گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

#حمالی_که_در_تاریخ_جاودانه_شد

تاریخ:جمعه 26 آبان 1396-05:40 ق.ظ


#حمالی_که_در_تاریخ_جاودانه_شد

در خیابان شمس تبریزی شهر تبریز زیارتگاهی وجود دارد که به قبر حمال *معروفه.

فرد بی سوادی در تبریز زندگی می کرد و تمام عمر خود را در بازار به حمالی و بارکشی می گذراند تا از این راه رزق حلالی به دست آورد.
یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار مشغول حمل بار بود، برای آن که نفسی تازه کند، بارش را روی زمین می گذارد و کمر راست می کند.

صدایی توجه اش را جلب می کند؛ می بیند بچه ای روی پشت بام مشغول بازی است و مادرش مدام بچه را دعوا می کند که ورجه وورجه نکن، می افتی!
در همان لحظه بچه به لبه بام نزدیک می شود و ناغافل پایش سُر می خورد و به پایین پرت می شود.

مادر جیغی می کشد و مردم خیره می مانند.
حمال پیر فریاد می زند: "نگهش دار"!
کودک میان آسمان و زمین معلق می ماند، پیرمرد نزدیک می شود، به آرامی او را می گیرد و به مادرش تحویل می دهد.

جمعیتی که شاهد این واقعه بودند، همه دور او جمع می شوند و هر کس از او سوالی می پرسد:
یکی می گوید تو امام زمانی، دیگری می گوید حضرت خضر است، کسانی هم می گویند جادوگری بلد است و سِحر کرده.

حمال که دوباره به سختی بارش را بر دوش می گذارد،
خطاب به همه کسانی که هاج و واج مانده و هر یک به گونه ای واقعه را تفسیر می کنند،به آرامی و خونسردی می گوید:
" خیر، من نه امام زمانم، نه حضرت خضر و نه جادوگر،
من همان حمالی هستم که پنجاه شصت سال است در این بازار می شناسید. من کار خارق العاده ای نکردم، بلکه ماجرا این است که یک عمر هر چه خدا فرموده بود، من اطاعت کردم، یک بار من از خدا خواستم، او اجابت کرد.

اما مردم این واقعه را بر سر زبان‌ها انداختند و این حمال تا به امروز جاودانه شد و قبرش زیارتگاه مردم تبریز شد.

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود روش بنده پروری داند


برای خواندن دیگر داستان ها به ما بپیوندید
@Kafekhialeman



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حقیقت زندگی

تاریخ:پنجشنبه 25 آبان 1396-06:59 ق.ظ

حقیقت زندگی




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رجب علی رباخوار؟!

تاریخ:چهارشنبه 24 آبان 1396-09:40 ق.ظ


خواندنی

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حمام آخرت

تاریخ:چهارشنبه 24 آبان 1396-05:46 ق.ظ

حمام آخرت


بهلول هارون را در حمام دید و گفت: 

به من یک دینار بدهکاری ، طلب خود را می خواهم.
هارون گفت: اجازه بده از حمام خارج شوم. من که این جا عریانم و چیزی ندارم بدهم.
​بهلول گفت: در روز قیامت هم این چنین عریان و بی چیز خواهی بود؛
پس طلب دنیا را تا زنده ای بده که حمام آخرت گرم است و دستت خالی!


اندیشه های ناب


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چهار عنصر عشق

تاریخ:سه شنبه 23 آبان 1396-05:47 ب.ظ

چهار عنصر عشق


متن_طلایی

مادر بزرگم رسماً عاشق پدر بزرگم بود.
یک روز به او گفتم: حیف این همه احساست، پدر بزرگ من مگر چه دارد که تو از او امام زاده نزد فرزندان و نوه و نبیره‌هایت درست کرده‌ای؟!!!
مادر بزرگ اخم دلپذیری به من کرد و گفت:
دلسوز نیست که هست، حواسش به قرص و دواهای من نیست که هست، از جوانی‌ام تا کنون نه در مطبخ ماچم کرد، نه هرگز کنار مردم خوارم کرد.  پدر بزرگ تو داناست! نمی فهمی دختر، داناست. او مرا می‌فهمد. رگ خواب مرا می‌داند. خلق و خوی مرا می‌داند.
من ماتم برده بود!!
سه روز بود که کتاب هنر عشق ورزیدن "اریک فروم" را می‌خواندم و یک بخشش را نمی‌فهمیدم!!!
"چهار عنصر عشق: «دلسوزی»، «احساس مسئولیت»، «احترام» و «دانایی» است!!!
مادر بزرگ بی‌سواد من حرف های" اریک فروم" را برایم چه شیرین تحلیل و بررسی کرده بود.                                  
به همین سادگی!!!


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

منزلت نخبگان

تاریخ:سه شنبه 23 آبان 1396-09:06 ق.ظ

منزلت نخبگان 


چینی های قدیم برای این که از شر حمله دشمنان در امان باشند، دیوار بزرگ چین را ساختند؛ اما در صد سال اول ساخت دیوار ، سه بار دشمنانشان بدان نفوذ کرده و با چینی ها جنگیدند.
دشمنان از دیوار بالا نرفتند، بلکه به دربان ها رشوه داده و از آن ها گذشتند.
چینی ها به ساخت بنای سد استوار پرداختند؛ اما برای ساخت نگهبان هایش کاری نکردند؛ غافل از این که نیروی انسانی مهم ترین مسئله است.
یکی از شرق شناسان می گوید:
برای انهدام یک تمدن ، سه چیز را باید منهدم کرد:
اول) خانواده
دوم) نظام آموزشی
سوم) الگوها و اسوه ها
برای اولی منزلت مادر به عنوان مربی کودکان را متزلزل کن، تا مادر از این که مربی کودکان خویش باشد، خجالت بکشد.
برای دومی از منزلت معلم بکاه و در جامعه او را بی ارزش کن.
برای سومی منزلت نخبگان و دانشمندان را هدف قرار ده تا کسی آن ها را الگوی خویش قرار ندهد.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

#چرخ_بازیگر

تاریخ:دوشنبه 22 آبان 1396-08:18 ق.ظ


❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️

#چرخ_بازیگر

هنگامی که کریم خان زند به سلطنت رسید، برای آن که با طایفه قاجار خویشاوندی پیدا کند( جهان بی بی خانم )، خواهر آقامحمدخان قاجار  را به شیراز آورد تا به عقد ازدواج پسرش محمدرحیم خان درآورد. 

دختر کریم خان زند به شدت با این ازدواج مخالفت کرد و به پدرش گفت: 

این دختر لایق قاطرچی است نه برادر من. 

کریم خان ناچار از عروسی منصرف شد و دختر را به شهر خود بازگردانید. سال ها بعد از این وقتی آقامحمدخان به سلطنت رسید، به تلافی دختر کریم خان زند را به (بابا فاضل) قاطرچی خود بخشید و آن دختر تا زنده بود در خانه بابافاضل قاطرچی زندگی کرد.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پایه‌های حکومت

تاریخ:یکشنبه 21 آبان 1396-07:57 ق.ظ

پایه‌های حکومت


ساموئل_هانتینگتون


#فردریک_کبیر از سال‌ ۱۷۴۰ تا ۱۷۸۶ بر کشور آلمان حکومت می کرد و از طرفداران آزادی بود . روزی با تعدادی همراه از خیابان‌های برلین می‌گذشت که چشمش به اعلامیۀ تند و تیزی افتاد که گروهی از مخالفان علیه او بر دیوار چسبانده بودند. فردریک گفت: 

اعلامیه را بالا چسباندند. اشخاص پیاده‌ برای خواندنش به زحمت می‌افتند. آن را پایین بچسبانید تا راحت خوانده شود . 

یکی از همراهان با تعجب گفت: این اعلامیه بر ضد حکومت شماست ؟

فردریک جواب داد: اگر پایه‌های حکومت ما آنقدر بی‌ثبات است و آنقدر به مردم ستم کرده‌ایم که با یک اعلامیه ساقط بشویم، همان بهتر که این چنین حکومتی زودتر برود؛ اما اگر ما بر اساس قانون و عدالت رفتار می کنیم، آنقدر ثبات و استحکام داریم که با این اعلامیه‌ها از پا نیفتیم  ....!!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تک دُرنای سیبری

تاریخ:شنبه 20 آبان 1396-03:54 ب.ظ

تک دُرنای سیبری


خبر کوتاه بود:
"تک دُرنای سیبری، ۱۶ آبان وارد فریدونکنار شد. دهمین سال است این پرنده که آخرین بازمانده ی جمعیت غربی درناهای سیبری در جهان است، به تنهایی کوچ می کند."

یک بار دیگر خبر را می خوانم. بار دیگر. و بارها: 

تک درنای سیبری، آخرین بازمانده از جمعیت خود در جهان، برای دهمین سال به تنهایی کوچ کرده است.
چیزی در این خبر کوتاه است که من درک نمی کنم. متوجه آن نمی شوم. گویی کسی با زبانی غریب با من صحبت می کند.
بر روی کلمات مکث می کنم: آخرین بازمانده، کوچ تنها، دهمین سال...
می خواهم ببینمش. می خواهم ببینمش و پای حرف هایش بنشیم. می خوام بدانم این حجم از «خود» بودن را از کجا آورده است.
قطعأ چیزی فراتر از غریزه در میان است. چیزی فراتر از سرما و گرما، فراتر از خورد و خوراک، فراتر از جفت و عشق و عاشقی.
بی شک این آخرین درنای بازمانده در جهان، از جمع درناهای سیبری، بر سر یک قول، بر سر یک قرار مانده است.
بر سر قرار با تمام درناهای مهاجر سیبری، که دیگر نیستند. که جمع و نسلشان منقرض شده است. و این آخرین درنا، آخرین مهاجر، یک تنه بار تمام آن بسیارانی که رفته اند را بر دوش گرفته است.
می خواهم ببینمش. می خواهم پای حرف هایش بنشیم. می خواهم بپرسم که این حجم از «من» بودن را از کجا آورده است.
اگر چه که مطمئنم بی آن که پاسخی بدهد، بی آن که حتی مرا نگاه کند، با گردن افراشته اش، در سکوت به آسمان خیره خواهد ماند.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دخالت در قانون خدا

تاریخ:شنبه 20 آبان 1396-08:34 ق.ظ

دخالت در قانون خدا




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :57
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------