گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

هر لحظه اجل دنبال توست

تاریخ:سه شنبه 19 دی 1396-06:24 ق.ظ

 هر لحظه اجل دنبال توست



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همبستگی خارپشتی

تاریخ:یکشنبه 17 دی 1396-05:04 ق.ظ

همبستگی خارپشتی




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داستان سنگ و گنج

تاریخ:پنجشنبه 14 دی 1396-08:18 ق.ظ

 داستان سنگ و گنج 

 



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بیماری دکتر مصدق

تاریخ:سه شنبه 12 دی 1396-07:51 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بزرگ ترین معشوق!

تاریخ:دوشنبه 11 دی 1396-11:49 ق.ظ

بزرگ ترین معشوق!


بشر حافی گوید :
از بازار بغداد می گذشتم . یکی را هزار تازیانه بزدند که آه نمی کرد . او را به زندان بردند . از پی وی برفتم ، پرسیدم: 

این زخم بهر چه بود ؟
گفت : از بهر آن که شیفتۀ عشقم ! 

گفتم: چرا زاری نکردی تا تخفیف دهند ؟
گفت : #معشوقم به نظاره بود ! به مشاهدۀ معشوق چنان مستغرق بودم که پروای آزار بدن نداشتم .
گفتم : آن دم که به دیدار بزرگ ترین معشوق رسیده بودی ، چون بودی ؟ 


همان دم نعره ای زد و جان نثار این سخن کرد !

#كشف_الاسرار
@virachannel



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کاسه ی چوبی

تاریخ:دوشنبه 11 دی 1396-06:15 ق.ظ


داستان خیلی قشنگیه و ارزش یک بار خوندن رو داره

کاسه ی چوبی

پیر مردی تصمیم گرفت تا با پسر و عروس ونوه ی چهارساله خود زندگی کند.دستان پیر مرد می لرزید و چشمانش خوب نمی دید و به سختی می توانست راه برود. هنگام خوردن شام غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست.

پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند. باید درباره پدر بزرگ کاری بکنیم و گرنه تمام خانه را به هم می ریزد. آن ها یک میز کوچک در گوشه اتاق قراردادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد . بعد از این که یک بشقاب از دست پدر بزرگ افتاد و شکست دیگر مجبور بود غذایش را درکاسه چوبی بخورد. هروقت هم خانواده او را سرزنش می کردند، پدر بزرگ فقط اشک می ریخت و هیچ نمی گفت.

یک روز عصر قبل از شام پدر متوجه پسر چهار ساله خود شد که داشت با چند تکه چوب بازی می کرد. پدر روبه او کرد و گفت:

پسرم داری چی درست می کنی؟ 

پسر با شیرین زبانی گفت:دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید در آن ها غذا بخورید!

یادمان بماند که :
       "زمین گرد است..."

کانال فرهیختگان

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اگر جایگاه گردو و کدو عوض می شد!

تاریخ:یکشنبه 10 دی 1396-03:25 ب.ظ

اگر جایگاه گردو و کدو عوض می شد!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زاهد واقعی کیست؟

تاریخ:یکشنبه 10 دی 1396-10:17 ق.ظ

 زاهد واقعی کیست؟


پادشاهی نذر کرد اگر حاجتش برآید، «چندین درهم زاهدان را» دهد. 


حاجتش برآمد و کیسه‌ای پول برای پخش در میان زاهدان به یکی از اطرافیان داد.


چند روزی گذشت و او کیسه به پادشاه داد و گفت: 

در همه شهر یک زاهد هم پیدا نمی شود.

پادشاه گفت : تا آن جا که من می شناسم در این شهر 400 زاهد زندگی می کند.

پیشکار پاسخ داد:


«آن که زاهد است نمی‌ستاند و آن که می‌ستاند، زاهد نیست.»


 
*** در باب تقسیم بودجه کشور به مراکز مختلف فرهنگی!


@mortezaebad



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

در درون خود چه دارید؟

تاریخ:شنبه 9 دی 1396-09:28 ق.ظ


در درون خود چه دارید؟



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من یاغی نیستم!

تاریخ:شنبه 9 دی 1396-06:10 ق.ظ

من یاغی نیستم!


 روزی مرحوم آخوند کاشی مشغول وضو گرفتن بودند که شخصی با عجله  آمد، وضو گرفت و به داخل اتاق رفت و به نماز ایستاد.

با توجه با این که مرحوم کاشی خیلی بادقت وضو می گرفت و همه آداب و ادعیه وضو را به جا می آورد، قبل از این که وضوی آخوند تمام شود، آن شخص نماز ظهر و عصر خود را هم خوانده بود!
به هنگام خروج، با مرحوم کاشی رو به رو شد.

ایشان پرسیدند: "چه کار می کردی؟"گفت: "هیچ!"
فرمود: "تو هیچ کار نمی کردی!؟"گفت: "نه!"

آقا فرمود: "مگر تو نماز نمی خواندی!؟"
گفت: "نه!"
آخوند فرمود: "من خودم دیدم داشتی نماز می خواندی!"
گفت: "نه آقا اشتباه دیدید!"
سؤال کردند: "پس چه کار می کردی؟"
گفت: "فقط آمده بودم به خدا بگویم من یاغی نیستم، همین!"

این جمله در مرحوم آخوند خیلی تأثیر گذاشت.
تا مدت ها هر وقت از احوال آخوند می پرسیدند، ایشان با حال خاصی می گفت : "من یاغی نیستم."

 خدایا ما خودمان هم می دانیم که عبادتی در شان خدایی تو نکردیم.
نماز و روزه مان اصلاً جایی دستش بند نیست!
فقط آمده ایم  بگوییم که : خدایا ما یاغی نیستیم…
بنده ایم….
 اشتباه می کنیم چون جاهلیم …ببخش .
و لطفا همین را از ما قبول کن .



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :57
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------