گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

قبر عُجیف!

تاریخ:یکشنبه 2 اردیبهشت 1397-08:24 ق.ظ

 قبر عُجیف!


در مسیر بیابان حجاز جوانی را دیدم که به پشت صخره ای رفت تا ادرار کند. چون بازآمد، گفت: 

بر تخته سنگی ادرار کردم که پندارم نشانی بود بر گوری.
پیرمردی در کاروان بود گفت :آن قبر عُجیف باشد.
جوان گریست و منقلب شد. 

او را گفتند: از چه گریستی؟
گفت: عُجیف از مقرّبان به خلیفه بود و هیبتی مخوف داشت، روزی با زوجه ام بر آستان در ایستاده بودیم، عجیف سوار بر اسب خود بود و چون مرا دید، مغرور و بی محابا با شمشیر خود ضربه ای به درب خانه من زد. مرا هولی عظیم گرفت و بر خود ادرار کردم و از این رو در برابر زوجه خود خجل شدم و عجیف بر این وحشت من می خندید، بالله، ندانسته بودم که روزی بی آن که بدانم او را این چنین در پس صخره ای در بیابان حجاز، ملاقات خواهم کرد!

✔️"محاضرات الادباء و محاورات الشعراء و البلغاء " - راغب اصفهانی
عبرت_تاریخ
@Qashkoul
کشکول، متنوع و دلنشین



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اثر شگرف زیبایی تعبیر و تفسیر زندگی

تاریخ:پنجشنبه 30 فروردین 1397-10:08 ق.ظ

 اثر شگرف زیبایی تعبیر و تفسیر زندگی


#یک_دقیقه_مطالعه

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مگسِ کشتی ران

تاریخ:چهارشنبه 29 فروردین 1397-11:18 ق.ظ


حکایتی از مثنوی


مگسِ کشتی ران



آن مگس بر برگِ کاه و بولِ خر
همچو کشتیبان همی افراشت سر!

‌مگسی بر پَرِ کاهی نشست که آن پَر کاه بَر اِدرار خری روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر کشتی می‌راند و می‌گفت: 

من علم دریانوردی و کشتی رانی خوانده‌ام و در این کار بسیار تفکر کرده ام،
ببینید این دریا و این کشتی را و مرا که چگونه کشتی می‌رانم:

گفت من دریا و کشتی خوانده‌ام
مدتی در فکر آن می‌مانده‌ام

اینک این دریا و این کشتی و من
مرد کشتیبان و اهل و رای‌زن

او در ذهن کوچک خود بر سر دریا کشتی می‌راند، آن ادرار، دریای بی ‌ساحل به نظرش می‌آمد و آن برگ کاه کشتی بزرگ، زیرا آگاهی و بینش او اندک بود.

جهان هر کس به اندازه ذهن و بینش اوست. آدمِ مغرور و کج اندیش مانند این مگس است. و ذهنش به اندازه درک ادرار الاغ و برگ کاه!
مولانا در این حکایت طنز و در عین حال گزنده و بی پرده، احوال سرمستان از بادۀ غرور را نقد می کند.
آنانی که در عین حقارت و کوته فکری، خود را بزرگ و دانا می پندارند.

گر مگس تاویل بگذارد به رای،
آن مگس را بخت گرداند همای

آن مگس نبود کش این عبرت بود
روح او نه در خور صورت بود!


@Qashkoul
کشکول، متنوع و دلنشین



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

برده افکار منفی

تاریخ:چهارشنبه 29 فروردین 1397-08:44 ق.ظ

 برده افکار منفی




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گریه امیرالمؤمنین !

تاریخ:سه شنبه 28 فروردین 1397-09:30 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

معمایی به نام ﺩﺭﻭﻥ انسان‌ها!

تاریخ:سه شنبه 28 فروردین 1397-07:30 ق.ظ

 معمایی به نام ﺩﺭﻭﻥ انسان‌ها! 

 

ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: 

ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ می‌کند؟
ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ: ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ
ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭘﻮﺳﺘﯽ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ!
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ.
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ‌ﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ گران‌بها ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ.
ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﯾﺨﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: 

ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻫﺮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺁﺑﯽ ﮔﻮﺍﺭﺍ!
ﺷﻤﺎ ﮐﺪﺍﻣ ﯿﮏ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ می‌کنید؟
ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ!
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ: می‌بینید؟! ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍن‌ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ، ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ!
ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥ انسان‌ها ﺩﯾﺮ ﺭﻭ می‌شود..



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هر بدرفتار بیمار است!

تاریخ:دوشنبه 27 فروردین 1397-09:06 ق.ظ

  هر بدرفتار بیمار است!

 

روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:

"در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم."

سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟" 

مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است."

سقراط پرسید:

"اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟"

مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود."

سقراط پرسید:"به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟"

مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم."

سقراط گفت:"همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دلّال های روضه!!

تاریخ:شنبه 25 فروردین 1397-10:32 ق.ظ

دلّال های روضه!!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هفت چین

تاریخ:جمعه 24 فروردین 1397-06:52 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گاوهای مقدس!

تاریخ:پنجشنبه 23 فروردین 1397-06:05 ب.ظ

 گاوهای مقدس!


عزیز نسین نویسنده نامی و طنز پرداز ترک که سال ها زندانی سیاسی در ترکیه بود و جانش را نیز به خاطر روشنگری های سیاسی و اجتماعی اش از دست داد، در یکی از نوشته هایش می نویسد:

به عنوان یک خبرنگار سفری به هندوستان داشتم. سوار قطاری شده بودیم، ناگهان قطار به طرز وحشتناکی ترمز کرد و ایستاد.

سراسیمه پایین آمدیم و من دیدم گاوی فربه روی ریل نشسته و مانع حرکت قطار شده...

به راهنمای هندی خودم گفتم :

چرا کسی گاو را از روی ریل خارج نمی کند تا راه قطار باز شود؟

او  گفت: گاو مقدس است و کسی نمی تواند مزاحمش شود! 

گفتم :پس چاره چیست؟

گفت: باید آنقدر صبر کنیم تا گاو با میل خودش ریل را ترک کند!

گفتم :یعنی یک گاو جلو حرکت قطاری را تا هر وقت بخواهد می گیرد و کسی مانعش نمی شود؟

گفت: آری، گاو مقدس است !

و من دانستم در جوامع عقب مانده هم افراد و عقاید به ظاهر مقدس، جلوی ریل حرکت قطار جامعه شان نشسته اند و با وجود آن ها، هیچ کس جرات نمی کند آن ها را از روی ریل خارج سازد...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :67
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------