گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

نان و ایمان؟!

تاریخ:پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396-12:44 ب.ظ

نان و ایمان؟!


بر سردرِ خانقاهِ ابوالحسن خرقانی چنین نوشته بودند : 

«هركه در این سرای درآید، نانش دهید و از ایمانش نپرسید, چرا كه آن كه به درگاه ایزد باری تعالی به جان ارزد, البته بر خان بوالحسن به نانی بیرزد. »
-

به شیخ شهر، فقیری ز جوع برد پناه
بدین امیدکه از جود، خواهدش نان داد


هزار مسئله پرسیدش از مسائل و گفت:
اگر جواب ندادی نبایدت نان داد!


نداشت حال جدال آن فقیر و شیخ غیور
ببرد آبش و نانش نداد تا جان داد


عجب‌که با همه دانایی این نمی‌دانست
که "حق" به "بنده" نه روزی به شرط ایمان داد


من و ملازمت آستان پیر مغان
که جام می به کف کافر و مسلمان داد

آذر بیگدلی
-

شما چه‌کاره هستید که برای دین مردم تصمیم می گیرید!؟ نان که نمی‌دهید، مداوم از دین می‌پرسید.

از سخنرانی دکتر حسن روحانی درمشهد /1396/2/27




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دشت های تا بی نهایت سبز

تاریخ:دوشنبه 25 اردیبهشت 1396-10:52 ق.ظ

 دشت های تا بی نهایت سبز



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاتم ( انگشتر ) سلیمان کجاست؟

تاریخ:سه شنبه 19 اردیبهشت 1396-07:44 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سیاست چیست؟!

تاریخ:دوشنبه 18 اردیبهشت 1396-07:55 ق.ظ

سیاست چیست؟!


عده ای به اصرار از چرچیل خواستند که سیاست را تعریف کند.
چرچیل به ناچار دایره ای کشید و خروسی در آن انداخت و گفت:
خروس را بدون آن که از دایره خارج شود، بگیرید!
این عده هرچه تلاش کردند نتوانستند و خروس از دایره بیرون می رفت.
آخر از چرچیل خواستند که این کار را خود انجام دهد.
چرچیل خروسی دیگر کنار خروس اولی گذاشت و این دو شروع به جنگیدن کردند.

آنگاه چرچیل دو خروس را از گردن گرفت و بلند کرد و گفت:
این سیاست است!
حالا می توان فهمید که چرا همه دنیا را این چنین به جان هم انداخته اند!!

#سیاست

‌ ρίɴκ રΘȘε   @majalejavan



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فریب احترام عوام را نخورید

تاریخ:یکشنبه 17 اردیبهشت 1396-04:27 ب.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سرپوش جرم!

تاریخ:پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396-09:55 ق.ظ

سرپوش جرم!

بدون شرح

مردی وارد خانه شد و دید همسرش گریه می کند. از او علت را جویا شد، همسرش گفت: گنجشک‌هایی که بالای درخت هستندT وقتی بی‌حجابمT به من نگاه می کنند و شاید این امر معصیت باشد!

مرد به خاطر عفت و خداترسی همسرش پیشانیش را بوسید و تبری آورد و درخت را قطع کرد.
پس از یک هفته روزی زود از کارش برگشت و همسرش را در آغوش فاسقش آرمیده یافت ...

شوهر زن فقط وسایل مورد نیازش را برداشت و از آن شهر گریخت...
به شهر دوری رسید که مردم آن شهر در جلوی کاخ پادشاه جمع شده بودند. وقتی از آن ها علت را جویا شد، گفتند:
از گنجینه پادشاه دزدی شده!
در این میان مردی که بر پنجه ی پا راه می رفت از آنجا عبور کرد.مرد پرسید: او کیست؟
گفتند: این شیخ شهر است و برای این که خدای نکرده مورچه‌ای را زیر پا له نکند، روی پنجه ی پا راه می رود!
آن مرد گفت :به خدا دزد را پیدا کردم. مرا پیش پادشاه ببرید.
او به پادشاه گفت:
شیخ همان کسی است که گنجینه تو را دزدیده است!
شیخ پس از بازجویی به دزدی اعتراف کرد.
پادشاه از مرد پرسید:
چطور فهمیدی که او دزد است؟

مرد گفت: «تجربه به من آموخت وقتی در احتیاط افراط شود و در بیان فضیلت زیاده روی شود، بدان که این سرپوشی است برای یک جرم!»



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این گره بگشودنت دیگر چه بود؟

تاریخ:سه شنبه 12 اردیبهشت 1396-10:36 ق.ظ

 این گره بگشودنت دیگر چه بود؟


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خَرِ مسجد

تاریخ:یکشنبه 27 فروردین 1396-11:34 ق.ظ


حمیدرضا برای من نوشته:

خَرِ مسجد.....

چند روز​ پیش در محل گلزار شهدای شهر قم کنار قبر همسنگرها با جمعی از دوستان، قدم می‌زدیم، خاطرات جنگ را تعریف می‌کردیم و برای هر یک از رفقای شهید خود فاتحه‌ای قرائت می‌کردیم.

و بنا به یک عادت ناپسند درباره افرادی و یا به عبارت دیگر اشراری که دستی در سیاست دارند نیز سخن می‌راندیم.
بله از سیاستمدارها هم می‌گفتیم.

 من از خوردن‌ها و بردن‌ها و اختلاس‌هایشان سخنانی گفتم و در جواب من دوستی حاضر جواب، تمثیلی آورد که نشان از دقت و نکته‌سنجی او بود.

من سؤال کرده بودم، برای ما که نه زیر خاکیم، از ما رفع تکلیف شده باشد و نه بر منبریم که صدای ما شنیده شود، تکلیف چیست؟؟

دوست من، با لبخند شیرینِ همیشگی‌اش گفت ما خرِ مسجد هستیم!!
پرسیدم خر مسجد دیگر چه صیغه‌ای است؟!

دوست همرزم من به نقل از مرحوم پدرش ادامه داد:

در گذشته وقتی قرار می‌شد صیغه‌ی مسجد بر زمین وقفی خوانده شود و کار ساخت مسجد را آغاز کنند، مجتهد یا ملای ده در حالی‌که بر خر سوار بود، وارد زمین مسجد می‌شد.
از همان ابتدای ساخت مسجد، خر دارای نقش بود و در ادامه با حمل مصالح ساختمانی نیز در ساخت مسجد مشارکت می‌کرد.

تمام کارها و بارهای اصلی و مهم در ساخت مسجد، از حمل سنگ گرفته تا خاک و آجر و...  همه توسط الاغ‌ها انجام می‌شد.

الاغ‌هایی که این سعادت نصیب آن‌ها می‌شد و توفیق رفیق راه‌شان شده و باربر مصالح مسجد می‌شدند، دارای احترام خاصی نزد مردم بودند.

مردم شهر با دیدن کاروان الاغ‌ها اشک شوق برچشم‌هایشان می‌نشست.
از آنجا که ساخت مسجد واجب کفائی بود، کسانی‌که کنار خیابان ایستاده و کاروان خرها را نظاره می‌کردند، شوق می‌کردند و از آن‌ها رفع تکلیف می‌شد.

آن‌قدر شور و شوق داشتند که حتی پیرزن‌های شهر که توانایی مالی چندانی نداشتند تا به ساخت مسجد کمک جانی و مالی بکنند، در مسیر راه با تمام توان به حمایت خرهای زیر بار مصالح آمده، با جوی پوست‌کنده از آن ها پذیرایی می‌کردند.

خلاصه خرها خیلی مهم بودند ، موضوعِ گفتگوی هر جمع و محفلی شده بودند. از مهندس و معمار گرفته تا بنّا و کارگر!!

 بدون خر کارها لنگ می‌شد. همه جا خرها به حساب می‌آمدند.
وقتی الاغ ها واردِ مسجد می‌شدند ؛ بناها و معمارها به استقبال‌شان می‌رفتند، کارگرها بعد از هر دفعه که بار را تخلیه می‌کردند، دستی به سر و صورت الاغ‌ها کشیده، تیمارشان می کردند و برای ادامه کار، آماده‌شان می‌کردند.

 الاغ‌ها روزگار خوبی را پشت سر می‌گذاشتند.
هم احترام داشتند و هم خوراک، حال و هوا چه از جهت مادی و چه از جهت معنوی خوب بود.

همه چیز عالی و کار ساخت مسجد کم‌کم رو به پایان بود.
الاغ‌ها خسته اما راضی بودند.
در آخر ، فرش‌های مسجد نیز بر روی کول خرهایی بود که وارد مسجد می‌شدند....

وقتی مسجد فرش می شد، خرها در دالان مسجد به تماشا می ایستادند، ملا فریاد بر می آورد:

خرها را از مسجد بیرون کنید، مسجد که جای خر نیست... مسجد که جای خر نیست..!!

کسانی‌که جای مُهر بر پیشانی داشتند، به سمت خرها یورش می بردند، تا از مسیر دالان به سمت درب خروجی خرها را هدایت کنند.

یک بار یکی از الاغ‌ها گردن چرخاند تا ببیند در مسجد چه می‌گذرد که مورد اصابت لنگه‌کفش زاهدی قرار گرفت..!

دیگر از آن لحظه به بعد هیچ‌کس از زخم‌های تنِ الاغ‌ها که نپرسید، هیچ بلکه زخمی هم بر دلشان نهادند.

 خرها واقعاً کاری و توقعی نداشتند؛ فقط دنبال آشنایان قدیم خود می‌گشتند!! ملا، معمار، بنا و کارگرهایی که همیشه زخم‌هایشان را تیمار می‌کردند.
گویا کسی را نمی‌شناختند، پیدایشان نمی‌کردند و کسی هم آن‌ها را نمی‌شناخت!!

 پس خرهای مسجد با چشمانی گریان، دل‌هایی شکسته و بدن‌هایی زخمی دالان مسجد را پشت سر گذاشتند و در دل، با خود ‌گفتند که جواب خدا را چه باید بگوییم با این سایه‌بانی که برای این از خدا بی‌خبران ساخته‌ایم؟!!

@mohammadmahdavifar

کانال محمد مهدوی فر

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

انسان یا قانون؟کدام مقدم اند؟

تاریخ:سه شنبه 22 فروردین 1396-06:25 ق.ظ

 انسان یا قانون؟کدام مقدم اند؟ 

 

تصور کنید، مردی که همسرش به شدت بیمار است و چیزی به مرگش نمانده. تنها راه نجات یک داروی بسیار گران قیمت است که در شهر فقط یک نفر هست که آن را می فروشد.
مرد فقیر داستان ما، هیچ پولی ندارد، هیچ آشنایی هم برای قرض گرفتن ندارد. به سراغ دارو فروش می رود و التماس می کند. به دست و پایش می افتد و عاجزانه خواهش می کند آن دارو را برای همسر بیمارش به عنوان وام یا قرض به او بدهد. دارو فروش به هیچ وجه راضی نمی شود. به هیچ وجه. 

حالا مرد ما دو راه دارد. یا دارو را بدزدد و یا نظاره گر مرگ همسرش باشد. 

مرد دارو را شبانه می دزدد و همسرش را از مرگ نجات می دهد. پلیس شهر او را دستگیر می کند.
کلبرگ، روانشناس و نظریه پرداز بزرگ قرن بیستم، با طرح این داستان از مردم خواست به دو سوال جواب دهند:

1- آیا کار آن مرد درست بود؟

2- آیا برای این دزدی، مرد باید مجازات شود؟ چرا؟

داستان معروف کلبرگ تمام بزرگان دنیا را به چالش کشید.
وی پس از طرح آن گفت: از روی جوابی که می توانید به این سوال بدهید، من می توانم میزان هوش و شعور اجتماعی شما را تشخیص دهم . 

مهم ترین قسمت این سنجش، پاسخ به سوال "چرا" در سوال دوم بود.
هر کس جواب متفاوتی می داد. حتی سیاستمداران بزرگ دنیا به این سوال پاسخ دادند: -آری، باید مجازات شود، دزدی به هر حال دزدی است. - زیر پا گذاشتن مقررات، به هر حال گناه است.
فارغ از بیماری همسرش. - کار آن مرد درست نبود، اما مجازات هم نشود. زیرا فقیر است و راهی نداشته.

اما هنگامی که از گاندی این سوال را پرسیدند، پاسخ عجیبی داد. گاندی گفت: 

کار آن مرد درست بوده است و آن مرد نباید مجازات شود. چرا؟ زیرا قانون از آسمان نیامده است.
ما انسان ها قانون را وضع می کنیم تا راحت تر زندگی کنیم.
تا بتوانیم در زندگی اجتماعی کنار هم تاب بیاوریم. اما هنگامی که قانون منافی جان یک انسان بی گناه باشد، دیگر قانون نیست.
جان انسان ها در اولویت است. آن قانون باید عوض شود. گاندی گفت انسان بر قانون مقدم است.
کلبرگ پس از شنیدن سخنان گاندی گفت: 

بالاترین نمره ای که می توان به یک مغز داد، همین است.


#کانال_دموکراسی
@Democracyy

 



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این است عدالت علی گونه!

تاریخ:دوشنبه 21 فروردین 1396-09:18 ق.ظ

این است عدالت علی گونه!

 

در یکی از سال هایی که دانش منفرد استاندار فارس بود، یکی از کارمندان استانداری که مترجم زبان انگلیسی بود، گفتند: 

قرار بود قاضی القضات سودان به شیراز بیاید. من و استاندار به فرودگاه قسمت تشریفات رفتیم. وقتی که هواپیما به زمین نشست، پای پلکان رفتیم. قاضی القضات سودان را به قسمت تشریفات یا همان کلاه فرنگی آوردیم .اوایل شهریور ماه بود. میوه‌های مختلف شیراز رسیده بود. سبدی از انواع میوه در قسمت تشریفات روی میز گذاشته بودند. هرچه تعارف به آین مهمان کردیم، چیزی نخورد. به استانداری آمدیم. باز انواع میوه‌ها و تنقلات وغیره آماده بود. استاندار خیلی اصرار کرد، ولی باز رییس قوه قضاییه سودان میل نکردند. بالاخره استاندار جلسه داشت. مترجم همراه رییس قوه قضاییه سودان برای سرکشی پربازدید به دانشکده حقوق می روند. مترجم از او می پرسد: 

چرا با این که زیاد به شما تعارف شد، ولی چیزی نخوردید؟

  گفت: من از کشور سودان آمده ام که مردم آن فقیر هستند و دسترسی به این انواع میوه را ندارند. اگر من از این میوه ها بخورم ،از عدالت ساقط می شوم و در برگشت و مراجعت به سودان، عادل برای قضاوت بین مردم آن سرزمین نیستم؛ بنابراین حق خوردن از این میوه ها را ندارم ! 

اتفاقا استاندار کلی هدیه به او داد که قبل از حرکت همه را نوشت که متعلق به دانشکده حقوق سودان است. استاندار گفت : 

این ها را ما به خودتان داده ایم. 

گفت: من الان خودم نیستم. من الان رییس قوه قضاییه سودان هستم. بنابراین هرچه شما بدهید، به عنوان من داده آید، نه به خودم!
 آری این است عدالت علی گونه!!

کانال رسمی محمد نوری زاد



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :39
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------