گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

غر غرو خانم!!

تاریخ:سه شنبه 28 دی 1395-11:03 ق.ظ

غر غرو خانم!!


شعر طنز جهت رفع خستگی :


قوچعلی  دهقان پیری بود که

 زندگی می کرد در یک دهکده

طفلکی  این مرد از بس ساده بود

 گیر یاری غر غرو افتاده بود

شب که می شد تا به منزل می رسید

همسرش غر می زد و او می شنید

گوش  او هر چند عادت کرده بود

این اواخر سخت   جوش آورده بود

 چون  که گاهی کاملا  بی حوصله

 رو به  درگاه  خدا می گفت که

 این همه جنس مونث ساختی

 بدترینش را به من انداختی

 یا عطا کن سکته ای کامل به من

 یا که او را منع کن از غر زدن

 از قضا یک روز در جالیز بود

 لحظه هایش خوب و شور انگیز بود

قاطرش  هم شاد و سر خوش می چرید

ناگهان  آن  غر غرو خانم  رسید

تا که آمد آن دهان را باز کرد

غر زدن را  بی درنگ آغاز کرد

 قوچعلی  حالش  کمی ناجور شد

تا حدودی حال او بد جور شد

قاطر از آن سو به تک آمد به پیش

تا  که حالی پرسد از ارباب خویش

چون که او را  این چنین  بد حال دید

خر شد و کارش به رم کردن کشید

قلب او از دست زن  آمد به درد

جفتکی  زد ،  دنده اش  را خرد کرد

غر غرو خانم از این جفتک  که خورد  
جان سالم در نبرد ، افتاد و مرد

صبح فردا قوچعلی  از پنجره

یک نگاه انداخت بیرون  یك سره

مرد های  دهکده  آن جا به صف

ایستاده  پشت  در از هر طرف

 یک صدا گفتند   خیلی چاکریم

قاطرت چند می فروشی ؟ می خریم...!


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رونمایی از قرارداد خرید ایرباس / طنز

تاریخ:دوشنبه 27 دی 1395-08:12 ق.ظ

رونمایی از قرارداد خرید ایرباس / طنز


از جزییات قرارداد خرید ایرباس رونمایی شد:

١- خریدار حق تغییر چراغ های عقب هواپیمای A380 و فروش آن ها تحت عنوان مدل B380، A390 ، و غیره را ندارد.
٢- تولید هرگونه وانت A380 ، A380 صندوق دار، و غیره ممنوع است.
٣- خریدار اجازه حذف بعضی آپشن های هواپیما مانند ترمز، پنجره های طبقه دوم، حمام و جكوزی طبقه دوم، آپشن های مربوط به اتوپایلوت و ... و فروختن هواپیما با قیمت كمتر به اشخاص حقیقی و حقوقی را ندارد.
٤- باز كردن كولر هواپیما و فروش مجدد آن ها به شركت هواپیمایی با قیمت بالاتر ممنوع است.
٥- جدا كردن طبقه دوم هواپیما، اضافه كردن چرخ و بال به آن طبقه و فروش آن به عنوان هواپیمای مدل جدید ممنوع است.
٦- تمام قطعات و سیستم های ایرباس توسط شركت مربوطه قبلا طراحی و ساخته شده اند. خریدار اجازه ندارد هیچ یك از اجزای هواپیما را به عنوان اختراع جدید وطنی!  در اداره ثبت اختراعات ثبت كند. بدیهی است كه ثبت كل هواپیما به عنوان كشف جدید! هم ممنوع است.
٧- شركت سازنده هیچ گونه مسوولیتی را در قبال هرگونه دستكاری سیستم سوخت هواپیما از جمله گازسوز كردن آن نمی پذیرد.
٨- تعویض موتور هواپیما و كارگذاشتن موتور توپولوف در بدنه A380 و فروش آن تحت عنوان مدل RD كاملا ممنوع است.
٩- به همین منوال، تعبیه موتور A380 در بدنه توپولوف و فروش آن به عنوان توپولوف ایرباسی ممنوع است.



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جمشید دیوونه!

تاریخ:یکشنبه 26 دی 1395-08:26 ق.ظ

جمشید دیوونه!


توی کوچه مان جوانی بود به اسم «جمشید»!
مردم محله صدایش می زدند «جمشید دیوونه!» عقل درست و حسابی نداشت بنده خدا! یک روز تو را توی خیابان می دید و ماچ و بوسه ات می کرد و گرم تحویلت می گرفت، فردا که دوباره تو را می دید، با پاره آجر می افتاد دنبالت و تا کله ات را نمی شکست، دست بردار نبود. 

یک بار یک شیخ را توی کوچه دید و خم شد نعلین شیخ را بوسید! بعد دستش را بوسید! بعد انگشترش را بوسید! بعد گونه و محاسن و پیشانی شیخ را بوسید! بعدش دست کشید به عبای شیخ و گفت تبرک است! 

فردای آن روز دوباره همان شیخ را توی کوچه دید و این بار از روی پشت بام ... شرمنده! نمی توانم بگویم چه کرد! اما خلاصه شیخ بنده خدا لباسش نجس شد. گفتیم: 

خجالت بکش! آخر تو عقل توی کله ات نیست! چرا تعادل نداری؟! یک روز یک نفر را می بری بالا و می چسبانی اش به طاق آسمان و فردا دوباره همان آدم را با مخ می زنی زمین؟! 

چیزی نمی گفت. می خندید. خلاصه ما از آن محله رفتیم. سال ها گذشت! چند روز قبل، برای دیدن یکی از رفقای قدیمی رفتم به همان محله قدیمی! نوستالژی و از این حرف ها! رفتیم پشت بام و نشستیم به چای خوردن و گپ زدن! یک دفعه توی کوچه چشمم افتاد به جمشید! با تعجب گفتم: 

ای وای! جمشید دیوونه! یادش بخیر! 

رفیقم که انگار این اسم برایش تازگی داشت، پرسید: کی؟! گفتم: 

جمشید دیوونه رو میگم! چطور یادت نیست؟! 

سرش را چرخاند و جمشید را دید و با لبخند گفت: 

دیگه کسی بهش نمیگه جمشید دیوونه! 

با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم: 

چرا؟! حالش خوب شده؟! 

رفیقم خندید و گفت: نه بابا! مثل قبل تعادل نداره! یه روز بهت میگه آیت الله! فردا بهت میگه دزد! پس فردا بهت میگه یار دیرین! 

گفتم: پس به جای جمشید دیوونه بهش چی میگین؟! 

با لبخند نگاهم کرد و گفت: بهش میگن رسانه ملی! 

سکوت کردم. حرفی نداشتم. یا علی مدد! 

لطفا طبق مبانی اخلاق دینی، مطلب را با نام نویسنده منتشر کنید.


مجید پورولی کلشتری



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بوی عطر شکلات!

تاریخ:چهارشنبه 22 دی 1395-08:11 ق.ظ

بوی عطر شکلات!

طنز

پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید.
او تمام قدرت باقی مانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد.
همان طور که به دیوار تکیه داده بود، آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد.
او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا این که همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند.
او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت:
دست نزن، آن ها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام !


#طنز

 ❣

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چشم در برابر چشم

تاریخ:دوشنبه 20 دی 1395-11:53 ق.ظ


چشم در برابر چشم

 در تاریکی شب دزدی به خانه پیرزنی می خزد .هنگام عبور از کنار دیوار میخ طویله ای که به دیوار کوبیده شده، به چشم دزد فرو می رود.
صبح زود دزد برای شکایت از نابینا شدن یک چشمش به نزد پادشاه عادل زمان می رود و ماوقع راشرح می دهد. پادشاه دستور می دهد پیرزن را آماده کنند و برای اجرای عدالت یک چشم وی را از کاسه در آورند. 

پیرزن با ناله می گوید : پیری رنجورم و توان کوبیدن آن میخ به دیوار را ندارم . میخ را آهنگر شهر ساخته و خود او آن را بر دیوار کوبیده است. اگر مقصری هست، من نیستم.
پادشاه دستور می دهد که آهنگر شهر را حاضر کرده و برای اجرای عدالت یک چشم او را کور کنند.
آهنگر به زاری می افتد و می گوید:  من آهنگرم و برای سربازان شما سلاح و شمشیر و خنجر و نیزه می سازم. من برای این کار به هردو چشم خود نیاز دارم . اگر مرا کور کنید، تکلیف سلاح سربازان شاه چه می شود؟ 

شاه می پرسد :پس پیشنهاد تو برای اجرای عدالت چیست؟ 

آهنگر می گوید: من کسی را می شناسم که به یک چشم بیشتر نیاز ندارد و او همان شکارچی شماست. او هنگام شکار یک چشم خود را می بندد و معلوم است که به یک چشم بیشتر نیاز ندارد.
پادشاه بلافاصله دستور حاضر کردن شکارچی را می دهد. شکارچی نیز به عجز و لابه می افتد و توضیح می دهد که: 

من شکارچی مخصوص شماهستم .من اول باید بتوانم با دو چشم شکار را خوب ببینم و موقعیت را بسنجم و سپس تیر در کنم. این کار با یک چشم امکان پذیر نیست.

پادشاه که دیگر کلافه شده بود، به او می گوید که من تو را می بخشم، به شرطی که بتوانی یکی را برای اجرای عدالت به ما معرفی کنی. شکارچی فورا می گوید: 

آن شخصی که در بارگاه برای شما نی می نوازد، هنگام نواختن هر دوچشمش را می بندد. پس اگر برای اجرای عدالت هم یک چشم او از کاسه در آورده شود، کسی زیانی نخواهد دید. 

موسیقی دان نی نواز را حاضر می کنند و بدون بحثی یک چشمش را از کاسه در می آورند که مردمان آسوده بخوابند که عدالت اجرا شده است.   

برگرفته از نمایشنامه "چشم در برابرچشم"  اثر زنده یاد غلامحسین ساعدی


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ماست و خیار ناصرالدین شاهی !

تاریخ:جمعه 17 دی 1395-04:52 ق.ظ


ماست و خیار ناصرالدین شاهی !
نتیجة بحث الصور عن ناصرالدین شاه


می گویند در زمان ناصرالدین شاه، روزی امیرکبیر که از حیف و میل سفره های خوراکِ درباری به تنگ آمده بود، به شاه پیشنهاد کرد که برای یک روز آنچه رعیت می خورند را میل فرمایند.
شاه پرسید که: مگر رعیت ما چه میل می کنند !؟
امیر گفت : ماست و خیار...
شاه سر آشپزباشی‌ را صدا زد و فرمان داد برای ناهار فردا ماست و خیار درست کند...

سر آشپزباشی‌ به تدارکات چی دستور تهیه مواد زیر را داد:
1) ماست پر چرب اعلا 6 من ...
2) خیار نازک و قلمی ورامین 2 من ...
3) گردوی مغز سفید بانه 1 کیلو ...
4) پیاز اعلای همدان 1 من ...
5) کشمش اعلا و مویزِ شاهانی بدون هسته 1 کیلو ...
6) نان مرغوب مغز دار خاش خاش دارِ دو آتیشه 3 من ...
7) نعنای باغی اعلا و سبزی‌های بهاری 1 کیلو! ...
8) و ...

خلاصه مطلب این که ناصر الدین شاه قبله عالم صاحب قران بعد از این که یک شکم سیر ماست و خیار تناوول کردند، فرمان به یک کاسهِ اضافه داد و در حالی‌ که ترید می فرمودند، برگشت و به امیرکبیر گفت: 

« پدر سوخته ها ، رعایای ما چه غذاها می خورند و ما بی‌ خبر بودیم ! هر کس نارضایتی کرد و کفرانِ نعمت، به چوب و فلک ببندینش»!

چه داستان آشنایی...!

@KhiyabooneFaree



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حکمت های نهفته در کله پاچه!!!

تاریخ:یکشنبه 12 دی 1395-07:21 ب.ظ


حکمت های نهفته در کله پاچه!!!

نقل می کنند که در دربار سلطان روزی سفره ای گسترانیده و کله پاچه ای بیاوردند.
 سلطان فرمود:
 در این کله پاچه اندرزها نهفته است.
سپس لقمه نانی برداشت و یک راست " مغز " کله را تناول نمود، سپس گفت:
اگر می خواهید حکومتی جاودان داشته باشید، سعی کنید جامعه را از " مغز " تهی کنید.
سپس " زبان " کله پاچه را نوش جان و فرمود:
اگر می خواهید بر مردم حکمرانی کنید " زبان " جامعه را کوتاه و ساکت کنید.
سپس " چشم ها و بناگوش " کله پاچه را همچون قبل برکشید و فرمود:
برای این که ملتی را کنترل کنید، بر چشم ها و گوش ها مسلط شوید و اجازه ندهید مردم زیاد ببینند و زیاد بشنوند.

وزیر اعظم عرض کرد:
پادشاها! قربانت بروم حکمت ها بسیار حکیمانه بودند، اما جواب شکم ما را چه می دهید؟
ذات ملوكانه، در حالی که دست خود را بر سبیل های چرب خویش می کشیدند، با ابروان خود اشاره ای به " پاچه " انداختند و فرمودند:
شما " پاچه " را بخورید و " پاچه خواری " را در جامعه رواج دهید تا حکومت مان مستدام بماند...!


@KhiyabooneFaree



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

علم بهتراست یا ثروت؟/ طنز

تاریخ:جمعه 10 دی 1395-09:41 ق.ظ

علم بهتراست یا ثروت؟/ طنز  




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کش شلوار!!

تاریخ:پنجشنبه 9 دی 1395-12:02 ب.ظ

کش شلوار!!


یعنی ترکیدم از خنده


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یار مهربان در چالش بی مهری!!

تاریخ:دوشنبه 6 دی 1395-09:26 ق.ظ

 یار مهربان در چالش بی مهری!!

Похожее изображение

من یار مهربانم، اما كمی گرانم
چون جنس باد كرده در دست ناشرانم

دركل به قول ایشان كم سود و پر زیانم
من گرچه اهل ایران این ملک شاعرانم

زیر هزار نسخه باشد شمارگانم
مانند حال زائو در وقت زایمانم

یا لنگ فیلم و زینكم یا گیر این و آنم
گیرم اگر مُجوِّز من یار پند دانم

یك روز رفتم ارشاد با این قد كمانم
گفتم بده مُجوِّز ای راحت روانم

گفتا تو را برادر یك سال می دوانم
در تو عقایدم را با زور می چپانم

از حرف های او سوخت تا مغز استخوانم
من یك كتاب خوبم عشق است ترجمانم

نه عامل خلافم نی در پی مكانم!
محبوب اهل فكرم منفور طالبانم

فعال در مسیر آزادی بیانم
خواننده گر كوزت شد من ژان وال ژآنم!

من وارث پاپیروس از مصر باستانم
هم خبره در سیاست هم اقتصاد دانم

بسیار حرف دارم با آن كه بی زبانم
شاگرد فابریک جبّار باغچه بانم

درد دلم شنیدی؟ حالا بخر بخوانم
از بس كه شعر گفتم كف كرد این دهانم

 عباس احمدی
 شعر طنز



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :16
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------