گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

پاسخ به جای واکنش

تاریخ:جمعه 29 بهمن 1395-09:18 ق.ظ


✳️تئوری سوسک در توسعه شخصی:  

 

پاسخ به جای واکنش

متن زیر داستان بسیار جالبی را در حوزه توسعه شخصی روایت می‌کند. اگرچه این داستان به یکی از سخنرانی‌های سوندار پیچای (Sundar Pichai) مدیرعامل فعلی شرکت گوگل (Google) نسبت داده می‌شود، اما در واقع او هیچ‌گاه این سخنرانی را نکرده است. منشاء این داستان نامعلوم است، اما مفهوم بسیار آشنایی را روایت می‌کند و از آنجا که داستان قدرتمندی است، خواندن آن می‌تواند مفید باشد. این داستان با عنوان “تئوری سوسک در توسعه شخصی” رواج یافته است!

در یک رستوران، یک سوسک ناگهان از جایی پر می‌زند و بر روی یک خانمی می‌نشیند. آن خانم از روی ترس شروع به فریاد زندن می‌کند. او وحشت‌زده بلند می‌شود و سعی ‌می‌کند با پریدن و تکان دادن دست‌هایش سوسک را از خود دور کند.

واکنش او مسری بود و افراد دیگری هم که سر همان میز بودند، وحشت‌زده می‌شوند. بالاخره آن خانم موفق می‌شود سوسک را از خود دور کند. سوسک پر می‌زند و روی خانم دیگری نزدیکی او می‌نشیند. این بار نوبت او و افراد نزدیکش می‌شود که همین حرکت‌ها را تکرار کنند!

پیشخدمت به سمت آن ها می‌دود تا کمک کند.

در اثر واکنش‌های خانم دوم، این بار سوسک پر می‌زند و روی پیشخدمت می‌نشیند.

پیشخدمت محکم می‌ایستد و به رفتار سوسک بر روی لباسش نگاه می‌کند.
زمانی که مطمئن می‌شود، سوسک را با انگشتانش می‌گیرد و به خارج رستوران پرت می‌کند.

من در حالی‌که قهوه‌ام را مزه مزه می‌کردم، شاهد این جریان بودم و ذهنم درگیر این موضوع شد. آیا سوسک باعث این رفتار هیستریک شده بود؟

اگر این طور بود، چرا پیشخدمت دچار این رفتار نشد؟

چرا او تقریبا به شکل ایده‌آلی این مسئله را حل کرد، بدون این‌که آشفتگی ایجاد کند؟

این سوسک نبود که باعث این ناآرامی و ناراحتی خانم‌ها شده بود، بلکه عدم توانایی خودشان در برخورد با سوسک موجب ناراحتیشان شده بود.

من فهمیدم این فریاد پدرم، همسرم یا مدیرم بر سر من نیست که موجب ناراحتی من می‌شود، بلکه ناتوانی من در برخورد با این مسائل است که من را ناراحت می‌کند.

این ترافیک بزرگراه نیست که من را ناراحت می‌کند، این ناتوانی من در برخورد با این پدیده ‌است که موجب ناراحتیم می‌شود.

✅من فهمیدم در زندگی نباید واکنش نشان داد، بلکه باید پاسخ داد.

✅آن خانم‌ به اتفاق رخ‌داده واکنش نشان داد، در حالی که پیشخدمت پاسخ داد.

✅واکنش‌ها همیشه غریزی هستند در حالی‌که پاسخ‌ها همراه با تفکرند.

✅این مفهوم مهمی در فهم زندگی است. آدمی که خوشحال است به این خاطر نیست که همه چیز در زندگیش درست است. او به این خاطر خوشحال است که دیدگاهش نسبت به مسائل درست است.

 



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

#حکایت_عدالت_خداوند

تاریخ:پنجشنبه 28 بهمن 1395-10:35 ق.ظ


#حکایت_عدالت_خداوند

ﺯﻧﯽ ﺧﺪﻣﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﺩﺍﻭﺩ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺁﯾﺎ ﺧﺪﺍ ﻋﺎﺩﻝ ﺍﺳﺖ؟
ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﻋﺎﺩﻝ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ،ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯽ؟
ﺯﻥ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺑﯿﻮﻩ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ سه ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺩﺍﺭﻡ ، ﺑﻌﺪﺍﺯ ﻣﺪﺗ ﻬﺎ طناب ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻣﯿ ﺒﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ ﺁﺫﻭﻗﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍی ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﻡ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ طناب ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﺭﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ، ﻭ ﺍﻻﻥ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﻭ ﺑﯽ ﭘﻮﻝ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﯾﻢ . 

ﻫﻨﻮﺯ ﺻﺤﺒﺖ ﺯﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩ، درب خانه حضرت داوود را زدند، و ایشان اجازه ورود دادند، ده نفر از تجار وارد شدند و هرکدام کیسه صد دیناری را مقابل حضرت گذاشتند، و گفتند این ها را به مستحق بدهید.
حضرت پرسید: علت چیست؟
ایشان گفتند: در دریا دچار طوفان شدیم و دکل کشتی آسیب دید و خطر غرق شدن بسیار نزدیک بود که درکمال تعجب پرنده ای طنابی بزرگ به طرف ما رها کرد. و با آن قسمت های آسیب دیده کشتی را بستیم و نذر کردیم اگر نجات یافتیم، هر یک صد دینار به مستحق بدهیم. 

حضرت داوود رو به آن زن کرد و فرمود: خداوند برای تو از دریا هدیه می فرستد، و تو او را ظالم می نامی. این هزار دینار را بگیر و معاش کن و بدان خداوند به حال تو بیش از دیگران آگاه هست.
خالق من بهشتی دارد،
«نزدیک زیبا و بزرگ»،
و دوزخی دارد به گمانم «کوچک و بعید»
و در پی دلیلی است که ببخشد ما را،
گاهی به بهانه ی دعایی در حق دیگری...
شاید امروز آن روز باشد!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خانه خدا چه نزدیک است!!

تاریخ:چهارشنبه 27 بهمن 1395-12:00 ب.ظ

خانه خدا چه نزدیک است!!


مرد میان سالی در محله ی ما زندگی می کند که من از بچگی او را می شناسم.
آدم تو دار و خنده رویی است...

همیشه صورتش سه تیغ و پیراهن شاد می پوشد...

او حتی محرم هم پیرهن سفید می پوشد...

من هرگز او را در هیأت و مسجد و امامزاده ها ندیدم..
به قول بابایم اصلا شاید کافر باشد...

ولی هیچ وقت کسی از او بدی ندیده و سرش توی کار خودش است...

زنش هم تقریبا حجاب آن چنانی ندارد، خیلی عادی لباس می پوشد...
همیشه دوست داشتم بدانم که چرا اهل مسجد و هیأت نیست...

تا این که یک روز دل را به دریا زدم و در یک مسیر که با هم بودیم، از او پرسیدم: 

آقا رضا ،دوست داری یک سفر بروی خانه ی خدا؟...

با خنده گفت: تو چی، دوست داری؟
گفتم: آره، چرا که نه؟

بابایم هم همیشه حسرت حج رفتن و کربلا را دارد..
گفت: ان شالا نصیبش می شود...

گفتم :جوابم را ندادی! دوست داری بروی؟
گفت :من خانه ی خدا زیاد رفتم .اصلا هم حسرتش را ندارم!

چشمانم داشت از کاسه در می آمد! پرسیدم: 

شوخی می کنی؟
گفت: شوخی چرا؟
گفتم: آخر ندیدم کسی در محل بگوید شما حج رفته باشید ...

گفت: شما پرسیدید خانه ی خدا ،منم گفتم آره زیاد رفتم ،اگر بخواهی تو را هم می برم...

خندم گرفت گفتم: چطور؟
گفت :کاری ندارد، فردا صبح آماده باش ببرمت خانه ی خدا! آنجا خیلی ها هستند. خدا هم منتظر دیدن ماست...

شب تا صبح خوابم نبرد، همش فکر می کردم چه فکرهایی در سرش هست...

صبح که شد رفتم در خانه شان و صدایش زدم و او هم با صورت تراشیده و پیراهن شاد و موهای براق  آمد بیرون و با ماشینش رفتیم...

وسط راه پرسیدم :می خواهی ببریم امامزاده ،درسته؟
گفت: به زودی می بینی...

با هزاران سوال بی جواب در سرم سکوت کردم. تا این که رسیدیم به آسایشگاه بچه های بی سر پرست...

داشتم شاخ در می آوردم! فقط نگاه می کردم..

همین که رفتیم داخل، بچه ها دویدند بغل آقا رضا و او را عمو صدا می زدند. آقا رضا هم از وسایلی که در مسیر خریده بود، به آنان می داد و صدای خنده ی بچه ها بلند شد...

آقا رضا برگشت طرف من و گفت: این هم خانه ی خدا ،دیدی که چقدر خانه اش نزدیک است؟! او ادامه داد:

خدا در آسایشگاه معلولان ذهنی...
در بیمارستان های کودکان ...
در آسایشگاه سالمندان ...
در مراکز نگهداری کودکان بی سرپرست ... 

در مراکز درمانی بیماری های خاص ...
و حتی حتی جایی است که ما به کودکان خیابانی گل و کتاب و آبمیوه می دهیم
ووو.....همیشه چشم به راه است...

چرا میزان اعتقادات مردم را از ظاهر تشخیص می دهید؟
چرا همیشه فکر می کنید خدا در امامزاده ها و مساجداست؟...

بهشت من زمانی است که خنده ی از ته دل این انسان ها را می بینم..
خانه های خدا خیلی نزدیک تر است از آنی که شما تصور می کنید.

دل خوش از آنیم که حج می رویم
غافل از آنیم که کج می رویم

کعبه به دیدار خدا می رویم
او که همین جاست کجا می رویم؟!

حج به خدا جز به دل پاک نیست
شستن غم از دل غمناک نیست

دین که به تسبیح و سر و ریش نیست
هرکه علی گفت که درویش نیست

صبح به صبح در پی مکر و فریب
شب همه شب گریه و امن یجیب!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مهربانی بی هیچ توقع!

تاریخ:شنبه 23 بهمن 1395-08:00 ق.ظ

مهربانی بی هیچ توقع!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زندگی یا زنده بودن؟!

تاریخ:چهارشنبه 20 بهمن 1395-10:39 ق.ظ

 زندگی یا زنده بودن؟!

Image result for ‫عقاب‬‎

عقاب داشت از گرسنگی می مرد و نفس های آخرش را می کشید.
کلاغ و کرکس هم مشغول خوردن لاشه ی گندیدۀ آهو بودند.
جغد دانا و پیری هم بالای شاخۀ درختی به آن ها خیره شده بود.
کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند: 

این عقاب احمق را می بینی به خاطر غرور احمقانه اش دارد جان می دهد؟
اگر بیاید و با ما هم سفره شود، نجات پیدا می کند. حال و روزش را ببین! آیا باز هم می گویی عقاب سلطان پرندگان است؟
جغد خطاب به آنان گفت: عقاب نه مثل کرکس لاشخور است و نه مثل کلاغ دزد، آن ها عقابند! از گرسنگی خواهند مرد، اما اصالتشان را هیچ وقت از دست نخواهند داد. از چشم عقاب چگونه زیستن مهم است، نه چقدر زیستن.
زندگی ما انسان ها هم باید مثل عقاب باشد، مهم نیست چقدر زنده ایم؛ مهم این است به بهترین شکل زندگی کنیم.

@akabano آکابانو ☘



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سرپوشی برای جرم!

تاریخ:دوشنبه 11 بهمن 1395-11:41 ب.ظ

سرپوشی برای جرم!


حكایت...                

مردی وارد خانه شد و دید همسرش گریه می کند. از او علت را جویا شد، همسرش گفت: گنجشک‌هایی که بالای درخت هستند، وقتی بی‌حجابم به من نگاه می کنند و شاید این امر معصیت باشد!
مرد به خاطر عفت و خداترسی همسرش پیشانیش را بوسید و تبری آورد و درخت را قطع کرد.
پس از یک هفته روزی زود از کارش برگشت و همسرش را در آغوش فاسقش آرمیده یافت!
شوهر زن فقط وسایل مورد نیازش را برداشت و از آن شهر گریخت...
به شهر دوری رسید که مردم آن شهر در جلوی کاخ پادشاه جمع شده بودند. وقتی از آن ها علت را جویا شد، گفتند:
از گنجینه پادشاه دزدی شده!
در این میان مردی که بر پنجه ی پا راه می رفت، از آنجا عبور کرد.مرد  پرسید:

او کیست؟
گفتند: این شیخ شهر است و برای این که خدای نکرده مورچه‌ای را زیر پا له نکند، روی پنجه ی پا راه می رود!
آن مرد گفت : به خدا دزد را پیدا کردم .مرا پیش پادشاه ببرید.
او به پادشاه گفت:
شیخ همان کسی است که گنجینه تو را دزدیده است!
شیخ پس از بازجویی به دزدی اعتراف کرد!
پادشاه از مرد پرسید:
چطور فهمیدی که او دزد است؟
مرد گفت: «تجربه به من آموخت وقتی در احتیاط افراط شود و در بیان فضیلت زیاده روی شود، بدان که این سرپوشی است برای یک جرم!»



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گاو والا مقام !

تاریخ:شنبه 9 بهمن 1395-08:31 ق.ظ


گاو والا مقام !

به سال 1265 هجری قمری،قصابی در میدان «صاحب‌الامر» تبریز می‌خواست گاوی ذبح کند.
گاو از زیر دست وی در رفت و به مسجد قایم گریخت. قصاب ریسمانی برد و در گردن گاو انداخت تا بیرون بکشد. گاو زور داد، قصاب به زمین خورد و در حال قالب تهی کرد. در این وقت بانگ صلوات مردم بلند شد و این امر معجزه‌ای تلقی شد.
پس آن چنان که افتد و دانی،بازار تا یک ماه چراغانی گردید. تبریز شهر «صاحب‌الزمان» به‌شمار آمد و مردم خود را از پرداخت مالیات و توجه به حکم حاکم معاف دانستند. گاو را به منزل مجتهد جامع‌الشرایط وقت،آقا میرفتاح، بردند و ترمه‌ای رویش کشیدند.

مردم دسته دسته با نذر و نیاز به زیارت آن رفته و به شرف سم بوسی‌اش نایل آمدند و ترمه آن حیوان به تبرک همی ربودند. در عرض یک ماه مویی از گاو به جا نماند و همه به تبرک رفت.

لسان الملک سپهر در باره ی این بخش ماجرا می نویسد: 

میر فتاح مجتهد تبریزی عامل اصلی « فتنه تبریز و غوغای عامه » بود و شورش به ظاهر مذهبی ، که در بوسیدن « سم گاو مقدس » بر دیگران پیشی گرفته بود . عوام مردم را واداشت تا در شهرهای آذربایجان بر سر کوچه و بازار از معجزات حضرت گاو داستان ها بسازند و نعره زنند که شهر تبریز مقدس و از مالیات دیوان و حکم معاف است . حتی چهره گاو را نقاشان زبر دست ترسیم کردند و به زائرین بقعه مبارکه فروختند و مردم نادان در خانه های خود شمایل گاو صاحب الزمان را آویختند . متولیان حضرت گاو از سر نادانی به جای کاه و یونجه به او نقل و نبات دادند و بعد از چندی گاو مقدس بیمار و بمرد .

مردم با حزن و اندوه فراوان در حالی که بر سینه خود می کوفتند، تشییع جنازه مفصلی از آن « بزرگ مقام » کردند و در مکانی به خاک سپردند که هنوز به آرامگاه گاو صاحب الزمان برای اهل منبر معروف است .
کور و لنگ، غرفه‌ها و شاه‌نشین‌های مسجد را پر کرده بودند. هر روز معجزه‌ و آوازی تازه بر سر زبان‌ها افتاد. بزرگان، پرده و فرش و ظرف به مسجد می‌فرستادند. 

کنسول انگلیس هم چهل‌چراغ فرستاد که هم‌اکنون زیر گنبد مسجد آویزان است.
حاج میرزا باقر، امام جمعه تبریز، که با کنسولگری انگلیس رابطه مستقیم داشت، فتوا داد که هر کس در جوار آن مسجد به‌خصوص باده بنوشد یا قمار کند، واجب القتل خواهد بود و چون رسما شهر تبریز محل ظهور «امام زمان» اعلام شده بود، پس بنا به روایات و احادیث معتبر، مردم از پرداخت مالیات به دولت و اجرای قوانین وضع شده‌ی حکومتی معاف بودند.
بالاخره امیرکبیر نیرویی از تهران فرستاد که حاج میرزا باقر امام جمعه، و میرزا علی شیخ‌الاسلام و پسرش میرزا ابولقاسم، که هر سه از ملایان بانفوذ بودند ،دستگیر و تبعید کنند و با وجود مقاومت آن‌ها و حمایت عوام این مقصود حاصل و غایله تمام شد.
چون روشن شد که این فتنه‌ها نتیجه‌ی تحریک و دخالت مستقیم استیونس، کنسول انگلیس در تبریز بوده، امیرکبیر نامه‌ای به سفارت انگلیس در تهران می‌فرستد که بخشی از آن چنین است:
«. . . بعد از این که مردم اجامر و اوباش تبریز به جهت شرارت‌های خودشان در امور مملکتی و اتلاف مالیات دیوانی از برای خود مامن و بستی قرار گذاشته و
خودسری‌ها کنند، عالی جاه مشارالیه به جهت تقویت آن‌ها و استحکام خیالاتشان چهل‌چراغی به مسجد صاحب‌الزمان فرستاد و بر آنجا توقف کرده، زیاده از حد
باعث جرأت عوام و اشرار گشته و پای جسارت را بیشتر گذاشته‌اند تا از این خیالات خدا داند چه حادثات بروز و ظهور کند.»
.
برگرفته از کتاب : امیر کبیر و ایران ، دکتر فریدون آدمیت ، نشر خوارزمی ،۱۳۷۸



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاطره زببای محمد بهمن بیگی در خصوص مادر

تاریخ:چهارشنبه 6 بهمن 1395-06:00 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بگذارید من بمیرم!!

تاریخ:سه شنبه 5 بهمن 1395-09:51 ق.ظ


بگذارید من بمیرم!!
 


روزی گروه زیادی از اقشار مختلف مردم با امام ملاقات داشتند. وقتی امام وارد حسینیه جماران شدند، مردم شروع به ابراز احساسات و شعار دادن کردند. امام بدون توجه به احساسات مردم به طبقه بالای حسینیه خیره شده بودند؛ چون احساس می کردند که تغییری در وضع حسینیه پیش آمده است. چند لحظه­ ای بدین منوال گذشت. تا این­ که امام متوجه مردم شده به ابراز احساسات آن ها پاسخ دادند و ملاقات تمام شد و مردم رفتند. 

بعد از ملاقات همین که وارد اتاقشان شدند، با عصبانیت فرمودند: 

«در حسینیه چه کار می کنید؟» 

آقای رسولی و آقای صانعی گفتند: 

آقا طبقه بالای حسینیه را گچ ­کاری می کنیم. 

امام با عصبانیت فرمودند: «بگذارید من بمیرم و شما بدون اجازه ام این کار را بکنید»... همان موقع کار را تعطیل کرده و به گچکار گفتیم: دست نگه دارید که از این به بعد ادامه کار حرام است و این محل هنوز به صورت نیمه­ کاره باقی مانده و قابل مشاهده است.


@nedaesfahan_ir

http://cdn.mashreghnews.ir/files/fa/news/1394/3/11/1059478_980.jpg

...و حالا در غیاب امام خمینی مرقد ایشان را ببینید!

ببینید چقدر به وصایای ایشان عمل می شود؟

Gerelateerde afbeelding



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مؤمن بی سواد و کافر باسواد

تاریخ:دوشنبه 4 بهمن 1395-10:27 ق.ظ

مؤمن بی سواد و کافر باسواد


در سال۱۹۹۴ پس از صدور فتواى کفر توسط یکى از مفتیان إفراطى مصر علیه نجیب محفوظ ، نویسنده شهیر معاصر مصری (۱۹۱۱-۲۰۰۶) و برنده جایزه نوبل ادبی (۱۹۸۸)، یکی از جوانان “غیور و متعصب” چاقوی خود را در سینه نویسنده ۸۳ ساله فرو کرد.
محفوظ از این سوء قصد جان سالم به در برد، اما دو سال طول کشید تا بار دیگر توانست قلم به دست گیرد.
محمد سلماوی، نویسنده مصری، پس از این رویداد با آن جوان به گفت‌ وگو نشست و نخست از او پرسید:
“چرا به نجیب محفوظ حمله کردی ؟”
مرد جوان جواب داد: چون او کافر است.
سلماوی پرسید: مطمئن هستی؟ مگر از او چیزی خوانده‌ای؟
و پسر جواب داده بود:
” پناه بر خدا!
من خوشبختانه سواد ندارم تا این کفریات را بخوانم ” !



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :37
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------