گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

حکایت دویست ساله ما

تاریخ:یکشنبه 12 شهریور 1396-06:45 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مردم فقیر و دولتمردان دزد!

تاریخ:پنجشنبه 9 شهریور 1396-08:01 ق.ظ

مردم فقیر و دولتمردان دزد!


درکانادا پیرمردی را به خاطر دزدیدن نان به دادگاه احضار کردند.

پیرمردبه اشتباهش اعتراف کرد ،ولی کار خودش را این گونه توجیه کرد:
خیلی گرسنه بودم و نزدیک بود بمیرم.

قاضی گفت:
تو خودت می‌دانی که دزد هستی و من ده دلار تو را جریمه می کنم و
می دانم که توانایی پرداخت آن را نداری، به همین خاطر من جای تو جریمه را پرداخت می کنم.
درآن لحظه همه سکوت کرده بودند و دیدند که قاضی ده دلار از جیب خود درآورد و
درخواست کرد تا به خزانه بابت حکم پیرمرد پرداخت شود.
سپس ایستاد و به حاضرین درجلسه گفت:
همه شمامحکوم هستید و باید هرکدام ده دلار جریمه پرداخت کنید؛
 چون شما در شهری زندگی می کنید که فقیر مجبور می‌شود تکه ای نان دزدی کند!
درآن جلسه دادگاه ۴٨٠دلار جمع شد و قاضی آن را به پیرمرد بخشید.

☘️امام علی(ع) می فرمایند:
اگر در شهر مسلمانان فقیری دیدی، بدان که دولتمردان  آن شهر مال آن ها  را می دزدند!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قانون اضافی و نامناسب، عامل اصلی فساد مالی و مافیاست

تاریخ:سه شنبه 7 شهریور 1396-10:51 ق.ظ


♨️ قانون اضافی و نامناسب، عامل اصلی فساد مالی و مافیاست

در یکی از شهرهای ایتالیا جوانی بود به نام آلفردو.
آلفردو، دکه کوچکی داشت که در آن عرق سگی می فروخت.
او هر بطری عرق  را به قیمت دو لیر می فروخت.
هزینه تولید عرق سگی چیزی حدود 1.8 لیره بود.

برای همین آلفردو در ازای فروش هر بطری عرق سگی چیزی حدود 0.2 لیره سود می برد.
او در روز 200 بطری عرق می فروخت ؛ لذا درآمدش روزانه 40 لیره بود و با این 40 لیره با مادرش به دشواری زندگی می گذرانید.

روزی از روزها دولت بنیتو موسولینی قانونی امضا کرد که در آن خرید و فروش عرق سگی ممنوع اعلام شد.

این گونه بود که فردای آن روز ماموران پلیس به مغازه او هجوم آوردند و مغازه او را پلمپ کردند.
آلفردو بیچاره تنها و سرگردان به پارک پناه برد.
او در پارک ناراحت و غمگین شروع به راه رفتن کرد و بر بخت بد خود بسی گریست و گریست.

در حالی که سرش را به درختی تکیه داده بود، داشت هق هق می زد و از زمین و زمان دل چرکین بود ، ناگهان یک نفر از پشت سرش گفت؛
هی آلفردو! خوب شد پیدات کردم. بد جوری تو خماری موندم رفیق. امروز تمام عرق فروشی های شهر رو تعطیل کردند و من هم نمی دونم باید از کجا عرق گیر بیارم.

تو چیزی تو خونه ات داری به من بدی ؟ من حاضرم به جای دو لیره ، بهت 10 لیره پول بدم.

آلفردو در بهت فرو رفت.
سریع به خانه رفت و در زیر زمین به جست و جو پرداخت. تعدادی بطری عرق سگی پیدا کرد . یکی از آن ها را در یک کیسه مشکی گذاشت و یواشکی دوباره به پارک برگشت و بطری را دست مشتری داد و ده لیره را گرفت. او در پایان به مشتری گفت :
اگه باز هم خواستی بیا همین جا.
به دوستان قابل اعتمادت هم بگو. اسم رمز هم این باشه :
"آقا ببخشید ! شما دیروز بازی رو دیدید؟"

در روزهای بعد هم آلفردو به پارک می رفت.
هر روز تعداد بیشتری پیدایشان می شد.
در هفته اول مشتری های او به ده تن رسیده بود. در هفته دوم مشتری های او سی تن شده بودند.

در آمد او کم کم روزانه به 200 لیره رسیده بود.
او خانه ای جدید خرید. برای مادرش خدمتکار گرفت که لازم نباشد کار کند. با ویتوریای جوان نامزد کرد و برای او گردنبند طلا خرید. دوستان جدیدی پیدا کرد.

کم کم شهرتش فزونی گرفت، طوری که پلیس از افزایش ثروت او مشکوک شد که نکند که او به صورت مخفیانه دارد عرق سگی می فروشد.

این گونه بود که ماموری را برای تحقیقات روانه کرد.
مامور فردایش به اداره برگشت و گفت: 

نه قربان . آلفردو هیچ قانون شکنی ای انجام نداده است!
مامور دیگری را فرستاند و او هم همین را گفت .
مامور دیگر هم همین را گفت و این گونه بود که خیال رئیس پلیس راحت شد که مشکلی در کار نیست.

آن ماموران برای حق السّکوت روزانه 5 لیره از آلفردو شیتیل می گرفتند و هر از گاهی هم از خود آلفردو عرق می خریدند. آلفردو در این مدت حسابی به این ماموران رشوه داد . کم کم خود رئیس پلیس هم شروع به رشوه گرفتن کرد.

گذشت تا این که بنیتو موسولینی به گسترش یک باند مافیایی در کشور مشکوک شد.
او اختیارات سازمان جاسوسی را برای نفوذ در مافیا افزایش داد، اما افسوس که دیگر دیر شده بود.

آلفردو حتی افرادی را در بین خود مقامات فاشیست خریده بود که از قضا یکی از آن ها رئیس اطلاعات موسولینی بود. این شخص از کل کشور برای آلفردو اطلاعات می آورد. مرتب هم موسولینی را در مورد مافیا گیج می کرد. در نهایت آلفردو با متفقین متحد شده و زمینه سقوط موسولینی را فراهم کرد. بعد از روی کار آمد نظام جدید ، نخست وزیران توسط آلفردو نصب و عزل می شدند.

چند بار چند تن از سیاستمداران مستقل تلاش کردند که خرید و فروش عرق سگی را بار دیگر آزاد کنند، اما همگی به شکل فجیعی ترور شدند.

عموم تصور می کنند که مافیا در فقدان قانون است که رشد می کند،
حال آن که دقیقا جریان برعکس است.

مافیا از قانون تغذیه می کند. منتهی یک قانون اضافی!!

@SepehrAzadi



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خوبی و بدی، در این جهان

تاریخ:دوشنبه 6 شهریور 1396-08:26 ق.ظ

خوبی و بدی، در این جهان




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نامه ای از خدا...

تاریخ:یکشنبه 5 شهریور 1396-05:34 ب.ظ


چقدر عالیه این متن از استاد الهه‌ی قمشه‌ای...


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

انگیزه

تاریخ:جمعه 3 شهریور 1396-07:29 ق.ظ

 انگیزه


#داستان_کوتاه


در زمان کریمخان زند مرد سیه چرده و قوی هیکلی در شیراز زندگی می کرد که در میان مردم به سیاه خان شهرت داشت.
وقتی که کریمخان می خواست بازار وکیل شیراز را بسازد،او جزء یکی از بهترین کارگران آن دوران بود.
در آن زمان چرخ نقاله و وسایل مدرن امروزی برای بالا بردن مصالح ساختمانی به طبقات فوقانی وجود نداشت. بنابراین استادان معماری به کارگران تنومند و قوی و با استقامت  نیاز  داشتند تا مصالح را به دوش بکشند و بالا ببرند.
وقتی کار ساخت بازار وکیل شروع شد و نوبت به چیدن آجرهای سقف رسید،سیاه خان تنها کسی بود که می توانست آجر را به ارتفاع ده متری پرت کند و استاد معمار و  ور دستانش آجرها را در هوا می قاپیدند و سقف را تکمیل می کردند.
روزی کریمخان برای بازدید  از پیشرفت کار سری به بازار زد و متوجه شد که از هر ده آجری که سیاه خان به بالا پرت می کند شش یا هفت آجر به دست معمار نمی رسد و می افتد و می شکند.
کریمخان از سیاه پرسید:
چه شده نکنه نون نخوردی؟؟!! قبلا حتی یک آجر هم به هدر نمی رفت و همه به بالا می رسید!
سیاه خان ساکت ماند و چیزی نگفت؛ اما استاد معمار پایین آمد و یواشکی بیخ گوش کریمخان گفت:
قربان تمام زور و قدرت سیاه خان و دلگرمی او زنش بود. چند روز است که زن سیاه خان قهر کرده و به خانه ی پدرش رفته، سیاه خان هم دست و دل کار کردن ندارد. اگر چاره ای نیندیشید، کار ساخت بازار یک سال عقب می افتد. او تنها کسی است که می تواند آجر را تا ارتفاع ده متری پرت کند.
کریمخان فورا به خانه پدر زن او رفت و زنش را به خانه آورد. بعد فرستاد دنبال سیاه خان . وقتی او به خانه رسید، با دیدن همسرش از شدت خوشحالی مثل بچه ها شروع به گریه کرد.
کریمخان مقداری پول به آن ها داد و گفت:
امروز که گذشت، اما فردا می خواهم همان سیاه خان همیشگی باشی.
این را گفت و زن و شوهر را تنها گذاشت.
فردا کریمخان مجددا به بازار رفت و دید سیاه خان طوری آجر را به بالا پرت می کند که از سر معمار هم رد می شود.
بعد رو به همراهان کرد و گفت:
ببینید عشق چه قدرتی دارد!
آن که آجرها را پرت می کرد، عشق بود نه سیاه خان!

آدم برای هرچیزی باید انگیزه داشته باشه.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سخت‌گیرتر هستیم!

تاریخ:چهارشنبه 1 شهریور 1396-08:34 ق.ظ

سخت‌گیرتر هستیم!


یک استاد دانشگاه می‌گفت: 

یک بار داشتم برگه‌های امتحان را تصحیح می‌کردم. به برگه‌ای رسیدم که نام و نام خانوادگی نداشت. با خودم گفتم ایرادی ندارد. بعید است که بیش از یک برگه نام نداشته باشد. از تطابق برگه‌ها با لیست دانشجویان صاحبش را پیدا می‌کنم. تصحیح کردم و 17/5 گرفت. احساس کردم زیاد است. کمتر پیش می‌آید کسی از من این نمره را بگیرد. دوباره تصحیح کردم 15 گرفت. برگه‌ها تمام شد. با لیست دانشجویان تطابق دادم ،اما هیچ دانشجویی نمانده بود. تازه فهمیدم کلید آزمون را که خودم نوشته بودم، تصحیح کردم.
آری، اغلب ما نسبت به دیگران سخت‌گیرتر هستیم تا نسبت به خودمان و بعضى وقت‌ها اگر خودمان را تصحیح كنیم، می‌بینیم به آن خوبی كه فكر می‌كنیم، نیستیم.




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حکایتی کوتاه برای موفقیت در امور مادی و معنوی

تاریخ:سه شنبه 31 مرداد 1396-09:53 ق.ظ


حکایتی کوتاه برای موفقیت در امور مادی و معنوی


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کفش یا گیوه؟!

تاریخ:دوشنبه 30 مرداد 1396-07:11 ق.ظ

کفش یا گیوه؟!


دکتر ابراهیم بنی احمد همیشه سر کلاس در دانشگاه دوست داشت از خاطرات جوانیش بگوید تا شاید ما پی به ارزش های زندگی ببریم.
تعریف می کرد: 

"روزی که قرار شد در سال 1309 من برای ادامه تحصیل به فرانسه بروم، وزیر علوم گفت: اول باید همگی به کاخ سعد آباد بروید تا رضا شاه شما را ببیند و برای شما حرف بزند، بعد عازم می شوید.
برای همه ما کت و شلوار خریدند. من گیوه پایم بود! همه گیوه پایشان بود و کسی تا آن زمان "کفش" نپوشیده بود! برای همه کفش خریدند.
کت و شلوارهایمان را پوشیدیم و کفش هایمان را به پا کردیم و رفتیم کاخ سعد آباد دیدن رضا شاه. 40 نفر بودیم. رضا شاه سخنرانی کوتاهی کرد و گفت: 

"سعی کنید هر کجا رفتید، ایرانی باشید و ایرانی بمانید. به ایران برگردید و فردای ایران را شماها باید بسازید..."
.
من به فرانسه رفتم. با سختی و مشقت زیادی درس خواندم. جنگ جهانی دوم بود و دولت با سختی برای ما پول می فرستاد. گاهی دوماه می شد که پول نداشتیم. بالاخره جنگ تمام شد. من هم درسم در دانشگاه تمام شد. روزی که شاگرد اول دانشگاه شدم، قرار شد ژنرال "دوگل" نشان "لژیور دونور" به شاگرد اولی ها بدهد. من کفشی را که رضا شاه برایم خریده بود و هنوز به یادگار نو نگهداشته بودم پوشیدم و به کاخ الیزه رفتم. وقتی نشان را ژنرال دوگل به کت من زد، نمی خواستم فراموش کنم که اگر رضا شاه بزرگ نبود، من ایرانی هنوز گیوه پایم بود..."
.
نوشته استاد نادر گرامیان
با ویرایش ادمین سیاوش



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حکایت عدالت خداوند

تاریخ:یکشنبه 29 مرداد 1396-07:00 ق.ظ

حکایت عدالت خداوند

ﺯﻧﯽ ﺧﺪﻣﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﺩﺍﻭﺩ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ :ﺁﯾﺎ ﺧﺪﺍ ﻋﺎﺩﻝ ﺍﺳﺖ؟
ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﻋﺎﺩﻝ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ،ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯽ؟
ﺯﻥ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺑﯿﻮﻩ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ سه ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺩﺍﺭﻡ . ﺑﻌﺪﺍﺯ ﻣﺪﺗ ﻬﺎ طناب ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ می برﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ ﺁﺫﻭﻗﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍی ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﻡ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ طناب ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﺭﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ، ﻭ ﺍﻻﻥ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﻭ ﺑﯽ ﭘﻮﻝ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﯾﻢ . 

ﻫﻨﻮﺯ ﺻﺤﺒﺖ ﺯﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩ، درب خانه حضرت داوود را زدند.  ایشان اجازه ورود دادند. ده نفر از تجار وارد شدند و هرکدام کیسه صد دیناری را مقابل حضرت گذاشتند، و گفتند: این ها را به مستحق بدهید.
حضرت پرسید: علت چیست؟
ایشان گفتند: در دریا دچار طوفان شدیم و دکل کشتی آسیب دید و خطر غرق شدن بسیار نزدیک بود که در کمال تعجب پرنده ای طنابی بزرگ به طرف ما رها کرد.  با آن قسمت های آسیب دیده کشتی را بستیم و نذر کردیم اگر نجات یافتیم، هر یک صد دینار به مستحق بدهیم. 

حضرت داوود رو به آن زن کرد و فرمود: خداوند برای تو از دریا هدیه می فرستد، و تو او را ظالم می نامی. این هزار دینار بگیر و معاش کن و بدان خداوند به حال تو بیش از دیگران آگاه هست.


خالق من بهشتی دارد،
«نزدیک زیبا و بزرگ»،
و دوزخی دارد به گمانم «کوچک و بعید»
و در پی دلیلی است که ببخشد ما را،
گاهی به بهانه ی دعایی در حق دیگری...
شاید امروز آن روز باشد
یارب العالمین

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :52
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------