گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

...تبر از قامت شمشاد می ترسد!

تاریخ:شنبه 1 اردیبهشت 1397-09:04 ق.ظ

...تبر از قامت شمشاد می ترسد!


چرا این گونه از موی زنان ، ارشاد می ترسد؟

از این موی رها گشته به دست باد می ترسد؟

لباس تیره در بر کن، لباس قهوه ای ، مشکی

چرا؟ چون که طرف از رنگ های شاد می ترسد

کند نابود آثار تمدن های پیشین را

از آنچه آورد تاریخ را در یاد می ترسد

به یاسوج از نماد آریو برزن و شمشیرش

و در ساری هم از سرباز قوم ماد می ترسد

چنان چون طالبان که می هراسیدند از بودا

رفیق ما هم از سنگ و گچ و فولاد می ترسد

فقط باید ببوسی دست و گویی بل ، بله قربان

از اندیشه، از استدلال ، از استعداد می ترسد

بزن خود را به آن راه و بگو چیزی نفهمیدم

که او از هر که دو هزاری اش افتاد می ترسد

هم از سرخی گل ترسد، هم از سبزی برگ آن

از آن سروی که محکم جای خود استاد، می ترسد

نه تنها از زبان سرخ و از سر های سبز ما

از آن دیگی که بوی قورمه سبزی داد می ترسد

زمانی می هراسید از تجمع های میلیونی

ولی امروزه روز، از تک تک افراد می ترسد

کسی که منطق او داد و فریاد است و فحّاشی

برای چه خودش از واژه ی فریاد می ترسد؟

بزن بر فرق ما تا می توانی تیشه ی خود را

عزیزم، کوه کی از تیشه ی فرهاد می ترسد؟

گذشت آن دوره ای که می رمید آهو ز صیادان

کنون از سایه ی خود نیز هر صیّاد می ترسد

کبوتر می کند پرواز هم بال پرستو ها

و جغد از این که رفته هیبتش بر باد می ترسد

زمانی می رمید از چوب و باتوم آن که می فهمید

ولی حالا چماق از کله ی پر باد می ترسد

ندارد ماهی آزاد خوف از تور ماهیگیر

کنون قلاب و تور از ماهی آزاد می ترسد

نمی ترسد دگر شمشاد از داس و تبر زیرا

که امروزه تبر از قامت شمشاد می ترسد

بلی جانم، گذشت آن دوره و امروزه لولو هم

چنین از بچه های این خراب آباد می ترسد

خدایا می شود روزی رسد گویند ای هالو

ببین وارونه شد، مادر زن از داماد می ترسد

بخند ای هموطن، قهقه بزن ، این خنده ها خاری ست

به چشم آن که از این قلب های شاد می ترسد.



✍️ محمد رضا عالی پیام - هالو

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هیئت تحقیق و تفحص /طنز

تاریخ:پنجشنبه 30 فروردین 1397-10:52 ق.ظ

 هیئت تحقیق و تفحص /طنز


معلمی با خواهر فراش مدرسه ازدواج کرد. گاهی اوقات معلم غیبت می کرد و از فراش که برادر زنش بود، می خواست به جایش به کلاس برود. این قدر این کار تکرار شد که فراش تقریبا شده بود معلم مدرسه! 

بعد از مدتی آقا معلم  شد رئیس آموزش و پرورش. برادر خانمش را به مدیریت مدرسه منصوب کرد. 

بعداز مدتی معلم داستان ما شد مدیرکل استان و برادر خانمش را به ریاست آموزش و پرورش منصوب کرد! 

چندی گذشت و از مقام مدیرکلی شد وزیر آموزش و پرورش و برادرخانمش را به مدیر کلی منصوب کرد !

چندی گذشت و وزیر دستور تحقیق و تفحص در باره مدارک تحصیلی کارکنان و مدیران را صادر کرد. فراش که مدرک تحصیلی ابتدایی بیشتر نداشت، آشفته شد و زنگ به شوهرخواهرش زد و گفت: 

چکار می کنی؟ تو که می دونی من چند کلاس ابتدایی بیشتر ندارم؟ بدبخت میشم اگر این دستور را اجرا کنی! 

شوهر خواهر گفت : احمق! نگران نباش 1 من شما را به ریاست هیئت تحقیق و تفحص منصوب کردم !!

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

انشای یک دانش آموز، در مورد پول حلال

تاریخ:چهارشنبه 29 فروردین 1397-07:20 ق.ظ


بسیار زیباست

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

....برای همه جا نیست!!

تاریخ:دوشنبه 27 فروردین 1397-07:53 ق.ظ

....برای همه جا نیست!!




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قبض آفتاب!!

تاریخ:یکشنبه 26 فروردین 1397-07:29 ق.ظ

قبض آفتاب!!


ترسم از روزی، که قبض آفتاب، آید برایم!!
یا که فیشی، از بهای ماهتاب، آید برایم!!

نصب گردد، روی دوشم، یک هواسنج جدید...
قیمت باد و هوا هم، با شتاب آید برایم!!

 

*************************

گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سر آید...
گفتم که نان گران شد، گفتا گران تر آید!!!

گفتم ز نرخ قصاب، فریاد ما بلند است...
گفتا که گوشت کم خور، تا حاجتت برآید!!!

گفتم چرا کم است این، یارانه های نقدی ....
 گفتا خموش غافل، این نیز هم نیاید!!!

گفتم که از گرانی، جانم به لب رسیده....
گفتا تحملش کن، تا جان تو درآید!!!


@mr20mv



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من راهمو پیدا ڪردم!!

تاریخ:پنجشنبه 23 فروردین 1397-06:17 ق.ظ

 من راهمو پیدا ڪردم!!


#حق_الدوله

یه بنده خدایی تعریف می ڪرد بچه ڪه بودم، رفتم مسجد، سر نمازم با صدای بلند دعا ڪردم.
 "خدایا یه دوچرخه به من بده"! 

ریش سفید محل شنید، گفت: 

بچه جان، خدا ڪه ڪارش دوچرخه دادن نیست، ڪار خدا لطف به بندگانشه، خصوصا بخشش گناهاشون، نه دوچرخه دادن.
صبح روز بعد رفتم یه دوچرخه دزدیدم و تو مسجد سر نمازم دعا ڪردم که: 

خدایا !منو بابت تمام گناهانم ببخش.
ریش سفید شنید و گفت: آفرین پسرم، حالا شدی مسلمان خوب و خداپرست.
از آن روز دیگه من راهمو پیدا ڪردم. الان هم یه گوشه مملڪت دارم خدمت می‌ڪنم، اول اختلاس می ڪنم و بعد نماز و نذری و  توبه!

ڪانال #گذرزمان

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سرگرمی دیوانه ها!

تاریخ:سه شنبه 21 فروردین 1397-07:51 ق.ظ

 سرگرمی دیوانه ها!


از کنار یک تیمارستان رد می شدم .
بیماران روانی موجود در تیمارستان با صدای بلند می خواندند ۱۳, ۱۳، ۱۳.


دیوار بلند بود و نمی تونستم داخل رو ببینم ، بالأخره سوراخی توی درِ تیمارستان پیدا کردم و از اون جا داخل رو نگاه کردم .
یکی از دیوونه ها از توی سوراخ چوبی در چشم من فرو کرد و بعدش شنیدم که با هم می خوندن :۱۴،۱۴،۱۴.


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بنی آدم ابزار یکدیگرند!!

تاریخ:یکشنبه 19 فروردین 1397-09:24 ق.ظ

بنی آدم ابزار یکدیگرند!!


بنی آدم ابزار یکدیگرند،
گهی پیچ ومهره گهی واشرند


یکی تازیانه یکی نیش مار
یکی قفل زندان،یکی چوب دار 


یکی دیگران را کند نردبان،
یکی می کشد بار نامردمان


یکی اره شد، نان مردم برد
یکی تیغ شد ، خون مردم خورد


یکی چون کلنگ و یکی همچو بیل
یکی ریش و پشم و یکی بی سبیل


یکی چون قلم خون دل می خورد
یکی خنجر است و شکم می درد 


خلاصه پر از نفرت و کین و اندوه و آز
نه رحم و نه مهر و نه لطف و نه ناز


همه پر کلک ، پر ریا حقه باز!
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها پا گذارند فرار


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شگردخانم مسن!

تاریخ:یکشنبه 12 فروردین 1397-07:08 ق.ظ

 شگردخانم مسن!


جوانی وارد سوپر مارکت شد و مشغول خرید بود که متوجه کسی شد که سایه به سایه تعقیبش می کنه .رو برگرداند زن مسنی را دید که زل زده وی را نگاه می کرد. جوان پرسید:
 مادر! چیزی شده که مرا این طور دنبال می کنی؟ 

خانم با اشک گفت:
 تو شبیه پسر مرحومم هستی. وقتی مرا مادر صدا زدی، خاطرات پسرم را تجدید کردی. جوان گفت:
 خانم ! این روزگار است و سنت حیات، یکی میره یکی میاد. شما هم خودتو ناراحت نکن.
 زنه در حال رفتن بود که از جوان درخواست کرد دوباره وی را مادر صدا کند. جوان صدا زد: مادر !مادر ! 

و با صدای بلند صدا زد: مادر !
زن رو برگرداند وخدا حافظی کرد و رفت. جوان خرید را تمام کرد و رفت صندوق حساب کند. صندوق دار گفت:
 280هزار تومان جوان گفت :
اشتباه نمی کنی؟ 

صندوقدار گفت:
 30هزار تومان حساب شما و 250هزار تومان حساب مادرتان که گفت پسرم حساب می کند!

جوان از آن به بعد حتی مادرش را خاله صدا می زند

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کمک پنداری!

تاریخ:سه شنبه 7 فروردین 1397-07:00 ق.ظ

کمک پنداری!


یک شب ملا نصرالدین توی چاه نگاه می کرد که یک دفعه چشمش به عکس ماه افتاد.

با خودش گفت: ای وای، ماه دارد غرق می شود، باید نجاتش بدهم.

بلافاصله چنگکی در آب انداخت تا ماه را نجات بدهد، اما چنگک زیر سنگ بزرگی در ته چاه گیر کرد.

ملا هر چه زور زد، نتوانست آن را بالا بکشد. بالاخره طناب پاره شد و ملا از پشت روی زمین افتاد و یک دفعه ماه را در آسمان دید.

با خودش گفت: عیبی ندارد، درسته زمین خوردم، اما عوضش توانستم ماه را نجات بدهم...

نتیجه گیری: 


چه بسیاری از اوقات به خیال کمک کردن کارهای احمقانه انجام می دهیم و بعد هم می پنداریم که بسیار کمک کرده ایم!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :34
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------