گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

زنگوله ذهن!

تاریخ:چهارشنبه 17 آبان 1396-05:22 ب.ظ

زنگوله ذهن!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یک لبخند زندگی مرا نجات داد!❤️

تاریخ:سه شنبه 16 آبان 1396-10:59 ق.ظ

یک لبخند زندگی مرا نجات داد!❤️




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چرا #امیر_کبیر را در ایران دفن نکردند؟

تاریخ:دوشنبه 15 آبان 1396-11:27 ق.ظ



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من بد اخلاق نیستم!

تاریخ:دوشنبه 15 آبان 1396-10:52 ق.ظ

من بد اخلاق نیستم!


سلیمان بهبودی می گوید :
یک شب بستر رضا شاه را برای خواب آماده می کردم و رضا شاه مشغول خواندن آواز برای خودش بود.
بعد از من خواست که من هم آوازی بخوانم .

بهبودی می نویسد : رضا شاه به من گفت: 

سلیمان من بداخلاق هستم؟ (همه کسانی که برخورد شخصی با رضا شاه داشته اند، بشدت از او حساب می بردند.)
عرض کردم :خیر قربان ! 

بعد نشستند روی تخت و با تشدد فرمودند : 

سلیمان !من چهل سال است که برای پیشرفت کار مملکت سگرمه هایم را در هم کشیده ام ، این مردم به محض این که لبخند به آن ها بزنم، فورا می آیند روی دوشم، والّا دلیل ندارد که دایم خودم را زحمت بدهم و این طور وانمود کنم!

اگر افراد و کارکنان دستگاه کارشان را روی حساب و قاعده انجام بدهند، چرا من خود را این طور نشان بدهم؟
من بد اخلاق نیستم، مرا وادار به این طرز می کنند!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قانونمداری راز جهانداری

تاریخ:یکشنبه 14 آبان 1396-08:14 ق.ظ

 قانونمداری راز جهانداری


از چرچیل نخست وزیر انگلستان در ایام جنگ جهانی دوم ُ پرسیدند که: 

آیا می دانستی فاتح جنگ خواهی شد؟ 

پاسخ داد: با یک حادثه ساده پی بردم که جنگ را خواهیم برد.

شرکت در جلسه‌ای حیاتی در راس ساعتی معیّن الزام‌آور شد. چرچیل می‌گوید: 

به علت اشتغال به کارهای دیگر چند دقیقه مانده به جلسه به راننده‌ام گفتم مرا فوری به محل جلسه برساند. راننده مسیر کوتاه اما ورود ممنوع را انتخاب کرد. وسط خیابان ناگهان افسر راهنمایی‌ و رانندگی قبض جریمه به دست در حین بمباران پیدا شد و دستور توقف داد. راننده گفت: 

«نخست‌وزیر است و به جلسه محرمانه‌ای می‌رود و باید در راس ساعت به جلسه برسد و به همین دلیل از خیابان ورود ممنوع استفاده کردم».

افسر با خونسردی گفت: «هم ماشین و هم نخست‌وزیر و هم وظیفه‌ام را خوب می‌شناسم».

 چرچیل از افسر می‌خواهد تا جریمه را به نام او بنویسد. اما افسر می‌گوید: 

«جریمه متعلق به راننده خاطی است و باید نام وی نوشته ‌شود، اما شما می‌توانید شخصا پرداخت قبض را بر عهده بگیرید».
با تسلیم قبض، چرچیل دستور دور زدن را به راننده داد؛ چرا که نمی‌توانست اجازه دهد در خیابانی که ورود ممنوع است، حتی پس از جریمه حرکت داشته ‌باشد! وقتی راننده مشغول دور زدن شد ،چرچیل با لبخندی خاص سیگار برگش را روشن کرد و گفت: «جنگ را می‌بریم ... !!» 

راننده گفت: «قربان، جریمه شدیم، زیر بمباران ماندیم، به جلسه نمی‌رسیم، افسر راهنمایی اجازه نداد چند قدم دیگر جلو برویم که به موقع به جلسه برسیم و شما از پیروزی می‌گویید؟!»
چرچیل پاسخ می‌دهد: «جنگ را می‌بریم، چون قانون حاکم است و خیابان‌های لندن به رغم بمباران سنگین دشمن با قانون اداره می‌شود»



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نگذار عقایدش را به تو تحمیل كند!

تاریخ:پنجشنبه 11 آبان 1396-06:43 ق.ظ

 نگذار عقایدش را به تو تحمیل كند! 

 

ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ ﺁﻟﻔﺮﺩ ﻫﯿﭽﮑﺎﮎ اﺳﺘﺎﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺳﯿﻨﻤﺎ که در ترساندن مردم با فیلم هایش شهره عام و خاص است، ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩﻫﺎﯼ ﺳﻮﺋﯿﺲ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: 

اﯾﻦﺗﺮﺳﻨﺎﮎ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﻨﻈﺮﻩ ﺍی است ﮐﻪ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻡ.
 ﺍﻣﺘﺪﺍﺩ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺍﻭ، ﮐﺸﯿﺸﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﺷﺎﻧﻪ ﭘﺴﺮﮎ ﺧﺮﺩﺳﺎﻟﯽ گذاشته ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ.
ﻫﯿﭽﮑﺎﮎ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺧﻢ ﺷﺪ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:

ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻦ ﭘﺴﺮﺟﺎﻥ!
نگذار عقایدش را به تو تحمیل كند! ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺑﺪﻩ؛ فرار کن!!!
 

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

معمولا چیزی را می بینیم که...

تاریخ:چهارشنبه 10 آبان 1396-07:23 ق.ظ

 معمولا چیزی را می بینیم که... 

 



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

معجزه ایرانی

تاریخ:سه شنبه 9 آبان 1396-11:07 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کدام بزرگ ترند؟!

تاریخ:سه شنبه 9 آبان 1396-09:52 ق.ظ

کدام بزرگ ترند؟!


در پایان جنگ جهانی اول اینیاس پادروسکی پیانیست و آهنگ ساز بزرگ لهستانی به  پاس خدماتی که برای آزادی وطن کرده بود، به ریاست جمهوری لهستان انتخاب شد.
در کنفرانس صلح ورسای که به سال ١٩١٩ با حضور روسای دول متفق تشکیل شد ، کمانسو نخست وزیر فرانسه با پادروسکی آشنا شد و از او پرسید : 

آقای پادروسکی! شما با پادروسکی پیانیست مشهور نسبتی دارید؟!
- بله ، من خودم هستم !
- عجب !
من تصور نمی کردم ، مردی به آن بزرگی ریاست جمهوری را قبول کند !  



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

باورهای غلط را ببریم!

تاریخ:سه شنبه 9 آبان 1396-07:21 ق.ظ

 باورهای غلط را ببریم! 

 

پادشاهی دو شاهین گرفت. آن ها را به مربی پرندگان سپرد تا آموزش شکار ببینند. اما یکی از آن ها از روی شاخه ای که نشسته بود، پرواز نمی کرد.

پادشاه اعلام کرد هرکس شاهین را درمان کند، پاداش خوبی می گیرد.
کشاورزی موفق شد! 

پادشاه از او پرسید: چگونه درمانش کردی؟
کشاورز گفت: شاخه ای را که به آن وابسته شده بود، بریدم!

گاهی اوقات باید شاخه عادت ها و باورهای غلط را ببریم تا بتوانیم آسوده و رها زندگی کنیم.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :57
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------