منوی اصلی
حکمت و حكایت
شفیعی مطهر شخصیت کمیاب و کیمیا و نادری است که تسلط ستایش انگیزی بر کلام دارد. ما هنوز کسی با این لیاقت قلمی در ایران نمی شناسیم.
  •  کفن یا پیراهن؟!

    فقیری به ثروتمندی گفت:
    اگر من در خانه ی تو بمیرم، با من چه می کنی؟

    ثروتمند گفت:
    تو را کفن می کنم و به گور می سپارم.

    فقیر گفت:
    امروز که هنوز هم زنده ام، مرا پیراهن بپوشان، و چون مُردم، بی کفن مرا به خاک بسپار ....!

    حکایت بالا حکایت بسیاری از ماست؛ که تا زنده ایم، قدر یکدیگر را نمی دانیم ولی
    بعد از مردن هم، می خواهیم برای یکدیگر سنگ تمام بگذاریم.

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  چرا خودت نمی خوانی؟!!

    مردی نزد شیخی رفت و گفت : همسرم نماز نمی خواند.با او چه کنم؟

    گفت: نصیحتش کن!

    گفت: هر چه نصیحتش کردم،فایده ای نداشت.

    گفت: برایش از آیات نماز بخوان. 

    گفت: خواندم اثر نکرد.

    خلاصه هر طرحی و شگردی که شیخ بلد بود به او پیشنهاد کرد و آن مرد گفت همۀ این کارها را کرده ام و باز او نماز نمی خواند.

    سرانجام شیخ برآشفت و گفت: آخر حرف حساب او چیست؟

    مرد گفت: می گوید چرا خودت نماز نمی خوانی؟!!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  چرا به دیوانه میگن روانی؟!

    استاد درس فارسی می داد.
    شاگردی دست بلند کرد و گفت: 

    استاد دو تا سوال دارم. چرا کلمه خمسه(پنج) از چهارحرف تشکیل شده، ولی کلمه اربعه(چهار) از پنج حرف؟
     و چرا کلمه «با هم» از هم جداست، ولی کلمه «جدا» با هم هست؟!

    استاد گریه اش گرفت و تدریس را رها کرد و مغازه فلافلی باز کرد.
    شاگرد رفت سراغ مغازه استاد و پرسید: استاد! میگم مفرد کلمه فلافل چی میشه؟
    استاد دیوانه شد و برایش نوبت بستری شدن درآسایشگاه روانی گرفتند!
    الان شاگرد سه روزه که دنبال استاد می گرده که بپرسه: 

    آیا روان همان روح‌ است؟ اگر هست، پس چرا به دیوانه میگن روانی و نمیگن روحانی؟!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  فکس حیف نون!

    حیف نون توی هواپیما نشسته بود. دید دور و بری هاش یکی لپ تاپ داشت ، یکی آی پد و یکی هم با آیفونش مشغول بود.

    او می خواست جلوی اون ها کم نیاره ، یه تیکه کاغذ رو طوری توی جیبش گذاشت که فقط قسمت کمی از کاغذ توی جیبش بود و بقیۀ کاغذ بیرون بود.
    مهماندار داشت رد می شد به حیف نون گفت : آقا کاغذتون از جیبتون نیفته!

     حیف نون خیلی خونسرد به کاغذ نگاه کرد و گفت : اِه برام فکس اومده

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  شما چرا پول نمی دهید؟!

    طلبه ای برای منبررفتن در ماه محرم عازم روستایی بود. استادش به او توصیه کرد مبادا در ازای سخنرانی از مردم درخواست پول کنی.او پذیرفت و به روستا رفت و کار خود را شروع کرد. او پیش خود می گفت مردم چه می دانند که استادم مرا از درخواست پول منع کرده،مردم خود معمولاً وظیفۀ خود می دانند مرا از نظر مالی تامین کنند.

    بنابراین چند روزی گذشت،ولی هیچ کس هیچ پولی به او نداد. ناگزیر طلبه روزی در روی منبر سفرۀ دل را گشود و گفت:

    مردم! استاد من به من توصیه کرده از شما پولی درخواست نکنم.آیا به شما هم توصیه کرده که به من پول ندهید؟!!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  پول دستی!

    یه نفر به رفیق خسیسش ﻣﯿﮕﻪ: 

    ﺩﺍﺭﯼ 5 ﻣﻠﯿﻮﻥ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﺪﯼ ﺗﺎ ﻫﻔﺘﻪﯼ ﺩﯾﮕﻪ ؟؟؟

     ﺭﻓﯿﻘﺶ ﯾﻪ ﺩﺳﺘﻪ ﮐﻠﯿﺪ ﺍﺯ ﺟﯿﺒﺶ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺭﻩ ﻣﯿﺪﻩ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ: 

    ﻫﻤﯿﻦ ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﻮ ﺑﺮﻭ ﺟﻠﻮ ﮐﻮﭼﻪﯼ ﺍﻭﻝ ﻧﻪ ﮐﻮﭼﻪﯼ ﺩﻭﻡ ﻧﻪ ﮐﻮﭼﻪﯼ ﺳﻮﻡ ﺭﻭ ﺑﺮﻭ ﺗﻮ 

    3 ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﻫﺴﺖ ﺧﻮﻧﻪﯼ ﺍﻭﻝ ﻧﻪ ﺧﻮﻧﻪﯼ ﺩﻭﻡ ﻧﻪ ﻗﻔﻞ ﺧﻮﻧﻪﯼ ﺳﻮﻡ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻠﯿﺪ ﺯﺭﺩﻩ ﺑﺎﺯ ﮐﻦ 

    ﺑﺮﻭ ﻃﺒﻘﻪﯼ ﺍﻭﻝ ﻧﻪ ﻃﺒﻘﻪﯼ ﺩﻭﻡ ﻧﻪ ﻃﺒﻘﻪﯼ ﺳﻮﻡ ، 

    ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻠﯿﺪ ﺳﻔﯿﺪﻩ ﺩﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﻦ ﺑﺮﻭ ﺗﻮ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ 

    3 ﺗﺎ ﺍﻃﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﻫﺴﺖ ﺍتاﻕ ﺍﻭﻝ ﻧﻪ ﺍتاﻕ ﺩﻭﻡ ﻧﻪ ﺍتاﻕ ﺳﻮﻣﻮ ﺑﺮﻭ ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﻤﺪ ﻫﺴﺖ ﺩﺭﺷﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﻦ. 

    ﻃﺒﻘﻪﯼ ﺍﻭﻝ ﻧﻪ ﻃﺒﻘﻪﯼ ﺩﻭﻡ ﻧﻪ ﻃﺒﻘﻪﯼ ﺳﻮﻡ 

    3 ﺗﺎ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﻫﺴﺖ ﺁﺑﯽ ﻭ ﻗﺮﻣﺰ ﻭ ﺳﺒﺰ .ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺁﺑﯿﻪ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﻦ ، 

    ﺗﻮﺵ ﯾﻪ ﻗﺮﺁﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﻗﺮﺁﻥ قسم ﻧﺪﺍﺭﻡ،،،ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻬﺖ می دﺍﺩﻡ!!..

    آخرین ویرایش: یکشنبه 8 تیر 1399 07:02 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  خرانه و بُزانه!!

    خری حاکم جنگل شد.

    خر حیوانات را مجبور کرد ساعت ۶ صبح بیدار و ۶ عصر بخوابند!

    دستور داد که هرکدام از پرندگان و سایر حیوان ها فقط حق دارند ۶ لقمه غذا بخورند.

    اگر خواستند پینگ پنگ بازی کنند، هر تیم ۶بازیکن داشته و زمان بازی نیز ۶ دقیقه باشد!

     خر قوانین شش‌گانه وضع می کرد.
    در یک روز دل انگیز خروس ساعت ۵:۲۰دقیقه صبح بیدار شد و آواز خواند.
    خر خشمگین شد و در یک سخنرانی جنجالی گفت:
    قوانین ما از همه قوانین دیگران کامل تر است و خروج از این ها و تخلف از قانون های شش‌گانه جرم محسوب و منجر به اشد مجازات می شود.
    سپس طی مراسمی خروس را اعدام کرد.
    همه حیوان ها از اعدام خروس ترسیدند و از آن پس با دقت بیشتر قوانین را اجرا می کردند.

    بعداز گذشت چندین سال خر بیمار شد و درحال مرگ بود.
    شیر به دیدارش رفت و گفت:
    من و تعدادی دیگر از حیوان ها می توانستیم قیام کنیم. ولی نخواستیم نظم جنگل به هم بریزد. حال بگو علت ابلاغ قوانین شش‌گانه چه بود؟ و چرا در این سال ها سخت گیری کردی؟
    خر گفت: حالا من به خاطر خریت یک چیزهایی ابلاغ کردم. شماها چرا این همه سال عین بُـز اطاعت کردید؟!!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •   اقتصاد مظفری

    در کتاب مظفرنامه چنین حکایت شده که در ایران گوشت از قرار هر کیلو دو ریال بوده ،روزی قصابی های تهران سر از خود گوشت را یک ریال گران کردند.
    مردم چون چنین دیدند عصبانی شدند و به خیابان ها ریخته و علیه قصاب ها شعار دادند!
    این خبر به گوش مظفرشاه رسید و اعضاء دولت برای آرام کردن مردم از او کمک خواستند! سلطان صاحب قران فکری کرد و گفت: 

    بروید و به قصاب ها بگویید گوشت را دو ریال گران تر از آنچه خود گران کرده اند به مردم بفروشند! یعنی هر کیلو گوشت شد از قراری پنج ریال!
    مردم چون دیدند قیمت گوشت بالاتر رفته این بار به خیابان ها ریخته و این بار مغازه ها را به آتش کشیدند.
     هیئت دولت نزد قبله عالم رفتند و به عرض همایونی رساندند که تدبیر شاه شاهان کارساز نشد و مردم این کردند و آن نمودند!  این دفعه مظفرالدین شاه گفت: 

    حالا بروید و یک ریال گوشت را ارزان تر کنید! 

    یعنی هر کیلو گوشت شد چهار ریال!  و مردم هم پس از آن چون دیدند گوشت یک ریال ارزان تر شده برای سلامتی شاه دست به دعا شدند و در خیابان ها نماز شکرانه خواندند!

    به این، اقتصاد مظفری گفته می شود.



    @moallemshad

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  سویچش اینجاست!!

    می گویند ماشین پورشه یکی را دزدیده بودند،ولی صاحبش با کمال آرامش می خندید و اصلاً نگران نبود. از او پرسیدند: 

    تو ناراحت نیستی که ماشینت را دزده اند؟

    در حالی که می خندید،پاسخ داد:

    دزد بدبخت ماشین مرا کجا می خواهد ببرد؟ سویچش اینجاست!!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  سر به سر افراد مسن نگذارید!!

    پیرزنی را برای ادای شهادت دعوت کرده بودند.
    نماینده دادستان رو به پیرزن شاهد کرد و گفت  : شما می دانید من کی هستم  ؟
    حاج خانم فرمود : بله پسرم، شما فرزند عمه نرگس سبزی فروش هستی مادرت به قلندر محله معروف است...از بس شلیته بود شما هم در کودکی هار بودی آفتابه های مسی را از مستراح های مردم می دزدیدی و به مسگرا می فروختی....
    نماینده دادستان رو به ریاست دادگاه کرد و گفت  

    : جناب رئیس من سوال دیگری ندارم.
    رئیس دادگاه رو به وکیل متهم کرد و گفت  : شما اگر سوالی دارید بفرمایید!
    وکیل از جای خود بلند شد و گفت  : مادر من ...
    پیرزن کلام او را قطع کرد  و گفت  : شما را هم می شناسم...پسر مش قربون کیسه کش هستی مادرت هم فاطی خانم مسئول نمره خصوصی قسمت زنان بود.
    تو هم در حمام واکس می زدی و لنگ پهن می کردی بیشتر در قسمت زنان می لولیدی ماشاالله آدم حسابی شدی!!!
    وکیل رو به ریاست دادگاه کرد و گفت  : عالی جناب من سوالی ندارم.
    ریاست دادگاه شاهد را به خروج از اتاق دعوت کرد و به نماینده دادستان و وکیل متهم گفت  : 

    خدا شاهد است اگر از این پیرزن پرسیدید آیا رئیس دادگاه را می شناسی...برای هر دوی شما ۷۲ ساعت بازداشت خواهم نوشت!
    سر به سر افراد مسن نگذارید!!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 59 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات