تبلیغات
حکمت و حكایت - مطالب سیدعلیرضا شفیعی مطهر

گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

شرافت کُشی!

تاریخ:جمعه 6 مرداد 1396-12:42 ب.ظ

شرافت کُشی!


سربازان وارد روستایی شدند و به همه زنان تجاوز ڪردند به استثناء یک زن ڪه با مقاومت توانست سربازی را بکُشد و سر او را ببُرد!
پس از برگشت سربازان به پادگان ها واقامتگاه ها ، همه زنان نیز از خانه هایشان بیرون آمدند و لباس های پاره پاره خود را با گریه ای دلسوزانه جمع می ڪردند به جز آن زن.. ، از خانه اش باعزت و افتخار در حالی خارج شد ڪه با در دست داشتن سر آن سرباز ، به دیگر زنان با تحقیر نگاه می ڪرد و گفت: 

تصور داشتید بگذارم به من تجاوزی ڪند بدون آن ڪه بمیرم یا او را بڪشم؟!
زن های روستا به یڪدیگر نگاه ڪردند و تصمیم گرفتند اورا بڪشند تا مبادا با شرافتش بر آن ها برتری داشته باشد و هنگام بازگشت همسرهایشان پرسیده شود چرا همانند او مقاومت نکردید..

 بنابراین باحمله ای دست جمعی ، او را ڪشتند!
(شرافت را ڪشتند تا خفّت و ننگ زنده بماند)...
این است واقعیت فاسدان جامعه ما!
هر انسان شریفی را می کُشند،تخریب می ڪنند، دروغ می گویند و عزل می ڪنند تا شاهد بروز و فسادشان نباشد!!!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خر سلطان جنگل شد!

تاریخ:چهارشنبه 4 مرداد 1396-07:00 ق.ظ

خر سلطان جنگل شد!

خر همه ی حیوانات را مجبور کرد که ساعت ۶ صبح بیدار شده و ۶ عصر بخوابند!
در هنگام توزیع غذا دستور داد که هر کدام از چارپایان و پرندگان و سایر حیوان ها فقط حق دارند ۶ لقمه غذا بخورند.
وقتی خواستند پینگ پنگ بازی کنند، هر تیم ۶ بازیکن داشته باشد، و زمان بازی نیز ۶ دقیقه باشد.
کارها خوب پیش می رفت و خر قوانین ششگانه یی وضع کرد!
در یک روز دل انگیز پاییزی، خروس ساعت ۵ و ۲۰ دقیقه صبح بیدار شد و آواز خواند.
خر خشمگین شد و در یک سخنرانی جنجالی گفت:
قوانین ما از همه قوانین دیگران کامل تر است و خروج از این ها و تخلّف از قانون های ششگانه جرم محسوب و منجر به اشدّ مجازات می شود، و طی مراسمی خروس را اعدام کرد.
همه ی حیوان ها از اعدام خروس ترسیدند و از آن پس با دقّت بیشتر قوانین را اجرا می کردند.
بعد از گذشت چندین سال، خر بیمار شد و در حال مرگ بود.
شیر به دیدارش رفت و گفت:
من و تعدادی دیگر از حیوان ها می توانستیم قیام کنیم، ولی نخواستیم نظم جنگل به هم بریزد، حال بگو علّت ابلاغ قوانین ششگانه چه بود؟ و چرا در این سال ها سختگیری کردی؟
خر گفت:
حالا من به خاطر خرّیت یک چیزهایی ابلاغ کردم،
شماها چرا این همه سال عین بُـز اطاعت کردید؟؟؟




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دختر بهتر از گوهر!

تاریخ:سه شنبه 3 مرداد 1396-07:59 ق.ظ

 دختر بهتر از گوهر!




نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همه جا گوهر و زر آویخته!

تاریخ:سه شنبه 3 مرداد 1396-07:22 ق.ظ

همه جا گوهر و زر آویخته!


✳️ حکایت :

... ابوسعید ابوالخیر در راه بود.
گفت : «هر جا كه نظر می‌كنم،
بر زمین همه گوهر ریخته
و بر در و دیوار همه زر آویخته.
كسی نمی‌بیند و كسی نمی‌چیند.»

گفتند : «كو؟ كجاست؟»

گفت :
«همه جاست.
هر جا كه می‌توان خدمتی كرد؛
یا هر جا كه می‌توان راحتی به دلی آورد.
آن جا كه غمگینی هست
و آن جا كه مسكینی هست.
آن جا كه یاری طالب محبت است
و آن جا كه رفیقی محتاج مروت.»

         

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تفاوت گفتار

تاریخ:دوشنبه 2 مرداد 1396-07:48 ق.ظ





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خودزنی ملّی!

تاریخ:یکشنبه 1 مرداد 1396-05:51 ب.ظ


❌خودزنی ملّی!

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ذهن خلّاق

تاریخ:یکشنبه 1 مرداد 1396-06:50 ق.ظ

ذهن خلّاق


علی خسروشاهی مدیر و کارخانه‌دار صاحب کارخانه‌جات مینو در کتاب خاطراتش آورده است:
 یک کارخانه شکلات‌سازی سوئیسی گاهی به دلیل ایراد دستگاه‌هایش در خط تولید بسته‌بندی خالی رد می‌کرد، بدون این‌که در داخل بسته شکلات بگذارد و همین بسته‌های خالی احتمالی باعث نارضایتی مشتریان می‌شد.

مسئولان این کارخانه سوئدی آمدند کلی تحقیق کردند و دست آخر پس از حدود یک‌ و نیم میلیون دلار هزینه به این نتیجه رسیدند که سر راه دستگاه نوعی وسیله لیزری بگذارند تا بسته‌بندی‌های خالی را به طور اتوماتیک شناسایی کند و بردارد.
با شنیدن این خبر نگران شدم. چون دستگاه ما هم مشابه همان کارخانه شکلات‌سازی ساخت همان شرکت سوئیسی بود. دستور تحقیق دادم و بعد از یک هفته سرپرست ماشین‌ها آمد و گفت: 

"بله درست است در دستگاه‌های ما هم چنین ایرادی دیده شده است و حتی ممکن است چنین محصولاتی به بازار راه پیدا کرده باشند."
نگرانی‌ام زیادتر شد و تصمیم گرفتم در جلسه هیئت‌مدیره روی موضوع بحث کنیم. می‌خواستم نظر هیئت‌مدیره را در مورد یک ‌و نیم میلیون دلار خرج احتمالی اخذ کنم.
فردای آن روز با اعضای هیئت‌مدیره برای بازدید از ماشین به کارگاه تولید رفتیم و دیدیم یک پنکه روی صندلی جلو لیزر ماشین قرار دارد. از کارگر ساده بالا سر ماشین پرسیدم: "دلیل این پنکه چیست؟!"
گفت: "ماشین گاهی بسته خالی می‌زند، من هم این پنکه را که در انبار بود، آوردم گذاشتم سر راه دستگاه که بسته‌های خالی از شکلات را با باد پرت کند بیرون."
نگاهی به هیئت‌مدیره کردم، تمام‌شان رنگ‌شان پریده بود. به کارگر خلّاق که ما را از شرِّ یک ‌و نیم میلیون دلار خرج اضافی رهانیده بود ،یک تشویق‌نامه به اضافه یک ماه حقوق و یک خانه در کرج هدیه دادم.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کودن یا نابغه؟!

تاریخ:شنبه 31 تیر 1396-12:44 ب.ظ

کودن یا نابغه؟!


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دوست همسرتان باشید!

تاریخ:چهارشنبه 28 تیر 1396-07:57 ق.ظ

دوست همسرتان باشید!


چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، این را بخوانید!

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.


ادامه مطلب

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

الگویی برای رسیدن به جامعه سالم

تاریخ:سه شنبه 27 تیر 1396-10:03 ق.ظ

الگویی برای رسیدن به جامعه سالم


میگن در یزد، خانم معلمی پس از چند بار آموزش درس از شاگردانش پرسید :
چه کسی متوجه نشده است ؟
سه نفر از شاگردان دستشان را بالا بردند....
معلم گفت : بیایید جلوی تخته و چوب تنبیه خود را از کیفش بیرون درآورد .
تمام دانش آموزان جا خوردند و متعجب و ترسان به خانم معلم نگاه می کردند .
معلم به یکی از سه دانش آموز گفت :
پسرم! این چوب را بگیر و محکم به کف دست من بزن !
دانش آموز متعجب پرسید :به کف دست شما بزنم ؟به چه دلیل ؟
معلم گفت: پسرم مطمئنا" من در تدریسم موفق نبودم که شما متوجه درس نشدید...!!! به همین دلیل باید تنبیه شوم!
دانش آموز اول چند بار به دست معلم زد و معلم از درد سوزش دستش، آهی کشید و چهره اش برافروخته شد .
نوبت نفر دوم شد . دانش آموز دوم که گریه اش گرفته بود، به معلم گفت :
خانم معلم ! به خدا من خودم دقت نکردم و یاد نگرفتم . من دوست ندارم با چوب
به دست شما بزنم .
از معلم اصرار و از دانش آموز انکار !
دیگر ،تمامی دانش آموزان کلاس به گریه افتاده و از بازیگوشی های گاه و بیگاه داخل کلاس ،هنگام درس دادن معلم شرمسار بودند....!!!
از آن روز دانش آموزان کلاس از ترس تنبیه شدن معلمشان جرأت درس نخواندن نداشتند .


و اما نتیجه ......
این داستان واقعی در یزد مصداقی برای مسئولان مملکت است که در حوزه ای اگر خطایی از مخاطبان حوزه آن ها سر زد ،خود را باید تنبیه نموده تا الگویی برای رسیدن به جامعه سالم باشیم....!!!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :308
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------