گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

لزوم به روزشدن!

تاریخ:شنبه 9 دی 1396-05:00 ق.ظ

 لزوم به روزشدن!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حكایت خانم وزیر

تاریخ:جمعه 8 دی 1396-06:20 ق.ظ



حكایت خانم وزیر



در سوئد همه افرادی که در پست های دولتی به کار گمارده می شوند، باید از هر گونه خطایی، چه در گذشته و چه در زمانی که مشغول خدمت هستند، پاک باشند.


در انتخابات پارلمانی سوئد در سال 2006 ائتلافی از احزاب دست راستی با به دست آوردن 178 کرسی نمایندگی، اکثریت کرسی های مجلس را نصیب خود کرد و دولت تشکیل داد.

چندی بعد نخست وزیر به تدریج وزرای کابینه اش را معرفی کرد و خانم «ماریا بورلیوس» به عنوان وزیر بازرگانی معرفی شد.

روز بعد دختری به یکی از روزنامه ها اطلاع داد این خانم چند سال پیش او را به مدت یک ماه برای نگهداری از بچه اش استخدام کرده بود، بدون این که موضوع را به اداره مالیات گزارش داده باشد.

در سوئد هر گاه کسی فردی را به کاری بگمارد، باید آن را به اطلاع اداره مالیات برساند و به عنوان کارفرما مالیات و هزینه بیمه آن فرد را بپردازد. هر کس کار می کند، باید در زمان انجام کار بیمه باشد، تا اگر اتفاقی حین کار بیفتد ،بیمه بتواند نیازهای آن فرد را پوشش دهد.

بورلیوس به عنوان کارفرما باید استخدام آن دختر را به اداره مالیات اطلاع می داد و علاوه بر حقوق دختر، هزینه کارفرما را نیز به اداره مالیات می پرداخت. بورلیوس به اداره مالیات اطلاع نداده بود و خلاف قانون رفتار کرده بود.

وقتی این مساله فاش شد، وی از طریق تلویزیون از مردم سوئد پوزش خواست و گفت در زمان انجام این کار خلاف که سال ها پیش اتفاق افتاده بود، وضع مالی خانواده آن ها چندان خوب نبوده است.

روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان که مانند سایر مردم بدون هیچ محدودیتی حق تحقیق و گزارش دارند ،دست به کار شدند و پرونده مالی خانم وزیر را طی سال های گذشته مورد بررسی قرار دادند.

چطوری همه شهروندان در سوئد می توانند اطلاعات مالی افراد دیگر را مطالعه کنند؟

برای این کار کافی است به سالن کامپیوتر اداره مالیات مراجعه کنند و با وارد کردن نام یا شماره شخصی افراد در رایانه ها، اطلاعات مربوط به درآمد افراد، اشتغال آن ها و مقدار مالیات پرداختی توسط هر فرد را به دست آورند.

پس از برملا شدن کار خلاف این خانم وزیر، شهروندی به نام ماگنوس فورا در وبلاگ خود نشان داد که این خانم دروغ می گوید (یک جنایت وحشتناک!!!) و درآمد آن ها در سالی که آن دختر خانم را به کار گرفته است، بالای یک میلیون کرون یعنی خیلی بیشتر از درآمد متوسط شهروندان سوئدی بوده است.

دو روز بعد نخست وزیر سوئد اعلام کرد خانم بورل یوس از کار خود کناره گیری کرده است. بورلیوس نه تنها از کار وزارت کنار گذاشته شد، بلکه بنا بر گزارش روزنامه ها «خانم بورلیوس از سوئد فرار کرد». او خانه و زندگیش را در مدت کوتاهی فروخت و به انگلستان کوچ کرد تا چشمش به چشم مردمی که به آن ها دروغ گفته بود، نیفتد.

تصور کنید اگر در کشور ما هم افراد دروغگو فرار می کردند، جمعیت ما چقدر بود؟

 

علی اصغر عیسی خانی



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فقر واقعی!

تاریخ:پنجشنبه 7 دی 1396-04:13 ب.ظ

 فقر واقعی!


مرد فقیری از خدا سوال کرد:
چرا من این قدر فقیر هستم؟!
خدا پاسخ داد:
چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی! 

مرد گفت: من چیزی ندارم که ببخشم؟ 

خدا پاسخ داد: دارایی هایت کم نیست!
یک صورت؛ که می توانی لبخند برآن داشته باشی! 

یک دهان؛ که می توانی از دیگران تمجید کنی و حرف خوب بزنی! 

یک قلب؛ که می توانی به روی دیگران بگشایی! 

چشمانی؛ که می توانی با آن ها به دیگران با نیت خوب نگاه کنی!


"فقر واقعی فقر روحی است"



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سنگ حسرت!

تاریخ:پنجشنبه 7 دی 1396-11:09 ق.ظ

 سنگ حسرت!


گروهی در حال عبور از غار تاریکی بودند که سنگ هایی را زیر پایشان احساس کردند.

 بزرگشان گفت: این ها سنگ حسرتند. هرکس بردارد ،حسرت می خورد، هر کس هم برندارد، باز هم حسرت می خورد. 

برخی گفتند: پس چرا بارمان را سنگین کنیم؟  

برخی هم گفتند: ضرر که ندارد مقداری را برای سوغاتی بر می داریم. 

وقتی از غار بیرون آمدند، فهمیدند که  غار پر بوده از سنگ های قیمتی. آن هایی که برنداشته بودند، حسرت خوردند و بقیه هم حسرت خوردند که چرا کم برداشتند. 

زندگی هم بدین شکل است، اگر از لحظات استفاده نکینم ،حسرت می خوریم و اگر استفاده کنیم، باز هم حسرت می خوریم که چرا کم. پس تلاشمان را بکنیم که هرچه بیشتر از این لحظات استفاده کنیم.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

در پی دل رفتن

تاریخ:پنجشنبه 7 دی 1396-05:31 ق.ظ

در پی دل رفتن


روستایی به شهر آمد و مهمان شهریی شد. شهری او را حلوا آورد و روستایی به اشتها بخورد آن را.
گفت: «ای شهری، من شب و روز به گَزَرخوردن آموخته بودم. این ساعت طعم حلوا چشیدم ،لذت گزر از چشمم افتاد. اکنون، هر باری حلوا نخواهم یافتن، و آنچه داشتم بر دلم سرد شد. چه چاره کنم؟»
چون روستایی حلوا چشید، بعد از این میل شهر کند؛ زیرا شهری دل‌اش را برد، ناچار در پی دل بیاید.

پ‌ن:
گَزَر: زردک، هویچ



#فیه_مافیه
#مولانای‌جان
@jamaat_e_taatil



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بازتاب رفتار ما

تاریخ:چهارشنبه 6 دی 1396-10:45 ق.ظ

 بازتاب رفتار ما 

 

حکیم بزرگ ژاپنی روی شن ها نشسته و در حال مراقبه بود.

مردی به او نزدیک شد و گفت :
مرا به شاگردی بپذیر ...
حکیم با انگشت خطی راست بر روی شن کشید و گفت : کوتاهش کن!
مرد با کف دست نصف خط را پاک کرد.
حکیم گفت : برو یک سال بعد بیا!
یک سال بعد باز حکیم خطی کشید و گفت : کوتاهش کن!
مرد این بار نصف خط را با کف دست و آرنج پوشاند .
حکیم نپذیرفت و گفت : برو یک سال بعد بیا!
سال بعد باز حکیم خطی روی شن کشید و از مرد خواست آن را کوتاه کند.
مرد این بار گفت : نمی دانم و از حکیم خواهش کرد تا پاسخ را بگوید.
حکیم خط بلندی کنار آن خط کشید و گفت حالا کوتاه شد.


این حکایت ، یکی از رموز فرهنگ ژاپنی ها را در مسیر پیشرفت نشان می دهد.
نیازی به دشمنی و درگیری با دیگران نیست . با رشد و پیشرفت تو ، دیگران خود به خود شکست می خورند.
به دیگران کاری نداشته باش؛ کار خودت را درست انجام بده.
با کوتاه کردن دیگران ما بلند نمی شویم و برعکس،بازتاب رفتار ما باعث کوتاهی مان می شود.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

طرز نگاه

تاریخ:دوشنبه 4 دی 1396-05:01 ب.ظ

طرز نگاه


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پاداشِ به گزیدن

تاریخ:یکشنبه 3 دی 1396-04:49 ق.ظ

پاداشِ به گزیدن


از بهشت ڪه بیرون آمد، دارایی اش یڪ سیب بود. سیبی ڪه به وسوسه آن را چیده بود. و مڪافات این وسوسه هبوط بود.
فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.
انسان گفت: اما من به خود ظلم ڪرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.
خدا فرمود: برو و بدان جاده ای ڪه تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آڪنده از شر و خیر، آڪنده از حق و از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد، تو باز خواهی گشت وگرنه...
و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی ڪه هستی را مبهوت ڪرد و ڪائنات را به غبطه واداشت.
انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد.
خدا فرمود: حال انتخاب ڪن. زیرا ڪه تو برای انتخاب ڪردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین ڪه بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب ڪرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.

#داستان_کوتاه
@ketab_bazha



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حسرت!

تاریخ:شنبه 2 دی 1396-05:49 ق.ظ

حسرت!


#ادبی
*پائولوکوئیلو *

هر انسانی، یک‌بار برای رسیدن به یک‌نفر دیر می‌کند و پس آن برای رسیدن به کسان دیگر عجله‌ای نمی‌کند.
“در کنار ساحل قدم می زدم و می خواستم به جایی دیگر بروم که درخشش چیزی از فاصله دور توجهم را به خود جلب کرد. جلوتر رفتم تا به شیء درخشان رسیدم. نگاه کردم دیدم یک قوطی نوشابه است. با خودم فکر کردم، در زندگی چند بار چیزهای بی ارزش من را فریب داده و من را از مسیر اصلی خودم غافل کرده است و وقتی به آن رسیدم دیدم که چقدر بیهوده بوده است.
ولی آیا اگر به سمت آن شیء بی ارزش نمی رفتم، واقعا می فهمیدم که بی ارزش است یا سال ها حسرت آن را می خوردم !!

کتاب "دومین مکتوب"



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هزینه احداث خیابان دربند چطور تامین شد؟

تاریخ:جمعه 1 دی 1396-06:56 ق.ظ

هزینه احداث خیابان دربند چطور تامین شد؟


روزی رضا شاه، شهردار را(که نظامی بود) احضار کرد.
سپس به او گفت: من روز گذشته به پای کوه رفتم (یعنی همین میدان تجریش که قبلا راهی نداشت که شما بتوانید از خیابان دربند به سمت کوه بروید) و دیدم که مردم نمی توانند برای تفریح به بالا بروند و از طبیعت آنجا استفاده کنند، زن و بچه همراهشان است، مجبورند همان اوائل راه بنشینند.
فکری برای درست کردن این راه کنید و حتما برنامه اش را بریزید و طریقه تهیه بودجه اش را گزارش کنید و ...
شهردار دو هفته مهلت خواست و بعد از دو هفته با پوشه ای از مدارک و نقشه و برنامه ریزی نزد رضا شاه آمده و گفت: 

قربان، برنامه ریزی کرده ایم، برای این کار فلان تعدادکارگر، فلان تعداد لوازم و... احتیاج است.
رضاشاه گفت :پولش چی؟
شهردار گفت :قربان ،فکر آن را هم کرده ایم، قرار شد از مجلس بخواهیم که به مدت چند ماه چند شاهی به مالیات گوشت و نان اضافه شود تا بتوانیم این کار و کارهای دیگر عمرانی مد نظر را انجام دهیم.
ناگهان رضاشاه برافروخت و به زیر پوشه و پرونده های دست شهردار زد، تمام پرونده و کاغذها پخش زمین شد.
رضا شاه با برافروختگی گفت: مردک فلان فلان شده، من میگم برو فکری بکن که تفریح و آسایش مردم را فراهم کنی، تو می خواهی ارزاقشان را گران کنی و از سفره شان کسر کنی؟
از گرده کارگر بدبخت کار بکشیم و خسته اش کنیم که می خواهیم بهشان تفریحات بدهیم؟
اگر راست میگی این پول رو بکشید روی عرق.
بکشید روی مالیات عرق خوری ها.
من شنیده ام جوانانی بی عار چطور عرق خوری می کنند و می روند آنجا مزاحم مردم می شوند.
عرق رو گرون کن هرکس نداره نخوره. کوفت بخوره، چرا درخواست گرونی مایحتاج ملت رو میدی؟
همین کار را انجام دادند و خیابان دربند با پولی که روی مشروبات کشیده شد، ساخته شد.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :57
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------