گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

ای کودکی!

تاریخ:جمعه 8 دی 1396-04:51 ب.ظ

 ای کودکی!

 

من پُرم از خاطرات و قصه‌های کودکی
این که روباهی چگونه می‌فریبد زاغکی!

قصّه‌ی افتادنِ دندانِ شیری از هُما
لاک‌پشت و تکّه چوب و فکرهای اُردکی!

قصّه‌ی گاو حسن، دارا و سارا و امین
روزِ بارانی، کتابِ خیسِ کُبری طِفلکی!

تیله‌بازی در حیاط و کوچه و فرشِ اتاق!
بر سرِ کبریت و سکه، یا که درب تَشتکی!

چای والفجر و سماور نفتیِ کُنجِ اتاق
مادرم هرگز نیاورد استکان بی‌نعلبکی!

داستانِ نوک طلا با مخمل و مادربزرگ!
در دهی زیبا که زخمی گشته بچه لک‌لکی!

هاچ زنبور عَسل، نِل در فراق مادرش!
یادِ دوران اوشین و نقطه‌های برفکی!

هشت سال از دوره‌ی شیرین امّا تلخِ ما
پر ز آژیرِ خطر با حمله‌های موشکی!

تا کجاها می‌برد این خاطره امشب مرا
کاش می‌رفتم به آن دورانِ خوبم، دزدکی!

یاد آن دوره همیشه با من و در قلبٍ من
من به یاد و خاطراتت زنده‌ام، ای کودکی!



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حكایت خانم وزیر

تاریخ:جمعه 8 دی 1396-06:20 ق.ظ



حكایت خانم وزیر



در سوئد همه افرادی که در پست های دولتی به کار گمارده می شوند، باید از هر گونه خطایی، چه در گذشته و چه در زمانی که مشغول خدمت هستند، پاک باشند.


در انتخابات پارلمانی سوئد در سال 2006 ائتلافی از احزاب دست راستی با به دست آوردن 178 کرسی نمایندگی، اکثریت کرسی های مجلس را نصیب خود کرد و دولت تشکیل داد.

چندی بعد نخست وزیر به تدریج وزرای کابینه اش را معرفی کرد و خانم «ماریا بورلیوس» به عنوان وزیر بازرگانی معرفی شد.

روز بعد دختری به یکی از روزنامه ها اطلاع داد این خانم چند سال پیش او را به مدت یک ماه برای نگهداری از بچه اش استخدام کرده بود، بدون این که موضوع را به اداره مالیات گزارش داده باشد.

در سوئد هر گاه کسی فردی را به کاری بگمارد، باید آن را به اطلاع اداره مالیات برساند و به عنوان کارفرما مالیات و هزینه بیمه آن فرد را بپردازد. هر کس کار می کند، باید در زمان انجام کار بیمه باشد، تا اگر اتفاقی حین کار بیفتد ،بیمه بتواند نیازهای آن فرد را پوشش دهد.

بورلیوس به عنوان کارفرما باید استخدام آن دختر را به اداره مالیات اطلاع می داد و علاوه بر حقوق دختر، هزینه کارفرما را نیز به اداره مالیات می پرداخت. بورلیوس به اداره مالیات اطلاع نداده بود و خلاف قانون رفتار کرده بود.

وقتی این مساله فاش شد، وی از طریق تلویزیون از مردم سوئد پوزش خواست و گفت در زمان انجام این کار خلاف که سال ها پیش اتفاق افتاده بود، وضع مالی خانواده آن ها چندان خوب نبوده است.

روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان که مانند سایر مردم بدون هیچ محدودیتی حق تحقیق و گزارش دارند ،دست به کار شدند و پرونده مالی خانم وزیر را طی سال های گذشته مورد بررسی قرار دادند.

چطوری همه شهروندان در سوئد می توانند اطلاعات مالی افراد دیگر را مطالعه کنند؟

برای این کار کافی است به سالن کامپیوتر اداره مالیات مراجعه کنند و با وارد کردن نام یا شماره شخصی افراد در رایانه ها، اطلاعات مربوط به درآمد افراد، اشتغال آن ها و مقدار مالیات پرداختی توسط هر فرد را به دست آورند.

پس از برملا شدن کار خلاف این خانم وزیر، شهروندی به نام ماگنوس فورا در وبلاگ خود نشان داد که این خانم دروغ می گوید (یک جنایت وحشتناک!!!) و درآمد آن ها در سالی که آن دختر خانم را به کار گرفته است، بالای یک میلیون کرون یعنی خیلی بیشتر از درآمد متوسط شهروندان سوئدی بوده است.

دو روز بعد نخست وزیر سوئد اعلام کرد خانم بورل یوس از کار خود کناره گیری کرده است. بورلیوس نه تنها از کار وزارت کنار گذاشته شد، بلکه بنا بر گزارش روزنامه ها «خانم بورلیوس از سوئد فرار کرد». او خانه و زندگیش را در مدت کوتاهی فروخت و به انگلستان کوچ کرد تا چشمش به چشم مردمی که به آن ها دروغ گفته بود، نیفتد.

تصور کنید اگر در کشور ما هم افراد دروغگو فرار می کردند، جمعیت ما چقدر بود؟

 

علی اصغر عیسی خانی



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فقر واقعی!

تاریخ:پنجشنبه 7 دی 1396-04:13 ب.ظ

 فقر واقعی!


مرد فقیری از خدا سوال کرد:
چرا من این قدر فقیر هستم؟!
خدا پاسخ داد:
چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی! 

مرد گفت: من چیزی ندارم که ببخشم؟ 

خدا پاسخ داد: دارایی هایت کم نیست!
یک صورت؛ که می توانی لبخند برآن داشته باشی! 

یک دهان؛ که می توانی از دیگران تمجید کنی و حرف خوب بزنی! 

یک قلب؛ که می توانی به روی دیگران بگشایی! 

چشمانی؛ که می توانی با آن ها به دیگران با نیت خوب نگاه کنی!


"فقر واقعی فقر روحی است"



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سنگ حسرت!

تاریخ:پنجشنبه 7 دی 1396-11:09 ق.ظ

 سنگ حسرت!


گروهی در حال عبور از غار تاریکی بودند که سنگ هایی را زیر پایشان احساس کردند.

 بزرگشان گفت: این ها سنگ حسرتند. هرکس بردارد ،حسرت می خورد، هر کس هم برندارد، باز هم حسرت می خورد. 

برخی گفتند: پس چرا بارمان را سنگین کنیم؟  

برخی هم گفتند: ضرر که ندارد مقداری را برای سوغاتی بر می داریم. 

وقتی از غار بیرون آمدند، فهمیدند که  غار پر بوده از سنگ های قیمتی. آن هایی که برنداشته بودند، حسرت خوردند و بقیه هم حسرت خوردند که چرا کم برداشتند. 

زندگی هم بدین شکل است، اگر از لحظات استفاده نکینم ،حسرت می خوریم و اگر استفاده کنیم، باز هم حسرت می خوریم که چرا کم. پس تلاشمان را بکنیم که هرچه بیشتر از این لحظات استفاده کنیم.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فریب آباد

تاریخ:پنجشنبه 7 دی 1396-07:39 ق.ظ

 فریب آباد  

ıllıllı
مردم اینجا چقدر مهربانند...

دیدند کفش ندارم، برایم پاپوش دوختند.
دیدند سرما می خورم، سرم کلاه گذاشتند!
و چون برایم تنگ بود، کلاه گشادتری گذاشتند! 

و دیدند هوا گرم شد، پس کلاهم را برداشتند!
و چون دیدند لباسم کهنه و پاره است، به من وصله چسباندند!
و چون از رفتارم فهمیدند که سواد ندارم، محبت کردند و حسابم را رسیدند...
خواستم در این مهربانکده خانه بسازم، نانم را آجر کردند گفتند: کلبه بساز...

روزگار جالبی است...
مرغمان تخم نمی گذارند،
ولی هر روز گاومان می زاید!

زنده یاد حسین پناهی



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

در پی دل رفتن

تاریخ:پنجشنبه 7 دی 1396-05:31 ق.ظ

در پی دل رفتن


روستایی به شهر آمد و مهمان شهریی شد. شهری او را حلوا آورد و روستایی به اشتها بخورد آن را.
گفت: «ای شهری، من شب و روز به گَزَرخوردن آموخته بودم. این ساعت طعم حلوا چشیدم ،لذت گزر از چشمم افتاد. اکنون، هر باری حلوا نخواهم یافتن، و آنچه داشتم بر دلم سرد شد. چه چاره کنم؟»
چون روستایی حلوا چشید، بعد از این میل شهر کند؛ زیرا شهری دل‌اش را برد، ناچار در پی دل بیاید.

پ‌ن:
گَزَر: زردک، هویچ



#فیه_مافیه
#مولانای‌جان
@jamaat_e_taatil



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بازتاب رفتار ما

تاریخ:چهارشنبه 6 دی 1396-10:45 ق.ظ

 بازتاب رفتار ما 

 

حکیم بزرگ ژاپنی روی شن ها نشسته و در حال مراقبه بود.

مردی به او نزدیک شد و گفت :
مرا به شاگردی بپذیر ...
حکیم با انگشت خطی راست بر روی شن کشید و گفت : کوتاهش کن!
مرد با کف دست نصف خط را پاک کرد.
حکیم گفت : برو یک سال بعد بیا!
یک سال بعد باز حکیم خطی کشید و گفت : کوتاهش کن!
مرد این بار نصف خط را با کف دست و آرنج پوشاند .
حکیم نپذیرفت و گفت : برو یک سال بعد بیا!
سال بعد باز حکیم خطی روی شن کشید و از مرد خواست آن را کوتاه کند.
مرد این بار گفت : نمی دانم و از حکیم خواهش کرد تا پاسخ را بگوید.
حکیم خط بلندی کنار آن خط کشید و گفت حالا کوتاه شد.


این حکایت ، یکی از رموز فرهنگ ژاپنی ها را در مسیر پیشرفت نشان می دهد.
نیازی به دشمنی و درگیری با دیگران نیست . با رشد و پیشرفت تو ، دیگران خود به خود شکست می خورند.
به دیگران کاری نداشته باش؛ کار خودت را درست انجام بده.
با کوتاه کردن دیگران ما بلند نمی شویم و برعکس،بازتاب رفتار ما باعث کوتاهی مان می شود.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

در باغ وحش....

تاریخ:سه شنبه 5 دی 1396-08:23 ق.ظ


*در باغ وحش....
________________________
آورده اند که روزی پادشاهی برای سیاحت به باغ وحش می رود.چون شیر باغ وحش مرده بوده ، مسئولان باغ وحش یکی از کارگران به نام مش قربان را در پوست شیر می کنند تا شاه را بفریبند. شاه با دیدن شیر به فراست در می یابد که کلکی در کار است ؛ لذا ازمسئولان می خواهد تا شیر را با ببر باغ وحش به جنگ بیندازند.

وقتی در قفس شیر کذایی باز می شود و ببر داخل می گردد ، مش قربان بینوا زبانش بند می آید و نزدیک است از ترس قالب تهی کند.پس تصمیم می گیرد از پوست شیر بیرون بیاید که ناگهان صدای ضعیفی توجهش را جلب می کند.

شیر قلابی یعنی همان مش قربان خوب که دقت می کند ،می بیند صدا از طرف ببر است که می گوید:

مش قربان ، نترس من مش یوسف سر پولکی ام!!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

طرز نگاه

تاریخ:دوشنبه 4 دی 1396-05:01 ب.ظ

طرز نگاه


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زور گفتن بدون زور زدن!!

تاریخ:دوشنبه 4 دی 1396-08:59 ق.ظ

 زور گفتن بدون زور زدن!! 




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :327
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------