گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تغییر را از #خودمان شروع کنیم!

تاریخ:دوشنبه 17 مهر 1396-07:03 ق.ظ

تغییر را از #خودمان شروع کنیم!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بزرگی کوچک و بزرگ نمی شناسد!

تاریخ:دوشنبه 17 مهر 1396-06:46 ق.ظ

 بزرگی کوچک و بزرگ نمی شناسد!


⭕️➕ ﭘﺴﺮ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍی ﻭﺍﺭﺩ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰ ﻧﺸﺴﺖ. 

ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺷﮑﻼﺗﯽ ﭼﻨﺪ؟ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ: 50 ﺳﻨﺖ. ﭘﺴﺮﮎ پولهایش ﺭﺍ ﺷﻤﺮﺩ ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ: بستنی ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟ 

ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺎ ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﮔﻔﺖ: 35 ﺳﻨﺖ. 

ﭘﺴﺮ: ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ. 

ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺁﻭﺭﺩ. ﭘﺴﺮ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ، صورت حساب ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ. ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ هنگام ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯿﺰ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺵ ﮔﺮﻓﺖ، ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ 15 ﺳﻨﺖ ﺍﻧﻌﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﮐﻪ می توانست ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺷﮑﻼﺗﯽ ﺑﺨﺮﺩ. 

ﺷﮑﺴﭙﯿﺮ: ﺑﻌﻀﯽ ﺑﺰﺭﮒ، ﺯﺍﺩﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ، ﺑﺮﺧﯽ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﺍ به دﺳﺖ می آﻭﺭﻧﺪ، ﻭ ﺑﻌﻀﯽ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﺍین که ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ.





نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

محتسب در بازار است!

تاریخ:یکشنبه 16 مهر 1396-10:09 ق.ظ

محتسب در بازار است!


روزی هارون الرشید بهلول را خواست و او را به سمت نماینده ی تام الاختیار خود به بازار بغداد فرستاد و به او گفت:
اگر دیدی کسی به دیگری ظلم و تعدی می کند و یا کاسبی در امر خرید و فروش اجحاف می کند، همان جا عدالت را اجرا کن و خطا کار را به کیفر برسان.
بهلول ناچار قبول کرد و یک دست لباس مخصوص مُحتسبان پوشید و به بازار رفت. 

اول پیرمرد هیزم فروشی دید که هیزم هایش را برای فروش جلویش گذاشته که ناگهان جوانی سر رسید و یک تکه از هیزم ها را قاپید و به سرعت دور شد. بهلول خواست داد بزند که بگیریدش که جوان با سر به زمین افتاد و تراشه ای از چوب به بدنش فرو رفت و خون بیرون جهید. بهلول با خود گفت: حقت بود.
راه افتاد که برود، بقالی دید که ماست وزن می کند و با نوک انگشت کفه ترازو را فشار می دهد تا ماست کمتری بفروشد.
بهلول خواست بگوید چه می کنی؟ که ناگهان الاغی سررسید و سر به تغار ماست بقال کرد و بقال خواست الاغ را دور کند، تنه الاغ تغار ماست را برگرداند و ماست بریخت و تغار شکست.
بهلول جلوتر رفت و دکان پارچه فروشی را نگاه کرد که مرد بزاز مشغول زرع کردن پارچه بود و حین زرع کردن با انگشت نیم گز را فشار می دهد و با این کار مقداری از پارچه را به نفع خود نگه می دارد.
جلو رفت تا مچ بزاز را بگیرد و مجازاتش کند، ولی با کمال تعجب دید موشی پرید داخل دخل بزاز و یک سکه به دهان گرفت بدون این که پارچه فروش متوجه شود، به ته دکان رفت.
بهلول دیگر جلوتر نرفت و از همان دم برگشت و پیش هارون رفت و گفت:
محتسب در بازار است و هیچ احتیاجی به من و دیگری نیست...




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دعای دل صاف

تاریخ:شنبه 15 مهر 1396-09:27 ق.ظ

دعای دل صاف


حتما بخونید و لذت ببرید :

مردی با پدرش در سفر بود که پدرش در حین مسافرت از دنیا رفت .

از چوپانی در آن حوالی پرسید:
چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟
چوپان گفت: ما شخص خاصی برای این کار نداریم. خودم نماز آن ها را می خوانم.
مرد گفت : خوب لطف کن، نماز پدر مرا هم بخون .
چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند زمزمه ای کرد و گفت: نمازش تمام شد!
مرد که تعجب کرده بود،گفت: این چه نمازی بود؟؟
چوپان گفت: بهتر از این بلد نبودم!
مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت .
شب هنگام ، در عالم رویا پدرش را دید که روزگار خوب و خوشی دارد.
از پدر پرسید: چه شد که این گونه راحت و آسوده ای ؟
پدرش گفت: هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم.
مرد فردای ان روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید در کنار جنازه پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده ؟
چوپان گفت : وقتی کنار جنازه آمدم ارتباطی میان من و خداوند بر قرار شد.
با خدا گفتم: خدایا، اگر این مرد امشب مهمان من بود، یه گوسفند برایش زمین می زدم؛ حالا این مرد امشب مهمان توست، ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی ؟



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سلامی با بوی نفت!

تاریخ:پنجشنبه 13 مهر 1396-08:31 ق.ظ

سلامی با بوی نفت!


یکی از بزرگان می گفت: 

ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند.
یک روز مرا دید و گفت:
سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟
گفتم: بله!
گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!
من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟
گفت:
قبل از این که خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می گرفتی، حالم را می پرسیدی. همه اهل محل همین طور بودند. هرکس خانه اش گازکشی می شود، دیگر سلام علیک او تغییر می کند...

از اون لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت می داد. عوض این که بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد.
سی سال او را با اخلاق خوب تحویل گرفتم. خیال می کردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی کردم ،ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم.


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ذهنمان را باز کنیم!

تاریخ:چهارشنبه 12 مهر 1396-07:35 ق.ظ

  ذهنمان را باز کنیم!

 



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سنگی را می‌توان عاشقی آموخت،امّا...

تاریخ:سه شنبه 11 مهر 1396-12:20 ب.ظ

سنگی را می‌توان عاشقی آموخت،امّا...


شیخ حسن جوری می‌گوید:
 
درسالی که گذارم به جندی ‌شاپور افتاد، سخنی از "محمد مهتاب" شنیدم که تا گور بر من  تازیانه می زند .

دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ می ریسد و ترانه زمزمه می کند.

گفتم: ای مرد خدا مرا عاشقی بیاموز، تا خدا را همچون عاشقان عبادت کنم....

مرا گفت:

نخست بگو ببینم آیا هرگز خطّی خوش تو را مدهوش کرده است؟

گفتم: نه،   
گفت:

هرگز شکفتن گلی در باغچۀ خانه‌ات تو را از غصّه‌های بی‌شمار فارغ کرده است ؟

 گفتم: نه.
گفت:
 هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟
گفتم: نه.
گفت:
هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟
گفتم: نه.
گفت:
هرگز زیر نم‌نم باران، آواز خوانده‌ای؟
گفتم: نه.
گفت:
هرگز به آسمان نگریسته‌ای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی ؟
 گفتم: نه.
گفت:
هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خلسۀ شوق برده است؟
گفتم: نه.
گفت:
هرگزغزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بی‌خود کرده است که اگر نشسته‌ای برخیزی و اگر ایستاده‌ای بنشینی؟
گفتم: نه.
گفت:
 هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا کوشش موری ، اشک شوق از دیده ات سرازیر کرده است ؟
گفتم: نه.
گفت:
هرگز شده است بخندی، چون دیگری خندان بوده اند؛ و بگریی چون دیگری گریان بود؟
گفتم: نه.
گفت:
هرگز برسیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف می‌کنی، چشم دوخته‌ای؟
گفتم: نه.
گفت:
هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شده‌ای؟
گفتم: نه.
گفت:
هرگز دست بر روی خویش کشیده‌ و بر زیبایی و حسن رویت که نعمت خالق است؛ اندیشه کرده ای ؟
 گفتم: نه.
گفت:
 از من دور شو ، که سنگی را می‌توان عاشقی آموخت،
اما.... تو را نه....



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سنگ تمام بگذاریم!

تاریخ:چهارشنبه 29 شهریور 1396-11:12 ق.ظ

 سنگ تمام بگذاریم! 

 



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آیا ماهم خودمون رو به خواب می زنیم؟

تاریخ:دوشنبه 27 شهریور 1396-08:19 ق.ظ

آیا ماهم خودمون رو به خواب می زنیم؟

مردی وارد پارکی شد تا کمی استراحت کند.
کفش هاش را زیر سرش گذاشت و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد پارک شدند.
یکی از اون دو نفر گفت: طلاها رو بزاریم پشت آن درخت.
اون یکی گفت: نه اون مرد بیداره ،وقتی ما بریم طلاها رو بر می داره.
گفتند: امتحانش کنیم. کفشاشو از زیر سرش برمی داریم. اگه بیدار باشه، معلوم میشه.
مرد که حرفای اونا رو شنیده بود، خودشو به خواب زد. اون ها کفشاشو برداشتن و مرد هیچ واکنشی نشون نداد.
گفتند: پس خوابه ،طلاها رو بزاریم کنار همان درخت.
بعد از رفتن آن دو، مرد بلند شد و رفت که جعبه طلای اون دو رو برداره.
اما اثری از طلا نبود! او متوجه شد که همه این حرفا برای این بوده که در عین بیداری کفش هایش رو بدزدن!!

آیا ماهم خودمون رو به خواب می زنیم؟

#هر_روز_یک_داستان_کوتاه_در

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دزد مال ها یا دزد باورها؟!

تاریخ:یکشنبه 26 شهریور 1396-08:16 ق.ظ

 دزد مال ها یا دزد باورها؟!

 

می گویند در قدیم دزد سر گردنه هم معرفت داشت:
روزی دزدی در مجلسی پر ازدحام با زیرکی کیسه ی سکّه ی مردی غافل را دزدید.
هنگامی که به خانه رسید، کیسه را باز کرد. دید در بالای سکّه ها کاغذی است که بر آن نوشته است:
خدایا ! به برکت این دعا سکّه های مرا حفاظت بفرما!

اندکی اندیشه کرد. سپس کیسه را به صاحبش باز گرداند!

دوستانش او را سرزنش کردند که:
 چرا این همه پول را از دست داد.
دزدکیسه در پاسخ گفت:
صاحب کیسه باور داشت که دعا دارایی او را نگهبان است.
 او بر این دعا به خدا اعتقاد دارد و به او اعتماد کرده است.
من دزد دارایی او بودم، نه دزد دین او!
اگر کیسه او را پس نمی دادم، باورش بر دعا و خدا سست می شد.
آن گاه من دزد باورهای او هم بودم.
و این دور از انصاف است...!
.
.

و این روزها  عدّه ای هم دزد خزانه مردمند و هم دزد باورهای شان!

مسول عزیز!
 اگر می بری،سکه ها را ببر
نه باورها را...
که بردن ایمان ها و باورها
دودمان انسان



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :52
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------