گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

داستان سنگ و گنج

تاریخ:جمعه 4 خرداد 1397-07:45 ب.ظ

 داستان سنگ و گنج



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آیا خداوند برای بندگانش کافی نیست؟

تاریخ:پنجشنبه 3 خرداد 1397-12:54 ب.ظ

 آیا خداوند برای بندگانش کافی نیست؟

برادران یوسف وقتی می خواستند یوسف را به چاه بیفکنند، یوسف لبخندی زد!
یهودا پرسید: چرا می خندی؟ اینجاکه جای خنده نیست!
یوسف گفت : روزی در فکر بودم چگونه کسی می تواند به من اظهار دشمنی کند با این که برادران نیرومندی دارم!
اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که نباید به هیچ بنده ای تکیه کرد.


❤️آیا خداوند برای بندگانش کافی نیست؟


سوره زمرآیه ۳۶



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اهداف باارزش!

تاریخ:چهارشنبه 2 خرداد 1397-04:39 ق.ظ

 اهداف باارزش!


در دهکده ای یکی از کشاورزها سگی داشت که همیشه کنار جاده می نشست و منتظر وسایل نقلیه ای می شد که از آن مسیر رد می شدند. به محض این که ماشینی سر می رسید ، سگ به دنبال آن تا پایین جاده می دوید و در حالی که پارس می کرد ، سعی می کرد تا از آن ماشین جلو بزند...
روزی همسایه آن کشاورز از او پرسید : 

فکر می کنی بالاخره روزی سگت موفق می شود که از این ماشین ها سبقت بگیرد ؟
کشاورز پاسخ داد : این موضوع مهم نیست... آنچه مهم است این است که اگر روزی از یکی از این ماشین ها سبقت بگیرد، چه چیزی به دست خواهد آورد ؟


نتیجه : در زندگی به دنبال اهداف باارزش باشید !



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خراب کردن خانه شیخ حسینعلی راشد(واعظ مشهور)

تاریخ:سه شنبه 1 خرداد 1397-08:34 ق.ظ

 خراب کردن خانه شیخ حسینعلی راشد(واعظ مشهور) 

 

mseza23

خراب کردن خانه شیخ حسینعلی راشد(واعظ مشهور)

در زمان شاه مى‏ خواستند در منطقه بهارستان تهران، اطراف ساختمان مجلس شوارى ملّى را بسازند و باید ۳۵ خانه خراب مى‏ شد. 

به اطلاع صاحبان خانه ‏ها رساندند که خانه شما را مترى فلان مقدار مى ‏خریم. هر کس اعتراض دارد، بنویسد تا رسیدگى شود. هیچ ‏کس به جز مرحوم راشد اعتراض نکرد. این جریان خیلى بر مسؤولین گران آمد، و گفتند: «فقط این که آخوند است، اعتراض کرده!»

بعد مرحوم راشد را دعوت کردند و آماده شدند براى این که به او حمله کنند و (خوار) خفیفش نمایند. راشد آمد و بعد از سلام و احوال ‏پرسى از او پرسیدند که اعتراض شما چیست؟
گفت: حقیقتش این است که این خانه را من سال ها قبل و به قیمت خیلى کم خریده ‏ام و در این مدت زمان طولانى مخروبه شده و به نظر من قیمتى که شما پیشنهاد کرده‏ اید، زیاد است!

من راضى نیستم از بیت المال مردم قیمت بیشترى براى خانه ‏ام بگیرم!
بهت و تعجّب همه را فرا گرفت . یکى از اعضاى کمیسیون که از اقلیت هاى دینى بود، از جا برخاست و راشد را بوسید و گفت:
«اگر اسلام این است، من آماده ‏ام براى مسلمان شدن…»

جرعه ای از دریا، ج۲، ص۶۵۸

image_pdf

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رسم رفاقت

تاریخ:دوشنبه 31 اردیبهشت 1397-10:31 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اصالت مهمه یا تربیت؟

تاریخ:شنبه 29 اردیبهشت 1397-05:01 ق.ظ

اصالت مهمه یا تربیت؟

می گویند: روزی شاه عبّاس در اصفهان به خدمت عالم زمانه، شیخ بهایی رسید. پس از سلام و احوال پرسی، از شیخ پرسید:

در برخورد با افراد اجتماع، اصالت ذاتیِ آن ها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان؟
شیخ گفت: هر چه نظر حضرت اشرف باشد، همان است. ولی، به نظر من "اصالت" ارجح است.

و شاه بر خلاف او گفت: شک نکنید که "تربیت" مهمّ تر است.
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچ یک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند.

به ناچار شاه برای اثبات حقّانیّت خود، او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی بنشاند.

فردای آن روز، هنگام غروب، شیخ به کاخ رسید.
بعد از تشریفات اوّلیّه، وقت شام فرا رسید. سفره ای بلند پهن کردند.
ولی، چون چراغ و برقی نبود، مهمانخانه سخت تاریک بود.

در این لحظه، پادشاه دستی به کف زد و با اشاره ی او چهار گربه، شمع به دست حاضر شدند و آن جا را روشن کردند.
در هنگام شام، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت: 

دیدی گفتم "تربیت" از "اصالت" مهمّ تر است؟

ما این گربه های نااهل را اهل و رام کردیم، که این نتیجه ی اهمّیّت "تربیت" است.

شیخ در عین این که هاج و واج مانده بود، گفت: 

من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن، این که فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند.

شاه که از حرف شیخ سخت تعجّب کرده بود، گفت:
این چه حرفی است. فردا مثل امروز و امروز هم مثل دیروز!

کار آن ها اکتسابی است که با تربیت و ممارست و تمرین زیاد انجام می شود.
ولی، شیخ دست بردار نبود که نبود.
تا جایی که، شاه عبّاس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند.

لذا، شیخ فکورانه به خانه رفت.
او وقتی از کاخ برگشت، بی درنگ دست به کار شد.
چهار جوراب برداشت و چهار موش در آن نهاد.

فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت. تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان. شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحّت حرف هایش می دید ،زیر لب برای شیخ رجز می خواند.  در این زمان، شیخ موش ها را رها کرد.
در آن هنگام، هنگامه ای به پا شد؛ یک گربه به شرق، دیگری به غرب، آن یکی شمال، و این یکی جنوب.....

این بار شیخ دستی بر پشت شاه زد و گفت: شهریارا !
یادت باشد اصالت گربه، موش گرفتن است؛ گرچه "تربیت" هم بسیار مهمّ است. ولی، "اصالت" مهمّ تر است.
یادت باشد با "تربیت" می توان گربه ی اهلی را رام و آرام کرد؛
ولی، هر گاه گربه موش را دید، به اصل و "اصالت" خود بر می گردد.


و این است: حکایت بعضی تازه به دوران رسیده ها.

ﺁﻥ ﻧﺨﻞِ ﻧﺎﺧﻠﻒ ﮐﻪ ﺗﺒﺮ ﺷﺪ ﺯِ ﻣﺎ ﻧﺒﻮﺩ؛
ﻣﺎ ﺭﺍ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﮔﺮ ﺷﮑﻨﺪ ﺳﺎﺯ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ!


ﺻﺎﺋﺐ ﺗﺒﺮﯾﺰﯼ



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قدرت عشق!

تاریخ:جمعه 28 اردیبهشت 1397-08:16 ق.ظ

قدرت عشق!


#داستان_کوتاه


در زمان کریم خان زند مرد سیه چرده و قوی هیکلی در شیراز زندگی می کرد که در میان مردم به سیاه خان شهرت داشت.
وقتی که کریم خان می خواست بازار وکیل شیراز را بسازد، او جزء یکی از بهترین کارگران آن دوران بود.
در آن زمان چرخ نقاله و وسایل مدرن امروزی برای بالا بردن مصالح ساختمانی به طبقات فوقانی وجود نداشت؛ بنابرین استادان معماری به کارگران تنومند و قوی و با استقامت  نیاز  داشتند تا مصالح را به دوش بکشند و بالا ببرند.
وقتی کار ساخت بازار وکیل شروع شد و نوبت به چیدن آجرهای سقف رسید، سیاه خان تنها کسی بود که می توانست آجر را به ارتفاع ده متری پرت کند و استاد معمار و  ور دستانش آجرها را در هوا می قاپیدند و سقف را تکمیل می کردند.
روزی کریم خان برای بازدید از پیشرفت کار سری به بازار زد و متوجه شد که از هر ده آجری که سیاه خان به بالا پرت می کند، شش یا هفت آجر به دست معمار نمی رسید و می افتد و می شکند.
کریمخان از سیاه پرسید :
چه شده، نکنه نون نخوردی؟؟!! قبلا حتی یک آجر هم به هدر نمی رفت و همه به بالا می رسید!
سیاه خان ساکت ماند و چیزی نگفت؛ اما استاد معمار پایین آمد و یواشکی
بیخ گوش کریم خان گفت:
قربان، تمام زور و قدرت سیاه خان و دلگرمی او زنش بود.
چند روز است که زن سیاه خان قهر کرده و به خانه ی پدرش رفته، سیاه خان هم دست و دل کار کردن ندارد. اگر چاره ای نیندیشید، کار ساخت بازار یک سال عقب می افتد. او تنها کسی است که می تواند آجر را تا ارتفاع ده متری پرت کند.
کریم خان فوراً به خانه پدر زن او رفت و زنش را به خانه آورد. بعد فرستاد دنبال سیاه خان و وقتی او به خانه رسید، با دیدن همسرش از شدت خوشحالی مثل بچه ها شروع به گریه کرد.
کریم خان مقداری پول به آن ها داد و گفت:
امروز که گذشت، اما فردا می خواهم همان سیاه خان همیشگی باشی!
این را گفت و زن و شوهر را تنها گذاشت.
فردا کریم خان مجدّداً به بازار رفت و دید سیاه خان طوری آجر را به بالا پرت می کند که از سر معمار هم رد می شود. بعد رو به همراهان کرد و گفت:
ببینید، عشق چه قدرتی دارد؟!
آن که آجرها را پرت می کرد، عشق بود، نه سیاه خان!

آدم برای هرچیزی باید انگیزه داشته باشه.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اهداف باارزش!

تاریخ:چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397-06:52 ق.ظ

 اهداف باارزش!


در دهکده ای یکی از کشاورزها سگی داشت که همیشه کنار جاده می نشست و منتظر وسایل نقلیه ای می شد که از آن مسیر رد می شدند. 

به محض این که ماشینی سر می رسید ، سگ به دنبال آن تا پایین جاده می دوید و در حالی که پارس می کرد ، سعی می کرد تا از آن ماشین جلو بزند...
روزی همسایه آن کشاورز از او پرسید : 

فکر می کنی بالاخره روزی سگت موفق می شود که از این ماشین ها سبقت بگیرد ؟
کشاورز پاسخ داد : این موضوع مهم نیست... آنچه مهم است این است که اگر روزی از یکی از این ماشین ها سبقت بگیرد، چه چیزی به دست خواهد آورد ؟
نتیجه : در زندگی به دنبال اهداف باارزش باشید !



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ساده ترین راه حل پیش روى ماست!

تاریخ:سه شنبه 25 اردیبهشت 1397-07:32 ب.ظ

ساده ترین راه حل پیش روى ماست! 


"علی خسرو شاهی" مدیر و کارخانه دار، صاحب کارخانجات پارس مینو در کتاب خاطراتش آورده است:
 
یک کارخانه شکلات سازی سوئیسی گاهی به دلیل ایراد دستگاه هایش در خط تولید، بسته بندی خالی رد می کرده، بدون این که در داخل بسته شکلات بگذارد و همین بسته های خالی احتمالی، باعث نارضایتی مشتریان می شده است.

مسئولان این کارخانه سوئیسی آمدند کلی تحقیق کردند٬ و دست آخر پس از حدود یک و نیم میلیون دلار هزینه، به این نتیجه رسیدند که سر راه دستگاه نوعی وسیله لیزری بگذارند که بسته بندی های خالی را به طور اتوماتیک شناسایی کند و بردارد.

با شنیدن این خبر نگران شدم. چون دستگاه ما هم مشابه همان کارخانه شکلات سازی، ساخت همان شرکت سوئیسی بود، دستور تحقیق دادم، بعد از یک هفته سرپرست ماشین ها آمد و گفت:
بله درست است، در دستگاه های ما هم چنین ایرادی دیده شده و حتی ممکن است چنین محصولاتی به بازار هم راه پیدا کرده باشد.

نگرانی ام زیادتر شد و تصمیم گرفتم در جلسه هیئت مدیره روی موضوع بحث کنیم. می خواستم نظر هیئت مدیره را در مورد یک و نیم میلیون دلار خرج احتمالی اخذ کنم.

فردای آن روز با اعضای هیت مدیره برای بازدید از ماشین به کارگاه تولید رفتیم و دیدیم یک پنکه روی صندلی جلو میز ماشین قرار دارد. از کارگر ساده٬ بالا سر ماشین پرسیدم: 

این برای چه است؟

گفت: ماشین گاهی بسته خالی میزنه. من هم این پنکه را که تو انبار بود آوردم، گذاشتم سر راه دستگاه که بسته های خالی از شکلات را با باد پرت کنه بیرون.
نگاهی به هیئت مدیره کردم، تمامشان رنگشان پریده بود.

به کارگر خلاق که ما را از شر٬ یک و نیم میلیون دلار، خرج اضافی رهانیده بود٬ یک تشویق نامه به اضافه یک ماه حقوق و یک خانه در کرج هدیه دادم.
 
•گاهى ساده ترین راه حل پیش روى ماست، اگر مشكلات را بزرگ و پیچیده نبینیم...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به جلو نگاه کنید!

تاریخ:دوشنبه 24 اردیبهشت 1397-06:40 ق.ظ

به جلو نگاه کنید!


شیخ دانایی برای جمعی سخن می‌گفت و پند می‌داد.
در بین پندها لطیفه ای برای حضار تعریف کرد. همه دیوانه وار خندیدند!
بعد از لحظه‌ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.
او مجددا لطیفه را تکرار کرد تا این که دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.
او لبخندی زد و گفت :
وقتی که نمی توانید بارها و بارها به لطیفه‌ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه می‌دهید؟
"گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید"!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :67
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------