گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

اندازه تفکر

تاریخ:سه شنبه 19 تیر 1397-03:01 ب.ظ

 اندازه تفکر

 

روزی لئو تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد و بیراه گفتن کرد. بعد از مدتی که خوب فحش داد، تولستوی کلاهش را از سر برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت: من لئو تولستوی هستم.

زن که بسیار شرمگین شده بود، عذرخواهی کرد و گفت: 

چرا خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ 

تولستوی در جواب گفت: شما سخت مشغول معرفی خود بودید و من هم صبر کردم تا توضیحات شما تمام شود و من هم خودم را معرفی کردم.


وسعت دنیای هر کسی به اندازه تفکر اوست.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
اینترنت شورآباد
شنبه 23 تیر 1397 05:28 ب.ظ
سلام به شما

وبلاگ باحالی دارید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------