منوی اصلی
حکمت و حكایت
گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند
  •  ادّعای حیات!/طنز

    مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟
    اما چند ملّا که پشت سر تابوت هستند، بی‌توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می‌گویند: پدر سوخته‌ی ملعون دروغ می‌گوید، مُرده.
    مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: 

    این مرد، فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که مرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد.
     حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می‌کند. حال آن که ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس، مسموع و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطّل نهادن جنازه شرعاً جایز نیست.

    #احمد_شاملو
     

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه

  • ✔️شیخ سگبان!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه

  • آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه

  • ماجرای ﺧﺎک سپاﺭﯼ حضرت حافظ!

    ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ از دنیا می‌رود ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯار ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ می‌ریزند ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺭ ﻣﺼﻼﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻧﺪ، به این ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﺍﺏ‌ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽ‌ﺩﯾﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﺩ!

    ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ برمی‌خیزند. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮ ﻭ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﺯﯾﺎﺩ، ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ می‌دهد ﮐﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺎﻝ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ .

    ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ می‌دهند
    ﻭ ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ‌می‌کند ﻭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ‌می‌شود:

    ﻋﯿﺐ ﺭﻧﺪﺍﻥ ﻣﮑﻦ ﺍﯼ ﺯﺍﻫﺪ ﭘﺎﮐﯿﺰﻩ ﺳﺮﺷﺖ
    ﮐﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﺩﮔﺮﺍﻥ ﺑﺮ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﻮﺷﺖ

    ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﮑﻢ ﻭ ﮔﺮ ﺑﺪ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﺵ
    ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﺩِﺭﻭَﺩ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﮐﺸﺖ

    ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﻃﺎﻟﺐ ﯾﺎﺭﻧﺪ ﭼﻪ ﻫﺸﯿﺎﺭ ﻭ ﭼﻪ ﻣﺴﺖ
    ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﭼﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﭼﻪ ﮐﻨﺸﺖ

    ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺣﯿﺮﺕ ﺯﺩﻩ می‌شوند ﻭ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ به زﯾﺮ می‌افکنند. ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﻓﻦ پیکر حافظ انجام می‌شود ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ ﻟﺴﺎﻥ ﺍﻟﻐﯿﺐ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﺪ ...♥️

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • ارزنده ترین زینت زن طبخ کباب است !


    ای زن به تو از شوهرت این گونه خطاب است⚘
    ارزنده ترین زینت زن طبخ کباب است

    هر چند که تعظیم به مخلوق روا نیست
    تعظیم به شوهر بکنی عین ثواب است

    بد نیست که از غر زدنت نیز بکاهی
    مخصوصاً اگر شوهرت اعصاب خراب است

    تا وصله ی پوشاک تو معلوم نباشد
    چادر به سرت کن که مهم حفظ حجاب است

    هر زن که نوازش نکند شوهر خود را
    بدجور پس از مرگ گرفتار عذاب است

    از شوهرش آن زن که اطاعت ننماید
    از دوزخیانی ست که در قیر مذاب است

    احسنت بر آن زن که همان اوّل صبحی
    رختش همگی شسته و بر روی طناب است

    باید قفس از جنس طلا ساخت برایش
    زن مثل قناری ست ولی مرد عقاب است

    مرد است که اصل است چنان موج خروشان
    زن وصل به اصل است، قشنگ است، حباب است

    آرایش زن نیز خودش چیز عجیبی ست
    معلوم نشد چیست، لعاب است؟ نقاب است؟

    حتّی نتوانست بفهمد قلم صنع
    زن چیست در این بین، سؤال است؟ جواب است

    البتّه مشخّص شده از مهریه اش که
    از ثانیه ی عقد سرش توی حساب است

    مردان همه باید دو سه تا زن بستانند
    مقصود از این کار هوس نیست، ثواب است

    دلواپس شعرم همه ی عمر؛ زنم گفت:
    دلواپس نان باش که این خربزه آب است


    متاسفانه شاعر نگون بخت همان شب بطور نامشخص از دار دنیا رفت

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه

  • ‍ ❤️❤️

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •        ۲۰۰۰۰۱ زن خیابانی چه می‌کنید؟!!

      

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  عشق را بی‌معرفت معنا مکن

    در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از  این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌کرد.
    دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار می‌دادند و او را به خاطر این کار سرزنش می‌کردند اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آن‌ها نمی‌داد و دیدار معشوق آنقدر برای او انگیزه به وجود می‌آورد که تمام سختی‌ها و ناملایمات را بجان می‌خرید.

    عشق را بی‌معرفت معنا مکن 

    شبی از شب‌ها جوان عاشق مثل تمامی شب‌ها از دریا گذشت و به معشوق رسید. همین که معشوقه خود را دید با کمال تعجب پرسید: 

    «چرا این چنین خالی در چهره خود داری!»
    معشوقه او گفت: «این خال از روز اول در چهره من بوده و من در عجبم که تو چگونه متوجه نشده‌ای.»
    جوان عاشق گفت: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن را ندیده بودم.»

    لحظه‌ای دیگر جوان عاشق باز هم با تعجب پرسید:

    «چه شده که در گوشه صورت تو جای خراش و جراحت است؟»
    معشوقه او گفت: «این جراحت از روز اول آشنایی من با تو در چهره‌ام وجود داشته و مربوط به دوران کودکی است و من در تعجبم که تو چطور متوجه نشدی!»
    جوان عاشق می‌گوید: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن جراحت را ندیده بودم.»

    لحظه‌ای بعد آن جوان عاشق باز پرسید: 

    «چه بر سر دندان پیشین تو آمده؟ گویی شکسته است!»
    معشوقه جواب می‌دهد: «شکستگی دندان پیشین من در اتفاقی در دوران کودکی‌ام رخ داده و از روز اول آشنایی ما بوده و من نمی‌دانم چرا متوجه نشده بودی!»
    جوان عاشق باز هم همان پاسخ را می‌دهد.

    آن جوان ایرادات دیگری از چهره معشوقه‌اش می‌بیند و بازگو می‌کند و معشوقه نیز همان جواب‌ها را می‌گوید. به هر حال هر دو آن ها شب را با هم به سحر می‌رسانند و مثل تمام سحرهای پیشین آن جوان عاشق از معشوقه خداحافظی می‌کند تا از مسیر دریا باز گردد.
    معشوقه‌اش می‌گوید: «این بار باز نگرد، دریا بسیار پر تلاطم و طوفانی است!»
    جوان عاشق با لبخندی می‌گوید: 

    «دریا از این خروشان‌تر بوده و من آمده‌ام، این تلاطم‌ها نمی‌تواند مانع من شود.»
    معشوقه‌اش می‌گوید: «آن زمان که دریا طوفانی بود و می‌آمدی، عاشق بودی و این عشق نمی‌گذاشت هیچ اتفاقی برای تو بیفتد. اما دیشب به خاطر هوس آمدی، به همین خاطر تمام بدی‌ها و ایرادات من را دیدی. از تو درخواست می‌کنم برنگردی زیرا در دریا غرق می‌شوی.»
    جوان عاشق قبول نمی‌کند و باز می‌گردد و در دریا غرق می‌شود.

    مولانا پس از این داستان در چندین صفحه به تفسیر می‌پردازد. مولانا می‌گوید: 

    تمام زندگی شما مانند این داستان است. زندگی شما را نوع نگاه شما به پیرامونتان شکل می‌دهد. اگر نگاهتان‌، مانند نگاه یک عاشق باشد، همه چیز را عاشقانه می‌بینید. اگر نگاهتان منفی باشد همه چیز را منفی می‌بینید. دیگر آدم‌های خوب و مثبت را در زندگی پیدا نخواهید کرد و نخواهید دید. دیگر اتفاقات خوب و مثبت در زندگی شما رخ نخواهد داد و نگاه منفی‌تان اجازه نخواهد داد چیزهای خوب را متوجه شوید. اگر نگاه عاشقانه از ذهنتان دور شود تمام بدی‌ها را خواهید دید و خوبی‌ها را متوجه نخواهید شد. نگاهتان اگر عاشقانه باشد بدی‌ها را می‌توانید به خوبی تبدیل کنید…


    "مولانا"

    عشق را بی‌معرفت معنا مکن
    زر نداری مشت خود را وا مکن

    گر نداری دانش ترکیب رنگ
    بین گل‌ها زشت یا زیبا مکن

    خوب دیدن شرط انسان بودن است
    عیب را در این و آن پیدا مکن

    دل شود روشن زشمع اعتراف
    با کس ار بد کرده‌ای حاشا مکن

    ای که از لرزیدن دل آگهی
    هیچ کس را هیچ جا رسوا مکن

    زر به دست طفل دادن ابلهی است
    اشک را نذر غم دنیا مکن

    پیرو خورشید یا آیینه باش
    هرچه عریان دیده‌ای افشا مکن


    مثنوی مولانا

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه

  • ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ
    ﺧﺪﺍﯼ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺑﯿﻮﻩ ﺯﻧﯽ 83 ﺳﺎﻟﻪ ﻫﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻡ ﺑﺎ ﺣﻘﻮﻕ ﻧﺎ ﭼﯿﺰ ﺑﺎﺯ ﻧﺸﺴﺘﮕﯽ
    ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ . ﺩﯾﺮﻭﺯ ﯾﻚ ﻧﻔﺮ ﻛﯿﻒ ﻣﺮﺍ ﻛﻪ 100 ﺩﻻﺭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ ﺩﺯﺩﯾﺪ . ﺍﯾﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﻮﻟﯽ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ
    ﺗﺎ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻣﺎﻩ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﺮﺝ ﻣﯽ ﻛﺮﺩﻡ . ﯾﻜﺸﻨﺒﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻋﯿﺪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﻦ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ
    ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺎﻡ ﺩﻋﻮﺕ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻡ . ﺍﻣﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻥ ﭘﻮﻝ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﺨﺮﻡ .
    ﻫﯿﭻ ﻛﺲ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﻮﻝ ﻗﺮﺽ ﺑﮕﯿﺮﻡ . ﺗﻮ ﺍﯼ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﻣﻦ
    ﻫﺴﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻛﻤﻚ ﻛﻦ ...

    ﻛﺎﺭﻣﻨﺪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﭘﺴﺖ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺤﺖ ﺗﺎﺛﯿﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﺎﯾﺮ ﻫﻤﻜﺎﺭﺍﻧﺶ ﻧﺸﺎﻥ
    ﺩﺍﺩ . ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﯾﻦ ﺷﺪ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﻧ ﻬﺎ ﺟﯿﺐ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻫﺮ ﻛﺪﺍﻡ ﭼﻨﺪ ﺩﻻﺭﯼ
    ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ . ﺩﺭ ﭘﺎﯾﺎﻥ 96 ﺩﻻﺭ ﺟﻤﻊ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻧﺪ ...
    ﻫﻤﻪ ﻛﺎﺭﻣﻨﺪﺍﻥ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﭘﺴﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻨ ﻜﻪ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻨﺪ، ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ
    ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﻋﯿﺪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﮔﺬﺷﺖ . ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ
    ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺑﻪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﭘﺴﺖ ﺭﺳﯿﺪﻛﻪ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ : 

    ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ !
    ﻫﻤﻪ ﻛﺎﺭﻣﻨﺪﺍﻥ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻧﺪ ﺗﺎ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ . ﻣﻀﻤﻮﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﺑﻮﺩ :
    ﺧﺪﺍﯼ ﻋﺰﯾﺰﻡ

     . ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﻛﺎﺭﯼ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﯼ ﺗﺸﻜﺮ ﻛﻨﻢ . ﺑﺎ ﻟﻄﻒ
    ﺗﻮ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺷﺎﻣﯽ ﻋﺎﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﻣﻬﯿﺎ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﮕﺬﺭﺍﻧﯿﻢ .
    ﻣﻦ ﺑﻪ ﺁﻧ ﻬﺎ ﮔﻔﺘﻢ ﻛﻪ ﭼﻪ ﻫﺪﯾﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﯼ ...
    ﺍﻟﺒﺘﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﺩﻻﺭ ﺁﻥ ﻛﻢ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﻄﻤﺌﻨﻢ ﻛﺎﺭﻣﻨﺪﺍﻥ ﺑﯽ ﺷﺮﻑ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﭘﺴﺖ ﺁﻥ ﺭﺍ
    ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ !!!...

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 5 1 2 3 4 5
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو