گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

#نمازگزار و #سگ

تاریخ:سه شنبه 30 مرداد 1397-05:53 ق.ظ

#نمازگزار و #سگ


مردی برای عبادت به مسجد رفت. نیّتش آن بود كه شب را به راز و نیاز با پروردگار بگذراند. شب هنگام كه به نماز مشغول بود، صدایی به گوشش رسید.
تصور كرد شخصی به مسجد وارد شده است. با خود گفت: 

لابد شخصی كه در این موقع شب به مسجد آمده است، زاهدی است و مرا همچون خود زاهد تمام عیاری به شمار خواهد آورد.
باید احتیاط كنم و شرط عبادت و خضوع را به جا آورم:

همه شب تا به روزش بود طاعت
نیاسود از عبادت هیچ ساعت
دعا و زاری بسیار كرد او
گهی توبه گه استغفار كرد او
به جای آورد آداب و سنن را
نكو بنمود الحق خویشتن را
وقتی صبح شد و هوا روشن گردید، مرد چشمش به سگی افتاد كه درگوشه مسجد خوابیده بود.
از خجالت سر به زیر انداخت و با خود گفت:
همه شب بهر سگ در كار بودی
شبی بر حق  چنین بیدار بودی
ز بی شرمی شدی غرق ریا تو
نداری شرم آخر از خدا تو
بسی سگ از تو بهتر ای مُرائی*
ببین تا سگ كجا و تو كجایی؟
چو پرده برفتد از پیش آخر
چه گویی با خدای خویش آخر؟


#الهی_نامه #عطار_نیشابوری



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
عسل طبیعی
سه شنبه 30 مرداد 1397 09:39 ق.ظ
سپاس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------