گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

عاشقانه یا عاقلانه؟

تاریخ:پنجشنبه 4 خرداد 1396-01:05 ب.ظ

عاشقانه یا عاقلانه؟



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آموخته ام که...

تاریخ:پنجشنبه 4 خرداد 1396-08:15 ق.ظ

آموخته ام که...
 
Image result for ‫چارلی چاپلین‬‎
 
با پول می شود خانه خرید، ولی آشیانه نه، رختخواب خرید، ولی خواب نه، ساعت خرید، ولی زمان نه، می توان مقام خرید،ولی احترام نه، می توان کتاب خرید، ولی دانش نه، دارو خرید، ولی سلامتی نه، خانه خرید، ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند، کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی.

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است.
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت.
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم، دعا کنم.
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم.
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی.
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است.
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیک تر می شویم، سریع تر حرکت می کند.
آموخته ام ... که پول، شخصیت نمی خرد.
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند.
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آن ها را تغییر نمی دهد.
آموخته ام ... که این عشق است که زخم ها را شفا می دهد نه زمان.
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبه رو می شویم، انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد.
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.
آموخته ام ... که فرصت ها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یک بار به او بیشتر بگویم دوستش دارم.
آموخته ام ... که لبخند ارزان ترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.
 

چارلی چاپلین



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دمپایی!

تاریخ:چهارشنبه 3 خرداد 1396-07:39 ق.ظ

 دمپایی!

 

زنی پسر کوچکی داشت که زیاد دزدی می کرد. او را نزد شیخی برد .

شیخ برایش دعایی درست کرد و گفت: آن را به کتفش ببند. او دیگر هرگز دزدی نمی کند...

هنگامی که به خانه بر می گشتند، پسر در راه عقب مانده بود.
مادرش از او خواست سریع تر راه برود و به او برسد .

پسر گفت :مادر، دمپایی شیخ بزرگه و نمی تونم باهاش راه برم!!!!!

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سوء استفاده از واژه های مقدس مذهبی

تاریخ:چهارشنبه 3 خرداد 1396-07:32 ق.ظ

 سوء استفاده از واژه های مقدس مذهبی


حالا که ستاد ابراهیم رئیسی واژه های مقدس قرآنی رو داره صرف اهداف خودش می کنه و می خواهد این ابراهیم را به ابراهیم نبی گره بزنه,
و بعضی هم شعار می دهند: 

ابراهیم بت شکن / بت زمان را بشکن !

 پیشنهاد می دهم که  ابراهیم رئیسی را درون آتش بیندازیم.

اگر آتش

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لجبازی!

تاریخ:سه شنبه 2 خرداد 1396-07:19 ق.ظ

لجبازی!
 


دو گدا در خیابانی نزدیک واتیکان کنار هم نشسته بودند. یکی صلیب گذاشته بود و دیگری هلال ماه ...
مردم زیادی که از آنجا رد می شدند، به هر دو نگاه می کردند و فقط در کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود، پول می انداختند.
کشیشی از آنجا می گذشت، مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که صلیب دارد، پول می دهند و هیچ کس به گدایی پشتش هلال ماه است، چیزی نمی دهد. رفت جلو و گفت: 

رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا مرکز مذهب کاتولیک است.
پس مردم به تو که هلال ماه گذاشتی، پول نمی دهند، به خصوص که درست نشستی کنار یه گدای دیگری که صلیب دارد.
در واقع از روی لجبازی هم که باشد، مردم به اون یکی پول می دهند نه تو.
گدای پشت هلال ماه بعد از شنیدن حرف های کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: 

هی "اسدالله"! نگاه کن کی اومده به ما بازاریابی یاد بده؟!
مراقب باشید به خاطر لجبازی با یکی، سکه تان را در کلاه دیگری نیندازید، یا رای تان را! ...

@LIFE_IS_BEAUTIFUL



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

در چاهیم یا چاله؟!

تاریخ:دوشنبه 1 خرداد 1396-09:20 ق.ظ

 در چاهیم یا چاله؟! 


خواب دیدم قیامت شده است . هرقومی را داخل چاله‏ ای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند، الّا چاله ‏ی ایرانیان! 

خود را به عُبید زاکانی رساندم و پرسیدم:

«عُبید، این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده ‏اند؟»
 
گفت:
«می‌دانند که ما به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم:
اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند..
نپرسیده گفت:

گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند، خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و
به ته چاله باز گردانیم!

#عبید_زاکانی



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

توبه از هر چیز جز عشق لیلا!

تاریخ:دوشنبه 1 خرداد 1396-07:37 ق.ظ

توبه از هر چیز جز عشق لیلا!


****************
بــه مجــنون گفـت روزی ساربانی
چــرا بیــهوده در صحــــرا دوانــی

اگـــر بــا لیلــی‌ات بــودی سروکار
شـــده آن بــی وفـــا با دیگری یار

سر زلفش ‌به دسـت دیگران است
تـــو را بیهوده در صحرا دوان است

ز حـرف ساربــان مجنون فغان کرد
جوابـش ایـــن رباعـی را بیـان کرد

درخت بی ثمر هر کس نشاند
دوای درد مجنون را بداند

میان عاشق و معشوق رمزی است
چه داند آن که اشتر می چراند

بــه مجـنون گفت کآخـر ای بداختر
گنــاهــی از محـبت نیـست بدتــر

تـــو را ایـزد بـه توبـه امــر فرمـود
بـرو از عشــق لیـــلا توبه کن زود

چو بشنید این سخن مجنون فغان کرد
به زاری سر بسوی آسمان کرد

بگفتا توبه کردم توبه اولیٰ
ز هر چیزی به غیر از عشق لیلا ...!



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

...زنجیر را باور نکن!

تاریخ:جمعه 29 اردیبهشت 1396-08:13 ق.ظ

...زنجیر را باور نکن!


آزاد شو از بند خویش،زنجیر را باور نکن
اکنون زمان زندگی است،تاخیر را باور نکن

حرف از هیاهو کم بزن،از آشتی ها دم بزن
از دشمنی پرهیز کن،شمشیر را باور نکن

خود را ضعیف و کم ندان،تنها در این عالم ندان
تو شاهکار خلقتی،تحقیر را باور نکن

بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش
زیبا و زشتش پای توست،تقدیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نبود،نقاش خوبی نیستی
از نو دوباره رسم کن،تصویر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید،آزاد آزاد آفرید
پرواز کن تا آرزو ، زنجیر را باور نکن



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نان و ایمان؟!

تاریخ:پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396-12:44 ب.ظ

نان و ایمان؟!


بر سردرِ خانقاهِ ابوالحسن خرقانی چنین نوشته بودند : 

«هركه در این سرای درآید، نانش دهید و از ایمانش نپرسید, چرا كه آن كه به درگاه ایزد باری تعالی به جان ارزد, البته بر خان بوالحسن به نانی بیرزد. »
-

به شیخ شهر، فقیری ز جوع برد پناه
بدین امیدکه از جود، خواهدش نان داد


هزار مسئله پرسیدش از مسائل و گفت:
اگر جواب ندادی نبایدت نان داد!


نداشت حال جدال آن فقیر و شیخ غیور
ببرد آبش و نانش نداد تا جان داد


عجب‌که با همه دانایی این نمی‌دانست
که "حق" به "بنده" نه روزی به شرط ایمان داد


من و ملازمت آستان پیر مغان
که جام می به کف کافر و مسلمان داد

آذر بیگدلی
-

شما چه‌کاره هستید که برای دین مردم تصمیم می گیرید!؟ نان که نمی‌دهید، مداوم از دین می‌پرسید.

از سخنرانی دکتر حسن روحانی درمشهد /1396/2/27




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به جز پای معلم را نبوسم!

تاریخ:چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396-09:30 ق.ظ

به جز پای معلم را نبوسم!



دو تا شلوار توی خشک شویی
شبی کردند باهم گفت و گویی


یکی از آن دو خیلی شیک تر بود
کمی از آن یکی باریک تر بود

دو تا جیب بزرگ از پشت و رو داشت
همیشه لنگه اش خط اتو داشت

شکیل و خوشگل و ابریشمی بود
از آن اجناس شیک دیلمی بود

خلاصه جنس مرغوبی خفن داشت
کمربندی ز چرم کرگدن داشت

یکی دیگر چروک و ساده تر بود
کمی از آن یکی افتاده تر بود

تمیز و شسته اما بی اتو بود
هم از بالا هم از پایین رفو بود

به قدری کهنه بود و خسته از کار
به زحمت می شد او را گفت شلوار

گذشت روزها بی ارزشش کرد
تلاش و کار و زحمت نخکشش کرد

پس از یک شست و شو با خوب رویی
نشسته گوشه ای از خشک شویی

به سویش آمد آن شلوار زیبا
به عشوه شانه ها را داد بالا

کنار او نشست و با تکبر
به او می گفت از روی تمسخر

که من یک روز در بوتیک بودم
کنار جنس های شیک بودم

مرا دیدند مردم پشت شیشه
که شلواری گران بودم همیشه

همیشه توی جایی لوکس بودم
کنار جنس هایی لوکس بودم

کنار کفش های چرم اعلا
و کت هایی به قیمت های بالا

 پس از یک دوره ی چشم انتظاری
رسید از راه مرد پولداری


تراول هایی از جیبش درآورد
مرا فوری خرید و باخودش برد

چه جاهایی که با آن مرد رفتیم
میان مردمی بی درد رفتیم

همیشه روی مخمل می نشستم
درون جمع اول می نشستم

به یک چشمک برایم شد مهیا
گران قیمت ترین ماشین دنیا

خوراکم بود چک پول و تراول
تراول های رنگارنگ و خوشگل

درون خانه ده شلوار بودیم
که باهم مدتی همکار بودیم

درون ناز و نعمت خواب بودیم
 همه در خدمت ارباب بودیم

تو اما ظاهراً شلوار کاری
که روی زانوانت وصله داری

دل شلوار کهنه سخت آزرد
ولی پیش رقیبش کم نیاورد

به حسرت گفت ای شلوار زیبا
لباس مردهای رده بالا

منم مثل تو شلوارم برادر
ولی من آبرو دارم برادر

مرا یک مرد فرهنگی  خریده
شبی از جمعه بازاری خریده

نه در عمرم تراول دیدم هرگز
نه ماشین های خوشگل دیدم هرگز

نه روی مخمل و اطلس نشستم
نه با جمعیتی ناکس نشستم

نه دستی را به نامردی فشردم
و نه پولی ز حق الناس خوردم

خدا را شکر اربابم شرف داشت
نهادش ریشه در آب و علف داشت

همیشه سر به زیر و مهربان بود
تمام عمر وقف دیگران بود

به خوش رویی رفاقت کرد با من
صبورانه قناعت کرد با من

نه در عمرش گناه و معصیت کرد
هزاران مرد دانا تربیت کرد

معلم بود و دانشمند و دانا
نژاد پاک انسان های والا

معلم در صف پیغمبران است
که دریای معلم بیکران است

اگر صد بار جانم را بسوزند
مرا خیاط ها زانو بدوزند

اگر یک عمر تنهایی بپوسم
به جز پای معلم را نبوسم...

تقدیم به تمامی معلمان، استادان و فرهنگیان عزیز

نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :294
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------