گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

هر ذاتی را می شود درست کرد...

تاریخ:چهارشنبه 31 شهریور 1395-06:27 ق.ظ

هر ذاتی را می شود درست کرد...

پیرمردی که‌ شغلش ‌دامداری‌ بود‌، نقل‌ می کرد:‌‌‌‌‌

گرگی در اتاقکی در آغل گوسفندان ما زاییده بود و سه چهار توله داشت و اوائل کار به طور مخفیانه  مرتب به آنجا رفت و آمد می کرد و به بچه هایش می رسید . چون ‌آسیبی ‌به‌ گوسفندان‌ نمی رساند‌ و به خاطر ترحّم‌ به‌ این ‌حیوان‌‌‌‌‌‌‌‌‌ و‌ بچه‌هایش‌، او را بیرون ‌نکردیم‌، ولی ‌کاملا ا‌و را زیر نظر‌ داشتیم‌.
این‌ ماده‌ گرگ ‌به ‌شکار می رفت‌ و هر بار مرغی‌، خرگوشی ‌، بره‌ای شکار می کرد و برای ‌مصرف ‌خود و بچه‌هایش ‌می آورد‌.
 اما با این که ‌رفت ‌آمد ‌او از آغل‌ گوسفندان ‌بود، هرگز متعرض‌ گوسفندان ‌ما نمی شد‌.
ما دقیقا آمار گوسفندان ‌و‌بره های‌ آن ها ‌را داشتیم‌ وکاملا" مواظب‌ بودیم‌، بچه‌ها تقریبا‌ بزرگ ‌شده‌‌‌‌ بودند.
یک‌بار و در غیاب ‌ماده ‌گرگ ‌که ‌برای ‌شکار رفته‌ بود، بچه‌های ‌او‌‌ یکی ‌از ‌بره‌ها را کشتند!
ما صبرکردیم، ببینیم ‌چه ‌اتفاقی‌ خواهد افتاد‌؛ وقتی ‌ماده ‌گرگ ‌برگشت ‌و این ‌منظره ‌را دید، به ‌بچه‌هایش ‌حمله‌ور شد؛ آن ها ‌را گاز می گرفت و می زد ‌و بچه‌ها ‌سر و صدا و جیغ ‌می کشیدند ‌و پس ‌از آن ‌نیز ‌همان‌ روز ‌آن ها را برداشت‌‌ و از ‌آغل ‌ما رفت‌.
 روز بعد، با کمال ‌تعجب ‌دیدیم، گرگ، یک ‌بره‌ ای شکار کرده و آن‌ را نکشته ‌و زنده ‌آن‌ را از دیوار‌ آغل ‌گوسفندان ‌انداخت و ‌رفت‌.»  
Картинки по запросу

این ‌یک ‌گرگ ‌است‌ و با سه‌ خصلت‌:
به درندگی , وحشی‌بودن‌ و حیوانیت ‌شناخته‌ می شود‌. اما می فهمد، هرگاه ‌داخل ‌زندگی ‌کسی‌ شد و کسی ‌به ‌او ‌پناه‌ داد و احسان‌کرد به‌ او خیانت ‌نکند ‌و اگر‌ ضرری‌ به ‌او زد، ‌جبران نماید.

هر ذاتی را می شود درست کرد،جز ذات خراب....!!

☑️ دکتر الهی قمشه ای

 @BestShortFilm

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اعداد کوچک تر از یک!

تاریخ:سه شنبه 30 شهریور 1395-11:42 ق.ظ

اعداد کوچک تر از یک!


استاد ریاضی  در وقت خارج از درس ، می گفت :
اعداد کوچک تر از یک ، خواص عجیبی دارند .

 شاید بتوان آن ها را با انسان های بخیل مقایسه کرد . 


مثلا عدد (0.2) !!!
وقتی در آن ها ضرب می شوی یا می خواهی با آن ها مشارکت کنی، تو را نیز کوچک می کنند. 


3×0.2=0.6
وقتی می خواهی با آن ها تقسیم شوی یا مشکلاتت را با آن ها تقسیم کنی و بازگو کنی، مشکلاتت بزرگ تر می شوند.


3÷0.2=15
وقتی با آن ها جمع می شوی و در کنار آن ها هستی مقدار زیادی به تو اضافه نمی شود و چیزی به تو نمی آموزند.


3+0.2=3.2
و اگر آن ها را از زندگی کم کنی ،چیز زیادی از دست نداده ای !!!


3-0.2=2.8
زندگی ارزشمند خودتان را به خاطر آدم های کوچک و حقیر ، بی ارزش نکنید.



@benameAdam


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سنگ بیدارگر!

تاریخ:یکشنبه 28 شهریور 1395-05:34 ق.ظ

 سنگ بیدارگر!


روزی ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ.
ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭﻧﻮ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰﻧﻪ، ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ.
ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ ۱۰ ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ.
ﮐﺎﺭﮔﺮ ۱۰ ﺩﻻﺭ ﺭﻭ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﻭ ﺍﻭﻧﻮ ﺗﻮﺟﯿﺒﺶ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍین که ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ، ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ!

ﺑﺎﺭﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ۵۰ ﺩﻻﺭ می فرﺳﺘﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍین که ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺍﻭﻣﺪﻩ، ﭘﻮﻟﻮ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ!!

ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ می خوﺭﻩ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﮔﺮ.
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮﺷﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﮐﺎﺭﺷﻮ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ ﻭ ﺣﺮﻓﺎﺷﻮ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻣﯿﺰﻧﻪ.

ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ، ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ،
ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ می فرﺳﺘﻪ، ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﭙﺎﺱ ﮔزﺍﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ.
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﻮﻥ ﻣﯿﻔﺘﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺪ، ﺩﺭ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯾﻢ.

ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮﺍﺳﺖ؛ ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ، ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﭙﺎﺱ ﮔزاﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍین که ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ بیفتد.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

از قدیم..

تاریخ:شنبه 27 شهریور 1395-10:29 ق.ظ


از قدیم..



ما همیشه ملتی هشیار بودیم از قدیم
دشمن سرسخت استکبار بودیم از قدیم

نصف دنیا مال ما بود از زمان داریوش
از همین پیداست دنیاخوار بودیم از قدیم

خطّ میخی های عهد باستان حاکی است که
ملتی بد خط و سهل انگار بودیم از قدیم!

راه ابریشم درست از مرکز ما می گذشت
راه می دادیم اگر ناچار بودیم از قدیم!

از نقوش تخت جمشید آشکار است این که ما
در صف ارزاق و خوار و بار بودیم از قدیم!

بین مردم پخش می کردند شاهان نان جو
از کمی یارانه برخوردار بودیم از قدیم

جارچی ها بس که می دادند اخبار دروغ
از دو تا منبع پی اخبار بودیم از قدیم!

هسته هر میوه را زیر زمین می کاشتیم
در امور هسته ای پُرکار بودیم از قدیم!

در سیاست،  هم قوی بودیم هم با انعطاف
نرم و محکم چون کِش شلوار بودیم از قدیم!

سد راه ارتباطات جهانی می شدیم
در اتوبان جهان دیوار بودیم از قدیم

ساز را قایم نمی کردیم پشت دسته گل!
اتفاقا دسته گل بردار بودیم از قدیم

می نوشتیم آنچه می خواهیم بر دیوار غار
آه،  ما اهل قلم در غار بودیم از قدیم..

حق ما تنها در اینجا مصرف اکسیژن است
راضی و دلخوش به این مقدار بودیم از قدیم

می رود دیوارمان کج تا ثریا،  ای دریغ
ما همان خشت کج معمار بودیم از قدیم..

شروین سلیمانی



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاطره 15سال قبل یک وکیل

تاریخ:شنبه 27 شهریور 1395-05:51 ق.ظ

خبر آنلاین.

خاطره 15سال قبل یک وکیل : 


به مرتضوی گفتم بالاخره روزی خودم وکیلت خواهم شد!!!

Картинки по запросу

جامعه  قضایی -
نعمت احمدی حقوقدان و وکیل دادگستری در روزنامه شرق خاطره ای از سعید مرتضوی منتشر کرد.

وی نوشت :
آخر سال ٨١ پدرم به رحمت خدا رفت. نوروز آن سال در کرمان بودم. بعد از برگشت به تهران به دستور آقای مرتضوی جلب شدم. دعوت‌نامه‌ای به من نرسیده بود. ظاهرا ابلاغ قانونی کرده بودند و دستور جلب از سوی ریاست شعبه ١٤١٠ صادر شده بود. شاکی خودساخته‌ای برایم جفت‌وجور کردند و با این که کارمند دولت نبودم، شکایت نزد آقای مرتضوی در مجتمع کارکنان دولت طرح شده بود. به این مسئله اعتراض کردم و ادعا شد صلاحیت دادگاه عام است. قرار وثیقه‌ای برایم صادر شد و با تأسف، قرار را نپذیرفتند و او من را روانه زندان کرد.
بگذریم که بازداشتم چه حواشی‌ای داشت. زمان اعزام به زندان خطاب به آقای مرتضوی گفتم:
«مِن غیرحق»، شکایتی علیه من ترتیب دادید و حالا هم با وجود این که وثیقه‌ام آماده است، حاضر به قبول آن نیستید و من را روانه زندان می‌کنید. اما آن‌قدر مردانگی دارم وقتی تو را محاکمه می‌کنند، مجانی وکالتت را برعهده بگیرم.
با زهرخندی گفت:
چه کسی من را محاکمه خواهد کرد؟

حالا آن روز است. دو، سه سالی است مرد خبرساز دهه ٧٠ و ٨٠ که خبرساز پرونده‌های قضائی بود، خود به خبر اول رسانه‌ها تبدیل شده است. هرچند بعد از تحت تعقیب قرارگرفتن، من را به‌عنوان وکیل انتخاب نکرد.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

راز همیشه شاد بودن!

تاریخ:جمعه 26 شهریور 1395-03:15 ب.ظ

راز همیشه شاد بودن!


بزرگی را گفتند: راز همیشه شاد بودنت چیست؟
گفت:
دل بر آنچه نمی ماند، نمی بندم؛
فردا یک راز است، نگرانش نیستم؛
دیروز یک خاطره بود، حسرتش را نمی خورم؛
و امروز یک هدیه است، قدرش را می دانم؛

از فشار زندگی نمی ترسم
چون می دانم که
 فشار ، توده زغال سنگ را به الماس تبدیل می کند
می‌دانم
 خدای دیروز و امروز خدای فردا هم هست
ما اولین بار است
 که بندگی می‌کنیم
 ولی او قرن هاست که خدایی می کند
پس به او اعتماد دارم
برای داشتن این چنین خدایی همیشه شادم!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بسیار حرف دارد، این دل برای گفتن

تاریخ:جمعه 26 شهریور 1395-06:25 ق.ظ


بسیار حرف دارد، این دل برای گفتن


طنز

در بین خیل کرها، خود را بزن به کوری
گاهی شبیه کتری، گاهی شبیه قوری

از شنبه تا سه شنبه، بر گرده ام سواری
قدری تحملم کن، تا چارشنبه سوری

ای شیخ شوخ شهرم، ما را نکن بهشتی
با وعده های مفتی، باشیوه های زوری

وقتی مسیر فرهنگ، از جاده های جهل است
فرقی چنان ندارد، دربست یا عبوری

حرف مرا نفهمید، از صد نفر یکی هم
این درد، درد سختی ست! تا کی کنم صبوری؟

یک بار گفته باشم، یعنی که آخرین بار
گردنکشی محال است، با گردن بلوری

مردی کنار همسر، سرگرم گوشی خود
دور از همند انگار، هفتاد سال نوری

دارند می فروشند، طفلان در رحم را
در اوج بی حیایی، در عین بی شعوری

دیدی که خاوری هم، پس داد پول ما را
در حیرتم که ایشان، خر شد چرا؟ چه جوری؟!

بسیار حرف دارد، این دل برای گفتن
اما نمی توان گفت، جز دو به دو؛ حضوری!

✍ راشد انصاری

❤️ @joorvajoora



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اثر تلقین!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-10:04 ق.ظ

 اثر تلقین!

Картинки по запросу


ﺭﻭﺯﯼ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻭ ﻣﺎﺭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺤﺜﺸﺎﻥ ﺷﺪ!

ﻣﺎﺭ می گفت : ﺍﻧﺴﺎن ها ﺍﺯ ﺗﺮﺱِ ﻇﺎﻫﺮ ﺧﻮﻓﻨﺎﮎِ ﻣﻦ می میرﻧﺪ؛ ﻧﻪ به خاﻃﺮ ﻧﯿﺶ ﺯﺩﻧﻢ! ﺍﻣﺎ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻧﻤﯽ ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ.

ﻣﺎﺭ، ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺣﺮﻓﺶ، ﺑﻪ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ؛ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﮔﻔﺖ: 

ﻣﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺰﻡ ﻭ ﻣﺨﻔﯽ می شوﻡ؛ ﺗﻮ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮﺵ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ ﻭ ﺧﻮﺩﻧﻤﺎﯾﯽ ﮐﻦ!

ﻣﺎﺭ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﯿﺶ ﺯﺩ ﻭ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻧﻤﻮﺩ.

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻓﻮﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﭘﺮﯾﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻟﻌﻨﺘﯽ! 

ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﻣﮑﯿﺪﻥ ﺟﺎﯼ ﻧﯿﺶ ﻭ ﺗﺨﻠﯿﻪ ﺯﻫﺮ ﮐﺮﺩ.
ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺩﺍﺭﻭ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺯﺧﻤﺶ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪﯼ ﺑﻬﺒﻮﺩ ﯾﺎﻓﺖ.
ﺳﭙﺲ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺎﺭ ﻭ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻧﻘﺸﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﺸﯿﺪﻧﺪ:

ﺍین باﺭ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻧﯿﺶ ﺯﺩ ﻭ ﻣﺎﺭ ﺧﻮﺩﻧﻤﺎﯾﯽ ﮐﺮﺩ!
ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﭘﺮﯾﺪ.
 ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ، ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﭘﺎ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺖ!

ﺍﻭ به خاﻃﺮ ﻭﺣﺸﺖ ﺍﺯ ﻣﺎﺭ، ﺩﯾﮕﺮ ﺯﻫﺮ ﺭﺍ ﺗﺨﻠﯿﻪ نکرﺩ!
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ، ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﻣﺎﺭ ﻭ ﻧﯿﺶ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻣﺮﺩ...!!!!!


ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ از ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻫﺎ ﻭ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﻧﯿﺰ همین گوﻧﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻓﻘﻂ به خاﻃﺮ ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺁن ها ﻧﺎﺑﻮﺩ می شوﻧﺪ.

ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺗﻠﻘﯿﻦ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺷﯿﺪ!



@bedandid



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عنصر آگاهی!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-03:37 ق.ظ

عنصر آگاهی!



به همه کسانی که می توانند صدای من را بشنوند، می گویم که ناامید نباشید.... تنفر در انسان ها از بین خواهد رفت و دیکتاتورها خواهند مرد و قدرتی که آن ها از مردم گرفته اند به مردم باز خواهد گشت ، تا مادامی که انسانیت نمرده است ، آزادی از بین نخواهد رفت.
یک دیکتاتور کلا برای مردمش ترسناک است، و دیکتاتور تنها از یک چیز مردم می ترسد: آگاهی!


 دیکتاتور بزرگ/ چارلی چاپلین / سال 1940

 @DIALOGHMANDEGAR




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مقدمتان گل باران!

تاریخ:پنجشنبه 25 شهریور 1395-03:21 ق.ظ


 

                          مقدمتان گل باران! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

علاقه مندان این وبسایت از مرز یک میلیون نفر گذشت!

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------