گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مهندس ژاپنی در عسلویه

تاریخ:یکشنبه 28 آبان 1396-09:18 ق.ظ


#دو_کلمه_حرف_حساب

مهندس ژاپنی در عسلویه




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اثر نطفه و لقمه پاک

تاریخ:شنبه 27 آبان 1396-08:43 ق.ظ

اثر نطفه و لقمه پاک


▪️ ذکر صالحین ▪️

⁠⁣

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻣﺎﻥ ﺷﺒﯿﻪ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺍﺳﺖ؟!

تاریخ:شنبه 27 آبان 1396-07:34 ق.ظ

 ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻣﺎﻥ ﺷﺒﯿﻪ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺍﺳﺖ؟!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سلطان خردمند!

تاریخ:جمعه 26 آبان 1396-09:02 ق.ظ

سلطان خردمند!


سفری داشتم به سلطان نشین عمان و با یوسف بن علوی وزیر خارجه اش ملاقاتی رسمی داشتم. وی پس از این ملاقات مرا به خانه اش دعوت کرد. سخن از گذشته اش به پیش کشید و گفت: 

در دوران دانشجویی با تعدادی از دانشجویان از مخالفان سرسخت سلطان بن قابوس بودیم. گرایش های چپ داشتیم و گاه در کشورهای دیگر به سفارت عمان حمله می کردیم. مدتی بعد در داخل به مواضع دولت حمله مسلّحانه کردیم و دستگیر شدیم. ما را به زندان بردند. زمانی نگذشته بود که من و همراهانم را از زندان بیرون آورده، سر و صورت اصلاح کرده، لباس رسمی پوشیدیم. گفتتند سلطان بن قابوس شما احضار کرده است. پیش خود گفتیم اعداممان حتمی است! ما را نزد وی بردند. سلطان ما را احترام کرد و نزد خود نشاند. تعجّبمان بیشتر شد. سر سخن باز کرد. از گذشته تا حال گفت، از وضعیت کشور و این که با تفکّرات چپ کشور به سرانجام نمی رسد، با دلیل و آمار و منطق مجابمان کرد و "گفت: 

ما راهی را برای پیمودن آغاز کردیم. شما درس خوانده های کشورید .حیف از شماست که در زندان باشید. گذشته ها گذشت. من چند پیشنهاد برای شما دارم اول این که: سرمایه ای در اختیارتان می گذارم، با خانواده به هر کشور خارجی مایلید مهاجرت کنید و تا آخر عمر با عزّت زندگی کنید. 

یا این که: به شما سرمایه و امکانات می دهم تا به کار کشاورزی و تولید بپردازید. 

و یا این که به من برای مدیریت و توسعه کشورمان کمک کنید، من مدیرانی متخصّص می خواهم و اگر مایل هستید، همراهم باشید." 

در بُهت به سر بردیم. در پوست خود نمی گنجیدیم و با آغوش باز راه سوم را انتخاب کردیم و سلطان بن قابوس هر یک را به مقام وزارت، و مشاوره منصوب کرد و من وزیر امور خارجه شدم.

خاطره عطاالله مهاجرانی



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

#حمالی_که_در_تاریخ_جاودانه_شد

تاریخ:جمعه 26 آبان 1396-05:40 ق.ظ


#حمالی_که_در_تاریخ_جاودانه_شد

در خیابان شمس تبریزی شهر تبریز زیارتگاهی وجود دارد که به قبر حمال *معروفه.

فرد بی سوادی در تبریز زندگی می کرد و تمام عمر خود را در بازار به حمالی و بارکشی می گذراند تا از این راه رزق حلالی به دست آورد.
یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار مشغول حمل بار بود، برای آن که نفسی تازه کند، بارش را روی زمین می گذارد و کمر راست می کند.

صدایی توجه اش را جلب می کند؛ می بیند بچه ای روی پشت بام مشغول بازی است و مادرش مدام بچه را دعوا می کند که ورجه وورجه نکن، می افتی!
در همان لحظه بچه به لبه بام نزدیک می شود و ناغافل پایش سُر می خورد و به پایین پرت می شود.

مادر جیغی می کشد و مردم خیره می مانند.
حمال پیر فریاد می زند: "نگهش دار"!
کودک میان آسمان و زمین معلق می ماند، پیرمرد نزدیک می شود، به آرامی او را می گیرد و به مادرش تحویل می دهد.

جمعیتی که شاهد این واقعه بودند، همه دور او جمع می شوند و هر کس از او سوالی می پرسد:
یکی می گوید تو امام زمانی، دیگری می گوید حضرت خضر است، کسانی هم می گویند جادوگری بلد است و سِحر کرده.

حمال که دوباره به سختی بارش را بر دوش می گذارد،
خطاب به همه کسانی که هاج و واج مانده و هر یک به گونه ای واقعه را تفسیر می کنند،به آرامی و خونسردی می گوید:
" خیر، من نه امام زمانم، نه حضرت خضر و نه جادوگر،
من همان حمالی هستم که پنجاه شصت سال است در این بازار می شناسید. من کار خارق العاده ای نکردم، بلکه ماجرا این است که یک عمر هر چه خدا فرموده بود، من اطاعت کردم، یک بار من از خدا خواستم، او اجابت کرد.

اما مردم این واقعه را بر سر زبان‌ها انداختند و این حمال تا به امروز جاودانه شد و قبرش زیارتگاه مردم تبریز شد.

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود روش بنده پروری داند


برای خواندن دیگر داستان ها به ما بپیوندید
@Kafekhialeman



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حقیقت زندگی

تاریخ:پنجشنبه 25 آبان 1396-06:59 ق.ظ

حقیقت زندگی




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رجب علی رباخوار؟!

تاریخ:چهارشنبه 24 آبان 1396-09:40 ق.ظ


خواندنی

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حمام آخرت

تاریخ:چهارشنبه 24 آبان 1396-05:46 ق.ظ

حمام آخرت


بهلول هارون را در حمام دید و گفت: 

به من یک دینار بدهکاری ، طلب خود را می خواهم.
هارون گفت: اجازه بده از حمام خارج شوم. من که این جا عریانم و چیزی ندارم بدهم.
​بهلول گفت: در روز قیامت هم این چنین عریان و بی چیز خواهی بود؛
پس طلب دنیا را تا زنده ای بده که حمام آخرت گرم است و دستت خالی!


اندیشه های ناب


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چهار عنصر عشق

تاریخ:سه شنبه 23 آبان 1396-05:47 ب.ظ

چهار عنصر عشق


متن_طلایی

مادر بزرگم رسماً عاشق پدر بزرگم بود.
یک روز به او گفتم: حیف این همه احساست، پدر بزرگ من مگر چه دارد که تو از او امام زاده نزد فرزندان و نوه و نبیره‌هایت درست کرده‌ای؟!!!
مادر بزرگ اخم دلپذیری به من کرد و گفت:
دلسوز نیست که هست، حواسش به قرص و دواهای من نیست که هست، از جوانی‌ام تا کنون نه در مطبخ ماچم کرد، نه هرگز کنار مردم خوارم کرد.  پدر بزرگ تو داناست! نمی فهمی دختر، داناست. او مرا می‌فهمد. رگ خواب مرا می‌داند. خلق و خوی مرا می‌داند.
من ماتم برده بود!!
سه روز بود که کتاب هنر عشق ورزیدن "اریک فروم" را می‌خواندم و یک بخشش را نمی‌فهمیدم!!!
"چهار عنصر عشق: «دلسوزی»، «احساس مسئولیت»، «احترام» و «دانایی» است!!!
مادر بزرگ بی‌سواد من حرف های" اریک فروم" را برایم چه شیرین تحلیل و بررسی کرده بود.                                  
به همین سادگی!!!


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

منزلت نخبگان

تاریخ:سه شنبه 23 آبان 1396-09:06 ق.ظ

منزلت نخبگان 


چینی های قدیم برای این که از شر حمله دشمنان در امان باشند، دیوار بزرگ چین را ساختند؛ اما در صد سال اول ساخت دیوار ، سه بار دشمنانشان بدان نفوذ کرده و با چینی ها جنگیدند.
دشمنان از دیوار بالا نرفتند، بلکه به دربان ها رشوه داده و از آن ها گذشتند.
چینی ها به ساخت بنای سد استوار پرداختند؛ اما برای ساخت نگهبان هایش کاری نکردند؛ غافل از این که نیروی انسانی مهم ترین مسئله است.
یکی از شرق شناسان می گوید:
برای انهدام یک تمدن ، سه چیز را باید منهدم کرد:
اول) خانواده
دوم) نظام آموزشی
سوم) الگوها و اسوه ها
برای اولی منزلت مادر به عنوان مربی کودکان را متزلزل کن، تا مادر از این که مربی کودکان خویش باشد، خجالت بکشد.
برای دومی از منزلت معلم بکاه و در جامعه او را بی ارزش کن.
برای سومی منزلت نخبگان و دانشمندان را هدف قرار ده تا کسی آن ها را الگوی خویش قرار ندهد.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :52
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------