منوی اصلی
حکمت و حكایت
گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند
  • اگر حافظ امروز بود!/طنز


    در خصوص اتهام آقای محمد شیرازی فرزند بهاءالدین، ملقّب به خواجه حافظ و لِسانُ الغیب، دائر بر فعالیت فکری و تبلیغی علیه مقدسات و مقدسین، بدین شرح اعلام می گردد که :

    حسب گزارش واصله از اداره‌ی مبارزه با شِبه‌عرفان‌هایِ کاذب و نیز حسب شهادت داروغه‌ی محترم حوزه‌ی استحفاظی مزبور، نام برده مبادرت به تشویش اذهان عمومی علیه جناب مُحتسب، زُهّاد، وعّاظ، صوفیه و دیگر کسَبه ی بازار سیاست و فرهنگ نموده است
    مطابق نظر کارشناسیِ شاعران مُعتمَدِ عدلیه، وی با سوءاستفاده از عناصر بیانی و بدیعی و استعاره‌های مُستهجن، غیر مشروع، نامتعارَف و خارج از چارچوب بخشنامه های رسمی، از قبیل مَی، مُطرب و خُمخانه، تظاهر به ملامتی گری و تجاهُر به فِسق نموده و با تمسُّک به حُسنِ اِشتهار خود، نه تنها در اقلیم فارس، بلکه وِفقِ شهادت و اعتراف شخص متهم، باعث ایجادِ حرکاتِ موزون، در بین سیه‌چشمانِ کشمیری و تُرکان زیبارویِ سمرقندی شده است
    در بازرسی از منزل مشارالیه، چندین کاغذ حاوی ابیاتی دالّ بر تشکیک در معاد و نیز ضرورت تعویض نسیه‌ی رستاخیز با نقد باده‌ی امروزین، طعنه به فقیه عالیقدر جهان اسلام جناب امام محمد غزالی و نیز مدح اُمَرایِ معدوم، کشف و ضبط گردیده است.
    از دیگر اتهامات نامبرده، تلاش مذبوحانه در جهت تدوین مانیفیست جامعه مدنی و ارائه "طرحی نو"از طریق سه راهكار: «گل افشانی»، «می در ساغر اندازی» و «سقف فلك شكافی» به مثابه تفكری براندازانه بوده که در کنار افکار شوم و اومانیستی ایشان مثل تسامح و مدارا با مخالفان، نقد اقتدارگرایی و تقبیحِ حرام‌خواری، به تغییر ساختاری وضع موجود منجر خواهد شد.

    مضافا این که متهم، بدون گذراندن دروس حوزوی و اجازه ی افتاء، مبادرت به صدور فتوا نموده و معتقد است مواردی از قبیل دروغگویی، مردم آزاری، ریاکاری و تزویر، از گناهِ شنیع شرابخواری مهم تر است!

    مطابق اعترافات داوطلبانه‌ی متهم، ایشان لااقل دو عنوان ازمصادیق مجرمانه‌ی اشعار خود، شامل:
    الف- تشکیک در مبانی عقیدتی و
    ب- دعوت به شرابخواری
    را از یکی از نوابغ غربزده‌ی داخلی به نام عُمَرخیّام فرزند ابراهیم نیشابوری اخذ و اقتباس کرده است.
    پس از ورود و تفحص نیروهای مجرب عدلیه و نیز بنا به گواهی اداره ثبت احوال شهرستان مغولزده و شهیدپرور نیشابور، برای مظنون مزبور - عمر خیام فرزند ابراهیم - به دلیل فوت در چند قرن قبل، با یک درجه تخفیف، قرار منع تعقیب صادر می گردد.

     متهم ردیف اول نیز، از بابت اتهام توهین به مقدسات و دیگر اتهامات غیر قابل ذکر در دادنامه، برای مدت نامعلوم، ممنوع‌الخروج بوده و به تحمل مقدار سی و پنج سال حبس تعزیری غیر قابل تبدیل به جزای نقدی محکوم می گردد. حکم صادره، قطعی و غیر قابل استیناف در محاکم دیگر یا بالاتر است.

    پارافِ مدیرِ دایره‌ی اجرای احکام: متهم، متخلص به حافظ، تحت الحفظ، فعلا به بند عمومی منتقل و در راستای ممانعت از سرایت عقاید مشکوک نامبرده به سایر زندانیان، تا پایان وقت اداری یوم جاری، به سلول انفرادی هدایت گردد.


    #عبدالحمیدضیایی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  هیزم شکن

    ﻣﺮﺩ ﻫﯿﺰﻡ ﺷﮑﻨﯽﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻮد، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺗﺒﺮﺵ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺁﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩ .ﻣﺮﺩ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ.

    ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ آﻣﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﭼﺮﺍ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ؟
    ﻣﺮﺩ ﻗﻀﯿﻪ ﺭﻭ ﮔﻔﺖ، ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ آﺏ ﺭﻓﺖ ﻭ یک ﺗﺒﺮ ﻣﺴﯽ آﻭﺭﺩ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻨﻪ؟ 

    ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ!
    ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ یک ﺗﺒﺮ ﻧﻘﺮﻩ ﺍﯼ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻨﻪ؟
    ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ!!
    ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﻓﺖ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ یک ﺗﺒﺮ ﻃﻼﯾﯽ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻨﻪ؟
    ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ!!!!
    ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﻓﺖ ﻭﺧﻮﺩ ﺗﺒﺮ ﻣﺮﺩ را آﻭﺭﺩ، ﻣﺮﺩ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ. ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﺯ ﺻﺪﺍﻗﺖ ﻣﺮﺩ ﺧﻮﺷﺶ آﻣﺪ ﻭ ﻫﺮﺳﻪ ﺗﺒﺮ را به او ﺩﺍﺩ!

    ﭼﻨﺪﯼ ﺑﻌﺪ ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﺯﻧﺶ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ رفتند. ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺯﻧﺶ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ آﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﻣﺮﺩ بسیار ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺷﺪ.
    ﻓﺮﺷﺘﻪ آﻣﺪ ﻭ ﻋﻠﺖ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﻣﺮﺩ ﺭا ﭘﺮﺳﯿﺪ؟
    ﻣﺮﺩ ﺟﺮﯾﺎﻥ را ﺑﺮﺍیﺵ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩ.
    ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ملکه زیبایی 2019 ﺑﺮﮔﺸﺖ!! می خواﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﻣﺮﺩ رو ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ کنه ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﻫﻤﺴﺮته؟
    ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: آﺭﻩ
    ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ وﮔﻔﺖﭼﺮﺍ ﺩﺭﻭﻍ می گویی؟؟
    ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﮔﻪ ﺑﺎﺯ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺻﺎﺩﻕ ﺑﻮﺩﻡ ﻫﺮ ﺳﻪ ﺯﻥ رو ﺑﻪ ﻣﻦ می دﺍﺩﯼ ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﭘﺲ ﻣﺨﺎﺭجشون ﺑﺮﻧﻤﯽ آﻣﺪﻡ!!
    ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﺯ ﻓﮑﺮ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﻣﺮﺩ ﺧﻮﺷﺶ آﻣﺪ.
    ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: آفرین! ﺍﻫﻞ ﮐﺠﺎﯾﯽ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺯﺭﻧﮕﯽ؟ ؟؟
    ﻣﺮﺩﮔﻔﺖ: اصفهان!
    ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﺷﮏ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﺵ ﺟﻤﻊ ﺷﺪ! ﮔﻔﺖ: یارانه هارو کی می ریزن؟
    مرد گفت :پنج شنبه!

    @Esfanya دورهمی اصفانیا ☕

    آخرین ویرایش: دوشنبه 29 مهر 1398 06:19 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  داغ های پیشانی!!

    دلش خوش است که این شهر، شهر قرآنی است 

    و دین مردم این منطقه، مسلمانی است

    توریست خیز ترین جای زمین، خاك ایران است 

    که میزبان پناهندگان افغانی است

    نمازخانه فراوان، نماز خوان اندک  

    تعجب من از این داغ های پیشانی است

    سرایدار اداره لیسانس تاریخ است  

    رئیس، دیپلمه از رشته های غیر انسانی است

    برای این که به یک پست خوب تر برسی  

    ملاک ، حفظ دو تا سوره با روانخوانی است

    و طرح های زمین خورده علتش این است  

    که کار اکثر مسئول ها سخنرانی است

    دوباره حاج فلانی به مکه خواهد رفت  

    علاج پول اضافیش ، مکه درمانی است

    همیشه مثل گداها لباس می پوشد 

    برای این که بگوید که وضع بحرانی است

    اگرچه خانه اش از بافت های فرسودست  

      ولی برای حسینیه ساختن، بانی است

    برای سنگ به شیطان زدن به مکه نرو  

    بزن به آینه با سنگ، سنگ مجانی است….

    سیمین بهبهانى

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  

     هزار مرغ ماهی خوار

    #نوستالژی

    کودکی و نوجوانیِ من با کتاب سپری شد.
    یکی از کتاب‌هایی که بارها و بارها می‌خواندم به امید این که پایانش این بار تغییر کند، "ساداکو و هزار مرغِ ماهی‌خوار کاغذی" بود.
    «ساداکو ساساکی» دختربچه‌ای ژاپنی بود که در جریان بمباران اتمی هیروشیما در جنگ جهانی دوم، به خاطر بیماری ناشی از تشعشعات اتمی، بستری شد. در بیمارستان، دوستانش به او گفتند که طبق افسانه‌های ژاپنی، اگر او بتواند هزار درنای کاغذی بسازد، شفا می‌یابد.

    ساداکو، شروع کرد به ساختن دُرناهای کاغذی، و روی بال‌ِ هر دُرنایی می‌نوشت: «من صلح را روی بال تو می‌نویسم تا تو به همه جهان پرواز کنی».

    طاقت و تواناییِ دخترک بیمار، تا ششصد و چهل و چهارمین دُرنا بیشتر نبود و در دوازده سالگی از دنیا رفت. دوستانش بقیه‌ی درناها را ساختند و هر هزار درنا را با پیکر ساداکو به خاک سپردند...

    من کودکی روستایی بودم که آن سال ها نه می‌دانستم بمبِ اتم چیست و نه این‌که هیروشیما کجاست؟ اما با این کتاب برای همیشه از جَنگ‌ و نعمت‌هایش متنفر شدم و آرزویِ صلح، محبوب ابدی‌ام شد.
    حدود هفتاد سال از بمباران شیمیایی هیروشیما گذشته است و من امشب بعد از سی سال، دارم دوباره این کتاب را با چشمانی گم در امواجِ گریه و امید، ورق می‌زنم...
    پاره‌ی کوتاهی از این کتاب کوچک را اینجا می‌آورم تا با نوستالژیِ کودکان نسل من بیشتر آشنا شوید:

                              ▫                                          
    - تو فقط باید چندتا مرغ ماهی‌خوار دیگر درست کنی تا هزار تا بشود!

    تنها کاری که می‌توانست بکند این بود که مرغ‌های ماهی‌خوار دیگری بسازد و منتظر معجزه بماند.
    آن شب ساداکو قبل از آن که بخوابد توانست فقط یک پرنده کاغذی دیگر بسازد؛ ششصد و چهل و چهار!
    و این آخرین مرغِ ماهی‌خواری بود که ساخته بود. ساداکو دست نحیف و لرزانش را دراز کرد تا پرنده طلایی‌اش را بردارد. زندگی داشت از او می‌گریخت...


    : #عبدالحمید_ضیایی
    : #گریستندرتاریکی
     #درنگ_پنجم


    آخرین ویرایش: یکشنبه 28 مهر 1398 09:52 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • خوشبخت کیست؟

    پادشاهی پس از این كه بیمار شد، گفت:
    «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
    تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
    اما هیچ  یک نتوانستند.
    تنها یکی از مردان دانا گفت :
     فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
    پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.
    شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
    آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند،ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
    حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
    آن که ثروت داشت، بیمار بود.
    آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود، زن و زندگی بدی داشت.
    یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
    خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
    آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد، که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید:
    « شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم
    و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
    پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند
    و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
    پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!


     #لئو_تولستوی / داستان مرد خوشبخت

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • لطفا آخرین نفر نباشید!


    زن جوانی در جاده رانندگی می کرد. برف کنار جاده نشسته بود و هوا سرد بود. ناگهان لاستیک ماشین پنچر شد و زن ناچار شد از ماشین پیاده شود تا از رانندگان دیگر کمک بگیرد.

     حدود ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻱ ﻣﻲ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .

    ﺯﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .

    ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻫﺎ ﻳﮑﻲ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺭﺩ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ .

    ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﭘﺎﻟﺘﻮﻱ ﮐﺮﻣﻲ ﺍﺻﻼ ﺗﻮﻱ ﺑﺮﻑﻫﺎ ﺩﻳﺪﻩ ﻧﻤﻲ ﺷﺪ .

    ﺑﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﻳﺶ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﺑﺮﻑﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ .

    ﺷﺎﻟﺶ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮ ﺩﻭﺭ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﭘﻴﭽﻴﺪ ﻭ ﮐﻼﻩ ﭘﺸﻤﻲﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺭﻭﻱ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﻳﺶ ﮐﺸﻴﺪ .

     بالاخره ﻳﮏ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻗﺪﻳﻤﻲ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ .

    ﺯﻥ ، ﮐﻤﻲ ﺗﺮﺳﻴﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺮ ﺧﻮﺩﺵﻣﺴﻠﻂ ﺷﺪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺸﮑﻠﺶ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﻴﺪ .

    ﺯﻥ ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ، ﭘﻨﭽﺮ ﺷﺪﻩ ﻭ ﮐﺴﻲ ﻫﻢ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﺍﻭ ﻧﻴﺎﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ .

    ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺮﻣﺎﻱ ﺁﺯﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﺍﻭ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ﺯﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﻤﺎﻧﺪ .

    ﺍﻭ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﺘﺸﮑﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍی کمکش ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

    ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺗﻖ ﺗﻖ ﺑﻪ ﺷﻴﺸﻪ ﺯﺩ و اشاره کرد که لاستیک درست شد.

    ﺯﻥ ﭘﻮﻟﻲ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﭘﻮﻝ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﺩﺭ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﺍ ، ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻳﻨ ﮑﻪ ﺍﺯ ﻭﻱ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩ ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﮔﺮﻓﺖ.

    ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ، ﺑﺎ ﺍﺩﺏ ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ :

    " ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺳﻌﻲ ﮐﻨﻴﺪ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﮐﺴﻲ ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . "

    ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻲ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺯﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻃﺮﻑﺍﻭﻟﻴﻦ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ .

    ﺍﺯ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﻏﺬﺍﻱ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻳﮑﻲ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﮐﻪ ﻣﺎﻩ ﻫﺎﻱ ﺁﺧﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭﻱ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ گارسونی ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﻪ ﻣﻴﻞ ﺩﺍﺭﺩ .

    ﺯﻥ ، ﻏﺬﺍﻳﻲ 80 ﺩﻻﺭﻱ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧ ﮑﻪ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ، ﻳﮏ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﺻﺪ ﺩﻻﺭﻱ ﺑﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺍﺩ .

    ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ باقی مانده ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪ .

    ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺧﺒﺮﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻥ ﻧﺒﻮﺩ . ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺭﻭﻱ ﻳﮏ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺘﻲ ﺩﻳﺪﻩ ﻣﻲ ﺷﺪ .

    ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ .

    ﺩﺭ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ ﺑﻪ ﻋﻼﻭﻩ ﻱ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺩﻻﺭ ﺯﻳﺮ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﻭﻱ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺩﭼﺎﺭ ﻣﺸﮑﻞ ﻧﺸﻮﺩ .

    ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ : 

    " ﺳﻌﻲ ﮐﻦﺁﺧﺮﻳﻦ ﻧﻔﺮﻱ ﻧﺒﺎﺷﻲ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . "

    ﺷﺐ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ، ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭘﻮﻝ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺯﻣﺎﻥ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺁﻫﻲ ﺩﺭ ﺑﺴﺎﻁ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ .

    ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﺎﺟﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ : ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻱ ﺯﻧﻲ ﺑﺎ ﭘﺎﻟﺘﻮﻱ ﮐﺮﻡ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻪ ﻣﺒﻠﻎ ﮐﺎﻓﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ .

    ﻗﻄﺮﻩ ﻱ ﺍﺷﮑﻲ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﻓﺮﻭ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺯﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

    ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻦ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺩﺳﺖ ﺑﺪﯼ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﺩﺳﺘﻢ می گیرﯼ ...

    گاهی دلم می‌سوزد که چقدر می‌توانیم مهربان باشیم و نیستیم !

    چقدر می‌توانیم باگذشت باشیم و نیستیم !

    گاهی دلم می‌سوزد که چقدر می‌توانیم کنار هم باشیم و از هم فاصله می‌گیریم !

    چقدر می‌توانیم دل به‌دست آوریم اما دل می‌سوزانیم !

    ***************************

    دوستان لطفا آخرین نفر نباشید.
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  #سیاه_نمایی/6 

    حجاب اختیاری یا اجباری؟

    گفت: آقای وزیر کشور فرمودند:

    ۱۰ درصد جامعه به حجاب بی‌توجه هستند.

    گفتم: خب، خوشحالی که درصد کاهلان حجاب کم است؟

    گفت: وقتی خوشحال می شوم که 100در صد بانوان محترم با باور قلبی حجاب را انتخاب کنند.ولی وقتی حجاب اجباری باشد،آیا می توانیم به درصد بالای باحجاب ها در جامعه افتخار کنیم؟ 

    هر کار ارزشی نیز که با زور و اجبار انجام شود،هیچ فضیلتی ندارد. وقتی زور و اجبار باشد،خیلی ها جرم نکرده را اعتراف می کنند!

    ماجرای پیپ گم‌شده استالین رهبر دیکتاتور اتحاد جماهیر شوروی سابق و اعتراف هم‌زمان چندین نفر به برداشتن آن را شنیده ای؟!
    گفتم: بگو!

    گفت: در روزگاری نه چندان دور یک هیأت از گرجستان برای ملاقات با استالین رهبر دیکتاتور اتحاد جماهیر شوروی سابق به مسکو آمده بودند. پس از جلسه، استالین متوجه شد که پیپش گم شده است . به همین خاطر از رییس سازمان اطلاعات و امنیت اتحاد جماهیر شوروی (کا.گ.ب) خواست تا بررسی کند و ببیند که آیا کسی از اعضای هیأت گرجستانی پیپ او را برداشته است یا نه؟
    پس از چند ساعت، استالین پیپش را در کشوی میزش پیدا کرد و از رییس «کا.گ.ب» خواست که هیأت گرجی را آزاد کند.
    اما رییس «کا.گ.ب» گفت: 

    «متأسفم رفیق، تقریبا نصف هیأت اقرار کرده‌اند که پیپ را برداشته‌اند و تعدادی از آنان هم موقع بازجویی مرده‌اند. ...»!!!

    گفتم: باز هم #سیاه_نمایی کردی؟

    #شفیعی_مطهر

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

     https://t.me/amotahar

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • چهار جمله از چهار کودک 

    که در تاریخ بشر با خط سیاه حک شده است

    1⃣ اولین جمله از یک دختر سوری بود که در وقت جان کندن یعنی آخرین مرحله زندگیش گفت :
    همه چیز را به خداوند خواهم گفت .

    2⃣ دومین جمله از دختر معصومی که از وحشت در جنگ سوریه ، از صحنه جنگ فرار می کرد ، خطاب به خبر نگاری که می خواست ازش فیلم بگیرد در حالت گریه و زاری گفت :
    عمو، به خاطر خدا عکسم را نگیر چون بی حجاب ام .

    3⃣ سومین جمله از دختری کوچکی بود که از گرسنگی چنین گفت :
    ای الله ،چیزی نمانده از گرسنگی بمیرم نان خوردن نداریم. مرا به جنت خود ببر که در آنجا نان بخورم .

    4⃣ و چهارمین جمله از یک دختر افغانی بود که در انفجار دستش زخمی شده بود . دکتر در حال آماده شدن برای عمل جراحی بود تا دستش را قطع کند . دخترک گفت : آقای دکتر،آستینم را پاره نکن جز این لباس دیگر ندارم .
    .
    .
    لعنت به سیاست ،
    لعنت به جنگ ،
    لعنت به جنگ افروز ،
    لعنت بر ظالم متجاوز ،

    آخرین ویرایش: جمعه 26 مهر 1398 04:44 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • چهار حکایت کوتاه اما تاثیر گذار

    #حکایت اول:
    از کاسبی پرسیدند:
    چگونه در این کوچه پرت و بی عابر کسب روزی می کنی؟
    گفت: آن خدایی که فرشته مرگش مرا در هر سوراخی که باشم پیدا می کند!! چگونه فرشته روزیش مرا گم می کند!

    #حکایت دوم:
    پسری با اخلاق و نیک سیرت، اما فقیر به خواستگاری دختری می رود.
    پدر دختر گفت:
    تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد، پس من به تو دختر نمی دهم.
    پسری پولدار، اما بدکردار به خواستگاری همان دختر می رود، پدر دختر با ازدواج موافقت می کند و در مورد اخلاق پسر می گوید:
    ان شاءالله خدا او را هدایت می کند!
    دختر گفت:
    پدر جان؛ مگر خدایی که هدایت می کند، با خدایی که روزی می دهد فرق دارد؟

    #حکایت سوم:
    از حاتم پرسیدند: بخشنده تر از خود دیده ای؟
    گفت: آری...
    مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود؛
    یکی را شب برایم ذبح کرد... از طعم جگرش تعریف کردم.
    صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد.
    گفتند: تو چه کردی؟
    گفت: پانصد گوسفند به او هدیه دادم.
    گفتند: پس تو بخشنده تری.
    گفت: نه، چون او هر چه داشت به من داد،
    اما من اندکی از آنچه داشتم به او دادم.

    #حکایت چهارم:
    عارفی را گفتند:
    خداوند را چگونه می بینی؟
    گفت آن گونه که همیشه می تواند مچم را بگیرد،
    اما دستم را می گیرد...

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • گر شوم گُم نمی شوم  پیدا!

    آتش و آب و آبرو با هم.*
    هر سه گشتند، در سفر همراه.*
    عهد کردند، هر  یکى گم شد. *
    با نشانى ز خود شود پیدا. *
    گفت آتش: به هر کجا دود است. *
    می توان یافتن مرا آنجا. *
    آب گفتا، نشان من پیداست. *
    هر کجا باغ هست و سبزه بیا. *
    آبرو رفت و گوشه اى بگرفت. *
    گریه سر داد. گریه اى جانکاه. *
    آتش آن حال دید و حیران شد. *
    آب. در لرزه شد، ز سر تا پا. *
    گفتش آتش، که گریه ى تو ز چیست *؟
    آب گفتا بگو نشانه.. چو ما*
    آبرو لحظه اى به خویش آمد*
    دیدگان پاک کرد و.. کرد نگاه*
    گفت. محکم مرا نگه دارید*
    گر شوم گُم نمی شوم  پیدا*

                                     "رهی معیرى"

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 4 1 2 3 4