تبلیغات
حکمت و حكایت - مطالب حكایات حكیمانه

گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ!

تاریخ:پنجشنبه 22 تیر 1396-09:53 ق.ظ

ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﻫﺮﺳﮑﻮﺗﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﺿﻌﻒ ﻧﯿﺴﺖ...

تاریخ:پنجشنبه 22 تیر 1396-07:54 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تاثیر تصمیم بر سرنوشت افراد

تاریخ:سه شنبه 20 تیر 1396-07:28 ق.ظ

تاثیر تصمیم بر سرنوشت افراد


❣️ یک دقیقه مطالعه


خانم معلم در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن محتاطی او را صدا کرد.

خانم معلم او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: تو در امتحان نمره 9 گرفتی.
تو تنها کسی هستی که نمرۀ قبولی نگرفته ای!

پسرک با خجالت و در حالی که صورتش سرخ شده بود، سرش را بلند کرد و گفت:
خانم معلم چِن ، می‌شود... می‌شود یک نمره به من ارفاق کنید؟

خانم چِن با عتاب مادرانه‌ای سرش را تکان داد و گفت: یک نمره ارفاق کنم؟!
این ممکن نیست. من طبق جواب‌هایی که در برگۀ امتحانت نوشته‌ای به تو نمره داده‌ام.

او اضافه کرد: نگران نباش. من که نمی‌خواهم به خاطر ضعفت در امتحان، تو را تنبیه کنم. تو باید در امتحان بعد تلاش بیشتری کنی و نمرۀ بهتری بگیری.

پسر با صدایی که نشان می‌داد خیلی ترسیده گفت: اما مادرم کتکم می‌زند.

خانم معلم ساکت شد. او آرزوی والدین را درک می‌کرد که می‌خواهند بچه‌هایشان بهترین نمره‌ها را کسب کنند و موفق باشند؛ از طرفی نمی‌توانست در برابر بچه‌های بازیگوشی که در امتحاناتشان ضعیف هستند، نرمش نشان دهد.

اما یک موضوع دیگر هم بود. او می‌دانست که کتک خوردن بچه‌ها هم هیچ کمکی به تحصیلشان نمی‌کند و حتی تأثیر منفی آن ممکن است آن‌ها را از تحصیل بازدارد.

نمی‌دانست چه تصمیمی بگیرد. یک نمره ارفاق بکند یا نه. او در کار خود جداً اصول را رعایت می‌کند. اما به هر حال قلب رئوف مادرانه هم داشت.

نگاهی به پسرک کرد. هنوز تمام تن پسرک از ترس می‌لرزید و به گریه هم افتاده بود.
عاقبت رو به پسرک کرد و  گفت:

 ببین!، این پیشنهادم را قبول می‌کنی یا نه؟

 من به ورقه‌ات یک نمره «ارفاق» نمی‌کنم.
 فقط می‌توانم یک نمره به تو «قرض» بدهم.

تو هم باید در امتحان بعدی دو برابر آن را، یعنی دو نمره، به من پس بدهی. خوب است؟

پسرک با شادی  گفت: چشم! من حتماً در امتحان بعدی  دو نمره‌ به شما پس می‌دهم.

او با خوشحالی از خانم معلم تشکر کرد و رفت.
از آن پس برای این که بتواند در امتحان بعدی قرضش را به خانم معلم پس بدهد، با دقت زیاد درس می‌خواند.

 تا این که در امتحان بعد نمرۀ بسیار خوبی کسب کرد. از طرف مدرسه به او جایزه‌ای داده شد.
از پسِ آن «درس» که خانم معلم به او داده بود، مقطع دبیرستان را با نمرات عالی پشت سر گذاشت و وارد دانشگاه شد.

او همیشه ماجرای قرض نمره را برای دوستانش تعریف می‌کند و از بازگویی آن همیشه هیجان زده می‌شود.
زیرا می‌داند که نمره‌ای که خانم معلم آن روز به او قرض داد، سرنوشتش را تغییر داد.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لشکر دعا و استغاثه!!

تاریخ:یکشنبه 18 تیر 1396-06:47 ق.ظ

لشکر دعا و استغاثه!!


"شاه سلطان حسین صفوی" آخرین پادشاه صفویه هنگام تهاجم افغان ها وقتی کشور را از دست رفته می دید، علمای اسلام را جمع و از آنان راه حل می خواهد!
روحانیون نیز با حیرت از این که چگونه این نابخردان کافر جسارت دست درازی به ملک صاحب الزمان را داشته اند، به سلطان اطمینان دادند با استعانت از خداوند و استغاثه از حضرت ولی عصر آنان را ناکام خواهند گذاشت.
سپس ضمن برپایی مجالس دعا و روضه دستور طبخ آش نذری مخصوصی را نیز صادر فرمودند!

اما چیزی نگذشت که خبر آوردند، افغان ها به دروازه های اصفهان رسیده اند!
آش پخته شد، اما پیش از توزیع آن، لشکریان افغان وارد کاخ شده و سلطان را دستگیر و آش نذری را هم میان سربازان خود توزیع نمودند..!
۸ سال سیاه به خاطر این جهل و حماقت ها بر این مردم و سرزمین گذشت...
تا هنگامی که نادر شاه برخاست و افغان ها را از ایران بیرون راند.
او در اولین اقدام دستور داد تا همه آخوندهای کشور را در پایتخت گرد آوردند.
سپس رو به نمایندگان آن ها کرد و پرسید:
کار شما سیصد هزار نفر در این مملکت چیست؟!
مرجع و بزرگشان پیش آمده و گفت:
قربانت گردم؛ این ها لشکر دعا و استغاثه به دامان خداوند باری تعالی هستند!

به طور مثال هنگامی که دلاور مردان شما به جنگ می روند، اینان با دعا پیروزی شان را تضمین می کنند..!
نادر شاه فریاد زد:
احمق ها! وقتی اشرف افغان با ۳۰۰۰۰ نفر اصفهان را فتح کرد، شما ۳۰۰۰۰۰ نفر اگر به جای دعا در مقابل او ایستادگی کرده بودید، این روزهای سیاه بر ما نمی رفت!
سپس با تجهیز آنان به وسائل و تجهیزات کشاورزی آن ها را روانه ی زمین های اطراف شهر هایشان کرده و به کشاورزی وا داشت...

زندگی نامه نادرشاه



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟

تاریخ:پنجشنبه 15 تیر 1396-07:54 ق.ظ

هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟


می گویند وقتی رضا شاه تصمیم گرفت بانک ملّی را تأسیس کند، برای بازاری های تهران و اطراف پیغام فرستاد که از بانک ملّی اوراق قرضه بخرند. هیچ کدام از تجّار بازار حاضر به این کار نشد. 

وقتی خبر به خانم فخرالدّوله، مالک بسیار ثروتمند، خواهر مظفّر الدین شاه و مادر مرحوم دکتر امینی رسید، به رضاشاه پیغام فرستاد که: 

مگر من مرده ام که می خواهی از بازاریان پول قرض کنی ؟ من حاضرم در بانک ملّی سرمایه گذاری کنم. 

و به این ترتیب بانک ملّی با پول خانم فخرالدّوله تأسیس شد.
یکی از قوانینی که در زمان رضا شاه تصویب شد، قانون روزهای تعطیلی مغازه ها و ادارات بود. به این ترتیب هر کس به خواست خود و بدون دلیل موجّهی نمی توانست مغازه اش را ببندد. 

روزی رضاشاه با اتوموبیلش از خیابانی می گذشت که متوجّه شد مغازه ای بسته است. ناراحت شد و دستور داد که صاحب آن مغازه را پیدا کنند و نزد او بیاورند. کاشف به عمل آمد که صاحب مغازه یک عرق فروش ارمنی است. آن مرد را نزد رضاشاه آوردند. شاه پرسید: 

پدر سوخته چرا مغازه ات را بسته ای؟ 

مرد ارمنی جواب داد قربانت گردم،امروز روز قتل(شهادت)حضرت مسلم بن عقیل است و من فکر کردم صلاح نیست دراین روز عرق بفروشم. 

رضاشاه دستور تحقیق داد و دیدند که حقّ با عرق فروش ارمنی است. آن وقت رضا شاه عرق فروش را مرخص کرد و رو به همراهانش کرد و گفت:
در این مملکت یک مرد واقعی داریم, آن هم خانم فخر الدوله است و یک مسلمان واقعی داریم، آن هم قاراپط ارمنی است...!!!

سال های سال بعد شاعر بزرگ ایران خانم پروین اعتصامی در وصف این ماجرا این چنین سرود:

واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت،هم کلید زندگی است
گفت: "زین معیار اندر شهرما،
یک مسلمان هست آن هم ارمنی است

شب نشینی هالو
✅ @shabneshinihalloo

کانال اشعار هالو
✅ @mrhalloo



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لذت بردن از اصل زندگی

تاریخ:پنجشنبه 15 تیر 1396-07:45 ق.ظ

لذت بردن از اصل زندگی


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

وقتی خدا امر کند...

تاریخ:چهارشنبه 14 تیر 1396-04:28 ب.ظ

وقتی خدا امر کند...

✅زن فقیری با یک برنامه رادیویی تماس گرفت و از خدا درخواست کمک کرد.


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فرآیندها مهم تر از نتایج هستند

تاریخ:سه شنبه 13 تیر 1396-07:32 ق.ظ

فرآیندها مهم تر از نتایج هستند

در یک کارخانه امریکایی تولید کننده موتورهای جت یک موتور معیوب تولید شده است که پره توربین آن دارای یک تَرَک می باشد.موتور باید امروز تحویل داده شود و شش مهندس سعی می کنند آن را رفع نقص کنند.

در یک کارخانه ژاپنی مشابه که فرآیند مدار می باشد نیز همین اتفاق می افتد.ولی در کارخانه ژاپنی کسی دنبال تعمیر و بازسازی موتور نیست. درعوض ۶ نفرمهندس به دنبال این هستند که علت ایجاد تَرَک در پره توربین در مراحل اولیه را شناسایی و استخراج کنند.

این مثالی از بهبود فرآیند است که در آن در یک سازمان به جای تمرکز و توجه بر روی محصول نهایی به فرآیند تولید توجه می شود.

در درازمدت یک چنین دیدگاهی باعث بهبود کیفیت می شود..



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

#مادر

تاریخ:یکشنبه 11 تیر 1396-06:39 ق.ظ


#مادر

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر لحظه از او عیادت می کرد.
یک بار از خانه سالمندان تماسی دریافت کرد که مادرش درحال جان دادن است؛ پس باشتاب رفت تا قبل از این که مادرش از دنیا برود، او را ببیند.
 از مادرش پرسید: مادر چه می خواهی برایت انجام دهم؟
مادر گفت: از تو می خواهم که برای خانه سالمندان پنکه بگذاری ؛چون آن ها پنکه ندارند و در یخچال غذاهای خوب بگذاری، چه شب ها که بدون غذا خوابیدم! 

فرزند باتعجب گفت: داری جان می دهی و از من این ها را درخواست می کنی؟
  قبلا به من گلایه نکردی.
مادر پاسخ داد: بله فرزندم ،من با این گرما و گرسنگی خو گرفتم و عادت کردم، ولی می ترسم تو وقتی فرزندانت در پیری تو را به اینجا می آورند، به گرما و گرسنگی عادت نکنی.


@rroga

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پسر 9ساله ای که اشک قاضی را درآورد

تاریخ:سه شنبه 30 خرداد 1396-05:44 ق.ظ


پسر 9ساله ای که اشک قاضی را درآورد

اوایل خرداد «فرزاد»- 9 ساله- با همراهی مددکار سازمان بهزیستی تهران به مجتمع قضایی ونک رفته بود تا مادرش را بعد از 7 سال ببیند.

مادر فرزاد:

▪️فقط 16 سال داشتم که به زور شوهرم دادند. یک بار که به سفر زیارتی مشهد رفته بودیم، احمد مرا با خانواده‌ام دید و همان جا خواستگاری کرد. 

شوهرم اوایل خیلی هوایم را داشت، اما دو سال نشده توسط دوستانش معتاد شد. احمد هر روز کتکم می‌زد. تا این که با کمک ریش سفیدهای فامیل‌شان توانستم طلاق بگیرم. اما بچه دو ساله‌ام را گرفتند و خودم را از خانه بیرون کردند. در مشهد کسی را نداشتم. به همین خاطر ناچار شدم به شهر خودمان برگردم و یک سال نشده دوباره شوهر کردم تا سربار خانواده‌ام نباشم. حالا دو تا بچه از شوهر دومم دارم. خدا را شکر مرد خوبی است و تا شنید که بچه‌ام را به بهزیستی سپرده‌اند، گفت برویم بچه را بیاوریم پیش خودمان. خدا خیرش بدهد.

خانم مددکار:

▪️طبق پرونده موجود، پدر فرزاد معتاد بوده و 7 سال پیش بچه را با خودش به تهران آورده، اما در یکی از طرح‌های جمع‌آوری معتادان فرزاد را به بهزیستی تحویل داده‌اند. همکاران ما می‌دانسته‌اند که این بچه خانواده دارد و خوشبختانه با پیگیری زیاد ابتدا خانواده پدری کودک پیدا شد، اما آن ها شرایط مناسب برای نگهداری فرزاد را نداشتند و از همان طریق مادرش را در یکی از شهرستان‌های بخش مرکزی پیدا کردیم که حالا اینجا در حضور شماست.

فرزاد:

▪️«خیلی خوشحالم. چند بار خواب مادرم را دیده بودم. هر بار یک نقاشی می‌کشیدم و به دیوار نمازخانه مدرسه‌مان می‌چسباندم تا خدا آن را ببیند و مادرم را برایم پیدا کند.» قاضی با شنیدن این حرف سرش را پایین انداخت، نم اشکش را با دستمال خشک کرد و بعد برای فرزاد دست تکان داد وگفت: «ان شاءلله موفق و سلامت باشی».

@iranfnews

 



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :47
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------