گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

فریب!

تاریخ:چهارشنبه 23 اسفند 1396-09:48 ق.ظ

فریب!


بچه ای نزد استاد معرفت رفت و گفت: 

"مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید."
 
استاد سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.
 
استاد به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.
 استاد از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.
 
استاد تبسمی کرد و گفت: 

"اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلاکش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی. هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!"
 
زن کمی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه در حالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید. اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود!
از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!

هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم، عمری فریبمان داده است...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من جای تو نشسته بودم!

تاریخ:سه شنبه 22 اسفند 1396-07:26 ق.ظ

من جای تو نشسته بودم!
 

زمانی که استالین فوت کرد، خروشچف جانشین او در کنگره حزب کمونیست شروع به بازگویی جنایات استالین کرد.

همه حاضرین تعجب کرده بودند که چگونه یک رهبر از رهبر پیشین این چنین تند انتقاد می‌کند. در حین سخنرانی که سالن مملو از جمعیت بود، ناگهان فردی خطاب به خروشچف فریاد زد: 

پس تو آن زمان کجا بودی؟

سالن ساکت شد. خروشچف رو به جمعیت گفت: 

چه کسی این سوال را پرسید؟ 

هیچ کس جواب نداد. دوباره گفت: 

کسی که این سوال را کرد، بایستد! 

اما هیچ کس بلند نشد. خروشچف در حالی که لبخند بر لب داشت، گفت: 

در آن زمان من جای تو نشسته بودم!

خاطرات من / خروشچف

✅حالا حكایت ماست
بگذریم...
@tbirann



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اتفاق در اردوی مدرسه با اتوبوس

تاریخ:سه شنبه 22 اسفند 1396-06:16 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زود قضاوت نکنیم

تاریخ:دوشنبه 21 اسفند 1396-07:23 ق.ظ

زود قضاوت نکنیم


حکایتی بسیار زیبا و خواندنی
 




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ریشه جهل وخرافات!

تاریخ:یکشنبه 20 اسفند 1396-08:16 ق.ظ

 ریشه جهل وخرافات!

 

تبدیل امامزاده ساخته شده در فیلم مجید مجیدی به امامزاده واقعی و دارای شجره نامه!
 

مجید مجیدی در خاطراتش چنین نوشته :

جهت تهیه قسمتی از فیلم به روستایی رفتیم. به خاطر این که نخواهیم مسافتی را تا امامزاده های اطراف طی کنیم و بچه ها اذیت نشوند، یک اتاقک کوچک شبیه امامزاده بنا کردیم و چند بازیگر نقش های خود را در آن قسمت ایفا کردند.
بعد از اتمام فیلمبرداری ،چون یک بنای معمولی بود، آن را جهت لانه گزینی پرندگان سالم رها کردیم و رفتیم . 

بعد حدود دو سال خبردارشدم که امامزاده ساختگیمان تبدیل به زیارتگاه مهمی شده. اول باور نکردم .جهت حصول اطمینان به آن روستا سفر کردم. دیدم واقعیت دارد .برای روشنگری بااهالی صحبت کردم و گفتم که این اتاقک را ما به خاطر تهیه فیلم شبیه امامزاده درست کرده ایم، اما دیدم مردم خصوصا پیران وبزرگان محل به شدت ناراحت شدند و حرف مرا توهین تلقی کردند و به گونه ای افراطی و احساساتی آن اتاقک را یک امامزاده شفا دهنده می دانند . دیدم اگر بیشتر پافشاری کنم، احتمال دارد صدمه ببینم.
مصلحت دیدم که با اداره اوقاف آن منطقه صحبت کنم تا از آن طریق مردم را از این جهل برهانم .به اداره اوقاف مراجعه کردم و موضوع را بیان کردم که ناگهان مسوول اوقاف برآشفته شد و گفت :

این حرف ها چیست می زنی ؟این امامزاده شجره نامه دارد! 

و بعد شجره نامه اش را به من نشان داد.
من هم مات و مبهوت بدون خدا حافظی از آن محل خارج شدم که دم درب یکی از کارکنان اوقاف که آدم منطقی تری بود،به من گفت: 

دوست عزیز، برای خودت دردسر درست نکن!
مردم این بنا را مقدس می دانند. حالا هر چه تو می خواهی دست و پا بزن!
بعد تازه فهمیدم ریشه جهل وخرافات در مردم چقدر عمیق است!

مجید مجیدی کارگردان فیلم رنگ خدا 

نکته:

...و این چنین است که پس از انقلاب تعداد امامزادگان ایران بیش از دو برابر شده است!!

چه کسانی از گسترش این گونه خرافات سود می برند؟!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بزرگ،زاده شدن!

تاریخ:شنبه 19 اسفند 1396-07:34 ق.ظ

بزرگ،زاده شدن!


❣️یک دقیقه مطالعه

پسر بچه فقیری وارد کافی شاپ شد و پشت میز نشست.
خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش رفت. پسر پرسید:
بستنی شکلاتی چند است؟
خدمتکار گفت 50 سنت. پسرک پول خردهایش را شمرد. بعد پرسید بستی معمولی چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پرشده بود و عده ای نیز بیرون کافی شاپ منتظر بودند با بی حوصلگی گفت :35 سنت.
پسر گفت: برای من بستنی معمولی بیاورید.
خدمتکار بی حوصله یک بستنی از ته مانده های بستنی های دیگران آورد و صورت حساب را به پسرک داد و رفت،
پسر بستنی را تمام کرد صورت حساب را برداشت و پولش را به صندوق پرداخت کرد و رفت..
هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز رفت گریه اش گرفت ،پسر بچه در روی میز در کنار بشقاب خالی 15سنت انعام گذاشته بود؛ در صورتی که می توانست بستنی شکلاتی بخرد.

❣️شکسپیر چه زیبا می گوید:
بعضی بزرگ، زاده می شوند،
برخی بزرگی را به دست می آورند، و بعضی بزرگی را بدون این که بخواهند با خود دارند.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جوانان، عزیزان ما هستند!

تاریخ:جمعه 18 اسفند 1396-07:56 ب.ظ

جوانان، عزیزان ما هستند!


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

#ماجرای_ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ_حافظ

تاریخ:سه شنبه 15 اسفند 1396-10:10 ق.ظ


#ماجرای_ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ_حافظ

ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ از دنیا می‌رود، ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯار ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ می‌ریزند ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺭ ﻣﺼﻼﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻧﺪ، به این ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﺍﺏ‌ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽ‌ﺩﯾﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﺩ.
ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ برمی‌خیزند. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮ ﻭ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﺯﯾﺎﺩ، ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ می‌دهد ﮐﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺎﻝ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ.
ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ می‌دهند ﻭ ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ‌می‌کند ﻭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ‌می‌شود:


ﻋﯿﺐ ﺭﻧﺪﺍﻥ ﻣﮑﻦ ﺍﯼ ﺯﺍﻫﺪ ﭘﺎﮐﯿﺰﻩ ﺳﺮﺷﺖ
ﮐﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﺩﮔﺮﺍﻥ ﺑﺮ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﻮﺷﺖ


ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﮑﻢ ﻭ ﮔﺮ ﺑﺪ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﺵ
ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﺩِﺭﻭَﺩ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﮐﺸﺖ


ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﻃﺎﻟﺐ ﯾﺎﺭﻧﺪ ﭼﻪ ﻫﺸﯿﺎﺭ ﻭ ﭼﻪ ﻣﺴﺖ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﭼﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﭼﻪ ﮐﻨﺸت


ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺣﯿﺮﺕ ﺯﺩﻩ می‌شوند ﻭ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ به زﯾﺮ می‌افکنند. ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﻓﻦ پیکر حافظ انجام می‌شود ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ «ﻟﺴﺎﻥ ﺍﻟﻐﯿﺐ» ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﺪ.




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

معلم یا قاضی؟

تاریخ:دوشنبه 14 اسفند 1396-08:24 ق.ظ

معلم یا قاضی؟


#تلنگر

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

محبت زیاد

تاریخ:یکشنبه 13 اسفند 1396-05:53 ب.ظ

محبت زیاد 


روزی #ملانصرالدین در #مجلسی نشسته بود.
از #ملا پرسیدند:
#خورشید بهتر است یا #ماه؟!
ملانصرالدین قیافه #متفکرانه ای به خود گرفت و گفت: 

این دیگر چه سوالی است که شما می پرسید؟ خوب معلوم است که ماه بهتر است
چون خورشید در #روز روشن در می آید، به همین علت وجودش منفعتی ندارد!
اما ماه #شب ها را روشن می کند !
پس ماه بهتر است!
.
.

این #حکایت زندگی ماست
#محبت زیاد دیده نخواهد شد کم که باشی دیده میشی...
محبت زیاد دل نمی بره دل می زنه!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :67
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------