منوی اصلی
حکمت و حكایت
گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر سه شنبه 31 اردیبهشت 1398 10:11 ق.ظ نظرات ()

    امام حسن مجتبی(ع)،عالی ترین الگوی مدارا

    مردی از شام می‌گوید: روزی در مدینه شخصی را دیدم با چهره ای آرام و بسیار نیکو و لباس زیبایی در بَر کرده و بر قاطری که به طرز زیبایی آراسته بود، سوار بود . درباره او پرسیدم . گفتند : حسن بن علی بن ابی طالب است. 

    خشمی سوزان سر تا پای وجودم را فرا گرفت و بر علی بن ابی طالب حسد بردم که چگونه او چنین پسری دارد . پیش او رفته و پرسیدم : 

     آیا تو پسر ابوطالب هستی؟ فرمود من فرزند پسر او هستم. 

    آن وقت سیل دشنام و ناسزا بود که از دهن من به سوی او سرازیر شد. پس از آن که به ناسزاگویی پایان دادم ، از من پرسید : آیا غریبی؟ 

    گفتم: آری. فرمود : 

    با من بیا، اگر خانه نداری به تو مسکن می‌دهم و اگر پول نداری کمکت می‌کنم و اگر نیازمندی بی‌نیازت می‌سازم. 

     من از او جدا شدم،  د رحالی که « و الله ما علی الارض احد احبّ الیّ منه »  .

    از او جدا شدم در حالی که در روی زمین کسی محبوب تر از آن حضرت برای من وجود نداشت. 

    مهر و مدارا و تكریم شخصیت انسان ها در جلوه های گفتاری حضرت

    امام مجتبی(ع) در رهنمودهای روشنگر خود برای امروز نیز ما را به رسمیت شناختن حقوق انسان ها و شهروندان جامعه فرامی خواند:

    « اعرف الناس بحقوق اخوانه وأشدهم قضاء لها، اعظمهم عند الله شأنا، ومن تواضع فی الدنیا لاخوانه فهو عند الله من الصدیقین ومن شیعة علی بن ابی طالب »
    .
    والاترین مقام نزد خداوند، از آن کسی است که بیشتر از همه به حقوق مردم آشنا باشد و در ادای آن حقوق، بیشتر از همه کوشا باشد . و کسی که در برابر برادران دینی خود تواضع کند، خداوند او را از صدیقین و شیعیان امیرالمومنین علیه السلام قرار می دهد .
    (حیا امام حسن بن علی ، ج 1 ، ص 319) 

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 06:06 ب.ظ نظرات ()

     روحانی مچکریم !/طنز


    ماهی گیری پس از صید ماهی به خانه بازگشت تا آن را بپزد.
    اما دید نه روغن دارد،نه آرد، نه گاز ‌،نه نمک…و نه ادویه!
    برگشت ماهی را به آب انداخت.
    ماهی سرش را از آب بیرون آورد و فریاد زد:
    روحانی مچکریم !

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 06:09 ق.ظ نظرات ()

     جایگاه شاه و گدا

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر یکشنبه 29 اردیبهشت 1398 09:39 ق.ظ نظرات ()


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • #جالب_خواندنی

    از شایعه بترسید!

    دکتر الهی قمشه‌ای:

    700 سال پیش در اصفهان مسجدی می ساختند.
    کار تمام شده بود و کارگران در حال انجام خرده کاری های پایانی بودند.
    پیرزنی از آنجا رد می شد .
    ناگهان پیرزن ایستاد و گفت: به نظرم مناره مسجد کج است!

    کارگران خندیدند ولی معمار با صدای بلند فریاد زد: ساکت !
     چوب بیاورید . کارگر بیاورید . چوب را به مناره تکیه دهید . حالا همه باهم . فشااار دهید . فشااااااااااار !!!
    و مرتب از پیرزن می پرسید: مادر ،درست شد؟

    بعد از چند دقیقه پیرزن گفت درست شد و دعا کنان دور شد .
    کارگران گفتند: مگر می شود مناره را با فشار صاف کرد ؟

     معمار گفت : نه ! ولی می توان جلوی شایعه را گرفت !
    اگر پیرزن می رفت و به اشتباه به مردم می گفت مناره کج است و شایعه کج بودن مناره بالا می گرفت . دیگر هرگز نمی شد مناره را در نظر مردم صاف کرد.
    ولی من الان با یک چوب و کمی فشار ، مناره را برای همیشه صاف کردم!!!

    از شایعه بترسید !
    در تجارت و کسب و کارتان ، حتی در زندگیتان از شایعه بترسید !
    اگر به موقع وارد عمل شوید براحتی مناره زندگیتان صاف خواهد شد..

    #تاریخ_معاصرایران

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • حرفای آقابزرگه!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر پنجشنبه 26 اردیبهشت 1398 11:02 ق.ظ نظرات ()

      آرامشم را پس بده !

    پیرمردی بود که از راه کفاشی گذر عمر می کرد.
    او همیشه شادمانه آواز می خواند، کفش وصله می زد و هر شب با عشق و امید نزد خانواده خویش باز می گشت.

    و امّا در نزدیکی بساط کفاش، حجره تاجری ثروتمند و بدعنق بود.
    تاجر تنبل و پولدار که بیشتر اوقات در دکان خویش چرت می زد و شاگردانش برایش کار می کردند، کم کم از آوازه خوانی های کفاش خسته و کلافه شد...
    یک روز از کفاش پرسید :درآمد تو چقدر است؟
    کفاش گفتک روزی سه درهم!
    تاجر یک کیسه زر به سمت کفاش انداخت و گفت:
    بیا این از درآمد همه ی عمر کار کردنت هم بیشتر است!
    برو خانه و راحت زندگی کن و بگذار من هم کمی چرت بزنم؛ آواز خواندنت مرا کلافه کرده...

    کفاش شوکه شده بود، سر در گم و حیران کیسه را برداشت و دوان دوان نزد همسرش رفت.
    آن دو تا روز ها متحیر بودند که با آن پول چه کنند!
    از ترس دزد شب ها خواب نداشتند، از فکر این که مبادا آن پول را از دست بدهند، آرامش نداشتند.
    خلاصه تمام فکر و ذکرشان شده بود مواظبت از آن کیسه زر!

    تا این که پس از مدتی کفاش کیسه ی زر را برداشت و به نزد تاجر رفت.
    کیسه ی زر را به تاجر داد و گفت :
    بیا!
    سکه هایت را بگیر و آرامشم را پس بده!

    (؟)

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398 06:47 ب.ظ نظرات ()

    آزادمَنشی علی(ع)


    عبدالله بن مسعود از اصحاب پیغمبر در کتاب پیکار صفین می گوید: 

    پیش از آغاز جنگ نزد علی (ع) رفتم و به او گفتم : 

    در این جنگ من و قبیله‌ام نمی‌دانیم کدام گروه حق است و کدام گروه باطل ، ما در همین میان چادر می‌زنیم و پس از اطمینان، به گروه حق یاری خواهیم رساند ...

    امام به این فرد اعتراض نمی‌کند و حتی به نمی‌گوید مگر نمی دانی من در حاضر خلیفۀ مسلمین هستم و معاویه از بیعت سر باز زده پس حق و باطل این جنگ مانند روز روشن است.

    امام پاسخ می دهد : عبدالله، این عین درک صحیح از دین و عین بصیرت است اما پس از اطمینان بلافاصله به سوی گروه حق بشتابید .


    #سوره_زمر آیه ۱۷-١٨:
    آن ها كه تمام سخنان را مى ‌شنوند و از آن میان بهترین را پیروى مى كنند، كسانى هستند كه خداوند هدایتشان كرده است .


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398 08:42 ق.ظ نظرات ()


    فقیه برجسته‌ای که از همسرش کتک می خورد

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398 08:34 ق.ظ نظرات ()

    جنگی که فقط ۳ ساعت طول کشید


    سحرگاه یکشنبه ۲۱ بهمن ماه ۱۳۵۲ است. صدام حسین ملعون ، حمله عظیم و گسترده ای را به نیت اشغال استان خوزستان به داخل خاک ایران آغاز می کند.
    محمدرضا شاه، در مسکو مهمان شوروی است. ناگهان به ستاد ارتش شاهنشاهی ایران و دولت خبر می رسد ارتش عراق به ۳ جزیره‌ ایرانی‌ تنب بزرگ ، کوچک و ابوموسی‌ و همچنین به قسمت‌های دیگر نواحی مرزی کشورمان در جنوب تهاجم آورده است.

    در مسکو نیمه شب است. در تهران آفتاب تازه در حال طلوع است که بلافاصله جلسه ای بین بزرگان ارتش و دولت برگزار می شود. هنوز بسیاری از افسران ارشد ستاد و ژنرال های فرماندهی ستاد مشترک در خواب هستند. رئیس ستاد ارتش تیمسار ارتشبد بهرام آریاناست.
    ارتشبد آریانا گفت: "وقت دفاع از میهن و دادن جوابی سنگین به دشمن متجاوز است. صدام باید بداند دست به عملی‌ بسیار احمقانه زده است، چون ارتش  ایران نمی نشیند تا تماشا کند که او بیاید هر کاری دلش می‌خواهد بکند. این ایران کنونی ما، ایران ۱۳۰۰ سال پیش نیست؛ ما به اعراب باج نمی دهیم..."
    واحد‌های ارتش  ایران مانند سیلاب وارد عراق شده، چندین لشکر زرهی و مکانیزه عراق را در هم کوبیده و هر مقاومتی را از بین می برند. ساعت ۹ صبح است. فقط ظرف ۳ ساعت، بصره شهر دوم و استراتژیک عراق فتح می شود!! هدف بعدی مستقیما بغداد است!! زره پوش‌ها، تانک‌ها، کماندوها و سربازان دلیر ایران زمین با سرعتی برق آسا و باور نکردنی در راه بغداد هستند!! پشتیبانی نیروی هوایی‌ شگفت آور است! درمدّت کوتاهی نیروی دریایی‌ و تمام جان بر کفان ارتش ایران وارد عمل می شوند. با نظمی شگرف و با قدرتی چون شیر، بغداد، پایتخت دشمن تازی، را هدف دارند.
    در بغداد افسانه ای وجود داشت که دیوار دفاعی هوایی‌ بغداد همان است که در مسکوی شوروی وجود دارد. اگر هر غریبه ای به هر صورت وارد آسمان بغداد شود در بیرون این دیوار نابود می گردد!
    ارتشبد محمد خاتم فرمانده نیروی هوایی‌  ایران بی شک از برترین خلبانان عصر خویش است ( اجرای نمایش هوایی او و گذر از زیر پلی که شاه ایران و مهمانان خارجی او بر روی آن پل نشسته بودند زبانزد تمام مردان آن دهه ها است).
    ارتشبد خاتم خود شخصاً لباس خلبانی به تن می کند. هواپیمای فانتوم او از پایگاه هوایی بوشهر غرش کنان بلند می شود ، هدف: "بغداد، عراق!!"
    فانتوم مسلح فرمانده نیروی هوایی ارتش  ایران، با شجاعتی بی نظیر در باند فرودگاه بغداد می‌نشیند، و دوباره اوج گرفته غرش کنان بلند می شود. (این حرکت دراصطلاح نظامی "تاچ کردن" نامیده می شود و بد‌ترین اهانت به نیروی هوایی‌ یک کشور بیگانه است.")
    در راه بازگشت به ایران زمین، ارتشبد خاتم دیوار صوتی را برفراز کاخ صدام حسین می شکند و وحشتی عظیم در دل او ایجاد می کند.
    شاه که خبر به گوشش رسیده، با نگرانی از مسکو به ارتشبد آریانا تلفن می کند و پس از پرس و جو از اوضاع، به او می گوید: "بزودی تو را در تهران می بینم..."
    ارتشبد آریانا به شاه چنین پاسخ می دهد: 

    "اعلی حضرت ۲۴ ساعت دیگر تشریف بیاورند بغداد با هم ناهار خواهیم خورد!!!"
    شاه پاسخ می دهد: "دست نگهدارید، بغداد را اشغال نکنید، نمی خواهم جنگی شروع شود که جوانان کشورم کشته شوند."
    فردای آن روز محمدرضا شاه،  طی بیانیه ای در تهران اعلام می کند: 

    "پنجمین ارتش قدرتمند جهان در حالی وارد عمل شد و تجاوز را دفع کرد که اکثر افسران ارشد ستاد و ژنرال های فرماندهی ستاد مشترک در تهران هنوز در خواب بودند!!"

    منبع:خاطرات حسین فردوست

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 5 1 2 3 4 5