تبلیغات
حکمت و حكایت - مطالب حكایات حكیمانه

گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

صاحب ‌کتف‌ها!

تاریخ:شنبه 21 مرداد 1396-05:30 ق.ظ

 صاحب ‌کتف‌ها!

 

شاهپور دوم معروف به شکارچی اعراب: نهمین ‌پادشاه‌ ساسانی،
بیشترین‌ زمان ‌حکومت را داشت.

وی هفتاد سال‌ بر ایران‌ حکومت ‌کرد . جالب ‌است ‌بدانید زمانی که ‌در شکم ‌مادرش ‌بود، به شاهی ‌رسید و بزرگان ‌تاج‌ را بر روی ‌شکم‌ مادرش ‌نهادند. 

بزرگ‌ قبایل‌ عربستان، ابن ‌مخلب‌ نام‌ داشت ‌.وی ‌در زمانی که‌ شاهپور هفت ‌ساله‌ بود، به ‌ایران‌ حمله ‌کرد و بعد از قتل‌ و غارت فراوان ‌،در همان‌ جنوب ‌ایران ۱۲۰۰۰۰ زن و مرد و کودک ‌را به اسیری‌ گرفت ‌تا‌ برده ‌و کنیز کند. بعد از چند روز راهپیمایی ‌آذوقه ‌آن ها‌ تمام‌ شد . وی ‌باکمال ‌بی رحمی‌،تمام ‌آن ها را گردن ‌زد ‌و به کشورش ‌بازگشت. هفت ‌سال ‌بعد دوباره‌ به تصور‌ این که هنوز شاهپور بچه ‌است ‌و او می تواند با خیال ‌راحت‌
به غارت‌ بپردازد،تدارک ‌حمله ‌به ایران‌را دید.

این بار شاپور خود سرداری ‌سپاه ‌را برعهده‌ گرفت‌ وجزو معدود دفعاتی‌است که شاه دستور می دهد ‌‌به هیچ ‌عنوان اسیر نمی گیریم، (در این ‌زمان‌ شاپور ۱۴‌ ساله‌ است.) شاپور، سپاه‌ عرب ‌را بین‌ دجله ‌و فرات‌ گیر انداخته، دستور تخریب‌ پل ها را صادر نمود تا‌ هیچ عربی نتواند بگریزد؟

این جنگ‌‌ همان روز غروب‌ به پایان‌ رسید و از لشکر اعراب هیچ کس سالم باقی‌ نماند. به دستور شاپور ابن‌مخلب ‌را که قدی ‌بلند و بی قواره و صورتی آبله چرده بود، ‌ ‌‌از بین زخمی ها‌ پیدا کرده ‌نزد وی آوردند. ‌ شاپور علت‌ حمله‌ را پرسید و‌ وی‌ علت‌ را گرسنگی ‌اعراب ‌و بچه‌ بودن‌ شاه ‌‌‌ عنوان ‌کرد. شاپور به وی‌ گفت‌: 

 

در جواب ‌سوال شاهپور که‌ چرا دفعه ‌قبل‌ اسیران ‌راقتل‌ عام ‌کردید؟گفت‌: 

خوراکمان ‌رو به پایان ‌بود‌ و نمی توانستیم ‌آن ها را سیر کنیم‌. 

شاپور پرسید: چرا آزادشان‌ نکردید که‌ بروند؟ 

شاه‌ عرب ‌کمی ‌ درنگ کرد و در پاسخ ‌گفت‌:
به فکرم ‌نرسید!!!‌

شاپور دستور داد شانه‌هایش ‌را سوراخ‌ کرده ‌و از آن ‌طنابی‌ گذرانده ‌و بر سر در شهر آویختند. از آن‌ پس ‌دستور داد که‌ هر عربی‌ را در مرزهای ‌ایران‌ یافتند، به همین‌ روش‌ مجازات‌ کنند. 

و این چنین ‌شد که‌ اعراب لقب ذوالاکتاف ‌را به‌ شاپور‌ دادند (یعنی‌: صاحب ‌کتف‌ها)


پیشتازان مدنی



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خودبرتربینی

تاریخ:چهارشنبه 18 مرداد 1396-06:46 ق.ظ

خودبرتربینی


✳️ داستانی بسیار تامل برانگیز


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به خاطر خدا یا پول؟!

تاریخ:دوشنبه 16 مرداد 1396-06:09 ق.ظ

 به خاطر خدا یا پول؟!

 

گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت: 

هندوانه‌ای برای رضای خدا به من بده فقیرم و چیزی ندارم.
هندوانه فروش درمیان هندوانه ها گشتی زد و هندوانهٔ خراب و به درد نخوری را به فقیر داد. فقیر نگاهی به هندوانه کرد و دید که به درد خوردن نمی خورد. بنابراین مقدار پولی که به همراه داشت، به هندوانه فروش داد  و گفت: 

به اندازه پولم به من هندوانه ای بده.
هندوانه فروش هندوانه خیلی خوبی را وزن کرد و به مرد فقیر داد. فقیر هر دو هندوانه را رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا، بندگانت را ببین...
این هندوانه خراب را به خاطر تو داده است و این هندوانه خوب را به خاطر پول.

وای اگر این تفکر در کل زندگی ما باشه...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داشتن حس مسئولیت و وظیفه شناسی

تاریخ:یکشنبه 15 مرداد 1396-04:26 ب.ظ

داشتن حس مسئولیت و وظیفه شناسی

 

یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعریف کرده است که روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم. رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جدیت وحرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود ، بی اختیار ایستادم . مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تمیز کردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرف تر در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد. رفتار وی گیجم کرد. به او نزدیک شدم و پرسیدم: 

 مگر آن ماشینی را که تمیز کردید، متعلق به شما نبود؟ 

نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت:

  من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشین از تولیدات آن است. دلم نمی خواهد اتومبیلی را که ما ساخته ایم، کثیف و نامرتب جلوه کند.

 یک کارگر ژاپنی در پاسخ به این سوال که : 

 "چه انگیزه ای باعث شده است که وی سالانه حدود هفتاد پیشنهاد فنی به کارخانه بدهد؟" جواب داد :

  این کار به من این احساس را می دهد که شخص مفیدی هستم، نه موجودی که جز انجام یک سلسله کارهای عادی روزمره فایده دیگری ندارد.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ایمان و اعتقاد

تاریخ:یکشنبه 15 مرداد 1396-06:34 ق.ظ





نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ارزش یک ریال معلم!

تاریخ:شنبه 14 مرداد 1396-10:10 ق.ظ

ارزش یک ریال معلم!


آقای ناصری فرد، میلیاردر ایرانی است . او بزرگ ترین نخلستان خصوصی جهان را که در آن بیش از 200000 نخل وجود دارد، وقف خیریه کرده و از خرماهای این نخلستان است که در افطاری ماه رمضان از تمام بوشهری ها پذیرایی می شود. 

او داستان جالبی از زمانی که در فقر زندگی کرده است، بازگو می کند .
او می گوید : من در خانواده ای بسیار فقیر زندگی می کردم؛ به حدی که هنگامی از بچه های مدرسه خواستند که برای رفتن به اردو یک ریال بیاورند، خانواده ام به رغم گریه های شدید من از پرداخت آن عاجز ماندند.
یک روز قبل از اردو در کلاس به یک سوال درست جواب دادم و معلم من که برازجانی بود، به عنوان جایزه به من یک ریال داد و از بچه ها خواست برایم کف بزنند. غم وغصه من تبدیل به شادی شد و به سرعت با همان یک ریال در اردوی مدرسه ثبت نام کردم.
دوران مدرسه تمام شد و من بزرگ شدم و وارد زندگی و کسب و کار شدم و به فضل پروردگار ثروت زیادی به دست آوردم و بخشی از آن را وارد اعمال خیریه کردم. 

در این زمان به یاد آن معلم برازجانی افتادم و با خود فکر می کردم که آیا آن یک ریالی که به من داد، صدقه بود یا جایزه؟
 به جواب این سوال نرسیدم و با خود گفتم نیتش هر چه بود، من را خیلی خوشحال کرد و باعث شد دیگر دانش آموزان هم نفهمند که دلیل واقعی دادن آن یک ریال چه بود. تصمیم گرفتم که او را پیدا کنم و پس از جستجوی زیاد او را یافتم. در حالی که در زندگیِ  سختی به سر می برد و قصد داشت که از آن مکان کوچ کند. بعد از سلام و احوال پرسی به او گفتم: 

استاد عزیز، تو دِین بزرگی به گردن من داری. 

او گفت : اصلا به گردن کسی دِینی ندارم. 

من داستان کودکی خود را برایش بازگو نمودم و او به سختی به یاد آورد و خندید  و گفت: لابد آمده ای که آن یک ریال را پس بدهی. 

من گفتم: آری!

و با اصرار زیاد او را سوار بر ماشین خود نموده و به سمت یکی از ویلا هایم حرکت کردم.
هنگامی که به ویلا رسیدم، به استادم گفتم : 

استاد، این ویلا و این ماشین را باید به جزای آن یک ریال از من قبول کنی و مادام العمر حقوق ماهیانه ای نزد من داری. 

استاد خیلی شگفت زده شد و گفت: اما این خیلی زیاد است. 

من گفتم: به اندازه آن شادی و سروری که در کودکی در دل من انداختی، نیست. من هنوز هم لذت آن شادی را در درونِ خود احساس می کنم.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شما چه کار بزرگی باید انجام بدهید؟!!

تاریخ:پنجشنبه 12 مرداد 1396-08:19 ق.ظ

شما چه کار بزرگی باید انجام بدهید؟!!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

"کاسپارف" شطرنج باز معروف به یک آماتور باخت!

تاریخ:یکشنبه 8 مرداد 1396-04:29 ب.ظ


"کاسپارف" شطرنج باز معروف به یک آماتور باخت!

همه تعجب کردند و علت را جویا شدند؛ او گفت اصلاً در بازی با او نمی دانستم که آماتور است، برای این با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت بودم؛ گاهی به خیال خود نقشه اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی می کردم. اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می دیدم، تمرکز می کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم ...

آنقدر در پی حرکت های او بودم که مهره های خودم را گم کردم؛ بعد که مات شدم ،فهمیدم حرکت های او از سر بی مهارتی بود!!

بازی را باختم، اما درس بزرگی گرفتم. «تمام حرکت ها از سر حیله نیست. آنقدر فریب دیده ایم و نقشه کشیده ایم که حرکت صادقانه را باور نداریم و مسیر را گم می کنیم و می بازیم!»

بزرگ ترین اشتباهی که ما آدم ها در رابطه‌هایمان می کنیم، این است که: 

«نیمه می شنویم، یک چهارم می فهمیم، هیچی فکر نمی کنیم، و دو برابر واکنش نشان می دهیم!»



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سیب تحول آفرین!

تاریخ:شنبه 7 مرداد 1396-07:04 ق.ظ

 سیب تحول آفرین!

Image result for ‫استیو جابز‬‎


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شرافت کُشی!

تاریخ:جمعه 6 مرداد 1396-11:42 ق.ظ

شرافت کُشی!


سربازان وارد روستایی شدند و به همه زنان تجاوز ڪردند به استثناء یک زن ڪه با مقاومت توانست سربازی را بکُشد و سر او را ببُرد!
پس از برگشت سربازان به پادگان ها واقامتگاه ها ، همه زنان نیز از خانه هایشان بیرون آمدند و لباس های پاره پاره خود را با گریه ای دلسوزانه جمع می ڪردند به جز آن زن.. ، از خانه اش باعزت و افتخار در حالی خارج شد ڪه با در دست داشتن سر آن سرباز ، به دیگر زنان با تحقیر نگاه می ڪرد و گفت: 

تصور داشتید بگذارم به من تجاوزی ڪند بدون آن ڪه بمیرم یا او را بڪشم؟!
زن های روستا به یڪدیگر نگاه ڪردند و تصمیم گرفتند اورا بڪشند تا مبادا با شرافتش بر آن ها برتری داشته باشد و هنگام بازگشت همسرهایشان پرسیده شود چرا همانند او مقاومت نکردید..

 بنابراین باحمله ای دست جمعی ، او را ڪشتند!
(شرافت را ڪشتند تا خفّت و ننگ زنده بماند)...
این است واقعیت فاسدان جامعه ما!
هر انسان شریفی را می کُشند،تخریب می ڪنند، دروغ می گویند و عزل می ڪنند تا شاهد بروز و فسادشان نباشد!!!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :47
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------