گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

هدف داشتن لازمه موفقیت است

تاریخ:شنبه 28 مرداد 1396-06:55 ق.ظ

هدف داشتن لازمه موفقیت است


✨ #داستان_شب ✨

می گویند تیمور لنگ مادر زادی لنگ بود و یک پایش کوتاه تر از دیگری بود. 

یک روز همۀ سرداران لشکرش را گرد تپۀ پوشیده از برف که بر فراز تپه، یک درخت بلوط وجود داشت، جهت مشخص نمودن جانشینش جمع کرد.

سردارانش گرد تپه حلقه زده بودند. تیمور گفت: 

همه تک تک به سمت درخت حرکت کنند و هرکس رد پایش یک خط راست باشه، جانشین من میشه.

همه این کارو کردند و به درخت رسیدند، اما وقتی به رد پای به جا مانده روی برف پشت سرشون نگاه می کردند، همه دیدند درسته که به درخت رسیدند، ولی همه زیگزاگی و کج و معوج.

تا این که آخرین نفر خود تیمور لنگ به سمت درخت راه افتاد و در کمال تعجب با این که لنگ بود، در یک خط راست به درخت رسید.

به نظر شما چرا تیمور نتونست جانشین خود را در اون روز برفی انتخاب کند؟
ایراد سردارانش چه بود که نتونستند مثل تیمور در یک خط راست حرکت کنند و جانشینش شوند؟

در قصۀ تیمور لنگ وقتی راوی علت را از خود تیمور جویا می شود، تیمور در پاسخ می گوید:

"هدف رسیدن به درخت بود، من هدف را نگاه می کردم و قدم برمی داشتم، اما سپاهیانم پاهایشان را نگاه می کردند نه هدف را. تمرکز داشتن و هدف داشتن لازمه موفقیت است."


@Dehgolancity

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﺩﺭ ﻓﺮﻭتنی، ﺯﻣﻴﻦ ﺑﺎﺵ

تاریخ:جمعه 27 مرداد 1396-07:39 ق.ظ

ﺩﺭ ﻓﺮﻭتنی، ﺯﻣﻴﻦ ﺑﺎﺵ


بالای شهر یه قنادی باز میشه، فقط پولدارا می تونستن اون جا خرید کنن. 

یه روز که یه سری از پولدارا تو قنادی در حال خرید بودن، یه گدای ژنده پوش وارد میشه و تموم جیب هاشو می‌گرده، یه سکه کوچیک پیدا می‌کنه، میذاره رو میز و میگه: اینو شیرینی بهم بده !!

مدیر قنادی با دیدن این صحنه جلو میاد و به اون فقیر تعظیم می کنه و با خوشحالی و لبخند ازش حالشو می‌پرسه و میگه : 

قربان! خیلی خوش اومدید و قنادی ما رو مزین فرمودید ... پولتون رو بردارید و هر چقدر شیرینی دوست دارید انتخاب کنین!!
امروز مجانیه اینجا ...

پولدارا ازین حرکت ناراحت میشن و اعتراض می‌کنن که: 

چرا با ما این جوری برخورد نکردی تا حالا ؟ 

مدیر قنادی میگه: شما هم اگه مثل این آقا تموم داراییتون رو می ذاشتین رو میز، جلوتون تعظیم می کردم!!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آدم های وظیفه شناس

تاریخ:پنجشنبه 26 مرداد 1396-04:04 ب.ظ

آدم های وظیفه شناس


در مراسم بزرگداشت بیل برادلی، سناتور نیوجرسی که در سال ۱۹۸۷ برگزار شد، اتفاق جالبی رخ داد:

برادلی منتظر بود تا سخنرانی اش را ایراد کند. پیشخدمتی که مشغول کار بود، تکه ای کره در بشقاب او گذاشت.

برادلی به او گفت:ببخشید! ممکن است من دوتکه کره داشته باشم؟

پیشخدمت جواب داد:خیر! هرنفر، یک تکه !

برادلی گفت: "گمان می کنم شما مرا بجا نیاوردید. من بیلی برادلی، فارغ التحصیل آکسفورد، بازیکن حرفه ای بسکتبال، قهرمان جهان و سناتور ایالات متحده هستم.
 
پیشخدمت گفت: خب، شاید شما هم نمی دانید من چه کسی هستم؟

برادلی گفت:نه، نمی دانم. شما چه کسی هستید؟".

پیشخدمت گفت:من مسئول کره ها هستم.!!!

نتیجه گیری:


آدم های وظیفه شناس همیشه مسئولیت پذیر هستند و تحت تاثیر شغل و نام افراد قرار نمی گیرند. سازمان ها بایستی به این دسته از کارکنان خود ببالند.

با تحلیل اجتماعی همراه و به روز باشید .


http://telegram.me/tahlyleejtemaaey



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حكایت جالب حَج مَم جَعفِر

تاریخ:پنجشنبه 26 مرداد 1396-10:51 ق.ظ

◀️حكایت جالب حَج مَم جَعفِر

مسجد حاج محمد جعفر در اصفهان معروف است. مسجدی که با گویش اصفهانی «حَج مَم جَعفِر» خوانده می شود.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اشک تمساح ریختن

تاریخ:سه شنبه 24 مرداد 1396-06:19 ق.ظ



اشک تمساح ریختن

ریشه ضرب المثل

بخشی از خوراک تمساح به وسیله اشک چشمانش تأمین می شود .
او هنگام گرسنگی به ساحل می رود و مانند جسد بی جانی ساعت ها بر روی شکم دراز می کشد.
اشک لزج و مسموم کننده ای از چشمانش خارج می شود که حیوانات و حشرات  برای خوردن بر روی آن می نشینند و سم اشک تمساح آن ها را از پای در می آورد و تمساح با یک زبان خود آن ها را شکار می کند و دوباره برای لقمه های دیگر اشک می ریزد.
─═इई

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

امتحان زندگی!

تاریخ:دوشنبه 23 مرداد 1396-08:22 ق.ظ

امتحان زندگی!


عجیب ترین معلم دنیا بود ، امتحاناتش عجیب تر...امتحاناتی که هر هفته می گرفت و هر کسی باید برگه ی خودش را  تصحیح می کرد...آن هم نه در کلاس،در خانه...دور از چشم همه.
اولین باری که برگه ی امتحان خودم را تصحیح کردم، سه غلط داشتم...نمی دانم ترس بود یا عذاب وجدان،  هر چه بود نگذاشت اشتباهاتم را نادیده بگیرم و به خودم بیست بدهم...
فردای آن روز در کلاس وقتی همه ی بچه ها برگه هایشان را تحویل دادند، فهمیدم همه بیست شده اند به جز من...به جز من که از خودم غلط گرفته بودم!
 من نمی خواستم اشتباهاتم را نادیده بگیرم و خودم را فریب بدهم...بعد از هر امتحان آنقدر تمرین می کردم تا در امتحان بعدی نمره ی بهتری بگیرم...
مدت ها گذشت و نوبت امتحان اصلی رسید،امتحان که تمام شد ، معلم برگه ها را جمع کرد و برخلاف همیشه در کیفش گذاشت... چهره ی هم کلاسی هایم دیدنی بود... آن ها فکر می کردند این امتحان را هم مثل همه ی امتحانات دیگر خودشان تصحیح می کنند... اما این بار فرق داشت...این بار قرار بود حقیقت مشخص شود...
فردای آن روز وقتی معلم نمره ها را خواند، فقط من بیست شدم... چون بر خلاف دیگران از خودم غلط می گرفتم ؛ از اشتباهاتم چشم پوشی نمی کردم و خودم را فریب نمی دادم...
زندگی پر از امتحان است...  خیلی از ما انسان ها آنقدر اشتباهاتمان را نادیده می گیریم، تا خودمان را فریب بدهیم ... تا خودمان را بالاتر از چیزی که هستیم نشان دهیم...  اما یک روز برگه ی امتحانمان دست معلم می افتد... آن روز چهره مان دیدنی است...
آن روز حقیقت مشخص می شود و نمره واقعی را می گیریم...
راستی در امتحان زندگی از بیست چند شدیم؟


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همه چیز فقط بردن نیست

تاریخ:یکشنبه 22 مرداد 1396-07:10 ق.ظ

 همه چیز فقط بردن نیست 


در مسابقۀ دوی ماراتنی، دختری فقیر، سرعتش را کم می کند تا به یک دوندۀ معلول آب بدهد. او در آن مسابقه دوم می شود و ده هزار دلار جایزۀ مسابقه را از دست می دهد. خیلی ها معتقدند دلیل باخت او همین توقف بوده است، اما خودش می گوید: همه چیز فقط بردن نیست. انسان های بزرگ، ثمرۀ بینش های بزرگ و درستند.


خدایا توانم ده دوست بدارم بی چشمداشت
و بفهمم دیـگران را حتی اگر نفهمند مرا ☘️
  ☘️            خدایا؛           
 

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

صاحب ‌کتف‌ها!

تاریخ:شنبه 21 مرداد 1396-06:30 ق.ظ

 صاحب ‌کتف‌ها!

 

شاهپور دوم معروف به شکارچی اعراب: نهمین ‌پادشاه‌ ساسانی،
بیشترین‌ زمان ‌حکومت را داشت.

وی هفتاد سال‌ بر ایران‌ حکومت ‌کرد . جالب ‌است ‌بدانید زمانی که ‌در شکم ‌مادرش ‌بود، به شاهی ‌رسید و بزرگان ‌تاج‌ را بر روی ‌شکم‌ مادرش ‌نهادند. 

بزرگ‌ قبایل‌ عربستان، ابن ‌مخلب‌ نام‌ داشت ‌.وی ‌در زمانی که‌ شاهپور هفت ‌ساله‌ بود، به ‌ایران‌ حمله ‌کرد و بعد از قتل‌ و غارت فراوان ‌،در همان‌ جنوب ‌ایران ۱۲۰۰۰۰ زن و مرد و کودک ‌را به اسیری‌ گرفت ‌تا‌ برده ‌و کنیز کند. بعد از چند روز راهپیمایی ‌آذوقه ‌آن ها‌ تمام‌ شد . وی ‌باکمال ‌بی رحمی‌،تمام ‌آن ها را گردن ‌زد ‌و به کشورش ‌بازگشت. هفت ‌سال ‌بعد دوباره‌ به تصور‌ این که هنوز شاهپور بچه ‌است ‌و او می تواند با خیال ‌راحت‌
به غارت‌ بپردازد،تدارک ‌حمله ‌به ایران‌را دید.

این بار شاپور خود سرداری ‌سپاه ‌را برعهده‌ گرفت‌ وجزو معدود دفعاتی‌است که شاه دستور می دهد ‌‌به هیچ ‌عنوان اسیر نمی گیریم، (در این ‌زمان‌ شاپور ۱۴‌ ساله‌ است.) شاپور، سپاه‌ عرب ‌را بین‌ دجله ‌و فرات‌ گیر انداخته، دستور تخریب‌ پل ها را صادر نمود تا‌ هیچ عربی نتواند بگریزد؟

این جنگ‌‌ همان روز غروب‌ به پایان‌ رسید و از لشکر اعراب هیچ کس سالم باقی‌ نماند. به دستور شاپور ابن‌مخلب ‌را که قدی ‌بلند و بی قواره و صورتی آبله چرده بود، ‌ ‌‌از بین زخمی ها‌ پیدا کرده ‌نزد وی آوردند. ‌ شاپور علت‌ حمله‌ را پرسید و‌ وی‌ علت‌ را گرسنگی ‌اعراب ‌و بچه‌ بودن‌ شاه ‌‌‌ عنوان ‌کرد. شاپور به وی‌ گفت‌: 

 

در جواب ‌سوال شاهپور که‌ چرا دفعه ‌قبل‌ اسیران ‌راقتل‌ عام ‌کردید؟گفت‌: 

خوراکمان ‌رو به پایان ‌بود‌ و نمی توانستیم ‌آن ها را سیر کنیم‌. 

شاپور پرسید: چرا آزادشان‌ نکردید که‌ بروند؟ 

شاه‌ عرب ‌کمی ‌ درنگ کرد و در پاسخ ‌گفت‌:
به فکرم ‌نرسید!!!‌

شاپور دستور داد شانه‌هایش ‌را سوراخ‌ کرده ‌و از آن ‌طنابی‌ گذرانده ‌و بر سر در شهر آویختند. از آن‌ پس ‌دستور داد که‌ هر عربی‌ را در مرزهای ‌ایران‌ یافتند، به همین‌ روش‌ مجازات‌ کنند. 

و این چنین ‌شد که‌ اعراب لقب ذوالاکتاف ‌را به‌ شاپور‌ دادند (یعنی‌: صاحب ‌کتف‌ها)


پیشتازان مدنی



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خودبرتربینی

تاریخ:چهارشنبه 18 مرداد 1396-07:46 ق.ظ

خودبرتربینی


✳️ داستانی بسیار تامل برانگیز


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به خاطر خدا یا پول؟!

تاریخ:دوشنبه 16 مرداد 1396-07:09 ق.ظ

 به خاطر خدا یا پول؟!

 

گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت: 

هندوانه‌ای برای رضای خدا به من بده فقیرم و چیزی ندارم.
هندوانه فروش درمیان هندوانه ها گشتی زد و هندوانهٔ خراب و به درد نخوری را به فقیر داد. فقیر نگاهی به هندوانه کرد و دید که به درد خوردن نمی خورد. بنابراین مقدار پولی که به همراه داشت، به هندوانه فروش داد  و گفت: 

به اندازه پولم به من هندوانه ای بده.
هندوانه فروش هندوانه خیلی خوبی را وزن کرد و به مرد فقیر داد. فقیر هر دو هندوانه را رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا، بندگانت را ببین...
این هندوانه خراب را به خاطر تو داده است و این هندوانه خوب را به خاطر پول.

وای اگر این تفکر در کل زندگی ما باشه...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :52
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------