گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

چگونه راه باز شد؟

تاریخ:جمعه 5 آبان 1396-08:31 ق.ظ

✒️چگونه راه باز شد؟

روزی، گوساله‌ای باید از جنگل بکری می‌گذشت تا به چراگاهش برسد. گوساله‌ بی‌فکری بود و راه پر پیچ و خم و پر فراز و نشیبی برای خود باز کرد.
روز بعد، سگی که از آن جا می‌گذشت، از همان راه استفاده کرد و از جنگل گذشت. مدتی بعد، گوساله راهنمای گله، آن راه را باز دید و گله‌اش را وادار کرد از آن جا عبور کنند.
مدتی بعد، انسان‌ها هم از همین راه استفاده کردند: می‌آمدند و می‌رفتند،به راست و چپ می‌پیچیدند، بالا می‌رفتند و پایین می‌آمدند،شکوه می‌کردند و آزار می‌دیدند و حق هم داشتند. اما هیچ کس سعی نکرد راه جدید باز کند.
مدتی بعد، آن کوه راه، خیابانی شد. حیوانات بیچاره زیر بارهای سنگین، از پا می‌افتادند و مجبور بودند راهی که می‌توانستند در سی دقیقه طی کنند، سه ساعته بروند، مجبور بودند که همان راهی را بپیمایند که گوساله‌ای گشوده بود.
سال‌ها گذشت و آن خیابان، جاده‌ اصلی یک روستا شد، و بعد شد خیابان اصلی یک شهر. همه از مسیر این خیابان شکایت داشتند، مسیر بسیار بدی بود.
در همین حال، جنگل پیر و خردمند می‌خندید و می‌دید که انسان‌ها دوست دارند مانند کوران، راهی را که قبلا باز شده، طی کنند، و هرگز از خود نپرسند که آیا راه بهتری وجود دارد یا نه؟

(داستانی کوتاه از کتاب پدران، فرزند‌ها و نوه‌ها، نوشته پایولو کوئیلو)



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

انسان های بزرگ،متوسط و کوچک

تاریخ:جمعه 5 آبان 1396-06:42 ق.ظ

انسان های بزرگ،متوسط و کوچک





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ملّتی که تاریخ نمی خواند....

تاریخ:پنجشنبه 4 آبان 1396-06:17 ق.ظ

ملّتی که تاریخ نمی خواند....


۲۰۰ سال از  حمله اعراب به ایران می گذشت. زبان فارسی رفته رفته از مدارس و مکاتبات دیوانی حذف  و به جای آن زبان عربی اجباری و تعلیم داده می شد.

خلفای عباسی در بغداد با این که خلافت خود را مدیون ایرانیان می دانستند، با تکبر و غرور خاصی ایرانیان مسلمان را موالی خوانده و از هیچ گونه ظلم وستمی بر آنان کوتاهی نمی کردند.

در سیستان خشکسالی اتفاق افتاده بود، ولی مامورین خلیفه بی رحمانه خراج و مالیات سنگینی را از دهقانان و بازرگانان طلب کرده و به سوی بغداد می فرستادند تا صرف خوشگذرانی خلفای عباسی گردد.

در این میان جوانمردی رویگر زاده از سیستان بر می خیزد. 

یعقوب لیث صفاری یا رادمان پسر ماهک سیستانی!

او با گردآوری دلاوران سیستان و دیگر نقاط ایران زمین به جنگ با خلیفه می پردازد و تمامی سیستان و خراسان تا ماوراءالنّهر و مازندران و گیلان و ری و اصفهان و فارس و کرمان تا قسمتی از خوزستان را از تسلّط متجاوزان عرب آزاد می کند...

یعقوب در فرمانی به تمام نقاط ایران زبان عربی را حذف و زبان فارسی دری را رایج می کند(در دفاتر دیوانی وحکومتی) تا بعدها ما شاهد ظهور عارفان و شاعران بسیاری در فرهنگ و ادب ایران همچون فردوسی و مولوی و  نظامی و حافظ و سعدی باشیم که چگونه در رونق و گسترش زبان پارسی پاسداری کردند...

اگر یعقوب لیث صفاری چنین کار عظیمی برای زبان و ادب پارسی انجام نمی داد، کشور ما هم امروز مانند تمامی کشورهای شمال آفریقا عرب زبان بودند.

خلیفه عباسی که تجربه برافتادن خاندان  بنی امیّه به دست ایرانیان را داشت، هراسان پیکی به سوی یعقوب می فرستد و می گوید: 

تمامی نقاطی که در ایران تصرف کردید، از آن تو باشد، ولی مرا به خلافت مسلمین بپذیرید.
 
یعقوب لیث صفّاری نان و پیاز و شمشیری را در یک سینی می گذارد و در پاسخ به خلیفه چنین می گوید :

تو یک متجاوز به خاک ایران هستی و در مقامی نیستی که ملک ایران را به ایرانی ببخشی .من یک رویگر زاده ایرانی هستم. غذای من ساده است، نان و پیاز، ولی پاسخ من به متجاوزی مانند تو به خاک ایران هرچند خود را خلیفه مسلمین بخوانی، این شمشیر است...



برگرفته از تاریخ سیستان و ایران

یعقوب لیث صفاری یکی از آزادگان و فرماندهان وطن پرست ایران بود که در هنگام جنگ با لشکر خلیفه عباسی در دزفول به علت بیماری درگذشت.

یعقوب لیث با لشکری جنگید که فرمانده آن لشکر متجاوز محمد ابن جعفر بود و این فرمانده هم در این جنگ کشته شد.

 اکنون قبر این دو نفر چنان تفاوتی با هم دارد که هر کس که تاریخ نداند و نخوانده باشد، گمان می کند که یعقوب متجاوز به این کشور بود و محمدابن جعفر مدافع.

وای بر نادانی ما!!
 
اگر وقت کردید و گذرتان به دزفول افتاد، حتما به قبر این دو نفر سر بزنید.


قبر محمدابن جعفر (مم بن جعفر) در غرب دزفول با شکوه و عظمت خاصی همه روزه پذیرای زائران است و در شرق دزفول در مسیر جاده شوشتر قبری مخروبه و دورافتاده،  قبری که اکثر مردم شهر او را نمی شناسند، وجود دارد. در این قبر یکی از شجاع ترین،متعصّب ترین و وطن پرست ترین فرماندهان تاریخ این سرزمین یعقوب لیث صفاری آرمیده است.


ملتی که تاریخ نمی خواند محکوم به فناست!


شاید خیلی از ما این قسمت از تاریخ رو خوندیم یا می دونستیم، ولی تا اون جایی که در توانتون هست، این پیام رو انتشاربدین که اون هایی که خبر ندارن قسمتی از تاریخ کشور عزیزمون رو بدونن.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

"اسید"

تاریخ:چهارشنبه 3 آبان 1396-09:15 ق.ظ

"اسید" 


کوروش کیانی قلعه سردی شاعر خوزستانی

خطاب به جناب روحانی در پاسخ به فاجعه اسیدپاشی دراصفهان 


جای چرخاندن بیهوده این دسته کلید
قفل را پاک کن از ذهن قفس های پلید

اصفهان زخم مغول دیده و تاراج عرب
بارها خورده از این گونه تکان های شدید

نیچه هم مرده که پاسخ دهد انسان مدرن
وارد عصر توحّش شده یا عصر جدید

مشکل از زشتی ابر است نه زیبایی ماه
روی ما این همه بیهوده نپاشید اسید

ما که راضی به همین خواب عمیقیم چرا
چرتمان را سرِ این فاجعه برهم زده اید؟

بس کنید ای همه مذهبتان ضدّ خدا
پای ما فتنه گران را به خیابان نکشید

بِرکه پایان سفر نیست نترس از طغیان
تا به بیراهه نزد رود به دریا نرسید

جگر قافیه ها سوخت بر احوال زنان
سنگ اگر جای شما بود دلش می ترکید!



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خانه خدا کجاست؟!

تاریخ:چهارشنبه 3 آبان 1396-07:59 ق.ظ

خانه خدا کجاست؟!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پدرم...

تاریخ:سه شنبه 2 آبان 1396-07:01 ق.ظ

پدرم...

قلمم راست بایست!

واژه ها... گوش به فرمان قلم!

همگی نظم بگیرید

مودب باشید!

صاحب شعر عزیزی است به نام «بابا»

امشب از شعر پُرم،کو قلم و دفتر من؟!

آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو...

تک و تنها و غریبم

توکجایی بابا...؟!

آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو!

بس که دلتنگ تو ام،از سر شب تا حالا...

آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو!

جانِ من حرف بزن

امر بفرما بابا...

آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو!

کوچه پس کوچه ی این شهر پُر از تنهایی است

آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو!

پدر ای یاد تو آرامش من...!

امشب از کوچه ی دلتنگی من می گُذری؟

جانِ من زود بیا

بغلم کن بابا...

آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو!

گفته بودی:نَفَسم،عاشق اشعار تو ام

ای به قربان تو فرزند

بیا دلتنگم

آنقَدَر شعر برای تو بخوانم که نگو!

پدرم...سنگ صبورم...

به خدا دلتنگم

روبه رویم بِنِشینی کافی است

همه دنیا به کنار

تو که باشی بابا...

دست و دلبازترین شاعر این منطقه ام

آنقَدَر واژه به پای تو بریزم که نگو!

گرچه از دور ولی،دست تو را می بوسم

نه شعار است ،نه حرف

آنقَدَر خاک کف پای تو هستم که نگو!

 

نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ!

تاریخ:دوشنبه 1 آبان 1396-08:50 ق.ظ

ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ!


♦️ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺮﻗﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻮﺩﮎ ﺟﺎﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺳﯿﻢ ﺧﺎﺭﺩﺍﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﺮﻟﯿﻦ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺯﺩ.

ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺑﻪ ﮐﺸﻮﺭ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺷﺪ.

ﻣﺘﻦ ﺯﯾﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺩﻓﺘﺮ ﯾﺎﺩﺍﺷﺖ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺍﺳﺖ:

ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﮔﻨﺎﻩ ﺑﺰﺭگی است. ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻣﯽﺩﺍﻧﻢ به خاﻃﺮ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﮐﻮﺩﮐﯽ بی گناﻩ ﮐﻪ ﺑﺎﺯﯾﭽﻪ ﺟﻨﮓ ﻭ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ، ﻓﺮﺩﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻃﻠﻮﻉ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻣﺮﺍ به دﺳﺘﺎﻥ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﯽﺳﭙﺎﺭﻧﺪ.
می دﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﻫﺮﮔﺰ نمی میرﺩ، ﻭﻟﯽ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﮔﻨﺎﻩ ﺑﺰﺭگی است.

ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺩﺭ 70 ﮐﺸﻮﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ 317 ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ به ناﻡ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﻧﺎﻣﮕﺬﺍﺭﯼ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﮐﻮﺩﮎ ﻫﻢ ﺑﻨﯿﺎﻧﮕﺬﺍﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﺰﺭگ ترﯾﻦ ﺑﻨﯿﺎﺩﻫﺎﯼ ﺧﯿﺮﯾﻪ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺪ.

ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﻧﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ، ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻣﺜﻞ ﺭﺍ ﻫﺮ ﺟﺎﻧﻮﺭﯼ ﺑﻠﺪ است.




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کدام دروغگوترند؟!

تاریخ:دوشنبه 1 آبان 1396-07:39 ق.ظ

کدام دروغگوترند؟!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

۲۵ مهر ماه سال‌روز درگذشت #فرخی_یزدی

تاریخ:یکشنبه 30 مهر 1396-08:23 ق.ظ


‍ ۲۵ مهر ماه سال‌روز درگذشت #فرخی_یزدی

او از جوانی آرزوی رسیدن به ایرانی آزاد و آباد را داشت و شروع به مبارزه برای استقرار مشروطیت و قانون و آزادی کرد. در جوانی به خاطر شعر آزادی‌خواهانه‌ای که گفته بود، حاکم یزد دستور داد دهانش را با نخ و سوزن دوختند و به زندانش افکندند. درباره‌ی دوخته شدن لبانش سروده‌ است:
شرح این قصه شنو از دو لب دوخته‌ام
تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته‌ام
او در سال ۱۳۰۰ روزنامه‌ی «طوفان» را در تهران منتشر کرد. بعدها در سال ۱۳۰۷ به نمایندگی مردم شهر در مجلس شورای ملی رسید و به خاطر مشکلاتی که برایش ایجاد کردند، ناچار شد به مسکو و سپس به آلمان کوچ کند. در آن‌جا هم در نشریه‌ای به نام «پیکار» که صاحب‌ امتیاز آن غیر ایرانی بود، افکار انقلابی خود را منتشر ساخت.
در ملاقاتی با عبدالحسین تیمورتاش فریب وعده او را خورد و به تهران بازگشت و بلافاصله تحت نظر قرار گرفت. اندکی بعد به بهانه‌ی بدهی به یک کاغذفروش به زندان افتاد. هم‌زمان پرونده‌ای با اتهام «اسائه‌ی ادب به مقام سلطنت» برای وی تشکیل گردید و به سی ماه زندان محکوم شد.
فرخی در پنجاه سالگی، در بیمارستان زندان، به وسیله‌ی تزریق آمپول هوا توسط پزشک احمدی کشته شد، اگرچه گواهی رئیس زندان حاکی از فوت فرخی بر اثر ابتلا به مالاریا و نفریت است. مدفن فرخی نامعلوم مانده، ولی احتمالا در گورستان مسگرآباد به طور ناشناس دفن شده ‌است.
با چند بیت از فرخی یادش را گرامی می‌داریم:


آن زمان که بنهـادم سـر بـه پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی
تا مگر به دسـت آرم دامن وصالش را
می‌دوم به پای سـر در قفای آزادی
با عوامـل تکفیر صنـف ارتجـاعی باز
حمله می‌کند دائم بر بنای آزادی
در محیط طوفان‌زا ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبـداد با خـدای آزادی
شیخ از آن کند اصرار بر خـرابی احـرار
چون بقـای خود بیند در فنای آزادی
دامن محبت را گـر کنی ز خون رنگین
می‌تـوان تو را گفتـن پیشوای آزادی
فـرخی ز جان و دل می‌کند درین محفل
دل نثار استقلال، جان فـدای آزادی



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گوسفندها رو بفروش و بیا تهران!

تاریخ:شنبه 29 مهر 1396-06:42 ق.ظ

گوسفندها رو بفروش و بیا تهران!



⁉️یک شغل سیاسی تمام‌وقت است؛
حقوق ندارد، ولی مزایایش خوب است!

با سلام خدمت آقامجید گل، پسرعموی عزیزم
اگر از احوالات این جانب خواسته باشی، بحمدالله سلامتی حاصل است و ملالی نیست جز دوری از روی ماه شما و الباقی اقوام و آشنایان.

ببخش كه دیر نامه می‌نویسم. من همیشه به یاد همه هستم، ولی چه كنم كه این‌جا خیلی گرفتارم و دستم بند می‌باشد.

روزهای اول كه به تهران آمدم، خیلی سخت گذشت. این‌جا خیلی بزرگ و شلوغ و هركی هركی می‌باشد. گرانی است و موتور و ماشین و زن‌های یك‌ جوری كه آدم تا می‌بیندشان یك‌جوری می‌شود و پسرهایی كه بلانسبت موهای‌شان بلند و زنانه است، زیادند. سگ هم دارند. سگ‌شان را هم سوار ماشین می‌كنند. نه از آن سگ‌های گله خودمان، یك سگ‌هایی كه قد گربه‌اند، خب سگی كه قد گربه است، به چه درد می‌خورد؟

پول‌هایم زود تمام شد. همه‌اش فلافل می‌خوردم. تا این كه یك روز جلوی فلافلی، مجید پسر مش‌صفرعلی را دیدم كه موتور داشت. با یكی از رفقایش بود. خیلی شاد شدم. نمی‌دانی چقدر انسان شاد می‌گردد وقتی توی غربت آشنا می‌بیند. احوال‌پرسی كردیم. فهمید بی‌كارم. 

گفت: «بیا پیش خودم كار كن.» 

گفتم :«چه كاره‌ای؟» 

گفت: «جزو اقشار گونانون دلسوختۀ اجتماعم». 

گفتم :«یعنی چی؟» 

گفت :«این یك شغل سیاسی تمام‌وقت است. حقوق ندارد، ولی مزایایش خوب است.»

خلاصه رفتیم سر كار.
صبح‌ها با یك آقایی می‌رویم دانشگاه. می‌گویند آن آقا دكتر است، ولی یك آمپول ساده هم بلد نیست بزند به ماتحت مریض. من نمی‌دانم چرا دكترهای تهران این‌جوری‌اند. می‌گوید من دكتر استراتژیك دكترین سیاسی نمی‌دونم چی‌چی‌ام. خلاصه او می‌رود پشت تریبون داد می‌زند و عرق می‌كند. ما هم هر وقت پسر مش‌صفرعلی دست می‌زند، دست می‌زنیم. هر وقت تكبیر می‌گوید، می‌گوییم. هر وقت شعار می‌دهد، شعار می‌دهیم. بعد هم یك مقدار به دانشجوها فحش می‌دهیم و می‌رویم ناهار. بعدش می‌رویم جلسه. یك چیزهایی می‌گویند كه مجید به آن ها می‌گوید خط و ربط. عصرها هم یا كنسرت به‌هم می‌زنیم، یا تجمع می‌كنیم یا می‌رویم یك جاهایی به سخنران‌های دیگر فحش می‌دهیم و داد می‌كشیم. شب‌ها جلوی مجلس می‌خوابیم كه بهش می‌گویند تحصن. یك آقای نماینده‌ای هست كه خدا خیرش بدهد. چلوكباب برگ می‌آورد با گوجه و كوبیده اضافه و پیاز و دوغ كه بخوریم و قوت بگیریم. بعد هم به یك چیزی اعتراض می‌كنیم به نام «برجان» یا «برجام» (یك همچین چیزی) كه گویا مال یك آقایی هست به نام «ظریف» و خارج و دشمن.

خلاصه كه خیلی با دشمن مبارزه می‌كنیم. می‌رویم داد می‌زنیم و مهر و تسبیح و چیزهای دیگر پرت می‌كنیم. البته من هنوز نشانه ‌گیری‌ام خوب نیست و هی می‌خورد به تریبون. پسر صفرعلی گفته باید بیشتر تمرین كنم تا ان‌شاءالله با مُهر بزنم به چشم دشمن.

پسر صفرعلی می‌گوید حالا سرمان خلوت است. نزدیك انتخابات باید خیلی بیشتر داد بكشیم و عرق كنیم و چیز پرت كنیم و فحش بدهیم به آن كه مال ظریف است و كفن بپوشیم و دشمن را له بنماییم و برای آقای دكتر تكبیر بفرستیم و این ها.
خلاصه وقت سر خاراندن هم نخواهیم داشت.

تهران، كار زیاد است. تو هم بیا. گوسفندها را به یكی بسپار و بیا. پسر مش‌صفرعلی گفته اگر پیروز بشویم، ‌مدیر می‌شود و یك دكل نفتی می‌دهند ببریم بفروشیم و پولدار شویم. شغل خوبی است فقط به خاطر داد زدن آدم همیشه گلویش درد می‌گیرد و صدایش خروسكی می‌شود، ولی ارزشش را دارد....

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :316
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------