گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

جا مونده!/لطیفه

تاریخ:شنبه 24 آذر 1397-06:05 ق.ظ

 جا مونده!/لطیفه 

 

اتوبوس حامل زنان تصادف می کنه وتمام زنان کشته میشن !!

همه شوهران خوشحال بودن جز یک نفر که خودشو به زمین می زد وگریه می کرد .
بهش گفتن: تو حتما زنت رو خیلی دوست داشتی !!
تهرونیه میگه: نه ، آخه زن من از اتوبوس جا مونده بود

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قاضی کر و لال

تاریخ:چهارشنبه 21 آذر 1397-11:45 ق.ظ

✏️  ابوالقاسم حالت✏️

          ⚖️ قاضی کر و لال ⚖️

یکی برای شکایت به دادگاهی رفت
از آن که گوشت گران داده بود گوشت فروش

رسیدگی به شکایت به او محول شد
به یک نفر که کرو لال بود وگنگ خموش

برفت شاکی محنت نصیب در بر او
ز دست مردک قصاب ،مدتی زد جوش

چو گشت باخبراز این که کارمند کری است
به خشم آمد و افتاد در فغان و خروش

که من چقدر سخن گفتم و ندانستم
که هست گوش تو سنگین و فکر تو مغشوش

مرا ببین که سخن گویم از گرانی گوشت
به پیش آن که دچار است بر گرانی گوش

         1350/10/10

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چقدر بی ادبیم!!

تاریخ:چهارشنبه 21 آذر 1397-07:18 ق.ظ

چقدر بی ادبیم!!


راهنمایی بودم که در انشا نوشتم: 

"چقدر بوی پرتقال روی بخاری حال می دهد!" 

و معلم بعد از بیان جمله "گه نخور" سه مداد را لای انگشتانم خورد کرد که بفهمم "حال" کلمه خوبی نیست و هرجایی کاربرد ندارد. لااقل مناسب سن ما نیست، پس "حال بی حال" حتی اگر به خاطر بوی پرتقال باشد.
بعد از آن دیگر نباید حال می کردیم، نه از بوی توپ پلاستیکی مارک شقایق، نه از شوقِ زنگ ورزش و حتی نه از بوی کاغذِ دورِ ساندویچِ کالباسِ مدرسه؛ چون حال برای بزرگ ترهاست.
حالمان را گرفت و گفت برو سر جایت بشین!
پدرم هرشب می آمد خانه و می گفت حال ندارد و مادرم ترش می کرد و می گفت تو هیچ وقت حال نداری، و من فکر می کردم، حرف بدی می زنند. یک بار هم گفتم: "مامانی، بابا بیرون حال می کنه ،میاد خونه حال نداره؟" 

و مادر سیلی زیر گوشم زد و گفت: "دیگه نبینم ازین حرفا بزنیا، بابا "کار" می کنه خسته میشه ،حال معنی بدی میده". 

با گریه گفتم:"پس چرا وقتی با دوستام بازی می کنیم، میگن حال میده؟" 

و گفت: "دیگه حق نداری باهاشون بازی کنی!
یک بار هم دوستم "اصغر" داخلِ کیفِ دختری ترقه انداخت و وقتی ترکید و دختر جیغ زد، اصغر گفت: "چقدر حال داد" و من دیگر با اصغر رفاقت نکردم، چون فکر می کردم حال کردن یعنی کارِ بد!
درست لحظه سال تحویل بود که به خدا هم مشکوک شدم. 

«حوّل حالنا الی احسن الحال؟» 

پیش خودم در حالی که که چهارچشمی پدر را نگاه می کردم ،گفتم: 

"خدایا تو هم؟" 

البته بعداً اصغر گفت که خدا اینجا با خودش خیلی حال کرده که موجودات باحالی مثل ما را خلق کرده! وای که چقدر این اصغر بی ادب است!
دبیرستان با انواع حال آشنا شدیم، حال استمراری، حالِ اخباری، حال کامل، حال ساده، حال حال حال وای که چقدر ما در زبان فارسی حال داریم و چقدر بی ادبیم. 

؟؟؟



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به آرزوی هیچ کس نخندیم!

تاریخ:یکشنبه 18 آذر 1397-05:27 ب.ظ

به آرزوی هیچ کس نخندیم!


از تیمسار ضرغام  یکی از امرای رضاشاه نقل شده:
یک بار رضا شاه برای بازدید از پادگان در یکی از مناسبت ها آمده بود.
همین طور که از جلوی افسران رد می شد، جلوی سرهنگی مکث کرد و در گوش او چیزی گفت.
سرهنگ بلافاصله خبردار ایستاد و با صدای بلند گفت : بنده قربان!

 وقتی مراسم تمام شد، ضرغام سرهنگ را صدا میکنه و میگه شاه در گوش تو چه گفت که فریاد زدی بنده قربان!؟!
سرهنگ نمیگه، ولی بالاخره به اصرار و دستور ضرغام تعریف میکنه که :
من و فلانی و اعلی حضرت در جوانی با هم دوست و رفیق بودیم .
در جوانی ، یه شب من و فلانی و اعلی حضرت در بریگاد قزاق نگهبان بودیم و دور آتش نشسته بودیم.
نقل از این شد که هر کس آرزویش را بگوید . فلانی گفت: 

من می خوام یه گله ۱۰۰۰ تایی گوسفند داشته باشم.
من گفتم: می خوام تمام دهاتمون رو بخرم.
نوبت به اعلی حضرت که رسید، گفت: من می خوام شاه بشم!!
 من و فلانی بهش خندیدیم و من گفتم: آخه قرمساق ، تو را چه به شاه شدن؟!

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

#گرانی_ماست و #مختارالسلطنه

تاریخ:یکشنبه 18 آذر 1397-07:02 ق.ظ

#گرانی_ماست و #مختارالسلطنه


به مختارالسلطنه گفتند ڪه ماست در تهران خیلی گران شده است. فرمان داد تا ارزان ڪنند. پس از چندی ناشناس به یڪی از دڪان‌های شهر سر زد و ماست خواست.
ماست فروش ڪه او را نشناخته بود پرسید : 

چه جور ماستی می‌خواهی ؟ ماست خوب یا ماست مختارالسلطنه!
وی شگفت‌زده از این دو گونه ماست پرسید.
ماست فروش گفت: ماست خوب همان است ڪه از شیر می‌گیرند و بدون آب است و با بهای دلخواه می‌فروشیم. ماست مختارالسلطنه همین تغار دوغ است ڪه در جلوی دڪان می‌بینی ڪه یک سوم آن ماست و دو سوم دیگر آن آب است و به بهایی ڪه مختارالسلطنه گفته می‌فروشیم. تو از ڪدام می‌خواهی؟!
مختارالسلطنه دستور داد ماست فروش را جلوی دڪانش وارونه از درختی آویزان ڪرده و بند تنبانش را دور ڪمر سفت ببندند. سپس تغار دوغ را از بالا در لنگه‌های تنبانش بریزند و آنقدر آویزان نگهش دارند تا همه آب‌هایی ڪه به ماست افزوده از تنبان بیرون بچڪد!
چون دیگر فروشنده‌ها از این داستان آگاه شدند، همگی ماست‌ها را ڪیسه ڪردند!
-وقتى میگن فلانى ماستشو ڪیسه ڪرده یعنى این،
ولی حیف ڪه دیگر مختارالسلطنه ای نیست!

کشوری را می شناسم..
که ریختن " کنجد " بر روی " بربری " برای مردمانش یک " آپشن " محسوب می شود!
در آن کشور،مردمانش به جای حل مشکلاتشان،سعی می کنند به بهترین شکل ممکن، زندگی خود را با آن تطبیق دهند ...
در آنجا مردم،خانه ی رو به آفتاب را گران تر می خرند...
و بعد با هفت لایه پرده ، تمام پنجره ها را می پوشانند ...
جالب است در آن کشور یک دختر کنار خیابان ... می تواند مهم ترین عامل یک ترافیک سنگین باشد !!!
در آن کشور اگر آدم ها دلشان بگیرد، باید بروند قبرستان ...بیمارستان...تیمارستان یا آسایشگاه سالمندان !!!
تا بفهمند غم های بزرگ تری هم هست ...
نکند که دلشان هوای شادی بکند ...
و همه در آنجا،برای هر تغییر و هر اتفاقی به دنبال منجی اند ...
هر کسی غیر از خودشان ... !!!
در آن کشور تفاوت بین شادی کردن و عزاداری را تنها با دیدن محل برخورد دست ها می توان فهمید ...
هر کسی که گفته : آن کشور از جهان سوم است
یقین دارم تا سه بیشتر بلد نبوده بشمارد....


✍️مراحل روشنفکری در اروپا:

1-تحصیلات عالیه
2-مدارک معتبر
3-مطالعات گسترده
4-اطلاعات عمومی بسیار بالا
5-جامعه شناسی
6-نوشتن کتاب
7-نوشتن مقاله
8-نظریه های تایید شده
9-سفر به نقاط مختلف دنیا
10-شخصیت و انسانیت بالا
11- احترام به تمامی مذاهب و عقاید

مراحل روشنفکری در ایران:

1- کشیدن سیگار و خوردن قهوه
2-مخالفت با دین و مذهب
3-خواندن جملاتی چند از نیچه و...
4-طلاق گرفتن
5- موزیک خارجی گوش کردن
6-سفرهای مكرر به تایلند
7-نگهداری از سگ یا گربه و آن را به اندازه فرزند نداشته عزیز شمردن
8-مخالفت با چیزی كه بقیه موافقن
9-موافقت با چیزی كه بقیه مخالفن



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هرگز ، هرگز

تاریخ:شنبه 17 آذر 1397-10:51 ق.ظ

✏️  ابوالقاسم حالت  ✏️

        

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زنده باد هر چی خر است !!

تاریخ:جمعه 16 آذر 1397-07:30 ق.ظ


زنده باد هر چی خر است !!

دو کشاورز با یک تراکتور راهی شهر شدند.

بر سر راه به مدفوع گاوی برخوردند. صاحب تراکتور به دیگری گفت :

اگر از این مدفوع بخوری، تراکتور خود را به تو می دهم. 

کشاورز این کار را کرد و صاحب تراکتور شد.

موقع برگشت کشاورزی كه تراكتورش را از دست داده بود، بسیار ناراحت بود که چه ساده تراکتورش را از دست داده و حالا به مردم چه بگوید.

کشاورز دیگر كه حالا صاحب تراكتور شده بود، با خود فکر می کرد که اگر به ده برگردد ،چگونه بگوید که به خاطر یك تراکتور مدفوع گاو خورده‌ است. برای این که از این بی آبرویی رها شود، میگوید: 

اگر تو هم از آن مدفوع بخوری، تراکتورت را پس خواهم داد.

کشاورز دیگر با خوشحالی و بدون درنگ این کار را می کند. 

و هر دو خوشحال و آسوده و خندان به سوی ده بر می گردند.

در راه هر دو پیش خود فکر می کنند که بدون این که چیزی به دست آورند، فقط یك مدفوع زیادی خورده اند و تازه به خاطرش چقدر خوشحال هم هستند!
 

*************************
خوشحالی برخی افراد در مواجهه با بعضی مشکلات و موضوع تحریم ها و سپس رفع تحریم ها و اختلاس ها و غیره وغیره نیز كم از مدفوع خوردن این دو دهاتی در حكایت فرق ندارد.
لذا باید با صدای بلند گفت زنده باد هر چی خَر است.


به مابپیوندید



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

وعده های واهی!

تاریخ:پنجشنبه 15 آذر 1397-05:50 ب.ظ

وعده های واهی!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سختی‌های تحریم !!

تاریخ:پنجشنبه 15 آذر 1397-07:24 ق.ظ

سختی‌های تحریم !!


برف سنگینی در حال باریدن بود، ناصرالدین شاه هوس درشکه سواری به سرش زد...
دستور داد اتاقک درشکه را برایش گرم و منقل و وافور شاهی را هم در آن مهیا سازند، آن‌گاه در حالی که دو سوگلی‌اش در دو طرف او نشسته بودند، در اتاقک گرم و نرم درشکه، دستور حرکت داد، کمی که از تماشای برف و بوران بیرون و احساس گرمای مطبوع داخل کابین سرخوش شد، هوس بذله‌گویی به سرش زد و برای آن‌که سوگلی‌هایش را بخنداند، با صدای بلند به پیرمرد درشکه‌چی که از شدت سرما می‌لرزید، گفت: 

درشکه چی! به سرما بگو ناصرالدین شاه "تره هم واست خرد نمی‌کنه!" .درشکه‌چی بیچاره سکوت کرد... اندکی بعد ناصرالدین شاه دوباره سرخوشانه فریاد زد:
درشکه‌چی! به سرما گفتی؟؟؟!!
درشکه‌چی که از سردی هوا نای حرف زدن نداشت، پاسخ داد: 

بله قربان گفتم!!!
-خب چی گفت؟؟؟ 

گفت: با حضرت اجل همایونی کاری ندارم، اما پدر تو یکی رو درمی‌یارم...


*********************


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به هر صورت ما بدبختیم!

تاریخ:شنبه 3 آذر 1397-08:03 ق.ظ

به هر صورت ما بدبختیم!


گویند، مردی دو دختر داشت؛
یکی را به یک کشاورز و دیگری را به یک کوزه گر شوهر داد.
چندی بعد همسرش به او گفت :
ای مرد ،سری به دخترانت بزن واحوال آن ها را جویا شو!
مرد نیز اول به خانه کشاوز رفت و جویای احوال شد. دخترک گفت : 

زمین را شخم کرده و بذر پاشیده ایم. اگر باران ببارد، خیلی خوب است، اما اگر نبارد، بدبختیم!

مرد به خانه کوزه گر رفت، دخترک گفت: 

کوزها را ساخته ایم و در آفتاب چیده ایم. اگر باران ببارد، بدبختیم و اگر نبارد ،خوب است!

مرد به خانه خود برگشت. همسرش از اوضاع پرسید. مرد گفت:
چه باران بیاید و چه باران نیاید ،ما بدبختیم!!!

حالا حکایت امروز ماست!
باران ببارد، خیلی ها بی خانمان می شوند و خواب ندارند؛ 

و اگر نبارد، خیلی ها آب و غذا ندارند ...!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :41
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------