گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

نجیب ترین بانوی عریان !!!

تاریخ:شنبه 22 مهر 1396-10:02 ق.ظ

نجیب ترین بانوی عریان !!!

Image result for ‫لیدی گودایوا‬‎
حدود هزار سال پیش، لیدی گودایوا همسر یکی از بزرگان انگلیس، در اعتراض به افزایش بی رویه ی مالیات برای مردم شهر خود، هر روز به سراغ همسرش می رفت و عاجزانه تقاضا می کرد که مالیات ها کاهش پیدا کند.همسر او که سیاست و تصمیم های سیاسی خود را بر خواسته ی همسر خود ترجیح می داد، به همسرش گفت: 

اگر یک روز، برهنه سوار اسب شوی و تمام شهر را از سمتی به سمت دیگر ببری، مالیات ها را کاهش خواهم داد.

گودایوا اسبش را زین کرد. لباس هایش را بر زمین ریخت. در شهر گفتند: 

گودایوا در حمایت از مردم، برهنه در میان شهر می گردد! تمام مردم، مغازه ها را بستند و به خانه ها رفتند. پرده ها را کشیدند و با چشمانی اشکبار، منتظر شدند این گردش شوم به پایان برسد.

گودایوا به خانه برگشت و مالیات ها کاهش یافت.مجسمه اش در کاونتری ساخته شده است.

اسطوره ها، به تنهایی خلق نمی شوند.

بلکه در بستری از فهم و شعور و حمایت اجتماعی شکل می گیرند.


نمی دانم اگر گودایوا، در این نقطه از تاریخ و جغرافیا، به این بازی تلخ وادار می شد،

آیا پنجره ها بسته می شد?!
 
یا تصاویر او از طریق شبکه های اجتماعی و  بلوتوث موبایل ها، از دستی به دست دیگر می گشت?!!…



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گذشت و چشم پوشی

تاریخ:شنبه 22 مهر 1396-09:43 ق.ظ

 گذشت و چشم پوشی

#ارسالی_از_کاربران
یک شب مار بزرگی برای پیدا کردن غذا وارد دكان نجاری شد، عادت نجار این بود كه موقع ترک کارگاه وسایل كارش را روی میز بگذارد.

آن شب، نجار اره اش را روی میز گذاشته بود. همین طور كه مار گشت می زد، بدنش به اره گیر کرد و كمی زخم شد. مار خیلی عصبانی شد و برای دفاع از خود اره را گاز گرفت. این کار سبب خون ریزی دور دهانش شد و او که نمی فهمید كه چه اتفاقی افتاده، از این كه اره دارد به او حمله می كند و مرگش حتمی است، تصمیم گرفت برای آخرین بار از خود دفاع كرده و هر چه شدیدتر حمله كند. 

او بدنش را به دور اره پیچاند و هی فشار داد. صبح كه نجار به کارگاه آمد، روی میز به جای اره، لاشۀ ماری بزرگ و زخم آلود دید كه فقط و فقط به خاطر بی فکری و خشم زیاد مرده است. 

ما در لحظۀ خشم می خواهیم به دیگران صدمه بزنیم، ولی بعد متوجه می شویم که به جز خودمان كس دیگری را نرنجانده ایم و موقعی این را درك می کنیم كه خیلی دیر شده. زندگی بیشتر احتیاج دارد كه گذشت و چشم پوشی  كنیم، از اتفاق ها، از آدم ها، از رفتارها، از گفتارها و به خودمان یادآوری کنیم، گذشت و چشم پوشی.

@sher_nab_irani



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کدام را برمی گزینید؟!

تاریخ:جمعه 21 مهر 1396-07:43 ق.ظ

کدام را برمی گزینید؟!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز از زبان خودش

تاریخ:پنجشنبه 20 مهر 1396-10:59 ق.ظ

 

حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز از زبان خودش



در ۱۵ سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.

در ۲۰ سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

در ۲۵ سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می‌كند.

در ۳۰ سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

در ۳۵ سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود می‌سازد.

در ۴۰ سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌دهیم، دوست داشته باشیم.

در ۴۵ سالگی یاد گرفتم كه ۱۰ درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌افتد و ۹۰ درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌دهند.

در ۵۰ سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است.

در ۵۵ سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

در ۶۰ سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌توان ایثار كرد، اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

در ۶۵ سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.

در ۷۰ سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت‌های بد است.

در ۷۵ سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌كند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه می‌دهد و به محض آن كه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.

در ۸۰ سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگ ترین لذت دنیا است.

در ۸۵ سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کیفیت آموزش تضمین کننده توسعه یافتگی

تاریخ:پنجشنبه 20 مهر 1396-09:37 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ممنوع‌القَطَر

تاریخ:چهارشنبه 19 مهر 1396-10:34 ق.ظ


ممنوع‌القَطَر


 علی هدیه لو | بی قانون


گشته‌ام این بنده از این هفته ممنوع‌الخبر
در امور خاص جاری نیز ممنوع‌النّظر
 
خواستم رحل سفر در پیش گیرم، وز قضا
دوستداری گفت هستم بنده ممنوع‌السّفر
 
آه، ممنوع‌الاماراتیم و ممنوع‌الکویت
وای، ممنوع‌الایالاتیم و ممنوع‌القَطَر
 
مقصد گردشگری هرجا که باشد فرق نیست
چون که ممنوع‌الخلیجم نیز ممنوع‌الخزر
 
گفت بقال محل، تا هفته‌ی آینده نیز
می‌شوم از سمت شرق کوچه ممنوع‌الگذر
 
با همین منوال تا یک ماه آتی یحتمل
می‌شوم با لطف یاران بنده ممنوع‌الدَدَر
 
کرده دکتر منع از قند و برنج و خشک و تر
شام مفقود‌البرنج و چای ممنوع‌الشّکر
 
تا زبان سرخ، سر را بر فنا نتوان دهد
گفته سیرابی بگیرم، کرده ممنوع‌الجگر
 
تا نکرده سردبیرم باز ممنوع‌القلم
می‌شوم تا مدتی معلوم، مفقودالاثر...


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کشتزار زندگی

تاریخ:چهارشنبه 19 مهر 1396-09:15 ق.ظ

کشتزار زندگی


لقمان حکیم گوید:

روزی در کنار کشتزاری از گندم ایستاده بودم.
خوشه هایی از گندم که از روی تکبّر سر برافراشته و خوشه های دیگری که از
روی تواضع سر به زیر آورده بودند، نظرم را به خود جلب نمودند و هنگامی که آن ها را لمس کردم، شگفت زده شدم ••

خوشه های سر برافراشته را تهی از دانه و خوشه های سر به زیر را پر از دانه های گندم یافتم.
با خود گفتم: در کشتزار زندگی نیز چه بسیارند سرهایی که بالا رفته اند، اما در حقیقت خالی اند!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

او دیوانه نیست!

تاریخ:سه شنبه 18 مهر 1396-09:15 ق.ظ

او دیوانه نیست!


مردی ثروتمند وارد رستورانی شد. نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت و دید زنی آفریقایی (سیاه‌پوست)، در گوشه‌ای نشسته است. به سوی پیشخوان رفت و کیف پولش را در آورد و خطاب به گارسون فریاد زد: 

برای همه کسانی که اینجا هستند، غذا می‌خرم، غیر از آن زن سیاهی که آنجا نشسته است!

گارسون پول را گرفته و به همه کسانی که در آنجا بودند غذای رایگان داد، جز زن آفریقایی...

زن سیاه‌پوست به جای آن که مکدر شود و چین بر جبین آشکار نماید، سرش را بالا گرفت و نگاهی به مرد کرده با لبخندی گفت: 

تشکّر می‌کنم!

مرد ثروتمند خشمگین شد. دیگربار نزد گارسون رفت و کیف پولش را در آورد و به صدای بلند گفت: 

این دفعه یک پرس غذا به اضافۀ غذای مجّانی برای همه کسانی که اینجا هستند، غیر از آن آفریقایی که در آن گوشه نشسته است.

دوباره گارسون پول را گرفت و شروع به دادن غذا و پرس اضافی به افراد حاضر در رستوران کرد و آن زن آفریقایی را مستثنی نمود. وقتی کارش تمام شد و غذا  به همه داده شد، زن آفریقایی لبخندی دیگر زد و آرام به مرد گفت: 

سپاسگزارم!
مرد از شدت خشم دیوانه شد.
به سوی گارسون خم شد و از او پرسید:
این زن سیاه‌پوست دیوانه است؟

من برای همه غذا و نوشیدنی خریدم غیر از او و او به جای آن که عصبانی شود، از من تشکر می‌کند و لبخند می‌زند و از جای خود تکان نمی‌خورد.

گارسون لبخندی به مرد ثروتمند زد و گفت: 

خیر قربان. او دیوانه نیست. او صاحب این رستوران است!

«شاید کارهایی که دشمنان ما در حق ما می‌کنند، نادانسته به نفع ما باشد!»



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تغییر را از #خودمان شروع کنیم!

تاریخ:دوشنبه 17 مهر 1396-07:03 ق.ظ

تغییر را از #خودمان شروع کنیم!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بزرگی کوچک و بزرگ نمی شناسد!

تاریخ:دوشنبه 17 مهر 1396-06:46 ق.ظ

 بزرگی کوچک و بزرگ نمی شناسد!


⭕️➕ ﭘﺴﺮ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍی ﻭﺍﺭﺩ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰ ﻧﺸﺴﺖ. 

ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺷﮑﻼﺗﯽ ﭼﻨﺪ؟ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ: 50 ﺳﻨﺖ. ﭘﺴﺮﮎ پولهایش ﺭﺍ ﺷﻤﺮﺩ ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ: بستنی ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟ 

ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺎ ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﮔﻔﺖ: 35 ﺳﻨﺖ. 

ﭘﺴﺮ: ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ. 

ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺁﻭﺭﺩ. ﭘﺴﺮ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ، صورت حساب ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ. ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ هنگام ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯿﺰ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺵ ﮔﺮﻓﺖ، ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ 15 ﺳﻨﺖ ﺍﻧﻌﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﮐﻪ می توانست ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺷﮑﻼﺗﯽ ﺑﺨﺮﺩ. 

ﺷﮑﺴﭙﯿﺮ: ﺑﻌﻀﯽ ﺑﺰﺭﮒ، ﺯﺍﺩﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ، ﺑﺮﺧﯽ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﺍ به دﺳﺖ می آﻭﺭﻧﺪ، ﻭ ﺑﻌﻀﯽ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﺍین که ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ.





نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :316
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------