گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

صداقت و آرامش

تاریخ:دوشنبه 6 فروردین 1397-09:55 ق.ظ

صداقت و آرامش


یک پسر و دختر کوچک مشغول بازی با یکدیگر بودند. پسر کوچولو یه سری تیله و دختر چند تایی شیرینی داشت. 

پسر گفت: من همه تیله هامو بهت میدم و تو هم همه شیرینی هاتو به من بده، دختر قبول کرد ...
پسر بزرگ ترین و زیباترین تیله رو یواشکی برداشت و بقیه را به دختر داد، اما دختر کوچولو همان طور که قول داده بود، تمام شیرینی ها رو به پسرک داد.
اون شب دختر کوچولو خوابید و تمام شب خواب بازی با تیله های رنگارنگ رو دید... اما پسر کوچولو تمام شب نتونست بخوابه به این فکر می کرد که حتما دخترک هم یه خورده از شیرینی هاشو قایم کرده و همه رو بهش نداده...

*******
عذاب مال کسی است که صادق نیست... 

و آرامش از آن کسانی است که صادقند...
لذت دنیا مال کسی نیست که با افراد صادق زندگی می کند، از آن کسانی است که با وجدان صادق زندگی می کنند ...
.


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

در برلین قاضی هست!

تاریخ:یکشنبه 5 فروردین 1397-07:37 ب.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﺩﺭ اﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﻠﻤﺎﺕ دقت کن!

تاریخ:یکشنبه 5 فروردین 1397-08:44 ق.ظ

ﺩﺭ اﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﻠﻤﺎﺕ دقت کن!


هر شب، یک #داستان:

شخصی ﺑﺎ ﻳﻚ ﺟﻤﻠﻪ همسرش را ﺭﻧﺠﺎﻧﺪ ...
اﻣﺎ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﭘﺸﻴﻤﺎﻥ ﺷﺪ. اﺯ ﺭاﻩ ﻫﺎی ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺑﺮای ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺩﻝهمسرش ﺗﻼﺵ ﻛﺮﺩ. اﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﻧﺰﺩ ﭘﻴﺮ ﺩاﻧﺎی ﺷﻬﺮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ اﻭ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﻛﺮﺩ.
ﭘﻴﺮ ﮔﻔﺖ: برای ﺟﺒﺮاﻥ ﺳﺨﻨﺖ ﺩﻭ ﻛﺎﺭ ﺑﺎﻳﺪ اﻧﺠﺎﻡ ﺩهی!
ﺟﻮاﻥ ﺑﺎﺷﻮﻕ ﺩﺭﺧﻮاﺳﺖ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺭاﻩ ﺣﻞ ﺭا ﺑﺮاﻳﺶ ﺷﺮﺡ ﺩﻫﺪ.
ﭘﻴﺮ ﺧﺮﺩﻣﻨﺪ ﮔﻔﺖ: اﻣﺸﺐ ﺑﺎلشتی اﺯ ﭘﺮ ﺑﺮﺩاﺷﺘﻪ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﺁﻥ ﺭا ﺳﻮﺭاﺥ ﻛﻦ ،ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻛﻮﭼﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺤﻼﺕ ﺑﺮﻭ ﻭ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺧﺎﻧﻪ ای ﻳﻚ ﭘﺮ ﺑﮕﺬاﺭ ﺗﺎ ﭘﺮﻫﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻮﺩ. ﻫﺮ ﻭﻗﺖ اﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺭا ﻛﺮﺩی، ﻧﺰﺩ ﻣﻦ ﺑﻴﺎ ﺗﺎ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﺩﻭﻡ ﺭا ﺑﮕﻮﻳﻢ.

ﺟﻮاﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ ﺷﺐ ﺭا ﺑﻪ آن کار ﻃﺎﻗﺖ ﻓﺮﺳﺎ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﺪ. اﻧﮕﺸﺘﺎﻧﺶ اﺯ ﺳﺮﻣﺎی ﺷﺒﺎﻧﻪ ﻳﺦ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﻭلی ﺑﺎﺯﻫﻢ اﺩاﻣﻪ ﺩاد ﺗﺎ این که ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻃﻠﻮﻉ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻛﺎﺭﺵ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ.
ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﻧﺰﺩ ﭘﻴﺮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﻨﻮﺩی ﮔﻔﺖ: 

ﻣﺮﺣﻠﻪ اﻭﻝ ﺑﺎ ﻣﻮﻓﻘﻴﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ، ﺣﺎﻻﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻢ؟
ﭘﻴﺮ ﮔﻔﺖ :ﺣﺎﻻ ﺑﺮﮔﺮﺩ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﺮﻫﺎ ﺭا ﺟﻤﻊ ﻛﻦ ﺗﺎ ﺑﺎﻟﺶ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ اﻭﻟﺶ ﺑﺮﮔﺮﺩﺩ.
اﻭ ﺑﺎ ﺳﺮاسیمگی ﮔﻔﺖ: اﻣﺎ اﻳﻦ ﻏﻴﺮ ممکن اﺳﺖ .ﺑﺴﻴﺎﺭی اﺯ ﭘﺮﻫﺎ ﺭا ﺑﺎﺩ ﭘﺮاﻛﻨﺪﻩ ﻛﺮﺩﻩ. ﻭ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﺗﻼﺵ ﻛﻨﻢ ﺑﺎﻟﺶ ﻣﺜﻞ اﻭﻟﺶ نمی شود!
ﭘﻴﺮ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭﺳﺖ اﺳﺖ...
ﻛﻠﻤﺎتی ﻛﻪ اﺳﺘﻔﺎﺩﻩ می کنی ﻣﺜﻞ، ﭘﺮﻫﺎیی ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮ ﺑﺎﺩ اﺳﺖ ﻭ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻪ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺑﺎﺯ ﻧﺨﻮاﻫﺪ ﮔﺸﺖ...

ﺩﺭ اﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﻠﻤﺎﺕ، به خصوﺹ ﺩﺭﺑﺮاﺑﺮ ﻛﺴﺎنی ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩاﺭی ﺩﻗﺖ ﻛﻦ!...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چشم تنگ دنیا دوست!

تاریخ:جمعه 3 فروردین 1397-10:31 ق.ظ

 چشم تنگ دنیا دوست!

 

گفت :چشم تنگ دنیا دوست را  

یا قناعت پر کند یا خاک گور

پادشاهی می‌خواست به کشاورزی که جانش را نجات داده بود، پاداش بدهد. قرار شد شاه تمامی سرزمینی را که کشاورز می توانست از طلوع تا غروب خورشید پیاده بپیماید، به او ببخشد.
بنابراین، مرد کشاورز از صبح اول وقت شروع کرد به دویدن. او بی آن که به گرما، گرسنگی یا تشنگی بیندیشد، در دشت و صحرا دوید. هرچه غروب خورشید نزدیک تر می‌شد، سرعتش را بیشتر کرد. در آخرین لحظه هایی که خورشید آخرین پرتوهایش را جمع می‌کرد، دو پای دیگر هم قرض گرفت تا بلکه چند گز زمین بیشتر به دست آورد. 

سرانجام، وقتی آخرین پرتو خورشید در افق ناپدید می‌شد، او بر زمین افتاد، اما در همان حال دست هایش را به طرف جلو کشید تا شاید یک وجب دیگر از زمین گرانبها را از آنِ خود کند. 

اما افسوس! چون پس از آن نتوانست از جا برخیزد. دویدن زیادی جانش را گرفت. درهمان هنگام مردی عارف از آنجا می‌گذشت. به روی کالبد بدون جان کشاورز خم شد و گفت: 

«ای کشاورز، این همه حرص و طمع برای به دست آوردن این همه زمین برای چه؟ مگر بدن آدمیزاد برای به دست آوردن آرامش جاودانی خود بیش از دو متر خاک می‌خواهد؟»



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ما قویی زیبا هستیم یا اردکی زشت ؟!

تاریخ:سه شنبه 29 اسفند 1396-07:24 ق.ظ

ما قویی زیبا هستیم یا اردکی زشت ؟! 

 

جوجه اردک زشت ، قویی زیبا بود. او زشت به نظر می آمد؛ برای آن که از بد حادثه قاطی یک دسته اردک شده بود .بر خلاف آنچه به نظر می رسید، او زیبا بود؛ ولی تنها در پایان داستان این را می فهمد، آن هم وقتی که دیگر جوجه نیست( بلوغ ) و در دریاچه ای شنا می کند و مردم او را با انگشت به هم نشان می دهند و او برای اولین بار در انعکاس آب زیبایی اش را در می یابد.
من این داستان را خیلی دوست دارم. داستان عجیب جوجه اردکی که اصلا اردک نبود . گاهی فکر می کنم که داستان همه ما شبیه آن جوجه اردک زشت است و درون هرکدام از ما قوی زیبای منحصر به فردی است که در تقابل با جامعه ای خشن فردیتش را از دست می دهد و قاطی اردک ها به فراموشی سپرده می شود.

او بارها و بارها زمین می خورد، له می شود و تحقیر می شود و مردم او را با انگشت نشان می دهند و ریشخندش می کنند . آن ها از او انتظار دارند که شکل اردکی باشد که نیست .دردناک تر آن که خودش هم تصویر خود را در آب ندیده است و نمی داند کیست .او سردرگم و تحقیر شده و بیهوده تلاش می کند که اردک خوبی باشد ، اما نتیجه نمی گیرد ؛برای این که اردک نیست. او یک قوست!.
دنیا پر است از جوجه اردک های زشتی که هرگز نمی فهمند که اردک نبوده اند: کارمندهای معمولی ای که می توانستند کارگردان موفقی باشند ،

کارگرانی که می توانستند کارشناس باشند،

مدیران ناخوشنودی که باید نقاش یا شاعر می شدند ،

زنان و شوهرانی که در نارضایتی در کنار هم پیر می شوند و هرگز نمی فهمند که شاید در کنار دیگری خوشبخت بودند،

حسابدارانی که از ریاضیات متنفرند و می توانستند طراح لباس باشند،

زن های خانه داری که می توانستند خلبان هواپیما باشند.

دنیا پر است از کسانی که قهرمان زندگی خود نبوده اند، نشده اند، نتوانسته اند، نفهمیده اند و به هر دلیلی آن چیزی که باید باشند نشده اند .
دنیا پر است از جوجه اردک هایی که عمری را در ناخشنودی و تکرار زندگی می کنند و می میرند بدون آن که تصویر واقعی خود را ببینند . .. .
اما دنیا را اردک های زشت نمی سازند . دنیا را قوهای زیبایی می سازند که زیر بار کلیشه ها و باید ها و نباید ها ،آرزوهایشان را فراموش نکرده اند و تاوانش را هم داده اند. اردک های زشت آن ها را طرد کرده اند، ولی آن ها راه خودشان را دنبال کرده اند .مثال ها فراوانند ،

آلبرت انشتین از دانشگاه اخراج شد، ولی فیزیک را با فرضیه هایش دگرگون کرد.

ونگوک در سراسر زندگی اش حتی یک تابلو هم نفروخت، اما امروز آثارش میلیون ها دلار ارزش دارد،

گابریل گارسیا مارکز برای نوشتن رمان صد سال تنهایی سه سال در را بر روی خودش بست . در این سه سال همسرش برای آن که از گرسنگی نمیرند، حتی پلوپز خانه را هم فروخت، اما در نهایت اثری بی مانند خلق شد و برای نویسنده اش جایزه نوبل ادبیات را به ارمغان آورد.
این آدم ها هیچ نبوغ خاصی نداشته اند،

نبوغ آن ها در شناخت خود و فریاد کردن خویشتن خویش بوده است.

نبوغ آن ها در دنبال کردن راه منحصر به فرد خودشان بوده است.

نبوغ آن ها در تواناییشان در جور دیگری فکر کردن و نپذیرفتن قوانین دنیای اردک ها بوده است.

نبوغ آن ها در شهامت رو به رو شدن با مصایبی که وقتی از گله جدا می شوی، در پیش رو داری، بوده است .

همه ما می توانیم قوی زیبایی باشیم. اما تا وقتی نخواهیم قوی درون مان را به رسمیت بشناسیم، جوجه اردک های مفلوک زشتی خواهیم بود. جوجه اردک هایی که زندگی ای را زندگی می کنیم که متعلق به ما نیست . جوجه اردک هایی ترسیده و بی خاصیت و بی بال و پر.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فاصله بین گفتار تا رفتار!

تاریخ:دوشنبه 28 اسفند 1396-06:42 ق.ظ

فاصله بین گفتار تا رفتار!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چهارشنبه سوری نشانی از پاکی ایرانیان

تاریخ:شنبه 26 اسفند 1396-10:52 ق.ظ

 چهارشنبه سوری نشانی از پاکی ایرانیان


"سیاوش"یكى از مظلوم‌ترین چهره‌هاى شاهنامه است كه وقتى زن پدرش سودابه، به او دل بست، هرگز به مكر نامادرى گرفتار نشد!
تا این كه این جسارت به گوش پدرش كیكاووس رسید و شدیدا مورد خشم او قرار گرفت.
 سیاوش از پدر خواست تا براى اثبات پاكى و بی‌گناهی‌اش از هفت تونل آتش گذر كند و اگر سالم بیرون آمد، آن‌ را دلیل بى‌گناهی‌اش بداند.

این  آزمون آتش در آخرین سه شنبه (بهرام شید) سال انجامید و او سرفرازانه بیرون آمد.
به دستور  پدر قرار شد که فردایش یعنی چهارشنبه (بهرام شید) در وسط میدان اصلی شهر، سوری به کل مردم بدهد که شد چهارشنبه سوری...

و این روز جشن ملى شناخته شد...
و ما هم واپسین سه‌شنبه را به یاد پاكى و انسانیت با پریدن از روى آتش جشن می‌گیریم...

چهارشنبه سوری در حقیقت نشانی از پاکی ایرانیان است.
این جشن به این زیبایی،
 فلسفه زیبایی دارد...
 ایران پر مهر چنین است

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻣﺎﻥ ﺷﺒﯿﻪ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮﺕ ﺍﺳﺖ؟!

تاریخ:شنبه 26 اسفند 1396-06:45 ق.ظ



ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻣﺎﻥ ﺷﺒﯿﻪ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮﺕ ﺍﺳﺖ؟!



آورده اند ﺯﻧﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺳﺎﺭﻩ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﭘﺲ ﺍﺯﺟﻨﮓ ﺑﺪﺭ ﺍﺯ ﻣﮑﻪ ﺑﻪ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻧﺰﺩ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺍﮐﺮﻡ ﺭﻓﺖ!
ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ:
- ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ؟
- ﻧﻪ
- ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻣﻬﺎﺟﺮ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺒﻮﻝ ﺩﯾﻦ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﻪ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ؟
- ﻧﻪ
- ﭘﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ؟
 -ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﭘﻨﺎﻩ ﻭ ﭘﺸﺘﯿﺒﺎﻥ ﺑﻮﺩﯾﺪ، ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻣﻦ ﭘﺸﺘﯿﺒﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ، ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﯿﺪ ﻭ ﺟﺎﻣﻪ ﻭ ﻣﺮﮐﺐ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﯿﺪ!
- ﺗﻮ ﮐﻪ ﺁﻭﺍﺯﻩ ﺧﻮﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﻣﮑﻪ ﺑﻮﺩﯼ، ﭼﻄﻮﺭ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺷﺪﯼ؟!
- ﭘﺲ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﺑﺪﺭ ﮐﺴﯽ ﻣﺮﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻭﺍﺯﻩ ﺧﻮﺍﻧﯽ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﺩ!
ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ (ص) ﺑﻪ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﻨﺪ!
ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺟﺎﻣﻪ ﻭ ﻣﺮﮐﺐ ﻭ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺩﻧﺪ!
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺍﯾﺖ ﻏﺮﯾﺐ ﺍﺳﺖ!

ﯾﮑﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻣﻮﻗﻌﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﮑﻪ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩﻩ ﻫﻢ ﺍﺯ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﮐﻤﮏ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﭘﻨﺎﻩ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻩ!
ﺩﻭﻡ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻧﻔﺮﻣﻮﺩ ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻩ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﻧﮑﻨﯽ ﺗﺎ ﮐﻤﮑﺖ ﮐﻨﻢ ،ﺑﻠﮑﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﮐﻤﮑﺶ ﮐﻨﻨﺪ!
ﺳﻮﻡ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺸﺮﮎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻫﻢ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﻮﺩ!
ﺁﻣﺪ ﮐﻤﮏ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ!
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻣﺎﻥ ﺷﺒﯿﻪ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮﺕ ﺍﺳﺖ؟!

#علامه_ﻣﺤﻤﺪ_ﺭﺿﺎ_ﺣﮑﯿﻤﯽ

@toloe_andishe2



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قهرمان ،مادر است!

تاریخ:جمعه 25 اسفند 1396-07:38 ق.ظ

 قهرمان ،مادر است!


ادیسون به خانه بازگشت و یاد داشتی را به مادرش داد.
گفت : این را آموزگارم داد. گفت فقط مادرت بخواند.
مادر در حالی که اشک در چشمان داشت، برای کودکش خواند.
فرزند شما یک نابغه است و این مدرسه برای او کوچک است. آموزش او را خود بر عهده بگیرید.
سال ها گذشت .مادرش از دنیا رفته بود. روزی ادیسون که اکنون بزرگ ترین مخترع قرن بود، در گنجه *خانه خاطراتش را مرور می کرد. برگه ای در میان شکاف دیوار او را کنجکاو کرد. آن را درآورده و خواند.
نوشته بود : کودک شما کودن است. از فردا او را به مدرسه راه نمی دهیم.
ادیسون ساعت ها گریست و در خاطراتش نوشت.
توماس آلوا ادیسون،کودک کودنی بود که توسط یک مادر قهرمان به نابغه قرن تبدیل شد .

قهرمان مادر است در همه دوران ها!

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عشق و نفرت

تاریخ:پنجشنبه 24 اسفند 1396-09:15 ق.ظ

عشق و نفرت




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :67
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------