گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مهمان شدن خدا!

تاریخ:سه شنبه 28 آذر 1396-07:36 ق.ظ

 مهمان شدن خدا!


روزی عده ای کودکان بازی می کردند. حضرت موسی از کنارشان گذشت. کودکی گفت: 

موسی ! ما می خواهیم مهمانی بگیریم و خدا را دعوت کنیم. از خدا بخواه در مهمانی ما شرکت کند. 

موسی گفت :من می گویم، اما نمی دانم خدا قبول کند یا خیر ؟ 

موسی به کوه رفت ،ولی از تقاضای کودکان چیزی نگفت.
خداوند فرمود: موسی ! صحبتی را از یاد نبرده ای ؟ 

موسی به یاد قولش با کودکان افتاد و خواسته کودکان را گفت.
‌ ‌
خداوند فرمود :فردا همه قوم را جمع کن و بگو مهمانی بگیرند، من خواهم آمد. 

مردم مهمانی گرفتند، غذا درست کردند و منتظر ماندند تا خدا بیاید .
‌ ‌
سر ظهر گدایی به دروازه شهر آمد و تقاضای غذایی کرد، او را راندند ...و باز منتظر ماندند تا خدا بیاید .
از خدا خبری نشد، خشمگین به موسی از این بدقولی نالیدند . موسی به سوی خدا رفت تا علت نیامدن را بپرسد. خداوند فرمود: 

من آمدم، اما کسی تحویلم نگرفت، من  همان گدای ژولیده بودم ...



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

راز بی اخلاقی مسلمانان از زبان خواجه نصیرالدین

تاریخ:دوشنبه 27 آذر 1396-11:23 ق.ظ

نزدیک به 800 سال پیش گویی شرح امروز خاورمیانه  ما را  خواجه نصیرالدین می گفته: 


راز بی اخلاقی مسلمانان از زبان خواجه نصیرالدین
_
در بغداد هر روز بسیار خبرها می رسید از دزدی، قتل و تجاوز به زنان
در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود.
روزی خواجه نصیرالدین مرا گفت: می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آن که دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند؟
من بدو گفتم: بزرگوارا ! همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم.
خواجه نصیرالدین فرمود:
در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند،آن فرمان "امّا" و"اگر" دارد.
در اسلام تو را می گویند:
دروغ نگو، امّا دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست!
غیبت مکن،امّا غیبت انسان بدکار را باکی نیست!
قتل مکن،امّا قتل نامسلمان را باکی نیست!
تجاوز مکن،امّاتجاوز به نامسلمان راباکی نیست!

و این"امّا"هامسلمانان را گمراه کرده و هرمسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند!
این است راز .............................

«اخلاق ناصری»پ




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دنیا،گویی نغز یا گردویی بی مغز؟!

تاریخ:دوشنبه 27 آذر 1396-08:58 ق.ظ

دنیا،گویی نغز یا گردویی بی مغز؟!


✨﷽✨



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فقر هنرآفرین!

تاریخ:یکشنبه 26 آذر 1396-06:03 ق.ظ

فقر هنرآفرین!


کمال الملک نقاش چیره دست ایرانی (دوران قاجار) برای آشنایی با شیوه ها و سبک های نقاشان فرنگی به اروپا سفر کرد.
زمانی که در پاریس بود، فقر دامانش را گرفت و حتی برای سیر کردن شکمش هم پولی نداشت.

یک روز وارد رستورانی شد و سفارش غذا داد. در آنجا رسم بود که افراد متشخص پس از صرف غذا پول غذا را  روی میز می گذاشتند و می رفتند، معمولا هم مبلغی بیشتر، چرا که  این مبلغ اضافی به عنوان انعام به گارسون می رسید.

اما کمال الملک پولی در بساط نداشت، بنابراین پس از صرف غذا از فرصت استفاده کرد. از داخل خورجینی که وسایل نقاشی اش در آن بود، مدادی برداشت و پس از  تمیز کردن کف بشقاب عکس یک اسکناس را روی آن کشید، بشقاب را روی میز گذاشت و از رستوران بیرون آمد.

گارسون که اسکناس را داخل بشقاب دید، دست برد که آن را بردارد، ولی متوجه شد که پولی در کار نیست و تنها یک نقاشی است .بلافاصله با عصبانیت دنبال کمال الملک دوید و یقه او را گرفت و شروع به داد و فریاد کرد .صاحب رستوران جلو آمد و جریان را پرسید.

گارسون بشقاب را به او نشان داد و گفت: 

این مرد یک دزد و شیاد است. به جای پول عکس اش را داخل بشقاب کشیده. صاحب رستوران که مردی هنر شناس بود، دست در جیب برد و مبلغی پول به کمال الملک داد.

بعد به گارسون گفت: رهایش کن برود این بشقاب خیلی بیشتر از یک پرس غذا ارزش دارد.

امروز این بشقاب در موزه ی لوور پاریس به عنوان بخشی از تاریخ هنری این شهر نگهداری می شود!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زیر پایت چون ندانی حال مور...

تاریخ:شنبه 25 آذر 1396-12:08 ب.ظ

 زیر پایت چون ندانی حال مور...

 

دوستی تعریف  می کرد در سال  1350 هنگامی که با درجه سرهنگی در ارتش خدمت می کردم، آزمونی در ارتش برگزار شد تا افراد برگزیده در رشته حقوق، عهده دار پست های مهم قضائی در دادگاه های نظامی ارتش گردند.
در این آزمون، من و 25 نفر دیگر، رتبه های بالای آزمون را کسب نموده و به دانشگاه حقوق قضائی راه یافتیم.
دوره تحصیلی یک ساله بود و همه، با جدیت دروس را می خواندیم.
یک هفته مانده به پایان دوره، روزی از درب دژبانی در حال رفتن به سر کلاس بودم که ناگهان دیدم دو نفر دژبان با یک نفر لباس شخصی منتظر من هستند و به محض ورود من، فرد لباس شخصی که با ارائه مدرک شناسایی، خود را از پرسنل سازمان امنیت معرفی می کرد، مرا البته با احترام، دستگیر و با خود به نقطه نامعلومی برده و به داخل سلول انفرادی انداختند.
 هر چه از آن لباس شخصی علت بازداشتم را می پرسیدم، چیزی نمی گفت و فقط می گفت من مأمورم و معذور و چیز بیشتری نمی دانم!
اول خیلی ترسیده بودم. وقتی به داخل سلول انفرادی رفتم و تنها شدم، افکار مختلفی ذهنم را آزار می داد.
از زندان بان خواستم تلفنی به خانه ام بزند و حداقل، خانواده ام را از نگرانی خلاص کنند که ترتیب اثری نداد و مرا با نهایت غم و اندوه، در گوشه بازداشتگاه، به حال خود رها کرد.
آن روز فشب شد و روزهای دیگر هم به همان ترتیب، گذشت و گذشت، تا این که روز نهم، در حالی که انگار صد سال گذشته بود، سپری شد.
صبح روز نهم، مجددا" دیدم همان دو نفر دژبان به همراه همان لباس شخصی، به دنبال من آمده و مرا با خود برده و یک راست به اتاق رئیس دانشگاه که درجه سرلشگری داشت، بردند.
افکار مختلف و آزار دهنده، لحظه ای مرا رها نمی کرد و شدیدا در فشار روحی بودم.
وقتی به اتاق رئیس دانشگاه رسیدم، در کمال تعجب دیدم تمام همکلاس های من هم با حال و روزی مشابه من، در اتاق هستند و البته همگی هراسان و بسیار نگران بودند.
وقتی همه دوستانم را دیدم که به حال و روز من دچار شده اند، کمی جرأت به خرج دادم و از بغل دستی خود، آهسته پرسیدم، دیدم وضعیت او هم شبیه من است!
 ناگهان همهمه ای بپا شد که ناگهان در اتاق باز شد و سرلشگر رئیس دانشگاه وارد اتاق شده و ما همگی بلند شده و ادای احترام کردیم.
رئیس دانشگاه، با خوشرویی تمام، با یکایک ما دست داده و در حالی که معلوم بود از حال و روز همه ما، کاملا آگاه بود، این چنین به ما پاسخ داد:
هر کدام از شما، که افسران لایقی هم هستید، پس از فارغ التحصیلی، ریاست دادگاهی را، در سطح کشور بر عهده خواهید گرفت، و حالا این بازداشتی شما، آخرین واحد درسی شما بود که بایستی پاس می کردید و در مقابل اعتراض ما گفت:
این کار را کردیم تا هنگامی که شما در مسند قضاوت نشستید، قدرتمند شدید و قلم در دست تان بود، از آن سوءاستفاده نکنید و از عمق وجودتان، حال و روز کسی را که محکوم می کنید، درک کرده و بی جهت و  از سر عصبانیت و یا مسائل دیگر، کسی را بیش از حد جرمش، به زندان محکوم نکنید!
در خاتمه نیز، از همه ما عذرخواهی شد و همه ما نفس راحتی کشیدیم.

زیر پایت چون ندانی حال مور
همچو حال توست، زیر پای فیل



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شکوه گرگ

تاریخ:شنبه 25 آذر 1396-10:09 ق.ظ


شکوه گرگ


چه کسی می گوید شیر سلطان زمین است و عقاب شاه آسمان، وقتی برای لقمه ای نان بازیچه ی انسان می شوند و تخت سلطانی زمین و پادشاهی آسمان را به نان ذلت می فروشند و اهلی نیاز و تن پروری می شوند؟ 

زنده باد گرگ که اهلی نمی شود برای لقمه ای نان؛ و از هیچ کس توقعی ندارد به جز خودش. او وفاداری سگ را به لجن می کشد و شکوه پوشالین شیر و عقاب را افشا می کند که وفای سگ به نیازش است و شکوه شیر و عقاب شکستنی و سقوط وار است، اما شکوه گرگ در عزت و غرور آزادگی و اتکای به خویش است؛ پس او سلطان زمین و پادشاه آسمان است. او اهل جمع و عوام و وقت گذرانی و خوش گذرانی های عوامانه نیست. یارانش اندکند و هم فکر و هم مسیر و وفادار و شبگرد و پر طاقت و تیز بین و عاقل و خانواده دوست؛ غرور گرگ زیباست، چون اوج عزت و ازادگی است. او هرگز سربار کسی نیست ،حتی عزیزانش و فرزندانش که عمری برایشان جانبازی وایثار کرده است، چون وقتی پیر می شود و توان شکار جمعی را از دست می دهد، کار را به کاردان جوان و قدرتمند می سپارد و از اهل خود جدا می شود ،تا هم سربار کسی نباشد و هم با غرور زندگی کند و با عزت بمیرد. 

او هرگز تسلیم نمی شود وتملق و دریوزگی نمی کند و برای خودش ارزش و شخصیت قائل است. در قفس عمری ندارد و جانش را برای آزادی می دهد. انگار نافش را با آزادی بریده اند و و ذهنش را با شراب عزت مخمور کرده اند. با انسان دوست می شود، ولی هرگز برده و مطیع نمی شود .مانند هیچ کس نیست و از کسی تقلید نمی کند و بازیچه ی سیرک انسان ها نمی شود. او خودش است، خود خودش!

 ای کاش ما هم کمی گرگ بودیم!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عوارض خروج از کشور!

تاریخ:جمعه 24 آذر 1396-08:07 ب.ظ

 

 عوارض خروج از کشور! 


بلیت باغ‌وحش ۲هزار تومان بود، ولی مشتری نداشت. صاحب باغ‌وحش آگهی زد: «ورود رایگان است»، باغ وحش شلوغ شد. 

وقتی بازدید تمام شد، در قفس شیرها را باز کرد و جلوی در خروجی نوشت: 

«بلیت خروج ۵ هزار تومان».


(اندر احوالات عوارض خروج از کشور و شرایط داخلی)



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

میلیاردری که کنار پول هایش از گرسنگی مرد!

تاریخ:جمعه 24 آذر 1396-07:23 ق.ظ

میلیاردری که کنار پول هایش از گرسنگی مرد!


حكایت كوتاه

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به ما هم اعتنا کن لااقل!

تاریخ:پنجشنبه 23 آذر 1396-06:23 ب.ظ

 به ما هم اعتنا کن لااقل!


یا رب، از بالا به ما هم اعتنا کن لااقل!
بخت ما را هم از آن بالا صدا کن لااقل!

نصف کشورهای دنیایِ تو از ما بهترند؛
وضع ما را نصف آن ها باصفا کن لااقل!

دیشِ عرش کبریایی گیر کرده سمت غرب؛
چند روزی رویِ دیشت را به ما کن لااقل!

در اتوبانِ جهان پت پت کنیم عین پراید؛
بنز نه، ما را شبیه پرشیا کن لااقل!

به اروپا این همه حال اساسی می دهی؛
یک کم از آن حال هم بر ما عطا کن لااقل!

هرچه نعمت بود دادی به "یو اس آ"ی خبیث؛
پنج شش درصد از آن را سهم ما کن لااقل!

وضع ما را که تمام هفته مثل گامبیاست،
هفته ای یک روز چون آنتالیا کن لااقل!

کشور ما را که در "تاریخ" سوتی داده است،
جابه جا در نقشه ی "جغرافیا" کن لااقل!

مرز ایران را جدا کن از عراق و روسیه،
مدتی همسایه ایتالیا کن لااقل!

رتبه ی ما را که در دنیا از آخر سومیم
از همان آخر، ششم در آسیا کن لااقل!

وقتی اینجا بین ما قانون جنگل حاکم است،
وضع ما را سوژه ی راز بقا کن لااقل!

هر که آمد یک گره وا کرد؛ ده تا بست روش؛
آن گره های درشتش را تو وا کن لااقل!

این عصایی که تو دادی نیل را نشکافت خوب؛
محض خنده گاه آن را اژدها کن لااقل!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چشم تنگ دنیا دوست

تاریخ:پنجشنبه 23 آذر 1396-09:13 ق.ظ

چشم تنگ دنیا دوست


حکایتی از گلستان سعدی

بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار. شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در آورد. 

همه شب نیارمید از سخن های پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین، گاه گفتی خاطر اسکندریi دارم که هوایی خوش است. باز گفتی نه که دریای مغرب مشوّش است. 

سعدیا!  سفری دیگرم در پیش است. اگر آن کرده شود ،بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم. 

گفتم: آن کدام سفر است؟ 

گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و بُرد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم. 

انصاف از این ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند، گفت: ای سعدی ! تو هم سخنی بگوی از آن ها که دیده‌ای و شنیده‌ای. گفتم:

آن شنیدستى که در اقصاى غور
بار سالارى بیفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنیا دوست را
یاقناعت پر کند یا خاک گور



https://t.me/joinchat/AAAAAD7jR1f_09TXsZPR7Q



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :327
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------