گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی...

تاریخ:شنبه 5 اسفند 1396-08:23 ق.ظ

 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی...


فردی مسلمان همسایه ای کافر داشت. هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد :
خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر, مرگش را نزدیک کن! (طوری که مرد کافر می شنید.)
زمان گذشت و مسلمان بیمار شد. دیگر نمی توانست غذا درست کند، ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش ظاهر می شد .
مسلمان سر نماز می گفت: خدایا !ممنونم ک بنده ات را فراموش نکردی و غذای مرا در خانه ام ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس ... !
روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد ،دید این همسایه کافر است که غذا را برایش می آورد.
از آن شب به بعد، مسلمان سر نماز می گفت : 

خدایا ! ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی که برای من غذا بیاورد. من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی!!!

این،حکایت خیلی هاست!


با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حكایت خانم وزیر سوئدی

تاریخ:جمعه 4 اسفند 1396-08:40 ق.ظ




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﻣﻨﺎﻇﺮﻩ ﺑﺎ ﺧﺮ !

تاریخ:پنجشنبه 3 اسفند 1396-07:00 ب.ظ

 


ﻣﻨﺎﻇﺮﻩ ﺑﺎ ﺧﺮ ! 


ﺷﻌﺮی زیبا از فیروز بشیری

ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺭﻫﯽ ﻣﺮﺍ ﮔﺬﺭ ﺑﻮﺩ
ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺭﻩ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﺮ ﺑﻮﺩ


ﺍﺯ ﺧﺮ ﺗﻮ ﻧﮕﻮ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﮔﻬﺮ ﺑﻮﺩ
ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺐ ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺑﻮﺩ


ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ
ﻓﺮﻣﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﺑﺎﺷﺪ ﻋﺎﻟﯽ


ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺎ ﺧﺮﯼ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ
ﺁﺩﻡ ﺷﻮ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺻﻔﺎﮐﻦ


ﮔﻔﺘﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﻭ ﻣﺮﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ
ﺯﺧﻢ ﺗﻦ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﻭﺍ ﮐﻦ


ﻧﻪ ﻇﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﻮﺩﯾﻢ
ﻧﻪ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ


ﺭﺍﺿﯽ ﭼﻮ ﺑﻪ ﺭﺯﻕ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺍﺯ ﺳﻔﺮﮤ ﮐﺲ ﻧﺎﻥ نَرُﺑﻮﺩﯾﻢ


ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐُﺸﺪ ﺧﺮﯼ ﺭﺍ؟
ﯾﺎ ﺁن که ﺑَﺮﺩ ﺯ ﺗﻦ ﺳﺮﯼ ﺭﺍ؟


ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻢ ﻓﺮﻭﺷﺪ ؟
ﯾﺎ ﺑﻬﺮ ﻓﺮﯾﺐِ ﺧﻠﻖ ﮐﻮﺷﺪ ؟


ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﺷﻮﻩ ﺧﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﯾﺎ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟


ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﭘﯿﻤﺎﻥ؟
ﯾﺎ ﺁن که ﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺩ ﻧﺎﻥ؟


ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺨﻨﺶ ﻫﻤﻪ ﻣﺘﯿﻦ ﺍﺳﺖ
ﻓﺮﻣﺎﯾﺶ ﺍﻭ ﻫﻤﻪ ﯾﻘﯿﻦ ﺍﺳﺖ


ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺯ ﺁﺩﻣﯽ ﺳﺮﯼ ﺗﻮ
ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﺎ ﺧﺮﯼ ﺗﻮ


ﺑﻨﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ
ﺑﺮ ﺧﺎﻟﻖ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ


ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺧﺮﯾﺖ
ﺟﺎﺭﯼ ﺑﺸﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﯿﺖ ...


توکل بر خدایت کن کفایت می کند حتما
اگر خالص شوی با او صدایت می کند حتما




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آیا من دزدم؟

تاریخ:پنجشنبه 3 اسفند 1396-08:02 ق.ظ

آیا من دزدم؟

یکی از ایرانیان مقیم‌ خارج از کشور مقاله زیبایی نوشته تحت عنوان "آیا من دزدم؟"

ایشان برای بیان این مطلب به دو رخداد که برای او پیش آمده است، اشاره می کند:

رخداد اول:

او می گوید: زمان امتحانات پزشکی من در ایرلند بود و مبلغی که برای امتحانات می بایست پرداخت می کردم ۳۰۹ پوند بود.
در صورتی که پول خرد نداشته و من مبلغ ۳۱۰ پوند را پرداخت نمودم.

امتحانات خود را دادم و بعد از گذشت زمان در حالی که به کشور دیگری رفته بودم .
در آن هنگام نامه ای دریافت نمودم که از ایرلند برایم ارسال شده بود.
در آن نامه آمده بود که:
(شما در پرداخت هزینه های امتحان اشتباه کردید و به جای مبلغ ۳۰۹ پوند ، ۳۱۰ پوند پرداخت کردید، و این چکی که به همراه این نامه برای شما ارسال شده، به ارزش یک پوند می باشد ... ما بیش از حق خودمان دریافت نمی کنیم).

جالب اینجاست که ارزش آن پاکت نامه و نامه ای که در آن تایپ شده بود خود بیش از مبلغ ۱ پوند بود! 


اتفاق دوم:


او می گوید که من اکثر اوقات که در مسیر دانشگاه و خانه تردد می کردم، از بقالی (سوپر مارکت) که تو مسیرم بود و خانمی در آن فروشنده بود کاکائو به قیمت ۵۰ سنت می خریدم و به مسیر خودم ادامه می دادم .

در یکی از روزها قیمت جدیدی برای همان نوع از کاکائو که بر روی آن ۶۰ سنت نوشته بود، در قفسه دیگر قرار داد.

برای من جای تعجب داشت و از او پرسیدم: 

آیا فرقی بین این دو رقم جنس وجود دارد؟
در پاسخ ، به من گفت :
نه، همان نوع و همان کیفیت است !!
پس دلیل چیست؟!
چرا قیمت کاکائو در قفسه ای ۵۰ و در دیگری به قیمت ۶۰ به فروش می رسد؟

در پاسخ به من گفت :
به تازگی در کشور نیجریه، که کاکائو برای ما صادر می کرد،
اتفاق جدیدی رخ داده که همراه با افزایش قیمت کاکائو برای ما بود.

این جنس جدید قیمت فروش اش ۶۰ سنت و قبلی را چون قبلا خریدیم، همان ۵۰ سنت است.

به او گفتم: با این وضعیت کسی از شما جنس جدید خرید نمی کند تا زمانی که جنس قبل کامل به فروش نرود.
او گفت: بله، من می دانم.

من به او گفتم: بیا یه کاری بکن همه جنس ها را قاطی کن و با قیمت جدید بفروش. با این کار کسی نمی تواند متوجه شود و جنس قدیم از جنس جدید‌ را تشخیص دهد.

در پاسخ در گوشی به من گفت : مگه شما یک دزدی ؟؟

شگفت زده شدم از آنچه او به من گفت و مسیر خودم را پیش گرفتم و رفتم.
در حالی که همیشه این سوال در گوش من تکرار می شود و ذهن مرا در گیر کرده است که :

آیا من دزدم ؟؟!!!


این چه اخلاق و کرداری است؟!

ما از جهان غرب عقب تر نیستیم ، از باورهایمان عقب تر مانده ایم.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

باید این بالا بالا ها بنشینی..!

تاریخ:چهارشنبه 2 اسفند 1396-10:12 ق.ظ

باید این بالا بالا ها بنشینی..!


کلاغی بر درختی نشسته و تمام روز خود را بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد..!

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گرمای مهربانی

تاریخ:سه شنبه 1 اسفند 1396-05:24 ب.ظ

 گرمای مهربانی


روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم. 

آفتاب گفت: چگونه؟ 

باد گفت : آن پیرمرد را می بینی که کتی بر تن دارد؟

 شرط می بندم من زودتر از تو کتش را از تنش در می آورم.

 آفتاب در پشت ابر پنهان شد و باد به صورت گردبادی هولناک شروع به وزیدن گرفت.

 هرچه باد شدیدتر می شد، پیرمرد کت را محکم تر به خود می پیچید.

سرانجام باد تسلیم شد. آفتاب از پس ابر بیرون آمد و با ملایمت بر پیرمرد تبسم کرد و طولی نکشید که پیرمرد از گرما عرق کرد و پیشانی اش را پاک کرد و کتش را از تن درآورد.

 در آن هنگام آفتاب به باد گفت: دوستی و محبت قوی تر از خشم و اجبار است...

در مسیر زندگی گرمای مهربانی و تبسم از طوفان خشم و جنگ راهگشاتر است.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ارزش واقعی انسان به چیست؟

تاریخ:سه شنبه 1 اسفند 1396-09:16 ق.ظ

ارزش واقعی انسان به چیست؟
┈••✾•

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پرنده ‌ها همه در آسمان غبار شدند!

تاریخ:دوشنبه 30 بهمن 1396-07:52 ق.ظ

 پرنده ‌ها همه در آسمان غبار شدند!


پرنده‌ها همه در باد تار و مار شدند
نگاه‌ها همه از اشک جویبار شدند

مرا ببخش اگر واژه‌های معصومم
خبررسان خبرهای ناگوار شدند

مرا ببخش اگر روزنامه‌ها امروز
گریستند و غریبانه سوگوار شدند

كسی مرا برساند به آخرین پرواز
رسیده‌ها همه رفتند و ماندگار شدند

رسیده‌ و نرسیده هزار واژۀ تلخ
برای مرثیه‌ای آتشین قطار شدند

«رسیده‌ها چه نجیب و نچیده افتادند»
هزار باغ در این باد بی ‌انار شدند

كجاست مرثیه ‌سازی كه نوحه ساز كند
برای این‌همه مادر كه داغدار شدند

بیا بنفشه بكاریم دسته دسته كبود
به یاد باغچه‌هایی كه بی ‌بهار شدند

خبر درشت، خبر سنگدل، خبر این بود:
پرنده ‌ها همه در آسمان غبار شدند…

«سعید بیابانکی»



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جهل؛بزرگ ترین گناه!

تاریخ:یکشنبه 29 بهمن 1396-08:00 ق.ظ

جهل؛بزرگ ترین گناه!


#تا_انتها_بخوانید

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سه بوسه!

تاریخ:شنبه 28 بهمن 1396-10:20 ق.ظ

 سه بوسه! 


تیمور لنگ حافظ قرآن بود. او نه تنها قرآن رو می تونست آیه به آیه از حفظ بخونه، بلکه قرآن رو به صورت برعکس از آخر به اول هم حفظ بود. 

تیمور با حافظ همدوره بود و با این بزرگوار ملاقاتی هم توام با احترام داشته. از این که خواجه شیراز (که بلد نبود احتمالا قرآن رو برعکس از حفظ بخونه) «حافظ» نامیده میشه، ولی کسی به خودش لقب حافظ نداده، لابد کمی هم حسادت می کرده. در کل با وجود احترام متقابل در زمان حیات حافظ، روابط میان این دو چندان عاشقانه نبوده!
اصل داستان به روایت استاد احسانی عزیز:
پس از مرگ خواجه حافظ شیرازی، خبر می رسه که مزار این عارف بزرگ، محل تجمع مشتاقانه و مردم به دیوان ایشون تفال می زنند. سرداری به نام «سرمست» مامور میشه که در طول مسیر خودش به جنگ در شیراز توقفی بکنه و مقبره رو به شیوه ی وهابیون فعلی تخریب کنه تا جلوی خرافه‌ای به نام فال حافظ گرفته بشه.
سرمست به محض ورود به شیراز به قصد تخریب مقبره حافظ حرکت کرد، ولی با مققاومت مردم روبه رو شد. سرایدار مرقد حافظ پیشنهاد داد که پیش از تخریب تفالی به حافظ بزنند و سرمست برای کم هزینه کردن عملیات، این پیشنهاد را پذیرفت. مصرع زیر آمد:


سرمست در قبای زرافشان چو بگذری
یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن


سرمست تصمیم گرفت عملیات تخریب را به بازگشت موکول کند و با تمسخر و استهزا مدعی شد که این فال صرفا بر اثر تصادف این چنین نشسته و اگر در راه بازگشت نیز فالی مطابق موضوع آمد، به جای یک بوسه دو بوسه نذر حافظ کند و اگر چنین نشد، مقبره را تخریب کند.. سپاه سرمست به جنگ رفت و در بازگشت سرمست دوباره قصد تخریب مقبره حافظ را نمود و به سبب قولی که داده بود، ناچار به فال گرفتن پیش از تخریب رضایت داد:


گفته بودی که شوم مست و دو بوس‌ات بدهم
وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک!


این بار فال آن چنان به موضوع نشسته بود که راهی برای انکار نبود. با این حال ترس از شاه، موجب دو دلی سرمست شده بود و به ناچار کار را به روزی دیگر واگذار کرد و وعده بوسه را به سه بوسه افزایش داد، ولی در روزی دیگر. 

پیغام شاه رسید که او را به سبب تعلل در تخریب آرامگاه سرزنش می کرد. به ناچار باز به آرامگاه رفت و این بار فال سوم را با تردید گرفت:


سه بوسه کز دو لبت کرده ای وظیفه من
 اگر ادا نکنی قرض دار من باشی


سرمست تا زمانی که زنده بود، خدمتکار آرامگاه حافظ شد.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :332
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------