حکمت و حكایت حكایت ها ، سروده ها و سخنان کوتاه حکمت آمیز و قصه های شهر هرت آپدیت روزانه ××××××××× با جور و جمود و جهل باید جنگید تاپاک شودجهان از این هرسه پلید یا ریشه هر سه را بباید خشکاند یا سرخ به خون خویش باید غلتید (ش.مطهر) «یكی از كهن ترین و سنتی ترین روش های انسان برای انتقال معرفت به نسل های بعد، قصه ها و حكایات بوده است. قصه، ناب ترین و خالص ترین بخش ادبیات است؛ چرا كه ما را به دورانی پیش از پیدایش تفاسیر و تعابیر امروز مان می برد. قصه ها شادند، سرگرم كننده اند، نمایشی اند، اما فراتر از همه ، معرفت را به شكلی دلپذیر منتقل می كنند.» (پائولو كوئیلو) tag:http://30arg.mihanblog.com 2017-05-25T15:01:31+01:00 mihanblog.com عاشقانه یا عاقلانه؟ 2017-05-25T08:35:00+01:00 2017-05-25T08:35:00+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3517 سیدعلیرضا شفیعی مطهر عاشقانه یا عاقلانه؟ عاشقانه یا عاقلانه؟
]]>
آموخته ام که... 2017-05-25T03:45:53+01:00 2017-05-25T03:45:53+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3516 سیدعلیرضا شفیعی مطهر آموخته ام که...   با پول می شود خانه خرید، ولی آشیانه نه، رختخواب خرید، ولی خواب نه، ساعت خرید، ولی زمان نه، می توان مقام خرید،ولی احترام نه، می توان کتاب خرید، ولی دانش نه، دارو خرید، ولی سلامتی نه، خانه خرید، ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند، کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی.آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است.آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گف آموخته ام که...
 
Image result for ‫چارلی چاپلین‬‎
 
با پول می شود خانه خرید، ولی آشیانه نه، رختخواب خرید، ولی خواب نه، ساعت خرید، ولی زمان نه، می توان مقام خرید،ولی احترام نه، می توان کتاب خرید، ولی دانش نه، دارو خرید، ولی سلامتی نه، خانه خرید، ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند، کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی.

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است.
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت.
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم، دعا کنم.
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم.
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی.
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است.
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیک تر می شویم، سریع تر حرکت می کند.
آموخته ام ... که پول، شخصیت نمی خرد.
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند.
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آن ها را تغییر نمی دهد.
آموخته ام ... که این عشق است که زخم ها را شفا می دهد نه زمان.
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبه رو می شویم، انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد.
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.
آموخته ام ... که فرصت ها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یک بار به او بیشتر بگویم دوستش دارم.
آموخته ام ... که لبخند ارزان ترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.
 

چارلی چاپلین
]]>
دمپایی! 2017-05-24T03:09:14+01:00 2017-05-24T03:09:14+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3515 سیدعلیرضا شفیعی مطهر  دمپایی!  زنی پسر کوچکی داشت که زیاد دزدی می کرد. او را نزد شیخی برد .شیخ برایش دعایی درست کرد و گفت: آن را به کتفش ببند. او دیگر هرگز دزدی نمی کند...هنگامی که به خانه بر می گشتند، پسر در راه عقب مانده بود.مادرش از او خواست سریع تر راه برود و به او برسد .پسر گفت :مادر، دمپایی شیخ بزرگه و نمی تونم باهاش راه برم!!!!!  دمپایی!

 

زنی پسر کوچکی داشت که زیاد دزدی می کرد. او را نزد شیخی برد .

شیخ برایش دعایی درست کرد و گفت: آن را به کتفش ببند. او دیگر هرگز دزدی نمی کند...

هنگامی که به خانه بر می گشتند، پسر در راه عقب مانده بود.
مادرش از او خواست سریع تر راه برود و به او برسد .

پسر گفت :مادر، دمپایی شیخ بزرگه و نمی تونم باهاش راه برم!!!!!]]> سوء استفاده از واژه های مقدس مذهبی 2017-05-24T03:02:19+01:00 2017-05-24T03:02:19+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3514 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

 سوء استفاده از واژه های مقدس مذهبیحالا که ستاد ابراهیم رئیسی واژه های مقدس قرآنی رو داره صرف اهداف خودش می کنه و می خواهد این ابراهیم را به ابراهیم نبی گره بزنه,و بعضی هم شعار می دهند:  ابراهیم بت شکن / بت زمان را بشکن ! پیشنهاد می دهم که  ابراهیم رئیسی را درون آتش بیندازیم.اگر آتش  سوء استفاده از واژه های مقدس مذهبی


حالا که ستاد ابراهیم رئیسی واژه های مقدس قرآنی رو داره صرف اهداف خودش می کنه و می خواهد این ابراهیم را به ابراهیم نبی گره بزنه,
و بعضی هم شعار می دهند: 

ابراهیم بت شکن / بت زمان را بشکن !

 پیشنهاد می دهم که  ابراهیم رئیسی را درون آتش بیندازیم.

اگر آتش ]]> لجبازی! 2017-05-23T02:49:25+01:00 2017-05-23T02:49:25+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3513 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

لجبازی! دو گدا در خیابانی نزدیک واتیکان کنار هم نشسته بودند. یکی صلیب گذاشته بود و دیگری هلال ماه ...مردم زیادی که از آنجا رد می شدند، به هر دو نگاه می کردند و فقط در کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود، پول می انداختند.کشیشی از آنجا می گذشت، مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که صلیب دارد، پول می دهند و هیچ کس به گدایی پشتش هلال ماه است، چیزی نمی دهد. رفت جلو و گفت:  رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا مرکز مذهب کاتولیک است.پس مردم به تو که هلال ماه گذاشتی، پول نمی دهند، به خصوص لجبازی!
 


دو گدا در خیابانی نزدیک واتیکان کنار هم نشسته بودند. یکی صلیب گذاشته بود و دیگری هلال ماه ...
مردم زیادی که از آنجا رد می شدند، به هر دو نگاه می کردند و فقط در کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود، پول می انداختند.
کشیشی از آنجا می گذشت، مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که صلیب دارد، پول می دهند و هیچ کس به گدایی پشتش هلال ماه است، چیزی نمی دهد. رفت جلو و گفت: 

رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا مرکز مذهب کاتولیک است.
پس مردم به تو که هلال ماه گذاشتی، پول نمی دهند، به خصوص که درست نشستی کنار یه گدای دیگری که صلیب دارد.
در واقع از روی لجبازی هم که باشد، مردم به اون یکی پول می دهند نه تو.
گدای پشت هلال ماه بعد از شنیدن حرف های کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: 

هی "اسدالله"! نگاه کن کی اومده به ما بازاریابی یاد بده؟!
مراقب باشید به خاطر لجبازی با یکی، سکه تان را در کلاه دیگری نیندازید، یا رای تان را! ...

@LIFE_IS_BEAUTIFUL

]]>
در چاهیم یا چاله؟! 2017-05-22T04:50:56+01:00 2017-05-22T04:50:56+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3512 سیدعلیرضا شفیعی مطهر  در چاهیم یا چاله؟! خواب دیدم قیامت شده است . هرقومی را داخل چاله‏ ای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند، الّا چاله ‏ی ایرانیان!  خود را به عُبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عُبید، این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده ‏اند؟» گفت:«می‌دانند که ما به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»خواستم بپرسم: اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند..نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند، خود بهتر از هر نگهبانی پا  در چاهیم یا چاله؟! 


خواب دیدم قیامت شده است . هرقومی را داخل چاله‏ ای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند، الّا چاله ‏ی ایرانیان! 

خود را به عُبید زاکانی رساندم و پرسیدم:

«عُبید، این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده ‏اند؟»
 
گفت:
«می‌دانند که ما به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم:
اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند..
نپرسیده گفت:

گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند، خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و
به ته چاله باز گردانیم!

#عبید_زاکانی

]]> توبه از هر چیز جز عشق لیلا! 2017-05-22T03:07:33+01:00 2017-05-22T03:07:33+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3511 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

توبه از هر چیز جز عشق لیلا! **************** بــه مجــنون گفـت روزی ساربانی چــرا بیــهوده در صحــــرا دوانــیاگـــر بــا لیلــی‌ات بــودی سروکار شـــده آن بــی وفـــا با دیگری یارسر زلفش ‌به دسـت دیگران است تـــو را بیهوده در صحرا دوان استز حـرف ساربــان مجنون فغان کرد جوابـش ایـــن رباعـی را بیـان کرددرخت بی ثمر هر کس نشاند دوای درد مجنون را بداندمیان عاشق و معشوق رمزی است چه داند آن که اشتر می چراندبــه مجـنون گفت کآخـر ای بداختر گنــاهــی از محـبت نیـست بدتــرتـــو را ایـزد بـه توبـه ام توبه از هر چیز جز عشق لیلا!


****************
بــه مجــنون گفـت روزی ساربانی
چــرا بیــهوده در صحــــرا دوانــی

اگـــر بــا لیلــی‌ات بــودی سروکار
شـــده آن بــی وفـــا با دیگری یار

سر زلفش ‌به دسـت دیگران است
تـــو را بیهوده در صحرا دوان است

ز حـرف ساربــان مجنون فغان کرد
جوابـش ایـــن رباعـی را بیـان کرد

درخت بی ثمر هر کس نشاند
دوای درد مجنون را بداند

میان عاشق و معشوق رمزی است
چه داند آن که اشتر می چراند

بــه مجـنون گفت کآخـر ای بداختر
گنــاهــی از محـبت نیـست بدتــر

تـــو را ایـزد بـه توبـه امــر فرمـود
بـرو از عشــق لیـــلا توبه کن زود

چو بشنید این سخن مجنون فغان کرد
به زاری سر بسوی آسمان کرد

بگفتا توبه کردم توبه اولیٰ
ز هر چیزی به غیر از عشق لیلا ...!

]]>
...زنجیر را باور نکن! 2017-05-19T03:43:49+01:00 2017-05-19T03:43:49+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3509 سیدعلیرضا شفیعی مطهر ...زنجیر را باور نکن! آزاد شو از بند خویش،زنجیر را باور نکناکنون زمان زندگی است،تاخیر را باور نکنحرف از هیاهو کم بزن،از آشتی ها دم بزناز دشمنی پرهیز کن،شمشیر را باور نکنخود را ضعیف و کم ندان،تنها در این عالم ندانتو شاهکار خلقتی،تحقیر را باور نکنبر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکشزیبا و زشتش پای توست،تقدیر را باور نکنتصویر اگر زیبا نبود،نقاش خوبی نیستیاز نو دوباره رسم کن،تصویر را باور نکنخالق تو را شاد آفرید،آزاد آزاد آفریدپرواز کن تا آرزو ، زنجیر را باور نکن ...زنجیر را باور نکن!


آزاد شو از بند خویش،زنجیر را باور نکن
اکنون زمان زندگی است،تاخیر را باور نکن

حرف از هیاهو کم بزن،از آشتی ها دم بزن
از دشمنی پرهیز کن،شمشیر را باور نکن

خود را ضعیف و کم ندان،تنها در این عالم ندان
تو شاهکار خلقتی،تحقیر را باور نکن

بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش
زیبا و زشتش پای توست،تقدیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نبود،نقاش خوبی نیستی
از نو دوباره رسم کن،تصویر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید،آزاد آزاد آفرید
پرواز کن تا آرزو ، زنجیر را باور نکن

]]>
نان و ایمان؟! 2017-05-18T08:14:19+01:00 2017-05-18T08:14:19+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3508 سیدعلیرضا شفیعی مطهر نان و ایمان؟! بر سردرِ خانقاهِ ابوالحسن خرقانی چنین نوشته بودند :  «هركه در این سرای درآید، نانش دهید و از ایمانش نپرسید, چرا كه آن كه به درگاه ایزد باری تعالی به جان ارزد, البته بر خان بوالحسن به نانی بیرزد. »-به شیخ شهر، فقیری ز جوع برد پناه بدین امیدکه از جود، خواهدش نان داد هزار مسئله پرسیدش از مسائل و گفت: اگر جواب ندادی نبایدت نان داد! نداشت حال جدال آن فقیر و شیخ غیور ببرد آبش و نانش نداد تا جان داد عجب‌که با همه دانایی این نمی‌دانست که "حق" به "بنده" نه روزی به شرط ایمان داد من نان و ایمان؟!


بر سردرِ خانقاهِ ابوالحسن خرقانی چنین نوشته بودند : 

«هركه در این سرای درآید، نانش دهید و از ایمانش نپرسید, چرا كه آن كه به درگاه ایزد باری تعالی به جان ارزد, البته بر خان بوالحسن به نانی بیرزد. »
-

به شیخ شهر، فقیری ز جوع برد پناه
بدین امیدکه از جود، خواهدش نان داد


هزار مسئله پرسیدش از مسائل و گفت:
اگر جواب ندادی نبایدت نان داد!


نداشت حال جدال آن فقیر و شیخ غیور
ببرد آبش و نانش نداد تا جان داد


عجب‌که با همه دانایی این نمی‌دانست
که "حق" به "بنده" نه روزی به شرط ایمان داد


من و ملازمت آستان پیر مغان
که جام می به کف کافر و مسلمان داد

آذر بیگدلی
-

شما چه‌کاره هستید که برای دین مردم تصمیم می گیرید!؟ نان که نمی‌دهید، مداوم از دین می‌پرسید.

از سخنرانی دکتر حسن روحانی درمشهد /1396/2/27


]]> به جز پای معلم را نبوسم! 2017-05-17T05:00:07+01:00 2017-05-17T05:00:07+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3507 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

به جز پای معلم را نبوسم! دو تا شلوار توی خشک شوییشبی کردند باهم گفت و گویییکی از آن دو خیلی شیک تر بودکمی از آن یکی باریک تر بوددو تا جیب بزرگ از پشت و رو داشتهمیشه لنگه اش خط اتو داشتشکیل و خوشگل و ابریشمی بوداز آن اجناس شیک دیلمی بودخلاصه جنس مرغوبی خفن داشتکمربندی ز چرم کرگدن داشتیکی دیگر چروک و ساده تر بودکمی از آن یکی افتاده تر بودتمیز و شسته اما بی اتو بودهم از بالا هم از پایین رفو بودبه قدری کهنه بود و خسته از کاربه زحمت می شد او را گفت شلوارگذشت روزها بی ارزشش کردتلاش و کار و زحمت نخکشش به جز پای معلم را نبوسم!



دو تا شلوار توی خشک شویی
شبی کردند باهم گفت و گویی


یکی از آن دو خیلی شیک تر بود
کمی از آن یکی باریک تر بود

دو تا جیب بزرگ از پشت و رو داشت
همیشه لنگه اش خط اتو داشت

شکیل و خوشگل و ابریشمی بود
از آن اجناس شیک دیلمی بود

خلاصه جنس مرغوبی خفن داشت
کمربندی ز چرم کرگدن داشت

یکی دیگر چروک و ساده تر بود
کمی از آن یکی افتاده تر بود

تمیز و شسته اما بی اتو بود
هم از بالا هم از پایین رفو بود

به قدری کهنه بود و خسته از کار
به زحمت می شد او را گفت شلوار

گذشت روزها بی ارزشش کرد
تلاش و کار و زحمت نخکشش کرد

پس از یک شست و شو با خوب رویی
نشسته گوشه ای از خشک شویی

به سویش آمد آن شلوار زیبا
به عشوه شانه ها را داد بالا

کنار او نشست و با تکبر
به او می گفت از روی تمسخر

که من یک روز در بوتیک بودم
کنار جنس های شیک بودم

مرا دیدند مردم پشت شیشه
که شلواری گران بودم همیشه

همیشه توی جایی لوکس بودم
کنار جنس هایی لوکس بودم

کنار کفش های چرم اعلا
و کت هایی به قیمت های بالا

 پس از یک دوره ی چشم انتظاری
رسید از راه مرد پولداری


تراول هایی از جیبش درآورد
مرا فوری خرید و باخودش برد

چه جاهایی که با آن مرد رفتیم
میان مردمی بی درد رفتیم

همیشه روی مخمل می نشستم
درون جمع اول می نشستم

به یک چشمک برایم شد مهیا
گران قیمت ترین ماشین دنیا

خوراکم بود چک پول و تراول
تراول های رنگارنگ و خوشگل

درون خانه ده شلوار بودیم
که باهم مدتی همکار بودیم

درون ناز و نعمت خواب بودیم
 همه در خدمت ارباب بودیم

تو اما ظاهراً شلوار کاری
که روی زانوانت وصله داری

دل شلوار کهنه سخت آزرد
ولی پیش رقیبش کم نیاورد

به حسرت گفت ای شلوار زیبا
لباس مردهای رده بالا

منم مثل تو شلوارم برادر
ولی من آبرو دارم برادر

مرا یک مرد فرهنگی  خریده
شبی از جمعه بازاری خریده

نه در عمرم تراول دیدم هرگز
نه ماشین های خوشگل دیدم هرگز

نه روی مخمل و اطلس نشستم
نه با جمعیتی ناکس نشستم

نه دستی را به نامردی فشردم
و نه پولی ز حق الناس خوردم

خدا را شکر اربابم شرف داشت
نهادش ریشه در آب و علف داشت

همیشه سر به زیر و مهربان بود
تمام عمر وقف دیگران بود

به خوش رویی رفاقت کرد با من
صبورانه قناعت کرد با من

نه در عمرش گناه و معصیت کرد
هزاران مرد دانا تربیت کرد

معلم بود و دانشمند و دانا
نژاد پاک انسان های والا

معلم در صف پیغمبران است
که دریای معلم بیکران است

اگر صد بار جانم را بسوزند
مرا خیاط ها زانو بدوزند

اگر یک عمر تنهایی بپوسم
به جز پای معلم را نبوسم...

تقدیم به تمامی معلمان، استادان و فرهنگیان عزیز]]> یک دینام هزار ولتی 2017-05-17T03:14:16+01:00 2017-05-17T03:14:16+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3506 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

یک دینام هزار ولتی یک دینام هزار ولتی
]]>
دیگی که بزاید مردن هم دارد 2017-05-16T05:45:46+01:00 2017-05-16T05:45:46+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3505 سیدعلیرضا شفیعی مطهر #درنگدیگی که بزاید مردن هم داردمی گویند ملانصرالدین از همسایه اش دیگی را قرض گرفت . چند روز بعد دیگ را به همراه دیگی کوچک به او پس داد. وقتی همسایه قصه دیگ اضافی را پرسید، ملا گفت:  دیگ شما در خانه ما وضع حمل کرد. چند روز بعد ، ملا دوباره برای قرض گرفتن دیگ به سراغ همسایه رفت و همسایه خوش خیال این بار دیگی بزرگ تر به ملا داد،به این امید که دیگچه بزرگ تری نصیبش شود. تا مدتی از ملا نصرالدین خبری نشد . همسایه به در خانه ملا رفت و سراغ دیگ خود را گرفت. ملا گفت: دیگ شما موقع وضع حمل در خان
#درنگ

دیگی که بزاید مردن هم دارد


می گویند ملانصرالدین از همسایه اش دیگی را قرض گرفت .
چند روز بعد دیگ را به همراه دیگی کوچک به او پس داد.
وقتی همسایه قصه دیگ اضافی را پرسید، ملا گفت: 

دیگ شما در خانه ما وضع حمل کرد.
چند روز بعد ، ملا دوباره برای قرض گرفتن دیگ به سراغ همسایه رفت و همسایه خوش خیال این بار دیگی بزرگ تر به ملا داد،به این امید که دیگچه بزرگ تری نصیبش شود.
تا مدتی از ملا نصرالدین خبری نشد .
همسایه به در خانه ملا رفت و سراغ دیگ خود را گرفت.
ملا گفت: دیگ شما موقع وضع حمل در خانه ما فوت کرد. 

همسایه گفت :مگر دیگ هم  می میرد؟ چرا مزخرف میگی!!!
و جواب شنید :چرا روزی که گفتم دیگ تو زاییده، نگفتی که دیگ نمی زاید.
دیگی که می زاید، حتما مردن هم دارد.

 این حکایت اغلب ما مردم است:

 هرجا که به نفع ما باشد، عجیب ترین دروغ ها و داستان ها را باور می کنیم، اما کوچک ترین ضرر را بر نخواهیم تابید.

@joorvajoora_story

]]>
اگه بشه،چی میشه؟!!(طنز) 2017-05-15T06:47:07+01:00 2017-05-15T06:47:07+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3503 سیدعلیرضا شفیعی مطهر  اگه بشه،چی میشه؟!!(طنز) #شفیعی_مطهر گفت: دارم بار سفر رو می بندم! گفتم: به سلامتی ایشالّا ! کجا؟ گفت: ایران! گفتم: مگه الان کجا هستی که می خوای بری ایران؟! گفت: این ایران که نه! گفتم: پس کدوم ایران؟ما یه ایران که بیشتر نداریم! گفت: نه! من می خوام برم ایرانی که کاندیداهای ریاست جمهوری توصیفش می کنن! گفتم: خب! اون ایران کجاست؟چه جوریه؟ گفت: توی اون ایران همه چیز ارزونه! پر از نقل و نباته! کشور گل و بلبله! به همه ایرونیا هر ماه 250هزار تومان یارانه میدن! علاوه بر اون مبلغی هم کارانه می  اگه بشه،چی میشه؟!!(طنز)


#شفیعی_مطهر


گفت: دارم بار سفر رو می بندم!

گفتم: به سلامتی ایشالّا ! کجا؟

گفت: ایران!

گفتم: مگه الان کجا هستی که می خوای بری ایران؟!

گفت: این ایران که نه!

گفتم: پس کدوم ایران؟ما یه ایران که بیشتر نداریم!

گفت: نه! من می خوام برم ایرانی که کاندیداهای ریاست جمهوری توصیفش می کنن!

گفتم: خب! اون ایران کجاست؟چه جوریه؟

گفت: توی اون ایران همه چیز ارزونه! پر از نقل و نباته! کشور گل و بلبله! به همه ایرونیا هر ماه 250هزار تومان یارانه میدن! علاوه بر اون مبلغی هم کارانه میدن! دیگه بیکار پیدا نمیشه!دیگه هیچ خانواده ای بدون خونه و زندگی نیست. به همه بی خونه ها مسکن میدن.

درآمد همه مردم 2/5 برابر این ایران میشه!از همه مهم تر اصلا دیگه فساد دیده نمیشه! همه مفسدان اقتصادی و اجتماعی محاکمه و مجازات میشن! همه دولتمردا پاکدست و درستکار و راستگو میشن!و....

گفتم: خواب دیدی؟ خیر باشه! تو مطمئن هستی که اون ایران همین طوری میشه که تو میگی؟!

گفت: خب، کاندیداها میگن دیگه! مگه ممکنه دروغ بگن؟ اگه دروغگو بودن که صلاحیتشون تایید نمی شد!

گفتم: خدا کنه این طور بشه! 

گفت: یعنی نمیشه؟ولی اگه بشه چی میشه؟!

گفتم : میگن یه نفر یه قاشق ماست برده بود کنار دریا. اونو توی آب دریا می زد و تکون می داد!

بهش گفتن: چه می کنی؟

گفت: می خوام همه آب های دریا رو تبدیل به دوغ کنم!!

می دونم نمیشه! ولی اگه بشه،چی میشه؟!!

 

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

 https://t.me/amotahar


]]>
دشت های تا بی نهایت سبز 2017-05-15T06:22:35+01:00 2017-05-15T06:22:35+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3502 سیدعلیرضا شفیعی مطهر  دشت های تا بی نهایت سبز  دشت های تا بی نهایت سبز

]]> استفاده ابزاری از باورهای مذهبی 2017-05-15T06:13:34+01:00 2017-05-15T06:13:34+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3501 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

استفاده ابزاری از باورهای مذهبی ✅ در پاسخ به‌عوام‌فریبی‌هایی‌ که با‌ هزینه از مقدسات دینی مردم می‌شود استفاده ابزاری از باورهای مذهبی


در پاسخ به‌عوام‌فریبی‌هایی‌ که با‌ هزینه از مقدسات دینی مردم می‌شود

]]>