گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

خود را به خواب نزنیم!

تاریخ:چهارشنبه 29 آذر 1396-10:07 ق.ظ

 خود را به خواب نزنیم!


گویند مردی وارد کاروانسرایی شد تا کمی استراحت کند...
کفشاشو گذاشت زیر سرش و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد آنجا شدند.
یکی از اون دو نفر گفت: طلاها رو بزاریم پشت اون جعبه...
اون یکی گفت: نه اون مرد بیداره. وقتی ما بریم طلاها رو بر می داره.
گفتند: امتحانش کنیم، کفشاشو از زیر سرش برمی داریم، اگه بیدار باشه، معلوم میشه.
مرد که حرفای اونا رو شنیده بود، خودشو به خواب زد.
اون ها کفشاشو برداشتن و مرد هیچ واکنشی نشون نداد.
گفتند: پس خوابه! طلاها رو بزاریم زیر جعبه...
بعد از رفتن آن دو، مرد بلند شد و رفت که جعبه طلای اون دو رو  برداره ،اما اثری از طلا نبود و متوجه شد که همه این حرفا برای این بوده که در عین بیداری کفش هاش رو بدزدن!!

یادمان باشد در زندگی هیچ وقت خودمان را به خواب نزنیم که متضرر خواهیم شد.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مهمان شدن خدا!

تاریخ:سه شنبه 28 آذر 1396-07:36 ق.ظ

 مهمان شدن خدا!


روزی عده ای کودکان بازی می کردند. حضرت موسی از کنارشان گذشت. کودکی گفت: 

موسی ! ما می خواهیم مهمانی بگیریم و خدا را دعوت کنیم. از خدا بخواه در مهمانی ما شرکت کند. 

موسی گفت :من می گویم، اما نمی دانم خدا قبول کند یا خیر ؟ 

موسی به کوه رفت ،ولی از تقاضای کودکان چیزی نگفت.
خداوند فرمود: موسی ! صحبتی را از یاد نبرده ای ؟ 

موسی به یاد قولش با کودکان افتاد و خواسته کودکان را گفت.
‌ ‌
خداوند فرمود :فردا همه قوم را جمع کن و بگو مهمانی بگیرند، من خواهم آمد. 

مردم مهمانی گرفتند، غذا درست کردند و منتظر ماندند تا خدا بیاید .
‌ ‌
سر ظهر گدایی به دروازه شهر آمد و تقاضای غذایی کرد، او را راندند ...و باز منتظر ماندند تا خدا بیاید .
از خدا خبری نشد، خشمگین به موسی از این بدقولی نالیدند . موسی به سوی خدا رفت تا علت نیامدن را بپرسد. خداوند فرمود: 

من آمدم، اما کسی تحویلم نگرفت، من  همان گدای ژولیده بودم ...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دنیا،گویی نغز یا گردویی بی مغز؟!

تاریخ:دوشنبه 27 آذر 1396-08:58 ق.ظ

دنیا،گویی نغز یا گردویی بی مغز؟!


✨﷽✨



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فقر هنرآفرین!

تاریخ:یکشنبه 26 آذر 1396-06:03 ق.ظ

فقر هنرآفرین!


کمال الملک نقاش چیره دست ایرانی (دوران قاجار) برای آشنایی با شیوه ها و سبک های نقاشان فرنگی به اروپا سفر کرد.
زمانی که در پاریس بود، فقر دامانش را گرفت و حتی برای سیر کردن شکمش هم پولی نداشت.

یک روز وارد رستورانی شد و سفارش غذا داد. در آنجا رسم بود که افراد متشخص پس از صرف غذا پول غذا را  روی میز می گذاشتند و می رفتند، معمولا هم مبلغی بیشتر، چرا که  این مبلغ اضافی به عنوان انعام به گارسون می رسید.

اما کمال الملک پولی در بساط نداشت، بنابراین پس از صرف غذا از فرصت استفاده کرد. از داخل خورجینی که وسایل نقاشی اش در آن بود، مدادی برداشت و پس از  تمیز کردن کف بشقاب عکس یک اسکناس را روی آن کشید، بشقاب را روی میز گذاشت و از رستوران بیرون آمد.

گارسون که اسکناس را داخل بشقاب دید، دست برد که آن را بردارد، ولی متوجه شد که پولی در کار نیست و تنها یک نقاشی است .بلافاصله با عصبانیت دنبال کمال الملک دوید و یقه او را گرفت و شروع به داد و فریاد کرد .صاحب رستوران جلو آمد و جریان را پرسید.

گارسون بشقاب را به او نشان داد و گفت: 

این مرد یک دزد و شیاد است. به جای پول عکس اش را داخل بشقاب کشیده. صاحب رستوران که مردی هنر شناس بود، دست در جیب برد و مبلغی پول به کمال الملک داد.

بعد به گارسون گفت: رهایش کن برود این بشقاب خیلی بیشتر از یک پرس غذا ارزش دارد.

امروز این بشقاب در موزه ی لوور پاریس به عنوان بخشی از تاریخ هنری این شهر نگهداری می شود!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زیر پایت چون ندانی حال مور...

تاریخ:شنبه 25 آذر 1396-12:08 ب.ظ

 زیر پایت چون ندانی حال مور...

 

دوستی تعریف  می کرد در سال  1350 هنگامی که با درجه سرهنگی در ارتش خدمت می کردم، آزمونی در ارتش برگزار شد تا افراد برگزیده در رشته حقوق، عهده دار پست های مهم قضائی در دادگاه های نظامی ارتش گردند.
در این آزمون، من و 25 نفر دیگر، رتبه های بالای آزمون را کسب نموده و به دانشگاه حقوق قضائی راه یافتیم.
دوره تحصیلی یک ساله بود و همه، با جدیت دروس را می خواندیم.
یک هفته مانده به پایان دوره، روزی از درب دژبانی در حال رفتن به سر کلاس بودم که ناگهان دیدم دو نفر دژبان با یک نفر لباس شخصی منتظر من هستند و به محض ورود من، فرد لباس شخصی که با ارائه مدرک شناسایی، خود را از پرسنل سازمان امنیت معرفی می کرد، مرا البته با احترام، دستگیر و با خود به نقطه نامعلومی برده و به داخل سلول انفرادی انداختند.
 هر چه از آن لباس شخصی علت بازداشتم را می پرسیدم، چیزی نمی گفت و فقط می گفت من مأمورم و معذور و چیز بیشتری نمی دانم!
اول خیلی ترسیده بودم. وقتی به داخل سلول انفرادی رفتم و تنها شدم، افکار مختلفی ذهنم را آزار می داد.
از زندان بان خواستم تلفنی به خانه ام بزند و حداقل، خانواده ام را از نگرانی خلاص کنند که ترتیب اثری نداد و مرا با نهایت غم و اندوه، در گوشه بازداشتگاه، به حال خود رها کرد.
آن روز فشب شد و روزهای دیگر هم به همان ترتیب، گذشت و گذشت، تا این که روز نهم، در حالی که انگار صد سال گذشته بود، سپری شد.
صبح روز نهم، مجددا" دیدم همان دو نفر دژبان به همراه همان لباس شخصی، به دنبال من آمده و مرا با خود برده و یک راست به اتاق رئیس دانشگاه که درجه سرلشگری داشت، بردند.
افکار مختلف و آزار دهنده، لحظه ای مرا رها نمی کرد و شدیدا در فشار روحی بودم.
وقتی به اتاق رئیس دانشگاه رسیدم، در کمال تعجب دیدم تمام همکلاس های من هم با حال و روزی مشابه من، در اتاق هستند و البته همگی هراسان و بسیار نگران بودند.
وقتی همه دوستانم را دیدم که به حال و روز من دچار شده اند، کمی جرأت به خرج دادم و از بغل دستی خود، آهسته پرسیدم، دیدم وضعیت او هم شبیه من است!
 ناگهان همهمه ای بپا شد که ناگهان در اتاق باز شد و سرلشگر رئیس دانشگاه وارد اتاق شده و ما همگی بلند شده و ادای احترام کردیم.
رئیس دانشگاه، با خوشرویی تمام، با یکایک ما دست داده و در حالی که معلوم بود از حال و روز همه ما، کاملا آگاه بود، این چنین به ما پاسخ داد:
هر کدام از شما، که افسران لایقی هم هستید، پس از فارغ التحصیلی، ریاست دادگاهی را، در سطح کشور بر عهده خواهید گرفت، و حالا این بازداشتی شما، آخرین واحد درسی شما بود که بایستی پاس می کردید و در مقابل اعتراض ما گفت:
این کار را کردیم تا هنگامی که شما در مسند قضاوت نشستید، قدرتمند شدید و قلم در دست تان بود، از آن سوءاستفاده نکنید و از عمق وجودتان، حال و روز کسی را که محکوم می کنید، درک کرده و بی جهت و  از سر عصبانیت و یا مسائل دیگر، کسی را بیش از حد جرمش، به زندان محکوم نکنید!
در خاتمه نیز، از همه ما عذرخواهی شد و همه ما نفس راحتی کشیدیم.

زیر پایت چون ندانی حال مور
همچو حال توست، زیر پای فیل



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

میلیاردری که کنار پول هایش از گرسنگی مرد!

تاریخ:جمعه 24 آذر 1396-07:23 ق.ظ

میلیاردری که کنار پول هایش از گرسنگی مرد!


حكایت كوتاه

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چشم تنگ دنیا دوست

تاریخ:پنجشنبه 23 آذر 1396-09:13 ق.ظ

چشم تنگ دنیا دوست


حکایتی از گلستان سعدی

بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار. شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در آورد. 

همه شب نیارمید از سخن های پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین، گاه گفتی خاطر اسکندریi دارم که هوایی خوش است. باز گفتی نه که دریای مغرب مشوّش است. 

سعدیا!  سفری دیگرم در پیش است. اگر آن کرده شود ،بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم. 

گفتم: آن کدام سفر است؟ 

گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و بُرد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم. 

انصاف از این ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند، گفت: ای سعدی ! تو هم سخنی بگوی از آن ها که دیده‌ای و شنیده‌ای. گفتم:

آن شنیدستى که در اقصاى غور
بار سالارى بیفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنیا دوست را
یاقناعت پر کند یا خاک گور



https://t.me/joinchat/AAAAAD7jR1f_09TXsZPR7Q



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لزوم اظهارنظر تخصصی

تاریخ:پنجشنبه 23 آذر 1396-08:00 ق.ظ

لزوم اظهارنظر تخصصی


خاطره‌ای از زبان دکتر محمود کویر:

دهه‌ی شصت بود. در یک سمنیار پزشکی، آخوندی هم دعوت شده بود. طبق برنامه پشت تریبون رفت و شروع کرد به سخنرانی. پس از خواندن چند آیه و حدیث، گفت: «اگر دو نوزاد از شیر یک مادر بخورند، قطعاً چهره‌ی آن‌ها شبیه یکدیگر خواهد شد!»

بعد از او نوبت به سخنرانی "دکتر جلال مجیبیان" رسید. ایشان کلامش را این‌گونه آغاز کرد: 

حضار گرامی، هنگامی که نوزاد بودم ،شیر مادرم کفاف سیر کردنم را نمی‌داد و مجبور شدند به من شیر بز بدهند. آیا اکنون من شباهتی به بز دارم؟!

پس از خنده‌ی طولانی و ممتد حضار، ایشان رو به آخوند حاضر در سمینار کرد و گفت: 

همان‌طور که ما پزشکان در کار دین و فقه و حلال و حرام دخالتی نمی‌کنیم، از شما نیز خواهشمندیم به امور پزشکی و طبابت ورود ننمایید.

محمد مهدوی فر:

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قانون زندگی

تاریخ:چهارشنبه 22 آذر 1396-07:42 ق.ظ

قانون زندگی


سلطان به وزیر گفت ۳ سوال می کنم. فردا اگر جواب دادی، هستی وگرنه عزل می شوی.

سوال اول: خدا چه می خورد؟
سوال دوم: خدا چه می پوشد؟
سوال سوم: خدا چه کار می کند؟

وزیر از این که جواب سوال ها را نمی دانست، ناراحت بود.
غلامی دانا و زیرک داشت.
وزیر به غلام گفت : سلطان ۳ سوال کرده، اگر جواب ندهم ،برکنار می شوم.
این که :خدا چه می خورد؟ چه می پوشد؟ چه کار می کند؟

غلام گفت: هر سه را می دانم، اما دو جواب را الان می گویم و سومی را فردا...!
اما خدا چه می خورد؟ خداغم بنده هایش را می خورد.
این که چه می پوشد؟ خدا عیب های بنده های خود را می پوشد.
اما پاسخ سوم را اجازه بدهید فردا بگویم.

فردا وزیر و غلام نزد سلطان رفتند.

وزیر به دو سوال جواب داد، سلطان گفت: 

درست است، ولی بگو جواب ها را خودت گفتی یا از کسی پرسیدی؟
وزیر گفت: این غلام من انسان فهمیده ای است. جواب ها را او داد.
گفت: پس لباس وزارت را در بیاور و به این غلام بده، غلام هم لباس نوکری را درآورد و به وزیر داد.

بعد وزیر به غلام گفت: جواب سوال سوم چه شد؟

غلام گفت: آیا هنوز نفهمیدی خدا چکار می کند؟! خدا در یک لحظه غلام را وزیر می کند و وزیر را غلام می کند.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بی رحمانه ترین کار

تاریخ:سه شنبه 21 آذر 1396-09:37 ق.ظ

 بی رحمانه ترین کار


#داستانک

چارلز بوکفسکی تعریف می کرد که زمستان بود. جان می کندم در نیویورك كه نویسنده شوم. سه یا چهار روز بود لب به غذا نزده بودم. 

فرصتی پیش آمد تا بالاخره بگویم: می خوام مقدار زیادی ذرت بو داده بخورم. و خدای من! مدت ها بود غذایی این همه به دهانم مزه نکرده بود. هر تکه از آن و هر دانه مثل یک قطعه استیک بود. آن ها را می جویدم و راست می افتاد توی معده ام. معده ام می گفت: متشکرم! متشکرم! متشکرم! 

مثل آن که توی بهشت باشم. همین طور قدم می زدم که سرو کله ی دو نفر پیدا شد. یکیشان به آن یکی گفت: 

خدای بزرگ! 

طرف مقابل پرسید: چه شده؟ 

اولی گفت: آن یارو را دیدی چه وحشتناک ذرّت می خورد؟

  بعد از آن حرف دیگر از خوردن ذرّت ها لذت نبردم. به خودم گفتم: 

منظورش از وحشتناک چه بود؟ من که توی بهشت سیر می کنم.


گاهی به همین راحتی با یک کلمه، یک جمله، یک نیشخند یا حالتی از یک چهره می توانیم مردم را از بهشت خودشان بیرون بکشیم و این واقعاً بی رحمانه ترین کاری است که انجام می دهیم.




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :57
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------