منوی اصلی
حکمت و حكایت
گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر چهارشنبه 13 فروردین 1399 08:37 ق.ظ نظرات ()

     صفات ناپسند برخی از ایرانیان

    اگر از این نسبت ها ناراحت می شویم،بکوشیم این گونه نباشیم!

    روزی از چرچیل پرسیدند: چگونه ایران را اشغال کردی و مردم مقاومت نکردند ؟

    گفت: تاریخ ایران را خوانده بودم، سفیر انگلستان در ایران را خواستم و از او پرسیدم
    ایران چگونه مردمی دارد؟
    او گفت: ظهر عاشورا که ناهار می دادید، اگر 1000 نفر می رفتند سفارت انگلستان، سفارت برای 4000 نفر غذا می پخت. ایرانی ها یک پرس می خوردند 3 پرس می بردند.!!
     ایران مردمی دارد که اگر برای ناهار دعوتشان کنند، نمی پرسند صاحبخانه کیست؟!!
     اگر به آنان وعده شکمی بدهید طالب چیز دیگری نیستند .
    وقتی می خواستیم ایران را اشغال کنیم، به بی بی سی دستور دادیم هر روز در رادیو اعلام کنید متفقین برای شما می خواهند کیسه های آرد بیاورند .
    وقتی تانک های ما وارد ایران شدند، مردم همه در صف بودند برای گرفتن آرد !!!

     این مردم اگر به مال مفت برسند،سیر هم باشند، باز احساس گرسنگی می کنند.
     واقعآ که شرح حال و روز اغلب ماست!
    کافی است اعلام کنند که فقط امروز بدون کارت سوخت می شود بنزین خرید و از فردا سهمیه بندی می شود، باور کنید جلوی هر پمپ بنزین ۲ کیلومتر صف می بندند.
    ایرانی ها شب به حكومت فحش می دهند و صبح ،رأى مى دهند.
    ایرانی ها سینه زن بى نمازند.
    براى سگ كشی سنگ به سینه مى زنند و براى دیدن قتل و اعدام تماشاچى خوبى هستند.
    در عمرشان حقوق بشر را ندیده و نه فهمیده اند اما لوح حقوق بشر کوروش را قاب گرفته و هر روز به او افتخار می کنند !!!!
    از صفات طبیعى آنان دروغ و كلاهبردارى را زرنگى مى پندارند.
    فحش به آخوند مى دهند اما در عقد و مرگ و تولد به آخوندها آویزانند..
    در فكر و اندیشه مرتجع اند، و آرزوى بازگشت به قبل مى كنند.
    عادت به انتخاب بین بد و بدترند را دارند.
    به عرب ها ناسزا مى گویند اما آرزوى زندگىً در دبی و عمان را دارند!!

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1399 08:38 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر سه شنبه 12 فروردین 1399 10:28 ق.ظ نظرات ()
    «ضلال مبین» یا «دلال مبین»!!

    محمدتقی بهار، شعر طنزی دارد که دختری «ضاد» را «دال» می‌گفت و «ضلال مبین» را «دلال مبین» می‌خواند و استاد هِی این را تکرار می‌کرد. این طنز را سید احمد شبیری زنجانی در الکلام یجرُّ الکلام نیز آورده است.

     

    «گفتم به شیخ راه ضلال این‌قدر مپوی

    کاین شوخ منصرف نشود از خیال خویش

     

    بهتر همان بودکه بمانید هر دوان

    او در دلال خویش و تو اندر ضلال خویش»

     

    همین طنز را در ادبیات عامیانه متدینان و حتی در میان روحانیان بلندپایه می‌بینیم. طنزی که معمولاً‌ مستور می‌ماند و از رسانه‌ای شدن اِبا دارد.  

    چند وقت پیش سعید قاسمی خطاب به حسن روحانی می‌گفت: 

    «انَّ ربَّک لَبِالاِستَخر». فارغ از درستی و نادرستی سخن قاسمی، از آیه‌ای قرآنی برای بیان طنزگونهٔ خود بهره برده است.

     

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر سه شنبه 12 فروردین 1399 10:26 ق.ظ نظرات ()

    #سیاهنمایی/34

    کمک گرفتن زشته یا زیبا؟!

    گفت: سرانجام من نفهمیدم برای مبارزه با ویروس کرونیا ما از مجامع بین المللی باید کمک بگیریم یا نه!

    گفتم»: دیگه چی شده؟

    گفت: با توجه به شیوع گسترده ویروس کرونا، ایران از صندوق بین المللی پول درخواست وامی به ارزش پنج میلیارد دلار کرد .

    گفتم: لابد ایران نیاز به این کمک دارد که پس از حدود ۶۰ سال تقاضای وام کرده.

    گفت: تیم پزشکان بدون مرز هم بنا به ضرورت برای کمک به نجات جان بیماران کرونیایی با کمک و همکاری چهار وزارتخانه با کلی تجهیزات به ایران اومده بودن!ولی پس از ورود به ایران اخراج شدن! بالاخره گرفتن کمک های بین المللی زشته یا زیبا؟!

    میگن یه نفر بود صبح ها به علّت نیاز مالی برای کار به گذر بنّاها می رفت. شب که می خواستن دستمزدش رو بدن،عارش می شد مزد عملگی بگیره،لذا دست خالی برمی گشت!

    گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

      https://t.me/amotahar


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر سه شنبه 5 فروردین 1399 09:07 ق.ظ نظرات ()

     چرا به دیوانه میگن روانی؟!

    استاد درس فارسی می داد. شاگردی دست بلند کرد و گفت: 

    استاد دو تا سوال دارم. چرا کلمه خمسه(پنج) از چهارحرف تشکیل شده، ولی کلمه اربعه(چهار) از پنج حرف؟
     و چرا کلمه «با هم» از هم جداست، ولی کلمه «جدا» با هم هست؟!

    استاد گریه اش گرفت و تدریس را رها کرد و مغازه فلافلی باز کرد.
    شاگرد رفت سراغ مغازه استاد و پرسید: 

    استاد! میگم مفرد کلمه فلافل چی میشه؟

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  فامیل های خرِ ملّا!

    ملّا نصرالدین خرش می میره.
    دوستاش برای این که مسخره اش کنن،میرن خونه اش بهش تسلیت میگن !
    ملّا میگه : من اصلاً خبر نداشتم خرِ من این همه فامیل داره! وگرنه تالار می گرفتم!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • به فکر دیگران بودن!

    مادر: پرویز، هیچ خجالت نکشیدی کیک به این بزرگی رو تنهایی خوردی و هیچ به فکر برادر کوچولویت نبودی؟!

    پرویز: چرا مامان من به فکر برادر کوچولویم بودم که مبادا سر برسد!

    ----------------------- 

    شیوۀ بیهوشی!

    پرستار به آقای جراح: آقای دکتر، این مریض را به چه وسیله ای بیهوش کنیم؟

    دکتر: هزینه جراحی را زیر گوشش اعلام کنید، خودش بیهوش می شود!

    ---------------------------

    در عالم دکتر ھا

    دکتر اولی: تو چرا میون این همه رشته های پزشکی رفتی متخصص پوست شدی؟

    دکتر دومی: به سه دلیل: اول این که هیچ مریض پوستی نصف شب آدم رو از خواب بیدار نمی کند.

    دوم این که هیچ بیمار پوستی از این مرض نمی میره. 

    سوم و مهم تر از همه این که هیچ مریض پوستی هم خوب نمی شه!!

    آخرین ویرایش: شنبه 3 اسفند 1398 10:23 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  تلفن باسیم یا بی سیم؟!!

    یک ایرانی و یک پینی با هم صحبت می کردند.

    چینی گفت: ما از شما متمدن تر هستیم! زیرا ما اخیراً به منظور کندوکاو مقداری از زمین را کندیم و در اعماق آن سیم های تلفن پیدا کردیم. پس معلوم می شود در هزار سال پیش ما تلفن داشته ایم.

    ایرانی گفت: ما از شما متمدن تر هستیم، زیرا ما هر په زمین را کندیم ،هیچ گونه  سیمی پیدا نکردیم .پس معلوم می شود ما در هزاران سال پیش تلفن بی سیم داشته ایم. 

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  این طویله و آن چوبدستی!

    شخصی به رفیقش گفت: پدر من یک طویله داشت آن قدر طویله بزرگ بود که اگر گوسفندی می خواست به آخر طویله برود چند مرتبه آبستن می شد و می زایید و هنوز به آخر طویله نرسیده بود.

    رفیقش گفت: پدر من یک چوپ دستی داشت آن قدر آن چوب دستی بلند بود که با آن ابر های آسمان را جا به جا می کرد.

    رفیقش در پاسخ پرسید: پدرت چوب دستی به این بلندی را کجا می گذاشت؟

    گفت: توی طویله پدر تو!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  اهمّیّت مسائل حاشیه ای

    دو سیاستمدار داشتند در داخل یک رستوران با هم بحث می کردند.
    گارسون از آن ها پرسید: در مورد چه چیزی بحث می کنید؟
    سیاستمدار: ما داشتیم برای کشتن ١۴ هزار نفر انسان و یک الاغ برنامه ریزی می کردیم.
    گارسون: چرا یک الاغ ؟!
    سپس سیاستمدار رو به همکارش کرد و گفت: 

    ببین، نگفتم با این روش هیچ کس به ١۴ هزار نفر انسان اهمیتی نمی دهد!

    خیلی مسائل جزئی و کم اهمیت که در اخبار صدا و سیما مطرح می شود، برای این است که مسائل مهم و اصلی را به حاشیه ببرد و توجه کسی به آن ها جلب نشود.

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • خوشمزگی

    صدای زنگ آمد. از پشت پنجره آپارتمان، در کوچه «پهبادی» را دیدم که چیزی در چنگ دارد. سریع خودم را رساندم. نامه ای آورده بود. موقع رفتن چنگکش را به سوی سرش برد و به سمتم رها کرد. فهمیدم برایم بوسه نثار کرد. چه حالی داد! ظاهرا می خواست نامه سایر همسایه ها را بدهد و برای رفتن عجله داشت. حیف شد فرصت نداشت چند کلمه گپ و گفتی داشته باشیم

    ....

    دیروز چند تماس داشتم که برایم پیشنهاد کار داشتند. از کار قبلی که مرتبط با تخصصم هم بود خسته شدم، چون یکنواخت شد و اصلا نمی دانم این ها از کجا فهمیدند که من شغل می خواهم. به همه یک پاسخ دادم: 

    شرایط حقوق، مزایا و امتیازات شغلی را برایم ایمیل کنید تا سر فرصت ببینم و آن وقت شاید از میانتان یکی را برگزیدم.

    .......

    دوستم بالاخره دختر محبوبش را برای زندگی مشترک راضی کرد. 

    گفتم :چه کاری از من بر می آید تا زودتر به هم برسید؟ 

    گفت: خانواده دختر می گویند خیلی تقیّد به این سنّت های غلط و دست و پا گیر ندارند. یک عقدکی خودتان بین هم بخوانید و بروید زندگی کنید.

    ..

    از زندان خبر دادند که داداشم آزاد شده است. به استقبالش رفتیم. در بازگشت از شرایط خوب آنجا می گفت. از این که به سرعت به همه رسیدگی می شود؛ جای افراد مناسب است. همه وکیل دارند، امکانات نسبی در اختیار است، احضار غیر قانونی ندارند. شکنجه به هیچ شکلش وجود ندارد. ماموران از اعتراف گیری اجباری گریزانند. حتی اخیراً در یک مورد اشتباهی رخ داد که مسئولان زندان از آن فرد عذرخواهی نموده و با احترام آزادش نموده و حتی به منزلش رساندند. فهمیدم دارند به وعده عدالت قضایی عمل می کنند.

    ..

    ناگاه از خواب پریدم. کمی در بستر نشستم و آن لحظات را مرور کردم. فکر کردم چرا باید این رویاهای وحشتناک را ببینم. با خودم عهد کردم زین پس شب ها آبگوشت نخورم و....

    آخرین ویرایش: یکشنبه 27 بهمن 1398 08:50 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 54 1 2 3 4 5 6 7 ...
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو