گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

حکایت انسان و دنیا

تاریخ:سه شنبه 27 آذر 1397-07:58 ق.ظ

 حکایت انسان و دنیا



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قمر اینجاست....

تاریخ:دوشنبه 26 آذر 1397-06:41 ق.ظ

 قمر اینجاست....



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حکیم و مرد حقه باز

تاریخ:دوشنبه 26 آذر 1397-06:20 ق.ظ

*حکیم و مرد حقه باز*

*حکیمی می نویسد در سفرم به روستایی بزرگ برخوردم که هیچ کس در آن نبود ،به بیرون روستا متوجه شدم، دیدم جماعت انبوهی بیرون بر تپه ای گرد درخت کهن سالی جمع اند.*
*به آنان نزدیک شدم ،مشغول* *عبادت درخت بودند و نذورات فروان به پای درخت می ریزند و درخت با آنان سخن می گوید.*
*هرکس مال بیشتری هدیه می کند ،درخت با نام و کنیه وی را مورد تفقد قرار می دهد*
*ساعت ها به کناری ایستادم تا مراسم  تمام شد ،گوشه ای مخفی شدم ببینم این چه معرکه ای است ؟!*
*ساعتی پس از رفتن مردم ،مردی از درون درخت* *بیرون آمده و شروع کرد به جمع* *آوری غنائم جهل مردم .*
*خودم را به وی نزدیک کردم* *نزدیک بود از ترس قبض روح شود.*
*گفت:کیستی*
*گفتم :من ازطایفه جهال نیستم، ولی چرا بر سر این مردم این چنین می کنی ؟!*
*گفت:سزای مردمی که نه فکر* *می کنند و نه تعقل، همین است.*
*به درون روستا رفتم و شب را در خانه بزرگ طبق رسومشان مهمان شدم.*
*از او پرسیدم: حال این درخت چیست؟*
*آن مرد بزرگ ده ها حدیث و قصه بر اثبات کرامات درخت گفت .*
*القصه مدعی شد که این همان درخت است که خدا با موسی از درون آن سخن گفت.*
*گفتم: ای مرد ،خداوند خالق و صاحب اشیاء است و قادر متعال و بر همه ذرات احاطه دارد و پیامش را به بندگان خاصش از طرق مختلف می رساند.این چه ربطی به این جادو دارد.*
*به من فرصتی ده تا فردا این حقه بازی را رسوا سازم و با او هم سوگند شده و اسرار آن مرد را گفتم .*
*چند روزی در خانه اش مخفی شدم تا روز موعود که مجددا مردمان برای سخنرانی درخت جمع شدند.*
*مقداری آتش و هیزم تهیه کرده و با بزرگ روستا به کنار درخت آمدم و فریاد زدم: 

ای شیطان ، از آن درخت بیرون می آیی یا تو را با درخت بسوزانم .*
*مقداری آتش و دود راه انداختم ،به یک باره مردک از میان*درخت بیرون پرید و رسوا شد.*
*مردم که سالیان سال دچار جهل و حماقت و جادوی تقدس*درختی به خود شرم کرده بودند ،درخت را با تبر قطع و هیزمش کردند.*


*آری وقتی یک جامعه با دست خودش بت هایی می سازد، نمی تواند به راحتی به آنان پشت کند و خودش هم باور می کند .*
*اوهام دست ساخته برایشان حقیقت می شود و عده ای که سور و ساتی از قبل این نذورات دارند، به سختی و هراسان و سینه چاک از این بت ها حمایت می کنند.*
*حق مالکیت برای خودشان قائل می شوند و خود را صاحب اختیار مردم می دانند .*
*اگر کسی بخواهد وارد عرصه منافعشان شود یا خطری ایجاد کند، به جانش می افتند و قصه و رنج ها برایش ایجاد می کنند.*
*پس راه نجات مردم خودشان هستند که دیو ها و بچه دیوها را به زنجیر بکشند .*
 
*امروز کمی فرصت داریم بر جهل خود بخندیم .*
*



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اگر می خواهی همیشه حاکم بمانی....

تاریخ:یکشنبه 25 آذر 1397-09:37 ق.ظ

اگر می خواهی همیشه حاکم بمانی....


⭕️✍️حکایتی بسیار زیبا و خواندنی



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فقط یک اشتباه!

تاریخ:سه شنبه 20 آذر 1397-05:42 ق.ظ

فقط یک اشتباه!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فریب!!

تاریخ:دوشنبه 19 آذر 1397-09:22 ق.ظ

 فریب!!

♦️پیر مردی با چهره‌ای قدسی و نورانی وارد یک مغازه طلا فروشی شد.
فروشنده با احترام از شیخ نورانی استقبال کرد.
پیرمرد گفت: من عمل صالح تو هستم...
مرد زرگر قهقهه‌ای زد و با تمسخر گفت: درست است که چهره‌ای نورانی دارید، اما هرگز گمان نمی‌کنم عمل صالح چنین هیئتی داشته باشد.!!
در همین حین یک زوج جوان وارد مغازه شدند و سفارشی دادند.
مرد زرگر از آن ها خواست که تا او حساب و کتاب می‌کند در مغازه بنشینند.
با کمال تعجب دید که خانم جوان رفت و در بغل شیخ نورانی نشست ، با تعجب از زن سوال کرد که چرا آنجا در بغل شیخ نشستی؟!!
خانم جوان با تعجب گفت: کدام شیخ ؟حال شما خوب است!!؟ از چه سخن می گوئید؟ کسی اینجا نیست. 

و با اوقات تلخی گفت : بالاخره این قطعه طلا را به ما می دهی یاخیر؟
مرد طلا فروش با تعجب و خجالت طلای زوج جوان را به آن ها داد و مبلغ را دریافت کرد. و زوج جوان مغازه را ترک کردند.
شیخ رو به زرگر کرد و گفت: غیر از تو کسی مرا نمی‌بیند و این فقط برای صالحین و خواص محقق می شود.
دوباره مرد و زن دیگری وارد شدند و همان قصه تکرار شد.
شیخ به زرگر گفت: من چیزی از تو نمی‌خواهم . این دستمال را به صورتت بمال تا روزیت بیشتر شود .
زرگر با حالت قدسی و روحانی دستمال را گرفت و بو کرد و به صورت مالید و نقش بر زمین شد .
شیخ و دوستانش هرچه پول و طلا بود، برداشتند و مغازه را جارو زدند...
 بعد از ۴ سال شیخ روحانی با غل و زنجیر و اسکورت پلیس وارد مغازه شد.
افسر پلیس شرح ماجرا را از شیخ و زرگر سوال کرد و آن ها به نوبت قصه را باز گفتند.
افسر پلیس گفت برای اطمینان باید دقیقا صحنه را تکرار کنید و شیخ دستمال را به زرگر داد و زرگر مالید و نقش بر زمین شد و این‌بار شیخ و پلیس و دوستان دوباره مغازه را جارو زدند.

 نتیجه قصه:هر چهار سال انتخابات تکرار می شود!!
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قانون پدر

تاریخ:شنبه 17 آذر 1397-11:36 ق.ظ

قانون پدر

در سال ۱۹۵۸ وقتی اصلاحیه قانون اساسی سوئیس در موضوع عدالت اجتماعی در حال بررسی بود، رییس مجلس قانون اساسی در رستورانی شاهد داستانی بود که مسیر بررسی را تغییر داد و امروز سوئیس بالاترین سطح عدالت اجتماعی را در دنیا داراست.
او می گوید: در میز مجاور من مردی یک ساندویچ برای دو پسر كوچک خود گرفت؛ و  گذاشت روی میز. آن گاه به اولی گفت: 

"تو نصف كن!" 

و به دومی گفت: "و تو انتخاب كن!"
 مبهوت نحوه تربیت و عدالت این مرد شدم. یعنی اگه اولى یک وقت عمدا نامساوى نصف كند، دومى حق داشته باشد كه اول انتخاب كند.
 
فهمیدم که "قانون"، پدر است.
 دولت، "پسر اول"
و ملت، "پسر دوم"

و تا امروز این تجربه در همه ارکان سوئیس حاکم بوده است.

@mrshkyaddasht

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

معنای واقعی توکل

تاریخ:چهارشنبه 14 آذر 1397-10:02 ق.ظ

معنای واقعی توکل


سلام#حکایت

  هارون الرشید به بهلول گفت: 

می خواهی که وجه معاش تو را متکفل شوم و مایحتاج تو را از خزانه مقرر سازم تا از فکر آن آسوده شوی؟
بهلول گفت: اگر سه عیب در این کار نبود، راضی می شدم؛
اول آن که تو نمی دانی به چه محتاجم، تا آن را از برای من مهیا سازی.
دوم این که نمی دانی چه وقت احتیاج دارم تا در آن وقت، وجه را بپردازی.
سوم آن که نمی دانی چقدر احتیاج دارم تا همان مقدار بدهی.
ولی خداوند تبارک و تعالی که متکفل است این هر سه را می داند، آنچه را محتاجم ،وقتی که لازم است و به قدری که احتیاج دارم می رساند.
ولی با این تفاوت که تو در مقابل پرداخت این وجه، با کوچک ترین خطایی ممکن است مرا مورد خشم و غضب خود قرار دهی.
****************

اجازه دهید خدا اختیار شما را به دست بگیرد.
شما فقط خالى و تسلیم باشید و خود را در حالتى از رهایى و آسودگى قرار دهید.
بگذارید "او" قلب شما را برانگیخته و هدایت كند.
پس از آن، همه چیز زیبا خواهد شد.
هر اتفاقى كه روى دهد، نیكو و پسندیده خواهد بود.
هیچ چیز غلطى امكان ندارد كه اتفاق بیفتد.
خلاصه این كه هر چیزى كه از نَفس برآید، غلط است.
بگذارید خداوند شما را به هر كجا كه می خواهد ببرد.
خود را درست مانند برگ خشكى در معرض جریان باد قرار دهید و آنگاه زندگیتان سرشار از شادى و سرور گشته و همه چیز خوب می شود.
در این صورت، هیچ گونه نگرانى، فشار و تنشى وجود نخواهد داشت.
و شما هرگز دچار شكست و ناامیدى نخواهید شد،
زیرا از ابتدا منتظر چیزى نبودید و توقعی نداشتید.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گر به دولت برسی مست نگردی مردی

تاریخ:دوشنبه 5 آذر 1397-06:07 ق.ظ



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سیاست‌ وارونه

تاریخ:یکشنبه 4 آذر 1397-08:02 ق.ظ

سیاست‌ وارونه

⭕️ در نیویورک تظاهرات ضداسرائیلی صورت گرفت در آن تعداد زیادی جوانان فلسطینی در یکی از خیابان‌های بلند آن جمع شدند در آن خیابان تنها یک سوپرمارکت وجود داشت که مالک آن یهودی بود. تعدادی از جوانان وارد سوپر مارکت شدند و در خواست پرچم‌های فلسطینی کردند. مالک آن با احترام و ادب گفت: 

*من یهودی هستم و فقط پرچم اسراییل دارم*!

یکی از جوانان فلسطینی عصبانی شد و خواست به‌آن یهودی حمله کند.

مالک گفت: چرا عصبانیت؟ پرچم اسرائیل بخرید و آن را در زیر پا له کنید و سپس  آن را به آتش بکشید!( مکر یهودی)

جوانان از این ایده خوشحال شدند و ۲۰۰ پرچم اسراییل خریدند.  مالک یهودی هم هر پرچم را پنج برابر قیمت به آن ها فروخت!
 
در نتیجه آن...
نه اسراییل آتش گرفت،
نه فلسطین به جای خود بازگشت!
تنها آن فروشنده زرنگ یهودی سود برد!!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :83
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------