گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

#حکومت خرانه و اطاعت بُزدلانه!!

تاریخ:سه شنبه 23 مرداد 1397-08:47 ق.ظ





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دانایی یا نادانی؟

تاریخ:یکشنبه 14 مرداد 1397-12:11 ب.ظ

 دانایی یا نادانی؟ 

 



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حکایت رجز خوانی ها!!

تاریخ:چهارشنبه 10 مرداد 1397-07:35 ق.ظ

حکایت رجز خوانی ها!!

چوپانی تعریف می کرد:
سال ها پیش من و چوپان دیگری به نام فتح اله که همسن پدر من بود، گله روستا را به چرا می بردیم. مرز ده ما با ده مجاور که یک رودخانه پر آبی بود.
بین دو ده از سالیان دور بر سر ورود گوسفندان به مراتع یکدیگر اختلاف زیادی بود که گاهاً به زد و خورد هم می کشید.
یک روز از سر غفلت گله ما از رودخانه گذشت و به مراتع دشمن رسیده بود. ناگهان هیکل درشت و غضبناک غضنفر چوپان آن ده نمایان شد. گله ما را مصادره کرد. و گفت یکی از شما بیاید این ور آب تا گله را آزاد کنم. ما از نیت اصلی اش آگاه بودیم.
فتح اله به من گفت: تو برو. 

من گفتم: می ترسم مرا کتک بزند. 

فتح اله گفت: خودش و هفت جدش غلط می کند حتی اگر نگاه چپی به تو کند.
القصه من لرزان لرزان از رود گذشتم و به نزد غضنفر رسیدم. ناگهان مرا گرفت و چوبش را به علامت زدن بالا برد. فتح اله از آن سوی رود داد زد و گفت: 

اگر مردی و تخم پدرتی، بزنش تا ببینی چه بر سرت بیاورم.
غضنفر ترکه گز را چنان به پای من زد که جیغ من به هفت آسمان رسید.
غضنفر رو به فتح اله کرد و گفت: دیدی زدمش و تو هیچ غلطی نکردی.
فتح اله گفت: فلان فلان .... اگر یک بار دیگر بزنیش، دودمانت را ریشه کن می کنم!
این بار غضنفز چنان با ترکه به پشت من کوبید که خون از پوستم بیرون زد. و گفت: بفرما بازم زدمش!
فتح اله این بار گفت: فلان فلان شده قرمسا....
نه خیر من دیدم اگر  رجز خوانی  فتح اله ادامه پیدا کند، غضنفر مرا نابود خواهد کرد. شروع کردم به التماس که: 

ببخش. غلط کردم و تعهد می دهم دیگر گله وارد مراتع شما نشود.
غضنفر آخرین ترکه را البته کمی آرام تر بر کفل ما کوبید و رفت.
من، دست و پا و پشت شکسته گله را راندم و به نزد فتح اله آمدم.
داشتم بی هوش می شدم که شنیدم فتح اله می گفت: 

به روح پدرم قسم، اگر یک بار دیگر تو را کتک زده بود، مادرش را به عزایش می نشاندم.
من از هوش رفتم!!

این حکایت رجز خوانی های یه عده و ملت بیچاره ایران است.


#ناشناس
@drmahdikhazali



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خرِ من از کُرّگی دُم نداشت !!

تاریخ:یکشنبه 7 مرداد 1397-06:37 ق.ظ


خرِ من از کُرّگی دُم نداشت !!

مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را دست در دُم خر زده، قُوَت کرد. دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که: تاوان بده!
مرد به قصد فرار به کوچه‌ای دوید، بن بست یافت. خود را به خانه‌ای درافکند.
زنی کنار حوض خانه چیزی می‌شست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت (سِقط کرد). خداوند خانه نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه‌ای فرو جست که در آن طبیبی خانه داشت. مگر جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایۀ دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در جای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست.
مَرد، همچنان گریزان در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افگند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست.
مرد گریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانۀ قاضی افگند که دخیلم.
مگر قاضی در آن ساعت با زنی شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چارۀ رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند.
نخست از یهودی پرسید.
گفت: این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم. 

قاضی گفت: دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند.
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد.
جوانِ پدر مرده را پیش خواند. گفت: 

این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام. 

قاضی گفت: پدرت بیمار بوده است و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.
حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی. 

و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیۀ سی دینار جریمۀ شکایت بی‌ مورد محکوم کرد.
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت: 

قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می‌توان آن زن را به حلال در فراش (عقد) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش.
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می‌کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید.
قاضی آواز داد: هی بایست که اکنون نوبت توست.
صاحب خر همچنان که می‌دوید فریاد کرد: 

مرا شکایتی نیست. می روم مردانی بیاورم که شهادت دهند خر من از کرّگی دُم نداشت...

Join us

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حذف کن ... /طنز

تاریخ:یکشنبه 31 تیر 1397-09:28 ق.ظ


با توجه به اقدام خدا پسندانه و شجاعانه وزیر آموزش و پرورش در حذف نمودن « بند فوق العاده سختی کار » از احکام فرهنگیان زیاده خواه ، بر آن شدیم تا تقدیر و تشکری ویژه و البته در حد بضاعت مان از ایشان داشته باشیم


 
حذف کن ... /طنز

هر چـه دارم روی حُکمَم نازنینَم ، حـذف کـن
آب و نان و دانـه را هَم بهترینَم ، حـذف کـن

سـختی کـار ، فـوق العاده ، حــق اولاد مـــرا
هر کدام را مایلی در اوج ماتَــم ، حـذف کن

بند بندِ جــان من تـقـدیم دستـان شـمـاست
یک دو تا بـنـد از وجـود نازنینَــم ، حـذف کن

حق آب و حق برق و حق مُـردن ، زنــدگــی
حق هر چیزی که می بخشد حیاتَم ، حذف کن

هر چه دارم از سر لطف وزیری چون شماست
حق تدریس ، حق تالیف ، حق مَرهَم ، حذف کن

این که حال و روز ما تیرَه است و تارَست و فُلان
یک دروغ کهنه است اما تو کَم کَم ، حذف کن

حق پوشاک و لباس و صَندل و خورد و خوراک
اکثرش زائد بر اوصاف است عزیزَم ، حذف کن

چون که تحریم زمانیم و زمین«هم دست» اوست
سـجـده هـا را از ســر مُــهــر نـمـازَم ، حَــذف کن

یک دوتا بند دِگر در حُکم من جا مانده است
مَرحَمَت فرما وزیرا ، آن دو را هَم ، حذف کن

مـوردی دیـگـر به یــادم نـیـسـت ای والاتـریـن
آنـچه را که خوب نـمی آیـد به یـادَم ، حـذف کن



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سینه یا زانو؟!

تاریخ:سه شنبه 26 تیر 1397-06:31 ب.ظ

 سینه یا زانو؟!


لیلی گلستان در گفتگو با ایسنا گفته :
در دولت قبل برای ممیزی یک کتابم برای عبارت «دست رد بر سینه‌اش زد...» اصلاحی آمد که این را بردارید و به جای «سینه» چیز دیگری بگذارید !

بر این اساس ، متن اصلاح شده یک مجموعه داستان ایرانی را که بعد از اصلاح و ممیزی در صف انتشار است ، در ادامه می‌خوانید :

نکته : نویسنده برای پیشگیری از هرگونه شائبه به جای کلمه «سینه» از «زانو» استفاده کرده است.
*******************
وقتی رییس دست رد به زانوم زد و با وام موافقت نکرد ،راهی خونه شدم.
غم سنگینی توی زانوم حس می کردم و احساس می کردم دنیا به آخر رسیده.

تا غروب توی کوچه ها گشت زدم و دست آخر ، شب با بچه ها رفتیم هیئت زانو زنی. یه کم خالی شدم.

صبح وقتی از خواب بیدار شدم ،کمی خس خس زانو داشتم ، فکر کنم «زانو پهلو» کردم !
یه پرنده لب پنجره نشسته بود.
زانو کفتری بود و زل زده بود به من...انگار داشت می گفت :
 دوباره برو پیش رئیست و زانو تو سپر کن و بگو این وام حق منه !

بعد پر زد و رفت زانو کش آفتاب...قلبم به تپش افتاده بود و حس می کردم امید توی قفسه زانوم جریان پیدا کرده...راه افتادم.
با خودم گفتم اولین جمله ای که به رئیس میگم، باید این باشه :
آقای رئیس ! برادر عزیز !
ما خودمون زانو سوخته ایم ، چرا ما رو تحویل نمی گیری؟

برای این که دچار استرس نشم ، سر راه یه شربت زانو خریدم و با آب معدنی خوردم و راه افتادم.
به اداره رسیدم.  رفتم دفتر رئیس.
زانویی صاف کردم و گفتم :
چند دقیقه با رئیس کار دارم. می خوام با ایشون زانو به زانو حرف بزنم ، مرد و مردونه.
داخل شدم.
رئیس زانوی دیوار وایستاده بود و داشت خیابون رو نگاه می کرد.

 هنوز سلام نداده بودم که گفت :
 اگه می خوای سنگ این جماعت تازه به دوران رسیده رو به زانو بزنی ، بهتره برگردی پشت میزت !

زانویی صاف کردم و گفتم :
 نخیر قربان ،بنده برای عرض دیروزی دوباره مزاحم شدم.
احساس کردم رئیس زیاد حالش خوب نیست و کمی شنگوله !
 ته مانده شربت زانو رو درآوردم و دادم بهش و گفتم : 

مرهم زانو درده از هر نوعش !
خوشش اومد.
لبخندی زد و گفت :
تو هم کارمند خوبی هستی ها.

گفتم : ما زانو چاک شماییم.
 بعد هم دستم رو گذاشتم روی زانوم به نشانه احترام.

گفت : خب حالا چی می خوای؟

رئیس که شربت زانو رو خورده بود و درد زانوش بهتر شده بود، گفت :

زانو مالامال درد است
ای دریغا مرهمی...



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زردآلو یا هسته زردالو؟!

تاریخ:شنبه 23 تیر 1397-08:10 ب.ظ

 زردآلو یا هسته زردالو؟!


مردی حاشیه خیابان بساط پهن کرده بود ،زردآلو هر کیلو 2 تومن ،هسته زردآلو هرکیلو 4 تومن!

یکی پرسید :چرا هسته اش از زرد آلو گرون تره ؟
فروشنده گفت : چون عقل آدم رو زیاد می کند.
مرد كمی فكر كرد و گفت : یه کیلو هسته بده! 

خرید و مشغول خوردن که شد با خودش گفت :
چه کاری بود زردآلو می خریدم .هم خود زردآلو رو می خوردم هم هسته شو هم ارزون تر بود!

رفتُ همین حرف رو به فروشنده گفت. فروشنده گفت : 

بله ،نگفتم عقل آدم رو زیاد می کنه! چه زود اثر کرد!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آقای مدیر! فقط فرار کن❗️

تاریخ:پنجشنبه 14 تیر 1397-09:36 ق.ظ


♦️ آقای مدیر! فقط فرار کن❗️



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سکه های طلا و میمون ها!

تاریخ:چهارشنبه 13 تیر 1397-12:38 ب.ظ

سکه های طلا و میمون ها!


اگه نخونی 4 ساعت کلاس اقتصاد رو از دست میدی!!!!

روزی روزگاری در روستایی در هند حاج آقای پولداری به روستایی ها اعلام کرد که
به ازای هر میمون۲۰ دلار به آن ها پول خواهد داد.
روستایی ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون، به جنگل رفتند و شروع به
گرفتن میمون ها کردند.
حاج آقا هم هزارها میمون به قیمت ۲۰ دلار از آن ها خرید، ولی با کم شدن تعداد
میمون ها روستایی ها دست از تلاش کشیدند..
به همین خاطر حاج آقا ی زرنگ این بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آن ها ۴۰ دلار
خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی ها فعالیتشان را از سر گرفتند.
پس از مدتی موجودی ها هم کمتر و کمتر شد، تا سرانجام روستاییان دست از کار
کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزار های خود رفتند...
این بار پیشنهاد به ۴۵ دلار رسید و… در نتیجه تعداد میمون ها آنقدر کم شد که به
سختی می شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.
این بار حاج آقا ادعا کرد که به ازای خرید هر میمون 70 دلار خواهد داد، ولی
چون برای کاری باید به شهر می رفت، کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او
میمون ها را بخرد. در نبود حاج آقا شاگرد به روستایی ها گفت: 

این همه میمون در قفس وجود دارد! من آن ها را به 60 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت حاج آقا آن ها را به 70 دلار به او بفروشید.. روستایی ها که وسوسه شده بودند، پول هایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمون ها را خریدند.


البته از آن به بعد دیگر کسی نه حاج آقا را دید و نه شاگردش را.. و تنها
روستایی ها ماندند و یک دنیا میمون ...


البته این داستان هیچ ربطی به داستان بانک مرکزی برای پیش فروش سکه طلا و این جور چیزها ندارد!!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

متن سوگند نامه معلّمان

تاریخ:سه شنبه 12 تیر 1397-08:40 ق.ظ


" معلّمان هم دارای سوگند نامه می شوند!

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :38
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------