منوی اصلی
حکمت و حكایت
گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند
  •  انسان ها برای چه می جنگند؟

    آرمسترانگ از اولین فضانوردان تاریخ بشر می گوید :

    من آدم حساسی نیستم. وقتی خانه‌ی والدینم را ترک كردم گریه نكردم .وقتی گربه‌ام مرد گریه نكردم ! وقتی در ناسا كار پیدا كردم گریه نكردم و حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گریه نكردم ..!

    اما وقتی از روی ماه به زمین نگاه كردم بغضم گرفت. با تردید با پرچمی كه بنا بود روی ماه نصب كنم بازی می‌کردم از آن فاصله رنگ و نژاد و ملیتی نبود. ما بودیم و یک خانه ‌ی گرد آبی با خودم گفتم: انسان ها برای چه می جنگند؟

    انگشت شصتم را به سمت زمین گرفتم و کره زمین با آن عظمت پشت انگشت شصتم پنهان شد و من با تمام وجود اشک ریختم ...

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه

  • نگویید چگونه سوار اسب قدرت شدید!!!


    اسب سواری ، مرد فلجی را سر راه خود دید ڪه عصا به دست پیاده می رود .
    مرد سوار دلش به حال او سوخت ، از اسب پیاده شد. او را از جا بلند ڪرد و بر روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند!

    مرد افلیج ڪه اڪنون خود را سوار بر اسب می دید، دهنه ی اسب را ڪشید و گفت :
    اسب را بردم ... 

    و با اسب گریخت!
    پیش از آن ڪه دور شود، صاحب اسب داد زد :
     "تو تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی!
    اسب مال تو ؛ اما گوش ڪن ببین چه می گویم"
    مرد افلیج اسب را نگه داشت.
    مرد سوار گفت : هرگز به هیچ ڪس نگو چگونه اسب را به دست آوردی! می ترسم ڪه دیگر "هیچ سواری" به پیاده ای رحم نڪند!

    حڪایت ، حڪایت روزگار ماست!!
    به قدرتمندان و ثروت اندوزان و ڪاخ نشینان بگویید: شما ڪه با جلب اعتماد مستمندان و بیچارگان و ستمدیدگان ؛ اسب قدرت به دستتان افتاده ...
    شماها ؛
    نه فقط اسب ،
    ڪه ایمان ،
    اعتماد ،
    اعتقاد
    و ...
    نان سفره مان را بردید ...
    فقط به ڪسی نگویید چگونه سوار اسب قدرت شدید!!!
    افسوس... ڪه دیگر نه بر اعتمادها اعتقادی است و نه بر اعتقادها، اعتمادی!‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 30 خرداد 1398 09:25 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  حال عالَم

    حال عالَم سر به سر پرسیدم از فرزانه‌ای
    گفت: یا خاکی است یا بادی است یا افسانه‌ای

    گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟
    گفت: یا کوری است یا کری است یا دیوانه‌ای

    گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟
    گفت: یا برقی است یا شمعی است یا پروانه‌ای

    بر مثال قطرهٔ برف است در فصل تموز
    هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه‌ای؟

    یا مثال سیل خانه است آب در فصل بهار
    هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه‌ای؟

    فیلسوفی گفت: اندر جانب هندوستان
    حکمتی دیدم نوشته بر در بت خانه‌ای

    گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمت است
    آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانه‌ای

    نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است
    هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه‌ای؟

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  مگه مجبوری رجز بخونی؟!!/طنز

    رروباهی داشت به حیوانات دروغ می گفت.
    می گفت: من گاهی گرگ می خورم، گاهی پلنگ می خورم،
    و گاهی شیر می خورم!
    تا رویش را برگرداند، دید شیر پشت سرش ایستاده، گفت: 

    گاهی هم ...... زیادی می خورم!!

    آخرین ویرایش: سه شنبه 28 خرداد 1398 07:58 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  احمق کیست؟!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه

  •  اولین روضه‌خوانی


    اولین روضه‌خوانی که روضهٔ دوره‌ای را در تهران مرسوم کرد، «آقانور» بود. پیری او را به یاد می‌آورم. قدی کوتاه، کمی چاق، محاسنی ‌بلند و مثل برف سفید داشت. عمامه‌اش مشکی و لباس معمولی روحانی به تن می‌کرد. مردم می‌گفتند نور از آقا می‌تراود.

    هیچ کس نام واقعی او را نمی‌دانست. مردم خیلی به او اعتقاد داشتند. تا پیش از آقانور، روضه‌ها معمولاً یا در ایام عزاداری و یا به مناسبت نذر و امثال آن خوانده می‌شد. و این آقانور بود که روضه را تابع نظم و قانون کرد. خیلی مجلس داشت و به همین مناسبت روضه‌هایش بسیار کوتاه (تقریبا ۲ تا ۵ دقیقه) بود. مردم به همین هم راضی بودند و صِرف حضور آقانور را در خانهٔ خود، باعث سلامتی و خوشبختی می‌دانستند.

    به محض این که روی صندلی (به جای منبر) می‌نشست، یک استکان چای یا قَنداغ به دستش می‌دادند و استکان را دهان می‌برد و لب خود را با آن آشنا می‌کرد و گاهی چند قطره‌ای از آن را می‌نوشید و بقیه را پس می‌داد.

    همسایه‌ها و بیمارداران هر یک مقداری از چای یا قنداغ آقا را برای سلامتی بیمار خود همراه می‌بردند.

    آقانور با الاغ حرکت می‌کرد و همیشه یک نفر دنبالش بود.

    همراه او را پامنبری می‌نامیدند. چون به غیر از این که از الاغِ آقا نگهداری می‌کرد، بعضی اوقات در داخل مجلس پای منبر آقا هم می‌ایستاد و بعضی مرثیه‌ها را دوصدایی با هم می‌خواندند. همین پامنبرخوان‌ها بودند که پس از چندی، خود روضه‌خوان می‌شدند و یکی از آن‌ها همسایهٔ دیوار به دیوار ما بود، که ۶ - ۷ سالی هم از من بزرگ تر بود.

    الاغِ آقا خیلی خوب خورده و پرورده و در ضمن ناآرام و چموش بود. علت نارضایتی حیوان هم این بود که کسانی موهای بدن حیوان را می‌کندند و داخل مخمل سبز می‌گذاشتند و پس از دوختن، آن را برای رفع چشم‌زخم به گردن اطفالشان می‌آویختند، و چون حیوان از کندن موهای بدنش ناراحت بود، کسانی و به خصوص بچه‌هایی را که به او نزدیک می‌شدند، گاز می‌گرفت!

    یکی از این بچه‌ها، خواهر کوچک من بود که خیلی هم بچهٔ ناآرامی بود. الاغ شکم او را به دندان گرفته بود و با صدای فریاد بچه به کوچه دویدیم و با زحمت او را از دندان حیوان نجات دادیم و هنوز پس از حدود ۶۰ سال، جای دندان الاغ روی پوست شکم او پیداست!

    باری، کار آقانور خیلی سکه بود. غیر از خانه‌های شهری، باغ و ساختمانی در زرگنده داشت که به آلمان‌ها اجاره داده بود. (پیش از جنگ بین‌الملل دوم) آن موقع آلمان‌ها خیلی در ایران بودند و در زمینهٔ صنعت و تجارت بسیار فعال بودند و معلوم است در کارهای سیاسی و تبلیغاتی به همچنین. روز دوازدهم هر ماه قمری، منزل ما روضه بود و آقانور هم دعوت داشت. یک بار در اوائل سال ۱۳۲۰ آقانور پیش از شروع روضه، مطلبی به این مضمون گفت:
    «این هیتلر که در آلمان پیدا شده، هیت‌لُر است. از لرستان رفته و سید هم هست. نایب امام زمان است و ماموریت دارد همهٔ دنیا را فتح کند و به حضرت تحویل بدهد.»

    البته، این‌ها مطلبی بود که آقانور می‌گفت و هیچ کس در صحت آن شک نداشت. مدتی گذشت و متفقین، ایران را اشغال کردند و آلمان‌ها از کشور اخراج گشتند و ساختمان زرگنده آقانور به انگلیس‌ها اجاره داده شد و مدت کمی پس از اشغال ایران، روزی را به یاد می‌آورم که آقانور همان طور که در خیابان‌ها و کوچه‌ها سوار بر الاغ به مجالس خود می‌رفت (و معلوم است در مجالس نیز) با صدای بلند اعلام می‌کرد که، شب جمعه آینده، زلزلهٔ شدیدی در تهران به وقوع می‌پیوندد و فقط کسانی که به امامزاده‌ها و اماکن مقدس پناه ببرند در امان خواهند بود.

    معلوم است که آن شب، تهران به کلی تخلیه شد. ما هم با خانواده و با گاری به شاه عبدالعظیم رفتیم و علت آن بود که ماشین دودی به قدری شلوغ شده بود که مادرم ترسید ما زیر دست و پا له شویم. با این حال، بعضی از اشخاص که نتوانستند از شهر خارج شوند و به امامزاده‌ها بروند، در وسط خیابان‌ها خوابیدند.

    آن شب زلزله نیامد، ولی ماه بعد که آقانور برای روضه به خانهٔ ما آمد، بدون این که کسی علت نیامدن زلزله را بپرسد، خودش گفت: 

    «حضرت به خواب کسی آمده و پیغام داده که چون معلوم شد مردم خیلی مومن و باعقیده هستند، دستور دادم زلزله نیاید.» 

    البته این را هم همه باور کردند. فقط پدرم که درویش هم بود، می‌گفت: 

    انگلیسی‌ها می‌خواستند میزان نادانی ما را امتحان کنند، که با این ترتیب به مقصود خود رسیدند!

    هیچ کس حرف پدرم را باور نکرد و پای دشمنی تاریخی درویش‌ها با روحانیون گذاشتند. وقتی آقانور مُرد، در حقیقت تهران عزادار و تعطیل شد!

    عباس منظرپور،
    در کوچه و خیابان
    ــــــــــــــــــ

    •• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
    @andiiishe

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • جای پای حضرت!!


    یکی از همکارام می گفت: 

    بچه بودم .روضه داشتیم .خوابیده بودم. بیدار شدم .دیدم گشنمه. رفتم آشپزخونه. دیدم پام رفته تو سینی حلوا. کف آشپزخونه پر سینی حلوا نذری بود.
    دیدم گند زدم. یه پایی رفتم تو اتاق پامو با یه پارچه پاک کردم. دیدم صدای جیغ میاد.
    گفتم آقا گندش در اومد ...
    رفتم نگاه کنم دیدم همه میزنن تو سرشون چند نفر غش کردن که حضرت پاشو گذاشته تو سینی.
    اون سینی رو با همه حلوا ها قاطی کردن همه محل صف کشیدن یه ذره ببرن!
     شب بابام می گفت: حلوا بخور بدبخت شفا بگیری! جا پای حضرت است!

    صادق هدایت

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  ساززدن برای خدا!

    در زمان هاى قدیم، مردی ساز زن و خواننده ای بود؛ به نام "بردیا " که با مهارت تمام می نواخت و همیشه در مجالس شادی و محافل عروسی، وقتی برای رزرو نداشت.
    بردیا چون به سن شصت سال رسید روزی در دربار شاه می نواخت که خودش احساس کرد دستانش دیگر می لرزند و توان ادای نت ها را به طور کامل ندارد و صدایش بدتر از دستانش می لرزید و کم کم صدای ساز و صداى گلویش ناهنجار می شود.
    عذر او را خواستند و گفتند دیگر در مجالس نیاید.
    بردیا به خانه آمد، همسر و فرزندانش از این که دیگر نمی توانست کار کند و برایشان خرجی بیاورد بسیار آشفته شدند .
    بردیا سازش را که همدم لحظه های تنهاییش بود برداشت و به کنار قبرستان شهر آمد.
    در دل شب در پشت دیوار مخروبه قبرستان نشست و سازش را به دستان لرزانش گرفت و در حالی که در کل عمرش آهنگ غمی ننواخته بود، سازش را برای اولین بار بر نت غم کوک کرد و این بار برای خدایش در تاریکی شب، فقط نواخت.
     بردیا می نواخت و خدا خدا می گفت و گریه می کرد و بر گذر عمرش و بر بی وفایی دنیا اشک می ریخت و از خدا طلب مرگ می کرد.
     در دل شب به ناگاه دست گرمی را بر شانه های خود حس کرد،
    سر برداشت تا ببیند کیست.
     شیخ سعید ابو الخیر را دید در حالی که کیسه ای پر از زر در دستان شیخ بود.
    شیخ گفت :

    این کیسه زر را بگیر و ببر در بازار شهر دکانی بخر و کارى را شروع کن.
    بردیا شوکه شد و گریه کرد و پرسید: 

    ای شیخ! آیا صدای ناله من تا شهر می رسید که تو خود را به من رساندی؟
    شیخ گفت : هرگز. بلکه صدای ناله مخلوق را قبل از این که کسی بشنود خالقش می شنود و خالقت مرا که در خواب بودم بیدار کرد و امر فرمود کیسه زری برای تو در پشت قبرستان شهر بیاورم.
     به من در رویا امر فرمود برو در پشت قبرستان شهر، مخلوقی مرا می خواند برو و خواسته او را اجابت کن.
    بردیا صورت در خاک مالید و گفت:
    خدایا ! عمری در جوانی و درشادابی ام با دستان توانا سازهایی زدم براى مردم این شهر،اما چون دستانم لرزید مرا از خود راندند. اما یک بار فقط برای تو زدم و خواندم.
      تو با دستان لرزان و صدای ناهنجار من، مرا خریدی و رهایم نکردی و مشتری صدای ناهنجار ساز و گلویم شدی و بالاترین دستمزد را پرداختی.

     خدایا !تو تنها پشتیبان ما در این روزگار غریب و بی وفا هستی.
     به رحمت و بزرگیت سوگندت می دهیم که ما را هیچ وقت تنها نگذار و زیر بار منت ناکسان قرار نده

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • گم شد دکل نفتی و از آن اثری نیست!

    *****

    در دوره محمود و رفیقان وفادار
    با آن همه قول و نظر و وعده بسیار
    با شخص بقایی و رحیمی گرانبار
    با کاسبی بابک زنجانی پر کار!
    در دوره نامیدن مردم به خس و خار
    با کاپشن ساده تر از هر کت و شلوار
    آنقدر هنر ریخت ... که دیگر هنری نیست!
    گم شد دکل نفتی و از آن اثری نیست!


    ***
    گفتند که ما تشنه خدمت به جهانیم!
    بی منت و پاداش، پی خلق دوانیم!
    در پاکی و پیراستگی ، آب روانیم!
    مانند عقابیم که دائم نگرانیم
    چون دشمنِ کم کاری و تقصیر و زیانیم
    ما ، نفت سر سفره مردم برسانیم
    دیدیم ولی عاقبت آن را ثمری نیست!
    گم شد دکل نفتی و از آن اثری نیست!


    ***
    چون نفت گران بود ، فقط پول شمردند
    هر پول که دیدند ز صندوق ستردند!
    هر وعده که دادند ، به تاریخ سپردند
    گویی که به همراهی چاوز ، همه مردند!
    در ظاهر اگر هیچ کجا ، هیچ نخوردند
    پرونده شده آنچه که برداشته ، بردند!
    حالا ، دگر از هاله زیبا خبری نیست
    گم شد دکل نفتی و از آن اثری نیست!

    (شاعر؟)

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  آنچه که می‌خوری مال توست !

    گویند قبل از انقلاب مردی در شهر خوی بود که به او تِرمان می‌گفتند .
    او  شیرین‌عقل بود و گاهی سخنان حکیمانه‌ی عجیبی می‌گفت .

    روزی از او پرسیدند : « مصدق خوب است یا شاه ؟ بگو تا برای تو شامی بخریم . » ترمان گفت : 

    « از دو تومنی که برای شام من خواهی داد ، دو ریال کنار بگذار و قفلی بخر بر لبت بزن تا سخن خطرناک نزنی !!! »

    مرحوم پدرم نقل می‌کرد ، در سال ۱۳۴۵ برای آزمون استخدامی معلمی از خوی قصد سفر به تبریز را داشتم .
    ساعت ده صبح گاراژ گیتیِ خوی رفتم و بلیط گرفتم . از پشت اتوبوسی دود سیگاری دیدم ، نزدیک رفتم دیدم ، ترمان زیرش کارتُنی گذاشته و سیگاری دود می‌کند . یک اسکناس پنج تومانی نیت کردم به او بدهم . او از کسی بدون دلیل پول نمی‌گرفت . باید دنبال دلیلی می‌گشتم تا این پول را از من بگیرد . گفتم : 

    « ترمان ، این پنج تومان را بگیر به حساب من ناهاری بخور و دعا کن من در آزمون استخدامی قبول شوم . »
    ترمان از من پرسید : « ساعت چند است ؟ »
    گفتم : « نزدیک ده . »
    گفت : « ببر نیازی نیست . »
    خیلی تعجب کردم که این سؤال چه ربطی به پیشنهاد من داشت ؟
    پرسیدم : « ترمان ، مگر ناهار دعوتی ؟ »
    گفت : « نه . من پول ناهارم را نزدیک ظهر می‌گیرم . الان تازه صبحانه خورده‌ام . اگر الان این پول را از تو بگیرم یا گم می‌کنم یا خرج کرده و ناهار گرسنه می‌مانم . من بارها خودم را آزموده‌ام ؛ خداوند پول ناهار مرا بعد اذان ظهر می‌دهد . »
    واقعا متحیر شدم . رفتم و عصر برگشتم و دنبال ترمان بودم . ترمان را پیدا کردم .
    پرسیدم : « ناهار کجا خوردی ؟ »
    گفت : « بعد اذان ظهر اتوبوس تهران رسید . جوانی از من آتش خواست سیگاری روشن کند . روشن کردم مهرم به دلش نشست و خندید ، خندیدم و با هم دوست شدیم و مرا برای ناهار به آبگوشتی دعوت کرد . »


    ترمانِ دیوانه ، برای پول ناهارش نمی‌ترسید ، اما بسیاری از ما چنان از آینده می‌ترسیم و وحشت داریم که انگار در آینده دنیا نابود خواهد شد ؛ جمع کردن مال زیاد و آرزوهای طولانی و دراز داریم .


    از آنچه که داری ، فقط آنچه که می‌خوری مال توست ، سرنوشتِ بقیه‌ی اموالِ تو ، معلوم نیست .

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 5 1 2 3 4 5
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو