تبلیغات
حکمت و حكایت - مطالب حكایات حكیمانه

گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

آنچه کمتر از علی (ع) شنیده‌ایم

تاریخ:یکشنبه 28 خرداد 1396-08:52 ق.ظ


⚫️ آنچه کمتر از علی (ع) شنیده‌ایم



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خلّصنا من النّار!!

تاریخ:شنبه 27 خرداد 1396-08:44 ق.ظ

خلّصنا من النّار!!


لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا...
نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود....
آنقدر شلوغ بود که حتی تو حیاط مسجدم نشسته بودن...
صدای« الهی العفو،الهی العفو» مردم،صدای« خلّصنا من النّار»شون تو کل محل پیچیده بود...
اومدم برم توی مسجد دیدم، یه دختر بچه جلوی در مسجد نشسته،به دیوار تکیه داده و یه بسته آدامس و چند تا فال دستشه....
یه چند دقیقه ای وایسادم و نگاهش کردم.
هیچکی ازش حتی یه فالم نمی خرید ...
بی اعتنا از کنارش رد می شدن....
رفتم جلو ،گفتم: خوبی؟ 

گفت: مرسی... عمو یه آدامس ازم می خری؟؟؟
دست کردم توی جیبم، فهمیدم کیف پولم رو توی خونه جا گذاشتم.‌‌...
گفتم: چشم میرم خونه کیفم رو میارم، ازت می خرم...
گفت :عمو تو می دونی« الغوث الغوث خلّصنا من النّار یا رب» یعنی چی؟؟؟
آخه امشب همه همین جمله رو میگن...
گفتم: یعنی خدایا پناهم باش و من رو از آتیش جهنم دور کن...
گفت: یعنی جهنم گرمه؟؟؟
گفتم: آره خیلی...
گفت: یعنی از تو چادر ما هم گرم تره؟؟؟
گفتم :چادر؟؟؟
گفت: آره من و مادرم و خواهرم تو چادر زندگی می کنیم،ظهرا که آفتاب می زنه، می سوزیم خیلی گرمه،خیلی ....
مادرم قلبش درد می کنه،گرمش که میشه، بیشتر قلبش دردش می گیره...
سرم رو انداختم پایین...اشکم دراومد....
گفت: عمو یعنی من الان بگم« خلّصنا من النّار» خدا فقط من رو از آتیش جهنم دور می کنه؟؟ از گرمای توی چادر دور نمی کنه؟؟؟ آخه من مامانم رو خیلی دوست دارم.
چیزیش بشه من می میرم...
می خواستم داد بزنم : آهای ملت بی معرفت!
این بچه اینجا نشسته، شما یه بسته از آدامس ازش بخرید از گرمای تو چادر خلاص شه! بعد شما قران بالا سرتون گرفتید و «خلصنا من النار» میگید؟
آهای ملت بی معرفت...«خلصنا من النار» اینجاست،«الهی العفو» اینجا نشسته..‌‌
یه بسته آدامس بهم داد. گفت: 

بیا عمو این آدامس رو من بهت میدم، چون تنها کسی بودی که حاضر شدی باهام صحبت کنی..‌
همین جوری اشک ریختم و رفتم سمت خونه و کیف پولم رو برداشتم و دوباره رفتم سمت مسجد....
اما هر چی گشتم دختر بچه نبود...
به آسمون نگاه کردم
چشام پر اشک شد...
گفتم:« الهی العفو»...
الهی العفو...
الهی العفو..‌‌
خدایا من بی معرفت رو ببخش....
آدامس رو باز کردم و گذاشتم دهنم...
مزه درد می داد....
مزه بغض می داد....
مزه اشک می داد!

@LATOLOT

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سبقت رحمت بر قضا و قدر

تاریخ:پنجشنبه 25 خرداد 1396-08:38 ق.ظ

 سبقت رحمت بر قضا و قدر

 

گویند زنی زیبا و پاک سرشت به نزد حضرت موسی علیه‌السلام، کلیم‌الله، آمد و به او گفت: 

«ای پیامبر خدا، برای من دعا کن و از خداوند بخواه که به من فرزندی صالح عطا کند تا قلبم را شاد کند.»
حضرت موسی علیه‌السلام دعا کرد که خداوند به او فرزندی عطا کند. پس ندا آمد: «ای موسی، من او را عقیم و نازا آفریدم.»
حضرت موسی علیه‌السلام به زن گفت: 

«پروردگار می‌فرمایند که تو را نازا آفریده است.»
پس زن رفت و بعد از یک سال بازگشت و گفت: 

«ای نبی خدا، برای من نزد پروردگار دعا کن تا به من فرزندی صالح عطا کند.»
بار دیگر حضرت موسی دعا کرد که خداوند به او فرزندی ببخشد. دوباره ندا آمد: 

«من او را عقیم و نازا بیافریدم.»
موسی به زن گفت: «خداوند عزّوجل می‌فرماید تو را نازا بیافریده.»
بعد از یک سال، حضرت موسی همان زن را دید در حالی که فرزندی در آغوش داشت.
از زن پرسید: «این نوزاد کیست؟»
زن جواب داد: «فرزند من است.»
پس موسی علیه السلام با خداوند صحبت کرد و گفت: 

«بارالها، چگونه این زن فرزندی دارد، در حالی که تو او را عقیم و نازا آفریدی؟!»
پس خداوند عزّوجل فرمود: «ای موسی هر بار که گفتم «عقیم»، او مرا «رحیم» می‌خواند. پس رحمتم بر قدر و سرنوشت پیشی گرفت...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

#اشک_خدا

تاریخ:چهارشنبه 24 خرداد 1396-04:53 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نماز اول وقت و رضا شاه

تاریخ:سه شنبه 23 خرداد 1396-04:41 ق.ظ


نماز اول وقت و رضا شاه


(پیشنهاد می كنم بخونید ، خیلى زیباست)


بربالین دوست بیماری عیادت رفته بودیم.
پیرمرد شیک وکراوات زده ای هم آنجاحضور داشت.
چند دقیقه بعد از ورود ما اذان مغرب گفتند.
آقای پیر کراواتی،باشنیدن اذان ،درب کیف چرم گران قیمتش را بازکرد و سجاده اش را درآورد و زودتر از سایرین مشغول خواندن نماز شد.!!
برای من جالب بود که یک پیرمردشیک و صورت تراشیده کراواتی این طور مقید به نماز اول وقت باشد.
بعد از این که همه نمازشان راخواندند،من از او دلیل نمازخواندن اول وقتش راپرسیدم؟
و او هم قضیه نماز و مرحوم شیخ و رضاشاه را برایم تعریف کرد...
در جوانی مدتی از طرف سردار سپه(رضاشاه) مسئول اجرای طرح تونل کندوان در جاده چالوس بودم.
ازطرفی پسرم مبتلا به سرطان خون شده بود و دکترهای فرنگ هم جوابش کرده بودند و خلاصه هرلحظه منتظرمرگ بچه ام بودم.!!
روزی خانمم گفت که برای شفای بچه، مشهد برویم و دست به دامن امام رضا(ع) بشویم...
آن موقع من این حرف ها را قبول نداشتم، اما چون مادر بچه خیلی مضطرب و دل شکسته بود، قبول کردم...
رسیدیم مشهد و بچه را بغل کردم و رفتیم. وارد صحن حرم که شدیم ،خانمم خیلی آه و ناله وگریه می کرد...
گفت برویم داخل، که من امتناع کردم و گفتم :همین جا خوبه!
بچه را گرفت وگریه کنان داخل حرم آقا رفت!
پیرمردی توجه ام را به خودش جلب کرد که رو زمین نشسته بود و سفره کوچکی که مقداری انجیر و نبات خرد شده درآن دیده می شد، مقابلش پهن بود و مردم صف ایستاده بودند و هرکسی مشکلش را به پیرمرد می گفت و او چند انجیر یا مقداری نبات درون دستش می گذاشت و طرف خوشحال و خندان تشکر می کرد و می رفت.!
به خود گفتم ما عجب مردم احمق و ساده ای داریم! پیرمرد چطور همه رادل خوش كرده، آن هم با انجیر و تکه ای نبات..!!
حواسم ازخانم و پسرم پرت شده بود و تماشاگر این صحنه بودم که پیرمرد نگاهی به من انداخت و پرسید: حاضری باهم شرطی بگذاریم؟
گفتم:چه شرطی وبرای چی؟
شیخ گفت :قول بده در ازای سلامتی و شفای پسرت یک سال نمازهای یومیه راسر وقت اذان بخوانی.!
متعجب شدم که او قضیه مرا ازکجا می دانست!؟ كمی فکرکردم .دیدم اگر راست بگوید، ارزشش را دارد...
خلاصه گفتم :باشه، قبوله! 

و با این که تا آن زمان نماز نخوانده بودم و اصلا قبول نداشتم، گفتم:باشه.!
همین که گفتم قبوله آقا، دیدم سر و صدای مردم بلند شد و در ازدحام جمعیت یک دفعه دیدم پسرم از لابه لای جمعیت بیرون دوید و مردم هم به دنبالش چون شفاء گرفته و خوب شده بود.!!
من هم ازآن موقع طبق قول و قرارم بامرحوم "حسنعلی نخودکی" نمازم را دقیق و سروقت می خوانم.!
اما روزی محل اجرای تونل کندوان مشغول کار بودیم که گفتند سردار سپه جهت بازدید در راهه . ترس و اضطراب عجیبی همه جا را گرفت چرا که شوخی نبود. رضاشاه خیلی جدی و قاطع برخورد می کرد.!
درحال تماشای حرکت کاروان شاه بودیم که اذان ظهر شد. مردّد بودم بروم نمازم را بخوانم یا صبرکنم بعد از بازدید شاه نمازم را بخوانم.
چون به خودم قول داده بودم و به آن پایبند بودم، اول وضو گرفتم و ایستادم به نماز..
رکعت سوم نمازم سایه رضاشاه را کنارم دیدم ! خیلی ترسیده بودم..!!
اگرعصبانی می شد،یا عمل منو توهین تلقی می کرد، کارم تمام بود...
نمازم که تمام شد، بلندشدم دیدم درست پشت سرم ایستاده، لذا عذرخواهی کردم و گفتم :
قربان در خدمتگزاری حاضرم! شرمنده ام اگر وقت شما تلف شد و...
رضاشاه هم پرسید :مهندس! همیشه نماز اول وقت می خوانی؟!
گفتم : قربان از وقتی پسرم شفا گرفت، نماز می خوانم؛ چون درحرم امام رضا(ع)شرط کردم.
رضاشاه نگاهی به همراهانش کرد و با چوب تعلیمی محکم به یکی زد و گفت:
مردیکه پدرسوخته،کسی که بچه مریضشو امام رضا شفا بده، و نماز اول وقت بخوانه، دزد و عوضی نمیشه.!
اونی که دزده تو پدرسوخته هستی، نه این مرد!
بعدها متوجه شدم،آن شخص زیرآب منو زده بود و رضاشاه آمده بود همان جا کارم را یک سره کند، اما نمازخواندن من، نظرش را عوض کرده بود و جانم را خریده بود.!!
ازآن تاریخ دیگر هر جا که باشم، اول وقت نمازم رامی خوانم.


(خاطره مهندس گرایلی سازنده تونل کندوان)
التماس دعا
☘️

سیدمحسن علوی زاده



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﮔﺭﯾﺴﺖ!

تاریخ:جمعه 19 خرداد 1396-04:53 ق.ظ


ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﮔﺭﯾﺴﺖ!
Image result for ‫امیرکبیر‬‎
۱۶۸ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻭﺍﮐﺴﯿﻨﺎﺳﯿﻮﻥ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪ .، ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ خبر ﺩﺍﺩﻧﺪ بزرگان و افراد با نفوذ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺷﺎﯾﻌﻪ ﮐﺮﺩه اند ﮐﻪ ﻭﺍﮐﺴﻦ ﺯﺩﻥ ﺑﺎﻋﺚ ﻭﺭﻭﺩ ﺟﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ﻣﯽﺷﻮﺩ !

ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﻭﺍﮐﺴﻦ ﺁﺑﻠﻪ ﻧﺰﻧﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺟﺮﯾﻤﻪ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ ، ﺍﻣﺎ ﻧﻔﻮﺫ ﺳﺨﻦ افراد ﻧﺎ ﺁﮔﺎﻩ بر ﻣﺮﺩﻡ ﺑﯿﺷﺘﺮ ﺑﻮﺩ، ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﻫﺎ ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺑﻠﻪﮐﻮﺑﯽ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺯﺩﻧﺪ. ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﯿﺰ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ می ﺸﺪﻧﺪ .ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﺁﺑﻠﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ، ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﺴﺘﻦ ﮐﺮﺩ .

ﻣﯿﺮﺯﺍ ﺁﻗﺎﺧﺎﻥ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﮔﻔﺖ : ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻨﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﺍﺛﺮ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ. 

ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﮔﻔﺖ : ﻣﺴﺌﻮﻝ ﻧﺎﺩﺍﻧﯿﺸﺎﻥ ﻧﯿﺰ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﯿﻢ. ﺍﮔﺮ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺎﻓﯽ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ، جاهلان ﺑﺴﺎﻃﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩﺑﻮﺩﻧﺪ .

این تنها روزی نبود که امیرکبیر گریست! 

ایشان 1188 روز نخست وزیری خود را هر شب از جهل و خرافات مردم ایران می گریست...!
       دوره مخالفت ملا ها با واکسن آبله                   2030



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مواظب گفتار خود باشید

تاریخ:پنجشنبه 18 خرداد 1396-03:44 ب.ظ



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

روش درست برخورد با خطا

تاریخ:پنجشنبه 18 خرداد 1396-11:55 ق.ظ

روش درست برخورد با خطا


☘☘☘☘☘

⭕️▪️ سال‌ها پیش یکی از مدیران ارشد یک شرکت نفتی تصمیم اشتباهی گرفت و به همین سبب بالغ بر دو میلیون دلار خسارت بر آن شرکت وارد شد. جان دی راکفلر مدیرعامل وقت شرکت بود.

روزی که خبر خسارت در شرکت پیچید، بیشتر مدیران شرکت به بهانه‌های مختلف می‌کوشیدند تا از مدیرعامل دوری کنند تا مورد خشم و غضب او واقع نشوند.
تنها کسی که آن روز جرأت کرد به دیدار مدیرعامل برود، شخصی به نام ادوارد تی‌بدفورد بود. او یکی از شرکای شرکت بود و خوب می‌دانست که باید خود را برای شنیدن سخنرانی طولانی علیه مدیری که مرتکب اشتباه شده بود، آماده کند.

زمانی که بدفورد وارد دفتر کار راکفلر شد، سر امپراتور شرکت عظیم نفتی روی میز کارش خم شده و روی کاغذی سخت مشغول نوشتن بود. بدفورد ساکت و آرام بدون این که مزاحم کار او شود، ایستاد.
راکفلر پس از چند دقیقه سرش را بلند کرد و به آرامی گفت: 

آه بدفورد تویی؛ به گمانم خبر خسارت وارد شده به شرکت را شنیده‌ای.
بدفورد بلافاصله خبر خسارت راتایید کرد.
راکفلر گفت: چند روز است که روی مساله فکر می‌کنم و قبل از این‌که مدیر مربوطه را برای بازخواست بخواهیم، داشتم موارد مهمی را یادداشت می‌کردم.

بدفورد بعدها این طور تعریف کرد: بالای کاغذ نوشته شده بود نقاط قوت آقای . . .
سپس فهرست طولانی از فضایل مدیر که شامل شرح‌حال مختصری از کمک‌های او به شرکت، تصمیمات درست در موارد مختلف، تصمیم‌هایی که مبالغی بیش از خسارت اخیر که عاید شرکت کرده بود را روی کاغذ نوشته بود.

بدفورد می‌گوید: من هرگز این درس را فراموش نمی‌کنم؛ در سال‌های بعد هر وقت که درصدد برخورد و تنبیه کسی بودم، قبل از هر چیز خودم را وادار می‌کردم پشت میزی بنشینم و با تعمق فهرستی طولانی از نقاط قوت همان شخص تهیه کنم و تنها پس از تهیه‌ی یک چنین فهرستی متوجه می‌شدم که قادرم مساله را از بُعد واقعی آن مورد بررسی قرار دهم و این امر باعث شد تا از پُرهزینه‌ترین اشتباهاتی که هر مدیر امکان مرتکب شدن به آن را دارد و آن چیزی جز خشم و عصبانیت نیست، دور باشم؛ من به هر کسی که با مردم سر و کار دارد توصیه می‌کنم که از این روش استفاده کند.

⭕️▪️ نتیجه راهبردی:
اگر در رابطه با دوست، همکار یا همسر خویش، کارتان به جر و بحث یا حتی دعوا کشید، لطفاً قبل از یادآوری خصوصیات منفی و کنارگذاشتن کامل شخص، درباره‌ی ویژگی‌های مثبت و کارهای خوبی که برایتان انجام داده است، هم فکر کنید. آدمی خطا می‌کند، اما اگر کل رفتار و اعمالش را روی ترازو قرار دهید، ممکن است قسمت مثبت آن سنگینی کند.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سنگ ها و سگ ها!

تاریخ:پنجشنبه 18 خرداد 1396-11:38 ق.ظ

 سنگ ها و سگ ها!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

معلم دانا یا قاضی عادل؟

تاریخ:سه شنبه 16 خرداد 1396-05:16 ق.ظ

معلم دانا یا قاضی عادل؟


در سریال معلم دهكده؛ نامزد معلم از او می پرسد: 

شما كه قاضی بودید، چرا رها كردید و معلم شدید؟

ایشان جواب می دهد:
چون وقتی به مراجعینم و مجرمینی كه پیش من می آمدند، دقیق می شدم
می دیدم كه آنان كسانی هستند كه یا آموزش ندیده اند
و یا آموزشی که دیده اند، درست نبوده و به خودم گفتم: 

به جای پرداختن به شاخ و برگ باید به اصلاح ریشه بپردازیم.

و ما چقدر به معلم دانا بیش از قاضی عادل نیازمندیم!
برای فرزندانمان قصه هایی بگوییم که بیدار شوند، نه قصه هایی که به خواب فرو روند.
بیداری وجدان و خرد دلنشین تر از خواب است!


#کانال_دموکراسی
@Democracyy



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :47
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------