منوی اصلی
حکمت و حكایت
گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند
  • به فکر دیگران بودن!

    مادر: پرویز، هیچ خجالت نکشیدی کیک به این بزرگی رو تنهایی خوردی و هیچ به فکر برادر کوچولویت نبودی؟!

    پرویز: چرا مامان من به فکر برادر کوچولویم بودم که مبادا سر برسد!

    ----------------------- 

    شیوۀ بیهوشی!

    پرستار به آقای جراح: آقای دکتر، این مریض را به چه وسیله ای بیهوش کنیم؟

    دکتر: هزینه جراحی را زیر گوشش اعلام کنید، خودش بیهوش می شود!

    ---------------------------

    در عالم دکتر ھا

    دکتر اولی: تو چرا میون این همه رشته های پزشکی رفتی متخصص پوست شدی؟

    دکتر دومی: به سه دلیل: اول این که هیچ مریض پوستی نصف شب آدم رو از خواب بیدار نمی کند.

    دوم این که هیچ بیمار پوستی از این مرض نمی میره. 

    سوم و مهم تر از همه این که هیچ مریض پوستی هم خوب نمی شه!!

    آخرین ویرایش: شنبه 3 اسفند 1398 10:23 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  تلفن باسیم یا بی سیم؟!!

    یک ایرانی و یک پینی با هم صحبت می کردند.

    چینی گفت: ما از شما متمدن تر هستیم! زیرا ما اخیراً به منظور کندوکاو مقداری از زمین را کندیم و در اعماق آن سیم های تلفن پیدا کردیم. پس معلوم می شود در هزار سال پیش ما تلفن داشته ایم.

    ایرانی گفت: ما از شما متمدن تر هستیم، زیرا ما هر په زمین را کندیم ،هیچ گونه  سیمی پیدا نکردیم .پس معلوم می شود ما در هزاران سال پیش تلفن بی سیم داشته ایم. 

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  این طویله و آن چوبدستی!

    شخصی به رفیقش گفت: پدر من یک طویله داشت آن قدر طویله بزرگ بود که اگر گوسفندی می خواست به آخر طویله برود چند مرتبه آبستن می شد و می زایید و هنوز به آخر طویله نرسیده بود.

    رفیقش گفت: پدر من یک چوپ دستی داشت آن قدر آن چوب دستی بلند بود که با آن ابر های آسمان را جا به جا می کرد.

    رفیقش در پاسخ پرسید: پدرت چوب دستی به این بلندی را کجا می گذاشت؟

    گفت: توی طویله پدر تو!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  اهمّیّت مسائل حاشیه ای

    دو سیاستمدار داشتند در داخل یک رستوران با هم بحث می کردند.
    گارسون از آن ها پرسید: در مورد چه چیزی بحث می کنید؟
    سیاستمدار: ما داشتیم برای کشتن ١۴ هزار نفر انسان و یک الاغ برنامه ریزی می کردیم.
    گارسون: چرا یک الاغ ؟!
    سپس سیاستمدار رو به همکارش کرد و گفت: 

    ببین، نگفتم با این روش هیچ کس به ١۴ هزار نفر انسان اهمیتی نمی دهد!

    خیلی مسائل جزئی و کم اهمیت که در اخبار صدا و سیما مطرح می شود، برای این است که مسائل مهم و اصلی را به حاشیه ببرد و توجه کسی به آن ها جلب نشود.

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • خوشمزگی

    صدای زنگ آمد. از پشت پنجره آپارتمان، در کوچه «پهبادی» را دیدم که چیزی در چنگ دارد. سریع خودم را رساندم. نامه ای آورده بود. موقع رفتن چنگکش را به سوی سرش برد و به سمتم رها کرد. فهمیدم برایم بوسه نثار کرد. چه حالی داد! ظاهرا می خواست نامه سایر همسایه ها را بدهد و برای رفتن عجله داشت. حیف شد فرصت نداشت چند کلمه گپ و گفتی داشته باشیم

    ....

    دیروز چند تماس داشتم که برایم پیشنهاد کار داشتند. از کار قبلی که مرتبط با تخصصم هم بود خسته شدم، چون یکنواخت شد و اصلا نمی دانم این ها از کجا فهمیدند که من شغل می خواهم. به همه یک پاسخ دادم: 

    شرایط حقوق، مزایا و امتیازات شغلی را برایم ایمیل کنید تا سر فرصت ببینم و آن وقت شاید از میانتان یکی را برگزیدم.

    .......

    دوستم بالاخره دختر محبوبش را برای زندگی مشترک راضی کرد. 

    گفتم :چه کاری از من بر می آید تا زودتر به هم برسید؟ 

    گفت: خانواده دختر می گویند خیلی تقیّد به این سنّت های غلط و دست و پا گیر ندارند. یک عقدکی خودتان بین هم بخوانید و بروید زندگی کنید.

    ..

    از زندان خبر دادند که داداشم آزاد شده است. به استقبالش رفتیم. در بازگشت از شرایط خوب آنجا می گفت. از این که به سرعت به همه رسیدگی می شود؛ جای افراد مناسب است. همه وکیل دارند، امکانات نسبی در اختیار است، احضار غیر قانونی ندارند. شکنجه به هیچ شکلش وجود ندارد. ماموران از اعتراف گیری اجباری گریزانند. حتی اخیراً در یک مورد اشتباهی رخ داد که مسئولان زندان از آن فرد عذرخواهی نموده و با احترام آزادش نموده و حتی به منزلش رساندند. فهمیدم دارند به وعده عدالت قضایی عمل می کنند.

    ..

    ناگاه از خواب پریدم. کمی در بستر نشستم و آن لحظات را مرور کردم. فکر کردم چرا باید این رویاهای وحشتناک را ببینم. با خودم عهد کردم زین پس شب ها آبگوشت نخورم و....

    آخرین ویرایش: یکشنبه 27 بهمن 1398 08:50 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • مراقب لباسمان باشیم !!!!!!


    عالیجناب قالیباف هم قدم رنجه نمودند فرمودنند
    من ...‼‼
    حق شما راخواهم گرفت

    یه بنده خدایی از روستا گوسفندی برای فروش به شهر می برد.
    به گردن قوچ زنگوله ای آویزان کرد و با طنابی گردن قوچ را به دم خرش بست و حرکت کرد.

    بین راه دزدان زنگوله را باز کردند و به دم خر بستند و قوچ را بردند.
    خر هم با چرخاندن دمش و صدای زنگوله خرکیف شده بود.

    بعد از چند متر یکی از دزدان جلوی مرد روستایی را گرفت و گفت : 

    چرا زنگوله به دم خر؟ بستی کدام عاقل این کار را می کند؟
    روستایی ساده پیاده شد. دید ان مرد درست می گوید.
    گفت : من زنگوله را به گردن قوچ بسته بودم!
    دزد گفت : درست می گویی من قوچی را در دست یک نفر دیدم به ان سوی می برد.
    خر را به من بسپار و برو به دنبال گوسفندت.
    مرد روستای خر را به دزد سپرد و مدتی را به دنبال گوسفند گشت.
    اما خسته و نا امید به جایی که خر را به دزد داده بود برگشت. دید اثری از خر و آن مرد نیست.
    با دلی شکسته و خسته به سمت روستا حرکت کرد.
    بعد از طی مسافتی چند نفر را در حال استراحت در کتار چاهی دید.
    داستانش را برای آن ها بازگو کرد.
    یکی از آن ها گفت : ان شاالله جبران می شود. 

    و ادامه داد: ما چند نفر تاجریم و تمام سکه های ما در کیسه ای بود که افتاده در چاه.
    چنانچه شنا بلد باشی در چاه برو و کیسه را بیرون بیاور. ما هم در عوض پول قوچ و خر را به تو می دهیم.
    روستایی ساده دل بار سوم هم گول دزدان را خورد و لباس خود را به دزدان داد و به ته چاه رفت بعد از کمی جستجو بیرون آمد، ولی نه اثری از دزدان بود نه از لباس هایش.

    و اما پند و پیام داستان:

    ما در چهل سال گذشته در انتخابات مختلف با وعده و وعید های دروغین دزدانی را انتخاب کردیم!

    این بار اگر در انتخابات  گول دزدان را بخوریم حتی لباسمان را از تنمان در می اورند!!
    به همین سادگی!!
    مراقب لباس تن خود باشیم!

    آخرین ویرایش: یکشنبه 20 بهمن 1398 05:17 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • مردم ما این گونه اند !

    روزی مردی در صحن امامزاده اختیار از کف داد و ادرار کرد. مردم خشمگین شدند و به سمتش هجوم بردند و خواستند او را بکشند. مرد که هوش و فراستی بسیار داشت گفت: 

    ایهاالناس، من قادر به ادرار کردن نبودم، امامزاده مرا شفا داد. 

    به یک باره مردم ادرار او را به عنوان تبرک به سر و صورت خود مالیدند.

    #چرندوپرند

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • اِستِعمالُ شَیء فی غَیرِ مَوضِعِهِ ....!!

    یکی از مریدان، مراد خود را در یک روز بارانی دید که با نعلین خود در گِل و لای کوچه گیر کرده است.
    روز بعد برای او یک جفت گالش لاستیکی خرید.مراد پرسید: 

    این گالش ها به چه درد می خورد؟
    مرید پاسخ داد: در روزهای بارانی این ها بپوشید،دیگر آب و گِل وارد کفش شما نمی شود.
    اتّفاقاً در یک روز بارانی دیگر در حالی که یک سوی کوچه نسبتاً خشک و در سوی دیگر برکه ای آب و گل انباشته شده ، مرادش را دید که با گالش ها در وسط آب ها و گِل ها راه می رود. به او  گفت:

    استاد! چرا از این سوی کوچه که خشک است راه نمی روید؟
    پاسخ داد : اِستِعمالُ شَیء فی غَیرِ مَوضِعِهِ حَرام!!

    مگر نگفتی این گالش ها مخصوص گِل و لای است؟ پس نباید در جای خشک از آن استفاده کرد!!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  دموکراسی در دنیای گوسفندها

    شاھکار ابراهیم نبوی
     
    گوسفندها مثل پلنگ نعره نمی‌کشند،
    مثل الاغ عرعر نمی‌کنند،
    مثل شیر نمی‌غرند،
    مثل خرگوش نمی‌دوند،
    مثل ماهی زیرآبی نمی‌روند
    و مثل اسب به سرعت فرار نمی‌کنند..
    و شاید به همین دلیل است که همیشه به صورت " گله" هستند و یک " سگ" از آن ها مراقبت می‌کند تا عاقبت خورده شوند.

    سگ‌ها مواظب گوسفندها هستند،
    نمی‌گذارند گرگ‌های وحشی آن ها را بخورد و مواظب‌اند که دزد آن ها را نبرد و سرانجام قصاب آن ها را بکشد.
    سگ‌ها وفادارند،
    ولی نه به گوسفندها،
    بلکه به قصاب‌ها.

    پروانه‌ها زیبا هستند،
    صبح به دنیا می‌آیند و شب می‌میرند،
    اصولا زیبایی همین است.
    در عوض کلاغ و کرگدن زشت هستند و عمری طولانی می‌کنند.

    علت این که دموکراسی به درد گوسفندان نمی‌خورد این است که آن ها یا باید به سگ رای بدهند، یا به قصاب،
    در غیر این صورت باید خیانت کنند و به سوی گرگ بروند که او هم آن ها را خواهد خورد.
    حتی اگر مدرنیزه هم بشوند،
    فقط به طور مکانیزه کشته می‌شوند،
    اگر دیندار هم بشوند، عید قربان قتل عام می‌شوند.

    اعلام همبستگی میان گوسفندان تا وقتی ترس از گرگ و اعتماد به سگ و چاقوی قصاب است، بیهوده است،
    فقط باعث می‌شود کشتارگاه مکانیزه ساخته شود.

    انتخابات برگزار شد،
    همه گوسفندان به سگ رای دادند،
    جز او کسی را نمی‌شناختند.

    پشت سر هر گوسفند ناموفق،
    یک گرگ است.

    دموکراسی در دنیای گوسفندها،
    یعنی انتخاب یکی از این سه گزینه:

    سگ... گرگ... یا قصاب

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • ولی اون جا نرو!


     مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می‌رود و به صاحب سالخورده‌ی آن می‌گوید :
    "باید دامداری‌ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدر بازدید کنم.

     دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می‌گوید :
    "باشه، ولی اون جا نرو!"

     مامور فریاد می‌زند :
    "آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم."
     بعد هم دستش را می‌برد و از جیب پشتش کارت خود را بیرون می‌کشد و با افتخار نشان دامدار می‌دهد و اضافه می‌کند :
    "اینو می‌بینی؟ این کارت به این معناست که من اجازه دارم هر جا که دلم می‌خواهد بروم... در هر منطقه‌ای...بدون پرسش و پاسخ. حالیت شد؟ می‌فهمی؟"

    دامدار محترمانه سری تکان می‌دهد، پوزش می‌خواهد و دنبال کارش می‌رود...

     کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلندی می‌شنود و می‌بیند که مامور از ترس گاو بزرگ وحشی که هر لحظه به او نزدیک‌تر می‌شود، دوان دوان فرار می‌کند.
    و به نظر می‌رسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه‌ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد.
    دامدار لوازمش را پرت می‌کند، با سرعت خود را به نرده‌ها می‌رساند و از ته دل فریاد می‌کشد :

    " کارت !...
    کارتت را نشانش بده !"


     لوس تانگوتتنکج

      نباید بدون فکر از قدرت استفاده کرد!


    آخرین ویرایش: شنبه 12 بهمن 1398 10:21 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 54 1 2 3 4 5 6 7 ...
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو