گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

هم‌سفر با شازده کوچولو

تاریخ:پنجشنبه 18 آبان 1396-08:12 ق.ظ


هم‌سفر با شازده کوچولو
..........
دیشب شازده کوچولو آمده بود خونمان و گفت :

بیا بریم سفر به یک کره دوردست .

گفتم: شازده بگذار بخوابم آخه برای چی؟

گفت: یک‌شب هم با ما بیا .ضررنمی کنی.
وارد یکی از کرات آسمانی شدیم که اسمش ناریا بود. بلافاصله نگهبانان ما را دستگیر کردند و به صداوسیمای آن کره بردند تا باما مصاحبه کنند. نگران بودیم که چه باید بگوییم؟ گفتند فعلاً نوبت شما نیستT  بنشینید و وقتی صحبت‌های مسئولین کره‌مان تمام شد و احتمال دراختیارمردم قرار گرفتن میز خطابه بیشتر شدT باید شما حرف بزنید.
کره زیبایی بود،  ولی ازحرف هایشان سر درنمی‌آوردیم. رئیس‌جمهورشان مرتب شعارمی داد و وعده می‌داد. رئیس قوه قضاییه‌شان از سیاست می‌گفت، ولی ازقضا چیزی نمی‌گفت. رئیس قوه مقننه ازقضا و اجرا می‌گفت. وزیر دارایی در مورد سینما سخنرانی می‌کرد.رئیس کمیته امدادشان در مورد عملیات و وزیر امور خارجه شان در مورد فعالیت های پزشکی و وزیر بهداشت و درمان شان در مورد سیاست های اقتصادی و نیروی انتظامی شان در مورد سیاست‌های جهانی حرف می‌زدند. وزیر نفت در مورد آموزش‌وپرورش و وزیر ارشاد در مورد صنعت حرف می‌زد.وزیر علوم در مورد صنایع نظامی سخنرانی می‌کرد. عده‌ای چرخ نخ‌ریسی داشتند و می‌بافتند و 6 نفری بودند که رشته‌های آن ها را پنبه می‌کردند و به‌جای همه تصمیم می‌گرفتند.همه با هم سرود می‌خواندند :کی بود کی بود؟ ما نبودیم......
شازده کوچولو گفت: چه می‌بینی؟ گفتم :آینه ......
بالاخره نوبت مردم و ما نشد که حرفی بزنیم. سخنرانی‌ها تکرار می‌شد و عده‌ای در یک دست  کلنگ و در دست دیگرشان قیچی داشتند . پرسیدم این‌ها چه می‌کنند؟ راهنما گفت این‌ها وزرا و معاونین و استانداران هستند که کلنگ می‌زنند برای 30 سال دیگر و نوار افتتاح پروژه‌های سالیان قبل را برای چندمین بار قیچی می‌کنند. ناگهان صدای آژیری به صدادرآمد . راهنما گفت: 

مدت سکونت شمادراین کره تمام‌شده و باید بروید تا دیگرانی بیایند و از خوشبختی‌های این کره استفاده کنند.

#میرزا_علی_آیت_اللهی
 @mirzaaliayatollahi



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زنگوله ذهن!

تاریخ:چهارشنبه 17 آبان 1396-05:22 ب.ظ

زنگوله ذهن!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بــز بـیـچـاره ...

تاریخ:چهارشنبه 17 آبان 1396-10:05 ق.ظ

بــز بـیـچـاره ...


جایی خواندم که انگلیسی‌ها وقتی که در آفریقا برای شکار می‌رفتند، برای جلوگیری از حملۀ ناگهانی حیوانات وحشی بزی را خودشان می‌بردند و دست و پای حیوان را هم می‌بستند که نتواند فرار کند و زمانی که هر درنده‌ای به آن ها حمله می کرد، بز را ول می کردند و خودشان پا به فرار می‌گذاشتند و بز بیچاره هم که نمی‌توانست دیگر فرار کند، قربانی می شد !!

نمی دانم چرا وقتی این مطلب را خواندم و به کلمۀ «بز» ‌رسیدم چهرۀ بـابـک زنـجـانـی جلوی چشمم ظاهر شد و حتی فکر کردم که از همان اول وقتی دادگاه نـام ایـشـان را [[ ب ز ]] معرفى می كرد، منظورشان« بـز »بوده و ما اشتباه می‌كردیم ، بــز بـیـچـاره ...



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هشت ضرب‌ المثل‌ مدیریتی عجیب از سراسر دنیا:

تاریخ:چهارشنبه 17 آبان 1396-08:12 ق.ظ


هشت ضرب‌ المثل‌ مدیریتی عجیب از سراسر دنیا:

•جامایکا:
قبل از آن که از رودخانه عبور کنی، به تمساح نگو "دهن گنده"!
تفسیر: تا وقتی به کسی نیاز داری، او را تحمل کن و با او مدارا کن.

•هاییتی:
اگر می خواهی جوجه ‌هایت سر از تخم بیرون آورند، خودت روی تخم‌مرغ ها بخواب.
تفسیر: اگر به دنبال آن هستی که کارت را به بهترین شکل انجام دهی، آن را به شخص دیگری غیر از خودت مسپار.

•لاتین:
یک خرگوش احمق، برای لانه‌ی خود سه ورودی تعبیه می‌کند.
تفسیر: اگر خواهان امنیت هستی، عقل حکم می‌کند که راه دخالت دیگران را در امور خودت بر آن‌ها ببندی.

•آفریقا:
هر سوسک از دید مادرش به زیبایی غزال است.
تفسیر: معادل فارسی‌اش می‌شود، اگر در دیده‌ی مجنون نشینی، به غیر از خوبی لیلی نبینی.

•روسی:
بشکه‌ خالی بلندترین صدا را ایجاد می‌کند.
تفسیر: هیاهو و ادعای زیاد نشان از تهی بودن دارد.

•اسپانیا:
برای پختن یک املت خوشمزه ، حداقل باید یک تخم‌ مرغ شکست.
تفسیر: بدون صرف هزینه به نتیجه‌ مطلوب دست نخواهی یافت.

•روسی:
هر که چاقوی بزرگی در دست دارد، لزوماً آشپز ماهری نیست.
تفسیر: دسترسی به امکانات مطلوب ضامن موفقیت نیست.

•ژاپنی :
اگر می خواهی جای رئیس ات بشینی، پس هلش بده بره بالا .
تفسیر: برای پیشرفت زیر آب کسی رو نزن.

@ancient ™




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یک لبخند زندگی مرا نجات داد!❤️

تاریخ:سه شنبه 16 آبان 1396-10:59 ق.ظ

یک لبخند زندگی مرا نجات داد!❤️




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چرا #امیر_کبیر را در ایران دفن نکردند؟

تاریخ:دوشنبه 15 آبان 1396-11:27 ق.ظ



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من بد اخلاق نیستم!

تاریخ:دوشنبه 15 آبان 1396-10:52 ق.ظ

من بد اخلاق نیستم!


سلیمان بهبودی می گوید :
یک شب بستر رضا شاه را برای خواب آماده می کردم و رضا شاه مشغول خواندن آواز برای خودش بود.
بعد از من خواست که من هم آوازی بخوانم .

بهبودی می نویسد : رضا شاه به من گفت: 

سلیمان من بداخلاق هستم؟ (همه کسانی که برخورد شخصی با رضا شاه داشته اند، بشدت از او حساب می بردند.)
عرض کردم :خیر قربان ! 

بعد نشستند روی تخت و با تشدد فرمودند : 

سلیمان !من چهل سال است که برای پیشرفت کار مملکت سگرمه هایم را در هم کشیده ام ، این مردم به محض این که لبخند به آن ها بزنم، فورا می آیند روی دوشم، والّا دلیل ندارد که دایم خودم را زحمت بدهم و این طور وانمود کنم!

اگر افراد و کارکنان دستگاه کارشان را روی حساب و قاعده انجام بدهند، چرا من خود را این طور نشان بدهم؟
من بد اخلاق نیستم، مرا وادار به این طرز می کنند!




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

میان تو و خداوند

تاریخ:یکشنبه 14 آبان 1396-09:23 ق.ظ

میان تو و خداوند


اگر مردم اغلب بی انصاف‌ بی منطق و خودمحورند ،تو آنان را ببخش.

اگر مهربان باشی، تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش.

اگر موفق شوی، دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش.

اگر شریف و درستکار باشی، فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار باش.

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای، شاید یک شبه ویران کنند ،ولی سازنده باش.

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی ،حسادت می کنند، ولی شادمان باش.

نیکی های درونت را فراموش می کنند، ولی نیکوکار باش.

بهترین هایت را به دنیا ببخش، حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد..

و در نهایت می بینی هر آنچه هست میان تو و خداوند است، نه میان تو و مردم.


اندیشه های ناب



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قانونمداری راز جهانداری

تاریخ:یکشنبه 14 آبان 1396-08:14 ق.ظ

 قانونمداری راز جهانداری


از چرچیل نخست وزیر انگلستان در ایام جنگ جهانی دوم ُ پرسیدند که: 

آیا می دانستی فاتح جنگ خواهی شد؟ 

پاسخ داد: با یک حادثه ساده پی بردم که جنگ را خواهیم برد.

شرکت در جلسه‌ای حیاتی در راس ساعتی معیّن الزام‌آور شد. چرچیل می‌گوید: 

به علت اشتغال به کارهای دیگر چند دقیقه مانده به جلسه به راننده‌ام گفتم مرا فوری به محل جلسه برساند. راننده مسیر کوتاه اما ورود ممنوع را انتخاب کرد. وسط خیابان ناگهان افسر راهنمایی‌ و رانندگی قبض جریمه به دست در حین بمباران پیدا شد و دستور توقف داد. راننده گفت: 

«نخست‌وزیر است و به جلسه محرمانه‌ای می‌رود و باید در راس ساعت به جلسه برسد و به همین دلیل از خیابان ورود ممنوع استفاده کردم».

افسر با خونسردی گفت: «هم ماشین و هم نخست‌وزیر و هم وظیفه‌ام را خوب می‌شناسم».

 چرچیل از افسر می‌خواهد تا جریمه را به نام او بنویسد. اما افسر می‌گوید: 

«جریمه متعلق به راننده خاطی است و باید نام وی نوشته ‌شود، اما شما می‌توانید شخصا پرداخت قبض را بر عهده بگیرید».
با تسلیم قبض، چرچیل دستور دور زدن را به راننده داد؛ چرا که نمی‌توانست اجازه دهد در خیابانی که ورود ممنوع است، حتی پس از جریمه حرکت داشته ‌باشد! وقتی راننده مشغول دور زدن شد ،چرچیل با لبخندی خاص سیگار برگش را روشن کرد و گفت: «جنگ را می‌بریم ... !!» 

راننده گفت: «قربان، جریمه شدیم، زیر بمباران ماندیم، به جلسه نمی‌رسیم، افسر راهنمایی اجازه نداد چند قدم دیگر جلو برویم که به موقع به جلسه برسیم و شما از پیروزی می‌گویید؟!»
چرچیل پاسخ می‌دهد: «جنگ را می‌بریم، چون قانون حاکم است و خیابان‌های لندن به رغم بمباران سنگین دشمن با قانون اداره می‌شود»



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رهایی از خریت!

تاریخ:شنبه 13 آبان 1396-10:36 ق.ظ

 رهایی از خریت!


حکایت نموده اند که در روزگاران قدیم، الاغ های ده، از پالان دوزشان بسیار ناراضی بودند. زیرا پالانی که برایشان می دوخت ،پشت شان را زخمی می کرد. در نهایت تصمیم گرفتند که جایی جمع شوند و دعایی بکنند تا شاید پالان دوز دیگری به ده شان بیاید.
از آنجا که دل صاف و ساده ای داشتند، دعاهایشان قبول درگاه آمد و پالان دوزی جدید وارد دهشان گشت... 

اما چه فایده که این پالان دوز هم لنگه همان پالان دوز سابق... نه تنها پالان راحتی بر تن خر ها نمی دوخت، بلکه از مواد اولیه پالان ها نیز کم می گذاشت و این بار نه تنها پشتشان زخمی می شد، بلکه به جای دیگرشان نیز فشار می آمد. 

باز هم تصمیم گرفتند که جمع شوند و برای آمدن پالان دوز جدید دعایی بکنند.
این دفعه نیز به لطف دل پاک و بی غل و غششان، دعایشان مقبول گردید و پالان دوز جدید هم آمد، اما صد افسوس، و چه فایده.... این یکی به غیر از دوخت بد و دزدی از مواد اولیه ی پالان ها، از صاحبان خرها خواسته بود که خرها را در گرسنگی نگه دارد تا شاید پالان ها به تنشان اندازه شود... 

و این بار نه تنها پالان شان راحت نبود و پشتشان همچنان زخمی، بلکه دلسوخته و از کرده پشیمان، که چرا قدر همان پالان دوز اولی را ندانسته و ناشکری کرده بودند... خلاصه .... هی جمع شدند و هی دعا کردند و این پالاندوز آمد و آن پالاندوز رفت،
اما زخم پشتشان خوب نشد که هیچ بدتر هم شد.
تا این که تصمیم گرفتند جمع شوند و این بار نه برای رهایی از پالان دوز، بلکه برای رهایی از خریت خود دعایی بکنند!!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :316
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------