گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مسئولیت روشنفکر آگاه

تاریخ:یکشنبه 24 دی 1396-06:12 ق.ظ

 مسئولیت روشنفکر آگاه

 



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ما بدبختیم یا خوشبخت؟!!

تاریخ:شنبه 23 دی 1396-07:00 ق.ظ

 ما بدبختیم یا خوشبخت؟!! 


 وقتی که بی کفایتی جای عقلانیت را می گیرد!

مردی دو دختر داشت .یکی را به یک کشاورز و دیگری را به یک کوزه گر شوهر داد. چندی بعد همسرش به او گفت: 

ای مرد! سری به دخترها بزن و احوال آن ها را جویا شو .

مرد نیز اول به خانه کشاوز رفت و جویای احوال شد . دخترک گفت که: 

زمین را شخم کرده و بذر پاشیده ایم. اگر باران ببارد ،خیلی خوب است، اما اگر نبارد، بدبختیم !

مرد به خانه کوزه گر رفت . دختر گفت: 

کوزها را ساخته ایم و در آفتاب چیده ایم. اگر باران ببارد ،بدبختیم و اگر نبارد، خوب است .

مرد به خانه برگشت. همسرش از اوضاع پرسید .مرد گفت: 

چه باران بیاید و چه باران نیاید، ما بدبختیم!!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مُلک با کفر باقی می‌ماند و با ظلم نه!

تاریخ:جمعه 22 دی 1396-07:31 ق.ظ

 مُلک با کفر باقی می‌ماند و با ظلم نه! 

 

پس از شكست خلیفه اسلام بدست مغول، هلاکو سردار مغول بر سر خلیفه عباسی فریاد زد:

در هر اتاق از این قصر، ده کنیزک نازک بدن خزیده‌اند. مگر تو چند زن می‌توانی اختیار کنی؟ در مطبخت چند خوالیگر، طعام می‌پزند؟ از این سقف‌های بلند و دیوارهای محکم و سراپرده‌های مخملین چه حاصل؟ من، هلاکو، سردار مغول از همان غذایی می‌خورم که سپاهیانم می‌خورند و بر همان اسب می‌نشینم که سربازانم می‌نشینند و بر همان زمین می‌خوابم که سربازانم می‌خوابند. شما که بسیاری‌تان عالمان دین هستید و مردان خدا، به این سردار بگویید که حکمران ظالم مسلمان را دوست‌تر می‌داریم یا حاکم کافری که به عدل حکومت کند؟
مجلس ساکت شد. در سرتاسر صحن مستنصریه کسی سخن نمی‌گفت. هلاکو پرسشی مهم پرسیده بود.
به راستی کدام یک از این دو، مردمان را نفع بیشتری می‌رساند؟ حکمرانی که دم از دین می‌زند، اما بساط ظلم می‌گسترد و اسباب جور فراهم می‌کند یا حاکمی که کافر است اما بر مردمان به عدالت و برابری حکم می‌کند.

مجلس همچنان ساکت بود.
پیری از میانه صحن به پا خاست.
- های سردار فاتح مغول! پاسخ پرسش خود را از من بشنو.
ما مسلمانان بغداد، حکمرانی حکمران عادل کافر را بر حکمرانی مسلمان ظالم ترجیح می‌دهیم و اگر این نبود، تو امروز به سادگی بر دارالخلافه مسلمین دست نمی‌یافتی. بر ما حکمران کافری بگمار که به عدالت حکم براند.
ما از حکومتی که به نام اسلام بر مسلمین ظلم کند، خسته‌ایم. که 

*مُلک با کفر باقی می‌ماند و با ظلم نه*

اَلمُلکُ یَبقی مَعَ الکُفر وَ لایَبقی مَعَ الظُّلم

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آهنگر خدا شناس

تاریخ:پنجشنبه 21 دی 1396-05:27 ب.ظ

 آهنگر خدا شناس


 

 
 Image result for ‫آهنگر‬‎
 

آهنگری بود که پس از گذران جوانی پر شر و شور،تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال ها با علاقه کار کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد، حتی مشکلاتش مدام بیشتر می شد!

روزی دوستی به دیدنش آمده بود پس از اطلاع از وضعیت دشوارش به او گفت:

“واقعا عجیب است! درست بعد از این که تصمیم گرفتی مرد خدا ترسی بشوی، زندگیت بدتر شده. نمی خواهم ایمانت را تضعیف کنم، اما با وجود تمام تلاش هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده!”

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بودو نمی فهمید چه بر سر زندگیش آمده است!

اما نمی خواست سؤال دوستش را بدون پاسخ بگذارد، کمی فکر کرد و ناگهان پاسخی را که می خواست یافت.

این پاسخ آهنگر بود:

در این کارگاه، فولاد خام برایم می آورند که باید از آن شمشیر بسازم. می دانی چه طور این کار را می کنم؟ اول فولاد را به اندازه جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر می دارم و پشت سر هم به آن ضربه می زنم تا این که فولاد شکلی را بگیرد که می خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو می کنم، به طوری که تمام این کارگاه را بخار فرا می گیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می کند و رنج می برد. یک بار کافی نیست، باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم…

آهنگر لحظه ای سکوت کرد. سپس ادامه داد:

گاهی فولاد نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد باعث ترک خوردنش می شود. می دانم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد فلذا آن را کنار می گذارم.

آهنگر باز مکث کرد و بعد ادامه داد:

می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد. ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده، پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما می کنم، انگار فولادی باشم که از آب دیده شدن رنج می برد. اما تنها چیزی که می خواهم این است:

“خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی که تو می خواهی، به خود بگیرم…
با هر روشی که می پسندی، ادامه بده،هر مدت که لازم است، ادامه بده…اما هرگز مرا به میان فولادهای بی فایده پرتاب نکن!”



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عاقبت نشنیدن هشدارها!!

تاریخ:پنجشنبه 21 دی 1396-10:03 ق.ظ

عاقبت نشنیدن هشدارها!!


حکایت :
عاقل را اشارتی کافی است!

یک داستان از مثنوی معنوی


مردی برای خود خانه ای ساخت و از خانه قول گرفت که تا وقتی زنده است، به او وفادار باشد و بر سرش خراب نشود و قبل از هر اتفاقی وی را آگاه کند.
مدتی گذشت. تَرَکی در دیوار ایجاد شد. مرد فوراً با گچ تَرَک را پوشاند.

بعد از مدتی در جایی دیگر از دیوار تَرَکی ایجاد شد .باز هم مرد با گچ ترک را پوشاند و این اتفاق چندین بار تکرار شد . روزی ناگهان خانه فرو ریخت.
مرد با سرزنش خانه ،قولی را که گرفته بود، یاد آوری کرد . خانه پاسخ داد: 

هر بار خواستم هشدار بدهم و تو را آگاه کنم، دهانم را با گچ گرفتی و مرا ساکت کردی. 

این هم عاقبت نشنیدن هشدارها!!!!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حماقت بشر انتها ندارد!!!

تاریخ:چهارشنبه 20 دی 1396-07:34 ق.ظ

 حماقت بشر انتها ندارد!!!


وقتی "سینوهه" شبی را به مستی کنار نیل به خواب می رود و صبح روز بعد  یکی از برده های مصر که گوش ها و بینی اش  به نشانه ی بردگی بریده بودند را بالای سر خودش می بیند، در ابتدا می ترسد، اما وقتی به بی آزار بودن آن برده پی می برد، با او هم کلام می شود.

برده، از ستم هایی که طبقه اشراف مصر بر او روا داشته بودند ،می گوید؛ از فئودالیسم بسیار شدید حاکم بر آن روزهای مصر ...

برده، از سینوهه خواهش می کند او را سر قبر یکی از اشراف ظالم و معروف مصر ببرد و چون سینوهه با سواد بود، جملاتی که خدایان روی قبر آن شخص ظالم نوشته اند را برای او بخواند.

سینوهه از برده سوال می کند که چرا می خواهد سرنوشت قبر این شخص را بداند؟
و برده می گوید:
سال ها قبل من انسان خوشبخت و آزادی بودم، همسر زیبا و دختر جوانی داشتم؛ مزرعه پر برکت اما کوچک من در کنار زمین های بیکران یکی از اشراف بود.

روزی او با پرداخت رشوه به ماموران فرعون زمین های مرا به نام خودش ثبت کرد و مقابل چشمانم به همسر و دخترم تجاوز کرد و بعد از این که گوش ها و بینی مرا برید، مرا برای کار اجباری به معدن فرستاد؛ سال های سال از دختر و همسرم بهره برداری کرد و آن ها را به عنوان خدمتکار فروخت و الان از سرنوشت آن ها اطلاعی ندارم، اکنون از معدن رها شده ام، شنیده ام آن شخص مرده است و برای همین آمده ام ببینم خدایان روی قبر او چه نوشته اند ...

سینوهه با برده به شهر مردگان (قبرستان) می رود و روی سنگ قبر آن مرد را این گونه می خواند:

«او انسان شریف و درستکاری بود که همواره در زندگی اش به مستمندان کمک می کرد و ناموس مردم در کنار او آرامش داشت و او زمین های خود را به فقرا می بخشید و هر گاه کسی مالی را مفقود می نمود، او از مال خودش ضرر آن شخص را جبران می کرد و او اکنون نزد خدای بزگ مصر (آمون) است و به سعادت ابدی رسیده است...»

در این هنگام، برده شروع به گریه می کند و می گوید:  

آیا او آنقدر انسان درستکار و شریفی بود و من نمی دانستم؟ درود خدایان بر او باد .... ای خدای بزرگ، ای آمون مرا به خاطر افکار پلیدی که در مورد این مرد داشتم ببخش...»


سینوهه با تعجب از برده می پرسد که: 

چرا علی رغم این همه ظلم و ستمی که بر تو روا شده، باز هم فکر می کنی او انسان خوب و درستکاری بوده است؟

و برده این جمله ی تاریخی را می گوید که: 

""وقتی خدایان بر قبر او این گونه نوشته اند، من حقیر چگونه می توانم خلاف این را بگویم ؟!!!""

 
سینوهه بعدها در یادداشت هایش وقتی به این داستان اشاره می کند ...

می نویسد : آنجا بود که پی بردم حماقت نوع بشر انتها ندارد!!!

"سینوهه - میکا والتاری"
@JOIN3A



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هر لحظه اجل دنبال توست

تاریخ:سه شنبه 19 دی 1396-06:24 ق.ظ

 هر لحظه اجل دنبال توست



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مرغ سحر

تاریخ:دوشنبه 18 دی 1396-11:07 ق.ظ

مرغ سحر


نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مغز ،یا یک دینام هزار ولتی!

تاریخ:دوشنبه 18 دی 1396-09:19 ق.ظ

مغز ،یا یک دینام هزار ولتی!


به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌ پزشک پرسیدم :

شما چطور می فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ 

روان‌پزشک گفت : ما وان حمام را پر از آب می کنیم و یک قاشق چای خورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می گذاریم و از او می خواهیم که وان را خالى کند. من گفتم : آهان، فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد، چون بزرگ‌تر است. روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را برمی دارد. حالا شما هم می خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟

نتیجه :


1- راه حل همیشه در گزینه های پیشنهادی نیست.
2- در حل مشکل و در هنگام تصمیم گیری هدفمان یادمان نرود . در حکایت فوق هدف خالی کردن آب وان است، نه استفاده از ابزار پیشنهادی!
3- راه حل همیشه جلوی چشم نیست. مغز ما یک دینام هزار ولتی است که متاسفانه اکثرمان بیش از یک لامپ از آن استفاده نمی کنیم.


آنتونی رابینز



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فریب عبادت زیاد بعضی ها را نخورید

تاریخ:دوشنبه 18 دی 1396-06:42 ق.ظ


فریب عبادت زیاد بعضی ها را نخورید

امام علی علیه السلام به "کمیل بن زیاد"فرمود:
ای کمیل!
شیفته کسانی که نماز طولانی می خوانند و مدام روزه می گیرند و صدقه می دهند و گمان می کنند که آدم های موفقی هستند، مباش و فریب آن ها را نخور.
زیرا ممکن است که به این عبادات "عادت" کرده باشند یا بخواهند عمداً مردم را فریب دهند.
ای کمیل!
شیطان وقتی قومی را دعوت به گناهانی مثل زنا، شراب خواری، ریا و آنچه شبیه این گناهان است می نماید، عبادات زیاد را با طول رکوع و سجود و خضوع و خشوع پیش آنان محبوب می گرداند.
وقتی خوب آن ها را به دام انداخت، آنگاه آنان را دعوت به ولایت و دوستی پیشوایان ظلم و ستم می نماید.


بحارالانوار ، جلد ۸۱ ، صفحه ۲۲۹

join: @jalebas




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :327
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------