گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

بندگی شاه یا اله؟!

تاریخ:سه شنبه 30 آبان 1396-10:05 ق.ظ

 بندگی شاه یا اله؟!


پادشاهی را وزیری عاقل بود. از وزارت دست برداشت.

پادشاه از دگر وزیران پرسید: وزیر عاقل کجاست؟

گفتند: از وزات دست برداشته و به عبادت خدامشغول شده است.

پادشاه نزد وزیر رفت و از او پرسید: از من چه خطا دیده ای که وزارت را ترک کرده ای؟

گفت: از پنج سبب:

اول:
آن که تو نشسته می‌بودی و من به حضور تو ایستاده .
می‌ماندم، اکنون بندگی خدایی می‌کنم که مرا در وقت نماز حکم به نشستن می‌کند.

دوم:
آن که طعام می‌خوردی و من نگاه می‌کردم .
اکنون رزاقی پیدا کرده‌ام که او نمی خورد و مرا می‌خوراند.

سوم:
آن که تو خواب می‌کردی و من پاسبانی می‌کردم.
اکنون خدای چنان است که هرگز نمی‌خوابد و مرا پاسبانی می‌کند.

چهارم:

آن که می‌ترسیدم اگر تو بمیری ،مرا از دشمنان آسیب برسد.
اکنون خدای من چنان است که هرگز نخواهد مرد و مرا از دشمنان آسیب نخواهد رسید.

پنجم:
آن که می‌ترسیدم اگر گناهی از من سرزند، عفو نکنی.
اکنون خدای من چنان رحیم است که هر روز صد گناه می‌کنم و او می بخشاید .


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عاقبت به «خیر»!

تاریخ:سه شنبه 30 آبان 1396-06:37 ق.ظ

 عاقبت به «خیر»! 

 

شخصی  می گفت: اکثر معلمان عاقبت به خیرند.
گفتم: چطور؟
گفت: وقتی به بازنشستگی می رسند، اگه ازشون بپرسی که :

-خونه ی شخصی داری؟
- خیر
-ماشین مدل بالا داری؟
- خیر
-دخترت را شوهر دادی؟
 -خیر
-پسرت را داماد کردی؟
- خیر
-مکه یاسفرخارجی رفتی؟
 -خیر
و . . .

واقعا درست میگن که معلم ها
 عاقبت به «خیر» اند....




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هر چهار سال انتخابات تکرار می شود!!

تاریخ:دوشنبه 29 آبان 1396-06:52 ب.ظ

هر چهار سال انتخابات تکرار می شود!!




نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کار خدا چیه؟!طنز

تاریخ:دوشنبه 29 آبان 1396-11:27 ق.ظ

کار خدا چیه؟!طنز


یه بنده خدایی تعریف می کرد: 

بچه که بودم، رفتم مسجد. سر نمازم با صدای بلند دعا کردم: 

"خدایا ! یه دوچرخه به من بده"! 

ریش سفید محل شنید، گفت: 

بچه جان، خدا که کارش دوچرخه دادن نیست، کار خدا لطف به بندگانشه، خصوصا بخشش گناهاشون، نه دوچرخه دادن. 

صبح روز بعد رفتم یه دوچرخه دزدیدم و تو مسجد سر نمازم دعا کردم که: 

خدایا ! منو بابت تمام گناهانم ببخش. 

ریش سفید شنید و گفت: آفرین پسرم، حالا شدی آدم خوب و خداپرست. 

از آن روز دیگه من راهمو پیدا کردم. الان هم یه گوشه دارم خدمت می‌کنم، اول اختلاس می کنم و بعد نماز و نذری و  توبه...

لینک join

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نزن باران به کرمانشاه....

تاریخ:دوشنبه 29 آبان 1396-11:07 ق.ظ

 نزن باران  به کرمانشاه....



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مهندس ژاپنی در عسلویه

تاریخ:یکشنبه 28 آبان 1396-09:18 ق.ظ


#دو_کلمه_حرف_حساب

مهندس ژاپنی در عسلویه




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نزول دو نوع بلا یك جا /طنز

تاریخ:یکشنبه 28 آبان 1396-09:07 ق.ظ

 نزول دو نوع بلا یك جا /طنز

 

در جریان زلزله بوئین زهرا در سال ٤١ كه چند تن از اعضای نهضت آزادی با كمك های مردمی جمع آوری شده به منطقه رفته بودند، هجوم مردم مصیبت دیده برای گرفتن اقلام مورد نیاز و بی نظمی ایجاد شده باعث شده كه مرحوم طالقانی از مردم می پرسد :

در محل شما روحانی نیست كه مردم را بشناسد و ما كمك ها را به ایشان  تحویل بدهیم تا بین شما قسمت كند؟

مرحوم استاد دكتر محمد قریب كه همراه گروه بوده ،به طنز پاسخ می دهد :

آقای طالقانی! معمولاً خداوند دو نوع بلا را یك جا نازل نمی كند !!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اثر نطفه و لقمه پاک

تاریخ:شنبه 27 آبان 1396-08:43 ق.ظ

اثر نطفه و لقمه پاک


▪️ ذکر صالحین ▪️

⁠⁣

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻣﺎﻥ ﺷﺒﯿﻪ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺍﺳﺖ؟!

تاریخ:شنبه 27 آبان 1396-07:34 ق.ظ

 ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻣﺎﻥ ﺷﺒﯿﻪ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺍﺳﺖ؟!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سلطان خردمند!

تاریخ:جمعه 26 آبان 1396-09:02 ق.ظ

سلطان خردمند!


سفری داشتم به سلطان نشین عمان و با یوسف بن علوی وزیر خارجه اش ملاقاتی رسمی داشتم. وی پس از این ملاقات مرا به خانه اش دعوت کرد. سخن از گذشته اش به پیش کشید و گفت: 

در دوران دانشجویی با تعدادی از دانشجویان از مخالفان سرسخت سلطان بن قابوس بودیم. گرایش های چپ داشتیم و گاه در کشورهای دیگر به سفارت عمان حمله می کردیم. مدتی بعد در داخل به مواضع دولت حمله مسلّحانه کردیم و دستگیر شدیم. ما را به زندان بردند. زمانی نگذشته بود که من و همراهانم را از زندان بیرون آورده، سر و صورت اصلاح کرده، لباس رسمی پوشیدیم. گفتتند سلطان بن قابوس شما احضار کرده است. پیش خود گفتیم اعداممان حتمی است! ما را نزد وی بردند. سلطان ما را احترام کرد و نزد خود نشاند. تعجّبمان بیشتر شد. سر سخن باز کرد. از گذشته تا حال گفت، از وضعیت کشور و این که با تفکّرات چپ کشور به سرانجام نمی رسد، با دلیل و آمار و منطق مجابمان کرد و "گفت: 

ما راهی را برای پیمودن آغاز کردیم. شما درس خوانده های کشورید .حیف از شماست که در زندان باشید. گذشته ها گذشت. من چند پیشنهاد برای شما دارم اول این که: سرمایه ای در اختیارتان می گذارم، با خانواده به هر کشور خارجی مایلید مهاجرت کنید و تا آخر عمر با عزّت زندگی کنید. 

یا این که: به شما سرمایه و امکانات می دهم تا به کار کشاورزی و تولید بپردازید. 

و یا این که به من برای مدیریت و توسعه کشورمان کمک کنید، من مدیرانی متخصّص می خواهم و اگر مایل هستید، همراهم باشید." 

در بُهت به سر بردیم. در پوست خود نمی گنجیدیم و با آغوش باز راه سوم را انتخاب کردیم و سلطان بن قابوس هر یک را به مقام وزارت، و مشاوره منصوب کرد و من وزیر امور خارجه شدم.

خاطره عطاالله مهاجرانی



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------