حکمت و حكایت حكایت ها ، سروده ها و سخنان کوتاه حکمت آمیز و قصه های شهر هرت آپدیت روزانه ××××××××× با جور و جمود و جهل باید جنگید تاپاک شودجهان از این هرسه پلید یا ریشه هر سه را بباید خشکاند یا سرخ به خون خویش باید غلتید (ش.مطهر) «یكی از كهن ترین و سنتی ترین روش های انسان برای انتقال معرفت به نسل های بعد، قصه ها و حكایات بوده است. قصه، ناب ترین و خالص ترین بخش ادبیات است؛ چرا كه ما را به دورانی پیش از پیدایش تفاسیر و تعابیر امروز مان می برد. قصه ها شادند، سرگرم كننده اند، نمایشی اند، اما فراتر از همه ، معرفت را به شكلی دلپذیر منتقل می كنند.» (پائولو كوئیلو) tag:http://30arg.mihanblog.com 2017-01-17T11:14:34+01:00 mihanblog.com غر غرو خانم!! 2017-01-17T07:33:00+01:00 2017-01-17T07:33:00+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3381 سیدعلیرضا شفیعی مطهر غر غرو خانم!! شعر طنز جهت رفع خستگی :قوچعلی  دهقان پیری بود که زندگی می کرد در یک دهکدهطفلکی  این مرد از بس ساده بود گیر یاری غر غرو افتاده بودشب که می شد تا به منزل می رسیدهمسرش غر می زد و او می شنیدگوش  او هر چند عادت کرده بوداین اواخر سخت   جوش آورده بود چون  که گاهی کاملا  بی حوصله رو به  درگاه  خدا می گفت که این همه جنس مونث ساختی بدترینش را به من انداختی یا عطا کن سکته ای کامل به من یا که او را منع کن از غ غر غرو خانم!!


شعر طنز جهت رفع خستگی :


قوچعلی  دهقان پیری بود که

 زندگی می کرد در یک دهکده

طفلکی  این مرد از بس ساده بود

 گیر یاری غر غرو افتاده بود

شب که می شد تا به منزل می رسید

همسرش غر می زد و او می شنید

گوش  او هر چند عادت کرده بود

این اواخر سخت   جوش آورده بود

 چون  که گاهی کاملا  بی حوصله

 رو به  درگاه  خدا می گفت که

 این همه جنس مونث ساختی

 بدترینش را به من انداختی

 یا عطا کن سکته ای کامل به من

 یا که او را منع کن از غر زدن

 از قضا یک روز در جالیز بود

 لحظه هایش خوب و شور انگیز بود

قاطرش  هم شاد و سر خوش می چرید

ناگهان  آن  غر غرو خانم  رسید

تا که آمد آن دهان را باز کرد

غر زدن را  بی درنگ آغاز کرد

 قوچعلی  حالش  کمی ناجور شد

تا حدودی حال او بد جور شد

قاطر از آن سو به تک آمد به پیش

تا  که حالی پرسد از ارباب خویش

چون که او را  این چنین  بد حال دید

خر شد و کارش به رم کردن کشید

قلب او از دست زن  آمد به درد

جفتکی  زد ،  دنده اش  را خرد کرد

غر غرو خانم از این جفتک  که خورد  
جان سالم در نبرد ، افتاد و مرد

صبح فردا قوچعلی  از پنجره

یک نگاه انداخت بیرون  یك سره

مرد های  دهکده  آن جا به صف

ایستاده  پشت  در از هر طرف

 یک صدا گفتند   خیلی چاکریم

قاطرت چند می فروشی ؟ می خریم...!
]]> ایمانِ پیره زنانِ ریسندۀ نشابوری! 2017-01-16T07:10:16+01:00 2017-01-16T07:10:16+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3380 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

ایمانِ پیره زنانِ ریسندۀ نشابوری!جیوۀ درونِ دماسنج بالا رفته است. کولر را چند درجه پایین می‌آورم و رو انداز بچه را کمی بالاتر می‌کشم. عقربۀ دقیقه شمارِ ساعت هنوز یک دورش کامل نشده که دوباره جیوۀ دماسنج سقوط می‌کند و من مجبور می‌شوم کولر را خاموش ‌کنم. دقایقی بعد، هوای اتاق گرم می‌شود. روانداز بچه را بر می‌دارم. توری پنجره را جا می‌زنم و پنجره را باز می‌کنم؛ و همین‌طور مدام میانِ دماسنج، کولر، روانداز و توری پنجره، هروله می‌کنم.قدیمی‌ترهای حاضر در خانه، خیلی حیرت زده شده‌اند. سنگینی
ایمانِ پیره زنانِ ریسندۀ نشابوری!

جیوۀ درونِ دماسنج بالا رفته است. کولر را چند درجه پایین می‌آورم و رو انداز بچه را کمی بالاتر می‌کشم. عقربۀ دقیقه شمارِ ساعت هنوز یک دورش کامل نشده که دوباره جیوۀ دماسنج سقوط می‌کند و من مجبور می‌شوم کولر را خاموش ‌کنم. دقایقی بعد، هوای اتاق گرم می‌شود. روانداز بچه را بر می‌دارم. توری پنجره را جا می‌زنم و پنجره را باز می‌کنم؛ و همین‌طور مدام میانِ دماسنج، کولر، روانداز و توری پنجره، هروله می‌کنم.

قدیمی‌ترهای حاضر در خانه، خیلی حیرت زده شده‌اند. سنگینی نگاهشان را حس می‌کنم. تا این که پدرم طاقتش تمام می‌شود و رو می‌کند به دیگران و می‌گوید: 

«رفتن دماسنج، گرفتن، گذاشتن کنارِ سرِ بچه!» -

و این را طوری می‌گوید که انگار کسی در مسابقۀ فوتبال، روی داور شرط‌ بندی کرده باشد.

- «من که سر از کار اینا در نمی‌آرم. این دیگه چه جور بچه بزرگ کردنه؟!»

پدرم نمی‌داند که جهان ما با او یک تفاوت بزرگ دارد. تفاوتی که همۀ شئون زندگی را تحت تأثیر قرار داده است. در جهان ما دیگر گسترۀ سلطنت الهی مثل قدیم نیست. خدای پدارنم خیلی فربه‌تر از ما بود. در جهان سنتی آن ها، بچه را خدا بزرگ می‌کرد، حتی برگ درختان بی اذن او از شاخه به زمین نمی‌افتادند، او بود که بچه‌ها را نگه می‌داشت تا وقتی زمین می‌خورند، دست و پایشان نشکند.

در جهان ما اما، خدا از رتق و فتق بسیاری از امور معاف شده است. او دیگر بچه‌ها را بزرگ نمی‌کند. مواظب سرماخوردگی‌شان نیست، برگ درختان را باد به زمین می‌اندازد، و این تازگی اندامِ بچه‌هاست که مانع شکستن دست و پایشان از زمین خوردن می‌شود.

پدرم خبر ندارد که خدای جهان ما خیلی لاغرتر از قدیم است. سلطنتش نیز مثل ملکۀ انگلستان و پادشاه هلند، تبدیل به نوعی سلطنت مشروطه شده است. او هست تا گاهگاهی دعاهامان را بشنود و برای دردهامان اشک بریزد. دعاهامان را بشنود تا کمی آرام بشویم و راه حلی برای مشکلاتمان بیابیم. دعاهامان را بشنود تا راحت‌تر بتوانیم سنگینی مصیبت را تاب آوریم. دعاهامان را بشنود تا کمتر احساس تنهایی بکنیم. دعاهامان را بشنود تا بغض راه نفسمان را نبندد.

پدرم نمی‌داند که حدود صد سال پیش، نیچه (=فیلسوف آلمانی) در غربِ عالَم، دریافت که خدا از قدرت معزول شده است. او مرگ خدا را اعلام کرد و هشدار داد که باید تا دیر نشده برای این جهانِ بی‌خدا کاری کرد. حالا کم کم آن آگاهی بزرگ و دردناک به این سوی عالم رسیده است. خدای ما هنوز زنده است، اما دیگر حالش خوب نیست. خسته است. پیر شده. دستش به کار نمی‌رود. گوشش سنگین شده. چشمش نمی‌بیند. دلش به حال بچه‌ها نمی‌سوزد.

نقل است که امام الحرمین جوینی، استادِ امام محمد غزالی، که تمامِ عمر در نظامیۀ نیشابور درسِ عقل می‌داد؛ در بستر احتضار با حسرت گفته بود: 

«کاش بر ایمانِ پیره زنانِ ریسندۀ نشابوری می‌مُردم.»

نویسنده: هادی مددی | @sedanet

]]>
رونمایی از قرارداد خرید ایرباس / طنز 2017-01-16T04:42:53+01:00 2017-01-16T04:42:53+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3379 سیدعلیرضا شفیعی مطهر رونمایی از قرارداد خرید ایرباس / طنز از جزییات قرارداد خرید ایرباس رونمایی شد:١- خریدار حق تغییر چراغ های عقب هواپیمای A380 و فروش آن ها تحت عنوان مدل B380، A390 ، و غیره را ندارد. ٢- تولید هرگونه وانت A380 ، A380 صندوق دار، و غیره ممنوع است. ٣- خریدار اجازه حذف بعضی آپشن های هواپیما مانند ترمز، پنجره های طبقه دوم، حمام و جكوزی طبقه دوم، آپشن های مربوط به اتوپایلوت و ... و فروختن هواپیما با قیمت كمتر به اشخاص حقیقی و حقوقی را ندارد. ٤- باز كردن كولر هواپیما و فروش مجدد آن ها به شركت هواپیم رونمایی از قرارداد خرید ایرباس / طنز


از جزییات قرارداد خرید ایرباس رونمایی شد:

١- خریدار حق تغییر چراغ های عقب هواپیمای A380 و فروش آن ها تحت عنوان مدل B380، A390 ، و غیره را ندارد.
٢- تولید هرگونه وانت A380 ، A380 صندوق دار، و غیره ممنوع است.
٣- خریدار اجازه حذف بعضی آپشن های هواپیما مانند ترمز، پنجره های طبقه دوم، حمام و جكوزی طبقه دوم، آپشن های مربوط به اتوپایلوت و ... و فروختن هواپیما با قیمت كمتر به اشخاص حقیقی و حقوقی را ندارد.
٤- باز كردن كولر هواپیما و فروش مجدد آن ها به شركت هواپیمایی با قیمت بالاتر ممنوع است.
٥- جدا كردن طبقه دوم هواپیما، اضافه كردن چرخ و بال به آن طبقه و فروش آن به عنوان هواپیمای مدل جدید ممنوع است.
٦- تمام قطعات و سیستم های ایرباس توسط شركت مربوطه قبلا طراحی و ساخته شده اند. خریدار اجازه ندارد هیچ یك از اجزای هواپیما را به عنوان اختراع جدید وطنی!  در اداره ثبت اختراعات ثبت كند. بدیهی است كه ثبت كل هواپیما به عنوان كشف جدید! هم ممنوع است.
٧- شركت سازنده هیچ گونه مسوولیتی را در قبال هرگونه دستكاری سیستم سوخت هواپیما از جمله گازسوز كردن آن نمی پذیرد.
٨- تعویض موتور هواپیما و كارگذاشتن موتور توپولوف در بدنه A380 و فروش آن تحت عنوان مدل RD كاملا ممنوع است.
٩- به همین منوال، تعبیه موتور A380 در بدنه توپولوف و فروش آن به عنوان توپولوف ایرباسی ممنوع است.

]]>
جمشید دیوونه! 2017-01-15T04:56:19+01:00 2017-01-15T04:56:19+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3378 سیدعلیرضا شفیعی مطهر جمشید دیوونه! توی کوچه مان جوانی بود به اسم «جمشید»! مردم محله صدایش می زدند «جمشید دیوونه!» عقل درست و حسابی نداشت بنده خدا! یک روز تو را توی خیابان می دید و ماچ و بوسه ات می کرد و گرم تحویلت می گرفت، فردا که دوباره تو را می دید، با پاره آجر می افتاد دنبالت و تا کله ات را نمی شکست، دست بردار نبود.  یک بار یک شیخ را توی کوچه دید و خم شد نعلین شیخ را بوسید! بعد دستش را بوسید! بعد انگشترش را بوسید! بعد گونه و محاسن و پیشانی شیخ را بوسید! بعدش دست کشید به عبای شیخ و گفت تبرک است! جمشید دیوونه!


توی کوچه مان جوانی بود به اسم «جمشید»!
مردم محله صدایش می زدند «جمشید دیوونه!» عقل درست و حسابی نداشت بنده خدا! یک روز تو را توی خیابان می دید و ماچ و بوسه ات می کرد و گرم تحویلت می گرفت، فردا که دوباره تو را می دید، با پاره آجر می افتاد دنبالت و تا کله ات را نمی شکست، دست بردار نبود. 

یک بار یک شیخ را توی کوچه دید و خم شد نعلین شیخ را بوسید! بعد دستش را بوسید! بعد انگشترش را بوسید! بعد گونه و محاسن و پیشانی شیخ را بوسید! بعدش دست کشید به عبای شیخ و گفت تبرک است! 

فردای آن روز دوباره همان شیخ را توی کوچه دید و این بار از روی پشت بام ... شرمنده! نمی توانم بگویم چه کرد! اما خلاصه شیخ بنده خدا لباسش نجس شد. گفتیم: 

خجالت بکش! آخر تو عقل توی کله ات نیست! چرا تعادل نداری؟! یک روز یک نفر را می بری بالا و می چسبانی اش به طاق آسمان و فردا دوباره همان آدم را با مخ می زنی زمین؟! 

چیزی نمی گفت. می خندید. خلاصه ما از آن محله رفتیم. سال ها گذشت! چند روز قبل، برای دیدن یکی از رفقای قدیمی رفتم به همان محله قدیمی! نوستالژی و از این حرف ها! رفتیم پشت بام و نشستیم به چای خوردن و گپ زدن! یک دفعه توی کوچه چشمم افتاد به جمشید! با تعجب گفتم: 

ای وای! جمشید دیوونه! یادش بخیر! 

رفیقم که انگار این اسم برایش تازگی داشت، پرسید: کی؟! گفتم: 

جمشید دیوونه رو میگم! چطور یادت نیست؟! 

سرش را چرخاند و جمشید را دید و با لبخند گفت: 

دیگه کسی بهش نمیگه جمشید دیوونه! 

با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم: 

چرا؟! حالش خوب شده؟! 

رفیقم خندید و گفت: نه بابا! مثل قبل تعادل نداره! یه روز بهت میگه آیت الله! فردا بهت میگه دزد! پس فردا بهت میگه یار دیرین! 

گفتم: پس به جای جمشید دیوونه بهش چی میگین؟! 

با لبخند نگاهم کرد و گفت: بهش میگن رسانه ملی! 

سکوت کردم. حرفی نداشتم. یا علی مدد! 

لطفا طبق مبانی اخلاق دینی، مطلب را با نام نویسنده منتشر کنید.


مجید پورولی کلشتری

]]>
...چقدر می ارزیم؟ 2017-01-12T07:44:23+01:00 2017-01-12T07:44:23+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3376 سیدعلیرضا شفیعی مطهر ...چقدر می ارزیم؟آبراهام لینکلن پسر یک کفاش بود. پدر او کفش های افراد مهم سیاسی را تعمیر می کرد. لینکلن پس از سال ها تلاش،به عنوان رئیس جمهور برگزیده شد.اولین سخنرانی او در مجلس سنای بدین صورت گذشت:  نمایندگان مجلس از این که لینکلن رئیس جمهور شده بود ،ناراضی بودند. یکی از نمایندگان مخالف با عصبانیت و بی ادبی تمام از سوی جایگاه خود فریاد زد:آبراهام!حالا که به طور شانسی رئیس جمهور شده ای، فراموش نکن که می دانیم تو یک بچه کفاش بیشتر نیستی!آبراهام لینکلن لبخندی زد و سخنرانی خود را این ...چقدر می ارزیم؟
Image result for ‫لینکلن‬‎
آبراهام لینکلن پسر یک کفاش بود.
 پدر او کفش های افراد مهم سیاسی را تعمیر می کرد.
لینکلن پس از سال ها تلاش،به عنوان رئیس جمهور برگزیده شد.
اولین سخنرانی او در مجلس سنای بدین صورت گذشت: 

نمایندگان مجلس از این که لینکلن رئیس جمهور شده بود ،ناراضی بودند. یکی از نمایندگان مخالف با عصبانیت و بی ادبی تمام از سوی جایگاه خود فریاد زد:
آبراهام!حالا که به طور شانسی رئیس جمهور شده ای، فراموش نکن که می دانیم تو یک بچه کفاش بیشتر نیستی!
آبراهام لینکلن لبخندی زد و سخنرانی خود را این طور شروع کرد : 

من از آقای نماینده بسیار بسیار ممنونم که در چنین روزی مرا به یاد پدرم انداخت.
چه روز خوبی و چه یاد آوری خوبی! من زندگی و جایگاهم را مدیون زحمات پدرم هستم.
آقایان نماینده ! بنده در اینجا اعلام می کنم که بنده مانند پدرم ماهر نیستم . با این حال از دستان هنرمند او چیزهایی آموخته ام . پس اگر کسی از شما تمایل به تعمیر کفش خود داشت، با کمال میل حاضر به تعمیر کفشش خواهم بود . 

یکی ازاقدامات مهم او خاتمه بخشیدن به تاریخ برده داری بود.
و درپایان جمله معروف:
«معیار واقعی ثروت ما این است که اگر پولمان را گم کنیم،  چقدر می ارزیم؟»

]]> بوی عطر شکلات! 2017-01-11T04:41:16+01:00 2017-01-11T04:41:16+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3375 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

بوی عطر شکلات! طنزپیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید.او تمام قدرت باقی مانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد.همان طور که به دیوار تکیه داده بود، آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد.او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا این که همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و بوی عطر شکلات!

طنز

پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید.
او تمام قدرت باقی مانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد.
همان طور که به دیوار تکیه داده بود، آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد.
او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا این که همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند.
او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت:
دست نزن، آن ها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام !


#طنز

 ❣]]> آواز نابهنگام و رقص ناساز! 2017-01-10T16:12:50+01:00 2017-01-10T16:12:50+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3374 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

آواز نابهنگام و رقص ناساز! خری و اشتری به دور از آبادی به طور آزادانه باهم زندگی می کردند....نیمه شبی در حال چریدن علف ، حواسشان نبود که ناگهان وارد آبادی انسان ها شدند. شتر چون متوجه خطر شد، رو به خر کرد و گفت : ای خر! خواهش می کنم سکوت اختیار کن تا از معرکه دور شویم ؛ مبادا انسان ها به حضورمان پی ببرند!"خر گفت : "اتفاقا درست همین ساعت، عادت نعره سر دادن من است."شتر التماس کرد که امشب نعره کردن را بی خیال گردد.تا مبادا به دست انسان ها بیفتند.خر گفت: " متأسفم دوست عزیز! من عادت دارم همین ساعت نع آواز نابهنگام و رقص ناساز!


خری و اشتری به دور از آبادی به طور آزادانه باهم زندگی می کردند....
نیمه شبی در حال چریدن علف ، حواسشان نبود که ناگهان وارد آبادی انسان ها شدند.
شتر چون متوجه خطر شد، رو به خر کرد و گفت :
ای خر! خواهش می کنم سکوت اختیار کن تا از معرکه دور شویم ؛ مبادا انسان ها به حضورمان پی ببرند!"
خر گفت : "اتفاقا درست همین ساعت، عادت نعره سر دادن من است."
شتر التماس کرد که امشب نعره کردن را بی خیال گردد.تا مبادا به دست انسان ها بیفتند.
خر گفت: " متأسفم دوست عزیز! من عادت دارم همین ساعت نعره کنم و خودت می دانی ترک عادت موجب مرض است و هلاکت جان!"
پس خر بی محابا نعره های دلخراش بر می داشت.
از قضا کاروانی که در آن موقع از آن آبادی می گذشت، متوجه حضور آنان شدند و آدمیان هر دو را گرفته و در صف چارپایان بارکش گذاشتند.
صبح روز بعد در مسیر راه ، آبی عمیق پیش آمد که عبور از آن برای خر میسر نبود. پس خر را بر شتر نشانیده و شتر را به آب راندند.
چون شتر به میان عمق آب رسید، شروع به پایکوبی و رقصیدن کرد.
خر گفت :ای شتر چه می کنی؟ نکن رفیق وگرنه می افتم و غرق می شوم."
شتر گفت : خر جان، من عادت دارم در آب برقصم.!!
ترک عادت هم موجب مرض و هلاکت است!"
خر بیچاره هرچه التماس کرد، اما شتر وقعی ننهاد.
خر گفت:تو دیگر چه رفیقی هستی؟!
شتر گفت : " چنان که دیشب نوبت آواز بهنگام خر بود!!!
امروز زمان رقص ناساز اشتر است!"
شتر با جنبشی دیگر خر را از پشت بینداخت و در آب غرق ساخت.
شتر با خود گفت : "
رفاقت با خر نادان ، عاقبتی غیر از این نخواهد داشت. هم خود را هلاک کرد و هم مرا به بند کشید!

امثال و حکم

علامه دهخدا


]]> امید 2017-01-10T03:45:44+01:00 2017-01-10T03:45:44+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3373 سیدعلیرضا شفیعی مطهر
]]>
چشم در برابر چشم 2017-01-09T08:23:40+01:00 2017-01-09T08:23:40+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3372 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

چشم در برابر چشم در تاریکی شب دزدی به خانه پیرزنی می خزد .هنگام عبور از کنار دیوار میخ طویله ای که به دیوار کوبیده شده، به چشم دزد فرو می رود.صبح زود دزد برای شکایت از نابینا شدن یک چشمش به نزد پادشاه عادل زمان می رود و ماوقع راشرح می دهد. پادشاه دستور می دهد پیرزن را آماده کنند و برای اجرای عدالت یک چشم وی را از کاسه در آورند.  پیرزن با ناله می گوید : پیری رنجورم و توان کوبیدن آن میخ به دیوار را ندارم . میخ را آهنگر شهر ساخته و خود او آن را بر دیوار کوبیده است. اگر مقصری ه

چشم در برابر چشم

 در تاریکی شب دزدی به خانه پیرزنی می خزد .هنگام عبور از کنار دیوار میخ طویله ای که به دیوار کوبیده شده، به چشم دزد فرو می رود.
صبح زود دزد برای شکایت از نابینا شدن یک چشمش به نزد پادشاه عادل زمان می رود و ماوقع راشرح می دهد. پادشاه دستور می دهد پیرزن را آماده کنند و برای اجرای عدالت یک چشم وی را از کاسه در آورند. 

پیرزن با ناله می گوید : پیری رنجورم و توان کوبیدن آن میخ به دیوار را ندارم . میخ را آهنگر شهر ساخته و خود او آن را بر دیوار کوبیده است. اگر مقصری هست، من نیستم.
پادشاه دستور می دهد که آهنگر شهر را حاضر کرده و برای اجرای عدالت یک چشم او را کور کنند.
آهنگر به زاری می افتد و می گوید:  من آهنگرم و برای سربازان شما سلاح و شمشیر و خنجر و نیزه می سازم. من برای این کار به هردو چشم خود نیاز دارم . اگر مرا کور کنید، تکلیف سلاح سربازان شاه چه می شود؟ 

شاه می پرسد :پس پیشنهاد تو برای اجرای عدالت چیست؟ 

آهنگر می گوید: من کسی را می شناسم که به یک چشم بیشتر نیاز ندارد و او همان شکارچی شماست. او هنگام شکار یک چشم خود را می بندد و معلوم است که به یک چشم بیشتر نیاز ندارد.
پادشاه بلافاصله دستور حاضر کردن شکارچی را می دهد. شکارچی نیز به عجز و لابه می افتد و توضیح می دهد که: 

من شکارچی مخصوص شماهستم .من اول باید بتوانم با دو چشم شکار را خوب ببینم و موقعیت را بسنجم و سپس تیر در کنم. این کار با یک چشم امکان پذیر نیست.

پادشاه که دیگر کلافه شده بود، به او می گوید که من تو را می بخشم، به شرطی که بتوانی یکی را برای اجرای عدالت به ما معرفی کنی. شکارچی فورا می گوید: 

آن شخصی که در بارگاه برای شما نی می نوازد، هنگام نواختن هر دوچشمش را می بندد. پس اگر برای اجرای عدالت هم یک چشم او از کاسه در آورده شود، کسی زیانی نخواهد دید. 

موسیقی دان نی نواز را حاضر می کنند و بدون بحثی یک چشمش را از کاسه در می آورند که مردمان آسوده بخوابند که عدالت اجرا شده است.   

برگرفته از نمایشنامه "چشم در برابرچشم"  اثر زنده یاد غلامحسین ساعدی
]]> ماست و خیار ناصرالدین شاهی ! 2017-01-06T01:22:02+01:00 2017-01-06T01:22:02+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3371 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

ماست و خیار ناصرالدین شاهی ! می گویند در زمان ناصرالدین شاه، روزی امیرکبیر که از حیف و میل سفره های خوراکِ درباری به تنگ آمده بود، به شاه پیشنهاد کرد که برای یک روز آنچه رعیت می خورند را میل فرمایند. شاه پرسید که: مگر رعیت ما چه میل می کنند !؟ امیر گفت : ماست و خیار... شاه سر آشپزباشی‌ را صدا زد و فرمان داد برای ناهار فردا ماست و خیار درست کند...سر آشپزباشی‌ به تدارکات چی دستور تهیه مواد زیر را داد:1) ماست پر چرب اعلا 6 من ... 2) خیار نازک و قلمی ورامین 2 من ...3) گردوی مغز سفید بانه 1 کیل
ماست و خیار ناصرالدین شاهی !
نتیجة بحث الصور عن ناصرالدین شاه


می گویند در زمان ناصرالدین شاه، روزی امیرکبیر که از حیف و میل سفره های خوراکِ درباری به تنگ آمده بود، به شاه پیشنهاد کرد که برای یک روز آنچه رعیت می خورند را میل فرمایند.
شاه پرسید که: مگر رعیت ما چه میل می کنند !؟
امیر گفت : ماست و خیار...
شاه سر آشپزباشی‌ را صدا زد و فرمان داد برای ناهار فردا ماست و خیار درست کند...

سر آشپزباشی‌ به تدارکات چی دستور تهیه مواد زیر را داد:
1) ماست پر چرب اعلا 6 من ...
2) خیار نازک و قلمی ورامین 2 من ...
3) گردوی مغز سفید بانه 1 کیلو ...
4) پیاز اعلای همدان 1 من ...
5) کشمش اعلا و مویزِ شاهانی بدون هسته 1 کیلو ...
6) نان مرغوب مغز دار خاش خاش دارِ دو آتیشه 3 من ...
7) نعنای باغی اعلا و سبزی‌های بهاری 1 کیلو! ...
8) و ...

خلاصه مطلب این که ناصر الدین شاه قبله عالم صاحب قران بعد از این که یک شکم سیر ماست و خیار تناوول کردند، فرمان به یک کاسهِ اضافه داد و در حالی‌ که ترید می فرمودند، برگشت و به امیرکبیر گفت: 

« پدر سوخته ها ، رعایای ما چه غذاها می خورند و ما بی‌ خبر بودیم ! هر کس نارضایتی کرد و کفرانِ نعمت، به چوب و فلک ببندینش»!

چه داستان آشنایی...!

@KhiyabooneFaree

]]>
تغییر یا مرگ؟!! 2017-01-05T07:24:26+01:00 2017-01-05T07:24:26+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3370 سیدعلیرضا شفیعی مطهر  تغییر یا مرگ؟!! عقاب می تواند 70 سال زندگی کند ولی..عمر عقاب 70 سال است، ولی به سن 40 که رسید، چنگال هایش بلند شده و انعطاف گرفتن طعمه را دیگر ندارد..نوک تیزش کُند و بلند و خمیده می شود و شهبال های کهنسال بر اثر کُلُفتی پر به سینه می چسبد و پرواز برایش دشوار است.آنگاه عقاب است و دوراهی: بمـیرد یـــــــا دوباره متولد شود. ولی چگونه ؟؟عقاب به قله ای بلند می رود، نوک خود را آنقدر بر صخره ها می کوبد تا کنده شود و منتظر می ماند تا نوکی جدید بروید. با نوک جدید تک تک چنگال هایش را ازجای  تغییر یا مرگ؟!!

Image result for ‫عقاب‬‎
عقاب می تواند 70 سال زندگی کند ولی..

عمر عقاب 70 سال است، ولی به سن 40 که رسید، چنگال هایش بلند شده و انعطاف گرفتن طعمه را دیگر ندارد..نوک تیزش کُند و بلند و خمیده می شود و شهبال های کهنسال بر اثر کُلُفتی پر به سینه می چسبد و پرواز برایش دشوار است.
آنگاه عقاب است و دوراهی: بمـیرد یـــــــا دوباره متولد شود. ولی چگونه ؟؟
عقاب به قله ای بلند می رود، نوک خود را آنقدر بر صخره ها می کوبد تا کنده شود و منتظر می ماند تا نوکی جدید بروید. با نوک جدید تک تک چنگال هایش را ازجای می کَنَد تا چنگال نو درآید. و بعد شروع به کندن پرهای کهنه می کند.
این روند دردناک 150 روز طول می کشد، ولی پس از 5 ماه عقاب تازه ای متولد می شود که می تواند 30 سال دیگر زندگی کند.
برای زیستن باید تغییر کرد!
درد کشید !
و خاطرات و عادات کهنه و سنت های نادرست گذشته را رها کرد.....
برای این که در زندگی موفق باشید:
باید تغییر کنید!
درد بکشید!
و از آن چه که دوست دارید، بگذرید!
باید پر و بالتان را هَرَس کنید!
وگرنه....می میرید!


@LATOLOT ]]> کات استیون و قرآن 2017-01-04T04:53:14+01:00 2017-01-04T04:53:14+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3369 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

کات استیون و قرآن ❣کات استیون از خواننده های معروف انگلستان بود كه پس از سال ها خوانندگی و آوازخوانی به سرطان حنجره دچار شد.❣کات استیون به بیمارستان مراجعه  كرد و دلیل ریزش این همه خون از گلویش را جویا شد و پزشكان متخصص بعد از انجام آزمایش های پزشكی مشخص كردند كه آقای كات استیون به سرطان حنجره دچار شده است. توصیه های پزشكان این بود كه او نباید تا آخر عمر با صدای بلند صحبت كند و هرگز نباید آواز بخواند. ❣پس از مدتی كه كات استیون از حرفه ی خوانندگی كنار رفت سلول های سرطان زا به تما کات استیون و قرآن


❣کات استیون از خواننده های معروف انگلستان بود كه پس از سال ها خوانندگی و آوازخوانی به سرطان حنجره دچار شد.
❣کات استیون به بیمارستان مراجعه  كرد و دلیل ریزش این همه خون از گلویش را جویا شد و پزشكان متخصص بعد از انجام آزمایش های پزشكی مشخص كردند كه آقای كات استیون به سرطان حنجره دچار شده است. توصیه های پزشكان این بود كه او نباید تا آخر عمر با صدای بلند صحبت كند و هرگز نباید آواز بخواند.
❣پس از مدتی كه كات استیون از حرفه ی خوانندگی كنار رفت سلول های سرطان زا به تمام  قسمت های عصبی حنجره او نفوذ كرده بود تا جایی كه به سختی می توانست صحبت كند. 

او می گوید بسیار نا امید شده بودم ؛چون باور كرده بودم كه به زودی مرگ به سراغم می آید؛ لذا تصمیم گرفتم این  مدت محدود باقی مانده عمرم را به كشورهای دیگر سفر كنم و خود را مشغول شناخت فرهنگ و آداب و رسوم ملت های دیگر كنم.    

❣در اولین سفر خودم به كشور مصر كه كشوری تاریخی و كهن سال است ،سفر كردم. به نمایشگاه كتاب در شهری رفتم که در این نمایشگاه كتاب های قدیمی از نویسندگان برتر مصر و دیگر نویسندگان مطرح دنیا آنجا موجود بود كه ناگاه چشمم به كتابی افتاد كه هر چقدر آن را نگاه كردم، اثری از نویسنده نیافتم.كتاب تقریبا پرحجم و به زبان عربی نوشته شده بود و من هم توانایی مطالعه ی آن را نداشتم، لذا نگهبانی را صدا زدم و سراغ نویسنده كتاب را گرفتم. گمان می كردم كتاب آن‌قدر قدیمی است كه نویسنده ی آن معلوم و مشخص نیست.
 
❣نگهبان نگاهی به من كرد و گفت:  نویسنده ی این كتاب خداوند آسمان ها و زمین است .با شنیدن این سخن حس بسیار غریب و غم انگیزی به من دست داد و به قول معروف تمام موهای بدنم راست شد. گفتم:
امكان دارد من یك نسخه ی انگلیسی از این كتاب را ببینم؟

آن نگهبان یك نسخه از ترجمه قرآن را برایم آورد. من هم وقتی آن را بازكردم ، میانه های كتاب بود.
اولین نگاهم به سوره ی یوسف افتاد. وقتی آن را خواندم، آنقدر برایم لذت بخش بود كه سه بار دیگر پشت سر هم آن را خواندم و با اشتیاق تمام به فراگیری زبان عربی پرداختم و با تلاش بسیار اندكی از متن عربی را هر روز می خواندم و برایم خیلی عجیب بود كه احساس می كردم گلو درد من شدت روزهای قبل را ندارد و كم كم از درد آن كاسته می شود. تا این كه روزی در اتاقم قرآن می خواندم كه خون بسیار زیادی از گلویم بیرون آمد. من هم بسیار ترسیدم و گمان كردم سرطان تمام گلوی من را از بین برده است. به سرعت من را به بیمارستان رساندند و پزشكان به  بررسی آزمایش ها و معالجه من پرداختند . پس از مدتی همه ی آن ها بهت زده و در نهایت تعجب و شگرف ساكت بودند و به من نگاه می كردند. من هم اشك از چشمانم جاری شد. گمان كردم اتفاقات بسیار بدی افتاده است، ولی پزشكان من را در آغوش كشیدند و با صدای بلند گفتند: 

مژده ای بدهید آقای كات استیون! اثری از سرطان باقی نمانده است! 

من هم بلافاصله دانستم كتاب خدا برای من شفا بخش بوده است و از آن روز به بعد قرائت قرآن را ترك نكرده ام و مردم رابه دین اسلام دعوت می كنم. همیشه خدا را شاكرم ؛چون قبل از این كه مسلمانان را بشناسم، قرآن را شناختم.  
❣كات استیون بعد از این كه مسلمان شد، به ساخت مسجدهای زیادی در اروپا پرداخت و مردمان زیادی را خداوند به سبب ایشان هدایت كرده است. وی نام خود را به یوسف اسام تغییر داد؛ چون شفای خود را از سوره ی یوسف می داند و هم اكنون همراه پسرش(سامی یوسف) به خواندن سرودهای اسلامی به زبان عربی و انگلیسی مشغول هستند.

]]> اعتقاداتتان را چند مے فروشید؟ 2017-01-04T04:42:02+01:00 2017-01-04T04:42:02+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3368 سیدعلیرضا شفیعی مطهر
]]>
قدرت انتقاد یا جرات اصلاح؟! 2017-01-02T06:35:34+01:00 2017-01-02T06:35:34+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3366 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

قدرت انتقاد یا جرات اصلاح؟! فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.روزی استاد به او گفت :  دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم .  شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آن را در میدان شهر قرار داد . مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد:  اگر هرجایی ایرادی می بینید، یک علامت × بزنید!   غروب که برگشت، دید که تمامی تابلو علامت خورده است . بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد قدرت انتقاد یا جرات اصلاح؟!



فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.روزی استاد به او گفت : 

دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم . 

شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آن را در میدان شهر قرار داد . مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد: 

اگر هرجایی ایرادی می بینید، یک علامت × بزنید! 

  غروب که برگشت، دید که تمامی تابلو علامت خورده است . بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد . استاد به او گفت: 

آیا می توانی عین همان نقاشی را برایم بکشی ؟

شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد، ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد و متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که : 

اگر جایی از نقاشی ایراد دارد، با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید! 

غروب برگشتند، دیدند تابلو دست نخورده ماند. استاد به شاگرد گفت:  

همه انسان ها قدرت انتقاد دارند، ولی جرات اصلاح نه!


]]> حکمت های نهفته در کله پاچه!!! 2017-01-01T15:51:20+01:00 2017-01-01T15:51:20+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3365 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

حکمت های نهفته در کله پاچه!!!نقل می کنند که در دربار سلطان روزی سفره ای گسترانیده و کله پاچه ای بیاوردند. سلطان فرمود: در این کله پاچه اندرزها نهفته است.سپس لقمه نانی برداشت و یک راست " مغز " کله را تناول نمود، سپس گفت:اگر می خواهید حکومتی جاودان داشته باشید، سعی کنید جامعه را از " مغز " تهی کنید.سپس " زبان " کله پاچه را نوش جان و فرمود:اگر می خواهید بر مردم حکمرانی کنید " زبان " جامعه را کوتاه و ساکت کنید.سپس " چشم ها و بناگوش " کله پاچه را همچون قبل برکشید و فرمود:برای این که ملتی را
حکمت های نهفته در کله پاچه!!!

نقل می کنند که در دربار سلطان روزی سفره ای گسترانیده و کله پاچه ای بیاوردند.
 سلطان فرمود:
 در این کله پاچه اندرزها نهفته است.
سپس لقمه نانی برداشت و یک راست " مغز " کله را تناول نمود، سپس گفت:
اگر می خواهید حکومتی جاودان داشته باشید، سعی کنید جامعه را از " مغز " تهی کنید.
سپس " زبان " کله پاچه را نوش جان و فرمود:
اگر می خواهید بر مردم حکمرانی کنید " زبان " جامعه را کوتاه و ساکت کنید.
سپس " چشم ها و بناگوش " کله پاچه را همچون قبل برکشید و فرمود:
برای این که ملتی را کنترل کنید، بر چشم ها و گوش ها مسلط شوید و اجازه ندهید مردم زیاد ببینند و زیاد بشنوند.

وزیر اعظم عرض کرد:
پادشاها! قربانت بروم حکمت ها بسیار حکیمانه بودند، اما جواب شکم ما را چه می دهید؟
ذات ملوكانه، در حالی که دست خود را بر سبیل های چرب خویش می کشیدند، با ابروان خود اشاره ای به " پاچه " انداختند و فرمودند:
شما " پاچه " را بخورید و " پاچه خواری " را در جامعه رواج دهید تا حکومت مان مستدام بماند...!


@KhiyabooneFaree

]]>