گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

تٓـقٓـدُس گرایی سر منشأ دیكتاتورى و استبداد است

تاریخ:پنجشنبه 26 اسفند 1395-11:03 ق.ظ


تٓـقٓـدُس گرایی سر منشأ دیكتاتورى و استبداد است

هر چیزى كه مقدس نامیده شد،
یعنى این كه شما دیگر حق ندارید به راحتى در باره آن اظهار نظر كنید
و كوچك ترین انتقاد و مخالفتى با آن هزینه سنگینى به دنبال خواهد داشت.

این مقدس مى تواند هر چیزى باشد:
یك كتاب، یك دین، یك انسان، یك بنا و ...
با تقدیس گرایی مبارزه كنید .

هیچ كس و هیچ چیز آنقدر مقدس نیست كه نتوان آن را به نقد كشید.

"نیچه"



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گرگ بالان دیده!

تاریخ:پنجشنبه 26 اسفند 1395-10:03 ق.ظ


گرگ بالان دیده!

آیا می دانستید که تقریباهمه ی فارسی زبانان، حتی بزرگانی از ادب فارسی، اصطلاح " گرگ بالان دیده " را که کنایه از افراد آزموده ، سرد و گرم چشیده و دنیا دیده است، به غلط " گرگ باران دیده " می گویند و می نویسند ؟

  به کار بردن واژه ی« باران» در این اصطلاح اساسا نادرست است، زیرا همه ی گرگ ها  باران دیده هستند و اتفاقا در روزهای زمستانی و بارانی  بیشتر از لانه خارج می شوند و به شکار می پردازند و اگر باران دیدن علت با تجربه شدن گرگ باشد، این شامل تقریبا همه ی حیوانات است ،نه فقط گرگ ها.
 شکل درست این اصطلاح" گرگ بالان" دیده است و معنی " بالان"، دام و تله مخصوص گرگ است و گرگی که چند بار از دشواری و خطر بالان نجات یافته باشد، پختگی و آزمودگی لازم را در شکار پیدا کرده است. افراد آزموده و سرد و گرم چشیده نیز آنانی هستند که با اندیشه های عاقلانه ازهمه ی دشواری ها و بلاها رهایی یافته و راه و رسم زندگی را فرا گرفته اند.
 عامه ی مردم چون معنی واژه ی " بالان "را نمی دانستند، آن را به« باران» و بدین ترتیب اصطلاح را به " گرگ باران دیده " تبدیل کرده اند.

 



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مسلمانی به چیست؟

تاریخ:چهارشنبه 25 اسفند 1395-11:27 ق.ظ

 مسلمانی به چیست؟


" گویند وقتی رضا شاه تصمیم گرفت بانک ملّی را تأسیس کند، برای بازاری های تهران و اطراف پیغام فرستاد که از بانک ملّی اوراق قرضه بخرند. هیچ کدام از تجّار بازار حاضر به این کار نشد. 

وقتی خبر به خانم فخرالدّوله، مالک بسیار ثروتمند، خواهر مظفّر الدین شاه و مادرمرحوم دکتر امینی رسید، به رضاشاه پیغام فرستاد که مگر من مرده ام که می خواهی از بازاریان پول قرض کنی ؟ من حاضرم در بانک ملّی سرمایه گذاری کنم.  

به این ترتیب بانک ملّی با پول خانم فخرالدّوله تأسیس شد.

**********************

یکی از قوانینی که در زمان رضا شاه تصویب شد، قانون روزهای تعطیلی مغازه ها و ادارات بود. به این ترتیب هر کس به خواست خود و بدون دلیل موجّهی نمی توانست مغازه اش را ببندد. 

روزی رضاشاه با اتوموبیلش از خیابانی می گذشت که متوجّه شد مغازه ای بسته است. ناراحت شد و دستور داد که صاحب آن مغازه را پیدا کنند و نزد او بیاورند. کاشف به عمل آمد که صاحب مغازه یک عرق فروش ارمنی است. آن مرد را نزد رضاشاه آوردند. شاه پرسید: 

پدر سوخته چرا مغازه ات را بسته ای؟ 

مرد ارمنی جواب داد :قربانت گردم،امروز روز قتل(شهادت)حضرت مسلم بن عقیل است و من فکر کردم صلاح نیست دراین روز عرق بفروشم. 

رضاشاه دستور تحقیق داد و دیدند که حقّ با عرق فروش ارمنی است. آن وقت رضا شاه عرق فروش را مرخص کرد و رو به همراهانش کرد و گفت:

در این مملکت یک مرد واقعی داریم, آن هم خانم فخر الدوله است و یک مسلمان واقعی داریم، آن هم قاراپط ارمنی است. 

سال های سال بعد شاعره بزرگ ایران خانم پروین اعتصامی در وصف این ماجرا این چنین سرود:


واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت،هم کلید زندگی است
گفت: "زین معیار اندر شهرما،
یک مسلمان هست آن هم ارمنی است" !!



@kherad_o_khorafat



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دست های کوچک دعا

تاریخ:سه شنبه 24 اسفند 1395-09:25 ق.ظ

دست های کوچک دعا

دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بین‌المللی "دست های کوچک دعا" است.
این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آن ها جایزه می‌دهد. 

دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است.



آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد!

(تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)


خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد، فوراً من را به ماهی تبدیل کنی!

(نسیم حبیبی / ۷ ساله)


ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم؛ چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم، می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست!

(فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)


خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. می تونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت می خوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی!

(سوسن خاطری / 9 ساله)


خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد. آخر او دندان مصنوعی دارد!

(الناز جهانگیری / 10 ساله)


آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آن ها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم، از من می‌گیرند و به بچه‌ آن هایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند!

(سحر آذریان / ۹ ساله)


بسم الله الرحمن الرحیم.

خدایا!

از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟

(حسن / 8 ساله)


ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند، من مجبور نباشم در صف نان بایستم!

(شاهین روحی / 11 ساله)


خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن، یادشون بره!

(پویا گلپر / 10 ساله)


خدا جون! تو که این قدر بزرگ هستی، چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی!

(پیمان زارعی / 10 ساله)


خدایا! یک برادر تپل به من بده!!

(زهره صبورنژاد / 7 ساله)


دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم، خمیر دندان ژله‌ای بزنم!

(روشنک روزبهانی / 8 ساله)



خدایا! دست شما درد نکند
 ما شما را خیلی دوست داریم!

(مینا امیری / 8 ساله)


خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند. از تو می‌خواهم مرا زن داداش بدهی!

(شایان نوری / 9 ساله)


خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مُرد، پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و خانم معلم‌مان هم مرا بوس کند.

(امیرحسام سلیمی / 6 ساله)


خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند!

(فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)


ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم، ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود!

(شقایق شوقی / 9 ساله)


خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم به خاطر این کار منو به جهنم نبر، چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم!


(هدیه مصدری / 12 ساله)


خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد با مامان و کیف صبحانه برگردیم خانه. پاهای من هم یک دعا دارند. آن ها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی می‌خوان. دعامی‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود!

(باران خوارزمیان / 4 ساله)


خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده!

(محمد حسین اوستادی / 7 ساله)


خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم! و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم!

(سالار یوسفی / 11 ساله)



خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خوانند،اما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می کنم آن ها درس بخوانند و ما مثل آن ها استراحت کنیم!

(نیشتمان وازه / 10 ساله)


اگر دل درد گرفتیم، نسل دکترها که آمپول می‌زنند، منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند!

 (عاطفه / 11 ساله)

من دیگه طاقت ندارم


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من به بدبختی خود کاملاً اذعان دارم

تاریخ:دوشنبه 23 اسفند 1395-10:39 ق.ظ

من به بدبختی خود کاملاً اذعان دارم  
 


عید می آید و من غصّه فراوان دارم
همه شادند ولی من دل سوزان دارم 


گاه عیش است و به گلگشت بباید رفتن
با من از دشت مگو، سر به بیابان دارم 


موسم خانه تكانی است و با حال نزار  
با تی و دسته ی جاروست كه پیمان دارم 


دیگران در پی تعویض اُتل می كوشند
لیک من در دل خود حسرت پیكان دارم
 
با جناقم دو سبد پسته خندان دارد
من هم آری دو عدد دیده گریان دارم 


مانده ام تا شب عیدی به كجا در بروم
استرس كشته مرا ترس ز مهمان دارم  


می رسد قوم تتار از فك و فامیل و غریب
غارت سفره مگو، بیم من از جان دارم 


رفقا "چینج" كنند ارز به پوند و به دلار
من ته جیب، دو تا اسكن تومان دارم
 
دوستان عزم سفر سوی" پاتایا" دارند
من به دل آرزوی خطّه ی زنجان دارم 


صحبت از شیرینی و قیمت آجیل مكن
طاقتم نیست که من حالت بحران دارم 


وقت آگاهیِ از قیمت اجناس و لباس  
من به بدبختی خود كاملاً اذعان دارم 


هرچه یك سال پس انداز نمودم چون برق
رفت از دستِ من و حال پریشان دارم
 
زن و فرزند به یك سو، غم مهمان به درك
وای، بر دوش خودم عیدی مامان دارم 


سر هر سفره مهیّاست پلو با ماهی
شب عیدی منِ بیچاره فقط نان دارم 


خورده كفگیر ته دیگ خدا را مددی
جای شكر است كه من ایزد منان دارم
 


مجید مرسلی



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حق با كدام یك است؟

تاریخ:یکشنبه 22 اسفند 1395-05:21 ب.ظ

حق با كدام یك است؟ 
Image result for ‫انگشتر‬‎
روزی صلاح الدین ایوبی فرمانده مسلمانان در جنگ های صلیبی به خاطر كمبود بودجه نظامی نزد شخص ثروتمندی رفت تا شاید بتواند پولی برای ادامه جنگ هایش بگیرد. آن تاجر مبلغ مورد نیاز فرمانده مسلمانان را به او پرداخت كرد. صلاح الدین موقعی كه خواست از خانه بیرون برود رو به آن مرد نمود و پرسید: 

به نظر شما بین سه دین یهود و مسیح و اسلام كه با هم در جنگ هستند، حق با كدام یك است؟ 

آن تاجر بزرگ گفت: بنشین تا یك داستان برایت بگویم. بعد خودت نتیجه گیری كن.

او گفت: در روزگاران قدیم مرد كشاورزی بود كه صاحب یك انگشتر بود و همه می گفتند این انگشتر نزد هر كس باشد، به كمال انسانیت می رسد. خداوند به مرد كشاورز سه پسر داد و وقتی پسران بزرگ شدند، پدر آن ها از روی آن انگشتر دو تای دیگر دقیقا شبیه اولی درست كرد و به هر كدام از پسرانش یكی از انگشترها را داد. از این به بعد هر كدام از پسرها می گفتند كه انگشتر اصلی پیش اوست و همیشه با هم دعوا داشتند بر سر این كه انگشتر اصلی كه باعث كمال انسانیت می شود، پیش كدام یك از آن هاست. تا بالاخره تصمیم گرفتند برای مشخص شدن انگشتر اصلی پیش قاضی بروند .
وقتی شرح ماجرا را برای قاضی گفتند، قاضی گفت: 

احتمالا انگشتر اصلی گم شده است؛ چون قرار بر این بوده كه آن انگشتر پیش هر كس باشد، دارای كمالات انسانی باشد؛ اما شما سه نفر كه هیچ فرقی با هم ندارید و مدام مشغول ناسزا گویی به یكدیگر هستید...

بر گرفته از كتاب تاریخ ویل دورانت
#ورود...

نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سه خاطره و یک نتیجه

تاریخ:یکشنبه 22 اسفند 1395-09:14 ق.ظ


سه خاطره و یک نتیجه

یک: ساعت دوازده یک شب بود که از حدود پارک وی با فشار و هل و آقا برو جلو، آقا برو جلو، سوار اتوبوس بی آر تی شدم و اتوبوس به سمت جنوب راه افتاد. قسمت مردانه بیش از حد شلوغ و فشرده بود. اکثرن هم کارگرهایی بودند که در آن ساعت شیفت کاری شان تمام شده، عازم خانه بودند. بوی عرق و کمبود اکسیژن آزار دهنده بود.
    برعکس قسمت مردانه، در قسمت زنانه هفت هشت زن بیشتر نبود. چند تا از مردها از زیر میله رد شدند و به قسمت زن ها رفتند. دختر خانمی که این عقب روی صندلی نشسته بود، داد و بیدادش درآمد که: 

برای چه آمدید این طرف؟ برگردید سر جایتان. 

مردها اول اعتنایی به اعتراض او نکردند. با بالا گرفتن اعتراض دخترک، یکی از کارگرها گفت: خانم عزیز، ما که جای شما را تنگ نکرده ایم. ما این وسط ایستادیم. 

دختر این بار راننده را تهدید کرد. راننده نگه داشت و آمد و از مردها خواهش کرد به قسمت خود برگرداند و  گفت: 

این خانم شماره مرا گزارش کند، پدر مرا در می آورند.
     پیرزنی که پهلوی دختر نشسته بود به او گفت: 

مادر جان چکارشان داری؟ آن ها که مزاحم ما نیستند. نمی بینی کارگرند، خسته اند، خواب در چشمانشان موج می زند؟ 

دختر گفت: صحبت این حرفا نیست. مسأله این است که ما باید از حق و حقوق خودمان دفاع کنیم.
     من که تا این موقع با کمال سکوت شاهد ماجرا بودم، دیگر نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم. گفتم: 

خانم محترم، اینجا ساعت یک نصفه شب جلوی یه عده کارگر بدبخت یاد حق و حقوقت افتادی؟ انتخاب همین لباسی که تنته جزو حقوقت نیست؟ اون جا که تو ورزشگاه راهت نمیدن یاد حق و حقوقت نیفتادی؟ وقتی گفتن خانوما دوچرخه سواری ممنوع چیزی از حقوقت به خاطرت نیومد؟ می‌دونی دیه تو نصف همون کارگریه که انداختیش اونور؟ می‌دونی ارث تو نصف داداشته؟ می‌دونی بدون اجازه شوهرت نمی‌تونی گذرنامه بگیری؟ می دونی حق خیلی از مشاغلو نداری؟ می‌دونی حق تحصیل تو سی و شش دانشگاه رو نداری؟ اصن از لیست رشته های تحصیلی ممنوع برای خانم ها خبر داری؟ اینارو می دونی؟ می دونی؟ اگه نمی‌دونی بدون. اگه می‌دونی برو احقاق حقتو از اون جا شروع کن بعد بیا اینجا یقه این بدبختا رو بگیر. اینا هم مثه تو حقشون ضایع شده که برا چندر غاز تا این وقت شب سگ دو میزنن.

     دو: روی در آسانسور دادگاه شهید صدر یه کاغذ آ چهار چسبوندن که روش نوشته: ظرفیت چهار نفر. بعد هم با خودکار نوشتن: در صورت رعایت نکردن، مسئولیت هر گونه حادثه با خود شماست.
     روزی به همراه دو آقا که با خودم می‌شدیم سه تا، از بالا می آمدیم پایین. طبقه دوم آسانسور ایستاد و دو خانم خواستند وارد شوند. یکی از آقایان اعتراض کرد و گفت: ببخشید خانم، ظرفیت آسانسور چهار نفر است.
     گفتم: اشکالی نداره خانم بفرمایید تو. تو قانون این دادگاه شما دوتا خانم، یه آقا حساب میشید.

سه: خانم ... که در دانشگاه استرالیا استاد زبان فارسی است، تعریف می‌کرد که برای یک استشهاد محضری برای پرونده ای به ایران آمدم. محضردار گفت: متاسفم، شهادت شما قابل قبول نیست، چون زن هستید. یا باید شاهد مرد بیاورید یا دو تا زن. خلاصه کار من با مشکل مواجه شد. آخر سر محضردار این مشکل قانونی را به راحتی حل کرد. بیست تومان به آبدارچی داد. او هم به جای من امضا کرد.
در کشوری که امضای آبدارچی بی سواد مرد از امضای دکتر ادبیات زن معتبرتر است:
«روز جهانی زن مبارک»

محمدرضا عالی پیام (هالو)



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

معلم پرورشی!

تاریخ:شنبه 21 اسفند 1395-11:16 ق.ظ

 معلم پرورشی!

 

دوستان! یه خاطره تعریف کنم، بخندید :

اوایل شروع کارم یکی از روستاها تدریس می کردم...

یک روز پدر یکی از دانش آموزان اخراجی که به مدرسه احضار شده بود.
دلیل اخراج فرزندش را از مدیر دبیرستان پرسید و مدیر به او گفت :
معلم پرورشی پسر شما را اخراج کرده است!"

تا اینو گفت، پدر دانش آموز زد زیر خنده و خنده!!!

معلما و مدیر متعجب شدند و پس از مهلتی، مدیر با تعجب به او گفت :
برای چی می خندید؟!!!

پدر دانش آموز اخراجی گفت :
و الله ما ماهی پرورشی، میگو پرورشی و ... دیده و شنیده بودیم، اما معلم پرورشی ندیدیم و نشنیدیم.

این رو که گفت همه تو دفتر زدند زیر خنده!!!

خلاصه، مشکل پسره هم حل شد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دلیل از این بالاتر ؟!

تاریخ:شنبه 21 اسفند 1395-08:11 ق.ظ

دلیل از این بالاتر ؟!


محمدرضا پهلوی از جمله کسانی بود که می گفت امام زمان (ع) را ملاقات کرده است و در کتاب "ماموریت برای وطنم" چند و چون این ملاقات را نوشته است . به این که این اتفاق افتاده یا خیر؟ کار نداریم .
 این تصورات یک عوارض جانبی هم داشت ، از جمله یکی از معلمین همکار ما در وزارت آمورش و پرورش می گفت :

پیش از انقلاب معلم تعلیمات دینی بودم ، شاگردی سخت شلوغ کننده بود و در کلاس گرفتاری به وجود می آورد . نه خود درس می خواند و نه می گذاشت دیگران بفهمند .
 به هزار وسیله متوسل شدم که او را ساکت کنم ، ولی هر روز تدبیر و شیطنت تازه ای به کار می برد .
 تصمیم گرفتم در امتحان او را تجدید کنم ، شاید تنبیه شود . امتحان کتبی بود . سوال مشکل دادم که بچه ها دلایل حضور دائمی امام زمان را به تفصیل بنویسند ، و دو صفحه کاغذ هم به بچه ها دادم که هر چه بیشتر بتوانند بنویسند ، و مطمئن بودم که آن بچه شیطان پیش از دو سه سطر بی سر و بن و پراکنده نمی تواند بنویسد .
اتفاقا همین طور هم شد ، و اولین کسی بود که ورقه را داد و دیدم تنها دو سطر نوشته ، و بلافاصله از در خارج شد . 

خوشوقت شدم که بتوانم او را گوشمالی سخت بدهم ، دیگر عینکم را از جیب در نیاوردم که ببینم چه نوشته است ، بچه های دیگر هم به تدریج ورقه ها را دادند و روی آن گذاشتم و ورقه ها را بردم به خانه که تصحیح کنم ، شروع کردم به خواندن و نمره دادن ، تا رسیدم به ورقه آن شاگرد شیطان ، از تحیر مات و مبهوت شدم .
 می دانید چه نوشته بود ؟ نوشته بود :
به عقیده من امام زمان حتما زنده هستند و حضور دارند ، به دلیل آن که اعلی حضرت همایونی شاهنشاه آریامهر ارواحنا فداه ، ایشان را ملاقات فرموده و در کتاب ماموریت برای وطنم آن را یادآور شده اند و دلیل از این بالاتر ؟
خوب حالا مرد می خواست بتواند این شاگرد را تجدید کند !
 از ترس یک نمره قبولی دادم و زیرش نوشتم حرامت باشد ! و تمام شد.



دکتر باستانی پاریزی

کلاه گوشه نوشیروان



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زاویه‌ی دید!

تاریخ:چهارشنبه 18 اسفند 1395-12:12 ب.ظ

زاویه‌ی دید!

 

بعد از نمایش یک فیلم ایرانی، با دوستان خارجی نشسته بودیم به گفتگو،
 
یكیشان پرسید :
آن پسرک سر چهار راه چه می‌فروخت؟ مواد مخدر بود یا...
من پاسخ دادم : فال می ‌فروخت.
پرسید: فال چیه؟
گفتم شعر، شعرهای شاعر بزرگمان حافظ.
با هیجان گفت : یعنی شما از كشوری می‌آیید كه در خیابان‌هایش شعر می‌فروشند و مردم عادی پول می‌دهند و شعر می‌خرند؟!!!

او می‌رفت سر میزهای مختلف و با شگفتی این را به همه می‌گفت و این یعنی زاویه‌ی دید.
یكی سیاهی می‌بیند، دیگری زیبایی‌."

 اصغر فرهادی



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  


Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------