گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

شیخ و شیطان

تاریخ:دوشنبه 4 تیر 1397-09:48 ق.ظ

شیخ و شیطان


"ندانم کجا دیده ام در کتاب"
که ابلیس را دید شیخی به خواب

بدو گفت کای یار شیرین سخن
ندانم شقی تر تویی یا که من

برآشفت شیطان چو از این سؤال
به نزد خدا برد این نقد حال

که یا رب کجا این حکایت برم
به نزد چه کس این شکایت برم

تو آگاهی از حال این شیخ دون
که من هستم از دست مکرش زبون

گریزانم از دست او روز و شب
ز شرمندگی جانم آمد به لب

من از مکر او در امان نیستم
اگرچه تو دانی که من کیستم

زمانی به خود مفتخر بوده ام
که پیروز بر بوالبشر بوده ام

پس از قرن ها قدرت بی نظیر
کنون دست شیخ پلیدم اسیر

ز پستی کجا من به او می رسم
چو جامم کجا بر سبو می رسم

خدایا ز شرّش پناهم به توست
برای رهایی نگاهم به توست

گر از دست شیخم رهایی دهی
دوباره به خود آشنایی دهی

قسم می خورم بر مقامت خدا
شوم بار دیگر غلامت خدا

«سهراب رضوی»
تضمین از بوستان سعدی

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------