گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

گوسفندها رو بفروش و بیا تهران!

تاریخ:شنبه 29 مهر 1396-06:42 ق.ظ

گوسفندها رو بفروش و بیا تهران!



⁉️یک شغل سیاسی تمام‌وقت است؛
حقوق ندارد، ولی مزایایش خوب است!

با سلام خدمت آقامجید گل، پسرعموی عزیزم
اگر از احوالات این جانب خواسته باشی، بحمدالله سلامتی حاصل است و ملالی نیست جز دوری از روی ماه شما و الباقی اقوام و آشنایان.

ببخش كه دیر نامه می‌نویسم. من همیشه به یاد همه هستم، ولی چه كنم كه این‌جا خیلی گرفتارم و دستم بند می‌باشد.

روزهای اول كه به تهران آمدم، خیلی سخت گذشت. این‌جا خیلی بزرگ و شلوغ و هركی هركی می‌باشد. گرانی است و موتور و ماشین و زن‌های یك‌ جوری كه آدم تا می‌بیندشان یك‌جوری می‌شود و پسرهایی كه بلانسبت موهای‌شان بلند و زنانه است، زیادند. سگ هم دارند. سگ‌شان را هم سوار ماشین می‌كنند. نه از آن سگ‌های گله خودمان، یك سگ‌هایی كه قد گربه‌اند، خب سگی كه قد گربه است، به چه درد می‌خورد؟

پول‌هایم زود تمام شد. همه‌اش فلافل می‌خوردم. تا این كه یك روز جلوی فلافلی، مجید پسر مش‌صفرعلی را دیدم كه موتور داشت. با یكی از رفقایش بود. خیلی شاد شدم. نمی‌دانی چقدر انسان شاد می‌گردد وقتی توی غربت آشنا می‌بیند. احوال‌پرسی كردیم. فهمید بی‌كارم. 

گفت: «بیا پیش خودم كار كن.» 

گفتم :«چه كاره‌ای؟» 

گفت: «جزو اقشار گونانون دلسوختۀ اجتماعم». 

گفتم :«یعنی چی؟» 

گفت :«این یك شغل سیاسی تمام‌وقت است. حقوق ندارد، ولی مزایایش خوب است.»

خلاصه رفتیم سر كار.
صبح‌ها با یك آقایی می‌رویم دانشگاه. می‌گویند آن آقا دكتر است، ولی یك آمپول ساده هم بلد نیست بزند به ماتحت مریض. من نمی‌دانم چرا دكترهای تهران این‌جوری‌اند. می‌گوید من دكتر استراتژیك دكترین سیاسی نمی‌دونم چی‌چی‌ام. خلاصه او می‌رود پشت تریبون داد می‌زند و عرق می‌كند. ما هم هر وقت پسر مش‌صفرعلی دست می‌زند، دست می‌زنیم. هر وقت تكبیر می‌گوید، می‌گوییم. هر وقت شعار می‌دهد، شعار می‌دهیم. بعد هم یك مقدار به دانشجوها فحش می‌دهیم و می‌رویم ناهار. بعدش می‌رویم جلسه. یك چیزهایی می‌گویند كه مجید به آن ها می‌گوید خط و ربط. عصرها هم یا كنسرت به‌هم می‌زنیم، یا تجمع می‌كنیم یا می‌رویم یك جاهایی به سخنران‌های دیگر فحش می‌دهیم و داد می‌كشیم. شب‌ها جلوی مجلس می‌خوابیم كه بهش می‌گویند تحصن. یك آقای نماینده‌ای هست كه خدا خیرش بدهد. چلوكباب برگ می‌آورد با گوجه و كوبیده اضافه و پیاز و دوغ كه بخوریم و قوت بگیریم. بعد هم به یك چیزی اعتراض می‌كنیم به نام «برجان» یا «برجام» (یك همچین چیزی) كه گویا مال یك آقایی هست به نام «ظریف» و خارج و دشمن.

خلاصه كه خیلی با دشمن مبارزه می‌كنیم. می‌رویم داد می‌زنیم و مهر و تسبیح و چیزهای دیگر پرت می‌كنیم. البته من هنوز نشانه ‌گیری‌ام خوب نیست و هی می‌خورد به تریبون. پسر صفرعلی گفته باید بیشتر تمرین كنم تا ان‌شاءالله با مُهر بزنم به چشم دشمن.

پسر صفرعلی می‌گوید حالا سرمان خلوت است. نزدیك انتخابات باید خیلی بیشتر داد بكشیم و عرق كنیم و چیز پرت كنیم و فحش بدهیم به آن كه مال ظریف است و كفن بپوشیم و دشمن را له بنماییم و برای آقای دكتر تكبیر بفرستیم و این ها.
خلاصه وقت سر خاراندن هم نخواهیم داشت.

تهران، كار زیاد است. تو هم بیا. گوسفندها را به یكی بسپار و بیا. پسر مش‌صفرعلی گفته اگر پیروز بشویم، ‌مدیر می‌شود و یك دكل نفتی می‌دهند ببریم بفروشیم و پولدار شویم. شغل خوبی است فقط به خاطر داد زدن آدم همیشه گلویش درد می‌گیرد و صدایش خروسكی می‌شود، ولی ارزشش را دارد....

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پدر تو یکی رو درمی یارم...

تاریخ:پنجشنبه 27 مهر 1396-03:58 ب.ظ

پدر تو یکی رو درمی یارم...


برف سنگینی در حال باریدن بود، ناصرالدین شاه هوس درشکه سواری به سرش زد...
. دستور داد اتاقک درشکه را برایش گرم و منقل و وافور شاهی را هم در آن مهیا سازند.
 آنگاه در حالی که دو سوگلی اش در دو طرف او نشسته بودند، در اتاقک گرم و نرم درشکه، دستور حرکت داد، .کمی که از تماشای برف و بوران بیرون و احساس گرمای مطبوع داخل کابین سرخوش شد، هوس بذله گویی به سرش زد و برای آن که سوگلی هایش را بخنداند، با صدای بلند به پیرمرد درشکه چی که از شدت سرما می لرزید، گفت: 

درشکه چی ! به سرما بگو ناصرالدین شاه "تره هم واست خرد نمی کنه!" .

درشکه چی بیچاره سکوت کرد... اندکی بعد ناصرالدین شاه دوباره سرخوشانه فریاد زد:
درشکه چی! به سرما گفتی؟؟؟
درشکه چی که از سردی هوا نای حرف زدن نداشت، پاسخ داد: 

بله قربان گفتم!!!
-خب چی گفت؟؟؟ 

گفت: با حضرت اجل همایونی کاری ندارم، اما پدر تو یکی رو درمی یارم...

 ♨️ نتیجه:
این حکایت دقیقا حکایت كسانى است که برای تحریم ها تره هم خرد نمی کنند و مشغول رجزخوانی و خط و نشان کشیدن برای قدرت های جهان هم هستند... و ملت زیر خط فقر، همان درشکه چی اند که باید تمام سختی های تحریم را تحمل کنند ...



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رایانه ای که یارانه می داد

تاریخ:دوشنبه 24 مهر 1396-07:12 ق.ظ


رایانه ای که یارانه می داد


آیدین سیارسریع

روزنامه ایران:
بیست و هشتم شهریور سال نود و شش را در حالی شروع می کنیم که آقای حدادعادل مرد واژه های سخت و روزهای دشوار فرموده اند که: 

«احمدی نژاد رایانه ای است که نرم افزارش را نمی دانیم». 

اولین سوالی که به ذهن متبادر میشه، اینه که اصولا چرا آدم عاقل باید به رایانه ای که نرم افزارش رو نمی دونه دست بزنه؟ 

حالا دست هم زد ... دیگه روشنش که نمی کنه. 

حالا روشن هم کرد ... دیگه اطلاعات خاص و عکس های خانوادگیش رو که باهاش باز نمی کنه. 

حالا عکس هم توش باز کرد ... دیگه سیوش که نمی کنه. 

از کامپیوتر تحت سیستم عامل داس انتظار سرفیس پروی 4 (surface pro) دارید، همین میشه دیگه. می زنه همه کامپیوترها رو ویروسی می کنه ،بعد زل می زنه تو دوربین و با خنده میگه: 

من اینجا یه نیوفولدر بدون اسم دارم، بگم توش چیه؟ بگم؟ 

بعضی موقع ها هم دلش میخواد یازده روز سیستم رو داون کنه، هنگ کنه بشینه تو خونه. از دست هیچکی هم کاری برنمیاد. حتی خود بیل گیتس رو آوردن، رفت تو اتاق چند ساعت مشغول شد، با حال زار اومد بیرون گفت متاسفم. هر چی ازش می پرسیدیم مشکلت چیه؟ می گفت من از شما می پرسم، مشکل شما چیه؟ بعدش هم در راستای مدیریت جهانی گفت: 

کل مایکروسافت با کارمنداش چند؟ 

از وسط راه هم که در مورد «فن»هاش دچار اشتباه محاسباتی شد. فکر می کرد اگه کسی بگه بالای چشمت ابروئه «فن»هاش از کیس می ریزن بیرون همه بدخواه ها رو لای خودشون چرخ می کنن، ولی اینم نشد. رفت مادربرد ونزوئلا رو بغل کرد، کاری که اگه کامپیوترهای قبلی فریاد وا کارت گرافیکای دوستان بلند می شد، ولی باز اتفاقی نیفتاد. اصولگراها یه مدت خواستن یه چیزهایی روش نصب کنن، ولی دائم ارور می داد. اصلا چیزی روش نصب نمی شد، فقط عزل می شد. گهگاهی هم دلش می خواست یه فایل هایی رو به دلخواه دیلیت کنه. 

شب می خوابیدی صبح بیدار می شدی می دیدی فایل دکل نیست، فایل خاوری نیست، فایل «آن سبو» شیفت دیلیت شده و آن پیمانه ریخته تو یه درایو دیگه. ولی انصافا هاردش قوی بود. آخرش معلوم نشد چند ترابایت بود. هاردش نقطه قوتش بود اصلا. سیستمش جوری بود که خوب دانلود می کرد، ولی امان از آپلودش. آپلود که می کرد، یه مجلس رو به هم می ریخت. بمیرم براشون، این اصولگراها بندگان خدا هشت سال سعی کردن یه کسپراسکی ای، نود سی و دویی، مک آفی ای چیزی روش نصب کنن، ولی نمی شد. یادش بخیر ... رایانه ای بود که آخر سر از کارش در نیاوردیم. ...



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زن پلنگی!!

تاریخ:یکشنبه 23 مهر 1396-06:05 ق.ظ

زن پلنگی!! 

‌ ‌ ‌ ‌  
بازرگانی زنی زیباروی به نام زهره داشت.
روزی بازرگان عزم سفر کرد. بر تن زن لباسی سفید پوشاند و کاسه ای پر از رنگ نیل به غلام خود داد و گفت:

هر وقت زن مرتکب کاری ناشایست یا خیانتی شد، بدون آن که بفهمد، یک انگشت را با نیل رنگی کن و بر لباس او بزن تا وقتی آمدم بدانم چقدر کار ناشایست انجام داده است و بعد به سفر رفت ...

پس از مدتی بازرگان به غلام نامه نوشت که:

کاری نکند زهره که ننگی باشد
بر جامه او ز نیل رنگی باشد

غلام هم در جواب نوشت:

گر ز آمدن خواجه درنگی باشد
چون باز آید زهره پلنگی باشد


عبید_زاکانی


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ممنوع‌القَطَر

تاریخ:چهارشنبه 19 مهر 1396-10:34 ق.ظ


ممنوع‌القَطَر


 علی هدیه لو | بی قانون


گشته‌ام این بنده از این هفته ممنوع‌الخبر
در امور خاص جاری نیز ممنوع‌النّظر
 
خواستم رحل سفر در پیش گیرم، وز قضا
دوستداری گفت هستم بنده ممنوع‌السّفر
 
آه، ممنوع‌الاماراتیم و ممنوع‌الکویت
وای، ممنوع‌الایالاتیم و ممنوع‌القَطَر
 
مقصد گردشگری هرجا که باشد فرق نیست
چون که ممنوع‌الخلیجم نیز ممنوع‌الخزر
 
گفت بقال محل، تا هفته‌ی آینده نیز
می‌شوم از سمت شرق کوچه ممنوع‌الگذر
 
با همین منوال تا یک ماه آتی یحتمل
می‌شوم با لطف یاران بنده ممنوع‌الدَدَر
 
کرده دکتر منع از قند و برنج و خشک و تر
شام مفقود‌البرنج و چای ممنوع‌الشّکر
 
تا زبان سرخ، سر را بر فنا نتوان دهد
گفته سیرابی بگیرم، کرده ممنوع‌الجگر
 
تا نکرده سردبیرم باز ممنوع‌القلم
می‌شوم تا مدتی معلوم، مفقودالاثر...


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

واکنش شاعران به سخنرانی روحانی در سازمان ملل

تاریخ:جمعه 14 مهر 1396-08:00 ق.ظ

واکنش شاعران به سخنرانی روحانی در سازمان ملل



پرده اول / صحن عمومی سازمان ملل متحد/ سخنرانی آقای روحانی:

حسن روحانی پشت تریبون و در حال خواندن خطابه اش از روی کاغذ است:

... ما با عقل ها سخن می گوییم . ما شعر می گوییم . سفیران ما، شاعران و عارفان و حکیمان مان هستند. ما با مولوی تا این سوی اقیانوس اطلس را در نوردیده ایم. ما با سعدی در دل آسیا نفوذ کرده ایم و ما با حافظ جهان را فتح کرده ایم؛ پس چه نیازی دیگر، به فتح جدید داریم.
 

پرده دوم / باغ ملکوت / یک جمع شاعرانه با حضور سعدی و حافظ و مولوی

حافظ شیرازی: کاکو، پیاله دستته، بذار زمین بیا گوش کن ببین این یارو داره در مورد ما حرف می‌زنه.

سعدی: چی می‌گه؟

حافظ: می‌گه با من جهان رو فتح کرده...اسم تو رو هم گفت... گفت با سعدی نمی‌دونم به کجا نفوذ کردیم.

سعدی: به کجا؟

حافظ: نمی‌دونم... یه جایی رو گفت... بیا خودت گوش بده.

مولوی (در حال رقص سماع) : از من چیزی نگفت؟

حافظ: چرا... یه دقیقه بیا بشین، بابا اونقدر چرخ خوردی سر ما گیج رفت... اسم تو رو هم آورد... کلا همه مون رو به خط کرد... مثه این که سخنرانی مهمّیه!

مولوی (می ایستد): چرا این کار رو می‌کنن با ما؟ اگه خود من الان هنوز یک نی در نیستان بودم و به وصال حق نرسیده بودم، به نظرت اون خانقاهی که توی قونیه داشتم رو می‌ذاشتن توی تهران داشته باشم؟

حافظ: نه والا... تا الان صد بار با لودر صافش کرده بودن... یا لااقل پلمپ کرده بودن درش رو!

سعدی: تازه خانقاه ات رو که می‌بستن هیچ، خودتو هم راهی بند 209 اوین می‌کردن... هم بدعت در دین داشتی، هم اجماع و تبانی علیه امنیت ملی، هم فساد فی الارض با راه اندازی و مدیریت مجالس رقص سماع... تازه اگه شانس می‌آوردی و به رابطه ت با شمس گیر نمی‌دادن!

حافظ: بابا اسم شمس رو نیار... الان دوباره این قاطی می‌کنه و فیلش یاد هندوستان می‌‌افته... حرف خودمون رو بزنیم.

مولوی: دوستی من و شمس و رابطه مون یه رابطه عاشقانه عرفانی بود... این حرفا اصلا شوخیش هم قشنگ نیست.

سعدی: ببین... وقتی که گرفتنت و قرار شد برات پرونده درست کنن، دیگه بازجو عرفانی و افلاطونی و این چیزا حالیش نیست...مطمئن باش کاری می‌کنن باهات که بنویسی و امضا کنی که رابطه ت با شمس خیلی هم جسمانی بوده که اونم باید با جزئیات کامل براشون تشریح کنی.

مولوی: چی بگم والا... ولی تو خودت اگه ایران بودی وضعت بدتر از من بود...همین از روی اسمت برات پرونده درست می کردن... شیخ مصلح الدین! شیخ اصلاحات...تازه اونم اصلاح دین!

حافظ: من بدبخت رو بگو که شعرام پر از باده و زلف و قد و قامت یاره... هیچی نباشه اگه الان شیراز بودم، هفته ای یه بار هشتاد تا ضربه شلاق رو شاخم بود... تازه این سوای اون همه تیکه ای هست که توی شعرام به این واعظان و زاهدان دوزاری انداختم... حالا نیگا کن چه جوری داره از من مایه می‌ذاره!

سعدی: منم فقط اسمم نیست که... یه فصل کامل از گلستانم  فقط در مورد "سیرت پادشاهان" هست... یعنی هرچی خواستم شوخی و جدی بارشون کردم... اگه توی این وضعیت ایران بودم، به جرم توهین به مقامات و نشر اکاذیب دهنم رو سرویس کرده بودن.

حافظ: اون چیزا در برابر هزلیاتت هیچی نیست، عزیزم...

سعدی: هزلیات همه تون دارین.

مولوی: نخیر... الکی از من مایه نذار... بنده اصلا وارد این مقوله های چیپ نشدم.

حافظ: داداش... پیاده شو با هم بریم... همون مثنوی معنوی جناب عالی بعضی جاهاش رسما پورنوگرافیه... همچین ادای شاعر آب کشیده ها رو در نیار واسه ما... این سعدی بنده خدا یه چیزایی به شوخی نوشته... تو همه این ها رو با جزئیات بیشتر خیلی جدی نوشتی.

مولوی: این ها حکایت های عبرت آموز هست. بفهمین!

سعدی: آره... اینا رو به بازجوی پرونده ت باید بگی... از نظر اون این اشعار مستهجن به قصد از بین بردن ارزش های اسلامی و سست کردن بنیاد خانواده سروده شده و تو هم فقط باید اعتراف کنی به کجا وصلی!

حافظ: حالا ولش کنین این حرفا رو... شکر خدا مُردیم و این روزها رو ندیدیم و الانم که مرغ باغ ملکوتیم و دست اینا بهمون نمی‌رسه... بذار با اسممون پز بدن واسه غریبه ها... چی کارشون داریم؟

سعدی: آره بابا خاموشش کن اصلا... چی کار داریم توی اون عالم فانی کی چی می‌گه!

مولوی (بلند می‌شود و دوباره شروع به چرخ خوردن می‌کند):
ای مطرب خوش قاقا تو قی قی و من قوقو
تو دق دق و من حق حق تو هی هی و من هوهو

حافظ: باز این فرفره بلند شد... بابا بشین یه دقیقه سرمون گیج رفت به خدا! جای این کارا بیا همین که گفتی رو برای ما معنی کن ببینیم چی گفتی... بیا بشین باریکلا! 

 

@sharagimzand



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

طنز تلخ نخبگان!!

تاریخ:سه شنبه 28 شهریور 1396-07:04 ق.ظ

 طنز تلخ نخبگان!!

 

اﺯ یکی ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻦ ﭼﻨﺪﺗﺎ بچه ﺩﺍﺭﯼ؟

ﻣﯿﮕﻪ: ٤ ﺗﺎ ﭘﺴﺮ
ﺍﻭﻟﯽ : ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺑﺮﻕ
ﺩﻭﻣﯽ : ﻣﻬﻨﺪﺱ ﻣﻌﻤﺎﺭ
ﺳﻮﻣﯽ : ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺍﯼ ﺗﯽ
ﭼﻬﺎﺭﻣﯽ : ﺩﺯﺩ

ﻣﯿﮕﻦ: ﭼﺮﺍ ﭼﻬﺎﺭﻣﯽ ﺭﻭ ﺍﺯﺧﻮﻧﻪ ﻧﻤﯿﻨﺪﺍﺯﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ؟

ﻣﯿﮕﻪ:  ﻫﻤﻮﻥ ﯾﮑﯽ ﺧﺮﺝ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺪﻩ، ﺑﻘﯿﻪ ﺑﯿﮑﺎﺭﻥ!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دزدان چه می کنند؟

تاریخ:یکشنبه 26 شهریور 1396-10:01 ق.ظ

 دزدان چه می کنند؟


توریستى به ایران آمد.
دید عده ای از مردم در مسجد غذا می خورند!
 پرسید: مگر مسجد جاى نماز نیست؟
گفتند: نماز را در دانشگاه تهران می خوانیم!
پرسید: مگر دانشگاه محل روشنفكران نیست؟
گفتند: روشنفكران در زندان هستند!
پرسید: مگر زندان جاى دزدان نیست؟
گفتند: نه، دزدان به امور ملت رسیدگی می كنند!

Join

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

«پَهن تر» یا «پِهِنِ تر»؟!!

تاریخ:جمعه 24 شهریور 1396-09:40 ق.ظ

«پَهن تر» یا «پِهِنِ تر»؟!!


دکتر شفیعی کدکنی:
هوشنگ ابتهاج تعریف می‌کرد: در مراسم کفن و دفن شخصی شرکت کردم، دیدم قبل از این که بذارنش تو قبر، چیزی حدود یک وجب سرگین و فضولاتِ تر گوسفند ، توی کف قبر ریختن.
از یک نفر که این‌کار رو داشت انجام می‌داد، سوال کردم که: 

این چه رسمیه که شما دارید؟
گفت: توی رساله نوشته که این کار برای فرد مسلمان مستحبه و ما مدت‌هاست برا مرده‌هامون این‌کا‌ر رو انجام می‌دیم!
می‌گفت که چون برام تعجب‌آور بود، سریع گشتم یه رساله پیدا کردم و رفتم سراغ طرف و بهش گفتم: کجاش نوشته؟
طرف هم رفت تو بخش آیین کفن و دفن میت و آورد که بفرما اینجا.
دیدم نوشته :

کف قبر مسلمان، مستحب است یک وجب پَهن‌ تر باشد!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فسادستیزی با اماله!

تاریخ:چهارشنبه 22 شهریور 1396-06:12 ق.ظ

 فسادستیزی با اماله!


آقامحمدخان قاجار به علت افراط در خوردن دچار بیماری معده شد .

طبیب آوردند و طبیب با توجه ب امکاناتِ آن زمان ، اِماله ( تنقیه ) تجویز کرد .

اماله وسیله ای به شکل قیف است که انتهایی دراز دارد .
نوک آن کج است و مایعاتِ روان کننده به وسیله آن از پایین به روده بیمار وارد می شود .

آقامحمدخان که فردی متعصب بود و اماله را باعث تحقیر و توهین به خود می پنداشت، فریاد زد :
چه کسی را اماله کنند ...؟؟!!!

حکیم ترسید و گفت :
هیچ قربان ...گفتم بنده را اماله کنند  تا شما خوب شوید .

آقامحمدخان بدون تفکر و شاید از روی عصبانیت ،دستور به اماله حکیم داد .

در همین زمان ، دردِ معده ی شاهِ قاجار نیز فروکش کرد .

شاه این را به فال نیک گرفت و از آن به بعد هر گاه آقا محمدخان بیمار می شد،
دستور می داد طبیب را دراز کنند و طبیبِ بی چاره در حضورِ شاه اماله می شد .

مملکتِ ما هم امروز همین طور اداره می شود .

هر گاه فسادی بر مَلا می شود ، دستور می رسد که افشاکننده را دراز کنند و اماله نمایند تا فساد از مملکت رخت بربندد !!

به حول و قوه ی الهی ، هر روز موارد فساد در مملکت کمتر می شود !!

همین طور پیش برویم نه خبرنگارِ سالمی باقی می ماند ، نه فسادی !!!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :26
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------