گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

ملتی که تاریخ نمی خواند...

تاریخ:سه شنبه 8 فروردین 1396-11:19 ق.ظ

 ملتی که تاریخ نمی خواند...


۲۰۰ سال از  حمله اعراب به ایران می گذشت. زبان فارسی رفته رفته از مدارس و مکاتبات دیوانی حذف و به جای آن زبان عربی اجباری و تعلیم داده می شد.
 
خلفای عباسی در بغداد با این که خلافت خود را مدیون ایرانیان می دانستند، با تکبر و غرور خاصی ایرانیان مسلمان را موالی خوانده و از هیچ گونه ظلم و ستمی بر آنان کوتاهی نمی کردند.

در سیستان خشکسالی اتفاق افتاده بود، ولی مامورین خلیفه بی رحمانه خراج و مالیات سنگینی را از دهقانان و بازرگانان طلب کرده و به سوی بغداد می فرستادند تا صرف خوشگذرانی خلفای عباسی گردد.

در این میان جوانمردی رویگر زاده از سیستان بر می خیزد .

یعقوب لیث صفاری یا رادمان پسر ماهک سیستانی

او با گردآوری دلاوران سیستان و دیگر نقاط ایران زمین به جنگ با خلیفه می پردازد و تمامی سیستان و خراسان تا ماورانهر و مازندران و گیلان و ری و اصفهان و فارس و کرمان تا قسمتی از خوزستان را از تسلط متجاوزان عرب آزاد می کند...

یعقوب در فرمانی به تمام نقاط ایران زبان عربی را حذف و زبان فارسی دری را رایج می کند(در دفاتر دیوانی وحکومتی) تا بعدها ما شاهد ظهور عارفان و شاعران بسیاری در فرهنگ و ادب ایران همچون فردوسی و مولوی و  نظامی و حافظ و سعدی باشیم که چگونه در رونق و گسترش زبان پارسی پاسداری کردند...

اگر یعقوب لیث صفاری چنین کار عظیمی برای زبان و ادب پارسی انجام نمی داد، کشور ما هم امروز مانند تمامی کشورهای شمال آفریقا عرب زبان بودند.

خلیفه عباسی که تجربه برافتادن خاندان  بنی امیه به دست ایرانیان را داشت، هراسان پیکی به سوی یعقوب می فرستد و می گوید: 

تمامی نقاطی که در ایران تصرف کردید، از آن تو باشد، ولی مرا به خلافت مسلمین بپذیرید.
 
یعقوب لیث صفاری نان و پیاز و شمشیری را در یک سینی می گذارد و در پاسخ به خلیفه چنین می گوید :

تو یک متجاوز به خاک ایران هستی و در مقامی نیستی که ملک ایران را به ایرانی ببخشی. من یک رویگر زاده ایرانی هستم. غذای من ساده است نان و پیاز، ولی پاسخ من به متجاوزی مانند تو به خاک ایران هرچند خود را خلیفه مسلمین بخوانی، این شمشیر است...

برگرفته از تاریخ سیستان و ایران

یعقوب لیث صفاری یکی از آزادگان و فرماندهان وطن پرست ایران بود که در هنگام جنگ با لشکر خلیفه عباسی در دزفول به علت بیماری درگذشت.

مهم نیست که امروز قبر یعقوب در دزفول در مخروبه ای گمنام مانده است!
مهم  این است که تاریخ شرافت ما هرگز او را از یاد نخواهد برد!
 
اگر وقت کردید و گذرتان به دزفول افتاد، حتما به قبر او سر بزنید.

 در شرق دزفول در مسیر جاده شوشتر قبری مخروبه و دورافتاده،  قبری که اکثر مردم شهر او را نمی شناسند، در آنجا یکی از شجاع ترین،متعصب ترین و وطن پرست ترین فرماندهان تاریخ این سرزمین یعقوب لیث صفاری آرمیده است.

ملتی که تاریخ نمی خواند محکوم به فناست ..

دزفول ..روستای شاه آباد



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ای ملّت فرزانه، دل افسرده چرایی؟

تاریخ:شنبه 5 فروردین 1396-11:04 ق.ظ

 ای ملّت فرزانه، دل افسرده چرایی؟ 

 

ای ملّت فرزانه، دل افسرده چرایی؟
وارفته و افتاده و آزرده چرایی؟

هر جا شده از بهر شکایت دهنت باز
خاکم به دهن! تو دهنی خورده چرایی؟

فریاد بکش، داد بزن، عربده سر کن!
بی حوصله چون طفل پدر مرده چرایی؟

خوش دست بزن، پای بکوب از سر شادی
محزون چو  "پوکرباز" بد آورده چرایی؟

با زور بگیر آنچه به زور از تو گرفتند
در باغ شهامت گل پژمرده چرایی؟

با این همه دکتر که در اطراف تو هستند
از درد چنان بیضه ی افشرده چرایی؟

هر چند در این بحر ز ساحل اثری نیست
نومیدتر از کشتیِ مین خورده چرایی؟!



زنده یاد ابوالقاسم حالت




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بهای حقیقت

تاریخ:شنبه 5 فروردین 1396-11:01 ق.ظ


بهای حقیقت

روزی شبلی نزد جنید بغدادی رفت و گفت : 

گویند گوهر حقیقت نزد تو است. آن را یا به من بفروش و یا ببخش .
جنید گفت: اگر بخواهم که بفروشم، تو بهای آن را نداری و از عهده قیمت آن بر نمی آیی و اگر بخواهم که آن را رایگان به تو دهم، قدر آن را ندانی ؛ زیرا :
هر که او ارزان خَرد، ارزان دهد
گوهری، طفلی به قرصی نان دهد
شبلی گفت: پس تکلیف من چیست؟
گفت : در صبر و انتظار باقی بمان و بر این درد، بسوز و بساز تا شایسته آن شوی، که چنین گوهری را جز به شایستگان و منتظران صادق و دلخسته ندهند ...


تذکرة الاولیاء


https://t.me/bbetter



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دود پیپ حاکمان در چشم رعیت

تاریخ:چهارشنبه 2 فروردین 1396-10:56 ق.ظ

دود پیپ حاکمان در چشم رعیت


ژوزف استالین در حالی كه پنج انگشتش را داخل موهای پرپشتش كرده و به شدت سبیل های پرپشتش را می جود، گوشی تلفن را برمی دارد و با عصبانیت شماره می گیرد. (بسیار ناراحت است)
ــ رفیق بریا (رئیس پلیس خفیه)
ــ بله قربان!
ــ من ” پیپ“ام را گم كرده ام.

نیم ساعت بعد ناگهان چشمان استالین برق می زند. گوشی را برمی دارد و با خوشحالی شماره می گیرد.
ــ رفیق بریا!
ــ بله قربان!
ــ من ” پیپ“ام را پیدا كرده ام.
رفیق بریا ضمن عذرخواهی با صدایی كه رگه هایی از غرور و افتخار در آن می توان یافت، می گوید:
ــ قربان، خیلی دیر خبر دادید. چون ما چهارصد نفر را دستگیر كردیم و یكصد و هشتاد نفر آن ها به دزدی خود اعتراف كردند و اعدام شدند.


نویسنده: فرهاد رستمی/ ماهنامه بهارستان



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گرگ بالان دیده!

تاریخ:پنجشنبه 26 اسفند 1395-11:03 ق.ظ


گرگ بالان دیده!

آیا می دانستید که تقریباهمه ی فارسی زبانان، حتی بزرگانی از ادب فارسی، اصطلاح " گرگ بالان دیده " را که کنایه از افراد آزموده ، سرد و گرم چشیده و دنیا دیده است، به غلط " گرگ باران دیده " می گویند و می نویسند ؟

  به کار بردن واژه ی« باران» در این اصطلاح اساسا نادرست است، زیرا همه ی گرگ ها  باران دیده هستند و اتفاقا در روزهای زمستانی و بارانی  بیشتر از لانه خارج می شوند و به شکار می پردازند و اگر باران دیدن علت با تجربه شدن گرگ باشد، این شامل تقریبا همه ی حیوانات است ،نه فقط گرگ ها.
 شکل درست این اصطلاح" گرگ بالان" دیده است و معنی " بالان"، دام و تله مخصوص گرگ است و گرگی که چند بار از دشواری و خطر بالان نجات یافته باشد، پختگی و آزمودگی لازم را در شکار پیدا کرده است. افراد آزموده و سرد و گرم چشیده نیز آنانی هستند که با اندیشه های عاقلانه ازهمه ی دشواری ها و بلاها رهایی یافته و راه و رسم زندگی را فرا گرفته اند.
 عامه ی مردم چون معنی واژه ی " بالان "را نمی دانستند، آن را به« باران» و بدین ترتیب اصطلاح را به " گرگ باران دیده " تبدیل کرده اند.

 



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مسلمانی به چیست؟

تاریخ:چهارشنبه 25 اسفند 1395-12:27 ب.ظ

 مسلمانی به چیست؟


" گویند وقتی رضا شاه تصمیم گرفت بانک ملّی را تأسیس کند، برای بازاری های تهران و اطراف پیغام فرستاد که از بانک ملّی اوراق قرضه بخرند. هیچ کدام از تجّار بازار حاضر به این کار نشد. 

وقتی خبر به خانم فخرالدّوله، مالک بسیار ثروتمند، خواهر مظفّر الدین شاه و مادرمرحوم دکتر امینی رسید، به رضاشاه پیغام فرستاد که مگر من مرده ام که می خواهی از بازاریان پول قرض کنی ؟ من حاضرم در بانک ملّی سرمایه گذاری کنم.  

به این ترتیب بانک ملّی با پول خانم فخرالدّوله تأسیس شد.

**********************

یکی از قوانینی که در زمان رضا شاه تصویب شد، قانون روزهای تعطیلی مغازه ها و ادارات بود. به این ترتیب هر کس به خواست خود و بدون دلیل موجّهی نمی توانست مغازه اش را ببندد. 

روزی رضاشاه با اتوموبیلش از خیابانی می گذشت که متوجّه شد مغازه ای بسته است. ناراحت شد و دستور داد که صاحب آن مغازه را پیدا کنند و نزد او بیاورند. کاشف به عمل آمد که صاحب مغازه یک عرق فروش ارمنی است. آن مرد را نزد رضاشاه آوردند. شاه پرسید: 

پدر سوخته چرا مغازه ات را بسته ای؟ 

مرد ارمنی جواب داد :قربانت گردم،امروز روز قتل(شهادت)حضرت مسلم بن عقیل است و من فکر کردم صلاح نیست دراین روز عرق بفروشم. 

رضاشاه دستور تحقیق داد و دیدند که حقّ با عرق فروش ارمنی است. آن وقت رضا شاه عرق فروش را مرخص کرد و رو به همراهانش کرد و گفت:

در این مملکت یک مرد واقعی داریم, آن هم خانم فخر الدوله است و یک مسلمان واقعی داریم، آن هم قاراپط ارمنی است. 

سال های سال بعد شاعره بزرگ ایران خانم پروین اعتصامی در وصف این ماجرا این چنین سرود:


واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت،هم کلید زندگی است
گفت: "زین معیار اندر شهرما،
یک مسلمان هست آن هم ارمنی است" !!



@kherad_o_khorafat



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حق با كدام یك است؟

تاریخ:یکشنبه 22 اسفند 1395-06:21 ب.ظ

حق با كدام یك است؟ 
Image result for ‫انگشتر‬‎
روزی صلاح الدین ایوبی فرمانده مسلمانان در جنگ های صلیبی به خاطر كمبود بودجه نظامی نزد شخص ثروتمندی رفت تا شاید بتواند پولی برای ادامه جنگ هایش بگیرد. آن تاجر مبلغ مورد نیاز فرمانده مسلمانان را به او پرداخت كرد. صلاح الدین موقعی كه خواست از خانه بیرون برود رو به آن مرد نمود و پرسید: 

به نظر شما بین سه دین یهود و مسیح و اسلام كه با هم در جنگ هستند، حق با كدام یك است؟ 

آن تاجر بزرگ گفت: بنشین تا یك داستان برایت بگویم. بعد خودت نتیجه گیری كن.

او گفت: در روزگاران قدیم مرد كشاورزی بود كه صاحب یك انگشتر بود و همه می گفتند این انگشتر نزد هر كس باشد، به كمال انسانیت می رسد. خداوند به مرد كشاورز سه پسر داد و وقتی پسران بزرگ شدند، پدر آن ها از روی آن انگشتر دو تای دیگر دقیقا شبیه اولی درست كرد و به هر كدام از پسرانش یكی از انگشترها را داد. از این به بعد هر كدام از پسرها می گفتند كه انگشتر اصلی پیش اوست و همیشه با هم دعوا داشتند بر سر این كه انگشتر اصلی كه باعث كمال انسانیت می شود، پیش كدام یك از آن هاست. تا بالاخره تصمیم گرفتند برای مشخص شدن انگشتر اصلی پیش قاضی بروند .
وقتی شرح ماجرا را برای قاضی گفتند، قاضی گفت: 

احتمالا انگشتر اصلی گم شده است؛ چون قرار بر این بوده كه آن انگشتر پیش هر كس باشد، دارای كمالات انسانی باشد؛ اما شما سه نفر كه هیچ فرقی با هم ندارید و مدام مشغول ناسزا گویی به یكدیگر هستید...

بر گرفته از كتاب تاریخ ویل دورانت
#ورود...

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سه خاطره و یک نتیجه

تاریخ:یکشنبه 22 اسفند 1395-10:14 ق.ظ


سه خاطره و یک نتیجه

یک: ساعت دوازده یک شب بود که از حدود پارک وی با فشار و هل و آقا برو جلو، آقا برو جلو، سوار اتوبوس بی آر تی شدم و اتوبوس به سمت جنوب راه افتاد. قسمت مردانه بیش از حد شلوغ و فشرده بود. اکثرن هم کارگرهایی بودند که در آن ساعت شیفت کاری شان تمام شده، عازم خانه بودند. بوی عرق و کمبود اکسیژن آزار دهنده بود.
    برعکس قسمت مردانه، در قسمت زنانه هفت هشت زن بیشتر نبود. چند تا از مردها از زیر میله رد شدند و به قسمت زن ها رفتند. دختر خانمی که این عقب روی صندلی نشسته بود، داد و بیدادش درآمد که: 

برای چه آمدید این طرف؟ برگردید سر جایتان. 

مردها اول اعتنایی به اعتراض او نکردند. با بالا گرفتن اعتراض دخترک، یکی از کارگرها گفت: خانم عزیز، ما که جای شما را تنگ نکرده ایم. ما این وسط ایستادیم. 

دختر این بار راننده را تهدید کرد. راننده نگه داشت و آمد و از مردها خواهش کرد به قسمت خود برگرداند و  گفت: 

این خانم شماره مرا گزارش کند، پدر مرا در می آورند.
     پیرزنی که پهلوی دختر نشسته بود به او گفت: 

مادر جان چکارشان داری؟ آن ها که مزاحم ما نیستند. نمی بینی کارگرند، خسته اند، خواب در چشمانشان موج می زند؟ 

دختر گفت: صحبت این حرفا نیست. مسأله این است که ما باید از حق و حقوق خودمان دفاع کنیم.
     من که تا این موقع با کمال سکوت شاهد ماجرا بودم، دیگر نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم. گفتم: 

خانم محترم، اینجا ساعت یک نصفه شب جلوی یه عده کارگر بدبخت یاد حق و حقوقت افتادی؟ انتخاب همین لباسی که تنته جزو حقوقت نیست؟ اون جا که تو ورزشگاه راهت نمیدن یاد حق و حقوقت نیفتادی؟ وقتی گفتن خانوما دوچرخه سواری ممنوع چیزی از حقوقت به خاطرت نیومد؟ می‌دونی دیه تو نصف همون کارگریه که انداختیش اونور؟ می‌دونی ارث تو نصف داداشته؟ می‌دونی بدون اجازه شوهرت نمی‌تونی گذرنامه بگیری؟ می دونی حق خیلی از مشاغلو نداری؟ می‌دونی حق تحصیل تو سی و شش دانشگاه رو نداری؟ اصن از لیست رشته های تحصیلی ممنوع برای خانم ها خبر داری؟ اینارو می دونی؟ می دونی؟ اگه نمی‌دونی بدون. اگه می‌دونی برو احقاق حقتو از اون جا شروع کن بعد بیا اینجا یقه این بدبختا رو بگیر. اینا هم مثه تو حقشون ضایع شده که برا چندر غاز تا این وقت شب سگ دو میزنن.

     دو: روی در آسانسور دادگاه شهید صدر یه کاغذ آ چهار چسبوندن که روش نوشته: ظرفیت چهار نفر. بعد هم با خودکار نوشتن: در صورت رعایت نکردن، مسئولیت هر گونه حادثه با خود شماست.
     روزی به همراه دو آقا که با خودم می‌شدیم سه تا، از بالا می آمدیم پایین. طبقه دوم آسانسور ایستاد و دو خانم خواستند وارد شوند. یکی از آقایان اعتراض کرد و گفت: ببخشید خانم، ظرفیت آسانسور چهار نفر است.
     گفتم: اشکالی نداره خانم بفرمایید تو. تو قانون این دادگاه شما دوتا خانم، یه آقا حساب میشید.

سه: خانم ... که در دانشگاه استرالیا استاد زبان فارسی است، تعریف می‌کرد که برای یک استشهاد محضری برای پرونده ای به ایران آمدم. محضردار گفت: متاسفم، شهادت شما قابل قبول نیست، چون زن هستید. یا باید شاهد مرد بیاورید یا دو تا زن. خلاصه کار من با مشکل مواجه شد. آخر سر محضردار این مشکل قانونی را به راحتی حل کرد. بیست تومان به آبدارچی داد. او هم به جای من امضا کرد.
در کشوری که امضای آبدارچی بی سواد مرد از امضای دکتر ادبیات زن معتبرتر است:
«روز جهانی زن مبارک»

محمدرضا عالی پیام (هالو)



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زاویه‌ی دید!

تاریخ:چهارشنبه 18 اسفند 1395-01:12 ب.ظ

زاویه‌ی دید!

 

بعد از نمایش یک فیلم ایرانی، با دوستان خارجی نشسته بودیم به گفتگو،
 
یكیشان پرسید :
آن پسرک سر چهار راه چه می‌فروخت؟ مواد مخدر بود یا...
من پاسخ دادم : فال می ‌فروخت.
پرسید: فال چیه؟
گفتم شعر، شعرهای شاعر بزرگمان حافظ.
با هیجان گفت : یعنی شما از كشوری می‌آیید كه در خیابان‌هایش شعر می‌فروشند و مردم عادی پول می‌دهند و شعر می‌خرند؟!!!

او می‌رفت سر میزهای مختلف و با شگفتی این را به همه می‌گفت و این یعنی زاویه‌ی دید.
یكی سیاهی می‌بیند، دیگری زیبایی‌."

 اصغر فرهادی



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نه از ما ؛ نه از تو!

تاریخ:پنجشنبه 12 اسفند 1395-11:39 ق.ظ



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :38
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------