گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

آیا تو چنان چه می نمایی هســـتی؟!

تاریخ:پنجشنبه 22 شهریور 1397-11:35 ق.ظ

آیا تو چنان چه می نمایی هســـتی؟!

روزی شیخی را دیدند که در کنار جویی نشسته و بلند بلند گریه می‌کند. شاگردان شیخ، با دیدن این اوضاع نگران شدند و پرسیدند: 

استاد، چه شده كه این‌گونه اشك می‌ریزید؟ آیا کسی به شما چیزی گفته؟ 

شیخ در میان گریه‌ها گفت: 

آری، یکی از فاحشه های شهر حرفی به من زده که پریشانم کرده. 

همه با نگرانی پرسیدند: مگر چه گفته؟

شیخ در جواب می‌گوید: او به من گفت: شیخا، من همانی هستم که همه در مورد من می‌گویند. آیا تو هم همانی هستی که همه می‌گویند؟!

و این سوال حالم را عجیب دگرگون كرد.

و در همان حال این شعر را سرودم:

شیخی به زنی فاحشه گفتا :مستی
هر لحظه به آغوش یكی پیوســـــتی
گفــــتا كه من آنچه می نمایم هستم
آیا تو چنان چه می نمایی هســـتی؟!



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------