گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

#چرخ_بازیگر

تاریخ:دوشنبه 22 آبان 1396-08:18 ق.ظ


❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️

#چرخ_بازیگر

هنگامی که کریم خان زند به سلطنت رسید، برای آن که با طایفه قاجار خویشاوندی پیدا کند( جهان بی بی خانم )، خواهر آقامحمدخان قاجار  را به شیراز آورد تا به عقد ازدواج پسرش محمدرحیم خان درآورد. 

دختر کریم خان زند به شدت با این ازدواج مخالفت کرد و به پدرش گفت: 

این دختر لایق قاطرچی است نه برادر من. 

کریم خان ناچار از عروسی منصرف شد و دختر را به شهر خود بازگردانید. سال ها بعد از این وقتی آقامحمدخان به سلطنت رسید، به تلافی دختر کریم خان زند را به (بابا فاضل) قاطرچی خود بخشید و آن دختر تا زنده بود در خانه بابافاضل قاطرچی زندگی کرد.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پایه‌های حکومت

تاریخ:یکشنبه 21 آبان 1396-07:57 ق.ظ

پایه‌های حکومت


ساموئل_هانتینگتون


#فردریک_کبیر از سال‌ ۱۷۴۰ تا ۱۷۸۶ بر کشور آلمان حکومت می کرد و از طرفداران آزادی بود . روزی با تعدادی همراه از خیابان‌های برلین می‌گذشت که چشمش به اعلامیۀ تند و تیزی افتاد که گروهی از مخالفان علیه او بر دیوار چسبانده بودند. فردریک گفت: 

اعلامیه را بالا چسباندند. اشخاص پیاده‌ برای خواندنش به زحمت می‌افتند. آن را پایین بچسبانید تا راحت خوانده شود . 

یکی از همراهان با تعجب گفت: این اعلامیه بر ضد حکومت شماست ؟

فردریک جواب داد: اگر پایه‌های حکومت ما آنقدر بی‌ثبات است و آنقدر به مردم ستم کرده‌ایم که با یک اعلامیه ساقط بشویم، همان بهتر که این چنین حکومتی زودتر برود؛ اما اگر ما بر اساس قانون و عدالت رفتار می کنیم، آنقدر ثبات و استحکام داریم که با این اعلامیه‌ها از پا نیفتیم  ....!!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تک دُرنای سیبری

تاریخ:شنبه 20 آبان 1396-03:54 ب.ظ

تک دُرنای سیبری


خبر کوتاه بود:
"تک دُرنای سیبری، ۱۶ آبان وارد فریدونکنار شد. دهمین سال است این پرنده که آخرین بازمانده ی جمعیت غربی درناهای سیبری در جهان است، به تنهایی کوچ می کند."

یک بار دیگر خبر را می خوانم. بار دیگر. و بارها: 

تک درنای سیبری، آخرین بازمانده از جمعیت خود در جهان، برای دهمین سال به تنهایی کوچ کرده است.
چیزی در این خبر کوتاه است که من درک نمی کنم. متوجه آن نمی شوم. گویی کسی با زبانی غریب با من صحبت می کند.
بر روی کلمات مکث می کنم: آخرین بازمانده، کوچ تنها، دهمین سال...
می خواهم ببینمش. می خواهم ببینمش و پای حرف هایش بنشیم. می خوام بدانم این حجم از «خود» بودن را از کجا آورده است.
قطعأ چیزی فراتر از غریزه در میان است. چیزی فراتر از سرما و گرما، فراتر از خورد و خوراک، فراتر از جفت و عشق و عاشقی.
بی شک این آخرین درنای بازمانده در جهان، از جمع درناهای سیبری، بر سر یک قول، بر سر یک قرار مانده است.
بر سر قرار با تمام درناهای مهاجر سیبری، که دیگر نیستند. که جمع و نسلشان منقرض شده است. و این آخرین درنا، آخرین مهاجر، یک تنه بار تمام آن بسیارانی که رفته اند را بر دوش گرفته است.
می خواهم ببینمش. می خواهم پای حرف هایش بنشیم. می خواهم بپرسم که این حجم از «من» بودن را از کجا آورده است.
اگر چه که مطمئنم بی آن که پاسخی بدهد، بی آن که حتی مرا نگاه کند، با گردن افراشته اش، در سکوت به آسمان خیره خواهد ماند.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دخالت در قانون خدا

تاریخ:شنبه 20 آبان 1396-08:34 ق.ظ

دخالت در قانون خدا




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زنگوله ذهن!

تاریخ:چهارشنبه 17 آبان 1396-05:22 ب.ظ

زنگوله ذهن!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یک لبخند زندگی مرا نجات داد!❤️

تاریخ:سه شنبه 16 آبان 1396-10:59 ق.ظ

یک لبخند زندگی مرا نجات داد!❤️




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چرا #امیر_کبیر را در ایران دفن نکردند؟

تاریخ:دوشنبه 15 آبان 1396-11:27 ق.ظ



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من بد اخلاق نیستم!

تاریخ:دوشنبه 15 آبان 1396-10:52 ق.ظ

من بد اخلاق نیستم!


سلیمان بهبودی می گوید :
یک شب بستر رضا شاه را برای خواب آماده می کردم و رضا شاه مشغول خواندن آواز برای خودش بود.
بعد از من خواست که من هم آوازی بخوانم .

بهبودی می نویسد : رضا شاه به من گفت: 

سلیمان من بداخلاق هستم؟ (همه کسانی که برخورد شخصی با رضا شاه داشته اند، بشدت از او حساب می بردند.)
عرض کردم :خیر قربان ! 

بعد نشستند روی تخت و با تشدد فرمودند : 

سلیمان !من چهل سال است که برای پیشرفت کار مملکت سگرمه هایم را در هم کشیده ام ، این مردم به محض این که لبخند به آن ها بزنم، فورا می آیند روی دوشم، والّا دلیل ندارد که دایم خودم را زحمت بدهم و این طور وانمود کنم!

اگر افراد و کارکنان دستگاه کارشان را روی حساب و قاعده انجام بدهند، چرا من خود را این طور نشان بدهم؟
من بد اخلاق نیستم، مرا وادار به این طرز می کنند!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قانونمداری راز جهانداری

تاریخ:یکشنبه 14 آبان 1396-08:14 ق.ظ

 قانونمداری راز جهانداری


از چرچیل نخست وزیر انگلستان در ایام جنگ جهانی دوم ُ پرسیدند که: 

آیا می دانستی فاتح جنگ خواهی شد؟ 

پاسخ داد: با یک حادثه ساده پی بردم که جنگ را خواهیم برد.

شرکت در جلسه‌ای حیاتی در راس ساعتی معیّن الزام‌آور شد. چرچیل می‌گوید: 

به علت اشتغال به کارهای دیگر چند دقیقه مانده به جلسه به راننده‌ام گفتم مرا فوری به محل جلسه برساند. راننده مسیر کوتاه اما ورود ممنوع را انتخاب کرد. وسط خیابان ناگهان افسر راهنمایی‌ و رانندگی قبض جریمه به دست در حین بمباران پیدا شد و دستور توقف داد. راننده گفت: 

«نخست‌وزیر است و به جلسه محرمانه‌ای می‌رود و باید در راس ساعت به جلسه برسد و به همین دلیل از خیابان ورود ممنوع استفاده کردم».

افسر با خونسردی گفت: «هم ماشین و هم نخست‌وزیر و هم وظیفه‌ام را خوب می‌شناسم».

 چرچیل از افسر می‌خواهد تا جریمه را به نام او بنویسد. اما افسر می‌گوید: 

«جریمه متعلق به راننده خاطی است و باید نام وی نوشته ‌شود، اما شما می‌توانید شخصا پرداخت قبض را بر عهده بگیرید».
با تسلیم قبض، چرچیل دستور دور زدن را به راننده داد؛ چرا که نمی‌توانست اجازه دهد در خیابانی که ورود ممنوع است، حتی پس از جریمه حرکت داشته ‌باشد! وقتی راننده مشغول دور زدن شد ،چرچیل با لبخندی خاص سیگار برگش را روشن کرد و گفت: «جنگ را می‌بریم ... !!» 

راننده گفت: «قربان، جریمه شدیم، زیر بمباران ماندیم، به جلسه نمی‌رسیم، افسر راهنمایی اجازه نداد چند قدم دیگر جلو برویم که به موقع به جلسه برسیم و شما از پیروزی می‌گویید؟!»
چرچیل پاسخ می‌دهد: «جنگ را می‌بریم، چون قانون حاکم است و خیابان‌های لندن به رغم بمباران سنگین دشمن با قانون اداره می‌شود»



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نگذار عقایدش را به تو تحمیل كند!

تاریخ:پنجشنبه 11 آبان 1396-06:43 ق.ظ

 نگذار عقایدش را به تو تحمیل كند! 

 

ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ ﺁﻟﻔﺮﺩ ﻫﯿﭽﮑﺎﮎ اﺳﺘﺎﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺳﯿﻨﻤﺎ که در ترساندن مردم با فیلم هایش شهره عام و خاص است، ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩﻫﺎﯼ ﺳﻮﺋﯿﺲ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: 

اﯾﻦﺗﺮﺳﻨﺎﮎ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﻨﻈﺮﻩ ﺍی است ﮐﻪ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻡ.
 ﺍﻣﺘﺪﺍﺩ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺍﻭ، ﮐﺸﯿﺸﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﺷﺎﻧﻪ ﭘﺴﺮﮎ ﺧﺮﺩﺳﺎﻟﯽ گذاشته ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ.
ﻫﯿﭽﮑﺎﮎ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺧﻢ ﺷﺪ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:

ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻦ ﭘﺴﺮﺟﺎﻥ!
نگذار عقایدش را به تو تحمیل كند! ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺑﺪﻩ؛ فرار کن!!!
 

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :52
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------