منوی اصلی
حکمت و حكایت
گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

  • داستان / حکایت


    بیل گیتس در رستوران

    روزی بیل گیتس بعد از خوردن غذا 5 دلار به عنوان انعام به پیش خدمت داد و پیشخدمت ناراحت شد.

    بیل گیتس متوجه ناراحتی پیشخدمت شد و سوال کرد: چه اتفاقی افتاده؟

    پیشخدمت :من متعجب شدم ....
    به خاطر این که در میز کناری پسر شما 50 دلار به من انعام داد ،در درحالی که شما که پدر او هستید و پولدار ترین انسان روی زمین هستید، فقط 5 دلار انعام می دهید !

    گیتس خندید و جواب معنا داری گفت :

    او پسر پولدار ترین مرد روی زمینه و من پسر یک نجار ساده ام.

    Join → @akhbar_roz ☜

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  درس های گدایی!!

    حکایت

    گدای معروفی بود به نام «عبّاس دَوس» و در گدایی مشهور.
    روزی در حمّام جوانی به نزد او آمد و گفت:
    "می خواهم از تو گدایی یاد بگیرم و شاگرد تو باشم".
    عبّاس دَوس گفت:
    "گدایی شاگردی نمی خواهد، فقط سه قانون مهم دارد:
    ۱- گدایی کن از هر کسی که باشد
    ۲- گدایی کن هرجا که باشد
    ۳- حاصل گدایی را قبول کن هرچه باشد"
    سپس عبّاس دَوس به نوره خانۀ حمّام رفت تا موهای زائد بدنش را از بین ببرد.
    ناگهان همان جوان به در زد و گفت: در راه خدا به من کمک کنید!
    عبّاس گفت: من عبّاس دوس، استاد همۀ گدایان هستم. از من هم گدایی می کنی؟!
    گفت: خودت گفتی گدایی کن از هر کسی که باشد!
    پرسید: آخر در نوره‌ خانۀ حمّام که من لخت مادرزادم؟
    گفت: خودت گفتی گدایی کن هرجا که باشد!
    پرسید: فعلاً مقداری نوره (واجبی) و موی زائد بدنم موجود است، قبول می کنی؟
    جوان دستش را جلو آورد و گفت: 

    قبول می کنم، خودت گفتی حاصل گدایی را قبول کن هرچه باشد!
    عبّاس دوس گفت: احسنت که یک روزه توانستی تمام درس های مرا یاد بگیری!

    «نقل به مضمون از کتاب لطائف‌ الطوائف»

    *********************

    حالا ما ملّت ایران شده‌ایم شاگرد ممتاز "عباس دَوس"!
    هر سهمیّه‌ و صفی باشد، هرکجا، هرچه و هر مقدار ما آنجا حاضریم!
    صف سبد کالاست مردم با عجله می روند که در اوّل صف باشند!
    برای یارانه پولدارها زودتر از فقیران ثبت نام می کنند!
    چند سال پیش صف شیر یارانه‌ای هم شلوغ شد (توسّط مردمی که قبل از آن شاید اصلاً سراغ شیر پاستوریزه نمی رفتند و بعد از آن هم نرفتند!).

    فرهنگ گداپروی با موفقیّت کامل پیاده شده، آن هم در کشوری که با یک درصد جمعیّت جهان و ۹ درصد ثروت جهان را داراست!!!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه

  • حرف حساب !

    ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﻣﺒﺎﺭﮎ ﺑﻪ ﺣﺞ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﻓﺮﺷﺘﻪ‌ﺍﯼ دید که ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: 

    ﺍﺯ ﺷﺸﺼﺪ ﻫﺰﺍﺭ ﺣﺎﺟﯽ در گرد کعبه هیچ یک ﺣﺎﺟﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﮕﺮ ﻋﻠﯽﺑﻦﻣﻮﻓﻖ! کفش دوزﯼ ﺩﺭ ﺩﻣﺸﻖ، ﮐﻪ ﺑﻪ ﺣﺞ ﻧﯿﺎﻣﺪه... 

    ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻪ ﺩﻣﺸﻖ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻋﻠﯽﺑﻦ ﻣﻮﻓﻖ ﺭﺍ یافت و دید ﮐﻪ ﭘﺎﺭﻩﺩﻭﺯﯼ می کند!!! 

    ﭘﺮﺳﯿﺪ: ای علی !ﭼﻪ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﺍین که ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺑﻪ ﺣﺞ ﻧﺮﻓﺘﯽ، ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﺣﺠﺎﺝ ﻓﻘﻂ و فقط ﺣﺞ ﺗﻮ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪ ؟؟
    ﮔﻔﺖ: ۴٠ ﺳﺎﻝ ﺑﻮﺩ که ﻣﺮﺍ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺣﺞ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺎﺭﻩﺩﻭﺯﯼ ﺳﯿﺼﺪ ﺩﺭﻫﻢ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ تا امسال عزم حج کنم!
    عیالم ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺑﻮﺩ و ﺍﺯ ﺧﺎنۀ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺑﻮﯼ ﻃﻌﺎﻡ ﻣﯽﺁﻣﺪ. ﻣﺮﺍ ﮔﻔﺖ: 

    ﺑﺮﻭ ﻭ ﭘﺎﺭﻩﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻃﻌﺎﻡ ﺑﺴﺘﺎﻥ. 

    ﻣﻦ ﺭﻓﺘﻢ و ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﮔﻔﺖ: ﺑﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﻫﻔﺖﺷﺒﺎﻧﻪﺭﻭﺯ ﺑﻮﺩ طفلان ﻣﻦ ﻫﯿﭻ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺧﺮﯼ ﻣﺮﺩﻩ را ﺩﯾﺪﻡ و ﭘﺎﺭﻩﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﻡ تا برایشان ﻃﻌﺎﻡ بسازم؛که ﺑﺮ ﺷﻤﺎ ﺣﻼﻝ ﻧﺒﺎﺷﺪ !

    ﭼﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﺸﻨﯿﺪﻡ گویی ﺁﺗﺸﯽ ﺩﺭ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩ و ﺁﻥ ﺳﯿﺼﺪ ﺩﺭهم ﺑﺪﻭ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﮔـﻔـﺘـﻢ: ﻧﻔﻘﻪ ﺍﻃﻔﺎلت ﮐﻦ ﮐﻪ ﺣﺞ ما همین ﺍﺳﺖ ...
    #ﺗﺬﮐﺮﻩ_ﺍﻻﻭﻟﯿﺎ

    6 میلیون ایرانی درصف حج هستند؛ در حالی که میلیون ها ایرانی در خودِ ایران در سرمای زمستان در صف گوشت منجمد ایستاده‌اند!
    دل خوش از آنیم که حج می رویم
    غافل از آنیم که کج می رویم
    کعبه به دیدار خدا می رویم
    او که همین جاست کجا می رویم
    حج به خدا جز به دل پاک نیست
    شستن غم از دل غمناک نیست
    دین که به تسبیح و سر و ریش نیست
    هرکه علی گفت که درویش نیست
    صبح به صبح در پی مکر و فریب
    شب همه شب گریه و امن یجیب....

    (؟)

    آخرین ویرایش: دوشنبه 29 بهمن 1397 07:58 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ‍ ده «دل» در یک رباعی


    در مجلسى از ژولیده نیشابوری پرسیدند: 

    آیا می توانی فی البداهه شعری بگویی که ده تا کلمه "دل" در آن باشد و هرکدام معانی مختلفی داشته باشند؟
    ژولیده رباعی زیر را در همون مجلس سرود:

    ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺑﺎ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺩﻝ ﺍﺯ ﮐﻔﻢ ﺩﺯﺩﯾﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ
    ﻫﺮﭼﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﺩﻝ، ﺳﻨﮕﺪﻝ ﻧﺸﻨﯿﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ
    ﮔﻔﺘﻤﺶ ﺍﯼ ﺩﻟﺮﺑﺎ، ﺩﻟﺒﺮ ﺯ ﺩﻝ ﺑﺮﺩﻥ ﭼﻪ ﺳﻮﺩ؟
    ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺩﻝ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ....

     @BesTexts

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • ✍️سبب نویسندگی


    روزی نویسنده جوانی از جرج برناد شاو پرسید: 

    استاد! شما برای چه می نویسید؟

    برنادشاو جواب داد: "برای یک لقمه نان"! 

    نویسنده جوان بر آشفت که: متاسفم! بر خلاف شما من برای فرهنگ می نویسم!  برناد شاو گفت: عیبی نداره پسرم، هر کدام از ما برای چیزی می نویسیم که نداریم!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  تنها کسی که کاری انجام می دهد!

    دو شیر از باغ وحشی می‌گریزند و هر کدام راهی را در پیش می‌گیرند.
    یکی از شیرها به یک پارک جنگلی پناه می‌برد، اما به محض آن که بر اثر فشار گرسنگی رهگذری را می‌خورد، به دام می‌افتد.

    ولی شیر دوم موفق می‌شود چند ماهی در آزادی به سر ببرد و هنگامی هم که گیر می‌افتد و به باغ وحش بازگردانده می‌شود، حسابی چاق و چله است.

    شیر نخست که در آتش کنجکاوی می‌سوخت، از او پرسید: 

    «کجا پنهان شده بودی که این همه مدت گیر نیفتادی؟!

    شیر دوم پاسخ می‌دهد: توی یکی از ادارات دولتی, هر سه روز در میان یکی از کارمندان اداره را می‌خوردم و کسی هم متوجه نمی‌شد!

    - پس چطور شد که گیر افتادی؟
    + اشتباها آبدارچی را خوردم, چون تنها کسی بود که کاری انجام می داد و غیبت او را متوجه شدند.

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • روی خشم آلود این مردم


    دلت را خوش مکن با ظاهر خوشنود این مردم
    که می‌بینی به زودی روی خشم آلود این مردم


    مشخص نیست مأمور کجایی با چه ترفندی
    کمر بستی درآری تار را از پود این مردم

    نه حتی یک قدم برداشتی در راه این کشور
    نه حتی یک قدم در راستای سود این مردم


    بنازم آن کلید چاره سازت را که لاکردار
    دری را وانکرد از دولت محمود این مردم

    نه حرفی می‌زنی درمورد کم کاری دولت
    نه کاری می‌کنی درباره ی کمبود این مردم


    نشستی قرص و قایم پشت میزت تا ته ِدوره
    مدیریت کنی نابود گردد بود این مردم!

    درختی ریشه دار و پرثمر بوده‌ست دیگر نیست
    چهل سال ست می‌ریزد به پایش کود این مردم


    چهل سال ست یعنی کمترین صبر خدادادی
    که قاطی می‌شود دیر خدا با زود این مردم


    به این آمارهایت کور مادرزاد می‌خندد
    نمایش می‌دهی در نقش خالیوود این مردم


    بترس از روز رستاخیز با مردم مکن بازی
    مبادا مثل بعضی‌ها شوی مطرود این مردم


    بیا بازی مکن با آتش در زیر خاکستر
    به چشمت می‌رود در طول بازی دود این مردم


    خودت را می‌کشی سد می‌زنی مرداب می‌سازی
    به دریا می‌رسد توفنده روزی رود این مردم


    چنان گل کاشته برتپه‌ها تدبیر و امیدت
    که در خرداد خواهی شد حسن مردود این مردم

    #ح_الف_شاکی
    #حمید_اسماعیلی
    @hamidesmaily

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 24 بهمن 1397 06:39 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  •  نقاشی زیبای ما

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  •  من دنیا هستم!

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 4 1 2 3 4
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو