گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

آرامش سنگ یا برگ؟

تاریخ:پنجشنبه 31 مرداد 1398-07:02 ق.ظ

آرامش سنگ یا برگ؟

مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و  غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.

 استادی از آنجا می‌گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.

مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت :
عجیب آشفته‌ام و همه چیز زندگی‌ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی‌دانم این آرامش را کجا پیدا کنم.

استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت : 

به این برگ نگاه کن. وقتی داخل آب می‌افتد خود را به جریان آن می‌سپارد و با آن می‌رود.

سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت.

 سنگ به خاطر سنگینی‌اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.
 استاد گفت :
این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی‌اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد.
حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می‌خواهی یا آرامش برگ را؟

مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: 

«اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پایین می‌رود و الان معلوم نیست کجاست؟ لااقل سنگ می‌داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی‌خورد.  من آرامش سنگ را ترجیح می دهم.

استاد لبخندی زد و گفت :
پس چرا از جریان‌های مخالف و ناملایمات جاری زندگی‌ات می‌نالی؟
اگر آرامش سنگ را برگزیده‌ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام
 و قرار خود را از دست مده.

استاد این را گفت و بلند شد تا برود.

مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست  و مسافتی با استاد همراه شد.

 چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی، مرد جوان از استاد پرسید :
شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می‌کردید یا آرامش برگ را؟

استاد لبخندی زد و گفت :
 من در تمام زندگی‌ام، با اطمینان به خالق رودخانه هستی، خودم را به جریان زندگی سپرده‌ام و چون می‌دانم در آغوش رودخانه‌ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل‌آشوب نمی‌شوم.

من آرامش برگ را می‌پسندم!

شیخ بهایی



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

راه حلی برای گناه نکردن

تاریخ:چهارشنبه 30 مرداد 1398-11:02 ق.ظ


✨﷽✨

راه حلی برای گناه نکردن

✍️جوانی نزد عالمی آمد و از او پرسید: 

من جوان هستم اما نمی توانم خود را از نگاه كردن به دختران منع كنم، چاره ام چیست؟ 

عالم طشتی پر از شیر به او داد و به او توصیه كرد كه طشت را به سلامت به جای معینی ببرد و هیچ چیز از آن نریزد...

به یكی از طلبه‌هایش هم گفت او را همراهی كند و اگر شیر را ریخت جلوی همه‌ی مردم او را كتك بزند. جوان نیز شیر را به سلامت به مقصد رساند. و هیچ چیز از آن نریخت. وقتی عالم از او پرسید: چند دختر را در سر راهت دیدی؟ 

جوان جواب داد: هیچ، فقط به فكر آن بودم كه شیر را نریزم كه مبادا در جلوی مردم كتك بخورم و در نزد مردم خوار وخفیف شوم.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چرا بهروزه خانم، اسیر دست ترک ها شد!

تاریخ:سه شنبه 29 مرداد 1398-07:03 ب.ظ


✅ چرا بهروزه خانم، اسیر دست ترک ها شد!   
✍️ دکتر مجتبی لشکربلوکی

همین پانصد سال پیش قزلباش صفوی در دشت چالدران با قشون سلطان سلیم عثمانی روبه رو شدند که هم شنیدنی است و هم تلخ. در آن جنگ، قشونِ عثمانی بیش از دو برابر قشون ایرانی و مجهز به ارابه و توپخانه آتشین بود اما قشونِ ایرانی نیزه، شمشیر، تیر، تبر، طپانچه، گرز و خنجر داشتند. 

سربازان ایرانی به جای تکیه بر فن نظامی و تکنیک جنگ، به شکست ناپذیری سایه خدا ایمان داشتند. سایه خدا که بود؟ مرشد کامل ظل الله اسماعیل صفوی! چون در هیچ جنگی تاکنون شکست نخورده بود! دو لشکر به هم رسیدند و صف آرایی کردند. عجیب این که وقتی قشون سلطان سلیم شروع به آرایش جنگی می کنند و ارابه‌هاى جنگى و توپ ها، قشون ایرانی را به صورت نیم دایره احاطه می کنند دو تن از سردارانِ ایرانی که آشنا به وضعیت جنگی دشمن بودند پیشنهاد می کنند که قبل از این که دشمن به آرایش جنگی بپردازد بر آنان بتازیم اما در مقابل، دورمش خان پیشنهاد می کند که چون شاه اسماعیل رسالت غیبی دارد و شکست ناپذیر است! پس ما مكث كنیم تا وقتى كه آنچه مقدور ایشان است از قوّت به فعل آورند و شاه اسماعیل پیشنهاد دورمش خان را قبول می کند. در نتیجه، سلطان سلیم به راحتی به آرایش جنگی پرداخت.

چند ساعت بعد؛ دشت چالدران پر شد از اجساد قزلباش. آنان با تمام توان پیکار کردند. خود شاه اسماعیل جانفشانی ها کرد و سرانجام از دوش و از پا زخمى شد و بى‌حال در گل و لاى افتاد. چیزی نمانده بود که دستگیر شود که یکی از قزلباشان خود را به اسم شاه اسماعیل معرفى كرد تا شاه نجات یابد. به جز عده قلیلی تمام سربازان و فرماندهان ایران کشته شدند و تبریز، ارومیه، کردستان و همدان به دست عثمانی افتاد. شاه زخمی نجات یافت اما زخم کاری وقتی بر قلب شاه مغرور 27 ساله نشست که شنید زنش بهروزه خانم توسط دشمن اسیر شده . سلطان سلیم برای این که به قول خودش«قلب اردبیل‌ اوغلى را بسوزاند» او را به یکی از سردارانش پیشکش نمود. افسانه شکست ناپذیری سایه خدا نقش بر آب شد. طرفداران جان برکف سرخورده شدند. شاه صفوی متزلزل شد و هرج و مرج شدت یافت. شاه دیگر از این شکست کمر راست نکرد. مخصوصا وقتی بعدا شنید بهروزه خانم باردار شده و پسر زاییده!

(رفرنس:علی مرادی مراغه ای)

جنگ های بزرگ، درس های بزرگی با خود دارند و صد البته شکست های بزرگ درس های بیشتری برای آموختن. بزرگ ترین علت شکست جنگ چالدران نه این است که ایران به تکنولوژی روز مجهز نبود. نه این است که فنون رزمی و استراتژی نظامی نوین را نمی دانست. نه این است که دشمن با ترفندی نو یا حیله ای جدید از اصل غافلگیری استراتژیک استفاده کرده باشد، بلکه مهم ترین دلیل شکست، ذهنیت قدیمی، مفروضات غلط و دانش توهمی است. می توان به صورت خلاصه به ذهنیت پیشینی، پیش فرض‌ها و پیش‌دانسته‌هایی که چارچوب فکری ما را تشکیل می دهند گفت؛ پارادایم.
عناصر تشکیل دهنده پارادیم در زمان جنگ چالدران چه بود؟ 

یک؛ سایه خدا هیچ گاه شکست نمی خورد. 

دو؛ غیرت می تواند کاملا جایگزین تکنولوژی شود و سرنوشت جنگ را زورِ بازو و جانفشانی رقم می زد. 

سه؛ این که شاه اسماعیل چون تا کنون در هیچ جنگی شکست نخورده در این یکی هم نمی خورد. 

و بالاخره چهار؛ این که فکر کنیم نیزه و شمشیر، تیر و تبر، گرز و خنجر می‌تواند هم آورد توپ و اسلحه گرم باشد، ممکن است الان حتی تصور این که یک نفر با گرزی که در بالای سرش می چرخاند به توپ نزدیک می شود خنده آور باشد اما آن زمان پارادیم مسلط کار خودش را کرد. 

بهروزه خانم به خاطر پارادایم های کهنه (بخوانید خشک مغزی ) اسیر دست ترک های عثمانی شد. اشتباه نکنید بهروزه خانم فقط یک زن نیست، نماد مام میهن است!

ما در مدیریت زندگی شخصی، اداره سازمان خود و کشورداری تعداد زیادی پارادایم داریم، به همین خاطر ممکن است همان اشتباهی را می کنیم که شکست خوردگان تاریخ کردند. اما این پایان راه نیست. هر شکست می تواند سرآغازی باشد برای کنار گذاشتن پارادایم های قدیمی. وگرنه قامت زندگی مان، سازمانمان و کشورمان در غصه بهروزه خانوم های بعدی خواهد شکست.
جهان با تصورات ما کاری ندارد. سرنوشت را واقعیت ها رقم می زند و نه تصورات (بخوانید توهمات) ما. جهان-آگاهی چاره محک زدن و روزآمد کردن پارادایم هاست؛ یعنی این که بیشتر در مورد تکنولوژی های نرم، اقتصاد سیاسی جهانی، کانون های قدرت موجود در حال شکل گیری و روندهای آینده ساز چون پیری جمعیت جهان، تغییرات آب و هوایی، موبایلی فیکیشن و ... بدانیم. و پارادایم هایمان (پیش فرض ها )را با واقعیات و داده های بیرونی محک بزنیم و روزآمد کنیم. و گرنه 500 سال بعد یکی از ما در تاریخ نه به عنوان «الگویی الهام بخش» که به عنوان «عبرتی تاریخی» نام خواهد برد. غیرت و هوشمندی کنار پارادایم های روزآمد جواب می دهد.

به مجمع فعالان اقتصادی بپیوندید
https://t.me/joinchat/AAAAAD-0rkJfxbjPxic4xg



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ذهن آرام

تاریخ:شنبه 26 مرداد 1398-07:09 ق.ظ

 ذهن آرام

کشاورزى ساعت گرانبهایش را در انبار علوفه گم کرد. هرچه جستجو کرد، آن را نیافت.

از چند کودک کمک خواست و گفت هرکس آن را پیدا کند جایزه می‌گیرد. 

کودکان گشتند اما ساعت پیدا نشد. تا این که پسرکى به تنهایى درون انبار رفت و بعد از مدتى به همراه ساعت از انبار خارج شد.

کشاورز متحیر از او پرسید: چگونه موفق شدى؟ 

کودک گفت: من کار زیادى نکردم، فقط آرام روى زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صداى تیک تاک ساعت را شنیدم. به سمتش حرکت کردم و آن را یافتم.

حل مشکلات، نیازمند یک ذهن آرام است...
در آرامش مطلق می توان آرام زیست



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چگونگی اخراج مغولان از ایران

تاریخ:پنجشنبه 24 مرداد 1398-09:16 ق.ظ

چگونگی اخراج مغولان از ایران


⚔️چگونه ایرانیان، مغولان را از ایران بیرون کردند و ایران را آزاد ساختند؟
زوال مغولان از یک روستا شروع شد!

۱۲۰ سال مغول ها هر چه خواستند در ایران کردند. جنایتی نبود که از آن چشم پوشیده باشند.
از کشتن صدهزار نفر در یک روز گرفته تا تجاوز و غارت ‏برخی از قبایل ، مغول‌ها پس از فتح ایران بیشتر در خراسان سکنی داشتند. ولی چون بیابانگرد بودند اغلب در شهرها زندگی نمی‌کردند.
مغول‌ها همه حقی داشتند ،‏مغولان مجاز بودند هر که را خواستند بکشند، به هر که خواستند تجاوز کنند و هر چه را خواستند غارت کنند. ایرانیان برایشان حتی برده نبودند، احشام بودند.
‏در تاریخ دورهٔ مغول همه‌چیز باورنکردنی است. چنان یأسی میان مردم ایران وجود آورده بودند که حتی در برابر کشتن خودشان هم مقاومت نمی‌کردند.

اما ماجرا از اینجا شروع شد :
‏ابن اثیر می‌نویسد: یک مغول در صحرایی به هفده نفر رسید و خواست همه را با طناب ببندد و بکشد. هیچ کس جرات نکرد مقاومت کند جز یک نفر و همان یک نفر آن مغول را بکشت!
‏داستان دیگر از روستای باشتین و دو برادر که همسایه بودند شروع می‌شود. چند مغول بیابانگرد به خانهٔ این‌دو می‌روند و زنان و دخترانشان را طلب می‌کنند!
‏بر خلاف ۱۲۰سال قبلش،دو برادر مقاومت می‌کنند و مغولان را می‌کشند.مردم باشتین اول می‌ترسند ولی مرد شجاعی به نام عبدالرزاق دعوت بایستادگی می کند.

‏خبر به قریه‌های اطراف می‌رسد. حاکم سبزوار مامورانی را می‌فرستد تا دو برادر را دستگیر کنند.
عبدالرزاق با کمک مردم روستا ماموران را می‌کشد. ‏در نهایت حاکم سبزوار سپاهی چندصدنفره را به باشتین می‌فرستد، ولی حالا خیلی‌ها جرأت مقاومت می‌کنند. عبدالرزاق فرمانده قیام می‌شود.
‏در چند روستا، مردم مغولان را می‌کشند و خبرهای مغول‌کشی کم‌کم زیاد می‌شود. عبدالرزاق نام سربداران بر سپاهیان از جان گذشته‌اش می‌گذارد.
‏فوج‌فوج مردمان به‌ستوه آمده از ستم مغول‌ها به باشتین می‌روند تا به عبدالرزاق بپیوندند و در برابر سپاه ارغونشاه (حاکم سبزوار) بایستند.
‏عبدالرزاق بر ارغونشاه پیروز می‌شود و سبزوار فتح می‌گردد. پس از ۱۲۰ سال ایرانیان بر مغول‌ها فائق می‌شوند.
آن روز حتماً پرشکوه بوده است!
‏طغای‌تیمور ایلخان مغول،یک ایلچی مغول را می‌فرستد تا سربداران از او اطاعت کنند. سربداران او را می‌کشند و از طغای‌تیمور می‌خواهند که اطاعت کند!

‌‎سربداران به جنگ می‌روند و طغای‌تیمور را شکست می‌دهند و این نقطهٔ پایان
ایلخانان مغول است..



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به سوی زندگی اشرافی!

تاریخ:پنجشنبه 24 مرداد 1398-07:43 ق.ظ

 به سوی زندگی اشرافی!

در چین باستان، شاهزاده جوانی تصمیم گرفت با تکه ای عاج گران قیمت چوب غذاخوری بسازد.

پادشاه که مردی عاقل و فرزانه بود، به پسرش گفت

: «بهتر است این کار را نکنی، چون این چوب های تجملی موجب زیان توست!»

شاهزاده جوان دستپاچه شد. نمی دانست حرف پدرش جدی است یا دارد او را مسخره می کند. اما پدر در ادامه سخنانش گفت: 

«وقتی چوب غذاخوری از عاج گران قیمت داشته باشی، گمان می کنی که آن ها به ظرف های گلی میز غذایمان نمی آیند. پس به فنجان ها و کاسه هایی از سنگ یشم نیازمند می شوی. در آن صورت، خوب نیست غذاهایی ساده را در کاسه هایی یشمی با چوب غذاخوری ساخته شده از عاج بخوری. آن وقت به سراغ غذاهای گران قیمت و اشرافی می روی!

کسی که به غذاهای اشرافی و گران قیمت عادت می‌کند، حاضر نمی شود لباس هایی ساده بپوشد و در خانه ای بی زر و زیور زندگی کند. پس لباس هایی ابریشمی می پوشی و می خواهی قصری باشکوه داشته باشی.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بهره بردن از عقل و خرد

تاریخ:دوشنبه 21 مرداد 1398-08:45 ق.ظ

بهره بردن از عقل و خرد


گالیله در جریان محاکمه اش جمله جالبی گفت:

گفت: فرض کنید که شما ساعتی را به دوست خود هدیه کنید و دوست شما خوشحال شود.

اما به او بگویید: از این ساعت استفاده نکن، بلکه هر وقت خواستی زمان را بدانی، بیا و از خود من بپرس.

با این حرف هدیه شما تمام اثرش را از دست می دهد و تبدیل به وزر و وبالی بر دوش دوست شما می شود.

 گالیله به روحانیان کلیسا گفت: 

شما روحانیان چنین وضعی برای ما درست کرده اید.

از سویی می گویید: بزرگ ترین نعمتی که خدا به شما هدیه کرده است، عقل است.

از سویی می گویید: تمام حقایق را باید با رجوع به تورات و انجیل فهمید. از تورات و انجیل باید فهمید که زمین گرد است یا مسطح است. از تورات و انجیل باید فهمید که خورشید به دور زمین می چرخد یا زمین به دور خورشید.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دانا و نادان

تاریخ:جمعه 18 مرداد 1398-06:58 ق.ظ


دانا و نادان


مردی نادان در محضر ارسطو به مردی دانا خرده گرفت و از او بدی ها گفت. دانا نیز خاموش نماند و به نادان پرخاش کرد. ارسطو به مرد نادان چیزی نگفت. اما دانا را به خاطر آن کار سرزنش کرد.
دانا با تعجب پرسید: چرا مرا سرزنش می کنید در حالی که بدگویی را او اول شروع کرد؟ از این گذشته او مردی نادان است ولی من دانشی اندوخته ام. 

ارسطو در جواب گفت: من هم به خاطر همین تو را سرزنش کردم تو مرد دانایی و دانا نادان را می شناسد؛ زیرا خودش روزگاری نادان بوده است و بعد دانا شده اما نادان دانا را نمی شناسد؛ زیرا هنوز دانا نشده است.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فلسفه پیدایش و رموز تخته نرد

تاریخ:جمعه 11 مرداد 1398-07:09 ق.ظ

فلسفه پیدایش و رموز تخته نرد
وقتی یك دانشمند هندی شطرنج رو اختراع و تقدیم به پادشاه هند كرد و پادشاه هند شطرنج رو به ایران فرستاد تا یه جورایی پز دانشمند هاش رو به ایران بدهد.
پادشاه ایران انوشیروان خسرو به داناترین وزیرش بزرگمهر دستور داد تا او نیز یک بازی بسازد،. وزیر ایران كه از دانشمندان بزرگ بود بازی زیبای تخته نرد را ساخت.
فلسفه پیدایش و رموز تخته نرد:
30 مهره: نشانگر 30 شبانه روز یک ماه
24 خانه: نشانگر 24 ساعت شبانه روز
4 قسمت زمین: 4 فصل سال
5 دست بازی: 5 وقت یک شبانه روز
2 رنگ سیاه و سپید: شب و روز
هر طرف زمین 12 خانه دارد: 12 ماه سال
تخته نرد: کره زمین
زمین بازی: آسمان
تاس: ستاره بخت و اقبال
گردش تاس ها: گردش ایام
مهره ها: انسان ها
گردش مهره در زمین: حرکت انسان ها (زندگی)
برداشتن مهره در پایان هر بازی: مرگ انسان ها
 اعداد تاس:
1 – یکتایی و خدا پرستی
2 – آسمان و زمین
3 – پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک
4 – اباختر (شمال)، نیمروز (جنوب)، خاور (شرق)، باختر (غرب)
5 – خورشید، ماه، ستاره، آتش، رعد (ابر و باد و مه و خورشید و فلک)
6 – شش روز آفرینش

@Ajibvalivaghaei



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حکایت سیستم های اداری!

تاریخ:چهارشنبه 9 مرداد 1398-07:10 ق.ظ

 حکایت سیستم های اداری!

مورچه کوچکی بود که هر روز صبح زود سرکار حاضر می شد و بلافاصله کار خود را شروع می کرد.

مورچه خیلی کار می کرد و تولید زیادی داشت و از کارش راضی بود.

سلطان جنگل (شیر) از فعالیت مورچه که بدون رئیس کار می کرد، متعجب بود.

شیر فکر می کرد اگر مورچه می تواند بدون نظارت این همه تولید داشته باشد، به طور مسلم اگر رئیسی داشته باشد، تولید بیشتری خواهد داشت.

بنابراین شیر یک سوسک را که تجربه ریاست داشت و به نوشتن گزارش های خوب مشهور بود، به عنوان رئیس مورچه استخدام کرد.

سوسک در اولین اقدام خود برای کنترل مورچه ساعت ورود و خروج نصب کرد.

سوسک همچنین به همکاری نیاز داشت که گزارش های او را بنویسد و تایپ کند.سوسک بدین منظور و همچنین برای بایگانی و پاسخگویی به تلفن ها یک عنکبوت استخدام کرد.

شیر از گزارش های سوسک راضی بود و از او خواست که از نمودار برای تجزیه و تحلیل نرخ و روند رشد تولیدی که توسط مورچه صورت می گیرد، استفاده کندتا شیر بتواند این نمودار ها را در گزارش به مجمع مدیران جنگل به کار برد.

سوسک برای انجام امور یک کامپیوتر و پرینتر لیزری خریداری کرد.
 سوسک برای اداره واحد تکنولوژی اطلاعات یک زنبور نیز استخدام کرد.

مورچه که زمانی بسیار فعال بود و در محیط کارش احساس آرامش می کرد، کاغذ بازی های اداری و جلسات متعددی که وقت او را می گرفت دوست نداشت.

شیر به این نتیجه رسید که فردی را به عنوان مدیر داخلی واحدی که مورچه در آن کار می کرد، بکار گمارد.

این پست به ملخ داده شد.
اولین کار ملخ خریداری یک فرش و صندلی برای کارش بود.

ملخ همچنین به کامپیوتر و کارمند نیاز داشت که آن ها را از اداره قبلی خودش آورد تا به او در تهیه و کنترل بودجه و بهینه سازی برنامه ها کمک کند.

محیطی که مورچه در آن کار می کرد، حال به مکانی فاقد شور و نشاط تبدیل شده بود. دیگر هیچ کس نمی خندید و همه غمگین و نگران بودند.

با مطالعه گزارش های رسیده شیر متوجه شد که تولیدات مورچه کمتر از قبل شده است.

بنابراین شیر یک جغد با پرستیژ را به عنوان مشاور عالی استخدام کرد و به او ماموریت داد تا امور را بررسی کرده، مشکلات را مشخص و راه حل ارائه نماید.

جغد سه ماه وقت صرف کرد و گزارشی در چند جلد تهیه نمود و در آخر نتیجه گرفت که مشکلات پیش آمده ناشی از وجود تعداد زیاد کارمند است.

و باید تعدیل نیرو صورت گیرد. بنابراین شیر دستور داد که مورچه را اخراج نمایند،
زیرا مورچه دیگر انگیزه ای برای کار نداشت.

و این است حکایت بعضی سیستم های اداری...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :101
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------