گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

مرا به خیر تو امید نیست...

تاریخ:سه شنبه 18 دی 1397-06:41 ق.ظ

 مرا به خیر تو امید نیست...


یکی از شعرا پیش امیرِ دزدان رفت و ثنایی برو بگفت.
فرمود تا جامه ازو برکنند، و از ده بدر کنند. مسکین، برهنه به سرما همی‌رفت!
سگان در قفای وی افتادند!
خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند. در زمین یخ گرفته بود عاجز شد.
گفت: این چه حرام‌زاده مردمانند، سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته.

امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید.
گفت: ای‌حکیم از من چیزی بخواه.
گفت: جامه خود می‌خواهم اگر انعام فرمایی!

رضینا مِن نوالِکَ بالرَحیلِ.

امیدوار بود آدمى به خیر کسان

مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

(؟)

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
سه شنبه 18 دی 1397 08:15 ق.ظ
salam
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------