گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

کفشِ پاشنه خوابونده نباش!

تاریخ:شنبه 12 اسفند 1396-06:44 ق.ظ


کفشِ پاشنه خوابونده نباش!

یه شب مهمون داشتیم،
کفش ها توی حیاط جفت شده بود، همشون مرتب بودن به جز یک کفش که پاشنه هاش خوابونده شده بود.

هرکس می خواست بیاد تو حیاط، اون کفش ها رو می پوشید.
می دونی چرا؟ چون پاشنه هاش خوابونده شده بود.

یه کم که فکر کردم، دیدم بعضی از ما آدم ها مثل همین کفش های پاشنه خوابونده هستیم.
برامون مهم نیست کی سوارمون میشه.

یادت باشه که اگر سر خم کنی، اگر خودت به خودت احترام نذاری، اگر ضعیف باشی، همه می خوان ازت سواری بگیرن و کسی هم بهت احترام نمی ذاره.

کفشِ پاشنه خوابونده نباش.


#روزنوشت

@bakelasbashim



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

انهدام شبكه جاسوسی ستاره شناسان

تاریخ:جمعه 11 اسفند 1396-11:00 ق.ظ


انهدام شبكه جاسوسی ستاره شناسان

محمّد حسین كریمی پور

در روسیه دهه سی، چیزی از ضد انقلاب داخلی و خارجی،  نمانده بود. ارتش سرخی كه تروتسكی ساخته بود، سلّاخی و مطیع استالین شده بود. حزب نیز تصفیه و گوش به فرمان بود.

حالا نوبت تعمیق صنعتی سازی و برآوردن آرزوی استالین یعنی ساختن "كشور قدرتمند شوراها" بود. اما او هنوز دو مانع را پیش رو می دید. 

"كادر قدیمی" خطر اول بود. رهبران بلشویكی كه لنین را درك كرده، در تبعید و انقلاب كنارش جنگیده و خود را پیامبران لنینیسم می دیدند. این ها گرچه از ترس مطیع بودند ، اما "اعتبار و ادعایی" داشتند كه حال ژوزف را به هم می زد. او می خواست مومیایی لنین، خدا و خودش تنها پیامبر روی زمین باشد. وجود پیامبران دیگر، قابل قبول نبود. 

استالین با خلق نمایش هایی، آن ها را متهم ، دستگیر، محاكمه و اعدام كرد.اعضای هیات رئیسه حزب در دوران لنین،  همگی اعدام شدند. مرحوم ولادیمیر ایلیچ حتی نمی توانست تصور كند روزی بوخارین و كالینین، به نام لنینیسم چنان خوار كشته شوند. بعضی چون كیروف (حاكم سرخ لنین گراد) و تروتسكی (خلیفه به حق لنین)هم ترورشدند. كادر های قدیمی رده پایین تر و روسای حزبی شهرستانی هم در امان نبودند. آن ها دو دهه برای استقرار شوروی جنگیده بودند، اما حالا خوانین متموّل، متوقّع، زن باره ، فاسد و كم سوادی بودند كه خود و خانواده شان مانع ساختن شوروی مدرن بودند.

ده ها هزار نفر مقتولین "كادر قدیمی" بخش كوچكی از قربانیان نیمه دوم دهه ٣٠ بودند. كشتار میلیونی، جای دیگری جریان داشت.

نگرانی دوم استالین" مردم شوروی" بودند. اسلاو، تاتار، قزاق، چركس، چچن، پرمین، مغول و اسكیمو سركش اند. این ها اتباع او بودند. باید خُرد و رام می شدند . راه حل بابا ژوزف، ساده و موثر بود:  "وحشت ناب و فراگیر" .
هر فرد شوروی باید در تمام عمرش در وحشتی عمیق و همیشگی از دستگیری، اردوگاه كار، شكنجه و قتل به سر می برد. مكانیسم "تشخیص خیانت" باید چنان نامفهوم می بود كه هیچ كس - حتی معصوم ترین و كوشاترین شهروند- هیچ گاه، خود را مصون نپندارد.

این پروژه،  مدل ریاضی دقیقی داشت. تعداد و تركیب قربانیان هر ماه در هر منطقه،  تعیین شده بود. غالب قربانیان ، هیچ خطایی نداشتند. آن ها زندگیشان را تنها برای تكمیل آمار ماهیانه دستگاه وحشت، می باختند.

مردم تا سرحدّ جنون ترسیدند. همكاران، همسران و والدین خود را لو داده ، داوطلبانه و مجانی به جاسوسی از هم، پرداختند.

وقتی در ساعات اولیه بامداد، مامورین لباس شخصی در خیابانی از اتومبیل سیاه پیاده می شدند، در تمام ساختمان های اطراف، هر فرد بالغی فكر می كرد، نوبت اوست. خیلی وقت ها فرد هدف (گاهی فرد وحشت زده دیگری)  پیش دستی كرده و خود را می كشت.

در سیاه چال لوبیانكا و در تمام ده ها هزار اتاق بازجویی شوروی، دستگیر شدگان به جنایت های كه نكرده بودند، به ارتباط با جاسوسانی كه وجود نداشتند و به كارشكنی های خیالی علیه خلق و رهبری ،  اعتراف می كردند.  خیلی ها كارشان به شكنجه نمی رسید. روحیه آن ها مدت ها قبل از دستگیری، در هم شكسته بود. هرچه را بازجو میل داشت، می نوشتند و  بدان بال و پر می دادند.در دادگاه هم، گاهی قربانی چنان بر ضد خود سخنرانی می كرد كه وجود دادستان، زاید می نمود.

استالین علاقه اش به تئاتر را پنهان نمی كرد. خودش سناریوی  " محاكمات رهبران كادر قدیم" را  نوشته  و از كابینی مخفی مشرف به صحن محكمه، كارگردانی كرده بود.

حالا او از  پلیس مخفی ، وزرا و حزب می خواست تعداد رو به تزایدی از جاسوسان و دشمنان خلق را كشف كنند.صنوف و حرفه ها هم مورد هدف قرار گرفتند. مردم نه به طور انفرادی ، نه به طور دسته جمعی نباید ، احساس مصونیت می كردند. حتی غیرسیاسی ترین مشاغل و بی ربط ترین صنوف، نباید امن می نمود.  سناریوهای فتنه های جمعی تا حدّ ابتذالی موحش، توسعه یافت. به تناوب ، توطئه هایی روی صحنه رفت كه در آن دیپلمات ها، مهندسان معدن، افسران پلیس مخفی ، تیم رادیو ، مهندسان صنایع سبك و حتی بالرین ها اعتراف می كردند برای آلمان ، ژاپن یا لهستان جاسوسی می كرده اند. اعدام گروهی از محبوب ترین افسران ارتش، به اتهام واهی جاسوسی برای هیتلر، ارتش سرخ را در آستانه جنگ جهانی تضعیف كرد.

كار به جایی رسید كه پلیس مخفی ، دانشمندان سالخورده ستاره شناس را در رصدخانه لنین گراد  به ظّن اقدام علیه امنیت ملّی و جاسوسی، قلع وقمع كرد.

منطق استالینی ساده بود. وقتی تو یك عدّه پیرمرد كرم كتاب بی خطر  را چنین بی رحمانه قصابی كنی، حساب كار دست دیگران می آید.

قواعد كسب و كار دیكتاتورها، خشن، ساده و موثر است.

https://t.me/M_H_Karimipour



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چگونه یونسکو متولد شد؟

تاریخ:جمعه 11 اسفند 1396-08:24 ق.ظ

چگونه یونسکو متولد شد؟


☑️وقتی جنگ جهانی دوم پایان یافت، از تمام دنیا هیئت‌هایی به آمریکا رفتند تا برنامه ای بریزند که پس از جنگ چه باید کرد که جنگ جهانی سومی روی ندهد.
یک هیئت نیز از ایران رفت که شامل دکتر غنی، انتظام، قاسم‌زاده، تیمسار جهانبانی ... و البته دکتر سیاسی هم بود.

در سانفرانسیسکو هیئت ایرانی گل کرد! زیرا در جلسات، سایرین هرکدام پیشنهاد می کردند که مثلاً تمام دنیا را باید خلع سلاح کرد تا جنگ نشود!

یکی گفت که همه مردم را باید سیر کرد تا جنگ نشود! 

یکی گفت که تمام ثروت ها را باید تقسیم کرد تا دنیا متعادل شود! 

جمعی می گفتند  که باید مرزها را برداشت تا جنگ های توسعه طلبانه پیش نیاید. 

ناگفته پیداست که هیچ کدام پیشنهادها عملی نبود و از جلسات خصوصی تجاوز نمی کرد و به جلسه عمومی نمی رسید.
 تا این که یک روز دکتر سیاسی که به زبان انگلیسی و فرانسه مسلط بود، رفت پشت تریبون و نگاهی عالمانه و مصداق عاقل اندر سفیه به حضار انداخت و گفت:

خیر آقایان! جنگ نه مربوط به شکم است و نه ثروت و نه مرز!! جنگ و دعوا تنها نتیجه جهل است!
مردم با فرهنگ های یکدیگر آشنایی ندارند و چون فرهنگ همدیگر را نمی شناسند، به همدیگر احترام نمی گذارند! و این توهین ها نتیجه ای جز جنگ ندارد. پس باید کاری کرد که سطح دانش مردم و شناخت آن ها از فرهنگ همسایگان و بیگانگان بالا برود. در این صورت احتمال دارد که از میزان جنگ ها کاسته شود......
هنوز سخنش اتمام نیافته بود که ناگهان حضار بپا خاستند و صدای کف زدن های ممتد آن ها نشان از تایید گفته های دکتر سیاسی بود. که تنها راز بقای سرزمین کهن ایران و همزیستی مسالمت آمیز مردمش را به زبان آورده بود.
 
بنابراین کمسیونی تشکیل شد که اساس آن بر شناختِ فرهنگ ها و بالابردن تعلیم و تربیت عمومی باشد، و این همان چیزی است که عنوان یونسکو به خود گرفت و بعدها یکی از سازمان های بزرگ وابسته به سازمان ملل متحد به شمار رفت و مرکز آن پاریس شد. دکتر سیاسی نیز به همین دلیل تا پایان عمر همیشه از اعضای برجسته این سازمان بود و در تمامی جلسات اصلی آن شرکت داشته و در ایران نیز سال ها ریاست آن را داشت، یا با مرحوم علی اصغر حکمت مشترکاً آن را اداره می کرد.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این‌ کَجی دیوار از راستی ماست!

تاریخ:پنجشنبه 10 اسفند 1396-04:15 ب.ظ

داستان کوتاه

این‌ کَجی دیوار از راستی ماست!

هنگامی که انوشیروان خواست ایوان کاخ مدائن را بسازدT دستور داد زمین های اطراف آن را خریداری کنند، زمین های اطراف از صاحبانش خریداری شدT مگر پیرزنی که امتناع ورزید و گفت : 

من همسایگی شاهنشاه انوشیروان را به تمام عالم نمی فروشم ....

انوشیروان سخن او را پسندید و گفت : خانه پیرزن در جای خودش باقی باشد و آن گاه ساختمان او را محکم و با دوام کرد و ایوان را محیط بر آن ساخت.
اهل آن نواحی آنجا را "خانه پیرزن" نامیدند.

گویند هر روز دود از آشپزخانه پیرزن بر دیوارهای کنده کاری شده زیبای عمارت می نشست و هر صبح و عصر گاوش از روی فرش های ایوان گذر می کرد و غلامان شکایت به شاهنشاه بردند، اما وی گفت هر چه خراب شد، دوباره از نو تعمیر کنید!

قیصر روم سفیری به ایران فرستاد و وقتی سفیر به مدائن آمد، از عظمت و زیبایی آن بنا در شگفت شد .

در گوشه ایوان یک نقص و کجی توجه او را جلب کرد ،پرسید :
آن قسمت چرا درست نشده است ؟

گفتند: این محل خانه ی پیرزنی است که مایل به فروش نشد و پادشاه هم او را مجبور نکرد . 

سفیر گفت : این چنین کجی و نقص که از عدل و دادگری به هم رسد، بهتر از آراستگی و درستی است که از روی ظلم و جور پیدا شود....

طاق کسری جفت نام نیک اگر بینی هنوز
این ز سقف آهنین  وز پایه پولاد نیست
این دوام دولت از فیض عدالت گستری است
ورنه در خشت و گِل این اندازه استعداد نیست
دادخواه و دادگاه و دادیار و دادرس
جمله بر بادند اگر بر دادشان ارشاد نیست ...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تنها راه فرار

تاریخ:پنجشنبه 10 اسفند 1396-03:55 ب.ظ

تنها راه فرار




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حکایت مرد لاف‌زن

تاریخ:چهارشنبه 9 اسفند 1396-09:40 ق.ظ

#مثنوی‌


حکایت مرد لاف‌زن



مولوی در مثنوی، فراوان دربارۀ نسبت اخلاق و معرفت سخن گفته است. در باور او راستی نتیجۀ درستی است. در جایی می‌گوید: 

اگر یک موی کژ در وجود تو باشد، آسمان بدان بزرگی از چشم تو پنهان می‌شود.

موی کژ چون پردۀ گردون شود
چون سراپای تو کژ شد چون شود

پاکیزگی درون و رهایی دل از بند رذیلت‌ها، تأثیری شگرف بر ساحت معرفت دارد. دانایی در گرو رهایی است و رهایی در گرو عشق؛ زیرا آدمی یا عاشق است یا حریص و بخیل و متکبر و کینه‌ورز و شهرت‌طلب و قدرت‌پرست، و تا چنین است، طعم حقیقت و حیرت را نمی‌چشد، حتی اگر علامۀ زمان باشد و استاد استادان. 

و مقام عشق چندان بلند است که نیازی به معشوق ندارد. عاشق یعنی کسی که عشق دارد، نه معشوق. بدون معشوق هم می‌توان عاشق بود و بر خرمن رذیلت‌ها آتش افکند:

شاد باش ای عشق خوش‌سودای ما
ای طبیب جمله علت‌های ما

ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما

آدمی تا در دام حرص و نخوت است، حقیقت را کژ می‌بیند و این کژی با او است تا آن روز که کلاه نخوت از سر بردارد و بپذیرد که سراپا نیاز و نادانی است؛ بپذیرد و به بانگ بلند بگوید:

چون الف چیزی ندارم ای کریم
جز دلی دل‌تنگ‌تر از چشم میم

سپس به مقام بلند عجز می‌رسد و در آنجا است که نسیمی خوش بر مغز او می‌وزد. آنجا است که درمی‌یابد در جهان بیچاره‌تر از آن کس نیست که مردم را به سوی خود می‌خواند تا پرسش‌های آنان را پاسخ دهد. اگر به او که معجزۀ عجز و نیاز را چشیده است، بگویند که ما را نصیحتی کن، می‌گوید:

کاسۀ گدایی به دست بگیرید و بر هر دری بکوبید تا شاید چیزی در کاسۀ شما گذاشتند. تا آنگاه که فرعون‌وار گمان می‌کنید دیگران محتاج شمایند و باید از شما بپرسند، در زباله‌دان تاریخ می‌لولید.

در دفتر سوم مثنوی، داستان مردی فقیر و بیچاره را نقل می‌کند که هر روز هنگام بیرون آمدن از خانه، دنبه‌ای بر لب و سبیل خود می‌مالید تا مردم گمان کنند که او چرب و شیرین خورده است. روزی در میان منعمان شهر نشسته بود و سخن می‌گفت و دست بر لب و سبیل خود می‌کشید تا حاضران شکم او را سیر بپندارند که شکم گرسنه‌اش به ناله آمد و از خدا خواست که این بی‌شرم را رسوا کند. خدا نیز گربه‌ای را مأمور کرد که آن دنبه را برباید. فرزند مرد در پی گربه دوید، اما نتوانست دنبۀ تزویر را از گربه بازگیرد. پس دوان‌دوان نزد پدر آمد و گفت: 

آن دنبه را که هر روز هنگام بیرون آمدن از خانه بر لب و دهانت می‌مالیدی، گربه برد. حاضران نخست خندیدند و سپس بر او رحم آوردند و سفره‌ای چرب و شیرین برای او گستردند.

پوست دنبه یافت شخصی مُستهان
هر صباحی چرب کردی سبلتان

در میان منعمان رفتی که من
لوت چربی خورده‌ام در انجمن

دست بر سبلت نهادی در نوید
رمز، یعنی سوی سبلت بنگرید

کین گواه صدق گفتار من است
وین نشان چرب و شیرین خوردن است

اشکمش گفتی جواب بی‌طنین
که اباد الله کید الکاذبین

لاف تو ما را بر آتش برنهاد
آن سبال چرب تو برکنده باد

گر نبودی لاف زشتت ای گدا
یک کریمی رحم افکندی به ما

سوخت ما را ای خدا رسواش کن
کانچه پنهان می‌کند پیداش کن

ای خدا رسوا کن این لاف لئام
تا بجنبد سوی ما رحم کرام

مستجاب آمد دعای آن شکم
شورش حاجت بزد بیرون علم

چون شکم خود را به حضرت در سپرد
گربه آمد، دنبه را از خانه برد

از پس گربه دویدند، او گریخت
کودک از ترس عتابش رنگ ریخت

آمد اندر انجمن آن طفل خرد
آب روی مرد لافی را ببرد

گفت آن دنبه که هر صبحی بدان
چرب می‌کردی زبان و هم لبان

گربه آمد ناگهانش در ربود
بس دویدیم و نکرد آن جهد سود

خنده آمد حاضران را از شگفت
رحم‌هاشان باز جنبیدن گرفت

دعوتش کردند و سیرش داشتند
تخم رحمت در زمینش کاشتند

او چو ذوق راستی دید از کرام
بی تکبر راستی را شد غلام

رضا بابایی


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زیر پایت چون ندانی، حال مور...

تاریخ:چهارشنبه 9 اسفند 1396-09:20 ق.ظ

زیر پایت چون ندانی، حال مور...


حتما بخونید

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاطرات خانه ی پدری

تاریخ:دوشنبه 7 اسفند 1396-07:24 ق.ظ

خاطرات خانه ی پدری


معلم مدرسه‌ای با این که ﺯﯾﺒﺎ بود ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت، هنوز ازدواج نکرده بود.
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:
«ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍین که ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ، ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟»
معلم گفت:
«ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ او ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ بار ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیاورد، ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ خواهد ﮔﺬﺍﺷﺖ ﯾﺎ به هر ﻧﺤﻮﯼ شده ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯد.
ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ به دنیا آورد.
ﭘﺪﺭﺵ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮ را ﻫﺮ ﺷﺐ كنار میدان شهر ﺭﻫﺎ می‌کرد. ﺻﺒﺢ ﮐﻪ می‌آمد، ﻣﯽﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ طفل ﺭﺍ نبرده ﺍﺳﺖ. ﺗﺎ ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺮای ﺁﻥ ﻃﻔﻞ دعا می‌کرد ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ می‌سپرد. ﺧﻼﺻﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ بازگرداند.
ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ، ﺗﺎ ﺍﯾﻨ ﮑﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیاورد، ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ فرزند هفتم ﭘﺴﺮ باشد، ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺗﻮﻟﺪ ﭘﺴﺮ، ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺰﺭﮔﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ.
ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺴﺮﯼ به دنیا ﺁﻭﺭﺩ، ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻭﻣﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ.
ﺗﺎ ﺍین که ﭘﻨﺞ ﺑﺎﺭ ﭘﺴﺮ به دنیا آورد، ﺍﻣﺎ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﻫﻤﻪ فوت كردند.
ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ می‌خواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ، ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻧﺪ.»

ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ:
«می‌دانید آن ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ می خواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ که ﺑﻮﺩ؟ آن دختر ﻣﻨﻢ! ﻭ ﻣﻦ ﺑﺪﯾﻦ دلیل ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﻡ؛ ﭼﻮﻥ ﭘﺪﺭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ﻫﺴﺖ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺮ ﻭ ﺧﺸﮏ ﻭ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺪ. ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺧﺪمت می‌کنم. آن ﭘﻨﺞ ﭘﺴﺮ، ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﻢ، ﻓﻘﻂ ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﯽ خبرش را می‌گیرند. ﭘﺪﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﺮﯾﻪ می‌کند ﻭ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ.»

اگر جای دانه هایت را که روزی کاشته ای فراموش کردی،
باران روزی به تو خواهد گفت کجا کاشته ای …
"پس نیکی را بکار،
بالای هر زمینی…
و زیر هر آسمانی….
برای هر کسی... "
.تو نمی دانی کی و کجا آن را خواهی یافت!!
که کار نیک هر جا که کاشته شود، به بار می نشیند …
اثر زیبا باقی می ماند،

خاطرات خانه ی پدری



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی...

تاریخ:شنبه 5 اسفند 1396-08:23 ق.ظ

 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی...


فردی مسلمان همسایه ای کافر داشت. هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد :
خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر, مرگش را نزدیک کن! (طوری که مرد کافر می شنید.)
زمان گذشت و مسلمان بیمار شد. دیگر نمی توانست غذا درست کند، ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش ظاهر می شد .
مسلمان سر نماز می گفت: خدایا !ممنونم ک بنده ات را فراموش نکردی و غذای مرا در خانه ام ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس ... !
روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد ،دید این همسایه کافر است که غذا را برایش می آورد.
از آن شب به بعد، مسلمان سر نماز می گفت : 

خدایا ! ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی که برای من غذا بیاورد. من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی!!!

این،حکایت خیلی هاست!


با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حكایت خانم وزیر سوئدی

تاریخ:جمعه 4 اسفند 1396-08:40 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :67
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------