تبلیغات
حکمت و حكایت - مطالب سیدعلیرضا شفیعی مطهر

گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

داشتن حس مسئولیت و وظیفه شناسی

تاریخ:یکشنبه 15 مرداد 1396-05:26 ب.ظ

داشتن حس مسئولیت و وظیفه شناسی

 

یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعریف کرده است که روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم. رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جدیت وحرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود ، بی اختیار ایستادم . مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تمیز کردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرف تر در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد. رفتار وی گیجم کرد. به او نزدیک شدم و پرسیدم: 

 مگر آن ماشینی را که تمیز کردید، متعلق به شما نبود؟ 

نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت:

  من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشین از تولیدات آن است. دلم نمی خواهد اتومبیلی را که ما ساخته ایم، کثیف و نامرتب جلوه کند.

 یک کارگر ژاپنی در پاسخ به این سوال که : 

 "چه انگیزه ای باعث شده است که وی سالانه حدود هفتاد پیشنهاد فنی به کارخانه بدهد؟" جواب داد :

  این کار به من این احساس را می دهد که شخص مفیدی هستم، نه موجودی که جز انجام یک سلسله کارهای عادی روزمره فایده دیگری ندارد.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ایمان و اعتقاد

تاریخ:یکشنبه 15 مرداد 1396-07:34 ق.ظ





نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ارزش یک ریال معلم!

تاریخ:شنبه 14 مرداد 1396-11:10 ق.ظ

ارزش یک ریال معلم!


آقای ناصری فرد، میلیاردر ایرانی است . او بزرگ ترین نخلستان خصوصی جهان را که در آن بیش از 200000 نخل وجود دارد، وقف خیریه کرده و از خرماهای این نخلستان است که در افطاری ماه رمضان از تمام بوشهری ها پذیرایی می شود. 

او داستان جالبی از زمانی که در فقر زندگی کرده است، بازگو می کند .
او می گوید : من در خانواده ای بسیار فقیر زندگی می کردم؛ به حدی که هنگامی از بچه های مدرسه خواستند که برای رفتن به اردو یک ریال بیاورند، خانواده ام به رغم گریه های شدید من از پرداخت آن عاجز ماندند.
یک روز قبل از اردو در کلاس به یک سوال درست جواب دادم و معلم من که برازجانی بود، به عنوان جایزه به من یک ریال داد و از بچه ها خواست برایم کف بزنند. غم وغصه من تبدیل به شادی شد و به سرعت با همان یک ریال در اردوی مدرسه ثبت نام کردم.
دوران مدرسه تمام شد و من بزرگ شدم و وارد زندگی و کسب و کار شدم و به فضل پروردگار ثروت زیادی به دست آوردم و بخشی از آن را وارد اعمال خیریه کردم. 

در این زمان به یاد آن معلم برازجانی افتادم و با خود فکر می کردم که آیا آن یک ریالی که به من داد، صدقه بود یا جایزه؟
 به جواب این سوال نرسیدم و با خود گفتم نیتش هر چه بود، من را خیلی خوشحال کرد و باعث شد دیگر دانش آموزان هم نفهمند که دلیل واقعی دادن آن یک ریال چه بود. تصمیم گرفتم که او را پیدا کنم و پس از جستجوی زیاد او را یافتم. در حالی که در زندگیِ  سختی به سر می برد و قصد داشت که از آن مکان کوچ کند. بعد از سلام و احوال پرسی به او گفتم: 

استاد عزیز، تو دِین بزرگی به گردن من داری. 

او گفت : اصلا به گردن کسی دِینی ندارم. 

من داستان کودکی خود را برایش بازگو نمودم و او به سختی به یاد آورد و خندید  و گفت: لابد آمده ای که آن یک ریال را پس بدهی. 

من گفتم: آری!

و با اصرار زیاد او را سوار بر ماشین خود نموده و به سمت یکی از ویلا هایم حرکت کردم.
هنگامی که به ویلا رسیدم، به استادم گفتم : 

استاد، این ویلا و این ماشین را باید به جزای آن یک ریال از من قبول کنی و مادام العمر حقوق ماهیانه ای نزد من داری. 

استاد خیلی شگفت زده شد و گفت: اما این خیلی زیاد است. 

من گفتم: به اندازه آن شادی و سروری که در کودکی در دل من انداختی، نیست. من هنوز هم لذت آن شادی را در درونِ خود احساس می کنم.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ماجرای آقا نور!!!

تاریخ:شنبه 14 مرداد 1396-07:40 ق.ظ




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سرها پایین!

تاریخ:پنجشنبه 12 مرداد 1396-11:16 ق.ظ




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شما چه کار بزرگی باید انجام بدهید؟!!

تاریخ:پنجشنبه 12 مرداد 1396-09:19 ق.ظ

شما چه کار بزرگی باید انجام بدهید؟!!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یك پند از وراى تاریخ!

تاریخ:سه شنبه 10 مرداد 1396-07:46 ق.ظ

یك پند از وراى تاریخ!

دکتور ویکتور - فرانکل - تنها کسی بود که موفق شد از زندان آشویتس در پولند، معروف به كشتارگاه آدم سوزی، فرار کند. او در نامه ‌ای خطاب به آموزگارانِ سراسر جهان برای تمام تاریخ چنین نوشت:

"چشمان من چیزهایی دیده اند که چشم هیچ انسانی نباید ببیند. 

من اتاق ‌های گازی را دیدم كه توسط بهترین مهندسین طراحی می ‌شدند. 

من پزشكـان مـاهـری را دیدم كه کودکـانِ معصوم و بی‌ گناه را به راحتی مسموم می كردند. 

من پرستارانی کاربلد را دیدم ‌که انسان ‌ها را با تزریق یک آمپول به قتل می ‌رساندند. من فارغ‌ التحصیلان دانشگاهی را دیدم که می ‌توانستند انسان دیگری را در آتش بسوزانند ! 

مجموع این دلایل مرا به آموزش مَشکوک کرد. از شما تقاضا می کنم که تلاش کنید قبل از تربیت دانش ‌آموزانتان به عنوان یک دکتر یا یک مهندس از آن ها یک انسان بسازید تا روزی تبدیل به جانوران_روانی_دانشمند نشوند. پزشک یا مهندس یا اسقف و ملا شدن کار چندان دشواری نیست و هرکسی می ‌تواند با چند سال تلاش به آن برسد؛ اما به دانش ‌آموزان خود بیاموزید که بهترین و بزرگ ترین ثروت هر کدام از آن ها انسانیت است كه با هیچ عقیده و باوری و مدرک تحصیلی در جهان قابل مقایسه نیست" !


کاپی .




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حالا الاغ ها پشت سر من!!

تاریخ:دوشنبه 9 مرداد 1396-09:07 ق.ظ


حالا الاغ ها پشت سر من!!

در روزگاری که هنوز پای ماشین به زندگی ایرانیان باز نشده بود، مردم برای حمل مصالح ساختمانی از الاغ استفاده می کردند و به جماعتی که این شغل را پیشه می کردند، الاغدار می گفتند . 

در میان الاغدارها شخصی بود به نام عباس گچی که بیشترین الاغ را داشت . عباس گچی مشروب زیاد می خورد، ولی چون آدم مردم داری بود، همه او را به خاطر درست کار بودنش دوست داشتند . او همیشه به دنبال الاغ هایش درحال جابه جایی مصالح آواز می خواند؛ با این حال مردم کاری به او نداشتند .

دست برقضا عباس گچی بعد از مدتی ورشکست شد و از مال دنیا هیچ برایش نماند و مجبور به فروش الاغ هایش شد و محل زندگیش را ترک کرد و سر به بیابان گذاشت . پس از طی یکی دو روز تشنه و گرسنه به شهری کوچک رسید و به خاطر این که جایی نداشت، به مسجد شهر رفت و گوشه‌ای نشست . خادم مسجد چند روزی از او پذیرایی مختصری کرد و کم کم ساکن همان مسجد شد و پای ثابت خطبه‌های ملای مسجد و از کتاب‌های مذهبی مسجد هم جهت بالا بردن دانش مذهبی خود استفاده می کرد . او خیلی زود در دل مردم جا باز کرد؛ تا آنجا که پس از فوت ملای مسجد مردم او را به عنوان جانشینش انتخاب کردند . 

روزگار گذشت و بعد چند سال گذر یکی از همشهری‌های او به آن شهر افتاد و برای نماز عازم مسجد شد . صدای ملای مسجد او را یاد آواز خواندن عباس گچی پشت الاغ‌هایش انداخت و شک کرد نکند که او همان عباس گچی باشد ؟ 

پس از نماز سراغ امام جماعت رفت و پرسید: 

حاج آقا شما شباهت بسیار زیادی به یکی از آشنایان سابق من دارید به اسم عباس گچی ! 

ملا گفت: من همان عباس گچی هستم که می گویی ! 

آن شخص متعجب پرسید: آخر چطور ممکن است که یک آدم عرق خور که همیشه کارش پشت سر الاغ ها آوازخواندن بود، بشود یک روحانی؟ این یک معجزۀ الهی است !!

عباس گچی گفت: زیاد شلوغش نکن و هندوانه زیر بغلم نگذار ، من هیچ فرقی نکرده ام و همان عباس گچی هستم! تنهافرقی که پیش آمده جابه جایی من و الاغ هاست ! قبلا من پشت سر الاغ ها بودم، اما حالا الاغ ها پشت سر من ، همین  ...

------------------------------

#کتاب_کشکول
#آیت_الله_طبسی


نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

"کاسپارف" شطرنج باز معروف به یک آماتور باخت!

تاریخ:یکشنبه 8 مرداد 1396-05:29 ب.ظ


"کاسپارف" شطرنج باز معروف به یک آماتور باخت!

همه تعجب کردند و علت را جویا شدند؛ او گفت اصلاً در بازی با او نمی دانستم که آماتور است، برای این با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت بودم؛ گاهی به خیال خود نقشه اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی می کردم. اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می دیدم، تمرکز می کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم ...

آنقدر در پی حرکت های او بودم که مهره های خودم را گم کردم؛ بعد که مات شدم ،فهمیدم حرکت های او از سر بی مهارتی بود!!

بازی را باختم، اما درس بزرگی گرفتم. «تمام حرکت ها از سر حیله نیست. آنقدر فریب دیده ایم و نقشه کشیده ایم که حرکت صادقانه را باور نداریم و مسیر را گم می کنیم و می بازیم!»

بزرگ ترین اشتباهی که ما آدم ها در رابطه‌هایمان می کنیم، این است که: 

«نیمه می شنویم، یک چهارم می فهمیم، هیچی فکر نمی کنیم، و دو برابر واکنش نشان می دهیم!»



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سیب تحول آفرین!

تاریخ:شنبه 7 مرداد 1396-08:04 ق.ظ

 سیب تحول آفرین!

Image result for ‫استیو جابز‬‎


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :308
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------