضو!!

تاریخ:سه شنبه 28 آذر 1396-11:11 ق.ظ

تجدید وضو!!


خروس و شیرى باهم رفیق شده و به صحرا رفته بودند . شب که شد خروس برای خوابیدن روى یک درخت رفت و شیر هم پاى درخت دراز کشید .

هنگام صبح خروس مطابق معمول شروع به خواندن کرد . روباهى که در آن حوالى بود، به طمع افتاد و نزدیک درخت آمده و به خروس گفت: 

بفرمایید پایین تا به شما اقتدا کرده و نماز جماعت بخوانیم!

خروس گفت : همان طورى که مى بینى بنده فقط مؤذن هستم ، پیش نماز پاى درخت است. او را بیدار کن ..

روباه که تازه متوجه حضور شیر شده بود ، با غرّش شیر پا به فرار گذشت .


خروس پرسید : کجا تشریف مى برید؟ مگر نمى خواستید نماز جماعت بخوانید؟ روباه در حال فرار گفت : دارم مى روم تجدید وضو کنم!!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :31
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------