گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

قیامت نامه!

تاریخ:یکشنبه 19 آذر 1396-06:35 ب.ظ


"قیامت نامه!"

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داستان حاج آقا در توالت هواپیما

تاریخ:یکشنبه 19 آذر 1396-07:18 ق.ظ

داستان حاج آقا در توالت هواپیما

حاج آقا برای سرکشی به مستقلاتش در پاریس و تورنتو و همچنین سرکشی به دو تا آقازاده اش که در در این دو شهر تحصیل می کنند، آمده بود.
چند روزی پاریس بود و الان هم تو هواپیما نشسته بود و راهی تورنتو بود.
این توالت لعنتی هم که همش اشغاله، اگه ایران ایر بود، حتما حاج آقا با عصبانیت داد می زد: «قیچی کنید، مردم تو صفند». 

وضعش خراب بود و به خودش می پیچید.
 خانم مهمانداری که داشت از نزدیکش رد می شد، متوجه وضعیت اضطراری و اورژانسی حاج آقا شد. گفت: 

«اشکالی ندارد اگر از توالت خانم ها استفاده کنید، به شرطی که قول بدید دست به دگمه هایی که تو توالت هست، نزنید.»
حاج آقا که به توصیه پسرانش کلاس انگلیسی رفته بود، کمی انگلیسی هم می دانست ، منظور مهماندار را فهمید.
تو توالت نشسته بود که متوجه دگمه ها شد. دگمه ها با حروف لاتین علامت گذاری شده بودند: «وی. وی» ، «وی.ای»، «پی.پی» و یک دگمه قرمز که رویش نوشته بود: «ای.تی»
حاج آقا که سبک شده بود، حس کنجکاویش تحریک شده پیش خودش گفت: «کی متوجه میشه من به دگمه ها دست زدم؟»
با احتیاط رو دگمه «وی وی» فشار داد. ناگهان آب ملایم ولرمی باسنش را نوازش داد. حاج آقا که داشت حال می کرد گفت: «چه احساس لذت بخشی. این همه هواپیما سوار شدم تو هیچ توالت مردانه ای چنین چیز خوبی ندیدم. حقشه به توالت مردانه بگیم مستراح».
بعد رو دگمه «وی ای» فشار داد. جریان آب ولرم قطع شد و به جایش هوا یا باد ملایم و نیمه گرمی شروع به وزیدن کرد و باسنش را خشک کرد. چه لذتی، حاج آقا اگه دستش بود ساعت ها حاضر بود تو توالت بشینه.
بعدش حاج آقا دگمه «پی پی» را فشار داد. یه چیزی شبیه همانی که خانم ها با آن صورتشون را پودر مالی می کنند، شروع کرد به پودر مالی باسن حاج آقا و عطر خوب و خوشی هم توی فضای توالت پیچید.
حاج آقا که حسابی کیفور شده بود، پیش خودش گفت: 

«چه احساس شیرینی. اما این توالت خانم ها هم عجب چیز محشریه ها. این که توالت نیست. اتاقی پر از احساس و عشق و محبته. برگشتم ایران حتما تو ویلای مرزن آباد میدم درست کنند.»
لبخند رضایت بخشی بر لبانش نشست و چشمانش را بست و بوی خوش پودر را با نفس عمیق بالا کشید. لحظه ای کوتاه یاد آن سال های خیلی خیلی دور افتاد. حدود بیست، سی سال پیش که تو هوای سرد زمستانی مجبور بود آفتابه را بر داره و بره آن طرف باغ از چاه آب برداره و بعد گوشه دیگر باغ بره توالت. توالت که نه، همان مستراح. حاج آقا چشم ها را باز کرد و این افکار و خاطرات ناجور را که می خواستند کیفش را کور کنند، از خودش دور کرد.
پودر مالی که قطع شد، حاج آقا به دگمه قرمز «ای تی» خیره شد و گفت: «هرچه بادا باد» و انگشتش را گذاشت رو دگمه و فشار داد .. !!!!
چشمانش سیاه شد و دیگه چیزی نفهمید. بعدا که تو بیمارستان تورنتو به هوش آمد و چشمانش را باز کرد، اولین چیزی که دید لبخند ملیح یک خانم پرستار بود. با انگلیسی دست و پا شکسته پرسید: چه اتفاقی افتاده؟ خانم پرستار گفت: 

دگمه آخری را که فشار دادید، دگمه ای است که به طور اتوماتیك نوار بهداشتی خانم ها را بر می داره!!!
بعد یک کیسه نایلونی کوچکی که چیزی شبیه به یک تکه سوسیس تویش بود، را نشان داد و گفت: 

آقا، مردانگی تان را می گذارم زیر متکایتان برای یادگاری!!!!


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خلق را اگر میل به خریت باشد...

تاریخ:شنبه 18 آذر 1396-07:11 ق.ظ

 خلق را اگر میل به خریت باشد...


حکایتی خواندنی...

شیخی به چُرت بود که زنش  وارد شد به تعجیل, بگفتا:

شیخا !چه نشستی که آش شله قلمکار دهند اندر هیئت ابوالفضلی!

پس شیخ به عبا شد و دیگ, سمت دروازه, پیش گرفت.

چون رسید کوی هیئت را, خیل خلق بدید در آشوب و هیاهو! در اندیشه شد که نوبتش نیاید و شکم در حسرت بماند!
ره زِ میان صف گشوده, بالای دیگ برسید. دیگ آش, نیمه یافت. پس آشپز را بگفت: دست نگاهدار, که نذری را اشکالی است شرعی!

آشپز بگفت: از چه روی ای شیخ؟
خلق نیز به گوش شدند.

شیخ بگفت:  قصاب بدیدم به بازار که گوسپند, تازه ذبح بکرده, سر به کناری نهاده بود. چون زِ سر بگذشتم, حیوان به ناله و اشک شد که قصاب, آب نداده, هلاکم نمود..., هم از این روی, حرام باشد آن گوشت و این شله!

مردم را ولوله افتاد و آشپز را پرسش که: 

حال که کار زِ کار بگذشته, چه باید کرد شیخا؟

شیخ بخاراند ریش را و بگفتا:  خُمس آش به امام دهید, حلال شود!
پس خلق بگفتند آشپز را که:  

خُمس دهی, حلال شود, به زِ آن است که کُلِ آن حرام شود!

پس آشپز, دیگ زِ شیخ بستاند و آش اَندر بِکرد!
خلق, شادمان شده, شیخ را درود گفته, صلوات بفرستادند.

خشتمال, که ترش روی, حکایت بدید و بشنید, شیخ را جلو گرفته, بگفتا: 

این چه داستان بود که کردی؟ چه کَس دیده که گوسپند سر بریده سخن گوید, ای فریبکار؟
شیخ بگفتک مهم شُله است, که به دیگ شد!
 اَلباقی, نه گناه من است, که خلق را اگر میل به خریت باشد، همه کس را حلال باشد به سواری...!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بیلاخ!

تاریخ:جمعه 10 آذر 1396-03:27 ب.ظ

بیلاخ!

در حکایت نامه نوشتن سرپرست شهرداری رشت به خودش:

چو دیدم وضع را کامل قاراشمیش
به خود نامه نوشتم محرمانه

سلامی دادم و درخواست کردم
که گیرم از خودم یک باب خانه

نمی دانم خلاف من کجا بود؟
چرا این قدر شانتاز و بهانه؟!

فقط یک  خانه بوده لُبِّ مطلب
مگر که خواستم کلّ ِخزانه؟

شدم دلگیر از این کار مردم
کنم ترک دیارم را شبانه

و خوشحالم که در گینِس بماند
کُپی نامه ی من جاودانه

نمی دانم ولی «جاوید» بدجنس
چرا کرده بیلاخش

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

امان از تزویر.... فغان از جهالت!

تاریخ:پنجشنبه 9 آذر 1396-07:56 ب.ظ

امان از تزویر.... فغان از جهالت!


گویند شیخی در مسجدی پیش نماز بود.
روزی در حال سجده شیخ را دستشویی بگرفت و نتوانست کاری بکند، پس شلوار خیس شد و سجدهٔ آخرطولانی شد.
جماعت پشت سر هم در حالت سجده ماندند. بعد از مدتی شیخ از سجده بلند شد و سلام داد و نماز به اتمام برد. جماعت پشت سر علت این سجده طولانی را جویا شدند. شیخ که نمی توانست حال قضیه را باز گوید، دست به دامان دروغ شد و گفت :
در حال سجده دیدم زن و شوهر جوانی در دریای سرخ در حال غرق شدن هستند. پس به کمک آن ها رفتم و علت طولانی شدن این بود که آنجا رفته بودم.
جماعت جاهل و ساده لوح حرف شیخ را باور کرده و با خود گفتند : 

عجب شیخی نصیبمان شده!!
در بین آن ها یکی خوش باورتر از همه بود. به منزل رفت و قضیه نجات آن زن و مرد جوان توسط شیخ در حال سجده را به همسرش گفت.زن که بسیار با هوش و عاقل بود،گفت : 

باید چنین شیخی را برای صرف غذا به خانه دعوت کنیم تا خیر و برکت به خانه بیاید. مرد را این فکر خوش آمد و زن گفت: 

تنی چند از یاران شیخ را نیز دعوت کن.
القصه زن غذایی درست کرد و شیخ و یاران از در درآمدند.زن غذا را در آشپزخانه منزل کشید و مرغ های پخته شده را بر روی برنج ها گذاشت و مرغ شیخ را زیر برنج پنهان کرد. غذای هر یک از میهمانان را دادند و شیخ نگاهی به غذای خود انداخت، به مرد ساده لوح گفت: 

غذای من مرغ ندارد؟ 

مرد شرمنده شده بانوی خانه را خواست و گفت: چرا غذای شیخ مرغ ندارد؟ 

زن گفت :دارد! ولی شیخ گفت که ندارد.
زن گفت : یا شیخ! چطور از اینجا توانستی در دریای سرخ زن و مردی را در حال غرق شدن ببینی، ولی مرغی را که زیر برنج هست ،نمی توانی ببینی...!!


و اما...
یکی بود که می گفت من امام زمان را تو جلساتم می بینم و صندلی و بشقاب اضافه می ذاشت...
چطور امام زمان را می دید، ولی این همه دزد تو اطراف خودش رو نمی دید....!

امان از تزویر....
فغان از جهالت



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آمریکا در ته چاه است!!

تاریخ:سه شنبه 7 آذر 1396-07:34 ق.ظ


آمریکا در ته چاه است!!

تا زمان ناصر الدین شاه به عقیده مردم، آن هم مردمی که سواد داشتند و در صدر امور بودند، آمریکا در زیر زمین واقع بود و فکر می کردند با حفر یک چاه دویست ذرعی به این سرزمین خواهند رسید.

 فتحعلی شاه قاجار در زمان دریافت استوارنامه سر هارد فورد جونز اولین سفیر بریتانیا در ایران، ضمن سوال از اوضاع انگلیس و جهان پرسید: 

«راستی آقای سفیر ! این که می گویند ینگه دنیا در زیر زمین است، حقیقت دارد و آیا اگر من دستور بدهم در این قصر یک چاه دویست ذرعی بکنند، به ینگه دنیا خواهم رسید؟» 

مستر جونز که هاج و واج مانده بود، به شاه گفت: 

«اصلا ربطی به کندن زمین ندارد و ما با کشتی به آمریکا سفر می کنیم». 

فتحعلی شاه با شنیدن این پاسخ اوقاتش تلخ می شود و می گوید: 

«معلوم است حواست پرت است، سفیر عثمانی برای من قسم خورد که اگر دویست ذرع زمین را بکنیم، به ینگه دنیا می رسیم!»

گذشت و گذشت تا این که در سال ۱۸۸۳، چستر آرتور رئیس جمهور جمهوریخواه آمریکا به خاطر همجواری ایران با عثمانی و روسیه، شخصی به نام بنجامین را به عنوان اولین سفیر ایالات متحده روانه تهران کرد. بعد از مدتی ناصرالدین شاه به فکر تعیین سفیر لایقی برای نمایندگی ایران در آمریکا افتاد و بعد از مطالعات زیاد و احضار چند تن از رجال، کسی حاضر به عهده دار شدن این ماموریت خطیر نشد. دلیل عمده این بی علاقگی هم ترس عده ای از رجال بود که خیال می کردند اگر به آمریکا بروند، مثل این است که در ته چاه رفته اند و خروج از ته چاه هم مشکل است. !!!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خدای گرگ ها یا گوسفندان؟!

تاریخ:یکشنبه 5 آذر 1396-08:39 ق.ظ

خدای گرگ ها یا گوسفندان؟!




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

برای تسلیت یا.....؟

تاریخ:چهارشنبه 1 آذر 1396-08:31 ب.ظ

برای تسلیت یا.....؟


در مراسم ختمی مردان زیادی جمع شده بودند، شخصی از صاحب عزا پرسید: 

چه شده؟
گفت: الاغم جفتک زده زنم را کشت!
گفت: این همه جمعیت برای تسلیت آمده اند؟
گفت: نه،برای خریدن الاغ آمده اند!!

عبید زاکانی
@ancient ™



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عاقبت به «خیر»!

تاریخ:سه شنبه 30 آبان 1396-06:37 ق.ظ

 عاقبت به «خیر»! 

 

شخصی  می گفت: اکثر معلمان عاقبت به خیرند.
گفتم: چطور؟
گفت: وقتی به بازنشستگی می رسند، اگه ازشون بپرسی که :

-خونه ی شخصی داری؟
- خیر
-ماشین مدل بالا داری؟
- خیر
-دخترت را شوهر دادی؟
 -خیر
-پسرت را داماد کردی؟
- خیر
-مکه یاسفرخارجی رفتی؟
 -خیر
و . . .

واقعا درست میگن که معلم ها
 عاقبت به «خیر» اند....




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هر چهار سال انتخابات تکرار می شود!!

تاریخ:دوشنبه 29 آبان 1396-06:52 ب.ظ

هر چهار سال انتخابات تکرار می شود!!




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :28
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------