منوی اصلی
حکمت و حكایت
گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

  • قصه پرغصه فرهنگیان بازنشسته


     برفت شوکت محمود و در زمانه نماند؛
     جز این فسانه که نشناخت قدر فردوسی!!!


    ....  ساعت ۱۰ شب بود؛ آخرین مسافر هم کرایه اش را پرداخت و پیاده شد.

     احساس خستگی می کرد، دوست داشت هر چه زودتر خود را به خانه برساند.

    تا خانه شان چند چهارراه فاصله بود که ناگهان با شنیدن کلمه «دربست»،
    بی اختیار پایش را روی پدال ترمز گذاشت و کمی جلوتر از مسافر، خودرو متوقف شد.


    دنده عقب گرفت و جلوی مردی شیک پوش نگه داشت و او هم با سلام گرمی، سوار خودرو شد؛ بدون آن که به مسافر نگاه کند، پاسخ سلامش را داد و پرسید: 

    «کجا می روید؟»

    مسافر به سمت راننده برگشت اما ناگهان احساس کرد، یخ کرده است، گرمی اش ناگهان به سردی تبدیل شد و خیلی آرام پاسخ داد: «نیاوران» .....
    راننده بدون آن که متوجه تغییر احوال مسافر شود، گفت: «۴۰ هزار تومان می شود»؛ مرد عرق سردی را که روی پیشانی اش نقش بسته بود، پاک کرد و با همان لحن آرام پاسخ داد:
    «مشکلی نیست».

    راننده مسیرش را به سمت مقصد مسافر تغییر داد. سکوت عجیبی بین آن دو حاکم شده بود؛ مرد که به نظر ۴۰ ساله می آمد، حس تلخی داشت؛ زیرچشمی راننده را نگاه کرد؛ با آن که تنها نیم رخش را می دید و چین و چروکی نیز روی پوستش جا خوش کرده بود؛ اما به راحتی او را شناخته بود.

    اصلا مگر می شد بهترین روزهای زندگی اش را با آقا "معلم مهربان" کلاس چهارم  فراموش کند؛
    .... مردی که مهرورزی کردن و احترام به هم نوع را از او آموخته بود؛ مردی که همواره در عمرش فاصله میان ذهن و زبان و عمل را به حداقل رسانده بود!!! رفتار و گفتارش همیشه در ذهنش نجوا می کرد!

    ....با خود فکر می کرد چرا باید مردی که سال ها به دانش آموزان درس عشق و زندگی آموخته، اکنون در سن بازنشستگی مسافرکشی کند!!!!

    با خودش فکر می کرد حتما آقامعلم کلاس چهارم خیلی محتاج شده است که تا این ساعت شب، مسافرکشی می کند.

    دیگر به مقصد رسیده بودند و او همچنان در فکر بود؛ دلش می خواست آقا معلمش را در آغوش بگیرد، بوسه بر دستانش بزند و احساس آرامشی را که همیشه از او می گرفت؛ دوباره تکرار کند اما می دانست این کار اصلا درست نیست!

    نمی خواست آقا معلم احساس شرمساری از دیدن شاگردش داشته باشد؛ هنوز یک خیابان به خانه اش مانده بود که تصمیم گرفت پیاده شود.

     ۴۰ هزار تومان را مودبانه روی داشبورد گذاشت و با همان لحن آرام گفت:
    «خسته نباشید، شب تان بخیر»؛

    و به سرعت پیاده شد تا آقا معلم متوجه اشک های او نشود!!!


    به قول ادیب الممالک فراهانی:

    افسوس که این مزرعه را آب گرفته؛
     دهقان مصیبت زده را خواب گرفته!

      خون دل ما رنگ می ناب گرفته؛
      وز سوزش تب،  پیکرمان تاب گرفته!

     رخسار هنر گونه مهتاب گرفته؛
     چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته!!

      و به قول حضرت حافظ:

     شرممان باد ز پشمینه آلوده خویش؛
     گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  حقیقت کجاست؟!

    چرچیل می‌گوید : 

    در میانه جنگ جهانی دوم در حالی که لندن زیر بمباران نازی ها بود قرار جلسه ای بسیار مهم داشتم. به علت اشتغال به کارهای دیگر چند دقیقه مانده به جلسه به راننده‌ام گفتم مرا فوری به محل جلسه برساند.

    راننده مسیر کوتاه ولی ورود ممنوع را انتخاب کرد. وسط خیابان ناگهان افسر راهنمایی‌ قبض جریمه در دست، دستور توقف داد.

    راننده گفت: «این ماشین نخست‌وزیر است. ایشان به جلسه محرمانه‌ای می‌رود و باید سر ساعت به جلسه برسد».

    افسر با خونسردی گفت: «هم نخست‌وزیر و هم من وظیفه‌امون را خوب می شناسیم».

    پلیس جریمه را صادر کرد و دستور دور زدن به راننده داد، وقتی راننده مشغول دور زدن شد، چرچیل سیگار برگش را روشن کرد و گفت:  

    «جنگ را می‌بریم، چون قانون حاکم است و خیابان‌های لندن به رغم بمباران سنگین دشمن با قانون اداره می‌شود».

    چرچیل درست پیش‌بینی کرده بود.
    ﺟﺒﺮﺍﻥ ﺧﻠﯿﻞ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﯿﮕﻪ:
    ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﻬﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺗﻤﺪﻥ ﺳﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﻬﺪﻡ ﮐﺮﺩ:
    ﺍﻭﻝ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ , ﺩﻭﻡ ﻧﻈﺎﻡ ﺁﻣﻮﺯﺷﯽ  و ﺳﻮﻡ ﺍﻟﮕﻮﻫﺎ را.

    ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺷﮑﺴﺖ.
    ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﻣﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﻣﻌﻠﻢ را
    ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻮﻣﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ را!

    هیتلر در جنگ جهانی دوم به تنها قشری که اجازه وارد شدن به جنگ در کشورش نداد معلمین بودند و دستور داد معلمین را در سنگرهای زیرزمینی محبوس کنند. دلیلش را از او پرسیدند.

    او گفت: اگر در جنگ پیروز شویم برای جهانگشایی به آن ها نیاز داریم
    و اگر شکست بخوریم برای ساختن کشور به آن ها نیاز داریم. آینده نگری اش درست از آب درآمد و معلمان بخوبی موجب آبادانی آلمان شدند... ‏

    عقیده می تواند عقیده من باشد،اما حقیقت نمی تواند حقیقت من باشد.

    حقیقت متعلق به هیچ کس نیست.
    برای همین همیشه بر سر عقیده می جنگند.
     نه بر سر حقیقت...

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  به چه کسی باید خندید؟!

    روزی دم یک روباه در حادثه ای قطع شد. روباه های گروه پرسیدند: 

    دم ات چی شد ؟
    چون روباه ها نسلی مکار هستند، گفت خودم قطع اش کردم.
    گفتند: چرا؟ این که بسیار بد می شود.
    روباه گفت: نخیر ، حالا خوب آزاد و سبک احساس راحتی می کنم .وقتی راه می روم فکر می کنم که دارم پرواز می کنم.
    یک روباه دیگر که بسیار ساده بود رفت دم خود را قطع کرد و درد شدیدی داشت و نمی توانست تحمل کند.
    رفت نزد روباه اولی و گفت: برادر، تو که گفته بودی که سبک شده ام و احساس راحتی می کنم .من که بسیار درد دارم.
    گفت صدایش را درنیاور .اگر نه تمام روز روباه های دیگر به ما می خندند،
    هر لحظه خوشی کن و افتخار کن تا تعداد ما زیاد شود و گرنه تمام عمر مورد تمسخر دیگران قرار خواهیم گرفت.
    همان بود که تعداد دم بریده ها آنقدر زیاد شد که بعداً به روباه های دم دار می خندیدند.

    نتیجه: وقتی در یک جامعه افراد مفسد زیاد می شود، آنگاه به افراد باشرف و باعزت می خندند و گاهی هم آن ها را دیوانه می گویند...!!!

    آخرین ویرایش: جمعه 29 شهریور 1398 09:43 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر چهارشنبه 27 شهریور 1398 06:07 ق.ظ نظرات ()

    از ماست که بر ماست!


    مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت.
    زن کره ها را به شکل قالب‌های یک کیلویى می ساخت و مرد آن را به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و مایحتاج خانه را مى خرید.

    روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و آن ها را وزن کرد. اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود.
    او عصبانى شد و به مرد فقیر گفت:
    دیگر از تو کره نمى خرم،تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است!

    مرد فقیر سرش را پایین انداخت و گفت: 

    ما ترازویی نداریم. چندی قبل یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن را به عنوان وزنه قرار می دادیم

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر سه شنبه 26 شهریور 1398 04:55 ق.ظ نظرات ()

     #سیاه_نمایی!2

    بازار فیلترشکن

    گفت: می دانی چرا تلگرام را فیلتر کردند؟

    گفتم: خب،لابد برای این که جلوی بدآموزی های آن را بگیرند.

    گفت: نه،خیلی خوش خیالی! 

    گفتم :پس علتش چیست؟

    گفت: اگر فیلتر نمی کردند،سودجویان فروشنده فیلترشکن چطوری می توانستند سالانه صدها میلیارد به جیب بزنند؟!

    گفتم: باز هم سیاه نمایی کردی؟!

    #شفیعی_مطهر

    کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

      https://t.me/amotahar


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • معلم پرورشی!


     یکی از همکارانم تعریف می‌کرد در اوایل شروع کارم در دهدشت تدریس می‌کردم.

     یک روز پدر یکی از دانش آموزان اخراجی که به مدرسه احضار شده بود دلیل اخراج فرزندش را از مدیر مدرسه پرسید.

    مدیر به او گفت : معلم پرورشی او را اخراج کرده است.

    پدر دانش آموز زد زیر خنده...
    مدیر به او گفت : برای چی می‌خندید؟!!!

    پدر گفت : واللا ماهی و میگوی پرورشی دیده بودیم...
     اما معلم پرورشی ندیده بودیم.


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه

  • مشتی غلوم لعنتی

    ... روز عاشورای سی‌ سال پیش من هم از جمله مستمعان آن مجلس باشکوه بودم و جایی که به مدد دوستان و عنایت صاحبخانه نصیبم شده بود دریچه‌ اتاقی بود مشرف بر حیاط و درست کنار منبر واعظ، یعنی همان نقطه‌ای که معمولاً هنرنمایی سینه‌زنان و تعزیه‌داری شبیه‌گردانان به اوج می‌‌رسد.

    مجلس با  شکوهی بود. زمزمه‌ آخوند روضه‌خوان در امواج صداهای گوناگون جمعیتی ده‌ هزار نفری به گوش نمی‌‌رسید. سمفونی اصوات مجلس از اجزای گوناگونی ترکیب شده بود، دسته‌ای که صلوات می‌فرستادند، زنانی که بر سر و سینه
    می‌کوبیدند و حسین حسین می‌زدند، مادرانی که با بچه‌های فضولشان کلنجار می‌رفتند و شیرخوارگانی که از ازدحام و گرما به جان آمده بودند و جیغ می‌کشیدند و سقا‌هایی که با لگدمال کردن مردم «بنوش به یاد حسین» می‌دادند و خادمانی که با رها کردن سینی چای و صدای شکستن استکان‌ها به این مجموعه اصوات تنوع بیش‌تری می‌بخشیدند.

    مقارن ظهر، فریاد رسای مشتی غلوم مجلس را تکان داد و نزدیک شدن دسته را اعلام کرد. مردم برخاستند و کوچه دادند. لحظه‌ای بعد صدای زنجیر سینه‌زنان و طبل شیپور‌ نوازندگان و شیهه‌ی اسبان و نعره‌ی شتران در فضا پیچید، و در پی آن از مشرق آستانه‌ی در، خورشیدِ جمال مشتی غلوم طلوع کرد، با پیراهن بلند و سیاه، با فرقی کاهگل‌اندود و کاکُلی آشفته، با دهانی کف بر لب آورده، با چشمانی خون‌گرفته و با شمشیری بر آسمان افراخته و با انبوه بچه‌های همراهش.
    مشتی غلوم امروز اندک شباهتی با مشتی غلوم ده‌ روز پیش‌ نداشت. شور ایمان و جوش‌ عزا و شکوه مراسم به او قدرتی بیش‌ از جثه‌ و طبیعتش بخشیده‌ بود. اتمِ شکافته و الکترون رها‌شده‌ای بود که حضورش رعشه بر زمین و زمان می‌افکند. گویی از عظمت مقام موقتی خویش با خبر بود و می‌دانست که در شرایط حاضر،  هزاران نفر مردمی با فریاد او همراهی می‌کنند که در روز‌های معمولی به زحمت جواب سلامش را می‌داده‌اند.

     با شور و خروش قدم در حیاط مجلس گذاشت و شمشیرش را در هوا تکانی داد و با همه‌ وجودش فریاد زد: «های مردم! بر یزید لعنت!» و جمعیت سودازده‌ ده‌ هزار نفری همصدا خروشیدند که «بیش باد و کم مباد!» قدم دیگر را برداشت و تکانی دیگر به شمشیر داد و فریاد زد «های مردم، بر شمر لعنت!» و صدای هماهنگ خلایق اوج گرفت که «بیش باد و کم مباد!» 

    اکنون دسته‌ موزیک به محل نزدیک شد و صدای طبل‌ها و نفیر شیپور‌ها غلغله‌ای در مجلس عزا افکنده بود و مشتی غلوم که هیبت جلسه و هم‌صدایی مردم، سرمست شور و خروشش کرده بود، نعره کشید که «های مردم، بر ابن زیاد لعنت!» و مردم که دیگر در ازدحام بی‌سابقه و هیجان احساسات بدشواری عبارات او را می‌شنیدند، تأییدش کردند که «بیش باد و کم مباد!»
    مشتی غلوم همچنان لعنت‌کنان به وسط مجلس و نزدیک منبر رسید. و من که از نزدیک می‌توانستم شور و هیجان او را ببینم و صدایش را –که دیگر تا حدی نامفهوم شده بود- بشنوم، نگران این بودم که مبادا مرد عزیز از شدت هیجان و خروش سکته کند، که شنیدم با فریادی از همیشه رساتر می‌گوید «های مردم! بر پدرتان لعنت!» از این شعار یکه خوردم و نگران عکس‌العمل خلایق شدم که فریاد «بیش باد و کم‌ مباد» مردم از نگرانی نجاتم داد. مشتی غلوم قدمی دیگر پیش نهاد و فریاد زد «های مردم، بر جد و آبادتان لعنت!» و مردم یکصدا تأییدش کردند که «بیش باد و کم مباد!»
     
    پیرمرد ظریف و عارفی که در کنار من ایستاده بود، با اشارت و لبخندی، حیرت مرا بر طرف کرد و آهسته در گوشم گفت: 

    «نگران مباش، مشتی غلوم هر سال همین وضع را دارد، مردم هم وقتی که به جوش می‌آیند توجهی به مفهوم لعنت‌های او ندارند، هر چه بگوید تاییدش می‌کنند.»

    سعیدی سیرجانی

    @Sarabestan

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • ای کاش فکر می کردیم

    #داستانک
    #قابل_تامل

    مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد. فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند.
     
    مدتی بعد ، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند : 

    این نامه از طرف عزیزترین کس ماست.
     
    سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن را در کیسه‌ی مخملی قرار دادند . هر چند وقت یک بار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می‌گذاشتند و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.
     
    سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود، از او پرسید : مادرت کجاست ؟ 

    پسر گفت : سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد.
     
    پدر گفت : چرا ؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید ؟ برایتان در پاکت نامه پول زیادی فرستاده بودم! 

    پسر گفت : نه . 

    پدر پرسید : برادرت کجاست ؟ 

    پسر گفت : بعد از فوت مادر کسی نبود که او را نصیحت کند ، او هم با دوستان ناباب آشنا شد و با آنان رفت .

    پدر تعجب کرد و گفت : چرا؟ مگر نامه ای را که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند ، نخواندید؟ پسر گفت :نه ...

    مرد گفت : خواهرت کجاست ؟ 

    پسر گفت : با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد. الآن هم در زندگی با او بدبخت است. 

    پدر با تأثر گفت : او هم نامه‌ی من را نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و من با این ازدواج مخالفم ؟ پسر گفت : نه ...

    به حال آن خانواده فکر کردم و این که چگونه از هم پاشید ، سپس چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت. وای بر من ...!

    ♦️رفتار من با كلام الله مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است! من هم قرآن را می‌بندم و در کتابخانه ام می گذارم و آن را نمی خوانم و از آنچه در اوست ، سودی نمی برم،

    در حالی که تمام آن روش زندگی من است.

    آخرین ویرایش: یکشنبه 24 شهریور 1398 07:53 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • .          چیزی نگفت

    جغد فرتوتی هما شد ، هیچ کس چیزی نگفت
    موشی آمد اژدها شد، هیچ کس چیزی نگفت

    رفت شَست پای خوشبختی به چشم زندگی؛
    عشق امری ناروا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

    چشمه ی جوشان و شفّافی که ملّت خلق کرد
    غرق گِل از ابتدا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

    آن که رسم کدخدایی را غلط اعلام کرد
    کم کمک خود کدخدا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

    دست ملّت ضربه خورد افسار دولت ول شد و
    دولت از ملّت سوا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

    دین و حومه رفت زیر سلطه ی تزویرخان
    منطقه ارض الرّیا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

    ملّتی که برج در برجش نشان از جشن داشت
    ماه در ماهش عزا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

    زنده شد «ابن زیاد» و نوحه خوانی پیشه کرد
    آب و نانش کربلا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

    شیخ از «اللّه اکبر»، «کِبر» را برداشت کرد
    رفت بالا کبریا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

    از نماز بی وضو چیزی نمی گویم ولی
    روزه ها بی ربّنا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

    هر حرامی کم کم از منبر حلالیّت گرفت
    مثل این که کودتا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

    چارچنگولی ربا افتاد روی بانک ها
    این رِبا هستی رُبا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

    مرزهای علم و دانش در افاضات شیوخ
    دائماً هی جابه جا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

    هر چه مسئول آمد از بس بود خالص ، دزد شد
    دزدی اش هم برملا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

    آن که فِرت و فِرت از ارض و سما تفسیر داشت
    کاسب ارز و طلا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

    نرم نرمک کلّ بیت المال هاپولی شد و
    پول ها پخش و پلا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

    آب و خاک و کوه و دشت و نفت و گاز و معدن و
    جنگل و دریا فنا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

    گرد و خاک و دود و پارازیت و کوفتِ زهر مار
    میکس با باد صبا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

    هر کجا کمتر گران کردند مایحتاج را
    محشر کبرا به پا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

    فقرِ لامصّب فقط در قشر مستضعف نماند ؛
    بانوا هم بینوا شد هیچ کس چیزی نگفت

    آن چماقی را که می گفتند دیگر مرده است
    لامروّت باز پا شد هیچ کس چیزی نگفت

    ظلم عین سگ پرید و پاچه ی ما را گرفت
    گرچه دردش جانگزا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

    تازیانه مجری احکام تازی نازی و
    آش شیرین ، شوربا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

    کارگر زندانی امّا کارفرمای شریف !
    راهی آنتالیا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

    لاله ها رویید از خون جوانان وطن
    آن که جیکی زد جزا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

    "دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد ؟ !"
    آشنا ناآشنا شد ، هیچ کس چیزی نگفت

    من نمی دانم کدامین شیر فاسد خورده ای
    باعث این وضع ما شد ، هیچ کس چیزی نگفت

    چند سالِ بعد باید گفت : «کلّاً مملکت
    حذف از جغرافیا شد ، هیچ کس چیزی نگفت»

    شاعر ! از بالا پیامی محرمانه آمده :
    «هیچ کس چیزی نمی گوید تو هم بس کن خفه».

    ***
    .      (((  حسین  گلچین))

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • حاملگی ناخواسته یک مسول مذکر!


    حاملگی ناخواسته یکی از مسئولین سابق پارس جنوبی


    شنیده ها حاکی از آن است که آقای حسنوند رییس کمیسیون نفت مجلس شورای اسلامی در سخنرانی دو روز گذشته خود گفته که در وزارت نفت فاجعه رخ داده است،از اختلاس های چند هزار میلیاردی تا مدارک جعلی مدیران و سرقت های علمی ایشان.

    شرح خبر:
    یکی از مدیران عامل سابق پارس جنوبی که  پس از بازنشستگی و بر خلاف قانون منع بکارگیری بازنشستگان و با رانت به سمت مدیر عاملی یکی از پتروشیمی های منطقه انرژی پارس-عسلویه در آمده است.

    چندی قبل ایشان جهت دفاع از مدرک کارشناسی ارشد مهندسی مکانیک خود در پردیس بین المللی صنعتی شریف واقع در جزیره کیش حاضر شده و از آنجایی که پایان نامه را کپی کرده بود و رئیس جلسه و استاد راهنما نیز پایان نامه را نخوانده بودند از آن تعریف کردند.
    جمله استاد داور بسیار جالب است:
    پایان نامه خودت رو خوندی؟ برو صفحه ۹ پاراگراف ۲ ببین چی نوشته؟
    نوشته بود: من در زمان نوشتن این پایان نامه حامله بودم!
     پس از این فضاحت و استعلام مدرک کارشناسی ایشان معلوم شد که لیسانس ایشان نیز جعلی بوده و این یعنی چندین و چند سال یک دیپلمه بر مسند مدیریت عامل شرکت های تابعه وزارت نفت تکیه زده است.

    اکنون چه کسی در این مملکت پاسخگوی این فضاحت می باشد؟!!

    آخرین ویرایش: شنبه 23 شهریور 1398 09:10 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 4 1 2 3 4
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو