گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

ﻧﺮﺳﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ...

تاریخ:یکشنبه 23 اردیبهشت 1397-07:13 ق.ظ

 ﻧﺮﺳﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ... 


ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﭘﺸﺖ ﻓﺮﻣﻮﻥ می نشستم.
ﭘﺪﺭﻡ می خوﺍﺳﺖ ﺑﻬﻢ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﯾﺎﺩ ﺑﺪﻩ.
ﮔﻔﺖ: ﭘﺴﺮﻡ ﺑﻌﺪ ﺍز این که ﺩﻧﺪﻩ ﺭﻭ ﺟﺎ ﺯﺩﯼ،ﮐﻼچ ﺭﻭ ﻧﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮ، ﻧﻪ ﮐﺎﻣﻞ ﻭﻟﺶ ﮐﻦ.
ﻣﺘﻌﺎﺩﻝ ﻭﺳﻂ ﻧﮕﻬﺶ ﺩﺍﺭ.
ﺁﺧﻪ ﺍﮔﻪ ﮐﻼچ ﺭﻭ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺑﮕﯿﺮﯼ، ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭﻡ ﮔﺎﺯ ﺑﺪﯼ، ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺣﺮﮐﺖ نمی کنه.
ﺍﮔﻪ ﮐﺎﻣﻠﻢ ﻭﻟﺶ ﮐﻨﯽ، ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﭘﺮﺕ می زﻧﻪ ﻭ ﺑﻌﺪﺵ ﮐﻼ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯿﺸﻪ...
ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺳﺮ ﺑﺎﻻﯾﯽ، بابام گفت:  ﺑﺒﯿﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﻢ ﮐﻼچ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﻤﻪ ﺧﯿﻠﯽ...
ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﺳﺮ ﺑﺎﻻﯾﯽ ﯾﮑﻢ ﮐﻼچ ﺭﻭ ﺑﺪ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ، ﻭﺍﯼ ﺍﺯ اوﻥ ﺭﻭﺯی ﮐﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺗﻮ ﺳﺮﺑﺎﻻﯾﯽ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﺸﻪ، ﮐﻠﯽ ﻣﺼﯿﺒﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﻭﺍﺳﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺣﺮﮐﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ.
ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ می کرﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻭ ﮐﻼچ ﭼﻘﺪﺭ ﺷﺒﯿﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﺶ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ.
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ﮔﺎﺯ ﻭ ﮐﻼچ ﻭ ﺗﺮﻣﺰ ﺩﺍﺭﻩ!
ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﻮﻥ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻮﻥ ﮐﻼچ ﻣﺎﺷﯿﻨﻪ.
ﺍﮔﻪ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﺵ ﺭﻭ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺟﺪﯼ ﺑﮕﯿﺮﯼ، ﺣﺎﻻ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭﻡ ﺗﻼﺵ ﮐﻨﯽ ،ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭﻡ ﮔﺎﺯ ﺑﺪﯼ، ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪه اﺳﺖ، ﻧﻪ ﺑﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪ می رﺳﯽ ﻧﻪ ﺣﺮﮐﺖ می کنی ...
ﺍﮔﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻼ بی خیاﻝ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﮐﻼچ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﻭ ﮐﻼ ﻭﻝ ﮐﻨﯽ، ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯿﺸﻪ...
ﺗﻮ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎ ﻭ ﺳﺮ ﺑﺎﻻﯾﯽ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﻮﻥ ﺣﻮﺍﺳﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﻧﯿﻢ ﮐﻼچ ﺑﺎﺷﻪ. ﻧﺮﺳﻪ ﺭﻭﺯﯼ که ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﻮﻥ ﺗﻮ ﺳﺮ ﺑﺎﻻﯾﯽ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﺸﻪ، ﻧﺮﺳﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خوشبختی یک احساس است!

تاریخ:شنبه 22 اردیبهشت 1397-09:13 ق.ظ

  خوشبختی یک احساس است!


خانمی به دکتر گفت :
نمی دانم چرا افسرده ام و خود را زنی بدبخت می دانم.
دکتر گفت :
 باید 5 نفر از خوشبخت ترین مردم شهر را بشناسی و از زبان آن ها بشنوی که خوشبختند.
زن رفت و پس از چند هفته برگشت، اما این بار اصلاً افسرده نبود.
به دکتر گفت: برای پیدا کردن آن 5 نفر، به سراغ 50 نفر که فکر می کردم خوشبخت ترین هایند، رفتم، اما وقتی شرح زندگیشان را شنیدم، فهمیدم که خودم از همه خوشبخت ترم.
"خوشبختی یک احساس است و لزوما با ثروت به دست نمی آید"




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زاغکی قالب پنیری دید...

تاریخ:جمعه 21 اردیبهشت 1397-07:41 ق.ظ

زاغکی قالب پنیری دید...


✏️بازنشر و تصحیح
 
معلم ها روزی شاگرد بودند و امروز شاگردها معلم شدند...این چرخه تکمیل نمی شود مگر با من و تو و باورهایی که من و تو داریم... کاش زنگ انشای مدارس،  زنگ آموزش قانون بود،چه "اساسی"چه "احساسی"!!
قانون های نانوشته و قانون های نوشته و خوانده نشده... دلم می سوزد برای کلاغی که پنیر نداشت،دلم می سوزد برای روباهی که  پنیر خور نبود! و برای معلمی که باور کرد که باید باور دیگران را درس دهد،بیچاره دانش آموزی که قبول کرد پنیر خوردن برای همه خوب است و معلم شد

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

♦️لقمه_حرام‼️

تاریخ:چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397-09:34 ق.ظ

♦️لقمه_حرام‼️

شریك بن عبد اللَّه نخعی، از فقهای معروف قرن دوم هجری، به علم و تقوا معروف بود.

مهدی بن منصور، خلیفه عباسی، علاقه فراوان داشت كه منصب «قضا» را به او واگذار كند، ولی شریك بن عبداللَّه برای آن كه خود را از دستگاه ظلم دور نگاه دارد، زیر این بار نمی‌رفت. و نیز خلیفه علاقه‌مند بود كه «شریك» را معلم خصوصی فرزندان خود قرار دهد تا به آن ها علم حدیث بیاموزد.

شریك این كار را نیز قبول نمی‌كرد و به همان زندگی آزاد و فقیرانه‌ای كه داشت ،قانع بود.

روزی خلیفه او را طلبید و به او گفت:

 «باید امروز یكی از این سه كار را قبول كنی: یا عهده‌ دار منصب «قضا» بشوی، یا كار تعلیم و تربیت فرزندان مرا قبول كنی، یا آن كه همین امروز ناهار با ما باشی و بر سر سفره ما بنشینی.».

شریك با خود فكری كرد و گفت: 

حالا كه اجبار و اضطرار است، البته از این سه كار، سومی بر من آسان تر است.

خلیفه ضمنا به مدیر مطبخ دستور داد كه امروز لذیذترین غذاها را برای شریك تهیه كن. غذاهای رنگارنگ از مغز استخوانِ آمیخته به نبات و عسل تهیه كردند و سر سفره آوردند.

شریك كه تا آن وقت همچو غذایی نخورده و ندیده بود، با اشتهای كامل خورد.
خوانسالار آهسته بیخ گوش خلیفه گفت: 

«به خدا قسم كه دیگر این مرد روی رستگاری نخواهد دید.».

طولی نكشید كه دیدند شریك، هم عهده‌ دار تعلیم فرزندان خلیفه شده و هم منصب «قضا» را قبول كرده و برایش از بیت المال مقرری نیز معین شد.

روزی با متصدی پرداخت حقوق حرفش شد. متصدی به او گفت: 

«تو كه گندم به ما نفروخته ‌ای كه این قدر سماجت می‌كنی!
شریك گفت: چیزی از گندم بهتر به شما فروخته ‌ام، من دین خود را فروخته‌ ام.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چرا از آینده می ترسیم؟

تاریخ:جمعه 14 اردیبهشت 1397-07:23 ق.ظ

چرا از آینده می ترسیم؟


قبل از انقلاب مردی در شهر خوی بود که به او ترمان (terman) می‌گفتند. او بسیار شیرین‌عقل بود و گاهی سخنان حکیمانه‌ی عجیبی می‌گفت.
 روزی از او پرسیدند: 

«مصدق خوب است یا شاه؟ بگو تا برای تو شامی بخریم.» 

ترمان گفت: «از دو تومنی که برای شام من خواهی داد، دو ریال کنار بگذار و قفلی بخر بر لبت بزن تا سخن خطرناک نزنی!!!»
 مرحوم پدرم نقل می‌کرد، در سال 1345 برای آزمون استخدامی معلمی از خوی قصد سفر به تبریز را داشتم.
ساعت 10 صبح گاراژ گیتیِ خوی رفتم و بلیت گرفتم. از پشت اتوبوسی دود سیگاری دیدم، نزدیک رفتم دیدم، ترمان زیرش کارتُنی گذاشته و سیگاری دود می‌کند.
یک اسکناس 5 تومانی نیت کردم به او بدهم. او از کسی بدون دلیل پول نمی‌گرفت. باید دنبال دلیلی می‌گشتم تا این پول را از من بگیرد.


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

او كه نشناختمش!

تاریخ:چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397-07:38 ق.ظ


✅ تا انتها بخوانید

او كه نشناختمش!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

غرور!

تاریخ:دوشنبه 10 اردیبهشت 1397-08:56 ق.ظ

 غرور!

 

مارادونا مدتی به خاطر افسردگی پس از ترك اعتیاد در بیمارستان بستری بود. وقتی مرخص شد، حرف قشنگی زد. او تعریف می کرد:

اون جا دیوانه های زیادی بودند. یكی می گفت من چه گوارا هستم. همه باور می كردن،یكی می گفت من گاندی ام، همه قبول می كردن، ولی وقتی من گفتم مارادونا هستم ،همه خندیدن و گفتن هیچ كس مارادونا نمیشه...

اون جا بود كه من خجالت كشیدم كه چه بر سر خودم آوردم...در این دنیا غرور دمار از روزگار آدم در میاره و دقیقا گرفتار چیزی میشی كه فكر می كنی هرگز در دامش نخواهی افتاد...

مراقب خودتان باشید. برگ ها همیشه زمانی می ریزند كه فكر می كنند طلا شده اند...


"دیگو آرماندو مارادونا"



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به سوی کمال عالی!

تاریخ:دوشنبه 10 اردیبهشت 1397-07:42 ق.ظ

به سوی کمال عالی!


تعدادی حشره کوچولو در یک برکه، زیر آب زندگی می کردند...
آن ها تمام مدت می ترسیدند از آب بیرون بروند و بمیرند...
یک روز یکی از آن ها بر اساس ندای درونی از ساقه یک علف شروع به بالا رفتن کرد، همه فریاد می زدند که مرگ تنها چیزی است که عاید او می شود، چون هر حشره ای که بیرون رفته بود، برنگشته بود...
وقتی حشره به سطح آب رسید، نور آفتاب تن خسته او را نوازش داد و او که از فرط خستگی دیگر رمقی نداشت ،روی برگ آن گیاه خوابید.
وقتی از خواب بیدار شد، به یک سنجاقک تبدیل شده بود. حس پرواز پاداش بالا آمدنش بود... سنجاقک بر فراز برکه شروع به پرواز کرد و پرواز چنان لذتی به او داد که با زندگی محصور در آب قابل مقایسه نبود...
تصمیم داشت برگردد و به دوستانش هم بگوید که بالای آن ساقه ها کسی نمی میرد ،ولی نمی توانست وارد آب شود ؛چون به موجود دیگری تبدیل شده بود...
"شاید بیرون رفتن از شرایط فعلی ترسناک باشد، اما مطمن باشید خارج از پیله تنهایی، غم و ترس، تلاش برای رفتن به سوی کمال عالی است". 

آیا هجرت حشره به سوی سنجاقک شدن، نمادی از مرگ برای انسان نیست؟!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ!

تاریخ:سه شنبه 4 اردیبهشت 1397-10:02 ق.ظ

ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ!


دوستم از خاطرات ﭘﺪﺭ بزرگ ﺧﺪﺍ ﺑﯿﺎﻣﺮﺯش تعریف می کرد که پدر پزرگش ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺍﺷﺖ... ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺐ‌ﻫﺎ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﺪ ﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﮐﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ‌ﺷﺪ ﻭ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﺩ، ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ:

ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ‌ﯼ ﯾﮏ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺻﺒﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻣﯽ‌ﺑﻨﺪﻡ...
ﺍﻭ ﺣﺮﯾﺺ ﻧﺒﻮﺩ،ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩ،ﭘﻮﻟﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺧﺮﺝ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ ،ﺍﻣﺎ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ: ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺁﺧﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ‌ﺩﺍﺭﯼ...
ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺳﺒﮏ ﺍﻭ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻨﻢ، ﺑﻪ ﯾﺎﺩ او، ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﻣﯽ‌ﺩﺍﺭﻡ . 

ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻪ ﻣﺮﻭﺭ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ، ﻣﯽ‌ﺑﯿﻨﻢ ﭘﺪﺭ بزرگم ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺁﺧﺮ ﺍﺳﺖ...
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﯾﺎ ﺑﺪﯾﻬﯽ ﯾﺎ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﻢ ،ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﯾﮏ ﺣﺮﻑ ﻋﺠﯿﺐ ﺑﻮﺩ اﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ‌ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ‌ﮐﻨﯽ ﺍﺑﺮ ﻭ ﺑﺎﺩ ﻭ ﻣﻪ ﻭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻭ ﻓﻠﮏ ﮔﺮﺩ ﻫﻢ ﺁﻣﺪﻩ‌ﺍﻧﺪ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻟﺤﻈﻪ‌ﺍﯼ،ﺣﺮﻓﯽ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﯼ ﻭ ﺍﺯ ﻏﻔﻠﺖ ﺑﺮﺧﯿﺰﯼ...
ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ: ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ…ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ که کار می کنم ﻭ ﺧﺴﺘﻪ می شدم ، ﻣﯽ‌ﮔﻔﺘﻢ: ﺑﺎﺷﻪ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ دقیقه بیشتر کار می کنم...
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻧﻢ ﻭ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﺏ ﺁﻟﻮﺩﻡ ﻣﯽ‌ﺳﻮﺯﻧﺪ، ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ: ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﭘﺎﺭﺍﮔﺮﺍﻑ ﺑﯿﺸﺘﺮ...
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﯿﺎﺩﻩﺭﻭﯼ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﻭ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ، ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ: ﯾﮏ قدم‌ ﺑﯿﺸﺘﺮ...
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻟﻄﻔﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ:ﯾﮏ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ...
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ «ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ» ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﻭ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﮐﻨﻢ،ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺮ ﻣﯽ‌ﺩﺍﺭﻡ...
ﭘﺪر بزرگ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ .ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ. ﻫﻤﯿﻦ ﮔﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺫﻫﻨﺖ ﺑﻪ ﺟﺴﻤﺖ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺣﺎﮐﻢ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻢ، ﻧﻪ ﺗﻮ...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خدا خوش حساب است!

تاریخ:دوشنبه 3 اردیبهشت 1397-10:20 ق.ظ

خدا خوش حساب است!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :67
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------