گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

ایمانِ پیره زنانِ ریسندۀ نشابوری!

تاریخ:دوشنبه 27 دی 1395-10:40 ق.ظ


ایمانِ پیره زنانِ ریسندۀ نشابوری!

جیوۀ درونِ دماسنج بالا رفته است. کولر را چند درجه پایین می‌آورم و رو انداز بچه را کمی بالاتر می‌کشم. عقربۀ دقیقه شمارِ ساعت هنوز یک دورش کامل نشده که دوباره جیوۀ دماسنج سقوط می‌کند و من مجبور می‌شوم کولر را خاموش ‌کنم. دقایقی بعد، هوای اتاق گرم می‌شود. روانداز بچه را بر می‌دارم. توری پنجره را جا می‌زنم و پنجره را باز می‌کنم؛ و همین‌طور مدام میانِ دماسنج، کولر، روانداز و توری پنجره، هروله می‌کنم.

قدیمی‌ترهای حاضر در خانه، خیلی حیرت زده شده‌اند. سنگینی نگاهشان را حس می‌کنم. تا این که پدرم طاقتش تمام می‌شود و رو می‌کند به دیگران و می‌گوید: 

«رفتن دماسنج، گرفتن، گذاشتن کنارِ سرِ بچه!» -

و این را طوری می‌گوید که انگار کسی در مسابقۀ فوتبال، روی داور شرط‌ بندی کرده باشد.

- «من که سر از کار اینا در نمی‌آرم. این دیگه چه جور بچه بزرگ کردنه؟!»

پدرم نمی‌داند که جهان ما با او یک تفاوت بزرگ دارد. تفاوتی که همۀ شئون زندگی را تحت تأثیر قرار داده است. در جهان ما دیگر گسترۀ سلطنت الهی مثل قدیم نیست. خدای پدارنم خیلی فربه‌تر از ما بود. در جهان سنتی آن ها، بچه را خدا بزرگ می‌کرد، حتی برگ درختان بی اذن او از شاخه به زمین نمی‌افتادند، او بود که بچه‌ها را نگه می‌داشت تا وقتی زمین می‌خورند، دست و پایشان نشکند.

در جهان ما اما، خدا از رتق و فتق بسیاری از امور معاف شده است. او دیگر بچه‌ها را بزرگ نمی‌کند. مواظب سرماخوردگی‌شان نیست، برگ درختان را باد به زمین می‌اندازد، و این تازگی اندامِ بچه‌هاست که مانع شکستن دست و پایشان از زمین خوردن می‌شود.

پدرم خبر ندارد که خدای جهان ما خیلی لاغرتر از قدیم است. سلطنتش نیز مثل ملکۀ انگلستان و پادشاه هلند، تبدیل به نوعی سلطنت مشروطه شده است. او هست تا گاهگاهی دعاهامان را بشنود و برای دردهامان اشک بریزد. دعاهامان را بشنود تا کمی آرام بشویم و راه حلی برای مشکلاتمان بیابیم. دعاهامان را بشنود تا راحت‌تر بتوانیم سنگینی مصیبت را تاب آوریم. دعاهامان را بشنود تا کمتر احساس تنهایی بکنیم. دعاهامان را بشنود تا بغض راه نفسمان را نبندد.

پدرم نمی‌داند که حدود صد سال پیش، نیچه (=فیلسوف آلمانی) در غربِ عالَم، دریافت که خدا از قدرت معزول شده است. او مرگ خدا را اعلام کرد و هشدار داد که باید تا دیر نشده برای این جهانِ بی‌خدا کاری کرد. حالا کم کم آن آگاهی بزرگ و دردناک به این سوی عالم رسیده است. خدای ما هنوز زنده است، اما دیگر حالش خوب نیست. خسته است. پیر شده. دستش به کار نمی‌رود. گوشش سنگین شده. چشمش نمی‌بیند. دلش به حال بچه‌ها نمی‌سوزد.

نقل است که امام الحرمین جوینی، استادِ امام محمد غزالی، که تمامِ عمر در نظامیۀ نیشابور درسِ عقل می‌داد؛ در بستر احتضار با حسرت گفته بود: 

«کاش بر ایمانِ پیره زنانِ ریسندۀ نشابوری می‌مُردم.»

نویسنده: هادی مددی | @sedanet



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

...چقدر می ارزیم؟

تاریخ:پنجشنبه 23 دی 1395-11:14 ق.ظ

...چقدر می ارزیم؟
Image result for ‫لینکلن‬‎
آبراهام لینکلن پسر یک کفاش بود.
 پدر او کفش های افراد مهم سیاسی را تعمیر می کرد.
لینکلن پس از سال ها تلاش،به عنوان رئیس جمهور برگزیده شد.
اولین سخنرانی او در مجلس سنای بدین صورت گذشت: 

نمایندگان مجلس از این که لینکلن رئیس جمهور شده بود ،ناراضی بودند. یکی از نمایندگان مخالف با عصبانیت و بی ادبی تمام از سوی جایگاه خود فریاد زد:
آبراهام!حالا که به طور شانسی رئیس جمهور شده ای، فراموش نکن که می دانیم تو یک بچه کفاش بیشتر نیستی!
آبراهام لینکلن لبخندی زد و سخنرانی خود را این طور شروع کرد : 

من از آقای نماینده بسیار بسیار ممنونم که در چنین روزی مرا به یاد پدرم انداخت.
چه روز خوبی و چه یاد آوری خوبی! من زندگی و جایگاهم را مدیون زحمات پدرم هستم.
آقایان نماینده ! بنده در اینجا اعلام می کنم که بنده مانند پدرم ماهر نیستم . با این حال از دستان هنرمند او چیزهایی آموخته ام . پس اگر کسی از شما تمایل به تعمیر کفش خود داشت، با کمال میل حاضر به تعمیر کفشش خواهم بود . 

یکی ازاقدامات مهم او خاتمه بخشیدن به تاریخ برده داری بود.
و درپایان جمله معروف:
«معیار واقعی ثروت ما این است که اگر پولمان را گم کنیم،  چقدر می ارزیم؟»



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آواز نابهنگام و رقص ناساز!

تاریخ:سه شنبه 21 دی 1395-07:42 ب.ظ

آواز نابهنگام و رقص ناساز!


خری و اشتری به دور از آبادی به طور آزادانه باهم زندگی می کردند....
نیمه شبی در حال چریدن علف ، حواسشان نبود که ناگهان وارد آبادی انسان ها شدند.
شتر چون متوجه خطر شد، رو به خر کرد و گفت :
ای خر! خواهش می کنم سکوت اختیار کن تا از معرکه دور شویم ؛ مبادا انسان ها به حضورمان پی ببرند!"
خر گفت : "اتفاقا درست همین ساعت، عادت نعره سر دادن من است."
شتر التماس کرد که امشب نعره کردن را بی خیال گردد.تا مبادا به دست انسان ها بیفتند.
خر گفت: " متأسفم دوست عزیز! من عادت دارم همین ساعت نعره کنم و خودت می دانی ترک عادت موجب مرض است و هلاکت جان!"
پس خر بی محابا نعره های دلخراش بر می داشت.
از قضا کاروانی که در آن موقع از آن آبادی می گذشت، متوجه حضور آنان شدند و آدمیان هر دو را گرفته و در صف چارپایان بارکش گذاشتند.
صبح روز بعد در مسیر راه ، آبی عمیق پیش آمد که عبور از آن برای خر میسر نبود. پس خر را بر شتر نشانیده و شتر را به آب راندند.
چون شتر به میان عمق آب رسید، شروع به پایکوبی و رقصیدن کرد.
خر گفت :ای شتر چه می کنی؟ نکن رفیق وگرنه می افتم و غرق می شوم."
شتر گفت : خر جان، من عادت دارم در آب برقصم.!!
ترک عادت هم موجب مرض و هلاکت است!"
خر بیچاره هرچه التماس کرد، اما شتر وقعی ننهاد.
خر گفت:تو دیگر چه رفیقی هستی؟!
شتر گفت : " چنان که دیشب نوبت آواز بهنگام خر بود!!!
امروز زمان رقص ناساز اشتر است!"
شتر با جنبشی دیگر خر را از پشت بینداخت و در آب غرق ساخت.
شتر با خود گفت : "
رفاقت با خر نادان ، عاقبتی غیر از این نخواهد داشت. هم خود را هلاک کرد و هم مرا به بند کشید!

امثال و حکم

علامه دهخدا




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

امید

تاریخ:سه شنبه 21 دی 1395-07:15 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تغییر یا مرگ؟!!

تاریخ:پنجشنبه 16 دی 1395-10:54 ق.ظ

 تغییر یا مرگ؟!!

Image result for ‫عقاب‬‎
عقاب می تواند 70 سال زندگی کند ولی..

عمر عقاب 70 سال است، ولی به سن 40 که رسید، چنگال هایش بلند شده و انعطاف گرفتن طعمه را دیگر ندارد..نوک تیزش کُند و بلند و خمیده می شود و شهبال های کهنسال بر اثر کُلُفتی پر به سینه می چسبد و پرواز برایش دشوار است.
آنگاه عقاب است و دوراهی: بمـیرد یـــــــا دوباره متولد شود. ولی چگونه ؟؟
عقاب به قله ای بلند می رود، نوک خود را آنقدر بر صخره ها می کوبد تا کنده شود و منتظر می ماند تا نوکی جدید بروید. با نوک جدید تک تک چنگال هایش را ازجای می کَنَد تا چنگال نو درآید. و بعد شروع به کندن پرهای کهنه می کند.
این روند دردناک 150 روز طول می کشد، ولی پس از 5 ماه عقاب تازه ای متولد می شود که می تواند 30 سال دیگر زندگی کند.
برای زیستن باید تغییر کرد!
درد کشید !
و خاطرات و عادات کهنه و سنت های نادرست گذشته را رها کرد.....
برای این که در زندگی موفق باشید:
باید تغییر کنید!
درد بکشید!
و از آن چه که دوست دارید، بگذرید!
باید پر و بالتان را هَرَس کنید!
وگرنه....می میرید!


@LATOLOT

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کات استیون و قرآن

تاریخ:چهارشنبه 15 دی 1395-08:23 ق.ظ

کات استیون و قرآن


❣کات استیون از خواننده های معروف انگلستان بود كه پس از سال ها خوانندگی و آوازخوانی به سرطان حنجره دچار شد.
❣کات استیون به بیمارستان مراجعه  كرد و دلیل ریزش این همه خون از گلویش را جویا شد و پزشكان متخصص بعد از انجام آزمایش های پزشكی مشخص كردند كه آقای كات استیون به سرطان حنجره دچار شده است. توصیه های پزشكان این بود كه او نباید تا آخر عمر با صدای بلند صحبت كند و هرگز نباید آواز بخواند.
❣پس از مدتی كه كات استیون از حرفه ی خوانندگی كنار رفت سلول های سرطان زا به تمام  قسمت های عصبی حنجره او نفوذ كرده بود تا جایی كه به سختی می توانست صحبت كند. 

او می گوید بسیار نا امید شده بودم ؛چون باور كرده بودم كه به زودی مرگ به سراغم می آید؛ لذا تصمیم گرفتم این  مدت محدود باقی مانده عمرم را به كشورهای دیگر سفر كنم و خود را مشغول شناخت فرهنگ و آداب و رسوم ملت های دیگر كنم.    

❣در اولین سفر خودم به كشور مصر كه كشوری تاریخی و كهن سال است ،سفر كردم. به نمایشگاه كتاب در شهری رفتم که در این نمایشگاه كتاب های قدیمی از نویسندگان برتر مصر و دیگر نویسندگان مطرح دنیا آنجا موجود بود كه ناگاه چشمم به كتابی افتاد كه هر چقدر آن را نگاه كردم، اثری از نویسنده نیافتم.كتاب تقریبا پرحجم و به زبان عربی نوشته شده بود و من هم توانایی مطالعه ی آن را نداشتم، لذا نگهبانی را صدا زدم و سراغ نویسنده كتاب را گرفتم. گمان می كردم كتاب آن‌قدر قدیمی است كه نویسنده ی آن معلوم و مشخص نیست.
 
❣نگهبان نگاهی به من كرد و گفت:  نویسنده ی این كتاب خداوند آسمان ها و زمین است .با شنیدن این سخن حس بسیار غریب و غم انگیزی به من دست داد و به قول معروف تمام موهای بدنم راست شد. گفتم:
امكان دارد من یك نسخه ی انگلیسی از این كتاب را ببینم؟

آن نگهبان یك نسخه از ترجمه قرآن را برایم آورد. من هم وقتی آن را بازكردم ، میانه های كتاب بود.
اولین نگاهم به سوره ی یوسف افتاد. وقتی آن را خواندم، آنقدر برایم لذت بخش بود كه سه بار دیگر پشت سر هم آن را خواندم و با اشتیاق تمام به فراگیری زبان عربی پرداختم و با تلاش بسیار اندكی از متن عربی را هر روز می خواندم و برایم خیلی عجیب بود كه احساس می كردم گلو درد من شدت روزهای قبل را ندارد و كم كم از درد آن كاسته می شود. تا این كه روزی در اتاقم قرآن می خواندم كه خون بسیار زیادی از گلویم بیرون آمد. من هم بسیار ترسیدم و گمان كردم سرطان تمام گلوی من را از بین برده است. به سرعت من را به بیمارستان رساندند و پزشكان به  بررسی آزمایش ها و معالجه من پرداختند . پس از مدتی همه ی آن ها بهت زده و در نهایت تعجب و شگرف ساكت بودند و به من نگاه می كردند. من هم اشك از چشمانم جاری شد. گمان كردم اتفاقات بسیار بدی افتاده است، ولی پزشكان من را در آغوش كشیدند و با صدای بلند گفتند: 

مژده ای بدهید آقای كات استیون! اثری از سرطان باقی نمانده است! 

من هم بلافاصله دانستم كتاب خدا برای من شفا بخش بوده است و از آن روز به بعد قرائت قرآن را ترك نكرده ام و مردم رابه دین اسلام دعوت می كنم. همیشه خدا را شاكرم ؛چون قبل از این كه مسلمانان را بشناسم، قرآن را شناختم.  
❣كات استیون بعد از این كه مسلمان شد، به ساخت مسجدهای زیادی در اروپا پرداخت و مردمان زیادی را خداوند به سبب ایشان هدایت كرده است. وی نام خود را به یوسف اسام تغییر داد؛ چون شفای خود را از سوره ی یوسف می داند و هم اكنون همراه پسرش(سامی یوسف) به خواندن سرودهای اسلامی به زبان عربی و انگلیسی مشغول هستند.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اعتقاداتتان را چند مے فروشید؟

تاریخ:چهارشنبه 15 دی 1395-08:12 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قدرت انتقاد یا جرات اصلاح؟!

تاریخ:دوشنبه 13 دی 1395-10:05 ق.ظ

قدرت انتقاد یا جرات اصلاح؟!



فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.روزی استاد به او گفت : 

دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم . 

شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آن را در میدان شهر قرار داد . مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد: 

اگر هرجایی ایرادی می بینید، یک علامت × بزنید! 

  غروب که برگشت، دید که تمامی تابلو علامت خورده است . بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد . استاد به او گفت: 

آیا می توانی عین همان نقاشی را برایم بکشی ؟

شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد، ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد و متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که : 

اگر جایی از نقاشی ایراد دارد، با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید! 

غروب برگشتند، دیدند تابلو دست نخورده ماند. استاد به شاگرد گفت:  

همه انسان ها قدرت انتقاد دارند، ولی جرات اصلاح نه!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شیوه برخورد حکیمانه با چاپلوسان

تاریخ:چهارشنبه 8 دی 1395-09:47 ق.ظ

شیوه برخورد حکیمانه با چاپلوسان 


روزی به کریم خان زند گفتند،یک فردی یک هفته است می خواهد شما را ببیند و مدام گریه می کند . کریم خان آن شخص را به حضور طلبید،ولی آن شخص بشدت گریه می کرد و نمی توانست حرف بزند.
کریم خان گفت: "وقتی گریه هایش تمام شد، بیارین پیش من" .

بعد از ساعت ها گریه کردن شخص ساکت شد و شرف حضور یافت و گفت: 

قربان ! من کور مادر زاد بودم، به زیارت قبر پدر بزرگوار شما رفتم و شفایم را از او گرفتم .
شاه دستور داد : سریع چشم های این فرد را کور کنید! تا برود دوباره شفایش را بگیرد !

اطرافیان به شاه گفتند: قربان این شفا گرفته پدر شماست .ایشان را به پدرتان ببخشید.
وکیل الرعایا گفت:پدر من یک خر دزد بود! من نمی دانم قبرش کجاست و من به زور این شمشیر حکمران شدم .پدر من جه چور می تواند شفا دهنده باشد ؟! اگر به این افراد متملق بها بدین .دین و دنیای تان را به تباهی می کشند!


@erfan_nab



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

وفا از سگ بیاموزیم!

تاریخ:چهارشنبه 8 دی 1395-05:51 ق.ظ

 وفا از سگ بیاموزیم!


برگرفته از پیج #پرویز_پرستویی
Картинки по запросу ‫وفای سگ‬‎

 سال ها پیش مدتی را در جایی بیابان گونه به سر بردم. عزیزی چهار دیواری خود را در آن بیابان در اختیار من قرار داد؛ یک محوطه بزرگ با یک سرپناه و یک سگ. سگ پیر و قوی هیکلی که برای بودن در آن محیط خلوت و ناامن دوست مناسبی به نظر می رسید. ما مدتی با هم بودیم و من بخشی از غذای خود را با او سهیم می شدم و او مرا از دزدان شب محافظت می کرد. تا روزی که آن سگ بیمار شد.
به دلیل نامعلومی بدن او زخم بزرگی برداشت و هر روز عود کرد تا کرم برداشت. دامپزشک، درمان او را بی اثر دانست و گفت که نگه داری او بسیار خطرناک است و باید کشته شود. صاحب سگ نتوانست این کار را بکند. از من خواست که او را از ملک بیرون کنم تا خود در بیابان بمیرد. من او را بیرون کردم. ابتدا مقاومت می کرد، ولی وقتی دید مُصرّ هستم، رفت و هیچ نشانی از خود باقی نگذاشت.
هرگز او را ندیدم. تا این که روزی برگشت. از سوراخی مخفی وارد شده بود که راه اختصاصی او بود. بدون آن زخم وحشتناک. او زنده مانده بود و برخلاف همه قواعد علمی هیچ اثری از آن زخم باقی نمانده بود. نمی دانم چه کار کرده بود و یا غذا از کجا تهیه کرده بود. اما فهمیده بود که چرا باید آنجا را ترک می کرده و اکنون که دیگر بیمار و خطرناک نبود، بازگشته بود.
در آن نزدیکی چهاردیواری دیگری بود که نگهبانی داشت و چند روز بعد از بازگشت سگ، آن نگهبان را ملاقات کردم و او چیزی به من گفت که تا عمق وجودم را لرزاند. او گفت که: 

سگ در آن اوقاتی که بیرون شده بود، هر شب می آمده پشت در و تا صبح نگهبانی می داده و صبح پیش از این که کسی متوجه حضورش بشود، از آنجا می رفته. هرشب...! 

من نتوانستم از سکوت آن بیابان چیزی بیاموزم، اما عشق و قدرشناسی آن #سگ و بیکرانگی قلبش، مرا در خود خُرد کرد و فروریخت. 

او همیشه از اساتید من خواهد بود!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :35
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------