منوی اصلی
حکمت و حكایت
شفیعی مطهر شخصیت کمیاب و کیمیا و نادری است که تسلط ستایش انگیزی بر کلام دارد. ما هنوز کسی با این لیاقت قلمی در ایران نمی شناسیم.
  •  

    دنا پلاس نصف قیمت ،بدون نوبت و اقساطی 

    برای نمایندگان مجلس!!!!

    دوش در مجلس شورا شده بر پا چک و چو
    هر نماینده شده صاحب ایران خودرو!!!
    یک نفر گفت که داری خبر از مجلسیان؟
    همگی از دم در گشته الی صحن ولو
    یک نماینده به فریاد رسا می فرمود
    لایق پست نماینده بُوَد شاسی نو
    مجلسی را که در این ملک بود راس امور
    مجلسی را که بود از همه قشری مملو
    این که دادند نباشد به خدا در خور شان
    لایق گندم ری را ندهند ارزن و جو
    خارج از نوبت  و اقساطی و ارزان دادند
    به همه مجلسیان از عقب و بین و جلو
    وزرا و وکلا جمله تلامیذ همند
    در کلاسی که خود آموز بود درس چپو
    جای آسایش مردان خدا مجلس ماست
    که در آن چرت بمانند به مبل  تاشو
    شوربایی که در این مجلس شورا پختند
    پیر سیراب پزان گفت چه دخلش به چلو
    هر نماینده چنان ساز خودش در مجلس
    می نوازد که در انظار بود محفل شُو
    وای بر خلق که در حسرت یک دانه پراید
    روز و شب سوزد و رویاش بود  پاجیرو
    دوغ بی ماست بود شربت به لیمویش
    نان جو سق زند اما نخورد مرغ و پلو
    بهر یک خودرو اوراقی و اسقاطی رفت
    قشر آسیب پذیر آنچه که بودش به گرو
    بورس از راه رسید و همه را کرد اسیر
    وان سهام به عدالت همه را کرد درو
    مردم ما همه گیج اند چه می باید کرد؟
    می خورند از سر گیجی همگی تاب و تلو
    یاد داری که شب رای بسا وعده وعید
    داد کاندید که در فقر خودش کرد غلو
    دگر از مجلس ما جام شرابت نرسد
    ( حافظ این خرقه ی پشمینه بینداز و برو
    (رنگرز) از قِبَلِ شغل تو رنجت قوت است
    بی خودی روز و شب از بهر یکی لقمه  مدو

    رنگرز کاشانی۴ .۷ .۱۳۹۹

    آخرین ویرایش: جمعه 4 مهر 1399 05:28 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  جواب سوال با سوال!

    روزی حیف نون ازحکیمی پرسید: 

    چراما عاشق می شویم وقتی می دانیم به عشقمان نمی رسیم؟
    حکیم پاسخ داد: چرا ما زندگی می کنیم وقتی می دانیم درآخر خواهیم مرد؟
    حیف نون وقتی دید کم می آورد،با پشت دست خوابوند توی دهن حکیم و گفت: سوال منو با سوال جواب نده!!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • خرید گرامافون
    حسین دهباشی

    یه روزی رفته بودیم دیدنِ شهید حاج داوود کریمی. همان خانه نزدیکِ پارکِ خزانه. تعریف‌ها داشت و یکی این بود.
    می‌گفت: جوان بودم و شاگردِ تراشکار و باشگاهِ کُشتی می‌رفتم و مذهبی هم بودم و چهارشنبه‌ها به مسجدِ جلیلی پایِ منبرِ آقایِ مهدویِ کنی. در عینِ حال جوان بودم و گرامافونی در پُشتِ پنجره یکی از مغازه‌های لاله‌زار دلم را بُرده بود. تا این که دل به دریا زدم و خریدم‌اش و چون پولِ کافی نداشتم قسطی و بدونِ صفحه موسیقی البته. بعد شک کردم که نکند همین قدرش هم گناه است.
    رفتم خدمت آقای مهدوی به پُرسشِ شرعی. که بلافاصله گفتند: 

    خریدِ ادواتِ موسیقی بای نحو کان حرام است. 

    عرض کردم: به‌خُدا برای قشنگی‌اش خریدم حاج‌آقا، استفاده‌اش که نمی‌کنم!  

    فرمودند: نگهداری‌اش هم حرام است. 

    گفتم: خیلی خوب، پس‌اش می‌دهم. 

    فرمودند: فروش‌اش هم حرام است! 

    گفتم: ای بابا! پس مجانی می‌دهم‌اش به کسی! 

    فرمودند: هدیه دادن‌اش هم حرام است. 

    دیگر واقعا کم آورده بودم. با دلی خونین و دماغی سوخته گرامافونِ بخت برگشته را شکستم در حالی که تا ماه‌ها از همان چندرغاز حقوق شاگرد تراشکاری قسط‌اش را می‌دادم.
    گذشت... تا انقلاب شُد. و یک زمانی من فرمانده سپاهِ تهران شدم و حاج‌آقای مهدوی کنی از مقاماتِ کشور. روزی باید برای گزارشی فوری خدمت‌شان می‌رسیدم و در مراسمی و نشسته در ردیفِ جلویِ تالار وحدت پیدایشان کردم. آن‌بالا و رویِ سن اهالی موسیقی و دامب‌ودومب قطعه پروپیمانی را به جهتِ یکی از مناسبت‌ها اجرا می‌کردند. هاج و واج رفتم جلو... و آهسته کنارِ گوش‌شان پرسیدم:
    حاج‌آقا..! یعنی همه مُشکلِ اسلام مُنحصر به این گرامافونِ بدونِ صفحه ما بود...!!؟

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  نماینده یا هندوانه؟!

    تو آمریکا بودم.رفتم بازار میوه و تره بار هندوانه بخرم.
    طبق عادت هندوانه ها را یکی یکی بلند می کردم و با کف دست تپ تپ بهشون می زدم.

    یک خانم آمریکایی با تعجّب بهم گفت: آقا شما دارید چیکار می کنید؟
    براش توضیح دادم که این جوری می تونی بفهمی خوبه یا نه.
    خواهش کرد تا یک هنداونه خوب هم برای ایشون سوا کنم.
    همین کار رو کردم.

    تشکر کرد و پرسید: شما اهل کجایید؟
    بهش گفتمک ایران.
    گفت: کاشکی قبل از انتخابات هم همین طوری که هندوانه سوا می کنید،کاندیداهاتون رو هم تپ تپ می کردین!


    آخرین ویرایش: چهارشنبه 2 مهر 1399 10:16 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  علت مرگ کودکان آفریقایی!

    یک سمینار خیریه در لندن در حال برگزاری بود.
    بیل گیتس به روی سن رفت و با ریتمی آرام شروع به دست زدن کرد.
    هر سه ثانیه یک بار دستانش را به هم می زد.
    بعد از چند دقیقه گفت: هربار که من دستانم را به هم می زنم، کودکی در آفریقا از گرسنگی جان می سپارد !

    ناگهان صدایی با زبان شیرین پارسی از میان جمعیت گفت :
    خب، دست نزن!!

    آخرین ویرایش: سه شنبه 1 مهر 1399 06:46 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  «شاف» یا «کاف»؟!

    یک معلم مکتبخانه در تلفّظ و گویش برخی حروف مشکل زبانی داشت.مثلاً حرف «کاف» را «شاف» تلفُّظ می کرد.

    وقتی مشغول تدریس حرف «کاف» بود،ناگزیر این حرف را برای بچه «شاف» تلفّظ می کرد. بچّه ها هم ناگزیر می گفتند:«شاف»! معلم با ناراحتی فریاد می زد: من می گویم «شاف» شما نگویید «شاف»،شما بگویید «شاف»!

    بچه های طفل معصوم نیز تکرار می کردند«شاف»! معلم هر بار برآشفته تر و عصبانی تر «شاف» خود را تکرار می کرد و بچه ها هم ناگزیر «شاف» را تکرار می کردند.

    ...و این مثال بیانگر مشکل پیروی تودۀ مردم ما از واعظان غیرمتّعظ است! واعظانی که خود می گویند «شاف»،ولی از مردم انتظار دارند که بگویند«کاف»! مردم به رفتارهای نازیبا می نگرند،نه به گفتارهای فریبا!

    #شفیعی_مطهر

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  راه پنچرگیری!

    یکی لاستیک ماشینش پنچر شد. رفت سراغ اگزوز و شروع کردن به فوت کردن!!! 

    بعد دوستش به او گفت :تا فردا هم فوت کنی لاستیکت باد نمی شود!

    او پرسید : چرا؟
    پاسخ داد: چون شیشه سمت راست راننده پایین است!!!!!

    آخرین ویرایش: جمعه 28 شهریور 1399 09:53 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر پنجشنبه 27 شهریور 1399 10:01 ق.ظ نظرات ()


     کرونانامه

    گشت به یک‌باره جهان «خر تو خر»
    آفتی افتاد به نوع بشر

    پشم جهان ریخت چو‌ آمد کووید
    آمد و شلوار بشر را درید

    آن بشر عربده‌کش، ‌لات و لوت
    پیش کرونا چپه شد در سه‌سوت

    آن بنی‌آدم که جهان می‌گرفت
    ‌پیش چنین فسقلکی شد خرفت

    دشمن پنهان شده‌ای بی‌صدا
    کرد یهو لنگ بشر را هوا

    کرد شنی ریزه برایش کمین
    پنچری افتاد به چرخ زمین

    باد «انا ربّکم اعلی» فِسید
    باد بهاری به درختان وزید

    سبزه به هر گوشهء دنیا دمید
    یک نفسِ امن طبیعت کشید

    باز خدا زد به دهان بشر
    تا بفروشد مگرش گوشِ خر

    تا بکشد دست ز خودخواهی‌اش
    از عر و از جفتک گهگاهی‌اش

    خر نشود، زور نگوید به خر
    باز به باری نکند خر دمر

    گاو نگردد ز نفهمی خویش
    باز دُم گاو نبندد به خیش

    چون ببعی، کر نشود خود ز پند
    سر نبرد از بز و از گوسفند

    مثل بنی‌آدم پست و دله
    کوه و بیابان نکند مزبله

    آب سر چشمه نبندد به گِل
    پیش خودش باز نگردد زبل

    جیش به دریا نکند بعد از این
    ماهی و مرجان همه از او غمین

    الغرض ای آدم ناهوشیار
    پنبهء آغشته به روغن بیار

    هی بچپان پنبه به سوراخ‌هات
    اُرد بده پشت هم از کاخ‌هات

    باز بگو! من بلدم! من بلد
    غافل از اینی که نباشی عدد

    من بلدم من بلدم کم بگو
    پیش خدا هیچ نباشی عمو!

    این کرونا آمده حالی کند
    حال طبیعت خوش و عالی کند

    تا بزند باز به یک میکرون
    خشتک انسان بکند پاپیون

    تا نکشد پیش خدایش نفس
    تا که بفهمد «که» رییس است و بس


    #عبدالله_مقدمی
    #کرونا

    کانال شعرهای طنز عبدالله مقدمی

    @moghaddamy

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 27 شهریور 1399 10:02 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر سه شنبه 25 شهریور 1399 03:58 ب.ظ نظرات ()

     دکترای جعلی!

    طنز تلخ !

      راننده یکی از مسولان بلند پایه تعریف می کرد : 

    روزی داشتیم با ایشون به اجلاس سران می رفتیم که گفتن :

    راست میگن اوضاع مملکت خرابه !

    گفتم :چطور جناب؟

    ایشان با لحن متفکرانه ای گفت: 

    وقتی آپاراتی، بادمجون هم بفروشه، دیگه مشخصه که .....

    خیلی به خودم فشار آوردم بفهمم که چی گفته طاقت نیاوردم گفتم: 

    از کجا فهمیدید قربان؟

    ایشون با همون لحن به بیرون اشاره کردن و فرمودن:

    پشت آپارتی نوشته: باد مجانی موجود است!

     تازه فهمیدم دکترای جعلی چه به روز مملکت آورده !

    آخرین ویرایش: سه شنبه 25 شهریور 1399 03:59 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • استقبال از شخصیت ها

    ✍️صالح نیكبخت


    دوستی می گفت: در سفر یک مقام برجسته به شهری در کشوری، شبانه 4000 دست لباس محلی آن منطقه دوخته شد؟! تا هنگام استقبال و در تجمعات مورد استفاده قرار گیرد؟!

    امروز صحبت های اردوغان با فردی در حین بازدید از یک مرکز تجاری را دوست بسیار عزیزی از ترکیه برایم فرستاد، ظاهرا این نوع رفتار، در همه کشورها مشابه است؟!

    ترجمه مطلب:

    رجب طیب اردوغان و همسرش امینه اردوغان هنگام افتتاح یک مرکز بزرگ تجاری، وارد بخش فروش گوشت آن مرکز می شوند. اردوغان که بخش مذکور را بسیار تمیز و مرتب دیده بود؛ با محافظین خود به سمت غرفه قصابی رفته، شروع به صحبت با قصّاب می کند.

    رئیس جمهور: گوشت های گاو و گوسفند بد نیستند، کارها چطور پیش میره؟
    قصّاب: در مجموع خوب بود، اما امروز حتّی یک کیلو هم نتونستم، بفروشم!

    رئیس جمهور: چرا؟
    قصّاب: چون شما از اینجا بازدید داشتید، از ورود مشتری به بازار ممانعت بعمل آمد.

    رئیس جمهور: در آن صورت من می خرم! 4 کیلو گوشت می تونی به من بدهی!
    قصاب: نه، نمی تونم، بفروشم!

    رئیس جمهور: برای چی نمی فروشی؟!
    قصّاب: گفتند؛ شما می آیید، تمام چاقوهای ما را جمع کردند!

    رئیس جمهور: چاقو هم نباشه؛ می شه. این تکّه گوشت رو به من بده!
    قصاب: باز هم نمی تونم، بفروشم!

    رئیس جمهور: دوباره چی شد؟ چرا نمی فروشی؟!
    قصّاب: چون که من قصّاب نیستم! یک سرباز وظیفه از بخش امنیت پلیس ام!

    رئیس جمهور با عصبانیت می گوید: برو فرمانده ات رو صدا کن!
    قصّاب: اونه ها اون جاست، تو غرفه ماهی فروشی داره ماهی می فروشه!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 64 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic