تبلیغات
حکمت و حكایت - مطالب حكایات حكیمانه

گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

حکایتی کوتاه برای موفقیت در امور مادی و معنوی

تاریخ:سه شنبه 31 مرداد 1396-08:53 ق.ظ


حکایتی کوتاه برای موفقیت در امور مادی و معنوی


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کفش یا گیوه؟!

تاریخ:دوشنبه 30 مرداد 1396-06:11 ق.ظ

کفش یا گیوه؟!


دکتر ابراهیم بنی احمد همیشه سر کلاس در دانشگاه دوست داشت از خاطرات جوانیش بگوید تا شاید ما پی به ارزش های زندگی ببریم.
تعریف می کرد: 

"روزی که قرار شد در سال 1309 من برای ادامه تحصیل به فرانسه بروم، وزیر علوم گفت: اول باید همگی به کاخ سعد آباد بروید تا رضا شاه شما را ببیند و برای شما حرف بزند، بعد عازم می شوید.
برای همه ما کت و شلوار خریدند. من گیوه پایم بود! همه گیوه پایشان بود و کسی تا آن زمان "کفش" نپوشیده بود! برای همه کفش خریدند.
کت و شلوارهایمان را پوشیدیم و کفش هایمان را به پا کردیم و رفتیم کاخ سعد آباد دیدن رضا شاه. 40 نفر بودیم. رضا شاه سخنرانی کوتاهی کرد و گفت: 

"سعی کنید هر کجا رفتید، ایرانی باشید و ایرانی بمانید. به ایران برگردید و فردای ایران را شماها باید بسازید..."
.
من به فرانسه رفتم. با سختی و مشقت زیادی درس خواندم. جنگ جهانی دوم بود و دولت با سختی برای ما پول می فرستاد. گاهی دوماه می شد که پول نداشتیم. بالاخره جنگ تمام شد. من هم درسم در دانشگاه تمام شد. روزی که شاگرد اول دانشگاه شدم، قرار شد ژنرال "دوگل" نشان "لژیور دونور" به شاگرد اولی ها بدهد. من کفشی را که رضا شاه برایم خریده بود و هنوز به یادگار نو نگهداشته بودم پوشیدم و به کاخ الیزه رفتم. وقتی نشان را ژنرال دوگل به کت من زد، نمی خواستم فراموش کنم که اگر رضا شاه بزرگ نبود، من ایرانی هنوز گیوه پایم بود..."
.
نوشته استاد نادر گرامیان
با ویرایش ادمین سیاوش



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حکایت عدالت خداوند

تاریخ:یکشنبه 29 مرداد 1396-06:00 ق.ظ

حکایت عدالت خداوند

ﺯﻧﯽ ﺧﺪﻣﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﺩﺍﻭﺩ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ :ﺁﯾﺎ ﺧﺪﺍ ﻋﺎﺩﻝ ﺍﺳﺖ؟
ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﻋﺎﺩﻝ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ،ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯽ؟
ﺯﻥ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺑﯿﻮﻩ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ سه ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺩﺍﺭﻡ . ﺑﻌﺪﺍﺯ ﻣﺪﺗ ﻬﺎ طناب ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ می برﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ ﺁﺫﻭﻗﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍی ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﻡ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ طناب ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﺭﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ، ﻭ ﺍﻻﻥ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﻭ ﺑﯽ ﭘﻮﻝ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﯾﻢ . 

ﻫﻨﻮﺯ ﺻﺤﺒﺖ ﺯﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩ، درب خانه حضرت داوود را زدند.  ایشان اجازه ورود دادند. ده نفر از تجار وارد شدند و هرکدام کیسه صد دیناری را مقابل حضرت گذاشتند، و گفتند: این ها را به مستحق بدهید.
حضرت پرسید: علت چیست؟
ایشان گفتند: در دریا دچار طوفان شدیم و دکل کشتی آسیب دید و خطر غرق شدن بسیار نزدیک بود که در کمال تعجب پرنده ای طنابی بزرگ به طرف ما رها کرد.  با آن قسمت های آسیب دیده کشتی را بستیم و نذر کردیم اگر نجات یافتیم، هر یک صد دینار به مستحق بدهیم. 

حضرت داوود رو به آن زن کرد و فرمود: خداوند برای تو از دریا هدیه می فرستد، و تو او را ظالم می نامی. این هزار دینار بگیر و معاش کن و بدان خداوند به حال تو بیش از دیگران آگاه هست.


خالق من بهشتی دارد،
«نزدیک زیبا و بزرگ»،
و دوزخی دارد به گمانم «کوچک و بعید»
و در پی دلیلی است که ببخشد ما را،
گاهی به بهانه ی دعایی در حق دیگری...
شاید امروز آن روز باشد
یارب العالمین

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هدف داشتن لازمه موفقیت است

تاریخ:شنبه 28 مرداد 1396-05:55 ق.ظ

هدف داشتن لازمه موفقیت است


✨ #داستان_شب ✨

می گویند تیمور لنگ مادر زادی لنگ بود و یک پایش کوتاه تر از دیگری بود. 

یک روز همۀ سرداران لشکرش را گرد تپۀ پوشیده از برف که بر فراز تپه، یک درخت بلوط وجود داشت، جهت مشخص نمودن جانشینش جمع کرد.

سردارانش گرد تپه حلقه زده بودند. تیمور گفت: 

همه تک تک به سمت درخت حرکت کنند و هرکس رد پایش یک خط راست باشه، جانشین من میشه.

همه این کارو کردند و به درخت رسیدند، اما وقتی به رد پای به جا مانده روی برف پشت سرشون نگاه می کردند، همه دیدند درسته که به درخت رسیدند، ولی همه زیگزاگی و کج و معوج.

تا این که آخرین نفر خود تیمور لنگ به سمت درخت راه افتاد و در کمال تعجب با این که لنگ بود، در یک خط راست به درخت رسید.

به نظر شما چرا تیمور نتونست جانشین خود را در اون روز برفی انتخاب کند؟
ایراد سردارانش چه بود که نتونستند مثل تیمور در یک خط راست حرکت کنند و جانشینش شوند؟

در قصۀ تیمور لنگ وقتی راوی علت را از خود تیمور جویا می شود، تیمور در پاسخ می گوید:

"هدف رسیدن به درخت بود، من هدف را نگاه می کردم و قدم برمی داشتم، اما سپاهیانم پاهایشان را نگاه می کردند نه هدف را. تمرکز داشتن و هدف داشتن لازمه موفقیت است."


@Dehgolancity

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﺩﺭ ﻓﺮﻭتنی، ﺯﻣﻴﻦ ﺑﺎﺵ

تاریخ:جمعه 27 مرداد 1396-06:39 ق.ظ

ﺩﺭ ﻓﺮﻭتنی، ﺯﻣﻴﻦ ﺑﺎﺵ


بالای شهر یه قنادی باز میشه، فقط پولدارا می تونستن اون جا خرید کنن. 

یه روز که یه سری از پولدارا تو قنادی در حال خرید بودن، یه گدای ژنده پوش وارد میشه و تموم جیب هاشو می‌گرده، یه سکه کوچیک پیدا می‌کنه، میذاره رو میز و میگه: اینو شیرینی بهم بده !!

مدیر قنادی با دیدن این صحنه جلو میاد و به اون فقیر تعظیم می کنه و با خوشحالی و لبخند ازش حالشو می‌پرسه و میگه : 

قربان! خیلی خوش اومدید و قنادی ما رو مزین فرمودید ... پولتون رو بردارید و هر چقدر شیرینی دوست دارید انتخاب کنین!!
امروز مجانیه اینجا ...

پولدارا ازین حرکت ناراحت میشن و اعتراض می‌کنن که: 

چرا با ما این جوری برخورد نکردی تا حالا ؟ 

مدیر قنادی میگه: شما هم اگه مثل این آقا تموم داراییتون رو می ذاشتین رو میز، جلوتون تعظیم می کردم!!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آدم های وظیفه شناس

تاریخ:پنجشنبه 26 مرداد 1396-03:04 ب.ظ

آدم های وظیفه شناس


در مراسم بزرگداشت بیل برادلی، سناتور نیوجرسی که در سال ۱۹۸۷ برگزار شد، اتفاق جالبی رخ داد:

برادلی منتظر بود تا سخنرانی اش را ایراد کند. پیشخدمتی که مشغول کار بود، تکه ای کره در بشقاب او گذاشت.

برادلی به او گفت:ببخشید! ممکن است من دوتکه کره داشته باشم؟

پیشخدمت جواب داد:خیر! هرنفر، یک تکه !

برادلی گفت: "گمان می کنم شما مرا بجا نیاوردید. من بیلی برادلی، فارغ التحصیل آکسفورد، بازیکن حرفه ای بسکتبال، قهرمان جهان و سناتور ایالات متحده هستم.
 
پیشخدمت گفت: خب، شاید شما هم نمی دانید من چه کسی هستم؟

برادلی گفت:نه، نمی دانم. شما چه کسی هستید؟".

پیشخدمت گفت:من مسئول کره ها هستم.!!!

نتیجه گیری:


آدم های وظیفه شناس همیشه مسئولیت پذیر هستند و تحت تاثیر شغل و نام افراد قرار نمی گیرند. سازمان ها بایستی به این دسته از کارکنان خود ببالند.

با تحلیل اجتماعی همراه و به روز باشید .


http://telegram.me/tahlyleejtemaaey



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حكایت جالب حَج مَم جَعفِر

تاریخ:پنجشنبه 26 مرداد 1396-09:51 ق.ظ

◀️حكایت جالب حَج مَم جَعفِر

مسجد حاج محمد جعفر در اصفهان معروف است. مسجدی که با گویش اصفهانی «حَج مَم جَعفِر» خوانده می شود.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اشک تمساح ریختن

تاریخ:سه شنبه 24 مرداد 1396-05:19 ق.ظ



اشک تمساح ریختن

ریشه ضرب المثل

بخشی از خوراک تمساح به وسیله اشک چشمانش تأمین می شود .
او هنگام گرسنگی به ساحل می رود و مانند جسد بی جانی ساعت ها بر روی شکم دراز می کشد.
اشک لزج و مسموم کننده ای از چشمانش خارج می شود که حیوانات و حشرات  برای خوردن بر روی آن می نشینند و سم اشک تمساح آن ها را از پای در می آورد و تمساح با یک زبان خود آن ها را شکار می کند و دوباره برای لقمه های دیگر اشک می ریزد.
─═इई

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

امتحان زندگی!

تاریخ:دوشنبه 23 مرداد 1396-07:22 ق.ظ

امتحان زندگی!


عجیب ترین معلم دنیا بود ، امتحاناتش عجیب تر...امتحاناتی که هر هفته می گرفت و هر کسی باید برگه ی خودش را  تصحیح می کرد...آن هم نه در کلاس،در خانه...دور از چشم همه.
اولین باری که برگه ی امتحان خودم را تصحیح کردم، سه غلط داشتم...نمی دانم ترس بود یا عذاب وجدان،  هر چه بود نگذاشت اشتباهاتم را نادیده بگیرم و به خودم بیست بدهم...
فردای آن روز در کلاس وقتی همه ی بچه ها برگه هایشان را تحویل دادند، فهمیدم همه بیست شده اند به جز من...به جز من که از خودم غلط گرفته بودم!
 من نمی خواستم اشتباهاتم را نادیده بگیرم و خودم را فریب بدهم...بعد از هر امتحان آنقدر تمرین می کردم تا در امتحان بعدی نمره ی بهتری بگیرم...
مدت ها گذشت و نوبت امتحان اصلی رسید،امتحان که تمام شد ، معلم برگه ها را جمع کرد و برخلاف همیشه در کیفش گذاشت... چهره ی هم کلاسی هایم دیدنی بود... آن ها فکر می کردند این امتحان را هم مثل همه ی امتحانات دیگر خودشان تصحیح می کنند... اما این بار فرق داشت...این بار قرار بود حقیقت مشخص شود...
فردای آن روز وقتی معلم نمره ها را خواند، فقط من بیست شدم... چون بر خلاف دیگران از خودم غلط می گرفتم ؛ از اشتباهاتم چشم پوشی نمی کردم و خودم را فریب نمی دادم...
زندگی پر از امتحان است...  خیلی از ما انسان ها آنقدر اشتباهاتمان را نادیده می گیریم، تا خودمان را فریب بدهیم ... تا خودمان را بالاتر از چیزی که هستیم نشان دهیم...  اما یک روز برگه ی امتحانمان دست معلم می افتد... آن روز چهره مان دیدنی است...
آن روز حقیقت مشخص می شود و نمره واقعی را می گیریم...
راستی در امتحان زندگی از بیست چند شدیم؟


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همه چیز فقط بردن نیست

تاریخ:یکشنبه 22 مرداد 1396-06:10 ق.ظ

 همه چیز فقط بردن نیست 


در مسابقۀ دوی ماراتنی، دختری فقیر، سرعتش را کم می کند تا به یک دوندۀ معلول آب بدهد. او در آن مسابقه دوم می شود و ده هزار دلار جایزۀ مسابقه را از دست می دهد. خیلی ها معتقدند دلیل باخت او همین توقف بوده است، اما خودش می گوید: همه چیز فقط بردن نیست. انسان های بزرگ، ثمرۀ بینش های بزرگ و درستند.


خدایا توانم ده دوست بدارم بی چشمداشت
و بفهمم دیـگران را حتی اگر نفهمند مرا ☘️
  ☘️            خدایا؛           
 

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :47
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------