منوی اصلی
حکمت و حكایت
گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند
  • #سیاهنمایی/ 23

    هر کسی کار خودش را انجام می دهد!

    گفت: سرانجام من هم ناگزیر برای پیشگیری از ابتلا به کرونا،ماسک خریدم.

    گفتم: فیلتر هم دارد؟

    گفت: بله،هم فیلتر دارد و هم فیلترشکن!!

    گفتم: ای بابا! مگر ماسک صورت، سایت اینرنتی فیلترشده است که با فیلترشکن باز شود؟

    گفت: من این چیزها سرم نمی شود.فقط می دانم در ایران هر چیز فیلتر باشد،فیلترشکن هم لازم دارد.

    گفتم: چطور فهمیدی ماسک تو فیلترشکن هم دارد؟!!

    گفت: وقتی فروشنده برایم توضیح داد که ماسک من فیلتر دارد،فوراً گفتم پس فیلترشکن آن را هم برایم بیاور!

    گفتم: خب! به تو نخندید؟

    گفت: چرا،اول با تعجُّب کمی خندید! ولی فوراً رفت پشت قفسه ها و پس از مدّتی با ورق کاغذی کوچک برگشت و کاغذ را به من داد و گفت: 

    بگیر،این هم فیلترشکن! فقط وقتی رفتی خانه آن را بخوان!

    وقتی رفتم خانه باز کردم و دیدم نوشته: 

    بندۀ خدا! تو فکر کردی این فیلتر می تواند جلوی ویروس به این ریزی را بگیرد؟!این فیلتر ،خودش فیلترشکن هم هست!

    آن وقت من یاد سایت ها و شبکه های فیلترشده افتادم،که مسئولان با صرف میلیاردها از جیب ما مردم آن ها را فیلتر می کنند.سپس ما مردم باز از جیب خود با صرف میلیاردها از باندهای تولیدکننده فیلترشکن،فیلترشکن می خریم!

    گفتم:این کار، عاقلانه است که مردم هم هزینۀ، فیلترکردن را بدهند و هم فیلترشکن را؟!

    گفت: لابد هر کسی کار خودش را می کند! کارهای دیگران ربطی به او ندارد!

    می گویند سه گروه کارگر بودند. گروه اول کانال می کندند.گروه دوم لولۀ آب در آن می خوابانیدند و گروه سوم کانال  ها را پُرمی کردند. یک روز گروه دوم به علّتی نیامدند. گروه اول کانال ها را می کندند و گروه سوم پُر می کردند! به آنان گفتند: 

    چرا این کار بیهوده را انجام می دهید؟

    پاسخ دادند: هر گروهی کار خود را انجام می دهد. کارهای دیگران ربطی به ما ندارد!!

    گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!

    #شفیعی_مطهر

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

      https://t.me/amotahar

     

    آخرین ویرایش: یکشنبه 4 اسفند 1398 05:32 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • به فکر دیگران بودن!

    مادر: پرویز، هیچ خجالت نکشیدی کیک به این بزرگی رو تنهایی خوردی و هیچ به فکر برادر کوچولویت نبودی؟!

    پرویز: چرا مامان من به فکر برادر کوچولویم بودم که مبادا سر برسد!

    ----------------------- 

    شیوۀ بیهوشی!

    پرستار به آقای جراح: آقای دکتر، این مریض را به چه وسیله ای بیهوش کنیم؟

    دکتر: هزینه جراحی را زیر گوشش اعلام کنید، خودش بیهوش می شود!

    ---------------------------

    در عالم دکتر ھا

    دکتر اولی: تو چرا میون این همه رشته های پزشکی رفتی متخصص پوست شدی؟

    دکتر دومی: به سه دلیل: اول این که هیچ مریض پوستی نصف شب آدم رو از خواب بیدار نمی کند.

    دوم این که هیچ بیمار پوستی از این مرض نمی میره. 

    سوم و مهم تر از همه این که هیچ مریض پوستی هم خوب نمی شه!!

    آخرین ویرایش: شنبه 3 اسفند 1398 10:23 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  تلفن باسیم یا بی سیم؟!!

    یک ایرانی و یک پینی با هم صحبت می کردند.

    چینی گفت: ما از شما متمدن تر هستیم! زیرا ما اخیراً به منظور کندوکاو مقداری از زمین را کندیم و در اعماق آن سیم های تلفن پیدا کردیم. پس معلوم می شود در هزار سال پیش ما تلفن داشته ایم.

    ایرانی گفت: ما از شما متمدن تر هستیم، زیرا ما هر په زمین را کندیم ،هیچ گونه  سیمی پیدا نکردیم .پس معلوم می شود ما در هزاران سال پیش تلفن بی سیم داشته ایم. 

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • راه پولدارشدن در شهر هرت 

    قصه های شهر هرت/قصۀ هفتاد و هشتم

    #شفیعی_مطهر

    مرادبیک یکی از دانش آموزان تنبل و شرور و بداخلاق کلاس من بود. منِ معلّم با وجود تنگدستی و حقوق کم خیلی تلاش می کردم شاگردانم درسخوان،باسواد و ماهر تربیت شوند و بتوانند به درد جامعۀ فردا بخورند.

    ولی مراد بیک با وجود این که از خانواده ای فقیر و تنگدست بود،اصلاً اهل درس خواندن و تلاش و کوشش نبود. همیشه با شیطنت و بازیگوشی، زمان را می گذرانید و نظم کلاس را برهم می زد.

    بارها ناظم مدرسه می خواست او را به خاطر بداخلاقی از مدرسه بیرون کند،ولی من هر بار کوشیدم با وساطت ،نگذارم او از ادامه تحصیل بازمانَد. 

    روزی مسئلۀ «علم بهتر است یا ثروت؟» را به عنوان موضوع انشاء تعیین کردم و خودم شرح مفصّلی از مزایای علم و دانش و تحقیق ارائه کردم و از بچه ها خواستم با قلم خود در نکوهش مالدوستی و ارزش علم و دانش انشایی بنویسند.

    همه دانش آموزان کوشیدند با قلمفرسایی سخنان مرا در ترجیح علم بر ثروت بیان کنند. تنها کسی که نوشته بود ثروت بهتر از علم است،مرادبیک بود!

    آن سال به پایان رسید و مرادبیک مردود و ناگزیر از ترک تحصیل شد. من از سرنوشت و سرانجام بیعاری و بیکاری او نگران بودم. 

    سال ها گذشت. روزی در خیابانی داشتم پیاده به سوی مدرسه می رفتم. دیر شده بود،بنابراین تقریباً می دویدم. ناگهان یک خودروی پورشۀ نو جلوی پایم ترمز کرد. راننده با عینک دودی و تیپ کلاس بالا گفت:

    بفرما! آقا معلم! سوار بشید برسونمتون!

    من مردّد و هاج و واج مانده بودم که ایشان کیست. وقتی شگفتی مرا دید، عینک دودی را برداشت و گفت: 

    آقا معلّم! حالا دیگه شاگرد دیروزیتون رو نمی شناسید؟ من مرادبیک هستم!

    من با حیرت درِ خودرو را باز کردم و سوار شدم. خودش وقتی حیرت مرا دید ،باب صحبت را بازکرد و شرح زندگی خودش از ترک تحصیل تا پولدارشدن را برایم تعریف کرد. 

    او گفت : آقا معلّم! دیدید توی این شهر هرت پول و ثروت بهتر از علم و دانشه؟ اگر من پدرخودمو درمی آوردم و شبانه روز درس می خوندم یه آقا معلّم مثل شما می شدم. حالا من به صد میلیارد میگم پول خُرد!

    او ادمه داد: من در یک خانۀ هفتاد متری با پدر و مادرم زندگی می کردم و بیشتر روزها تا لنگۀ ظهر می خوابیدم. شغلی نداشتم و  کاری هم بلد نبودم.
    بعدازظهرها توی خیابونا ول می گشتم و پیاده می رفتم و چند نخ سیگار می کشیدم و از پشت ویترین مغازه ها به کفش و لباس ها نگاه می کردم ولی توان خریدنش رو نداشتم.
    دچار افسردگی شده بودم . از بی پولی و بی کاری برای فرار از شرایط موجود قرص می خوردم!
    تا این که یک روز یاد یه جمله ای افتادم که شما سرِ کلاس ما هی تکرار می کردین.

    گفتم: کدوم جمله؟

    گفت: یادتونه؟ هر وقت ما خیلی اظهار نومیدی می کردیم،شما می گفتین:
    «تغییر از درون خودتون آغاز میشه . اون بیرون منتظر معجزه ای نباشید. اون معجزه خودتون هستین!»

    من گفتم : آفرین پسرم! پس نکتۀ اصلی پیام منو درک کردی؟! فهمیدی که باید دستتو به زانوی خودت بگیری و تلاش کنی!

    گفت: آقا معلّم! کدوم پیام؟ کدوم تلاش و کوشش؟! اگر من می خواستم مثل شما با تلاش و کوشش درس خوندن ترقّی کنم که مثل شما می شدم!

    گفتم: پس از این جمله چه نتیجه ای گرفتی؟

    گفت: هیچّی! در من جرقّه ای بوجود اومد,درونم تکون خورد, گفتم دیگه بسه, چرا من ثروتمند نباشم؟باید یه کاری بکنم, نباید بنشینم, خلاصه باید از یه جایی شروع کنم, اما نه سرمایه ای داشتم, نه پس اندازی, و نه حرفه ای بلد بودم. 

    یه روز که داشتم مثل هر روز توی خیابونا ول می گشتم،یکی از همشاگردی های قدیمی رو دیدم که او مثل من  مردود شده و ترک تحصیل کرده بود. کمی با هم حال و احوال کردیم و ازش پرسیدم: 

    تو هم مثل من بیکاری؟

    گفت: نه،اتّفاقاً کار نون و آبداری پیدا کردم!

    گفتم: میتونی واسۀ منم یه کاری بکنی؟

    گفت: چرا که نه؟

    گفتم: کارش سخته؟ روزی چند ساعت کار می کنی؟

    خندید و گفت: مرادجون! کار من و صدها نفر مثل من اینه که هر وقت اعلی حضرت هر جا میخوان تشریف ببرن،ما دنبال ماشینش بدویم و واسش شعار بدیم!

    گفتم: همین؟

    گفت: بله، فقط همین! البته هر روز با دربار در ارتباط هستیم .هر وقت هر امری داشته باشن، باید دست به سینه و جان بر کف همۀ اوامر ملوکانه را با دیدۀ منّت اجرا کنیم.

    گفتم: حقوقش چقدره؟

    باز خندید و گفت: مثلاً چقدر باشه خوبه؟

    گفتم: لااقل به اندازۀ حقوق آقا معلّممون باشه!

    گفت: پسرجون! جون به جونت کنن،گدایی! با یه لقمه نون خالی خوردن عادت کردی!حقوق معلّمی هم شد حقوق؟

    گفتم: پس چی؟

    گفت: حقوق ماهانه ما به اندازۀ حقوق یه سال آقا معلّمه! تازه هر وقت اعلی حضرت در مراسمی سخنرانی داشته باشه ،ما اگر خیلی شورانگیز شعار بدیم،هدایا و اضافه حقوق هم داریم.

    گفتم: مثل چی؟

    گفت: مثلاً حوالۀ خودرو،سهام کارخانجات، خانه های لوکس و...

    خلاصه فردای اون روز منو با خودش برد دربار اعلی حضرت و خیلی راحت استخدام شدم و الان چند ساله دارم با رفاه زندگی می کنم. چند ماهه این پورشه نو رو خریدم.یه خونه هم بالای شهر دارم و سهام چند تا از کارخونه های بزرگ رو هم دارم که ماهانه سودش رو به حسابم واریز می کنن!

    همین طور داشت یک ریز از وضع زندگی اشرافی خودش واسم تعریف می کرد،که ماشین رسید جلوی مدرسه.گفتم :

    پسرم! همین جا نگهدار!

    در حالی که پیاده می شدم،با طعنه ازم پرسید:

    آقا معلّم! راستی علم بهتر است یا ثروت؟!

    گفتم : تا ما مردم توسعه نیافته باشیم، شهر،میدان جَوَلان هردمبیل ها و اعوان و انصار اونه! مگر این که...

    گفت: مگر این که چی؟! 

    گفتم: عمری است دارم در کلاس ها همین سوالو پاسخ میدم.اگر تو یاد گرفته بودی،امروز اینجا نبودی!

    خداحافظی کردم و درِ ماشین رو بستم و روانه کلاس شدم!

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

      https://t.me/amotahar

     

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1 اسفند 1398 06:46 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  این طویله و آن چوبدستی!

    شخصی به رفیقش گفت: پدر من یک طویله داشت آن قدر طویله بزرگ بود که اگر گوسفندی می خواست به آخر طویله برود چند مرتبه آبستن می شد و می زایید و هنوز به آخر طویله نرسیده بود.

    رفیقش گفت: پدر من یک چوپ دستی داشت آن قدر آن چوب دستی بلند بود که با آن ابر های آسمان را جا به جا می کرد.

    رفیقش در پاسخ پرسید: پدرت چوب دستی به این بلندی را کجا می گذاشت؟

    گفت: توی طویله پدر تو!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دنیا گِردِه!


    از گابریل گارسیا مارکز پرسیدند:
    اگر بخواهی کتابی صد صفحه ای درباره " امید " بنویسی، چه می نویسی؟

    گفت:
    99 صفحه رو خالی میذارم، صفحه آخر، سطر آخر می نویسم:
    یادت باشه دنیا گِرده، هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی شاید در نقطه آغاز باشی.
    زندگی ساختنی است، نه ماندنی.
    بمان برای ساختن ،نساز برای ماندن.

    و منتظر نباش کسی برایت گل بیاورد، خاک را زیر و روکن، بذر را خودت بکار، از آن مراقبت کن، و با امید گل خواهد داد.

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • خاطره ای زیبا از زندگی شخصی دکتر الهی قمشه ای:


    هفت یا هشت ساله بودم، به سفارش مادرم برای خرید میوه و سبزی به مغازه محل رفتم. اون موقع مثل حالا نبود که بچه رو تا دانشگاه هم همراهی کنن!
    پنج تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً هم قد خودم بود با یه تکه کاغذ از لیست سفارش... 

    میوه و سبزی رو خریدم کل مبلغ شد 35 زار. دور از چشم مادرم مابقی پول رو دادم یه کیک پنج زاری و یه نوشابه زرد کانادا از بقالی جنب میوه فروشی خریدم و روبروی میوه فروشی روی جدول نشستم و جای شما خالی نوش جان کردم.
    خونه که برگشتم مادر گفت: مابقی پولو چکار کردی؟ 

    راستش ترسیدم بگم چکار کردم، گفتم :بقیه پولی نبود... 

    مادر چیزی نگفت و زیر لب غرولندی کرد .منم متوجه اعتراض او نشدم. داشتم از کاری که کرده بودم و کسی متوجه نشده بود احساس غرور می‌کردم اما اضطراب نهفته ای آزارم می‌ داد.
    پس فردا به اتفاق مادر به سبزی فروشی رفتم. اضطرابم بیشتر شده بود. که یهو مادر پرسید :آقای صبوری، میوه و سبزی گران شده؟ 

    گفت: نه همشیره.
    گفت :پس بقیه پول رو چرا به بچه پس ندادی؟ 

    آقای صبوری که ظاهراً فیلم خوردن کیک و نوشابه توسط من جلو چشمش مرور می شد با لبخندی زیبا روبه من کرد و گفت : 

    آبجی فراموش کردم ،ولی چشم طلبتون باشه.
    دنیا رو سرم چرخ می‌خورد اگه حاجی لب باز می کرد و واقعیت رو می گفت به خاطر دو گناه مجازات می شدم، یکی دروغ به مادرم یکی هم تهمت به حاج آقاصبوری!
    مادر بیرون مغازه رفت. اما من داخل بودم. حاجی روبه من کرد و گفت: 

    این دفعه مهمان من!
    ولی نمی دونم اگه تکرار بشه کسی مهمونت می کنه یا نه؟! 

    به خدا هنوزم بعد ۴۴ سال لبخندش و پندش یادم هست!
    بارها باخودم می گم این آدما کجان و چرا نیستن؟
    چرا تعدادشون کم شده آدم هایی از جنس بلور که نه تحصیلات عالیه امروزی داشتن ونه ادعای خواندن كتاب های روان‌شناسی و نه مال زیادی داشتن که ببخشند؟
    ولی تهمت رو به جان خریدن تا دلی پریشون نشه وآبرویی نریزه...!
       لطفا اگه زیبا بود برای همه کسانی که هنوزهم به خوب بودنشون ایمان دارید بفرستید.

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 30 بهمن 1398 08:06 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  قدرت انگیزه!

    در زمان کریمخان زند مرد سیه چرده و قوی هیکلی در شیراز زندگی می کرد که در میان مردم به سیاه خان شهرت داشت.

    وقتی که کریم‌خان می خواست بازار وکیل شیراز را بسازد،او جزء یکی از بهترین کارگران آن دوران بود.
    در آن زمان چرخ نقاله و وسایل مدرن امروزی برای بالا بردن مصالح ساختمانی به طبقات فوقانی وجود نداشت.
    بنابرین استادان معماری به کارگران تنومند و قوی و با استقامت نیاز داشتند تا مصالح را به دوش بکشند و بالا ببرند.
    وقتی کار ساخت بازار وکیل شروع شد و نوبت به چیدن آجرهای سقف رسید، سیاه خان تنها کسی بود که می توانست آجر را به ارتفاع ده متری پرت کند و استاد معمار و  ور دستانش آجرها را در هوا می قاپیدند و سقف را تکمیل می کردند.

    روزی کریم‌خان برای بازدید از پیشرفت کار سری به بازار زد و متوجه شد که از هر ده آجری که سیاه خان به بالا پرت می کند شش یا هفت آجر به دست معمار نمی رسید
    و می افتد و می شکند .کریم‌خان از سیاه پرسید:
    چه شده؟ نکنه نون نخوردی؟؟!! قبلا حتی یک آجر هم به هدر نمی رفت و همه به بالا می رسید!
    سیاه خان ساکت ماند و چیزی نگفت. اما استاد معمار پایین آمد و یواشکی بیخ گوش کریمخان گفت:
    قربان تمام زور و قدرت سیاه خان و دلگرمی او زنش بود. چند روز است که زن سیاه خان قهر کرده و به خانه ی پدرش رفته و سیاه خان هم دست و دل کار کردن ندارد.
    اگر چاره ای نیندیشید کار ساخت بازار یک سال عقب می افتد. او تنها کسی است که می تواند آجر را تا ارتفاع ده متری پرت کند.

    کریم‌خان فورا به خانه پدر زن او رفت و زنش را به خانه آورد. بعد فرستاد دنبال سیاه خان و وقتی او به خانه رسید، با دیدن همسرش از شدت خوشحالی مثل بچه ها
    شروع به گریه کرد.
    کریمخان مقدار پول به آن ها داد و گفت:
    امروز که گذشت اما فردا می خواهم همان سیاه خان همیشگی باشی.
    این را گفت و زن و شوهر را تنها گذاشت.
    فردا کریمخان مجددا به بازار رفت و دید سیاه خان طوری آجر را به بالا پرت می کند که از سر معمار هم رد می شود. بعد رو به همراهان کرد و گفت:
    ببینید عشق چه قدرتی دارد! آن که آجرها را پرت می کرد عشق بود نه سیاه خان!

    آدم برای هرچیزی باید انگیزه داشته باشه!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • دقّت شکمی آقامحمدخان قاجار !

    می‌گویند آقامحمدخان قاجار معمولا نصف مرغ بریان را موقع ناهار و نصفه دیگر را موقع شام می‌خورد. یک روز عصر به دلیل سهل‌انگاری آشپز نصفه‌ی دیگر مرغ بریان را گربه خورد. آشپز بیچاره از ترس غضب سلطان اخته! مرغ دیگری را با پول خود خریداری کرد و نصف آن را موقع شام به حضور آقامحمدخان برد تا متوجه مطلب نشود.آقامحمدخان ضمن صرف شام گوشه چشمی هم به آشپز انداخت و گفت : 

    نصفه دیگر را فردا ناهار بیاور ! 

    آشپز یکه خورد و عرض کرد : قربان ! نصفه اولی را امروز ناهار میل کردید. دیگر چیزی باقی نمانده است. آقامحمدخان با عصبانیت گفت : 

    فضولی موقوف، نصفه‌ای که امروز آوردی قسمت راست مرغ بود، این نصف هم قسمت راست آن است. معلوم می‌شود جریانی رخ داده که مرغ دیگری خریداری کرده‌ای ! 

    آشپز را فراست و تیز هوشی آغامحمدخان چنان مبهوت کرد که تا مدتی دهانش باز و چشمانش خیره مانده بود.
     
    آقا محمد خان  قاجار  یکی از شاهان باهوش قاجاریه بود!

    آخرین ویرایش: دوشنبه 28 بهمن 1398 06:46 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  اهمّیّت مسائل حاشیه ای

    دو سیاستمدار داشتند در داخل یک رستوران با هم بحث می کردند.
    گارسون از آن ها پرسید: در مورد چه چیزی بحث می کنید؟
    سیاستمدار: ما داشتیم برای کشتن ١۴ هزار نفر انسان و یک الاغ برنامه ریزی می کردیم.
    گارسون: چرا یک الاغ ؟!
    سپس سیاستمدار رو به همکارش کرد و گفت: 

    ببین، نگفتم با این روش هیچ کس به ١۴ هزار نفر انسان اهمیتی نمی دهد!

    خیلی مسائل جزئی و کم اهمیت که در اخبار صدا و سیما مطرح می شود، برای این است که مسائل مهم و اصلی را به حاشیه ببرد و توجه کسی به آن ها جلب نشود.

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 421 1 2 3 4 5 6 7 ...
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو