گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

شناخت گاو و شناخت من!

تاریخ:پنجشنبه 1 آذر 1397-05:10 ب.ظ

 شناخت گاو و شناخت من!


یکی تعریف می کرد :
وقتی ازنماز جماعت صبح برمی گشتم، جماعتی را دیدم که به زور قصد سوارکردن گاو نری را در ماشین داشتند.
گاو مقاومت می‌کرد و حاضر نبود سوارماشین بشود. من رفتم دستی به پیشانی گاو کشیدم . گاو مطیع و سوار ماشین شد.

من مغرور شدم و پیش خودم گفتم: این از برکت نماز صبح است!

وقتی رسیدم خانه، دیدم مادرم گریه و زاری می‌کند.

علت را که جویا شدم ،گفت:گاومان را دزدیدند!


گاو مرا شناخته‌بود، ولی من او را نشناخته‌ بودم!!



نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------