منوی اصلی
حکمت و حكایت
شفیعی مطهر شخصیت کمیاب و کیمیا و نادری است که تسلط ستایش انگیزی بر کلام دارد. ما هنوز کسی با این لیاقت قلمی در ایران نمی شناسیم.
  •  سویچش اینجاست!!

    می گویند ماشین پورشه یکی را دزدیده بودند،ولی صاحبش با کمال آرامش می خندید و اصلاً نگران نبود. از او پرسیدند: 

    تو ناراحت نیستی که ماشینت را دزده اند؟

    در حالی که می خندید،پاسخ داد:

    دزد بدبخت ماشین مرا کجا می خواهد ببرد؟ سویچش اینجاست!!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  #طنزسیاهنمایی/ 54

    تو خجالت نمی کشی؟!

    پخمه گفت: من دوربینی برای کنترل سرعت در بزرگراه ها اختراع کرده ام!

    گفت: آفرین بر تو! همیشه به جای زبان درازی و #سیاهنمایی از این گونه کارهای مثبت بکن.خب،حالا بگو ببینم این دوربین تو چه امتیازاتی نسبت به دیگر دوربین های مشابه دارد؟

    گفت: دوربین من به قدری حسّاس است که حتّی اگر خودروی نیم کیلومتر بیش از حدِّ مُجاز براند،آن را ثبت و گزارش می کند! فقط یک عیب بسیار کوچک دارد!

    گفتم: چه عیبی؟

    گفت: فقط سرعت های بیش از 5کیلومتر غیرمُجاز را نمی تواند ثبت و گزارش کند!

    گفتم: خسته نباشی!!خیلی زحمت کشیده ای!! این هم شد اختراع؟!مهم سرعت های بالاست که خطرآفرین است! تو خجالت نمی کشی به این می گویی اختراع تازه؟!

    گفت: آخر من دیدم دزدان و اختلاسگران و فاسدان بزرگ سر از کانادا و...درمی آورند و کسی کاری با آن ها ندارد،ولی آفتابه دزدها محاکمه و به اشدِّ مجازات محکوم می شوند. بنابراین فکر کردم ارقام درشت اهمّیّتی ندارد؛ این چیزهای کم و اندک مهم است!!   

    می گویند یک نفر در مسجد گناه زشتی انجام می داد. یکی آن را دید و گفت:

    تُف بر تو! در مسجد و این کارها؟!

    فرد گناهکار گفت: تو خجالت نمی کشی؟در خانۀ خدا تُف می اندازی؟! بگذار کارم تمام شود ،حسابت را می رسم!!

    گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!

    #شفیعی_مطهر

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

      https://t.me/amotahar


    آخرین ویرایش: شنبه 31 خرداد 1399 05:27 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  «پخمه ترین» در جایگاه «نُخبه ترین»!! 

    قصّه های شهر هرت/قصّۀ88

    #شفیعی_مطهر

    اعلی حضرت هردمبیل داشت کم کم پیر می شد. تصمیم گرفت پسر خود هردمبیلَک را به مقام ولایت عهدی منصوب کند. ولی او خیلی خِنگ و کم عقل بود. بنابراین برای او یک معلم خصوصی گرفت تا او را آموزش دهد. بدین منظور جمعی از آقازاده های درباری را در کلاسی گردآوردند تا آقا معلم هردمبیلک و بقیّۀ بچه ها را آموزش دهد.

    معلم روز اول به بچّه ها گفت: من امروز دو تا درس به شما می دهم.باید بعد از کلاس هر کجا رفتید، بکوشید در انجام همۀ کارها از این دو درس استفاده کنید.

    نخستین درس آقامعلم این بود: «کار از محکم کاری عیب نمی کند!» 

    و درس دوم:«از هر وسیله در جای مخصوص خود استفاده کنید!»

    آقا معلم درباره این دروس بیش از یک ساعت با بیان مثال های متعدّد، مواردِ کاربُرد آن ها را توضیح داد. مثلاً میزی به ایشان نشان داد و گفت: 

    این میز روی سه تا پایه هم سرِپاست،ولی اگر چهار پایه داشته باشد،محکم تر قرار می گیرد.

    یا این تابلو با یک میخ هم روی دیوار نصب می شود،ولی با دو یا سه تا میخ محکم تر روی دیوار می مانَد. 

    مثلاً فرق گالش با کفش چرمی این است که در معابری که آب جمع شده با گالش می توان به وسط آب ها رفت،زیرا آب به داخل گالش نمی تواند نفوذ کند.

    خلاصه آن روز از شاهزاده و سایر بچّه ها خواست که پس از کلاس در انجام هر کاری بکوشند از این درس ها استفاده کنند.

    اتّفاقاً عصر آن روز والاحضرت هوس کرد گشتی در بازار سرپوشیدۀ شهر بزند و احتمالاً اگر از چیزی خوشش آمد،آن را بخرد. در وقت خروج از قصر باران می آمد.لذا گالش پوشید و چتری هم به دست گرفت.

    در کوچه ها همین طور که به سوی بازار می رفت،در یک طرف کوچه سنگفرش بود و طرف دیگر که گودتر بود،مقداری آب و گِل و لای جمع شده بود. والاحضرت بر خلاف سایر مردم به میان آب های گُل آلود رفت! همۀ مردم تعجُّب کردند و به او گفتند: 

    چرا به وسط آب و گل و لای رفتی؟ این سوی کوچه که بهتر است.

    پاسخ داد: آقا معلم گفته گالش را برای عبور از داخل آب و گل درست کرده اند. باید از هر چیز در جای خود استفاده کرد!!

    همه پنهانی خندیدند،ولی کسی جرات نکرد از والاحضرت انتقاد کند!

    گذشت تا وارد بازار سرپوشیده شد. مردم وقتی به زیر سقف بازار می رسیدند،چترهای خود را می بستند؛ ولی والاحضرت همچنان با چتر باز در بازارها حرکت می کرد.

    مردم هر چه به او می گفتند: 

    والاحضرتا! اینجا سقف دارد. اینجا که دیگر باران نمی بارد! چتر خود را ببندید!

    والاحضرت پاسخ می داد: کار از محکم کاری عیب نمی کند!

    مردم همه یواشکی در دل خود می خندیدند و سرِ خود را پایین می انداختند و می  رفتند! همه در دل خود می گفتند چقدر ما بدبختیم که این کودک کودن سلطان آینده ماست!!  

    روزی آقا معلم با شاگردانش از جمله هردمبیلک در کلاس درس دور هم نشسته بودند. وقتی همه برخاستند ،دیدند هردمبیلک برنمی خیزد. از او پرسیدند:

    چرا برنمی خیزی؟

    پاسخ داد: انگشتم را داخل این حلقه کرده ام.حالا گیر کرده بیرون نمی آید!

    رفتند و آهنگری را آوردند و انگشت او را از حلقه درآوردند.

     روز بعد دوباره وقتی همه بچّه ها برخاستند،دیدند باز هم هردمبیلک نشسته است. وقتی علّت را پرسیدند،پاسخ داد: 

    باز هم انگشتم در همین حلقه گیر کرده!

    به او گفتند:چرا دوباره انگشتت را در همان حلقه کردی؟

    گفت: می خواستم ببینم آیا انگشت من لاغرتر یا حلقه گشادتر شده یا نه؟!

    یک روز دیگر هردمبیلک گریه کنان به نزد آقا معلم رفت و گفت:

    من از یکی از همشاگردی ها شکایت دارم.او به من می گوید تو هیچ غلطی نمی توانی بکنی!

    آقامعلم فوراً گفت: بی خود گفته. تو تا زمانی که شاهزاده هستی هر غلطی می توانی بکنی!

    هردمبیلک شاد و خندان برگشت و پیش بچه ها کلّی پُز داد که هر غلطی می تواند بکند!!

    روزی آقامعلم در کلاس از هردمبیلک پرسید :فرق بین خر و الاغ چیست؟ 

    فوراً جواب داد: عین حضرت عالی و جناب عالی.!!

    کلاس منفجر شد از خنده! و معلم با خشم گفت: آفرین!کرّه خر!


    روزی آقامعلم علوم تجربی درس می داد.پس از شرح مفصّل درباره ریه و تنفُّس از هردمبیلک پرسید: 

    پسرم! اگر کسی وقت نفس کشیدن سینه اش بسوزد،چه باید بکند؟ 

    هردمبیک پاسخ داد: آقا !باید چند روز نفس نکشد تا سینه اش خوب شود!

    همۀ مردم این حرف ها را در دل خود یا درگوشی می گفتند،ولی نه آن روز و نه هیچ گاه، هیچ کس جرات نکرد مردم را گِردآوَرَد و علنی مردم را بیدار کند تا زیر بار زور این هردمبیل های زورگو و خودکامه نروند!!

    وقتی سال تحصیلی به پایان رسید،طبق معمول هرساله رتبه های برتر شهر هرت توسط صداوسیما و سایر رسانه ها معرفی می شدند و ضمن تجلیل فراوان، برای آنان جوایزی درنظر می گرفتند.

    عصر آن روز وقتی همۀ رسانه ها اسامی رتبه های بالا را اعلام کردند،مردم ناگهان نام والاحضرت هردمبیلک را به عنوان رتبۀ اول کشور در صدر اسامی نُخبگان مشاهده کردند!!

    بدین گونه «پخمه ترین» فرد شهر هرت بر جایگاه «نُخبه ترین» تکیه زد!


    آخرین ویرایش: جمعه 30 خرداد 1399 12:45 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر چهارشنبه 28 خرداد 1399 07:25 ق.ظ نظرات ()
    ڪدام گرگ پیروز می شود؟

    سرخ پوست پیری براے ڪودڪش از حقایق زندگے چنین گفت:
    در وجود هر انسان، همیشه مبارزه ایے وجود دارد...
    مانند؛ مبارزه ے دو گرگ! که یڪے از گرگ ها سمبل بدی ها مثل، حسد، غرور، شهوت، تڪبر، وخود خواهی
    و دیگری سمبل مهربانے، عشق، امید، و حقیقت است.
    ڪودڪ پرسید:
    پدر ڪدام گرگ پیروز می شود؟
    پدرلبخندی زد و گفت؛
    گرگے ڪه تو به آن غذا می دهی!

    سخت است زخم خوردن از نمک پروده ای

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  


    بیاییم چون مداد باشیم!


     عالمی مشغول نوشتن با مداد بود.
     کودکی پرسید: چه می نویسی؟
     عالم لبخندی زد و گفت: مهم تر از نوشته هایم، مدادی است که با آن می نویسم.

     می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی! پسرک تعجب کرد!
    چون چیز خاصی در مداد ندید.
    عالم گفت پنج خصلت در این مداد هست. سعی کن آن ها را به دست آوری.

    اول: می توانی کارهای بزرگی کنی، اما فراموش نکن دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند و آن دست خداست!

    دوم: گاهی باید از مداد تراش استفاده کنی، این باعث رنجش می شود، ولی نوک آن را تیز می کند. پس بدان رنجی که می برى از تو انسان بهتری می سازد!

    سوم: مداد همیشه اجازه می‌دهد برای پاک کردن اشتباه از پاك كن استفاده کنی؛ پس بدان تصحیح یک کار خطا، اشتباه نیست!

    چهارم: چوب مداد در نوشتن مهم نیست؛ مهم مغز مداد است که درون چوب است؛ پس همیشه مراقب درونت باش که چه از آن بیرون می آید!

    پنجم: مداد همیشه از خود اثری باقی می گذارد؛ پس بدان هر کاری در زندگی ات مى كنى، ردی از آن به جا مى ماند؛ پس در انتخاب اعمالت دقت کن!

    آخرین ویرایش: سه شنبه 27 خرداد 1399 10:35 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ﻭﺍتساﭖ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﺷﺪ؟


    ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺟﺎﻟﺐ ﻭاتساﭖ

    ﻏﺮﻭﺏ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺳﺎﻝ ۱۹۷۶ ﺣﺪﻭﺩ 44 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﻬﺮ ﮐﯿﻒ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﺍوﮐﺮﺍﯾﻦ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻭ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺴﺮﯼ به دﻧﯿﺎ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺟﺎﻥ
    ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ...
    ۱۶ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ....
    ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎﺩ ﺳﺮﺩﯼ ﻣﯽ ﻭﺯﯾﺪ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ می آﻣﺪ ﺍﻣﺎ ﻓﻀﺎﯼ ﺧﻮﻧﻪ به دﻟﯿﻞ ﻓﻘﺮ ﻭ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻏﻢ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﺑﻮﺩ ...
    ﭘﺪﺭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ ﺑﻔﺮﺳﺘﺪ ...ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺭ آﻧﺠﺎ ﻣﺎﻧﺪ ﺗﺎ ﮐﺎﺭﺵ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻮﺩ ...
    ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﮐﺎﻟﯿﻔﺮﻧﯿﺎ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ ﺁﭘﺎﺭﺗﻤﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺁن ها ﺩﺍﺩ ﻭ ﺟﺎﻥ ﮐﻪ ۱۶ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ به عنوﺍﻥ ﺭﻓﺘﮔﺮ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﮑﺎﺭ ﺷﺪ ... ﺑﻌﺪﺍ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﺎﺩﺭ ﯾﮏ " ﺩﮐﻪ
    ﻓﺮﻭﺵ ﻣﻮﺍﺩ ﻏﺬﺍﯾﯽ "ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ...
    ﺑﺴﺨﺘﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺍین که ۵ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ ﭘﺪﺭﺷﺎﻥ ﺩﺭ ﺍﮐﺮﺍﯾﻦ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺖ ... ﻭ ﻓﺸﺎﺭ ﺭﻭﺣﯽ ﺑﺮ " ﺟﺎﻥ " ﺟﻮﺍﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ
    ﺷﺪ . ﺩﺭ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﯾﺴﯽ ﻋﻼﻗﻤﻨﺪ ﺷﺪ . ﺑﻌﺪﺍ ﺍﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺷﺪ ﺍﻣﺎ آﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﺩﻭﺍﻡ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩ ﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺮﮐﺖ ﯾﺎﻫﻮ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﯾﺴﯽ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ ...
    ﺗﺎ ﺍین که ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ۲۰۰۹ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺍی ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺑﻌﺪﺍ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩ . ﺍﻭ ﻧﺎﻡ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﮑﻪ ﮐﻼﻡ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ " ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟ " ﮔﺬﺍﺷﺖ . ﮐﻪ ﻫﻤﯿﻦ
    ‏( whats up ‏) ﻭﺍﺗﺴﺎﭖ ﺷﺪ .
    ﻭ ﺑﻪ whatsApp ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪ . ﻣﺪﯾﺮ ﺷﺒﮑﻪ ﻓﯿﺲ ﺑﻮﮎ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻭﺍﺗﺴﺎﭖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﯿﻤﺖ ۱۹ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺩﻻﺭ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ  ﺟﺎﻥ ﮐﻮﻡ " ﻓﻘﯿﺮ ﺣﺎﻻ ﺻﺎﺣﺐ ﺛﺮﻭﺕ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﯼ ﺷﺪﻩ ... ﻭ
    ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩ . 

    ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻭﺍﺗﺴﺎﭖ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﭘﯿﺸﺮﻓﺘﻪﺗﺮﯾﻦ ،ﺳﺮیع ترﯾﻦ، ﺁﺳﺎن ترﯾﻦ ﻭ ﭘﺮ ﻃﺮﻓﺪﺍﺭ ﺗﺮﯾﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ .
    ﺣﺎﻻ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪﺗﺮﯾﻦ ﺷﺒﮑﻪ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻗﻠﺐ ﺣﺪﻭﺩ ﯾﮏ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻬﻢ ﻣﺘﺼﻞ می کند.
    ﭘﺴﺮ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﻧﺎﻥ ﺷﺐ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻭ رفتگر ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻤﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻌﻈﯿﻢ ﻭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ .
    ﺗﻌﺪﺍﺩ ﮐﺎﺭﺑﺮﺍﻥ ﻭﺍﺗﺴﺎﭖ ﺑﻪ ﺣﺪﻭﺩ۸۰۰ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻧﻔﺮ ﺭﺳﯿﺪﻩ .
    ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺣﺪﻭﺩ ۳۰ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﭘﯿﺎﻡ ﺍﺭﺳﺎﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .
    " ﺟﺎﻥ ﮐﻮﻡ " ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺗﺎﭘﺎﯾﺎﻥ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﮐﺎﺭﺑﺮﺍﻥ
    ﺁﻥ ﺍﺯ ﻣﺮﺯ ﯾﮏ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ نفر می گذرد.

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • #طنزسیاهنمایی /53

    لجبازی!

    پخمه گفت: من برای وزارت آموزش و پرورش پیشنهادی تربیتی دارم.

    گفتم: آفرین! پیشنهادت چیست؟توضیح بده!

    گفت: پیشنهاد می کنم در مدارس درسی تحت عنوان گسترش فرهنگ اعتیاد به دخانیات و موادّ مخدِّر  برای دانش آموزان بگذارند!

    گفتم: امروز یا سرت به جایی خورده یا یک چیزی زدی!! وگرنه وظیفۀ تربیتی مدارس مبارزه با اعتیاد است.

    گفت: نه سرم به جایی خورده و نه چیزی زدم؛بلکه حساب دو،دوتا چهارتاست!به قول تو تا حالا هم وظیفۀ مدارس مبارزه با اعتیاد بوده و هست،ولی بر اساس گزارش جمعیت مبارزه با استعمال دخانیات ایران، میزان استعمال دخانیات در میان دانش آموزان 13تا 15سال كه در سال 82حدود 12درصد بوده است در سال 86 به حدود 27درصد افزایش یافته است.یعنی ظرف 4 سال بیش از دو برابر شده،حالا سوال من این است که اگر مدارس به جای مبارزه با اعتیاد به تبلیغ آن می پرداختند،چه می شد؟!

    من گمان می کنم دانش آموزان دارند با مربّیان خود لجبازی می کنند.

    می گویند دو گدا در خیابانی نزدیک واتیکان کنار هم نشسته بودند. یکی صلیب گذاشته بود و دیگری ستاره داوود... مردم زیادی که از آنجا رد می شدند، به هر دو نگاه می کردند و فقط در کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود، پول می انداختند.

    کشیشی از آنجا می گذشت، مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که صلیب دارد پول می دهند و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمی دهد. رفت جلو و گفت: 

    رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا مرکز مذهب کاتولیک است. پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی پول نمی دهند، به خصوص که درست نشستی کنار یه گدای دیگری که صلیب دارد. در واقع از روی لجبازی هم که باشد مردم به اون یکی پول می دهند نه تو.

    گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرف های کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت:

    هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران "گلدشتین*" بازاریابی یاد بده؟

    گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟!

    #شفیعی_مطهر

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

      https://t.me/amotahar

     

    آخرین ویرایش: دوشنبه 26 خرداد 1399 04:32 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • داستان قاضی القضات سودان در شیراز

    مترجم استانداری شیراز تعریف می کرد در زمان استانداری آقای دانش منفرد، قرار بود قاضی القضات کشور سودان به شیراز بیاید من و استاندار به فرودگاه قسمت تشریفات رفتیم! وقتی که هواپیما به زمین نشست، پای پلکان رفتیم! قاضی القضات سودان را به قسمت تشریفات آوردیم! 

    اوایل شهریور ماه میوه های مختلف شیراز رسیده بود! سبدی از انواع میوه در قسمت تشریفات روی میز گذاشته بودند! هرچه تعارف به این مهمان کردیم چیزی نخورد! 

    به استانداری آمدیم، باز انواع میوه ها و تنقلات و غیره آماده بود، استاندار خیلی اصرار کرد ولی باز رییس قوه قضاییه سودان میل نکردند!  

    بالاخره استاندار جلسه داشت، مترجم همراه رییس قوه قضاییه سودان برای سرکشی پر بازدید به دانشکده حقوق می روند! مترجم از او می پرسد: 

    چرا با این که زیاد به شما تعارف شد ولی چیزی نخوردید!؟ 

    می گوید: من از کشور سودان آمده ام که مردم آن فقیر هستند و دسترسی به انواع میوه را ندارند، اگر من از این میوه ها بخورم از عدالت ساقط می شوم و در برگشت و مراجعت به سودان، دیگر عادل برای قضاوت بین مردم آن سرزمین نیستم! بنابراین حق خوردن از این میوه ها را ندارم! 

    استاندار کلی هدیه به او داد که قبل از حرکت همه را نوشت که متعلق به دانشکده حقوق سودان است! استاندار گفت که: 

    ما این هدیه ها را به خودتان داده ایم! 

    گفت: من الان خودم نیستم، من الان رییس قوه قضاییه سودان هستم، بنابراین هرچه شما به من به عنوان هدیه داده اید نمی توانم برای خودم قبول کنم! 

    اگر مسئولان ما همین متن را سرلوحه زندگی کاری و اجتماعی خود قرار دهند نه تنها یک ریال اختلاس نمی بینیم، بلکه هر روز شاهد آبادانی و پیشرفت این مملکت می شویم!

    آخرین ویرایش: یکشنبه 25 خرداد 1399 09:28 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  سر به سر افراد مسن نگذارید!!

    پیرزنی را برای ادای شهادت دعوت کرده بودند.
    نماینده دادستان رو به پیرزن شاهد کرد و گفت  : شما می دانید من کی هستم  ؟
    حاج خانم فرمود : بله پسرم، شما فرزند عمه نرگس سبزی فروش هستی مادرت به قلندر محله معروف است...از بس شلیته بود شما هم در کودکی هار بودی آفتابه های مسی را از مستراح های مردم می دزدیدی و به مسگرا می فروختی....
    نماینده دادستان رو به ریاست دادگاه کرد و گفت  

    : جناب رئیس من سوال دیگری ندارم.
    رئیس دادگاه رو به وکیل متهم کرد و گفت  : شما اگر سوالی دارید بفرمایید!
    وکیل از جای خود بلند شد و گفت  : مادر من ...
    پیرزن کلام او را قطع کرد  و گفت  : شما را هم می شناسم...پسر مش قربون کیسه کش هستی مادرت هم فاطی خانم مسئول نمره خصوصی قسمت زنان بود.
    تو هم در حمام واکس می زدی و لنگ پهن می کردی بیشتر در قسمت زنان می لولیدی ماشاالله آدم حسابی شدی!!!
    وکیل رو به ریاست دادگاه کرد و گفت  : عالی جناب من سوالی ندارم.
    ریاست دادگاه شاهد را به خروج از اتاق دعوت کرد و به نماینده دادستان و وکیل متهم گفت  : 

    خدا شاهد است اگر از این پیرزن پرسیدید آیا رئیس دادگاه را می شناسی...برای هر دوی شما ۷۲ ساعت بازداشت خواهم نوشت!
    سر به سر افراد مسن نگذارید!!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • #سیاهنمایی/52

    نوعی کارآفرینی/طنز


    پخمه گفت: هزینه بسیار سنگین فیلتریگ تلگرام و فیسبوک و سایت های ممنوعه از کجا تامین می شود؟

    گفتم: خب! معلوم است! از بودجۀ دولت یعنی از جیب مردم!

    گفت: هزینۀ تهیه و خرید فیلترشکن 45میلیون کاربر ایرانی تلگرام از کجا تامین می شود؟

    گفتم: خب این هم معلوم است.مردم هزینۀ آن را از جیب خود می پردازند!

    گفت: ممکن است بفرمایید اسم این کار چیست؟!

    می گویند روزی دو کارگر را با بیل و کلنگ دیدند که یکی کانال می کَند و دیگری پُر می کرد! به آنان گفتند: این چه کار بیهوده ای است که می کنید؟

    پاسخ دادند: ما سه نفر بودیم. یکی کانال می کَند و دومی در آن لوله می خوابانید و سومی کانال را پر می کرد. امروز دومی نیامده است. ما هر یک کار خود را می کنیم!!

    حالا فیلترکننده و فیلترسازنده هر یک کار خود را می کنند!

    این هم نوعی کارآفرینی است!!

    گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟


    #شفیعی_مطهر

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

      https://t.me/amotahar


    آخرین ویرایش: شنبه 24 خرداد 1399 05:50 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 6 1 2 3 4 5 6
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات