تبلیغات
حکمت و حكایت - مطالب حكایات حكیمانه

گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

من یاغی نیستم!

تاریخ:دوشنبه 15 خرداد 1396-09:09 ق.ظ

من یاغی نیستم!


روزی مرحوم آخوند کاشی مشغول وضوگرفتن بودند..

که شخصی باعجله  آمد، وضو گرفت و به داخل اتاق رفت و به نماز ایستاد.

با توجه با این که مرحوم کاشی خیلی بادقت وضو می گرفت و همه آداب و ادعیه ی وضو را بجا می آورد؛ قبل از این كه وضوی آخوند تمام شود، آن شخص نماز ظهر و عصر خود را هم خوانده بود!

به هنگام خروج، با مرحوم کاشی رو به رو شد.
ایشان پرسیدند:

چه کار می کردی؟

 گفت: هیچ.

فرمود: تو هیچ کار نمی کردی؟

گفت: نه!  (می دانست که اگر بگوید نماز می خواندم، کار بیخ پیدا می کند)!

آقا فرمود: مگر تو نماز نمی خواندی!؟
 
گفت: نه!

آخوند فرمود: من خودم دیدم داشتی نماز می خواندی!

گفت: نه آقا اشتباه دیدید!

سؤال کردند: پس چه کار می کردی؟

گفت: فقط آمده بودم به خدا بگویم من یاغی نیستم، همین!

این جمله در مرحوم آخوند (رحمة الله علیه) خیلی تأثیر گذاشت.

تا مدت ها هر وقت از احوال آخوند می پرسیدند،  ایشان با حال خاصی می فرمود:

من یاغی نیستم!!

خدایا ما خودمون هم می دونیم که عبادتی در شان خدایی تو نکردیم... نماز و روزه مان اصلاً جایی دستش بند نیست!...

فقط اومدیم بگیم که:                         

خدایا ما یاغی نیستیم!
بنده ایم....

اگه اشتباهی کردیم مال جهلمون بوده.....

لطفا همین جمله را از ما قبول کن.

الهی و ربّی من لی غیرُک ؟

از نوشته های زیبای شهید آوینی

سوار تاکسی بین شهری شدم، مسیرم تهران بود.
اصلا با راننده درباره مقدار کرایه صحبتی نکردم از بابت پول هم نگران نبودم.
اما وسط راه که بیابان بود، دست کردم تو جیب راست شلوارم ولی پول نبود…! جیب چپ نبود… جیب پیرهنم!
نبود که نبود … گفتم حتما تو کیفمه!
اما خبری از پول نبود…
به راننده گفتم: اگر کسی رو سوار کردی و بعد از طی یک مسیری به شما گفت که پول همراهم نیست، چیکار می کردی ؟!!
گفت: به قیافه اش نگاه می کنم!

گفتم : الان فرض کن من همان کسی باشم که این اتفاق براش افتاده…!!! یک دفعه کمی از سرعتش کم کرد و نگاهی از آینه به من انداخت
و گفت : به قیافه ات نمیاد که آدم بدی باشی ، می رسونمت … .

خدای من!
من مسیر زندگی ام رو با تو طی کردم به خیال این که توشه ای دارم!
اما الان هرچه نگاه می کنم ، می بینم هیچی ندارم، خالیه خالی ام …
فقط یک آه و افسوس که مفت عمرم از دست رفت …

خدایا ما رو می رسونی؟؟؟ یا همین جا وسط این بیابان سردرگمی پیاده مون می کنی؟؟؟

الهی و ربّی  من لی غیرک؟

خدایا در این ماه مبارک رمضان ما را با همین داشته هایمان ببخش. آمین

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دامن زدن به جنگ شیعه و سنّی!

تاریخ:یکشنبه 14 خرداد 1396-12:15 ب.ظ

  دامن زدن به جنگ شیعه و سنّی!


 ... در زمان حکومت عثمانی که حکومت مقتدر و مهمی بوده و انگلیسی ها می خواسته اند آن را متلاشی کنند ، در کنار سفارت عثمانی ( سفارت ترکیه) در تهران مسجدی بوده که مامورین سفارت که سنی مذهب بوده اند، در آن مسجد صبح
ها نماز می خوانده اند. 

در این مسجد یک شیخی هر روز صبح روضه حضرت زهرا و این که خلیفه دوم ، در را به پهلوی حضرت زهرا زد و... می خواند . یک کسی می گوید من گفتم : 

این که این شیخ هر روز این روضه را در اینجا می خواند، یک چیزی باید باشد . آمدم و به او گفتم : 

شیخ ! شما روضه دیگری بلد نیستید بخوانید؟ هر روز صبح این روضه را می خوانید ! گفت : چرا ! 

گفتم : پس چرا هر روز این روضه را می خوانی ؟!
گفت : من یک بانی دارم روزی پنج ریال به من می دهد و می گوید این روضه را در این مسجد بخوان. من هم می خوانم . 

گفتم : می شود این بانى را به من معرفی کنی ؟ 

گفت : بله ، یک دکاندار در همین خیابان است .
آن شخص می رود با آن دکاندار رفاقت می کند. بعد می گوید : 

شما چطور شده که هر روز در این مسجد روضه حضرت زهرا می گویی بخوانند ؟
می گوید : یک کسی روزی دو تومان به من می دهد که در این مسجد روضه حضرت زهرا خوانده شود . من پانزده ریال آن را برمی دارم و پنج ریال را می دهم به این شیخ روضه بخواند .
بعد تعقیب می کند ببیند که بانی این روضه چه کسی است . معلوم می شود روزی بیست و پنج تومان از سفارت انگلیس می دهند که صبح ها روضه حضرت زهرا در این مسجد که در کنار سفارت عثمانی است، خوانده شود و بازار جنگ شیعه و سنی هر روز گرم باشد !

 

خاطرات آیت الله منتظری ، جلد 1 ، صفحه 82



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فقط غذا نمی خوریم !!!

تاریخ:چهارشنبه 10 خرداد 1396-10:19 ق.ظ

فقط غذا نمی خوریم !!!


در ماه رمضان چند جوان، پیر مردی را دیدند که دور از چشم مردم، غذا می خورد.
به او گفتند: ای پیرمرد مگر روزه نیستی؟

پیرمرد گفت: چرا روزه‌ام، فقط آب و غذا می خورم.

جوانان خندیدند و گفتند: واقعا؟

پیرمرد گفت:
بله، دروغ نمی گویم ...
به کسی بد نگاه نمی کنم ...
کسی را مسخره نمی کنم ...
با کسی با دشنام سخن نمی گویم ...
کسی را آزرده نمی کنم ...
چشم به مال کسی ندارم
غیبت و سخن چینی نمی کنم و ...
ولی چون بیماری خاصی دارم متأسفانه نمی توانم معده را هم روزه دارش کنم.

بعد پیرمرد از جوانان پرسید:
 آیا شما هم روزه هستید؟

یکی از جوانان در حالی که سرش را از خجالت پایین انداخته بود، به آرامی گفت:
خیر ،ما فقط غذا نمی خوریم !!!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ظرفیت عظیم انسان

تاریخ:دوشنبه 8 خرداد 1396-11:32 ق.ظ

ظرفیت عظیم انسان


میلتون اریکسون وقتی دوازده ساله بود، دچار فلج اطفال شد. ده ماه بعد شنید که پزشکی به مادرش گفت :
پسرتان شب را تاصبح دوام نمی آورد .

اریکسون صدای گریه مادرش را شنید. فکر کرد٬ که می داند٬ شاید اگر شب را دوام بیاورم، مادرم این طور زجر نکشد...
تصمیم گرفت تا سپیده دم صبح بعد نخوابد. وقتی خورشید بالا آمد، به طرف مادرش فریاد زد : من هنوز زنده ام!
چنان شادی عظیمی درخانه در گرفت که تصمیم گرفت همیشه تمام تلاشش را بکند که یک شب دیگر درد و رنج خانواده اش را عقب بیندازد !

اریکسون در سال ۱۹۹۰ در هفتاد و پنج سالگی در گذشت و از خود چندین کتاب مهم درباره ظرفیت عظیم انسان برای غلبه بر محدودیت هایش به جا گذاشت...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جنبش خزینه و سند ۲۰۳۰

تاریخ:دوشنبه 8 خرداد 1396-08:56 ق.ظ

♨️ جنبش خزینه  و سند ۲۰۳۰

"خزینه" حوضچه ای در حمام بود که مردم خودشان را در آن می شستند و آب می کشیدند و غسل می کردند.
البته آب خزینه ها معمولا کثیف بود و به راحتی می توان تصور کرد چنین حوضچه ای منبع پخش انواع و اقسام میکرب ها و شیوع بیماری ها به همه شهر بود.
به خصوص انواع بیماری های پوستی مانند تراخم و کچلی و بیماری های قارچی و آبله که در شهر ها بیداد می کرد.
معمولا حمامی ها بین دو نوبت مردانه و زنانه هم چوب درخت زالزالک را در خزینه می گرداندند و مو و چرک و کف صابون را جمع می کردند و مقداری آهک هم درون آن می ریختند، بلکه از آلودگی آن کمی کاسته شود.
از طرفی رضا شاه می دید نیروی کار در مملکت به علت بیماری و مرگ عملا در حال کاسته شدن است.
پس از پیگیری متوجه شد که یکی از علل اصلی مرگ و میر مردم، استفاده از خزینه هاست.
تا این که به فرمان رضا شاه رسما" استفاده از خزینه در حمام ها ممنوع اعلام شد.
اما داستان به اینجا پایان نیافت.
بعد از بسته شدن خزینه ها اعتراض برخی علما و روحانیون به خصوص روحانیت خراسان بلند شد.
آن ها حزبی به نام حزب خزینه تاسیس کردند و فریاد " وا اسلاما " سر دادند و استفاده از دوش به جای خزینه را از مظاهر غربگرایی اعلام کردند.
این علمای معظم، تنها آب خزینه را پاک و به اصطلاح " کُر " می دانستند و هر چه غیر از آن را را ناپاک و نجس اعلام کردند.
آیات عظام فتوا دادند که منع خزینه " غیرشرعی " است و با آبی که از شیر آب می ریزد، نمی توان غسل کرد.
بنابراین ممنوع کردن خزینه، عمل خلاف شرع رضا شاه، اعلام شد.
آن ها آب کر را آبی می دانستند که سه و نیم وجب در سه و نیم وجب در سه و نیم وجب باشد.
هر چند که درباره اندازه وجب توضیح ندادند!
در چنین آبی می توان وضو گرفت و غسل کرد، ولو در آن حیوانی یا انسانی ادرار کرده باشد.
به شرط آن که عین نجاست در آن دیده نشود و پس از ادرار، آب از خزینه سرریز شود!
بنابراین موضوع خزینه تبدیل شد به یکی از کشاکش های تاریخی بین برخی روحانیون و افرادی که میل به مدرن شدن جامعه داشتند و جنگی بر علیه "دوش حمام" آغاز شد!
جنبش خزینه و مخالفت هایی پیرامون آن شکل گرفت و برخی مومنین و متدینین هم تا سال ها پنهانی از خزینه استفاده می کردند و نقشه می ریختند که چگونه نیمه شب ها و به دور از چشم پاسبان ها و با چرب کردن سبیل حمامی خود را به خزینه برسانند.
تا کم کم به زور باطوم و دگنگ رضا شاه و به مرور زمان مردم به محاسن دوش پی بردند.
بعضی علما هم بالاخره فتوا دادند که دوش در حمام عیبی ندارد؛ به شرط آن که بعد از آن در خزینه غسل کنند!
بعدها فعالان جنبش خزینه فتوا دادند که می شود زیر دوش به جای غسل ارتماسی، غسل ترتیبی انجام داد و احکام و مسائل آن را مطرح نمودند.
اما روایت و جنگ علیه دوش و جنبش خزینه نه اول ماجرا بود و نه آخر ماجرا !
علما از مدرسه رفتن دختران و تاسیس مدرسه مدرن گرفته تا تاسیس رادیو و تلویزیون و تریبون به جای منبر و اصولا هر ابزاری که نیاز بشر امروز و نشانه پیشرفت بود، دخالت می کردند و از قرآن و دین مایه می گذاشتند و آن را خلاف شرع و خلاف احکام الهی اعلام می کردند و بقیه را غرب زده و طاغوتی اعلام می فرمودند!!!
جنگی که تا امروز به دیش ماهواره و اینترنت ادامه یافته و هنوز آتش بس اعلام نشده است!!!
 جنبش خزینه نه اول ماجرا بود و نه آخر ماجرا.
علما اولین بار که دوچرخه به ایران آمد، آن را ارابه جن معرفی کردند.
اما داستان شناسنامه از همه جالب تر بود :
اولین بار که اعلام کردند مردم برای گرفتن شناسنامه به شهربانی مراجعه کنند، علمای عظام فتوا دادند که این دسیسه انگلیس است تا نام دختران و همسران شما را بدانند!!!!!

و اینک  سند ۲۰۳۰ نیز همان مراحل خزینه، دوچرخه و شناسنامه را طی می کند.  



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

#سلامتی_هرچی_مرده!

تاریخ:یکشنبه 7 خرداد 1396-11:10 ق.ظ



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نان و ایمان؟!

تاریخ:پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396-12:44 ب.ظ

نان و ایمان؟!


بر سردرِ خانقاهِ ابوالحسن خرقانی چنین نوشته بودند : 

«هركه در این سرای درآید، نانش دهید و از ایمانش نپرسید, چرا كه آن كه به درگاه ایزد باری تعالی به جان ارزد, البته بر خان بوالحسن به نانی بیرزد. »
-

به شیخ شهر، فقیری ز جوع برد پناه
بدین امیدکه از جود، خواهدش نان داد


هزار مسئله پرسیدش از مسائل و گفت:
اگر جواب ندادی نبایدت نان داد!


نداشت حال جدال آن فقیر و شیخ غیور
ببرد آبش و نانش نداد تا جان داد


عجب‌که با همه دانایی این نمی‌دانست
که "حق" به "بنده" نه روزی به شرط ایمان داد


من و ملازمت آستان پیر مغان
که جام می به کف کافر و مسلمان داد

آذر بیگدلی
-

شما چه‌کاره هستید که برای دین مردم تصمیم می گیرید!؟ نان که نمی‌دهید، مداوم از دین می‌پرسید.

از سخنرانی دکتر حسن روحانی درمشهد /1396/2/27




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دشت های تا بی نهایت سبز

تاریخ:دوشنبه 25 اردیبهشت 1396-10:52 ق.ظ

 دشت های تا بی نهایت سبز



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاتم ( انگشتر ) سلیمان کجاست؟

تاریخ:سه شنبه 19 اردیبهشت 1396-07:44 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سیاست چیست؟!

تاریخ:دوشنبه 18 اردیبهشت 1396-07:55 ق.ظ

سیاست چیست؟!


عده ای به اصرار از چرچیل خواستند که سیاست را تعریف کند.
چرچیل به ناچار دایره ای کشید و خروسی در آن انداخت و گفت:
خروس را بدون آن که از دایره خارج شود، بگیرید!
این عده هرچه تلاش کردند نتوانستند و خروس از دایره بیرون می رفت.
آخر از چرچیل خواستند که این کار را خود انجام دهد.
چرچیل خروسی دیگر کنار خروس اولی گذاشت و این دو شروع به جنگیدن کردند.

آنگاه چرچیل دو خروس را از گردن گرفت و بلند کرد و گفت:
این سیاست است!
حالا می توان فهمید که چرا همه دنیا را این چنین به جان هم انداخته اند!!

#سیاست

‌ ρίɴκ રΘȘε   @majalejavan



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :47
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------