گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

حجِّ ما این است!!

تاریخ:چهارشنبه 25 مهر 1397-07:18 ق.ظ

 حجِّ ما این است!!


‍ عبدالله مبارك به حج رفته بود. وقتی در خواب دید كه فرشته ای به او گفت : 

از ششصد حاجی كسی حاجی نیست، مگر علی بن موفق، كفشگری در دمشق كه به حج نیامد . 

عبدالله به دمشق رفت و علی بن موفق را دید كه پاره دوزی می كند. پرسید: 

چه كرده ای كه با این كه امسال به حج نرفته ای، از میان همه حجاج فقط حج تو پذیرفته شد؟
گفت: سی سال بود كه مرا آرزوی حج بود و از پاره دوزی سیصد درهم جمع كردم و امسال عزم حج كردم.  عیالم حامله بود، از خانه همسایه بوی طعام می آمد، مرا گفت: 

برو و پاره ای از طعام بستان . 

من رفتم و همسایه گفت : بدان كه هفت شبانه روز بود كه أطفال من هیچ نخورده بودند ، امروز خری مرده دیدم. پاره ای از آن جدا كردم و طعام سأختم. بر شما حلال نباشد.
چون این بشنیدم آتشی در جانم بیفتاد . آن سیصد درهم برداشتم و بدو دادم و گفتم نفقه أطفال كن كه حج ما این است.


از تذکره الاولیاء



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

افسار شتر، بر دم خر بستن

تاریخ:سه شنبه 24 مهر 1397-04:49 ب.ظ



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همدم نادان بودن

تاریخ:سه شنبه 24 مهر 1397-07:03 ق.ظ

همدم نادان بودن


  داستان کوتاه

جالبه, بخونید

آورده اند که خواجه "نظام الملک" وزیر ملکشاه سلجوقی به علتی به زندان افتاد.

بعد از مدتی نظام حکومت "دچار آشفتگی" شد و مجددا از او خواستند به شغل سابق خود برگردد.

خواجه فرمان را "قبول نکرد" و زندان و گوشه گیری را به وزارت ترجیح داد!

دربار ملکشاه دنبال چاره ای بودند تا خواجه را راضی به قبول "شغل سابقش" کنند.

در این بین شخصی گفت:
خواجه "دانشمند" است و هیچ چیز برای او بدتر از "همنشینی با انسان نادان" نیست.
 
پس فکری کردند و "چوپانی" که گله ای را به سبب "سهل انگاری و نادانی" به باد داده بود و در زندان به سر می برد، به "نزد خواجه" فرستادند...

خواجه مشغول "خواندن قرآن"  بود، چوپان وارد شد و جلو خواجه نشست، ساعتی به او نگریست و بعد حالش "منقلب" شد و شروع به گریه کرد.

خواجه گمان کرد تازه وارد "عارفی" است آشنا به "معارف قرآن،"

رو به چوپان کرد و پرسید:
چرا "گریه" می کنی؟!

چوپان آهی کشید و گفت:
"داغ مرا تازه کردی..."

خواجه گفت: چرا؟

چوپان گفت: من "بزی داشتم" که پیشاهنگ گله من بود و "ریشش" هم رنگ و اندازه ریش شما بود و هروقت علف می خورد، مثل ریش شما که موقع خواندن تکان می خورد، تکان تکان می خورد،برای همین "یاد بزم" افتادم و دلم سوخت.
 
خواجه با شنیدن این سخن "حساب کار" دستش آمد و از شدت ناراحتی کاغذ و قلم طلبید و به حاکم نوشت:

* صد سال به کُند و بند زندان بودن
در روم و فرنگ با اسیران بودن

صد قافله قاف را به پا فرسودن
بهتر که دمی همدم نادان بودن *

"مجددا "قبول وزارت" کرد و به سر شغل سابق برگشت."



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

معلم یا قاضی؟

تاریخ:یکشنبه 22 مهر 1397-09:48 ق.ظ

 معلم یا قاضی؟

#تلنگر

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

الطاف پنهان حق

تاریخ:شنبه 21 مهر 1397-06:37 ق.ظ

  الطاف پنهان حق 

 



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حکایت صیاد و آهو و خوگ و گرگ

تاریخ:جمعه 20 مهر 1397-03:34 ق.ظ

بخش ۱۲ - حکایت صیاد و آهو و خوگ و گرگ

نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الحمامة المطوقة و الجرذ والغراب والسلحفاة والظبی

آورده‌اند که صیادی روزی شکار رفت و آهویی بیفگند و برگرفت و سوی خانه رفت. در راه خوگی با او دو چهار شد و حمله ای آورد، و مرد تیر بگشاد و بر مقتل خوگ زد،و خوگ هم در آن گرمی زخمی انداخت. و هردو برجای سرد شدند. گرگی گرسنه آنجا رسید،مرد و آهو و خوگ بدید، شاد شد و بخصب و نعمت ثقت افزود، و با خود گفت: هنگام مراقبت فرصت و روز جمع و ذخیرتست، چه اگر اهمالی نمایم، از حزم و احتیاط دور باشد و به نادانی و غفلت منسوب گردم، و به مصلحت حالی و مآلی آن نزدیک تر است که امروز بازه کمان بگذرانم، و این گوشت های تازه را در کنجی برم و برای ایام محنت و روزگار مشقت گنجی سازم. و چندان که آغاز خوردن زه کرد، گوشه ای کمان بجست، در گردن گرگ افتاد، و برجای سرد شد.

و این مثل بدان آوردم تا بدانی که حرص نمودن برجمع و ادخار نامبارکست و عاقبت وخیم دارد.

#کلیله_و_دمنه
#نصرالله_منشی

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حکمران عادل کافر!

تاریخ:چهارشنبه 18 مهر 1397-04:42 ق.ظ

 حکمران عادل کافر! 

 

گویند هلاکوخان مغول رو به خلیفه عباسی کرده و گفت: 

در هر اتاق از این قصر، ده کنیزک نازک بدن خزیده‌اند، مگر تو چند زن می‌توانی اختیار کنی؟
در مطبخت چند خوالیگر، طعام می‌پزند؟
از این سقف‌های بلند و دیوارهای محکم و سراپرده‌های مخملین چه حاصل؟

من، هلاکو، سردار مغول از همان غذایی می‌خورم که سپاهیانم می‌خورند و بر همان اسب می‌نشینم که سربازانم می‌نشینند و بر همان زمین می‌خوابم که سربازانم می‌خوابند.

- شما که بسیاری‌تان عالمان دین هستید و مردان خدا، به این سردار بگویید که حکمران ظالم مسلمان را دوست‌تر می‌داریم یا حاکم کافری که به عدل حکومت کند؟

مجلس ساکت شد. در سرتاسر صحن مستنصریه کسی سخن نمی‌گفت. هلاکو پرسشی مهم پرسیده بود، به راستی کدام یک از این دو، مردمان را نفع بیشتری می‌رساند؟ حکمرانی که دم از دین می‌زند، اما بساط ظلم می‌گسترند و اسباب جور فراهم می‌کند یا حاکمی را که کافر است، اما بر مردمان به عدالت و برابری حکم می‌کند. مجلس همچنان ساکت بود.

 پیری از میانه صحن به پا خاست و گفت: 

های سردار فاتح مغول، پاسخ پرسش خود را از من بشنو، ما مسلمانان بغداد، حکمرانی حکمران عادل کافر را بر حکمرانی مسلمان ظالم ترجیح می‌دهیم و اگر این نبود، تو امروز به سادگی بر دارالخلافه مسلمین دست نمی‌یافتی. بر ما حکمران کافری بگمار که به عدالت حکم براند. ما از حکومتی که به نام اسلام بر مسلمین ظلم کند، خسته‌ایم....



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یک دنیا میمون!!

تاریخ:سه شنبه 17 مهر 1397-06:57 ق.ظ

یک دنیا میمون!!


خواندنی امروز لیدی گاگا


روزی روزگاری در روستایی در هند یک مرد پولداری به روستایی ها اعلام کرد که
به ازای هر میمون ۲۰ دلار به آن ها پول خواهد داد.
روستایی ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون، به جنگل رفتند و شروع به
گرفتن میمون ها کردند.
حاج آقا هم هزاران میمون به قیمت ۲۰ دلار از آن ها خرید، ولی با کم شدن تعداد
میمون ها، روستایی ها دست از تلاش کشیدند..
به همین خاطر، آن مرد زرنگ این بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آن ها ۴۰ دلار
خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی ها فعالیتشان را از سر گرفتند.
پس از مدتی موجودی ها هم کمتر و کمتر شد، تا سرانجام روستاییان دست از کار
کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزار های خود رفتند...
این بار پیشنهاد به ۴۵ دلار رسید و… در نتیجه تعداد میمون ها آنقدر کم شد که به
سختی می شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.
این بار آن مرد ادعا کرد که به ازای خرید هر میمون 70 دلار خواهد داد، ولی
چون برای کاری باید به شهر می رفت، کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او
میمون ها را بخرد.

در نبود او، شاگرد به روستایی ها گفت: 

این همه میمون در قفس وجود دارد! من آن ها را به 60 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت رئیسم، آن ها را به 70 دلار به او بفروشید.. 

روستایی ها که وسوسه شده بودند پول هایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمون ها را خریدند.
البته از آن به بعد دیگر کسی نه حاج آقا را دید و نه شاگردش را.. و تنها
روستایی ها ماندند و یک دنیا میمون...!

البته این داستان هیچ ربطی به شرایط فعلی کشور نمی تونه داشته باشه!!!

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دستان مادر

تاریخ:دوشنبه 16 مهر 1397-06:30 ق.ظ

دستان مادر




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قصه جالب عرق سگی!

تاریخ:یکشنبه 15 مهر 1397-05:23 ق.ظ

قصه جالب عرق سگی!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :80
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------