گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!

تاریخ:پنجشنبه 9 آذر 1396-09:23 ق.ظ

ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!


در منزل دوستی بودم که پسرش دانش‌آموز ابتدایی بود و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام می داد .

زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید.
پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: 

این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشی‌ات.

پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد و چند لحظه بعد گفت:
بابا بزرگ! باز هم که از این جنس‌های ارزون قیمت خریدی!
الان مداد رنگی‌های خارجی هست که ده برابر این کیفیت داره.

مادر بچه گفت:
می‌بینید آقاجون؟
بچه‌های این دوره و زمونه خیلی باهوش هستند.
اصلا نمی‌شه گولشون‌زد و سرشون کلاه گذاشت.

پدربزرگ چیزی نگفت.

برایشان توضیح دادم که این رفتار پسر بچه نشانۀ هوشمندی نیست،
همان طور که هدیۀ پدربزرگ برای گول زدن نوه‌اش نیست.

و این داستان را برایشان تعریف کردم

آن زمان که من دانش‌آموز ابتدایی بودم،
خانم بزرگ گاهی به دیدن‌مان می‌آمد و به بچه‌های فامیل هدیه می‌داد،
بیشتر وقت‌ها هدیه‌اش تکه‌های کوچک قند بود.

بار اول که به من تکه قندی داد، یواشکی به پدرم گفتم: 

این تکه قند کوچک که هدیه نیست!

پدرم اخم کرد و گفت: خانم بزرگ شما را دوست دارد. هر چه برایتان بیاورد، هدیه است.

وقتی خانم بزرگ رفت، پدر برایم توضیح داد که در روزگار کودکی او، قند خیلی کمیاب و گران بوده و بچه‌ها آرزو می‌کردند که بتوانند یک تکه کوچک قند داشته باشند.

 خانم بزرگ هنوز هم خیال می‌کند که قند، چیز خیلی مهمی است.

بعد گفت: ببین پسرم! قنددان خانه پر از قند است،

 اما این تکه قند که مادرجان داده با آن ها فرق دارد،  چون نشانۀ مهربانی و علاقۀ او به شماست.
این تکه قند معنا دارد ، آن قندهای توی قنددان فقط شیرین هستند، اما مهربان نیستند.

وقتی کسی به ما هدیه می‌دهد، منظورش این نیست که ما نمی‌توانیم، مانند آن هدیه را بخریم، منظورش کمک کردن به ما هم نیست.
او می‌خواهد علاقه‌اش را به ما نشان بدهد .
می‌خواهد بگوید که ما را دوست دارد و این، خیلی با ارزش است.

 این چیزی است که در هیچ بازاری نیست و در هیچ مغازه‌ای آن را نمی‌فروشند.

چهل سال از آن دوران گذشته است و من هر وقت به یاد خانم بزرگ و تکه قندهای مهربانش می‌افتم،
دهانم شیرین می‌شود،
کامم شیرین می‌شود،
جانم شیرین می‌شود.....

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺷﻮﻧﺪ، ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ "ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ "ﺷﻮﻧﺪ؛
ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ " ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ " ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ 

ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!

ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ ،ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مگر تا به حال چند بار "نه" شنیده اید؟

تاریخ:چهارشنبه 8 آذر 1396-08:59 ق.ظ

مگر تا به حال چند بار "نه" شنیده اید؟

ﺳﺮﻫﻨﮓ ﺳﺎﻧﺪﺭﺱ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻝ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﻧﻮﻩ ﺍﺵ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:
 ﺑﺎﺑﺎﺑﺰﺭﮒ ،ﺍﯾﻦ ﻣﺎﻩ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﯾﮏ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ می خرﯼ؟!
ﺍﻭ ﻧﻮﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺖ، ﮔﻔﺖ: ﺣﺘﻤﺎً ﻋﺰﯾﺰﻡ!

ﺣﺴﺎﺏ ﮐﺮﺩ ﻣﺎﻫﯽ 500 ﺩﻻﺭ ﺣﻘﻮﻕ ﺑﺎﺯﻧﺸﺴﺘﮕﯽ می گیرﻡ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺩﺭ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻢ!
ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ.

ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﻨﺪﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﺘﺎﺏ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ: ﻗﺎﺑﻠﯿّﺖ ﻫﺎﯾﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ.

ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻧﻮﺷﺘﻦ.
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻧﻮﻩ ﺍﺵ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺑﺎﺑﺎﺑﺰﺭﮒ، ﺩﺍﺭﯼ ﭼﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟!

ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﮔﻔﺖ: ﺩﺍﺭﻡ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ را ﮐﻪ ﺑﻠﺪﻡ ، ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ.

ﭘﺴﺮﮎ ﮔﻔﺖ: ﺑﺎﺑﺎﺑﺰﺭﮒ ،ﺑﻨﻮﯾﺲ ﻣﺮﻍ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ!

ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻮﺩ...
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﻮﺩﺭﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺮﻍ ﻫﺎ می زﺩ، ﻣﺰﻩ ﻣﺮﻍ ﻫﺎ ﺷﮕﻔﺖ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﻣﯽ ﺷﺪ.

ﺍﻭ ﺭﺍﻫﺶ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ.ﭘﻮﺩﺭ ﻣﺮﻍ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﻭﺵ ﻧﺰﺩ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺑﺮﺩ، ﺍﻣﺎ ﺻﺎﺣﺐ ﺁﻧﺠﺎ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﮑﺮﺩ، ﺩﻭﻣﯿﻦ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻧﻪ، ﺳﻮﻣﯿﻦ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻧﻪ، ﺍﻭ ﺑﻪ 623 ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺷﺸﺼﺪ ﻭ ﺑﯿﺴﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭﻣﯿﻦ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ﺍﺯ ﭘﻮﺩﺭﻣﺮﻍ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﺪ.

ﺍﻣﺮﻭﺯ KFC ﺩﺭ 124 ﮐﺸﻮﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪﮔﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﻋﮑﺲ ﺳﺮﻫﻨﮓ ﺳﺎﻧﺪﺭﺱ ﻭ ﭘﻮﺩﺭﻣﺮﻍ ﮐﻨﺘﺎﮐﯽ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻧﺶ ﺑﺰﻧﺪ، ﺑﺎﯾﺪ 50 ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻻﺭ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ کند.

٦٢٣ بار نه شنید و ناامید نشد.

ناامیدی، مرگ آرزوها و اهداف شماست .

❤️



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اندر حکایت جاسوسی!

تاریخ:شنبه 4 آذر 1396-08:33 ق.ظ


*⃣ اندر حکایت جاسوسی!


(خاطره واقعی یک دانشجوی ایرانی تحصیل کرده در یوگسلاوی در دهه 70 میلادی)

در یوگسلاوی رسم بود که دانشجویان خارجی پس از فراغت از تحصیل به دیدار رهبر یوگسلاوی برده می شدند و ایشان برایشان سخنرانی می کرد.
مطابق همین رسم ما را هم به دیدار تیتو بردند و ایشان ضمن سخنرانی خاطره ای از دوران انقلاب در یوگسلاوی و پیروزی آن تعریف کرد.
تیتو گفت : چندسال پس از پیروزی انقلاب و استقرار دولت از کا. گ .ب. اطلاع دادند که در کابینه شما یک جاسوس سیا وجود دارد .وی را شناسایی و دستگیر کنید.

تیتو می گوید : تمام تلفن ها و مکاتبات و رفتار افراد کابینه را تحت کنترل قرار دادیم و پس از مدتی مایوس شدیم، هیچ نشانی از جاسوس پیدا نکردیم.
(تیتو با ادعای استقلال از روسیه نمی خواست این جاسوس توسط روس ها شناسایی شود. )

پس از مدتی جستجو ، نا امیدانه و عاجزانه درخواست  شناسایی و معرفی جاسوس در کابینه را از روسیه می کند.

از  "ک .گ .ب" به وی اطلاع می دهند "معاون اول تو در کابینه #جاسوس_سیا است."
تیتو از این خبر متحیّر می شود و پس از اتمام یکی از جلسات کابینه از وی می خواهد بماند.
تیتو می گوید :
در یک جلسه دو نفری اسلحه را روی شقیقه معاون اول گذاشتم و از وی سوال کردم: آیا تو جاسوس سیا هستی؟
او که متوجّه شد، قضیه لو رفته است، به جاسوسی خود اعتراف کرد .
تیتو از او سوال می کند: از چه وقت  با سیا  همکاری می کنی؟
پاسخ : از زمان دانشجویی قبل از پیروزی انقلاب در زمان جنگ های چریکی !
س : در این مدّت با تمام کنترل های امنیتی ، هیچ ارتباطی با سیا، از تو کشف نشد ؟
ج : الان هیچ ارتباطی با سیا ندارم.
س: چگونه عضوی هستی که ارتباط نداری ؟
ج: سیا مسئولیتی به من واگذار کرده که وظیفه ام را انجام می دهم.
س: مسئولیّت تو چیست ؟
ج: به من ماموریّت داده شده تا  "در سپردن پست ها به افراد غیر تخصّصی عمل کنم " و تا کنون هم این گونه عمل کرده ام!

تیتو می گوید : نگاهی کردم به افراد کابینه و مدیران ارشد دیدم همین طور است!! هیچ کس سر جای خودش نیست !
مثلا طرف دکترای کشاورزی دارد، ولی وزیر نیرو است و یا دیگری برق خوانده، اما وزیر مسکن است!

معاون تیتو می گوید :
 تحلیل سیا این بود که با این روش ، انقلاب بدون کودتا و حمله خارجی از درون متلاشی می شود!!

Ahmad Montazeri



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تفاوت در واکنش است که آینده شما را تعیین می کند

تاریخ:جمعه 3 آذر 1396-09:47 ق.ظ

تفاوت در واکنش است که آینده شما را تعیین می کند

نه فقط شرایط و فرصت ها ؟

 

در یكی از رستوران‌هایی كه در كوهپایه‌های اسكاتلند قرار دارد، گروهی ماهی گیر دور هم جمع شده و در حال خوردن قهوه و گپ زدن بودند. درست در لحظه‌ای كه یكی از ماهی گیران با دستش در حال نشان دادن اندازة ماهی بزرگی بود كه از تورشان دررفته بود، پیشخدمتی از كنار او گذشت و ضربه دست او باعث شد كه قهوه داخل لیوان به دیوار سفید رستوران پاشیده شود و لكه سیاه آن شروع به پایین آمدن از روی دیوار كند. پیشخدمت با دیدن منظره بی‌درنگ دستمالی از پیشبند خود بیرون كشید و به تمیز كردن آن پرداخت، اما لكه سیاه قهوه از روی دیوار زدوده نشد.

در آن لحظه، مردی از پشت یكی از میزهای رستوران بلند شد و به سمت لكه سیاه رفت. او یك مداد شمعی از جیب خود درآورد و در حالی كه همه به او خیره شده بودند، شروع به كشیدن طرحی روی لكة سیاه كرد.

چند دقیقه‌ای نگذشته بود كه تصویر زیبایی از یك گوزن با شاخ‌های بلند روی آن دیوار نقش بست.

این هنرمند فرزانه كسی جز «ادوین لندسر» نبود. او در زمان خود از پیشگامان نقاشی حیوانات در انگلیس بود.

*********************

مرتكب اشتباه شدن در زندگی همة ما وجود دارد، اما در زندگی هستند كسانی كه اشتباه را با آغوش باز می‌پذیرند، آن را تغییر می‌دهند و به چیزی دلپذیر تبدیل می‌كنند. توانایی تبدیل بحران به فرصت یکی از مهارت هایی است که افراد ثروت آفرین را از عامه مردم جدا می کند .

به دنبال به روز کردن خود باشیم ، تا مهارت های متمایز کننده زندگی و کسب و کارمان را متحول کند.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مسائل ساده را پیچیده نكنید!

تاریخ:چهارشنبه 1 آذر 1396-07:42 ق.ظ

 مسائل ساده را پیچیده نكنید! 

 

امتحان پایانى درس فلسفه بود.

استاد فقط یك سؤال مطرح كرده بود! سؤال این بود:
شما چگونه مى‌توانید مرا متقاعد كنید كه صندلى جلوى شما نامرئى است؟
تقریباً یك ساعت زمان بُرد تا دانشجویان توانستند پاسخ‌هاى خود را در برگه امتحانى‌شان بنویسند، به غیر از یك دانشجوى تنبل که تنها 10 ثانیه طول كشید تا جواب را بنویسد!
چند روز بعد كه استاد نمره‌هاى دانشجویان را اعلام كرد، آن دانشجوى تنبل بالاترین نمره كلاس را گرفته بود!
او در جواب فقط نوشته بود:

كدام صندلى؟!

نتیجه اخلاقی:
مسائل ساده را پیچیده نكنید!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بندگی شاه یا اله؟!

تاریخ:سه شنبه 30 آبان 1396-10:05 ق.ظ

 بندگی شاه یا اله؟!


پادشاهی را وزیری عاقل بود. از وزارت دست برداشت.

پادشاه از دگر وزیران پرسید: وزیر عاقل کجاست؟

گفتند: از وزات دست برداشته و به عبادت خدامشغول شده است.

پادشاه نزد وزیر رفت و از او پرسید: از من چه خطا دیده ای که وزارت را ترک کرده ای؟

گفت: از پنج سبب:

اول:
آن که تو نشسته می‌بودی و من به حضور تو ایستاده .
می‌ماندم، اکنون بندگی خدایی می‌کنم که مرا در وقت نماز حکم به نشستن می‌کند.

دوم:
آن که طعام می‌خوردی و من نگاه می‌کردم .
اکنون رزاقی پیدا کرده‌ام که او نمی خورد و مرا می‌خوراند.

سوم:
آن که تو خواب می‌کردی و من پاسبانی می‌کردم.
اکنون خدای چنان است که هرگز نمی‌خوابد و مرا پاسبانی می‌کند.

چهارم:

آن که می‌ترسیدم اگر تو بمیری ،مرا از دشمنان آسیب برسد.
اکنون خدای من چنان است که هرگز نخواهد مرد و مرا از دشمنان آسیب نخواهد رسید.

پنجم:
آن که می‌ترسیدم اگر گناهی از من سرزند، عفو نکنی.
اکنون خدای من چنان رحیم است که هر روز صد گناه می‌کنم و او می بخشاید .


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مهندس ژاپنی در عسلویه

تاریخ:یکشنبه 28 آبان 1396-09:18 ق.ظ


#دو_کلمه_حرف_حساب

مهندس ژاپنی در عسلویه




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اثر نطفه و لقمه پاک

تاریخ:شنبه 27 آبان 1396-08:43 ق.ظ

اثر نطفه و لقمه پاک


▪️ ذکر صالحین ▪️

⁠⁣

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻣﺎﻥ ﺷﺒﯿﻪ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺍﺳﺖ؟!

تاریخ:شنبه 27 آبان 1396-07:34 ق.ظ

 ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻣﺎﻥ ﺷﺒﯿﻪ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺍﺳﺖ؟!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سلطان خردمند!

تاریخ:جمعه 26 آبان 1396-09:02 ق.ظ

سلطان خردمند!


سفری داشتم به سلطان نشین عمان و با یوسف بن علوی وزیر خارجه اش ملاقاتی رسمی داشتم. وی پس از این ملاقات مرا به خانه اش دعوت کرد. سخن از گذشته اش به پیش کشید و گفت: 

در دوران دانشجویی با تعدادی از دانشجویان از مخالفان سرسخت سلطان بن قابوس بودیم. گرایش های چپ داشتیم و گاه در کشورهای دیگر به سفارت عمان حمله می کردیم. مدتی بعد در داخل به مواضع دولت حمله مسلّحانه کردیم و دستگیر شدیم. ما را به زندان بردند. زمانی نگذشته بود که من و همراهانم را از زندان بیرون آورده، سر و صورت اصلاح کرده، لباس رسمی پوشیدیم. گفتتند سلطان بن قابوس شما احضار کرده است. پیش خود گفتیم اعداممان حتمی است! ما را نزد وی بردند. سلطان ما را احترام کرد و نزد خود نشاند. تعجّبمان بیشتر شد. سر سخن باز کرد. از گذشته تا حال گفت، از وضعیت کشور و این که با تفکّرات چپ کشور به سرانجام نمی رسد، با دلیل و آمار و منطق مجابمان کرد و "گفت: 

ما راهی را برای پیمودن آغاز کردیم. شما درس خوانده های کشورید .حیف از شماست که در زندان باشید. گذشته ها گذشت. من چند پیشنهاد برای شما دارم اول این که: سرمایه ای در اختیارتان می گذارم، با خانواده به هر کشور خارجی مایلید مهاجرت کنید و تا آخر عمر با عزّت زندگی کنید. 

یا این که: به شما سرمایه و امکانات می دهم تا به کار کشاورزی و تولید بپردازید. 

و یا این که به من برای مدیریت و توسعه کشورمان کمک کنید، من مدیرانی متخصّص می خواهم و اگر مایل هستید، همراهم باشید." 

در بُهت به سر بردیم. در پوست خود نمی گنجیدیم و با آغوش باز راه سوم را انتخاب کردیم و سلطان بن قابوس هر یک را به مقام وزارت، و مشاوره منصوب کرد و من وزیر امور خارجه شدم.

خاطره عطاالله مهاجرانی



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :57
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------