گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

روزی که گاو سفید خورده شد!

تاریخ:جمعه 18 خرداد 1397-05:58 ق.ظ

 روزی که گاو سفید خورده شد! 

 

گویند سه گاو در بیشه ای بودند .
یکی سیاه و یکی سفید و یکی سرخ و نیز شیری در آن بیشه مقام داشت . 

چون هر سه گاو با یکدیگر متحد بودند ، شیر بر ان ها دست نمی یافت . 

روزی شیر ، دو گاو سیاه و سرخ را نهانی گفت که: 

رنگ من با شما یکی است و گاو سفید در میان ما بیگانه است . 

بگذارید که او را بکشم و چمن و چراگاه برای ما تنها بماند . 
آن دو فریب شیر را خورده و یار خود را رها کردند. 

چون شیر گاو سفید را شکار کرد،گاو سرخ را بفریفت و گفت: 

مرا با تو رنگ یکی است،بیا تا گاو سیاه را از میان برداریم و بیشه به تنهایی از آن ما باشد.

 چون گاو سیاه را نیز بکشت ، شیر دیگر بار قصد خوردن گاو سرخ کرد. 

 گاو سرخ گفت: مرا مهلت ده تا سه بار بانگ برآورم . 

شیر او را مهلت داد .  پس گاو فریاد برآورد: 

« روزی که گاو سفید خورده شد، مرا خوردند!!»



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------