گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

نکته ای باریک تر از مو

تاریخ:جمعه 28 مهر 1396-07:24 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

استبداد صغیر را نمی دانم، ولی از حرمسرای ناصری اطلاع دارم!

تاریخ:پنجشنبه 27 مهر 1396-08:58 ق.ظ

دکتر عبدالکریم سروش:

استبداد صغیر را نمی دانم، ولی از حرمسرای ناصری اطلاع دارم!



بسیاری از مردم به‌تقریب می‌دانند که سلجوقیان پس از غزنویان آمدند و خوارزمشاهیان پس از سلجوقیان، اما من دانشجویانی را دیده‌ام که  نمی‌دانستند نهضت ملی نفت در زمان رضا شاه بود یا پسرش.
ایرانیان، قطعه‌هایی از تاریخ را هزار بار شنیده‌اند و می‌دانند، اما تمایلی به شنیدن مهم‌ترین بخش‌‌های تاریخ معاصرشان ندارند.
نام تمام جنگ‌های صدر اسلام و مسیر کاروان عاشورا و نام بسیاری از خلفای عباسی و اموی را می‌دانند، ولی اگر از آنان بپرسند که استبداد صغیر مربوط به چه دوره‌ای است و چرا آن را «صغیر» می‌نامند، مات و مبهوت به پرسش‌گر نگاه می‌کنند.
 آیا در صد و بیست سال گذشته، یک ایرانی را می‌توانید پیدا کنید که یک بار برای میرزا یوسف‌خان مستشار الدوله اشک ریخته باشد؟ نه! چرا؟ چون ایرانی نمی‌داند او کیست. او کسی بود که با نوشتن «رسالۀ یوسفی» و «یک کلمه»، می‌خواست قانون را جایگزین سلطنت مطلقۀ ناصری کند و به همین جرم ماه‌ها در سیاه چال قجری، کتک خورد.
 شکنجه‌گر او موظف بود که او را با کتابش کتک بزند. آنقدر کتاب «یک کلمه» را بر سر میرزا یوسف کوبید که کور شد و در همان حال در گوشۀ زندان، در نهایت غربت و مظلومیت درگذشت.

این روضه‌های جانسوز در تاریخ ما کم نیست. کسی می‌داند محمدعلی شاه، روزنامه‌نگارانی همچون صوراسرافیل و ملک المتکلّمین را چرا و چگونه کشت؟ آن دو را همراه قاضی ارداقی، آنقدر در باغ شاه و در جلو چشم شاه، شکنجه کردند که وقتی مُردند، شکنجه‌گران خوشحال شدند؛ چون دیگر توان و نیرویی برای ادامۀ شکنجه نداشتند.
به گمان من عاشورای تاریخ معاصر ایران، دوم تیر است؛ روزی که بهترین فرزندان این سرزمین زیر سخت‌ترین شکنجه‌ها، کلمۀ مشروطه و عدالت‌خانه و آزادی را فریاد کشیدند. آن روز محمدعلی شاه فرو ریخت؛ چون باورش نمی‌شد که چند جوان فُکلی این همه بر سر مرام و عقیدۀ خود پایداری کنند.
ایرانیان از شیخ فضل الله نوری بیش از این نمی‌دانند که نام یکی از بزرگ‌راه‌های تهران است، و از جنس اختلافات او با روشنفکران و آخوند خراسانی(رهبر معنوی مشروطه) در بی‌خبری محض به سر می‌برند. ایرانی نمی‌تواند دربارۀ رژیم پهلوی که آن را برانداخت، بر پایۀ منابع و آگاهی‌های مستند، چند دقیقه سخن بگوید؛ اما از حرمسرای یزید و حیله‌های معاویه بی‌خبر نیست.
 

آیا جماعت ایرانی دربارۀ ستارخان و علت لشکرکشی او از تبریز به تهران، بیشتر می‌داند یا دربارۀ قیام مختار؟ چند ایرانی را می‌شناسید که نام تیمورتاش و علی‌اکبر داور را شنیده باشد؟ و چند ایرانی را می‌شناسید که نام خواجه نظام الملک طوسی را نشنیده‌ باشد؟

کسی که نمی‌داند علی‌اکبر داور کیست، نخواهد دانست که دادرسی در ایران چه مسیری را طی کرده است و ما در کجا توقف کردیم. کسی که زندگی تیمورتاش را نداند، از کجا بداند که رضاشاه چگونه پادشاهی بود و رژیم پهلوی چگونه شکل گرفت؟ کسی که دربارۀ حکمرانان کشورش در دورۀ معاصر، مهم‌ترین اطلاعات را نداشته باشد، چه درکی از «تحول» و «تغییر» و «آینده» دارد؟

چند ایرانی را می‌شناسید كه بداند چرا در مجلس پنجم مشروطه از پیشنهاد رضاخان، مبنی بر تغییر سلطنت قاجار به جمهوری، استقبال نشد؟ چرا بازدیدكنندگان از «خانۀ مشروطیت» در تبریز به اند ازۀ زائران یكی از امامزاده‌های كاشان نیست؟
آیا مردم ایران می‌دانند چرا انگلیسی‌ها رضاشاه را تبعید كردند؟ آیا كسی می‌داند چرا ناصرالدّین شاه مخالف تدریس جغرافیای بین الملل در دارالفنون بود؟ این دانستنی‌ها برای ما به اندازۀ باران برای باغ لازم است.


مدرسه به معنای امروزین آن، به همت میرزا حسن رشدیه و کسانی همچون میرزا نصر الله ملک المتکلّمین در ایران پا به عرصۀ وجود گذاشت. پیش از او و هم‌فکرانش، فرزندان ایران در مکتب‌خانه‌ها «الف دو زَبَر اَن، دو زیر اِن، دو پیش اُن» می‌خواندند. او برای این که علوم جدید را جزء مواد درسی مدارس ایران کند، خون دلی خورد که شرح آن بگذار تا وقت دگر. قبر او در یکی از قبرستان ‌های قم است.
 نوروز امسال برای زیارت قبر او به آنجا رفتم. هر چه گشتم قبرش را نیافتم. هیچ کس هم نام او را نشنیده بود و نشانی قبرش را نمی‌دانست. در همان قبرستان، مردی عامی ولی صاحب کرامات دفن است. می‌گویند او بدون آن که سواد خواندن و نوشتن داشته باشد، آیات قرآن را در هر متنی که می‌دید، می‌شناخت. بر مزار او مقبره‌ای ساخته‌اند و مردم نیز گروه‌گروه به زیارتش می‌روند.
اگر آشنایی با تاریخ دور، سرمایۀ علمی است، آگاهی از تاریخ نزدیک، سرمایۀ ملی است. آلزایمر ملی، این سرمایۀ سرنوشت‌ساز را بر باد داده‌ است. کتاب‌های درسی و رسانه‌ها به‌ویژه‌ صداوسیما سهم بسیاری در گسترش این بیماری خطرناک داشته‌اند.

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نامه واقعی به خدا

تاریخ:پنجشنبه 27 مهر 1396-05:29 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گاو نذری که مقدس شد !!

تاریخ:چهارشنبه 26 مهر 1396-06:17 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دانی که چرا دار مکافات شدیم؟

تاریخ:دوشنبه 24 مهر 1396-07:01 ق.ظ

دانی که چرا دار مکافات شدیم؟


دیشب فرصتی دست داد فیلمی رابا نام پزشک مشاهده کنم ،پزشک اسم یک فیلم آلمانی است .
داستان فیلم مربوط به هزار سال پیش، سال 1021میلادی در قرون وسطی که اروپا در جهل و بیماری به سر می برد.
فیلم قلب لندن را نشان می دهد که مردم با فقر، آلودگی و بیماری دست و پنجه نرم می کنند و تنازع بقاء در جریان است.
هیچ کس از طبابت چیزی نمی داند.
فقط سلمانی های دوره گرد (آرایشگران)، اندکی کارهای طبی درحد کشیدن دندان، جا انداختن استخوان و قطع انگشتان سیاه شده و میزان زیادی اوراد و خرافه به جای درمان به خورد مردم می دهند.
سلمانی دوره گردی باگاری که در آن زندگی می کند‌ به محله ای در لندن آمده است.
مادری بیوه که سه فرزند کوچک دارد ، دچار حصبه می شود .
بچه (جسی) به دنبال سلمانی «طبیب» می رود و او اصلا بر بالین مریض نمی آید و می گوید این درد درمان نمی شود.
مادر می میرد و کودک یتیم به همان سلمانی پناه می برد، چون گمان می‌کند از طبابت چیزی می داند.
چند سال بعد  «سلمانی» دچار آب مروارید می شود و بینایی اش را از دست می دهد.
جسی او را نزد یک کحّال یهودی می برد.
کحّال او را عمل جراحی آب مروارید می کند و چشمانش شفا می یابد.
جسی می پرسد: چنین طبابت شگفتی را چگونه و از کجا آموختی؟
کحّال می‌گوید: از بزرگ ترین دانشمند کره زمین ! 

جسی می گوید: هر طور که هست باید به افتخار شاگردی او نایل شوم.
کجاست؟ نامش چیست؟
کحّال می گوید: نامش«ابن سینا» ست و تو باید به اصفهان بروی.
جسی با مصایب بی شمار و خطر کردن جان، خود را به اصفهان می رساند.
آنجا با شهری مواجه می شود که بر خلاف لندن ، عظیم و مدرن است.
برج و بارو دارد و ابوعلی سینا در یک مسجد بزرگ که رواق های فراخ دارد ، صبح ها طب درس می دهد.
عصرها فلسفه و شب ها بر بام مسجد درس نجوم و هیات.
جسی از این همه دانش و تمدن شگفت زده می شود.
شاید مهم ترین صحنه فیلم آنجاست که بوعلی به جسی می گوید : 

درباب عفونت گوش مقاله ای ارائه بده.
جسی از مسؤول کتابخانه می پرسد :کتابی در باب عفونت گوش وجود دارد؟
او جواب می دهد: آن قفسه را ببین.
وقتی جسی قفسه را باز می کند، می بیند پر از کتاب است.
می گوید :کدام کتاب مربوط به عفونت گوش است؟
مسئول کتابخانه می گوید: همه شان!
بیننده خود شاهد است زمانی که در قلب اروپا برای درمان بیماری ها به اوراد و جادو متوسل می شدند، در کتابخانه اصفهان یک قفسه کتاب فقط مربوط به عفونت گوش بوده است.
این تفاوت دانش در ایران و غرب یک هزار سال پیش از منظر یک فیلم صد در صد غربی است.....
هزار سال بعد ، اعلام شد که دو دانشگاه برتر ایران، شریف و تهران ، در رتبه حدود 600 رده‌ بندی دنیا جای گرفتند و جالب تر این است كه  نظام آموزشی از کسب چنین رتبه ای ابراز شادمانی کرده است !!!
دانی که چرا دار مکافات شدیم؟
ناکرده گنه، چنین مجازات شدیم؟
کشتیم خرد؛ دار زدیم دانش را،
در بند و اسیر صد خرافات شدیم...

پایدار باشید مسعود میاحی



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نجیب ترین بانوی عریان !!!

تاریخ:شنبه 22 مهر 1396-10:02 ق.ظ

نجیب ترین بانوی عریان !!!

Image result for ‫لیدی گودایوا‬‎
حدود هزار سال پیش، لیدی گودایوا همسر یکی از بزرگان انگلیس، در اعتراض به افزایش بی رویه ی مالیات برای مردم شهر خود، هر روز به سراغ همسرش می رفت و عاجزانه تقاضا می کرد که مالیات ها کاهش پیدا کند.همسر او که سیاست و تصمیم های سیاسی خود را بر خواسته ی همسر خود ترجیح می داد، به همسرش گفت: 

اگر یک روز، برهنه سوار اسب شوی و تمام شهر را از سمتی به سمت دیگر ببری، مالیات ها را کاهش خواهم داد.

گودایوا اسبش را زین کرد. لباس هایش را بر زمین ریخت. در شهر گفتند: 

گودایوا در حمایت از مردم، برهنه در میان شهر می گردد! تمام مردم، مغازه ها را بستند و به خانه ها رفتند. پرده ها را کشیدند و با چشمانی اشکبار، منتظر شدند این گردش شوم به پایان برسد.

گودایوا به خانه برگشت و مالیات ها کاهش یافت.مجسمه اش در کاونتری ساخته شده است.

اسطوره ها، به تنهایی خلق نمی شوند.

بلکه در بستری از فهم و شعور و حمایت اجتماعی شکل می گیرند.


نمی دانم اگر گودایوا، در این نقطه از تاریخ و جغرافیا، به این بازی تلخ وادار می شد،

آیا پنجره ها بسته می شد?!
 
یا تصاویر او از طریق شبکه های اجتماعی و  بلوتوث موبایل ها، از دستی به دست دیگر می گشت?!!…



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گذشت و چشم پوشی

تاریخ:شنبه 22 مهر 1396-09:43 ق.ظ

 گذشت و چشم پوشی

#ارسالی_از_کاربران
یک شب مار بزرگی برای پیدا کردن غذا وارد دكان نجاری شد، عادت نجار این بود كه موقع ترک کارگاه وسایل كارش را روی میز بگذارد.

آن شب، نجار اره اش را روی میز گذاشته بود. همین طور كه مار گشت می زد، بدنش به اره گیر کرد و كمی زخم شد. مار خیلی عصبانی شد و برای دفاع از خود اره را گاز گرفت. این کار سبب خون ریزی دور دهانش شد و او که نمی فهمید كه چه اتفاقی افتاده، از این كه اره دارد به او حمله می كند و مرگش حتمی است، تصمیم گرفت برای آخرین بار از خود دفاع كرده و هر چه شدیدتر حمله كند. 

او بدنش را به دور اره پیچاند و هی فشار داد. صبح كه نجار به کارگاه آمد، روی میز به جای اره، لاشۀ ماری بزرگ و زخم آلود دید كه فقط و فقط به خاطر بی فکری و خشم زیاد مرده است. 

ما در لحظۀ خشم می خواهیم به دیگران صدمه بزنیم، ولی بعد متوجه می شویم که به جز خودمان كس دیگری را نرنجانده ایم و موقعی این را درك می کنیم كه خیلی دیر شده. زندگی بیشتر احتیاج دارد كه گذشت و چشم پوشی  كنیم، از اتفاق ها، از آدم ها، از رفتارها، از گفتارها و به خودمان یادآوری کنیم، گذشت و چشم پوشی.

@sher_nab_irani



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کدام را برمی گزینید؟!

تاریخ:جمعه 21 مهر 1396-07:43 ق.ظ

کدام را برمی گزینید؟!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کیفیت آموزش تضمین کننده توسعه یافتگی

تاریخ:پنجشنبه 20 مهر 1396-09:37 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

او دیوانه نیست!

تاریخ:سه شنبه 18 مهر 1396-09:15 ق.ظ

او دیوانه نیست!


مردی ثروتمند وارد رستورانی شد. نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت و دید زنی آفریقایی (سیاه‌پوست)، در گوشه‌ای نشسته است. به سوی پیشخوان رفت و کیف پولش را در آورد و خطاب به گارسون فریاد زد: 

برای همه کسانی که اینجا هستند، غذا می‌خرم، غیر از آن زن سیاهی که آنجا نشسته است!

گارسون پول را گرفته و به همه کسانی که در آنجا بودند غذای رایگان داد، جز زن آفریقایی...

زن سیاه‌پوست به جای آن که مکدر شود و چین بر جبین آشکار نماید، سرش را بالا گرفت و نگاهی به مرد کرده با لبخندی گفت: 

تشکّر می‌کنم!

مرد ثروتمند خشمگین شد. دیگربار نزد گارسون رفت و کیف پولش را در آورد و به صدای بلند گفت: 

این دفعه یک پرس غذا به اضافۀ غذای مجّانی برای همه کسانی که اینجا هستند، غیر از آن آفریقایی که در آن گوشه نشسته است.

دوباره گارسون پول را گرفت و شروع به دادن غذا و پرس اضافی به افراد حاضر در رستوران کرد و آن زن آفریقایی را مستثنی نمود. وقتی کارش تمام شد و غذا  به همه داده شد، زن آفریقایی لبخندی دیگر زد و آرام به مرد گفت: 

سپاسگزارم!
مرد از شدت خشم دیوانه شد.
به سوی گارسون خم شد و از او پرسید:
این زن سیاه‌پوست دیوانه است؟

من برای همه غذا و نوشیدنی خریدم غیر از او و او به جای آن که عصبانی شود، از من تشکر می‌کند و لبخند می‌زند و از جای خود تکان نمی‌خورد.

گارسون لبخندی به مرد ثروتمند زد و گفت: 

خیر قربان. او دیوانه نیست. او صاحب این رستوران است!

«شاید کارهایی که دشمنان ما در حق ما می‌کنند، نادانسته به نفع ما باشد!»



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :49
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------