منوی اصلی
حکمت و حكایت
گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند
  • داستانی زیبا و پند آموز از مولانا

    اندر حکایت شکر و ناشکری های ما آدم ها


    پیرمردتهیدستی زندگی را در فقر و تنگدستی می گذراند و به سختی برای زن و فرزاندانش قوت و غذایی ناچیز فراهم می ساخت.
    از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقانی مقداری گندم در دامن لباسش ریخت.

    پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و به سوی خانه دوید !!!! در همان حال با پرودرگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آن ها فرج می طلبید و تکرار می کرد:
    « ای گشاینده گره های ناگشوده , عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای !»
    پیرمرد در همین حال بود که ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و تمامی گندم ها به زمین ریخت.
    او به شدت ناراحت و غمگین شد و رو به خدا کرد و گفت:
    .....................
    من تورا کی گفتم ای یار عزیز
    کاین گره بگشای و گندم را بریز؟؟
    آن گره را چون نیارستی گشود
    این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟؟
    ..................
    پیرمرد بسیار ناراحت نشست تا گندم ها را از زمین جمع کند، ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی ظرفی از طلا ریخته اند!
    ......................
    مولانا
    تو مبین اندر درختی یا به چاه
    تو مرا بین که منم مفتاح راه

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • ماجرای ممه‌های درشت ملکه


    روزی روزگاری مملکتی بود که یک ملکه داشت با سینه‌های بسیار زیبا و سفت و درشت و آبدار!
    شوالیه‌اى به نام  «نیك» هم به همین علت علاقه‌ی شدیدی به ممه‌هاى ملکه داشت،
    اما ، اما می‌دانست کوچک‌ترین تماسی با ملکه به حکم مرگش ختم می‌شود.

    یک روز او این علاقه‌اش را با دوستش «هُراتیو» در میان گذاشت. (هُراتیو پزشک مخصوص خاندان سلطنتی بود.) هراتیو مدتی به این قضیه فکر کرد و بعد به نیک گفت که می‌تواند ترتیبی بدهد که او بتواند به خواسته‌اش برسد ، به شرطی که در ازای این خدمت خطرناك هزار سکه  بدهد. نیک بدون تأمل قبول کرد.
    روز بعد هراتیو مقداری پودر كه ایجاد خارش می‌كرد، درست کرد و ترتیبی داد تا وقتی ملکه در حال استحمام است، در سینه‌بند او ریخته شود. مدت کوتاهی از لباس پوشیدن ملکه نگذشته بود که خارش‌ها شروع شد و شدت پیدا کرد و شدت پیدا كرد. ملكه از شدت خارش سینه‌هایش بى‌تاب شد و فریاد می‌زد. به ناچار پادشاه هراتیو را به دربار احضار کرد ، پزشك به شاه و ملكه  گفت که: 

    داروى این درد و خارش تنها در بزاق برخى افراد وجود دارد و این بزاق هم در مجاورت هوا بى اثر می شود. لذا باید مستقیماً از دهان آن فرد به مدت چهار ساعت به محل خارش مالیده شود ! 

    شاه درحالی كه از فریاد هاى ملكه خسته و عصبى شده بود ، گفت: 

    آیا درین رابطه كسى را مى شناسى ؟؟؟
    هراتیو پس ازاندكى فكر گفت:  بله قربان، تنها کسی که بزاقش این خاصیت را دارد شوالیه نیکِ  است.

    پادشاه که خواستار کمک به ملکه‌اش بود، دستور داد فوراً نیک را نزدش احضار کنند.این‌جا بود که هراتیو پادزهر درمان خارش را به نیک داد تا در دهانش بریزد. در چهار ساعت بعدی نیک بدون وقفه مشغول مکیدن و لیسیدن مشتاقانه‌ی سینه‌های ملکه بود! سینه‌های ملکه از خارش افتاد، نیک راضی و خوشحال از آن‌جا بیرون آمد و از او به عنوان قهرمان ملی تمجید هم شد.
    به هنگام بازگشت هراتیو طلب 1000 سکه‌اش را کرد. نیک که دیگر آرزویش برآورده شده بود و می‌دانست که هراتیو جرأت گزارش این جریان به پادشاه را  ندارد، از پرداخت بدهی سر باز زد.
    روز بعد هراتیو براى گرفتن انتقام از شوالیه نیك مقداری از همان پودر را در شورت پادشاه ریخت.
    پادشاه فرمان داد فوراً نیک را حاضر کنند! سپس لخت روى تخت منتظر شوالیه دراز كشید !!!


    (؟)
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر پنجشنبه 29 فروردین 1398 09:24 ق.ظ نظرات ()

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر چهارشنبه 28 فروردین 1398 08:17 ق.ظ نظرات ()

    این پول نفت ماست که....


    ‌روزی گذشت پورشه ای از گذر گهی
    فریاد و آه ناله ز هر کوی و بام خاست

    پرسید زان میانه یکی کودک فقیر
    این اسب کیست مادرم؟ اسب پادشاست؟

    آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
    پیداست آنقدر که الاغی گرانبهاست

    نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت
    این خر گمان کنم که خر مایه دارهاست

    کودک به گریه گفت برایم نمی خری؟
    این اسب با کلاس و نجیب است و سربراست

    مادر به گریه گفت عزیز این که اسب نیست
    این پول نفت ماست که در جیب اغنیاست

    خوردند رانت نجومی و نفت و گاز
    گفتند پول نفت سر سفره شماست

    ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم
    رو شکر کن پراید اگر زیر پای ماست
     
    مردی که جیب ما و تو را می زند گداست
    این گرگ سال هاست که با گله آشناست

    (؟)

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر سه شنبه 27 فروردین 1398 04:10 ب.ظ نظرات ()

    اگرکوسه‌ها آدم‌ بودند

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر سه شنبه 27 فروردین 1398 08:22 ق.ظ نظرات ()

     حکمران درخت ها

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر دوشنبه 26 فروردین 1398 07:12 ق.ظ نظرات ()

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر یکشنبه 25 فروردین 1398 09:21 ق.ظ نظرات ()

    آزادی و محدودیّت!


    روزی تعدادی از کشیشان نزد جرج واشنگتن اولین ریس جمهور آمریکا رفتند و از علت آزادی زیادی که به مردم داده بود، پرسیدند و او را به شدت سرزنش کردند ...

    جرج دستور داد همه آن ها را در اتاقی زندانی کنند و به اندازه یک هفته برایشان غذا بگذارند. ورود و خروج از اتاق را هم ممنوع کرد حتی برای اجابت مزاج ...

    پس از یک هفته درب را باز کردند. اتاقی که روز اول بسیار تمیز و زیبا بود، غرق در کثافت شده بود ...

    جرج به کشیشان معترض رو کرد و گفت :

    فرقی ندارد گداباشی یا کشیش و یا اشراف زاده، اگر محدود شدی خودت را کثیف خواهی کرد.

    آزادی حق مشروع انسان هاست . چه جاهل و سفیه اند آنان که با محدود کردن می خواهند اجتماعشان را پاک نگه دارند !!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه

  • ایران و آمریکا


     چرا در ژاپن کسی" مرگ بر آمریکا "  نمی گوید؟؟؟

     از یکی از مقامات ژاپن پرسیدند :
    شما تنها کشوری بودید که آمریکا علیه تان از بمب اتم استفاده کرد.

    قاعدتاً شما باید بزرگ ترین دشمن آمریکا باشید؛ پس چرا هیچ وقت شعار " مرگ بر آمریکا " سر نمی دهید ؟
    او پاسخ داد :
    شعار دادن کار کسانی است که در عمل نمی توانند کاری انجام دهند !!!
    همین که روی میز رئیس جمهور آمریکا تلفن پاناسونیک ما نشسته،
    یعنی این که ما پیروز شدیم !

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • سیدعلیرضا شفیعی مطهر پنجشنبه 22 فروردین 1398 12:36 ب.ظ نظرات ()

     قطرهٔ سرشک یتیمان 


    روزی گذشت پادشهی از گذرگهی

    فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

    پرسید زان میانه یکی کودک یتیم

    کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست

    آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست

    پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

    نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت

    این اشک دیدهٔ من و خون دل شماست

    ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است

    این گرگ سال هاست که با گله آشناست

    آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است

    آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

    بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن

    تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

    پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود

    کو آن چنان کسی که نرنجد ز حرف راست

    پروین اعتصامی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 4 1 2 3 4