حکمت و حكایت حكایت ها ، سروده ها و سخنان کوتاه حکمت آمیز و قصه های شهر هرت آپدیت روزانه ××××××××× با جور و جمود و جهل باید جنگید تاپاک شودجهان از این هرسه پلید یا ریشه هر سه را بباید خشکاند یا سرخ به خون خویش باید غلتید (ش.مطهر) «یكی از كهن ترین و سنتی ترین روش های انسان برای انتقال معرفت به نسل های بعد، قصه ها و حكایات بوده است. قصه، ناب ترین و خالص ترین بخش ادبیات است؛ چرا كه ما را به دورانی پیش از پیدایش تفاسیر و تعابیر امروز مان می برد. قصه ها شادند، سرگرم كننده اند، نمایشی اند، اما فراتر از همه ، معرفت را به شكلی دلپذیر منتقل می كنند.» (پائولو كوئیلو) tag:http://30arg.mihanblog.com 2018-12-18T18:16:57+01:00 mihanblog.com اجرای عدالت!! 2018-12-18T13:49:43+01:00 2018-12-18T13:49:43+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/4435 سیدعلیرضا شفیعی مطهر  اجرای عدالت!! گرگی داخل طویله شد و بره‌ای سفید را خورد. گوسفندان سیاه خوشحال شدند!بعد یک برۀ سیاه را هم خورد. سفیدها گفتند:  خدا را شکر که گرگ عادلی‌ است!و گرگ همچنان مشغول اجرای عدالت، میان گوسفندان است…!  اجرای عدالت!!


گرگی داخل طویله شد و بره‌ای سفید را خورد. گوسفندان سیاه خوشحال شدند!

بعد یک برۀ سیاه را هم خورد. سفیدها گفتند: 

خدا را شکر که گرگ عادلی‌ است!

و گرگ همچنان مشغول اجرای عدالت، میان گوسفندان است…!

]]>
حکایت انسان و دنیا 2018-12-18T04:28:41+01:00 2018-12-18T04:28:41+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/4433 سیدعلیرضا شفیعی مطهر  حکایت انسان و دنیا  حکایت انسان و دنیا

]]> قمر اینجاست.... 2018-12-17T03:11:47+01:00 2018-12-17T03:11:47+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/4432 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

 قمر اینجاست....  قمر اینجاست....

]]> حکیم و مرد حقه باز 2018-12-17T02:50:46+01:00 2018-12-17T02:50:46+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/4431 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

*حکیم و مرد حقه باز**حکیمی می نویسد در سفرم به روستایی بزرگ برخوردم که هیچ کس در آن نبود ،به بیرون روستا متوجه شدم، دیدم جماعت انبوهی بیرون بر تپه ای گرد درخت کهن سالی جمع اند.**به آنان نزدیک شدم ،مشغول* *عبادت درخت بودند و نذورات فروان به پای درخت می ریزند و درخت با آنان سخن می گوید.**هرکس مال بیشتری هدیه می کند ،درخت با نام و کنیه وی را مورد تفقد قرار می دهد**ساعت ها به کناری ایستادم تا مراسم  تمام شد ،گوشه ای مخفی شدم ببینم این چه معرکه ای است ؟!**ساعتی پس از رفتن مردم ،مردی از درو *حکیم و مرد حقه باز*

*حکیمی می نویسد در سفرم به روستایی بزرگ برخوردم که هیچ کس در آن نبود ،به بیرون روستا متوجه شدم، دیدم جماعت انبوهی بیرون بر تپه ای گرد درخت کهن سالی جمع اند.*
*به آنان نزدیک شدم ،مشغول* *عبادت درخت بودند و نذورات فروان به پای درخت می ریزند و درخت با آنان سخن می گوید.*
*هرکس مال بیشتری هدیه می کند ،درخت با نام و کنیه وی را مورد تفقد قرار می دهد*
*ساعت ها به کناری ایستادم تا مراسم  تمام شد ،گوشه ای مخفی شدم ببینم این چه معرکه ای است ؟!*
*ساعتی پس از رفتن مردم ،مردی از درون درخت* *بیرون آمده و شروع کرد به جمع* *آوری غنائم جهل مردم .*
*خودم را به وی نزدیک کردم* *نزدیک بود از ترس قبض روح شود.*
*گفت:کیستی*
*گفتم :من ازطایفه جهال نیستم، ولی چرا بر سر این مردم این چنین می کنی ؟!*
*گفت:سزای مردمی که نه فکر* *می کنند و نه تعقل، همین است.*
*به درون روستا رفتم و شب را در خانه بزرگ طبق رسومشان مهمان شدم.*
*از او پرسیدم: حال این درخت چیست؟*
*آن مرد بزرگ ده ها حدیث و قصه بر اثبات کرامات درخت گفت .*
*القصه مدعی شد که این همان درخت است که خدا با موسی از درون آن سخن گفت.*
*گفتم: ای مرد ،خداوند خالق و صاحب اشیاء است و قادر متعال و بر همه ذرات احاطه دارد و پیامش را به بندگان خاصش از طرق مختلف می رساند.این چه ربطی به این جادو دارد.*
*به من فرصتی ده تا فردا این حقه بازی را رسوا سازم و با او هم سوگند شده و اسرار آن مرد را گفتم .*
*چند روزی در خانه اش مخفی شدم تا روز موعود که مجددا مردمان برای سخنرانی درخت جمع شدند.*
*مقداری آتش و هیزم تهیه کرده و با بزرگ روستا به کنار درخت آمدم و فریاد زدم: 

ای شیطان ، از آن درخت بیرون می آیی یا تو را با درخت بسوزانم .*
*مقداری آتش و دود راه انداختم ،به یک باره مردک از میان*درخت بیرون پرید و رسوا شد.*
*مردم که سالیان سال دچار جهل و حماقت و جادوی تقدس*درختی به خود شرم کرده بودند ،درخت را با تبر قطع و هیزمش کردند.*


*آری وقتی یک جامعه با دست خودش بت هایی می سازد، نمی تواند به راحتی به آنان پشت کند و خودش هم باور می کند .*
*اوهام دست ساخته برایشان حقیقت می شود و عده ای که سور و ساتی از قبل این نذورات دارند، به سختی و هراسان و سینه چاک از این بت ها حمایت می کنند.*
*حق مالکیت برای خودشان قائل می شوند و خود را صاحب اختیار مردم می دانند .*
*اگر کسی بخواهد وارد عرصه منافعشان شود یا خطری ایجاد کند، به جانش می افتند و قصه و رنج ها برایش ایجاد می کنند.*
*پس راه نجات مردم خودشان هستند که دیو ها و بچه دیوها را به زنجیر بکشند .*
 
*امروز کمی فرصت داریم بر جهل خود بخندیم .*
*

]]>
اگر می خواهی همیشه حاکم بمانی.... 2018-12-16T06:07:54+01:00 2018-12-16T06:07:54+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/4430 سیدعلیرضا شفیعی مطهر اگر می خواهی همیشه حاکم بمانی....⭕️✍️حکایتی بسیار زیبا و خواندنی اگر می خواهی همیشه حاکم بمانی....


⭕️✍️حکایتی بسیار زیبا و خواندنی

]]>
جا مونده!/لطیفه 2018-12-15T02:35:39+01:00 2018-12-15T02:35:39+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/4429 سیدعلیرضا شفیعی مطهر  جا مونده!/لطیفه  اتوبوس حامل زنان تصادف می کنه وتمام زنان کشته میشن !!همه شوهران خوشحال بودن جز یک نفر که خودشو به زمین می زد وگریه می کرد .بهش گفتن: تو حتما زنت رو خیلی دوست داشتی !!تهرونیه میگه: نه ، آخه زن من از اتوبوس جا مونده بود  جا مونده!/لطیفه 

 

اتوبوس حامل زنان تصادف می کنه وتمام زنان کشته میشن !!

همه شوهران خوشحال بودن جز یک نفر که خودشو به زمین می زد وگریه می کرد .
بهش گفتن: تو حتما زنت رو خیلی دوست داشتی !!
تهرونیه میگه: نه ، آخه زن من از اتوبوس جا مونده بود ]]> ﺩﻩ ﺗﺎ ﮐﻠﻤﻪ " ﺩﻝ "در دو بیت 2018-12-13T02:53:24+01:00 2018-12-13T02:53:24+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/4428 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

 ﺩﻩ ﺗﺎ ﮐﻠﻤﻪ " ﺩﻝ "در دو بیت  دیوانه ای در شهر بود که می گفتند از رفتن عشقش دیوانه شده است!روزی دیوانه از کنار جمعی می گذشت.بزرگان جمع به تمسخر به دیوانه گفتند:آهای دیوانه !می توانی برای ما شعری بخوانی که ﺩﻩ ﺗﺎ ﮐﻠﻤﻪ " ﺩﻝ " ﺩﺍﺧﻠﺶ ﺑﺎﺷد  ﻭ ﻫﺮ ﮐﺪاﻡ ﻣﻌﺎﻧﯽ ﻣﺨﺘﻠﻔﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟دیوانه گفت: بله می توانم!ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺑﺎ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺩﻝ ﺍﺯ ﮐﻔﻢ ﺩﺯﺩﯾﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ،ﻫﺮﭼﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﺩﻝ , ﺳﻨﮕﺪﻝ ﻧﺸﻨﯿﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ،ﮔﻔﺘﻤﺶ ﺍﯼ ﺩﻟﺮﺑﺎ ﺩﻟﺒﺮ ﺯ ﺩﻝ ﺑﺮﺩﻥ ﭼﻪ ﺳﻮﺩ؟ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺩﻝ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ  ﺩﻩ ﺗﺎ ﮐﻠﻤﻪ " ﺩﻝ "در دو بیت 

 

دیوانه ای در شهر بود که می گفتند از رفتن عشقش دیوانه شده است!

روزی دیوانه از کنار جمعی می گذشت.
بزرگان جمع به تمسخر به دیوانه گفتند:
آهای دیوانه !
می توانی برای ما شعری بخوانی که ﺩﻩ ﺗﺎ ﮐﻠﻤﻪ " ﺩﻝ " ﺩﺍﺧﻠﺶ ﺑﺎﺷد  ﻭ ﻫﺮ ﮐﺪاﻡ ﻣﻌﺎﻧﯽ ﻣﺨﺘﻠﻔﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟
دیوانه گفت: بله می توانم!

ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺑﺎ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺩﻝ ﺍﺯ ﮐﻔﻢ ﺩﺯﺩﯾﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ،
ﻫﺮﭼﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﺩﻝ , ﺳﻨﮕﺪﻝ ﻧﺸﻨﯿﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ،
ﮔﻔﺘﻤﺶ ﺍﯼ ﺩﻟﺮﺑﺎ ﺩﻟﺒﺮ ﺯ ﺩﻝ ﺑﺮﺩﻥ ﭼﻪ ﺳﻮﺩ؟
ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺩﻝ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ

]]>
قاضی کر و لال 2018-12-12T08:15:36+01:00 2018-12-12T08:15:36+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/4426 سیدعلیرضا شفیعی مطهر ✏️  ابوالقاسم حالت✏️          ⚖️ قاضی کر و لال ⚖️یکی برای شکایت به دادگاهی رفتاز آن که گوشت گران داده بود گوشت فروشرسیدگی به شکایت به او محول شدبه یک نفر که کرو لال بود وگنگ خموشبرفت شاکی محنت نصیب در بر اوز دست مردک قصاب ،مدتی زد جوشچو گشت باخبراز این که کارمند کری استبه خشم آمد و افتاد در فغان و خروشکه من چقدر سخن گفتم و ندانستمکه هست گوش تو سنگین و فکر تو مغشوشمرا ببین که سخن گویم از گرانی گوشتبه پیش آن که دچار است بر گرانی گوش  &nbs ✏️  ابوالقاسم حالت✏️

          ⚖️ قاضی کر و لال ⚖️

یکی برای شکایت به دادگاهی رفت
از آن که گوشت گران داده بود گوشت فروش

رسیدگی به شکایت به او محول شد
به یک نفر که کرو لال بود وگنگ خموش

برفت شاکی محنت نصیب در بر او
ز دست مردک قصاب ،مدتی زد جوش

چو گشت باخبراز این که کارمند کری است
به خشم آمد و افتاد در فغان و خروش

که من چقدر سخن گفتم و ندانستم
که هست گوش تو سنگین و فکر تو مغشوش

مرا ببین که سخن گویم از گرانی گوشت
به پیش آن که دچار است بر گرانی گوش

         1350/10/10 ]]>
چقدر بی ادبیم!! 2018-12-12T03:48:41+01:00 2018-12-12T03:48:41+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/4424 سیدعلیرضا شفیعی مطهر چقدر بی ادبیم!! راهنمایی بودم که در انشا نوشتم:  "چقدر بوی پرتقال روی بخاری حال می دهد!"  و معلم بعد از بیان جمله "گه نخور" سه مداد را لای انگشتانم خورد کرد که بفهمم "حال" کلمه خوبی نیست و هرجایی کاربرد ندارد. لااقل مناسب سن ما نیست، پس "حال بی حال" حتی اگر به خاطر بوی پرتقال باشد.بعد از آن دیگر نباید حال می کردیم، نه از بوی توپ پلاستیکی مارک شقایق، نه از شوقِ زنگ ورزش و حتی نه از بوی کاغذِ دورِ ساندویچِ کالباسِ مدرسه؛ چون حال برای بزرگ ترهاست. حالمان را گرفت و گفت برو سر ج چقدر بی ادبیم!!


راهنمایی بودم که در انشا نوشتم: 

"چقدر بوی پرتقال روی بخاری حال می دهد!" 

و معلم بعد از بیان جمله "گه نخور" سه مداد را لای انگشتانم خورد کرد که بفهمم "حال" کلمه خوبی نیست و هرجایی کاربرد ندارد. لااقل مناسب سن ما نیست، پس "حال بی حال" حتی اگر به خاطر بوی پرتقال باشد.
بعد از آن دیگر نباید حال می کردیم، نه از بوی توپ پلاستیکی مارک شقایق، نه از شوقِ زنگ ورزش و حتی نه از بوی کاغذِ دورِ ساندویچِ کالباسِ مدرسه؛ چون حال برای بزرگ ترهاست.
حالمان را گرفت و گفت برو سر جایت بشین!
پدرم هرشب می آمد خانه و می گفت حال ندارد و مادرم ترش می کرد و می گفت تو هیچ وقت حال نداری، و من فکر می کردم، حرف بدی می زنند. یک بار هم گفتم: "مامانی، بابا بیرون حال می کنه ،میاد خونه حال نداره؟" 

و مادر سیلی زیر گوشم زد و گفت: "دیگه نبینم ازین حرفا بزنیا، بابا "کار" می کنه خسته میشه ،حال معنی بدی میده". 

با گریه گفتم:"پس چرا وقتی با دوستام بازی می کنیم، میگن حال میده؟" 

و گفت: "دیگه حق نداری باهاشون بازی کنی!
یک بار هم دوستم "اصغر" داخلِ کیفِ دختری ترقه انداخت و وقتی ترکید و دختر جیغ زد، اصغر گفت: "چقدر حال داد" و من دیگر با اصغر رفاقت نکردم، چون فکر می کردم حال کردن یعنی کارِ بد!
درست لحظه سال تحویل بود که به خدا هم مشکوک شدم. 

«حوّل حالنا الی احسن الحال؟» 

پیش خودم در حالی که که چهارچشمی پدر را نگاه می کردم ،گفتم: 

"خدایا تو هم؟" 

البته بعداً اصغر گفت که خدا اینجا با خودش خیلی حال کرده که موجودات باحالی مثل ما را خلق کرده! وای که چقدر این اصغر بی ادب است!
دبیرستان با انواع حال آشنا شدیم، حال استمراری، حالِ اخباری، حال کامل، حال ساده، حال حال حال وای که چقدر ما در زبان فارسی حال داریم و چقدر بی ادبیم. 

؟؟؟

]]>
فقط یک اشتباه! 2018-12-11T02:12:20+01:00 2018-12-11T02:12:20+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/4423 سیدعلیرضا شفیعی مطهر فقط یک اشتباه! فقط یک اشتباه!

]]> فریب!! 2018-12-10T05:52:15+01:00 2018-12-10T05:52:15+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/4422 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

 فریب!!♦️پیر مردی با چهره‌ای قدسی و نورانی وارد یک مغازه طلا فروشی شد.فروشنده با احترام از شیخ نورانی استقبال کرد.پیرمرد گفت: من عمل صالح تو هستم...مرد زرگر قهقهه‌ای زد و با تمسخر گفت: درست است که چهره‌ای نورانی دارید، اما هرگز گمان نمی‌کنم عمل صالح چنین هیئتی داشته باشد.!!در همین حین یک زوج جوان وارد مغازه شدند و سفارشی دادند.مرد زرگر از آن ها خواست که تا او حساب و کتاب می‌کند در مغازه بنشینند.با کمال تعجب دید که خانم جوان رفت و در بغل شیخ نورانی نشست ، با تعجب از زن سوال کرد که چرا آنجا د  فریب!!

♦️پیر مردی با چهره‌ای قدسی و نورانی وارد یک مغازه طلا فروشی شد.
فروشنده با احترام از شیخ نورانی استقبال کرد.
پیرمرد گفت: من عمل صالح تو هستم...
مرد زرگر قهقهه‌ای زد و با تمسخر گفت: درست است که چهره‌ای نورانی دارید، اما هرگز گمان نمی‌کنم عمل صالح چنین هیئتی داشته باشد.!!
در همین حین یک زوج جوان وارد مغازه شدند و سفارشی دادند.
مرد زرگر از آن ها خواست که تا او حساب و کتاب می‌کند در مغازه بنشینند.
با کمال تعجب دید که خانم جوان رفت و در بغل شیخ نورانی نشست ، با تعجب از زن سوال کرد که چرا آنجا در بغل شیخ نشستی؟!!
خانم جوان با تعجب گفت: کدام شیخ ؟حال شما خوب است!!؟ از چه سخن می گوئید؟ کسی اینجا نیست. 

و با اوقات تلخی گفت : بالاخره این قطعه طلا را به ما می دهی یاخیر؟
مرد طلا فروش با تعجب و خجالت طلای زوج جوان را به آن ها داد و مبلغ را دریافت کرد. و زوج جوان مغازه را ترک کردند.
شیخ رو به زرگر کرد و گفت: غیر از تو کسی مرا نمی‌بیند و این فقط برای صالحین و خواص محقق می شود.
دوباره مرد و زن دیگری وارد شدند و همان قصه تکرار شد.
شیخ به زرگر گفت: من چیزی از تو نمی‌خواهم . این دستمال را به صورتت بمال تا روزیت بیشتر شود .
زرگر با حالت قدسی و روحانی دستمال را گرفت و بو کرد و به صورت مالید و نقش بر زمین شد .
شیخ و دوستانش هرچه پول و طلا بود، برداشتند و مغازه را جارو زدند...
 بعد از ۴ سال شیخ روحانی با غل و زنجیر و اسکورت پلیس وارد مغازه شد.
افسر پلیس شرح ماجرا را از شیخ و زرگر سوال کرد و آن ها به نوبت قصه را باز گفتند.
افسر پلیس گفت برای اطمینان باید دقیقا صحنه را تکرار کنید و شیخ دستمال را به زرگر داد و زرگر مالید و نقش بر زمین شد و این‌بار شیخ و پلیس و دوستان دوباره مغازه را جارو زدند.

 نتیجه قصه:هر چهار سال انتخابات تکرار می شود!!
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌]]> به آرزوی هیچ کس نخندیم! 2018-12-09T13:57:57+01:00 2018-12-09T13:57:57+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/4420 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

به آرزوی هیچ کس نخندیم! از تیمسار ضرغام  یکی از امرای رضاشاه نقل شده: یک بار رضا شاه برای بازدید از پادگان در یکی از مناسبت ها آمده بود.همین طور که از جلوی افسران رد می شد، جلوی سرهنگی مکث کرد و در گوش او چیزی گفت.سرهنگ بلافاصله خبردار ایستاد و با صدای بلند گفت : بنده قربان! وقتی مراسم تمام شد، ضرغام سرهنگ را صدا میکنه و میگه شاه در گوش تو چه گفت که فریاد زدی بنده قربان!؟!سرهنگ نمیگه، ولی بالاخره به اصرار و دستور ضرغام تعریف میکنه که :من و فلانی و اعلی حضرت در جوانی با هم دوست و رفیق ب به آرزوی هیچ کس نخندیم!


از تیمسار ضرغام  یکی از امرای رضاشاه نقل شده:
یک بار رضا شاه برای بازدید از پادگان در یکی از مناسبت ها آمده بود.
همین طور که از جلوی افسران رد می شد، جلوی سرهنگی مکث کرد و در گوش او چیزی گفت.
سرهنگ بلافاصله خبردار ایستاد و با صدای بلند گفت : بنده قربان!

 وقتی مراسم تمام شد، ضرغام سرهنگ را صدا میکنه و میگه شاه در گوش تو چه گفت که فریاد زدی بنده قربان!؟!
سرهنگ نمیگه، ولی بالاخره به اصرار و دستور ضرغام تعریف میکنه که :
من و فلانی و اعلی حضرت در جوانی با هم دوست و رفیق بودیم .
در جوانی ، یه شب من و فلانی و اعلی حضرت در بریگاد قزاق نگهبان بودیم و دور آتش نشسته بودیم.
نقل از این شد که هر کس آرزویش را بگوید . فلانی گفت: 

من می خوام یه گله ۱۰۰۰ تایی گوسفند داشته باشم.
من گفتم: می خوام تمام دهاتمون رو بخرم.
نوبت به اعلی حضرت که رسید، گفت: من می خوام شاه بشم!!
 من و فلانی بهش خندیدیم و من گفتم: آخه قرمساق ، تو را چه به شاه شدن؟!]]> #گرانی_ماست و #مختارالسلطنه 2018-12-09T03:32:09+01:00 2018-12-09T03:32:09+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/4419 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

#گرانی_ماست و #مختارالسلطنهبه مختارالسلطنه گفتند ڪه ماست در تهران خیلی گران شده است. فرمان داد تا ارزان ڪنند. پس از چندی ناشناس به یڪی از دڪان‌های شهر سر زد و ماست خواست.ماست فروش ڪه او را نشناخته بود پرسید :  چه جور ماستی می‌خواهی ؟ ماست خوب یا ماست مختارالسلطنه!وی شگفت‌زده از این دو گونه ماست پرسید.ماست فروش گفت: ماست خوب همان است ڪه از شیر می‌گیرند و بدون آب است و با بهای دلخواه می‌فروشیم. ماست مختارالسلطنه همین تغار دوغ است ڪه در جلوی دڪان می‌بینی ڪه یک سوم آن ماست و دو سوم دی #گرانی_ماست و #مختارالسلطنه


به مختارالسلطنه گفتند ڪه ماست در تهران خیلی گران شده است. فرمان داد تا ارزان ڪنند. پس از چندی ناشناس به یڪی از دڪان‌های شهر سر زد و ماست خواست.
ماست فروش ڪه او را نشناخته بود پرسید : 

چه جور ماستی می‌خواهی ؟ ماست خوب یا ماست مختارالسلطنه!
وی شگفت‌زده از این دو گونه ماست پرسید.
ماست فروش گفت: ماست خوب همان است ڪه از شیر می‌گیرند و بدون آب است و با بهای دلخواه می‌فروشیم. ماست مختارالسلطنه همین تغار دوغ است ڪه در جلوی دڪان می‌بینی ڪه یک سوم آن ماست و دو سوم دیگر آن آب است و به بهایی ڪه مختارالسلطنه گفته می‌فروشیم. تو از ڪدام می‌خواهی؟!
مختارالسلطنه دستور داد ماست فروش را جلوی دڪانش وارونه از درختی آویزان ڪرده و بند تنبانش را دور ڪمر سفت ببندند. سپس تغار دوغ را از بالا در لنگه‌های تنبانش بریزند و آنقدر آویزان نگهش دارند تا همه آب‌هایی ڪه به ماست افزوده از تنبان بیرون بچڪد!
چون دیگر فروشنده‌ها از این داستان آگاه شدند، همگی ماست‌ها را ڪیسه ڪردند!
-وقتى میگن فلانى ماستشو ڪیسه ڪرده یعنى این،
ولی حیف ڪه دیگر مختارالسلطنه ای نیست!

کشوری را می شناسم..
که ریختن " کنجد " بر روی " بربری " برای مردمانش یک " آپشن " محسوب می شود!
در آن کشور،مردمانش به جای حل مشکلاتشان،سعی می کنند به بهترین شکل ممکن، زندگی خود را با آن تطبیق دهند ...
در آنجا مردم،خانه ی رو به آفتاب را گران تر می خرند...
و بعد با هفت لایه پرده ، تمام پنجره ها را می پوشانند ...
جالب است در آن کشور یک دختر کنار خیابان ... می تواند مهم ترین عامل یک ترافیک سنگین باشد !!!
در آن کشور اگر آدم ها دلشان بگیرد، باید بروند قبرستان ...بیمارستان...تیمارستان یا آسایشگاه سالمندان !!!
تا بفهمند غم های بزرگ تری هم هست ...
نکند که دلشان هوای شادی بکند ...
و همه در آنجا،برای هر تغییر و هر اتفاقی به دنبال منجی اند ...
هر کسی غیر از خودشان ... !!!
در آن کشور تفاوت بین شادی کردن و عزاداری را تنها با دیدن محل برخورد دست ها می توان فهمید ...
هر کسی که گفته : آن کشور از جهان سوم است
یقین دارم تا سه بیشتر بلد نبوده بشمارد....


✍️مراحل روشنفکری در اروپا:

1-تحصیلات عالیه
2-مدارک معتبر
3-مطالعات گسترده
4-اطلاعات عمومی بسیار بالا
5-جامعه شناسی
6-نوشتن کتاب
7-نوشتن مقاله
8-نظریه های تایید شده
9-سفر به نقاط مختلف دنیا
10-شخصیت و انسانیت بالا
11- احترام به تمامی مذاهب و عقاید

مراحل روشنفکری در ایران:

1- کشیدن سیگار و خوردن قهوه
2-مخالفت با دین و مذهب
3-خواندن جملاتی چند از نیچه و...
4-طلاق گرفتن
5- موزیک خارجی گوش کردن
6-سفرهای مكرر به تایلند
7-نگهداری از سگ یا گربه و آن را به اندازه فرزند نداشته عزیز شمردن
8-مخالفت با چیزی كه بقیه موافقن
9-موافقت با چیزی كه بقیه مخالفن

]]>
قانون پدر 2018-12-08T08:06:51+01:00 2018-12-08T08:06:51+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/4418 سیدعلیرضا شفیعی مطهر قانون پدر در سال ۱۹۵۸ وقتی اصلاحیه قانون اساسی سوئیس در موضوع عدالت اجتماعی در حال بررسی بود، رییس مجلس قانون اساسی در رستورانی شاهد داستانی بود که مسیر بررسی را تغییر داد و امروز سوئیس بالاترین سطح عدالت اجتماعی را در دنیا داراست.او می گوید: در میز مجاور من مردی یک ساندویچ برای دو پسر كوچک خود گرفت؛ و  گذاشت روی میز. آن گاه به اولی گفت:  "تو نصف كن!"  و به دومی گفت: "و تو انتخاب كن!" مبهوت نحوه تربیت و عدالت این مرد شدم. یعنی اگه اولى یک وقت عمدا نامساوى نصف كند، قانون پدر

در سال ۱۹۵۸ وقتی اصلاحیه قانون اساسی سوئیس در موضوع عدالت اجتماعی در حال بررسی بود، رییس مجلس قانون اساسی در رستورانی شاهد داستانی بود که مسیر بررسی را تغییر داد و امروز سوئیس بالاترین سطح عدالت اجتماعی را در دنیا داراست.
او می گوید: در میز مجاور من مردی یک ساندویچ برای دو پسر كوچک خود گرفت؛ و  گذاشت روی میز. آن گاه به اولی گفت: 

"تو نصف كن!" 

و به دومی گفت: "و تو انتخاب كن!"
 مبهوت نحوه تربیت و عدالت این مرد شدم. یعنی اگه اولى یک وقت عمدا نامساوى نصف كند، دومى حق داشته باشد كه اول انتخاب كند.
 
فهمیدم که "قانون"، پدر است.
 دولت، "پسر اول"
و ملت، "پسر دوم"

و تا امروز این تجربه در همه ارکان سوئیس حاکم بوده است.

@mrshkyaddasht]]> هرگز ، هرگز 2018-12-08T07:21:35+01:00 2018-12-08T07:21:35+01:00 tag:http://30arg.mihanblog.com/post/4416 سیدعلیرضا شفیعی مطهر

✏️  ابوالقاسم حالت  ✏️         ✏️  ابوالقاسم حالت  ✏️

         ]]>