حکمت و حكایت حكایت ها ، سروده ها و سخنان کوتاه حکمت آمیز و قصه های شهر هرت آپدیت روزانه ××××××××× با جور و جمود و جهل باید جنگید تاپاک شودجهان از این هرسه پلید یا ریشه هر سه را بباید خشکاند یا سرخ به خون خویش باید غلتید (ش.مطهر) «یكی از كهن ترین و سنتی ترین روش های انسان برای انتقال معرفت به نسل های بعد، قصه ها و حكایات بوده است. قصه، ناب ترین و خالص ترین بخش ادبیات است؛ چرا كه ما را به دورانی پیش از پیدایش تفاسیر و تعابیر امروز مان می برد. قصه ها شادند، سرگرم كننده اند، نمایشی اند، اما فراتر از همه ، معرفت را به شكلی دلپذیر منتقل می كنند.» (پائولو كوئیلو) tag:http://30arg.mihanblog.com 2017-04-25T23:14:44+01:00 mihanblog.com جواب های تکان دهنده! 2017-04-23T00:52:30+01:00 2017-04-23T00:52:30+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3482 سیدعلیرضا شفیعی مطهر جواب های تکان دهنده!  ابوالحسن خرقانی می گوید:جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد !‌اول؛ مرد فاسدی از کنارم گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد !او گفت؛ ای شیخ ! خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد شد !دوم؛ مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده های گل آلود می رفت.به او گفتم: قدم ثابت بردار تا نلغزی !گفت: من بلغزم باکی نیست، به هوش باش تو نلغزی ای شیخ ! که جماعتی از پی تو خواهند لغزید...!سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت.گفتم: این روشنایی را از کجا آورده ای؟!کودک چراغ را فوت کرد و آن ر جواب های تکان دهنده!

 

ابوالحسن خرقانی می گوید:
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد !

اول؛ مرد فاسدی از کنارم گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد !
او گفت؛ ای شیخ ! خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد شد !

دوم؛ مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده های گل آلود می رفت.
به او گفتم: قدم ثابت بردار تا نلغزی !
گفت: من بلغزم باکی نیست، به هوش باش تو نلغزی ای شیخ ! که جماعتی از پی تو خواهند لغزید...!

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت.
گفتم: این روشنایی را از کجا آورده ای؟!
کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت:
تو که شیخ این شهری، بگو که این روشنایی کجا رفت ؟!

چهارم؛ زنی بسیار زیبا رو که در حال خشم از شوهرش شکایت می کرد !
گفتم: اول رویت را بپوشان، بعد با من حرف بزن!
گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم، چنان از خود بی خود شده ام که از خویش
خبرم نیست، تو چگونه غرق محبت خالقی، که از نگاهی بیم داری......؟؟؟

]]>
درباب نامزدی یکی از خالی بافان ! 2017-04-22T00:54:41+01:00 2017-04-22T00:54:41+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3481 سیدعلیرضا شفیعی مطهر درباب نامزدی یکی از خالی بافان !  آن سوداگر دهر! سردار آشتی و قهر . ارباب تراکم فروشان شهر. کاپیتانا و دکترانا محمد باقر خان . نامزد اداره کل کشور به سنه 96 حکایت موثق است که شهرداران او از فرط فروش تراکم آن چنان پول پارو کردندی که از ویلاهای ساحل خزر و خانه های سقف چینی جنگل های شمال بگذشتند و هرکدام به فراخور میل اهل و عیال و فامیل در گوشه ای از این دنیای فانی خارج از مرزهای خودمانی گوشه عزلت گزیدند . و در سایه دستاورد تز دکترای این شهردار گل !!شهرداری های فراوان به محلات پا درباب نامزدی یکی از خالی بافان !  

آن سوداگر دهر! سردار آشتی و قهر . ارباب تراکم فروشان شهر. کاپیتانا و دکترانا محمد باقر خان . نامزد اداره کل کشور به سنه 96 حکایت موثق است که شهرداران او از فرط فروش تراکم آن چنان پول پارو کردندی که از ویلاهای ساحل خزر و خانه های سقف چینی جنگل های شمال بگذشتند و هرکدام به فراخور میل اهل و عیال و فامیل در گوشه ای از این دنیای فانی خارج از مرزهای خودمانی گوشه عزلت گزیدند . و در سایه دستاورد تز دکترای این شهردار گل !!شهرداری های فراوان به محلات پایتخت ساختند و هر کدام به شهردارکی سپردند که او نیز در طلب همه آن هایی بود که در بالا ذکرشان شد و شروع کار نمی کردند مگر به داشتن خانه ای در جه یک در منطقه دو یا سه با چهار چرخ هایی با شاسی های بلند که توان سرکشی از املاکشان در اقصی نقاط را داشته باشد و این شد که باغ های شهر بسوختند و از قوت خاک آن ها برج سازی ها و پاساژسازی ها ومال سازی ها و....در شهر رونق گرفت .
 و از این شفاف تر چه گفته به زبان آید که کام را بیشتر از این تلخ نشاید .!!  
وچون شنیدم که اقتصاد دانان دنیا بنای کفرگویی به شعارهای اقتصادی برادر شهردار گذاشته اند و چهارصد برابر شدن در آمد فقرا و ایجاد 500 میلیون شغل در صد روز اول ریاست جمهوریش را ((که از گفته های اوست به دقیقه نود ودر پای میز ثبت نام ریاست جمهوری )) زیر سوال برده اند. خواستم یاد آورشوم که آن ها از نظریه های تیم اقتصادی این ابر شهردار بی خبرند .و اقتصاد شهری نخوانده اند و از فروش تراکم وحسابداری تعهدی قطعا چیزی نمی دانند .و این دو نظریه یعنی معامله دو سر برد و دوصد سود !!.
 واین هست زبان حال و قال ان مرد عمل و شهردار شهر در شرح بیان آنچه گفته آمد در باب نظریه دوسر برد و دوصد سود : نوع اول – ساده و شفاف تراکم را نقد می فروشیم و پول ان را جیرینگی به جیب می زنیم .  
((تراکم خری و تراکم فروشی باید به دست خودی ها انجام شود ،چون که نمی شود در این سازمان عریض و طویل کاررا به دست نخودی سپرد . پس تکلیف هزینه های انتخابات چه می شود .؟؟))  
مثال : منطقه یک تا پنج ( انتظار شرح بیشتر نداشته باشید لطفا) !
نوع دوم – علمی وغیر شفاف تراکم را نقد می فروشیم به عدد فرضی 100 - به یک تاجر نیازمند تراکم و دستگاه می خریم از خارج ( وقتی اسم خرید خارجی میاد دهانمان بی اختیار آب می افتد .لطفا نگوو نپرس) به عدد فرضی 50 . نصف قیمت !!! فاکتور آن را می دهیم بانک شهر بر اساس نظریه حسابداری تعهدی به عدد فرضی 150 !! بانک ان را دیسکانت می کند به عدد فرضی 50 !!و در وجه پیمانکار کارسازی می کند چه کارسازی ی ؟!!. فرمول محاسبه سود در این روش فوق سری بوده شما هم بیخودی برای کشف ان زور نزنید ملزومات : 1- شرکت بازرگانی فعال در تجارت خارجی که بساز وبفروش داخلی است . خودی 2- بساز وبفروش فعال در خرید وفروش تراکم که تاجر خارجی است . خودی 3- بانک عامل اشنا به همه فوت وفن های کار با اولویت بانک شهر که خودی وخودساخته است .برای چنین روز مبادایی!!1 ((تاکید می شود همه این امور باید به دست خودیها انجام شود چونکه نمی شود در این سازمان عریض وطویل کاررا به دست نخودی سپرد . پس تکلیف هزینه های انتخابات چه می شود . )) مثال : - پروژه فرامنطقه ای ایران زمین توسط بابک خان تراکم بخر داخلی .!((که ازهمین گودال بزرگ تا الان قریب به 600 میلیارد فروش تراکم کرده ایم )) - پروژه فرامنطقه ای اتوبان صدر توسط بابک خان تاجر خارجی!! (( که از این محل نیز سود ارزی قابلی حاصل شده در نزد بانکهای خارجی با سود صفر درصد بر ای یک وقتی !! که لازم می شود )) - بانک تعهد بسپار شهر به بابک خان همه فن حریف - نوع سوم : غیر علمی و شفاف : به سبک شرخرها و بابا شمل ها و کلاه مخمل ها که دارای تشکیلات وبرو وبیایی هستند وبا از ما بهترون ها عکس یادگاری می گیرند و انصافا هم به درد این کلان شهر می خورند . - به متقاضیان خدمات شهری رک وپوست کنده می گوییم یا الله رد کن بیاد !!! به همین شفافی که تو الان می خوانی و ما سال هاست می دانیم . ((تاکید می شود همه این امور باید به دست خودی ها انجام شود ،چون که نمی شود در این سازمان عریض و طویل کاررا به دست نخودی سپرد . پس تکلیف هزینه های انتخابات چه می شود . )) ملاحظه می کنید که ترجیع بند هر روشی که گفته شد چی بود :؟ ((...همه این امور باید به دست خودی ها انجام شود چون که نمی شود در این سازمان عریض و طویل کاررا به دست نخودی سپرد . پس تکلیف هزینه های انتخابات چه می شود . )) این به معنای داشتن استراتژی است از همان ابتدای کار در شهرداری با این نقشه که باید روزی رییس جمهور شوم کار خود را شروع کرده ام .

و این چنین است که مردم فهیم ایران از هم اکنون بدانند ، ما با کمترین هزینه بیشترین تلاش جهادی خودرا در خصوص کسب ارای مردم فهیم ایران به خرج خواهیم داد . باشد که رییس جمهوری از آن ما شود به فضل الهی ان شالله !!!

]]>
الفبای ساده دموکراسی 2017-04-22T00:39:24+01:00 2017-04-22T00:39:24+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3480 سیدعلیرضا شفیعی مطهر   الفبای ساده دموکراسیمن نمی دانم مردمی که هنوز روی خط کشی کف خیابان نمی توانند حریم و حرمت همدیگر را نگاه دارند، دموکراسی را برای چه می خواهند؟!رعایت خط کشی که دیگر مربوط به حکومت نیست، مربوط به استکبار جهانی نیست.الفبای ساده دموکراسی, در همین خطوط را بی جا قطع نکردن، پشت چراغ ایستادن، به عابر پیاده ی نگون بخت راه دادن و سبقت بی جا نگرفتن است...!حسن_نراقیجامعه شناسی خودمانی  

 الفبای ساده دموکراسی


من نمی دانم مردمی که هنوز روی خط کشی کف خیابان نمی توانند حریم و حرمت همدیگر را نگاه دارند، دموکراسی را برای چه می خواهند؟!
رعایت خط کشی که دیگر مربوط به حکومت نیست، مربوط به استکبار جهانی نیست.
الفبای ساده دموکراسی, در همین خطوط را بی جا قطع نکردن، پشت چراغ ایستادن، به عابر پیاده ی نگون بخت راه دادن و سبقت بی جا نگرفتن است...!

حسن_نراقی
جامعه شناسی خودمانی

]]>
کمی شرم و حیا!! 2017-04-19T01:27:54+01:00 2017-04-19T01:27:54+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3479 سیدعلیرضا شفیعی مطهر کمی شرم و حیا!! هر وعده که دادند به ما باد هوا بود هر نکته که گفتند غلط بود و ریا بود  چوپانی این گله به گرگان بسپردند این شیوه و این قاعده ها رسم کجا بود ؟  رندان به چپاول سر این سفره نشستند این ها همه از غفلت و بی حالی ما بود خوردند و شکستند و دریدند و تکاندند هر چیز در این خانه بی برگ و نوا بود گفتند چنینیم و چنانیم دریغا این ها همه لالایی خواباندن ما بود  ای کاش در دیزی ما باز نمی ماند یا کاش که در گربه کمی شرم و حیا بود         &nb کمی شرم و حیا!!


هر وعده که دادند به ما باد هوا بود
هر نکته که گفتند غلط بود و ریا بود 


چوپانی این گله به گرگان بسپردند
این شیوه و این قاعده ها رسم کجا بود ؟ 


رندان به چپاول سر این سفره نشستند
این ها همه از غفلت و بی حالی ما بود 


خوردند و شکستند و دریدند و تکاندند
هر چیز در این خانه بی برگ و نوا بود 


گفتند چنینیم و چنانیم دریغا
این ها همه لالایی خواباندن ما بود 


ای کاش در دیزی ما باز نمی ماند
یا کاش که در گربه کمی شرم و حیا بود  

                                             
#ایرج_میرزا]]> خودکشی!! 2017-04-18T00:58:52+01:00 2017-04-18T00:58:52+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3477 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

 خودکشی!!    خودکشی!!

 

]]> مردم احمق،حاکم احمق می خواهند! 2017-04-17T01:33:53+01:00 2017-04-17T01:33:53+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3476 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

مردم احمق،حاکم احمق می خواهند! نقل است که روزی «معاویه» برای نماز در مسجد آماده می‌شد. به خیل عظیم جمعیتی که آماده اقتدا به او بودند، نگاهی از سر غرور انداخت. عمروعاص» که در نزدیکی او ایستاده بود، در گوشش نجوا کرد که:  بی‌دلیل مغرور نشو! این‌ها اگر عقل داشتند، به جماعت تو نمی‌آمدند و «علی» را انتخاب می‌کردند. معاویه» برافروخت. «عمروعاص» قول داد که حماقت نماز‌گزاران را ثابت می‌کند. پس از نماز، بر منبر رفت و در پایان سخن‌رانی گفت:  از رسول خدا شنیدم که هر کس نوک زبان خود‌ مردم احمق،حاکم احمق می خواهند!


نقل است که روزی «معاویه» برای نماز در مسجد آماده می‌شد. به خیل عظیم جمعیتی که آماده اقتدا به او بودند، نگاهی از سر غرور انداخت.
 عمروعاص» که در نزدیکی او ایستاده بود، در گوشش نجوا کرد که: 

بی‌دلیل مغرور نشو! این‌ها اگر عقل داشتند، به جماعت تو نمی‌آمدند و «علی» را انتخاب می‌کردند.
 معاویه» برافروخت. «عمروعاص» قول داد که حماقت نماز‌گزاران را ثابت می‌کند.
 پس از نماز، بر منبر رفت و در پایان سخن‌رانی گفت: 

از رسول خدا شنیدم که هر کس نوک زبان خود‌ را به نوک بینی‌اش برساند، خدا بهشت را بر او واجب می‌کند ! 

بلافاصله مشاهده‌کرد که همه تلاش می‌کنند نوک‌ زبان‌ِشان را به نوک بینی‌ِشان برسانند تا ببینند بهشتی‌اند یا جهنمی؟
 عمروعاص» خواست در کنار منبر حماقت جمعیت را به «معاویه» نشان دهد، دید معاویه عبایش را بر سر کشیده و دارد خود را آزمایش می‌کند و سعی می‌کند کسی متوجه تلاش ناموفقش برای رساندن نوک زبان به نوک بینی نشود.
 از منبر پایین آمد در گوش «معاویه» نجوا کرد: 

این جماعت احمق خلیفه احمقی چون تو می‌خواهند. ""علی""برای این جماعت حیف است.

]]>
پسر "مش صفرم!! 2017-04-16T02:44:00+01:00 2017-04-16T02:44:00+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3475 سیدعلیرضا شفیعی مطهر  پسر "مش صفرم!!  پسر "مش صفرم!!

]]> خَرِ مسجد 2017-04-16T02:34:40+01:00 2017-04-16T02:34:40+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3474 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

حمیدرضا برای من نوشته:خَرِ مسجد.....چند روز​ پیش در محل گلزار شهدای شهر قم کنار قبر همسنگرها با جمعی از دوستان، قدم می‌زدیم، خاطرات جنگ را تعریف می‌کردیم و برای هر یک از رفقای شهید خود فاتحه‌ای قرائت می‌کردیم.و بنا به یک عادت ناپسند درباره افرادی و یا به عبارت دیگر اشراری که دستی در سیاست دارند نیز سخن می‌راندیم.بله از سیاستمدارها هم می‌گفتیم. من از خوردن‌ها و بردن‌ها و اختلاس‌هایشان سخنانی گفتم و در جواب من دوستی حاضر جواب، تمثیلی آورد که نشان از دقت و نکته‌سنجی او بود.من سؤال کر حمیدرضا برای من نوشته:

خَرِ مسجد.....

چند روز​ پیش در محل گلزار شهدای شهر قم کنار قبر همسنگرها با جمعی از دوستان، قدم می‌زدیم، خاطرات جنگ را تعریف می‌کردیم و برای هر یک از رفقای شهید خود فاتحه‌ای قرائت می‌کردیم.

و بنا به یک عادت ناپسند درباره افرادی و یا به عبارت دیگر اشراری که دستی در سیاست دارند نیز سخن می‌راندیم.
بله از سیاستمدارها هم می‌گفتیم.

 من از خوردن‌ها و بردن‌ها و اختلاس‌هایشان سخنانی گفتم و در جواب من دوستی حاضر جواب، تمثیلی آورد که نشان از دقت و نکته‌سنجی او بود.

من سؤال کرده بودم، برای ما که نه زیر خاکیم، از ما رفع تکلیف شده باشد و نه بر منبریم که صدای ما شنیده شود، تکلیف چیست؟؟

دوست من، با لبخند شیرینِ همیشگی‌اش گفت ما خرِ مسجد هستیم!!
پرسیدم خر مسجد دیگر چه صیغه‌ای است؟!

دوست همرزم من به نقل از مرحوم پدرش ادامه داد:

در گذشته وقتی قرار می‌شد صیغه‌ی مسجد بر زمین وقفی خوانده شود و کار ساخت مسجد را آغاز کنند، مجتهد یا ملای ده در حالی‌که بر خر سوار بود، وارد زمین مسجد می‌شد.
از همان ابتدای ساخت مسجد، خر دارای نقش بود و در ادامه با حمل مصالح ساختمانی نیز در ساخت مسجد مشارکت می‌کرد.

تمام کارها و بارهای اصلی و مهم در ساخت مسجد، از حمل سنگ گرفته تا خاک و آجر و...  همه توسط الاغ‌ها انجام می‌شد.

الاغ‌هایی که این سعادت نصیب آن‌ها می‌شد و توفیق رفیق راه‌شان شده و باربر مصالح مسجد می‌شدند، دارای احترام خاصی نزد مردم بودند.

مردم شهر با دیدن کاروان الاغ‌ها اشک شوق برچشم‌هایشان می‌نشست.
از آنجا که ساخت مسجد واجب کفائی بود، کسانی‌که کنار خیابان ایستاده و کاروان خرها را نظاره می‌کردند، شوق می‌کردند و از آن‌ها رفع تکلیف می‌شد.

آن‌قدر شور و شوق داشتند که حتی پیرزن‌های شهر که توانایی مالی چندانی نداشتند تا به ساخت مسجد کمک جانی و مالی بکنند، در مسیر راه با تمام توان به حمایت خرهای زیر بار مصالح آمده، با جوی پوست‌کنده از آن ها پذیرایی می‌کردند.

خلاصه خرها خیلی مهم بودند ، موضوعِ گفتگوی هر جمع و محفلی شده بودند. از مهندس و معمار گرفته تا بنّا و کارگر!!

 بدون خر کارها لنگ می‌شد. همه جا خرها به حساب می‌آمدند.
وقتی الاغ ها واردِ مسجد می‌شدند ؛ بناها و معمارها به استقبال‌شان می‌رفتند، کارگرها بعد از هر دفعه که بار را تخلیه می‌کردند، دستی به سر و صورت الاغ‌ها کشیده، تیمارشان می کردند و برای ادامه کار، آماده‌شان می‌کردند.

 الاغ‌ها روزگار خوبی را پشت سر می‌گذاشتند.
هم احترام داشتند و هم خوراک، حال و هوا چه از جهت مادی و چه از جهت معنوی خوب بود.

همه چیز عالی و کار ساخت مسجد کم‌کم رو به پایان بود.
الاغ‌ها خسته اما راضی بودند.
در آخر ، فرش‌های مسجد نیز بر روی کول خرهایی بود که وارد مسجد می‌شدند....

وقتی مسجد فرش می شد، خرها در دالان مسجد به تماشا می ایستادند، ملا فریاد بر می آورد:

خرها را از مسجد بیرون کنید، مسجد که جای خر نیست... مسجد که جای خر نیست..!!

کسانی‌که جای مُهر بر پیشانی داشتند، به سمت خرها یورش می بردند، تا از مسیر دالان به سمت درب خروجی خرها را هدایت کنند.

یک بار یکی از الاغ‌ها گردن چرخاند تا ببیند در مسجد چه می‌گذرد که مورد اصابت لنگه‌کفش زاهدی قرار گرفت..!

دیگر از آن لحظه به بعد هیچ‌کس از زخم‌های تنِ الاغ‌ها که نپرسید، هیچ بلکه زخمی هم بر دلشان نهادند.

 خرها واقعاً کاری و توقعی نداشتند؛ فقط دنبال آشنایان قدیم خود می‌گشتند!! ملا، معمار، بنا و کارگرهایی که همیشه زخم‌هایشان را تیمار می‌کردند.
گویا کسی را نمی‌شناختند، پیدایشان نمی‌کردند و کسی هم آن‌ها را نمی‌شناخت!!

 پس خرهای مسجد با چشمانی گریان، دل‌هایی شکسته و بدن‌هایی زخمی دالان مسجد را پشت سر گذاشتند و در دل، با خود ‌گفتند که جواب خدا را چه باید بگوییم با این سایه‌بانی که برای این از خدا بی‌خبران ساخته‌ایم؟!!

@mohammadmahdavifar

کانال محمد مهدوی فر ]]>
خاطرات منظوم دکتر!!! محمود احمدی نژاد 2017-04-15T02:26:27+01:00 2017-04-15T02:26:27+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3472 سیدعلیرضا شفیعی مطهر ]]> نتیجه آمیختگى جهل با وضعیت هاى متفاوت زندگى بشر 2017-04-13T01:44:53+01:00 2017-04-13T01:44:53+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3471 سیدعلیرضا شفیعی مطهر  نتیجه آمیختگى جهل با وضعیت هاى متفاوت زندگى بشر 1-  جهل + فقر    =  جُرم2- جهل + ثروت   =  فساد3- جهل + آزادی =  هرج و مرج 4- جهل + قدرت = استبداد5- جهل + دین   =  تروریسم -(( حال به جای جهل، علم بگذار.بنگر علم با وضعیت هاى متفاوت زندگى چه می کند ))1- علم + فقر    =  قناعت 2- علم + ثروت   =  نوآوری3- علم + آزادی =  خوشبختی4- علم + قدرت =  عدالت 5- علم + دین   = استقامت.  نتیجه آمیختگى جهل با وضعیت هاى متفاوت زندگى بشر

1-  جهل + فقر    =  جُرم
2- جهل + ثروت   =  فساد
3- جهل + آزادی =  هرج و مرج
4- جهل + قدرت = استبداد
5- جهل + دین   =  تروریسم
-
(( حال به جای جهل، علم بگذار.
بنگر علم با وضعیت هاى متفاوت زندگى چه می کند ))

1- علم + فقر    =  قناعت
2- علم + ثروت   =  نوآوری
3- علم + آزادی =  خوشبختی
4- علم + قدرت =  عدالت
5- علم + دین   = استقامت
.

]]>
نتیجه هزینه صدها میلیارد تومان!!/طنز 2017-04-12T02:40:03+01:00 2017-04-12T02:40:03+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3470 سیدعلیرضا شفیعی مطهر نتیجه هزینه صدها میلیارد تومان!!/طنز✅ نتیجه هزینه صدها میلیارد تومان برای پاسداری از زبان پارسی توسط غلامعلی حدادعادل‌  نتیجه هزینه صدها میلیارد تومان!!/طنز


✅ نتیجه هزینه صدها میلیارد تومان برای پاسداری از زبان پارسی توسط غلامعلی حدادعادل‌
 
]]> انسان یا قانون؟کدام مقدم اند؟ 2017-04-10T21:25:02+01:00 2017-04-10T21:25:02+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3469 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

 انسان یا قانون؟کدام مقدم اند؟  تصور کنید، مردی که همسرش به شدت بیمار است و چیزی به مرگش نمانده. تنها راه نجات یک داروی بسیار گران قیمت است که در شهر فقط یک نفر هست که آن را می فروشد.مرد فقیر داستان ما، هیچ پولی ندارد، هیچ آشنایی هم برای قرض گرفتن ندارد. به سراغ دارو فروش می رود و التماس می کند. به دست و پایش می افتد و عاجزانه خواهش می کند آن دارو را برای همسر بیمارش به عنوان وام یا قرض به او بدهد. دارو فروش به هیچ وجه راضی نمی شود. به هیچ وجه.  حالا مرد ما دو ر  انسان یا قانون؟کدام مقدم اند؟ 

 

تصور کنید، مردی که همسرش به شدت بیمار است و چیزی به مرگش نمانده. تنها راه نجات یک داروی بسیار گران قیمت است که در شهر فقط یک نفر هست که آن را می فروشد.
مرد فقیر داستان ما، هیچ پولی ندارد، هیچ آشنایی هم برای قرض گرفتن ندارد. به سراغ دارو فروش می رود و التماس می کند. به دست و پایش می افتد و عاجزانه خواهش می کند آن دارو را برای همسر بیمارش به عنوان وام یا قرض به او بدهد. دارو فروش به هیچ وجه راضی نمی شود. به هیچ وجه. 

حالا مرد ما دو راه دارد. یا دارو را بدزدد و یا نظاره گر مرگ همسرش باشد. 

مرد دارو را شبانه می دزدد و همسرش را از مرگ نجات می دهد. پلیس شهر او را دستگیر می کند.
کلبرگ، روانشناس و نظریه پرداز بزرگ قرن بیستم، با طرح این داستان از مردم خواست به دو سوال جواب دهند:

1- آیا کار آن مرد درست بود؟

2- آیا برای این دزدی، مرد باید مجازات شود؟ چرا؟

داستان معروف کلبرگ تمام بزرگان دنیا را به چالش کشید.
وی پس از طرح آن گفت: از روی جوابی که می توانید به این سوال بدهید، من می توانم میزان هوش و شعور اجتماعی شما را تشخیص دهم . 

مهم ترین قسمت این سنجش، پاسخ به سوال "چرا" در سوال دوم بود.
هر کس جواب متفاوتی می داد. حتی سیاستمداران بزرگ دنیا به این سوال پاسخ دادند: -آری، باید مجازات شود، دزدی به هر حال دزدی است. - زیر پا گذاشتن مقررات، به هر حال گناه است.
فارغ از بیماری همسرش. - کار آن مرد درست نبود، اما مجازات هم نشود. زیرا فقیر است و راهی نداشته.

اما هنگامی که از گاندی این سوال را پرسیدند، پاسخ عجیبی داد. گاندی گفت: 

کار آن مرد درست بوده است و آن مرد نباید مجازات شود. چرا؟ زیرا قانون از آسمان نیامده است.
ما انسان ها قانون را وضع می کنیم تا راحت تر زندگی کنیم.
تا بتوانیم در زندگی اجتماعی کنار هم تاب بیاوریم. اما هنگامی که قانون منافی جان یک انسان بی گناه باشد، دیگر قانون نیست.
جان انسان ها در اولویت است. آن قانون باید عوض شود. گاندی گفت انسان بر قانون مقدم است.
کلبرگ پس از شنیدن سخنان گاندی گفت: 

بالاترین نمره ای که می توان به یک مغز داد، همین است.


#کانال_دموکراسی
@Democracyy

 

]]>
این است عدالت علی گونه! 2017-04-10T00:18:42+01:00 2017-04-10T00:18:42+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3468 سیدعلیرضا شفیعی مطهر این است عدالت علی گونه!   در یکی از سال هایی که دانش منفرد استاندار فارس بود، یکی از کارمندان استانداری که مترجم زبان انگلیسی بود، گفتند:  قرار بود قاضی القضات سودان به شیراز بیاید. من و استاندار به فرودگاه قسمت تشریفات رفتیم. وقتی که هواپیما به زمین نشست، پای پلکان رفتیم. قاضی القضات سودان را به قسمت تشریفات یا همان کلاه فرنگی آوردیم .اوایل شهریور ماه بود. میوه‌های مختلف شیراز رسیده بود. سبدی از انواع میوه در قسمت تشریفات روی میز گذاشته بودند. هرچه تعارف به آین مهمان کردیم، این است عدالت علی گونه!

 

در یکی از سال هایی که دانش منفرد استاندار فارس بود، یکی از کارمندان استانداری که مترجم زبان انگلیسی بود، گفتند: 

قرار بود قاضی القضات سودان به شیراز بیاید. من و استاندار به فرودگاه قسمت تشریفات رفتیم. وقتی که هواپیما به زمین نشست، پای پلکان رفتیم. قاضی القضات سودان را به قسمت تشریفات یا همان کلاه فرنگی آوردیم .اوایل شهریور ماه بود. میوه‌های مختلف شیراز رسیده بود. سبدی از انواع میوه در قسمت تشریفات روی میز گذاشته بودند. هرچه تعارف به آین مهمان کردیم، چیزی نخورد. به استانداری آمدیم. باز انواع میوه‌ها و تنقلات وغیره آماده بود. استاندار خیلی اصرار کرد، ولی باز رییس قوه قضاییه سودان میل نکردند. بالاخره استاندار جلسه داشت. مترجم همراه رییس قوه قضاییه سودان برای سرکشی پربازدید به دانشکده حقوق می روند. مترجم از او می پرسد: 

چرا با این که زیاد به شما تعارف شد، ولی چیزی نخوردید؟

  گفت: من از کشور سودان آمده ام که مردم آن فقیر هستند و دسترسی به این انواع میوه را ندارند. اگر من از این میوه ها بخورم ،از عدالت ساقط می شوم و در برگشت و مراجعت به سودان، عادل برای قضاوت بین مردم آن سرزمین نیستم؛ بنابراین حق خوردن از این میوه ها را ندارم ! 

اتفاقا استاندار کلی هدیه به او داد که قبل از حرکت همه را نوشت که متعلق به دانشکده حقوق سودان است. استاندار گفت : 

این ها را ما به خودتان داده ایم. 

گفت: من الان خودم نیستم. من الان رییس قوه قضاییه سودان هستم. بنابراین هرچه شما بدهید، به عنوان من داده آید، نه به خودم!
 آری این است عدالت علی گونه!!

کانال رسمی محمد نوری زاد

]]>
سر خر!! 2017-04-06T01:16:34+01:00 2017-04-06T01:16:34+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3467 سیدعلیرضا شفیعی مطهر سر خر!! رﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩی ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺍﺯ ﺩﻫﯽ ﺑﻪ ﺩﻫﯽ ﺩﯾﮕﺮ می‌رفت. ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺭﺍﻩ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩﻩ بودند ﻭ ﻣﺴﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﻭ بستند . ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁن ها ﺟﺎﻣﯽ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺏ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺗﻌﺎﺭﻑ کرد. ﻣﺮﺩ ﺍﺳﺘﻐﻔﺮﺍﻟﻠﻪ ﮔﻮﯾﺎﻥ ﺳﺮﺑﺎﺯ زد ﻭ ﻭﻟﯽ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﺍﺭ نبودند. سرانجام یکی ﺍﺯ آنان ﺗﻬﺪﯾﺪ کرد ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺷﺮﺍﺏ ﺗﻌﺎﺭﻓﯽ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺭﺩ، ﮐﺸﺘﻪ می‌شود. ﻣﺮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆ ﺟﺎﻥ ﺭﺍﺿﯽ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﮐﺮﺍﻩ ﺟﺎﻡ را ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮔﻔﺖ:  «ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺗﻮ می‌دانی ﮐﻪ ﻣﻦ به خاطر ﺣﻔﻆ ﺟﺎﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﺍﺏ ﺭﺍ می‌خورم.»وقتی مرد ﺟﺎﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻟﺐ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﺮ سر خر!!


رﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩی ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺍﺯ ﺩﻫﯽ ﺑﻪ ﺩﻫﯽ ﺩﯾﮕﺮ می‌رفت. ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺭﺍﻩ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩﻩ بودند ﻭ ﻣﺴﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﻭ بستند . ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁن ها ﺟﺎﻣﯽ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺏ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺗﻌﺎﺭﻑ کرد. ﻣﺮﺩ ﺍﺳﺘﻐﻔﺮﺍﻟﻠﻪ ﮔﻮﯾﺎﻥ ﺳﺮﺑﺎﺯ زد ﻭ ﻭﻟﯽ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﺍﺭ نبودند. سرانجام یکی ﺍﺯ آنان ﺗﻬﺪﯾﺪ کرد ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺷﺮﺍﺏ ﺗﻌﺎﺭﻓﯽ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺭﺩ، ﮐﺸﺘﻪ می‌شود.

ﻣﺮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆ ﺟﺎﻥ ﺭﺍﺿﯽ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﮐﺮﺍﻩ ﺟﺎﻡ را ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮔﻔﺖ: 

«ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺗﻮ می‌دانی ﮐﻪ ﻣﻦ به خاطر ﺣﻔﻆ ﺟﺎﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﺍﺏ ﺭﺍ می‌خورم.»

وقتی مرد ﺟﺎﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻟﺐ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﺮﺩ، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺧﺮﺵ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩﻥ ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺳﺮ ﺧﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﻡ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺷﺮﺍﺏ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﺎن خندیدند.

ﻣﺮﺩ ﻧﯿﺰ ﺑﺎ ﺩﻟﺨﻮﺭﯼ ﮔﻔﺖ: 

«ﭘﺲ ﺍﺯ ﻋﻤﺮﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺷﺮﺍﺑﯽ ﺣﻼﻝ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ، ﺍﯾﻦ ﺳﺮ ﺧﺮ نگذاشت.»

«سر خر» كه می‌گویند حكایتش این است.

]]>
شگرد آغامحمد خان قاجار در شغال آزاری! 2017-04-04T23:58:27+01:00 2017-04-04T23:58:27+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3466 سیدعلیرضا شفیعی مطهر شگرد آغامحمد خان قاجار در شغال آزاری!  شبی‌ آغا محمد خان قاجار نتوانست از زوزهٔ شغالان بخوابد. صبح مشاورانش را فراخواند و از آن ها کیفری بایسته برای شغالان طلب کرد. هر یک کیفری سخت را برای شغالان پیشنهاد کردند. اما ا‌و هیچ یک را نپسندید و مجازاتی سخت تر را برای شغالان جستجو می کرد. بنابراین او دستور داد تمامی‌ شغالانی را که در آن حوالی یافت می شد، به دام انداخته زنده به حضورش آورند. آنگاه دستور داد بر گردن تمامی آن ها زنگوله‌ای آویخته و دوباره در صحرا رها کنند. بدین ترت

شگرد آغامحمد خان قاجار در شغال آزاری!

 

شبی‌ آغا محمد خان قاجار نتوانست از زوزهٔ شغالان بخوابد. صبح مشاورانش را فراخواند و از آن ها کیفری بایسته برای شغالان طلب کرد. هر یک کیفری سخت را برای شغالان پیشنهاد کردند. اما ا‌و هیچ یک را نپسندید و مجازاتی سخت تر را برای شغالان جستجو می کرد. 

بنابراین او دستور داد تمامی‌ شغالانی را که در آن حوالی یافت می شد، به دام انداخته زنده به حضورش آورند. آنگاه دستور داد بر گردن تمامی آن ها زنگوله‌ای آویخته و دوباره در صحرا رها کنند.
بدین ترتیب طعمه‌ها از صدای زنگوله شغالان می‌گریختند و هیچ یک از شغالان نمی توانستند طعمه‌ای شکار کنند. چند روزی بدین نحو سپری شد تا همگی‌ از گرسنگی مردند.

نشریه کانون دوره اول، شهریور ۱۳۵۴ - شماره ۱۸۸

 
]]>