حکمت و حكایت حكایت ها ، سروده ها و سخنان کوتاه حکمت آمیز و قصه های شهر هرت آپدیت روزانه ××××××××× با جور و جمود و جهل باید جنگید تاپاک شودجهان از این هرسه پلید یا ریشه هر سه را بباید خشکاند یا سرخ به خون خویش باید غلتید (ش.مطهر) «یكی از كهن ترین و سنتی ترین روش های انسان برای انتقال معرفت به نسل های بعد، قصه ها و حكایات بوده است. قصه، ناب ترین و خالص ترین بخش ادبیات است؛ چرا كه ما را به دورانی پیش از پیدایش تفاسیر و تعابیر امروز مان می برد. قصه ها شادند، سرگرم كننده اند، نمایشی اند، اما فراتر از همه ، معرفت را به شكلی دلپذیر منتقل می كنند.» (پائولو كوئیلو) tag:http://30arg.mihanblog.com 2018-01-20T08:43:56+01:00 mihanblog.com ساعت دروغ سنج! .طنز 2018-01-20T04:15:57+01:00 2018-01-20T04:15:57+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3892 سیدعلیرضا شفیعی مطهر  ساعت دروغ سنج! .طنز شیخی  ساعت دروغ سنج! .طنز

 

شیخی]]> ﺁﺭﺍمش ﺑﯽ ﺍﻧﺘﻬﺎ 2018-01-19T07:20:27+01:00 2018-01-19T07:20:27+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3891 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

 ﺁﺭﺍمش ﺑﯽ ﺍﻧﺘﻬﺎﻣُﺸﮏ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻨﺪ:ﺗﻮ ﺭﺍ ﯾﮏ ﻋﯿﺐ ﻫﺴﺖ، ﺑﺎ ﻫﺮ ﮐﻪ ﻧﺸﯿﻨﯽ، ﺍﺯ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺷﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﻫﯽ.گفت :ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﻧﻨﮕﺮﻡ ﺑﺎ ﮐﯽ ﺍﻡ،ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﻨﮕﺮﻡ ﮐﻪ ﻣﻦ ﮐﯽ ﺍﻡ!ﻭ ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﺑﯽ ﺍﻧﺘﻬﺎ...  ﺁﺭﺍمش ﺑﯽ ﺍﻧﺘﻬﺎ


ﻣُﺸﮏ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻨﺪ:
ﺗﻮ ﺭﺍ ﯾﮏ ﻋﯿﺐ ﻫﺴﺖ، ﺑﺎ ﻫﺮ ﮐﻪ ﻧﺸﯿﻨﯽ، ﺍﺯ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺷﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﻫﯽ.

گفت :
ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﻧﻨﮕﺮﻡ ﺑﺎ ﮐﯽ ﺍﻡ،
ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﻨﮕﺮﻡ ﮐﻪ ﻣﻦ ﮐﯽ ﺍﻡ!

ﻭ ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ
ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﺑﯽ ﺍﻧﺘﻬﺎ...

]]>
بهلول و ماموران 2018-01-19T07:02:19+01:00 2018-01-19T07:02:19+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3890 سیدعلیرضا شفیعی مطهر بهلول و مامورانروزی ماموران هارون الرشید، بهلول را دستگیر کردند و نزد خلیفه آوردند. سرکرده ماموران گفت: این دیوانه در شهر شایعه کرده است که خلیفه مرده است! هارون خشمگین شد و از بهلول پرسید:  بهلول! برای چه این خبر کذب در شهر می پراکنی، در حالی که من زنده ام؟  بهلول گفت: ماموران تو بر مردم بسیار سخت می گیرند. این همه ظلم را که دیدم، یقین کردم خلیفه مرده است که ماموران این گونه ستم می کنند و از حد خود تجاوز می نمایند!!!
بهلول و ماموران


روزی ماموران هارون الرشید، بهلول را دستگیر کردند و نزد خلیفه آوردند. سرکرده ماموران گفت:


 این دیوانه در شهر شایعه کرده است که خلیفه مرده است! هارون خشمگین شد و از بهلول پرسید: 

بهلول! برای چه این خبر کذب در شهر می پراکنی، در حالی که من زنده ام؟ 

بهلول گفت:

 ماموران تو بر مردم بسیار سخت می گیرند. این همه ظلم را که دیدم، یقین کردم خلیفه مرده است که ماموران این گونه ستم می کنند و از حد خود تجاوز می نمایند!!!]]> انگشت مقام آفرین!!/طنز 2018-01-18T08:24:40+01:00 2018-01-18T08:24:40+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3889 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

 انگشت مقام آفرین!!/طنز  انگشت مقام آفرین!!/طنز


]]> شیوه مدیریت دولتی در ایران!/طنز 2018-01-18T05:47:02+01:00 2018-01-18T05:47:02+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3888 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

شیوه مدیریت دولتی در ایران!/طنزدو خلبان نابینا !که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند.زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند، زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است. اما در کمال تعجب و ترس آن ها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد ،چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرا شیوه مدیریت دولتی در ایران!/طنز


دو خلبان نابینا !که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند.
زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند، زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است.

 اما در کمال تعجب و ترس آن ها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد ،چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود.
هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند.
در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.
 یکی از خلبانان به دیگری گفت:

« می ترسم یکی ازهمین روزا مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن ‌کنند و ما نفهمیم کی باید از زمین بلند شیم، اون وقت کارهمه‌مون تمومه !»

شما اکنون و پس از خواندن این داستان کوتاه، با شیوه مدیریت دولتی در ایران آشنا شدید...
شاد کام باشید، ولی جیغ رو بزنید!!
⭕️⭕️

]]>
مسافر نحس! 2018-01-17T08:04:40+01:00 2018-01-17T08:04:40+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3887 سیدعلیرضا شفیعی مطهر مسافر نحس! حاج ناصر تو بیمارستان بستری بود.۱۵ نفر از اهالی محل خواستن برن عیادتش.یک مینی بوس دربست گرفتن با راننده توافق کردن که نفری ۵ تومن بدن.راننده گفت: یک نفر دگه هم بیارید که صندلی ها تکمیل بشن.بهش گفتن: نه دگه کسی نیست فقط ماییم .خواستن حرکت کنند که یکی از دور بدو اومد طرف مینی بوس .راننده گفت: آها، یک نفر هم جور شد.بهش گفتن: ولش کن! این جاسم نحسه، اگه بامون بیاد ،حتما نحسیش ما رو می گیره و یک اتفاقی میفته!راننده گفت: نه، من اعتقاد ندارم به این خرافات. مهم اینه صندلی ها تکمیل بشن و ۵ تومن مسافر نحس!


حاج ناصر تو بیمارستان بستری بود.
۱۵ نفر از اهالی محل خواستن برن عیادتش.
یک مینی بوس دربست گرفتن با راننده توافق کردن که نفری ۵ تومن بدن.
راننده گفت: یک نفر دگه هم بیارید که صندلی ها تکمیل بشن.
بهش گفتن: نه دگه کسی نیست فقط ماییم .
خواستن حرکت کنند که یکی از دور بدو اومد طرف مینی بوس .
راننده گفت: آها، یک نفر هم جور شد.
بهش گفتن: ولش کن! این جاسم نحسه، اگه بامون بیاد ،حتما نحسیش ما رو می گیره و یک اتفاقی میفته!
راننده گفت: نه، من اعتقاد ندارم به این خرافات. مهم اینه صندلی ها تکمیل بشن و ۵ تومن بیشتر گیرم بیاد.
خلاصه ایستاد و جاسم رسید. تا دَرِ مینی بوس رو باز کرد،گفت: 

پیاده شید!حاج ناصر مرخص شد! نمی خواد برید بیمارستان!!


]]> راه سلطه بر مردم فهیم و باسواد! 2018-01-17T03:13:24+01:00 2018-01-17T03:13:24+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3886 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

راه سلطه بر مردم فهیم و باسواد!می گویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود می پرسید که :چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر می فهمند، حکومت کنم؟یکی از مشاوران می گوید: کتاب هایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش، اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ می دهد: «نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آن ها را که نمی فهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آن ها که می فهمند و باسوادند، به کارهای  کوچک و پست بگمار. بی راه سلطه بر مردم فهیم و باسواد!


می گویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود می پرسید که :چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر می فهمند، حکومت کنم؟

یکی از مشاوران می گوید: کتاب هایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش، اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ می دهد:
 «نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آن ها را که نمی فهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آن ها که می فهمند و باسوادند، به کارهای  کوچک و پست بگمار.

بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچ گاه توانایی طغیان نخواهند داشت.
فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمین های دیگر کوچ می کنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد!

]]>
باید خون گریست 2018-01-16T13:09:03+01:00 2018-01-16T13:09:03+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3885 سیدعلیرضا شفیعی مطهر باید خون گریست باید خون گریست]]> چی را برای چی آتش زدم! 2018-01-16T06:21:10+01:00 2018-01-16T06:21:10+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3884 سیدعلیرضا شفیعی مطهر  چی را برای چی آتش زدم!{ خیلی قشنگـه حمتا بخونیـن  چی را برای چی آتش زدم!

{ خیلی قشنگـه حمتا بخونیـن]]> حماقت بشر انتها ندارد!! 2018-01-15T02:45:17+01:00 2018-01-15T02:45:17+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3883 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

 حماقت بشر انتها ندارد!!وقتی "سینوهه" شبی را به مستی کنار نیل به خواب می رود و صبح روز بعد  یکی از برده های مصر که گوش ها و بینی اش  به نشانه ی بردگی بریده بودند را بالای سر خودش می بیند. در ابتدا می ترسد، اما وقتی به بی آزار بودن آن برده پی می برد، با او هم کلام می شود.برده، از ستم هایی که طبقه اشراف مصر بر او روا داشته بودند، می گوید؛ از فئودالیسم بسیار شدید حاکم بر آن روزهای مصر ...برده، از سینوهه خواهش می کند او را سر قبر یکی از اشراف ظالم و معروف مصر ببرد و چون سی  حماقت بشر انتها ندارد!!


وقتی "سینوهه" شبی را به مستی کنار نیل به خواب می رود و صبح روز بعد  یکی از برده های مصر که گوش ها و بینی اش  به نشانه ی بردگی بریده بودند را بالای سر خودش می بیند. در ابتدا می ترسد، اما وقتی به بی آزار بودن آن برده پی می برد، با او هم کلام می شود.

برده، از ستم هایی که طبقه اشراف مصر بر او روا داشته بودند، می گوید؛ از فئودالیسم بسیار شدید حاکم بر آن روزهای مصر ...

برده، از سینوهه خواهش می کند او را سر قبر یکی از اشراف ظالم و معروف مصر ببرد و چون سینوهه با سواد بود، جملاتی که خدایان روی قبر آن شخص ظالم نوشته اند را برای او بخواند.

سینوهه از برده سوال می کند که چرا می خواهد سرنوشت قبر این شخص را بداند؟
و برده می گوید:
سال ها قبل من انسان خوشبخت و آزادی بودم، همسر زیبا و دختر جوانی داشتم؛ مزرعه پر برکت اما کوچک من در کنار زمین های بیکران یکی از اشراف بود.

روزی او با پرداخت رشوه به ماموران فرعون زمین های مرا به نام خودش ثبت کرد و مقابل چشمانم به همسر و دخترم تجاوز کرد و بعد از این که گوش ها و بینی مرا برید، مرا برای کار اجباری به معدن فرستاد. سال های سال از دختر و همسرم بهره برداری کرد و آن ها را به عنوان خدمتکار فروخت و الان از سرنوشت آن ها اطلاعی ندارم، اکنون از از معدن رها شده ام، شنیده ام آن شخص مرده است و برای همین آمده ام ببینم خدایان روی قبر او چه نوشته اند ...

سینوهه با برده به شهر مردگان (قبرستان) می رود و روی سنگ قبر آن مرد را این گونه می خواند:

«او انسان شریف و درستکاری بود که همواره در زندگی اش به مستمندان کمک می کرد و ناموس مردم در کنار او آرامش داشت و او زمین های خود را به فقرا می بخشید و هر گاه کسی مالی را مفقود می نمود، او از مال خودش ضرر آن شخص را جبران می کرد و او اکنون نزد خدای بزگ مصر (آمون) است و به سعادت ابدی رسیده است...»

در این هنگام، برده شروع به گریه می کند و می گوید: 

  «آیا او آنقدر انسان درستکار و شریفی بود و من نمی دانستم؟ درود خدایان بر او باد .... ای خدای بزرگ، ای آمون مرا به خاطر افکار پلیدی که در مورد این مرد داشتم، ببخش...»


سینوهه با تعجب از برده می پرسد که :

«چرا علی رغم این همه ظلم و ستمی که بر تو روا شده، باز هم فکر می کنی او انسان خوب و درستکاری بوده است؟»

و برده این جمله ی تاریخی را می گوید که: 

""وقتی خدایان بر قبر او این گونه نوشته اند، من حقیر چگونه می توانم خلاف این را بگویم ؟!!!""

 
سینوهه بعدها در یادداشت هایش وقتی به این داستان اشاره می کند ،می نویسد : آنجا بود که پی بردم حماقت نوع بشر انتها ندارد!!!

"سینوهه - میکا والتاری"
@JOIN3A

]]>
مسئولیت روشنفکر آگاه 2018-01-14T02:42:52+01:00 2018-01-14T02:42:52+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3882 سیدعلیرضا شفیعی مطهر  مسئولیت روشنفکر آگاه    مسئولیت روشنفکر آگاه

 

]]> ما بدبختیم یا خوشبخت؟!! 2018-01-13T03:30:19+01:00 2018-01-13T03:30:19+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3881 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

 ما بدبختیم یا خوشبخت؟!!   وقتی که بی کفایتی جای عقلانیت را می گیرد!مردی دو دختر داشت .یکی را به یک کشاورز و دیگری را به یک کوزه گر شوهر داد. چندی بعد همسرش به او گفت:  ای مرد! سری به دخترها بزن و احوال آن ها را جویا شو .مرد نیز اول به خانه کشاوز رفت و جویای احوال شد . دخترک گفت که:  زمین را شخم کرده و بذر پاشیده ایم. اگر باران ببارد ،خیلی خوب است، اما اگر نبارد، بدبختیم !مرد به خانه کوزه گر رفت . دختر گفت:  کوزها را ساخته ایم و در آفتاب چیده ایم. اگر باران ببارد ،ب  ما بدبختیم یا خوشبخت؟!! 


 وقتی که بی کفایتی جای عقلانیت را می گیرد!

مردی دو دختر داشت .یکی را به یک کشاورز و دیگری را به یک کوزه گر شوهر داد. چندی بعد همسرش به او گفت: 

ای مرد! سری به دخترها بزن و احوال آن ها را جویا شو .

مرد نیز اول به خانه کشاوز رفت و جویای احوال شد . دخترک گفت که: 

زمین را شخم کرده و بذر پاشیده ایم. اگر باران ببارد ،خیلی خوب است، اما اگر نبارد، بدبختیم !

مرد به خانه کوزه گر رفت . دختر گفت: 

کوزها را ساخته ایم و در آفتاب چیده ایم. اگر باران ببارد ،بدبختیم و اگر نبارد، خوب است .

مرد به خانه برگشت. همسرش از اوضاع پرسید .مرد گفت: 

چه باران بیاید و چه باران نیاید، ما بدبختیم!!

]]>
مُلک با کفر باقی می‌ماند و با ظلم نه! 2018-01-12T04:01:34+01:00 2018-01-12T04:01:34+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3880 سیدعلیرضا شفیعی مطهر  مُلک با کفر باقی می‌ماند و با ظلم نه!  پس از شكست خلیفه اسلام بدست مغول، هلاکو سردار مغول بر سر خلیفه عباسی فریاد زد:در هر اتاق از این قصر، ده کنیزک نازک بدن خزیده‌اند. مگر تو چند زن می‌توانی اختیار کنی؟ در مطبخت چند خوالیگر، طعام می‌پزند؟ از این سقف‌های بلند و دیوارهای محکم و سراپرده‌های مخملین چه حاصل؟ من، هلاکو، سردار مغول از همان غذایی می‌خورم که سپاهیانم می‌خورند و بر همان اسب می‌نشینم که سربازانم می‌نشینند و بر همان زمین می‌خوابم که سربازانم می‌خوابند. شما که بس  مُلک با کفر باقی می‌ماند و با ظلم نه! 

 

پس از شكست خلیفه اسلام بدست مغول، هلاکو سردار مغول بر سر خلیفه عباسی فریاد زد:

در هر اتاق از این قصر، ده کنیزک نازک بدن خزیده‌اند. مگر تو چند زن می‌توانی اختیار کنی؟ در مطبخت چند خوالیگر، طعام می‌پزند؟ از این سقف‌های بلند و دیوارهای محکم و سراپرده‌های مخملین چه حاصل؟ من، هلاکو، سردار مغول از همان غذایی می‌خورم که سپاهیانم می‌خورند و بر همان اسب می‌نشینم که سربازانم می‌نشینند و بر همان زمین می‌خوابم که سربازانم می‌خوابند. شما که بسیاری‌تان عالمان دین هستید و مردان خدا، به این سردار بگویید که حکمران ظالم مسلمان را دوست‌تر می‌داریم یا حاکم کافری که به عدل حکومت کند؟
مجلس ساکت شد. در سرتاسر صحن مستنصریه کسی سخن نمی‌گفت. هلاکو پرسشی مهم پرسیده بود.
به راستی کدام یک از این دو، مردمان را نفع بیشتری می‌رساند؟ حکمرانی که دم از دین می‌زند، اما بساط ظلم می‌گسترد و اسباب جور فراهم می‌کند یا حاکمی که کافر است اما بر مردمان به عدالت و برابری حکم می‌کند.

مجلس همچنان ساکت بود.
پیری از میانه صحن به پا خاست.
- های سردار فاتح مغول! پاسخ پرسش خود را از من بشنو.
ما مسلمانان بغداد، حکمرانی حکمران عادل کافر را بر حکمرانی مسلمان ظالم ترجیح می‌دهیم و اگر این نبود، تو امروز به سادگی بر دارالخلافه مسلمین دست نمی‌یافتی. بر ما حکمران کافری بگمار که به عدالت حکم براند.
ما از حکومتی که به نام اسلام بر مسلمین ظلم کند، خسته‌ایم. که 

*مُلک با کفر باقی می‌ماند و با ظلم نه*

اَلمُلکُ یَبقی مَعَ الکُفر وَ لایَبقی مَعَ الظُّلم ]]>
آهنگر خدا شناس 2018-01-11T13:57:38+01:00 2018-01-11T13:57:38+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3878 سیدعلیرضا شفیعی مطهر  آهنگر خدا شناس      آهنگری بود که پس از گذران جوانی پر شر و شور،تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال ها با علاقه کار کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد، حتی مشکلاتش مدام بیشتر می شد!روزی دوستی به دیدنش آمده بود پس از اطلاع از وضعیت دشوارش به او گفت:“واقعا عجیب است! درست بعد از این که تصمیم گرفتی مرد خدا ترسی بشوی، زندگیت بدتر شده. نمی خواهم ایمانت را تضعیف کنم، اما با وجود تمام تلاش هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده!”آهنگر بلا  آهنگر خدا شناس


 

 
 Image result for ‫آهنگر‬‎
 

آهنگری بود که پس از گذران جوانی پر شر و شور،تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال ها با علاقه کار کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد، حتی مشکلاتش مدام بیشتر می شد!

روزی دوستی به دیدنش آمده بود پس از اطلاع از وضعیت دشوارش به او گفت:

“واقعا عجیب است! درست بعد از این که تصمیم گرفتی مرد خدا ترسی بشوی، زندگیت بدتر شده. نمی خواهم ایمانت را تضعیف کنم، اما با وجود تمام تلاش هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده!”

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بودو نمی فهمید چه بر سر زندگیش آمده است!

اما نمی خواست سؤال دوستش را بدون پاسخ بگذارد، کمی فکر کرد و ناگهان پاسخی را که می خواست یافت.

این پاسخ آهنگر بود:

در این کارگاه، فولاد خام برایم می آورند که باید از آن شمشیر بسازم. می دانی چه طور این کار را می کنم؟ اول فولاد را به اندازه جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر می دارم و پشت سر هم به آن ضربه می زنم تا این که فولاد شکلی را بگیرد که می خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو می کنم، به طوری که تمام این کارگاه را بخار فرا می گیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می کند و رنج می برد. یک بار کافی نیست، باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم…

آهنگر لحظه ای سکوت کرد. سپس ادامه داد:

گاهی فولاد نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد باعث ترک خوردنش می شود. می دانم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد فلذا آن را کنار می گذارم.

آهنگر باز مکث کرد و بعد ادامه داد:

می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد. ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده، پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما می کنم، انگار فولادی باشم که از آب دیده شدن رنج می برد. اما تنها چیزی که می خواهم این است:

“خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی که تو می خواهی، به خود بگیرم…
با هر روشی که می پسندی، ادامه بده،هر مدت که لازم است، ادامه بده…اما هرگز مرا به میان فولادهای بی فایده پرتاب نکن!”

]]>
عاقبت نشنیدن هشدارها!! 2018-01-11T06:33:30+01:00 2018-01-11T06:33:30+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/3877 سیدعلیرضا شفیعی مطهر عاقبت نشنیدن هشدارها!! حکایت :عاقل را اشارتی کافی است!یک داستان از مثنوی معنوی مردی برای خود خانه ای ساخت و از خانه قول گرفت که تا وقتی زنده است، به او وفادار باشد و بر سرش خراب نشود و قبل از هر اتفاقی وی را آگاه کند.مدتی گذشت. تَرَکی در دیوار ایجاد شد. مرد فوراً با گچ تَرَک را پوشاند. بعد از مدتی در جایی دیگر از دیوار تَرَکی ایجاد شد .باز هم مرد با گچ ترک را پوشاند و این اتفاق چندین بار تکرار شد . روزی ناگهان خانه فرو ریخت. مرد با سرزنش خانه ،قولی را که گرفته بود، یاد آوری کرد . خانه پا عاقبت نشنیدن هشدارها!!


حکایت :
عاقل را اشارتی کافی است!

یک داستان از مثنوی معنوی


مردی برای خود خانه ای ساخت و از خانه قول گرفت که تا وقتی زنده است، به او وفادار باشد و بر سرش خراب نشود و قبل از هر اتفاقی وی را آگاه کند.
مدتی گذشت. تَرَکی در دیوار ایجاد شد. مرد فوراً با گچ تَرَک را پوشاند.

بعد از مدتی در جایی دیگر از دیوار تَرَکی ایجاد شد .باز هم مرد با گچ ترک را پوشاند و این اتفاق چندین بار تکرار شد . روزی ناگهان خانه فرو ریخت.
مرد با سرزنش خانه ،قولی را که گرفته بود، یاد آوری کرد . خانه پاسخ داد: 

هر بار خواستم هشدار بدهم و تو را آگاه کنم، دهانم را با گچ گرفتی و مرا ساکت کردی. 

این هم عاقبت نشنیدن هشدارها!!!!

]]>