حکمت و حكایت حكایت ها ، سروده ها و سخنان کوتاه حکمت آمیز و قصه های شهر هرت آپدیت روزانه ××××××××× با جور و جمود و جهل باید جنگید تاپاک شودجهان از این هرسه پلید یا ریشه هر سه را بباید خشکاند یا سرخ به خون خویش باید غلتید (ش.مطهر) «یكی از كهن ترین و سنتی ترین روش های انسان برای انتقال معرفت به نسل های بعد، قصه ها و حكایات بوده است. قصه، ناب ترین و خالص ترین بخش ادبیات است؛ چرا كه ما را به دورانی پیش از پیدایش تفاسیر و تعابیر امروز مان می برد. قصه ها شادند، سرگرم كننده اند، نمایشی اند، اما فراتر از همه ، معرفت را به شكلی دلپذیر منتقل می كنند.» (پائولو كوئیلو) tag:http://30arg.mihanblog.com 2017-07-19T07:59:41+01:00 mihanblog.com دوست همسرتان باشید! 2017-07-19T03:27:53+01:00 2017-07-19T03:27:53+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3594 سیدعلیرضا شفیعی مطهر دوست همسرتان باشید! چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، این را بخوانید!وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم. دوست همسرتان باشید!


چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، این را بخوانید!

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

]]>
الگویی برای رسیدن به جامعه سالم 2017-07-18T05:33:06+01:00 2017-07-18T05:33:06+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3593 سیدعلیرضا شفیعی مطهر الگویی برای رسیدن به جامعه سالم میگن در یزد، خانم معلمی پس از چند بار آموزش درس از شاگردانش پرسید :چه کسی متوجه نشده است ؟ سه نفر از شاگردان دستشان را بالا بردند....معلم گفت : بیایید جلوی تخته و چوب تنبیه خود را از کیفش بیرون درآورد . تمام دانش آموزان جا خوردند و متعجب و ترسان به خانم معلم نگاه می کردند . معلم به یکی از سه دانش آموز گفت :پسرم! این چوب را بگیر و محکم به کف دست من بزن !دانش آموز متعجب پرسید :به کف دست شما بزنم ؟به چه دلیل ؟ معلم گفت: پسرم مطمئنا" من در تدریسم موفق نبودم که شما متو الگویی برای رسیدن به جامعه سالم


میگن در یزد، خانم معلمی پس از چند بار آموزش درس از شاگردانش پرسید :
چه کسی متوجه نشده است ؟
سه نفر از شاگردان دستشان را بالا بردند....
معلم گفت : بیایید جلوی تخته و چوب تنبیه خود را از کیفش بیرون درآورد .
تمام دانش آموزان جا خوردند و متعجب و ترسان به خانم معلم نگاه می کردند .
معلم به یکی از سه دانش آموز گفت :
پسرم! این چوب را بگیر و محکم به کف دست من بزن !
دانش آموز متعجب پرسید :به کف دست شما بزنم ؟به چه دلیل ؟
معلم گفت: پسرم مطمئنا" من در تدریسم موفق نبودم که شما متوجه درس نشدید...!!! به همین دلیل باید تنبیه شوم!
دانش آموز اول چند بار به دست معلم زد و معلم از درد سوزش دستش، آهی کشید و چهره اش برافروخته شد .
نوبت نفر دوم شد . دانش آموز دوم که گریه اش گرفته بود، به معلم گفت :
خانم معلم ! به خدا من خودم دقت نکردم و یاد نگرفتم . من دوست ندارم با چوب
به دست شما بزنم .
از معلم اصرار و از دانش آموز انکار !
دیگر ،تمامی دانش آموزان کلاس به گریه افتاده و از بازیگوشی های گاه و بیگاه داخل کلاس ،هنگام درس دادن معلم شرمسار بودند....!!!
از آن روز دانش آموزان کلاس از ترس تنبیه شدن معلمشان جرأت درس نخواندن نداشتند .


و اما نتیجه ......
این داستان واقعی در یزد مصداقی برای مسئولان مملکت است که در حوزه ای اگر خطایی از مخاطبان حوزه آن ها سر زد ،خود را باید تنبیه نموده تا الگویی برای رسیدن به جامعه سالم باشیم....!!!

]]>
خدای را کجا دیدی؟ 2017-07-17T07:59:00+01:00 2017-07-17T07:59:00+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3592 سیدعلیرضا شفیعی مطهر  خدای را کجا دیدی؟ از شیخ ابوالحسن خرقانی که از عرفای صاحب‌نام و پیر زمان و رهبر مردم بود پرسیدند:  تو خدای را کجا دیدی؟ گفت: آن جا که خود را ندیدم، چون نیستی خود را به خدا دهی، خدا هستی خود را به تو خواهد داد.  خدای را کجا دیدی؟ 


از شیخ ابوالحسن خرقانی که از عرفای صاحب‌نام و پیر زمان و رهبر مردم بود پرسیدند: 

تو خدای را کجا دیدی؟

گفت: آن جا که خود را ندیدم، چون نیستی خود را به خدا دهی، خدا هستی خود را به تو خواهد داد.

]]>
اسارت 2017-07-17T06:20:28+01:00 2017-07-17T06:20:28+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3591 سیدعلیرضا شفیعی مطهر اسارت ‍ اسارت


]]> در سوگ بانوی دانشمند #مریم_میرزاخانی 2017-07-16T05:23:23+01:00 2017-07-16T05:23:23+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3589 سیدعلیرضا شفیعی مطهر
]]>
قمر اینجاست.... 2017-07-16T01:10:45+01:00 2017-07-16T01:10:45+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3588 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

قمر اینجاست.... قمر اینجاست....
]]>
ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺭﺑﻨﺪ با چه پولی احداث شد؟ 2017-07-15T04:43:27+01:00 2017-07-15T04:43:27+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3587 سیدعلیرضا شفیعی مطهر ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺭﺑﻨﺪ با چه پولی احداث شد؟ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺭﺑﻨﺪ با چه پولی احداث شد؟
]]>
آرمان هایتان را زنده به گور نکنید! 2017-07-15T03:02:20+01:00 2017-07-15T03:02:20+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3586 سیدعلیرضا شفیعی مطهر آرمان هایتان را زنده به گور نکنید! آرمان هایتان را زنده به گور نکنید!


]]> تحمیل عقیده 2017-07-14T07:04:03+01:00 2017-07-14T07:04:03+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3585 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

تحمیل عقیده تحمیل عقیده
]]>
خساست! 2017-07-14T05:12:12+01:00 2017-07-14T05:12:12+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3583 سیدعلیرضا شفیعی مطهر خساست! ‏‎ خساست!


‏‎]]> ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ! 2017-07-13T05:23:01+01:00 2017-07-13T05:23:01+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3582 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ! ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ!


]]> ﻫﺮﺳﮑﻮﺗﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﺿﻌﻒ ﻧﯿﺴﺖ... 2017-07-13T03:24:13+01:00 2017-07-13T03:24:13+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3581 سیدعلیرضا شفیعی مطهر
]]>
آدرس غلط 2017-07-12T06:02:11+01:00 2017-07-12T06:02:11+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3580 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

آدرس غلط ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﻪ ﭘﺴﺮه ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺮﻭ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ' ﻋﻤّﻪ ﯼ ﻋﻄّﺎﺭ ' ﺗﺤﻘﯿﻖ ﺑﻨﻮﯾﺲ!!!ﮐﻞ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺭﻭ ﺑﺴﯿﺞ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ' ﻋﻤّﻪ ﯼ ﻋﻄّﺎﺭ ' ﻣﻄﻠﺐ ﺟﻤﻊﮐﻨﻦ،،، ﺁﺧﺮﺷﻢ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﺟﺎ ﻧﺮﺳﯿﺪ!!!  ﺍﺻﻼﻫﯿﭻ ﻣﻨﺒﻌﯽ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﭘﺪﺭﯼ عمّه عطّاری،ﻋﻄﺎﺭ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯽﺷﺪ ...!!! مادر پسره ﺭﻓﺘﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﯿﺪﺍﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺗﺤﻘﯿﻘﯽ است ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ام دادید؟!ﻋﻤّﻪ ﯼ ﻋﻄّﺎﺭ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺩﺭﺩ ﺑﭽﻪ ﻣﯽﺧﻮﺭﻩ ﺁﺧﻪ؟!ﻣﺪﯾﺮ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻪ:  ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺗﺤﻘﯿﻖ ﺍﺻﻼ ' ﻋﻤّﻪ ﯼ ﻋﻄّﺎﺭ ﻧﺒﻮﺩﻩ ' ﺍﺋﻤّﻪ ﯼ ﺍﻃﻬﺎﺭ ' ﺑﻮﺩﻩ !!! *****************حکایت این است که دو یا چند
آدرس غلط


ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﻪ ﭘﺴﺮه ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺮﻭ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ' ﻋﻤّﻪ ﯼ ﻋﻄّﺎﺭ ' ﺗﺤﻘﯿﻖ ﺑﻨﻮﯾﺲ!!!

ﮐﻞ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺭﻭ ﺑﺴﯿﺞ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ' ﻋﻤّﻪ ﯼ ﻋﻄّﺎﺭ ' ﻣﻄﻠﺐ ﺟﻤﻊﮐﻨﻦ،،،

 ﺁﺧﺮﺷﻢ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﺟﺎ ﻧﺮﺳﯿﺪ!!!


 ﺍﺻﻼﻫﯿﭻ ﻣﻨﺒﻌﯽ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﭘﺪﺭﯼ عمّه عطّاری،ﻋﻄﺎﺭ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯽﺷﺪ ...!!!

 مادر پسره ﺭﻓﺘﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﯿﺪﺍﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺗﺤﻘﯿﻘﯽ است ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ام دادید؟!

ﻋﻤّﻪ ﯼ ﻋﻄّﺎﺭ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺩﺭﺩ ﺑﭽﻪ ﻣﯽﺧﻮﺭﻩ ﺁﺧﻪ؟!

ﻣﺪﯾﺮ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻪ: 

ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺗﺤﻘﯿﻖ ﺍﺻﻼ ' ﻋﻤّﻪ ﯼ ﻋﻄّﺎﺭ ﻧﺒﻮﺩﻩ ' ﺍﺋﻤّﻪ ﯼ ﺍﻃﻬﺎﺭ ' ﺑﻮﺩﻩ !!!

*****************

حکایت این است که دو یا چند جناح در سطوحی چنین مدیریت می کنند ،آدرس غلط می دهند وهمه را به چالش می کشانند. ضررش نصیب آینده نزدیک و آینده دور می شود.

]]>
تاثیر تصمیم بر سرنوشت افراد 2017-07-11T02:58:54+01:00 2017-07-11T02:58:54+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3579 سیدعلیرضا شفیعی مطهر تاثیر تصمیم بر سرنوشت افراد ❣️ یک دقیقه مطالعهخانم معلم در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن محتاطی او را صدا کرد.خانم معلم او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: تو در امتحان نمره 9 گرفتی.تو تنها کسی هستی که نمرۀ قبولی نگرفته ای!پسرک با خجالت و در حالی که صورتش سرخ شده بود، سرش را بلند کرد و گفت: خانم معلم چِن ، می‌شود... می‌شود یک نمره به من ارفاق کنید؟خانم چِن با عتاب مادرانه‌ای سرش را تکان داد و گفت: یک نمره ارفاق کنم؟!این ممکن نیس تاثیر تصمیم بر سرنوشت افراد


❣️ یک دقیقه مطالعه


خانم معلم در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن محتاطی او را صدا کرد.

خانم معلم او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: تو در امتحان نمره 9 گرفتی.
تو تنها کسی هستی که نمرۀ قبولی نگرفته ای!

پسرک با خجالت و در حالی که صورتش سرخ شده بود، سرش را بلند کرد و گفت:
خانم معلم چِن ، می‌شود... می‌شود یک نمره به من ارفاق کنید؟

خانم چِن با عتاب مادرانه‌ای سرش را تکان داد و گفت: یک نمره ارفاق کنم؟!
این ممکن نیست. من طبق جواب‌هایی که در برگۀ امتحانت نوشته‌ای به تو نمره داده‌ام.

او اضافه کرد: نگران نباش. من که نمی‌خواهم به خاطر ضعفت در امتحان، تو را تنبیه کنم. تو باید در امتحان بعد تلاش بیشتری کنی و نمرۀ بهتری بگیری.

پسر با صدایی که نشان می‌داد خیلی ترسیده گفت: اما مادرم کتکم می‌زند.

خانم معلم ساکت شد. او آرزوی والدین را درک می‌کرد که می‌خواهند بچه‌هایشان بهترین نمره‌ها را کسب کنند و موفق باشند؛ از طرفی نمی‌توانست در برابر بچه‌های بازیگوشی که در امتحاناتشان ضعیف هستند، نرمش نشان دهد.

اما یک موضوع دیگر هم بود. او می‌دانست که کتک خوردن بچه‌ها هم هیچ کمکی به تحصیلشان نمی‌کند و حتی تأثیر منفی آن ممکن است آن‌ها را از تحصیل بازدارد.

نمی‌دانست چه تصمیمی بگیرد. یک نمره ارفاق بکند یا نه. او در کار خود جداً اصول را رعایت می‌کند. اما به هر حال قلب رئوف مادرانه هم داشت.

نگاهی به پسرک کرد. هنوز تمام تن پسرک از ترس می‌لرزید و به گریه هم افتاده بود.
عاقبت رو به پسرک کرد و  گفت:

 ببین!، این پیشنهادم را قبول می‌کنی یا نه؟

 من به ورقه‌ات یک نمره «ارفاق» نمی‌کنم.
 فقط می‌توانم یک نمره به تو «قرض» بدهم.

تو هم باید در امتحان بعدی دو برابر آن را، یعنی دو نمره، به من پس بدهی. خوب است؟

پسرک با شادی  گفت: چشم! من حتماً در امتحان بعدی  دو نمره‌ به شما پس می‌دهم.

او با خوشحالی از خانم معلم تشکر کرد و رفت.
از آن پس برای این که بتواند در امتحان بعدی قرضش را به خانم معلم پس بدهد، با دقت زیاد درس می‌خواند.

 تا این که در امتحان بعد نمرۀ بسیار خوبی کسب کرد. از طرف مدرسه به او جایزه‌ای داده شد.
از پسِ آن «درس» که خانم معلم به او داده بود، مقطع دبیرستان را با نمرات عالی پشت سر گذاشت و وارد دانشگاه شد.

او همیشه ماجرای قرض نمره را برای دوستانش تعریف می‌کند و از بازگویی آن همیشه هیجان زده می‌شود.
زیرا می‌داند که نمره‌ای که خانم معلم آن روز به او قرض داد، سرنوشتش را تغییر داد.

]]> سه هزار کیسه زر! 2017-07-10T11:36:58+01:00 2017-07-10T11:36:58+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3578 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

سه هزار کیسه زر! دزدی به خانه احمد خضرویه رفت و بسیار بگشت، اما چیزی نیافت که قابل دزدی باشد.خواست که  نومید بازگردد که ناگهان احمد، او را صدا زد و گفت:ای جوان! سطل را بردار و از چاه، آب بکش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چیزی از راه رسید، به تو بدهم؛ مباد که تو از این خانه با دستان خالی بیرون روی!دزد جوان، آبی از چاه بیرون در آورد، وضو ساخت و نماز خواند.روز شد، کسی در خانه احمد را زد. داخل آمد و ۱۵۰ دینار نزد شیخ گذاشت و گفت این هدیه، به جناب شیخ است.احمد رو به دزد کرد و گفت: د سه هزار کیسه زر!


دزدی به خانه احمد خضرویه رفت و بسیار بگشت، اما چیزی نیافت که قابل دزدی باشد.
خواست که  نومید بازگردد که ناگهان احمد، او را صدا زد و گفت:
ای جوان! سطل را بردار و از چاه، آب بکش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چیزی از راه رسید، به تو بدهم؛ مباد که تو از این خانه با دستان خالی بیرون روی!
دزد جوان، آبی از چاه بیرون در آورد، وضو ساخت و نماز خواند.
روز شد، کسی در خانه احمد را زد. داخل آمد و ۱۵۰ دینار نزد شیخ گذاشت و گفت این هدیه، به جناب شیخ است.
احمد رو به دزد کرد و گفت: دینارها را بردار و برو؛ این پاداش یک شبی است که در آن نماز خواندی.
حال دزد، دگرگون شد و لرزه بر اعضایش افتاد.
گریان به شیخ نزدیک تر شد و گفت: تاکنون به راه خطا می رفتم.
یک شب را برای خدا گذراندم و نماز خواندم، خداوند مرا این چنین اکرام کرد و بی نیاز ساخت.
مرا بپذیر تا نزد تو باشم و راه صواب را بیاموزم.
کیسه زر را برگرداند و از مریدان شیخ احمد گشت و تا حدی رسید که شیخ تمام دارایی یش را که سه هزار کیسه زر بود به وی سپارد. دزد هم که از اول دنبال چنین فرصتی بود و در واقع چشم طمع به همه ی دارایی شیخ احمد داشت، از موقعیت  استفاده نموده وبا برداشتن سه هزار کیسه زر و خندیدن به ریش شیخ احمد و ما که فکر کردیم داریم داستان آموزنده می خونیم و ایشان متحول شده به کانادا گریخت  وجزء جامعه اختلاسگران کاناداى  آن زمان گشت و داستان آموزنده ما را به باد فنا داد.
باشد که همگی به راه راست هدایت بشویم.


برگرفته از تذکرالاختلاس  ص ۳۵۱.

]]>