گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

...جز دستگاه عدالت را !

تاریخ:سه شنبه 8 خرداد 1397-04:51 ق.ظ

 ...جز دستگاه عدالت را !

 

فردریک کبیر می خواست در رقابت با ورسای قصری بسازد .
 در کار ساخت قصر وقفه افتاد .
 علت را پرسید . گفتند :

در گوشه ای از زمین ، آسیابی است که صاحبش نمی فروشد .

فردریک شخصاً به سراغ آسیابان رفت و علت را پرسید .
 آسیابان گفت: اینجا موروثی است و من نه آن قدر متمولّم که به آن احتیاج نداشته باشم و نه آن قدر فقیر که به پولش نیازمند باشم، پس نمی فروشم !

فردریک با پرخاش گفت :
 « تو می دانی با چه کسی حرف می زنی !؟ من اینجا را از تو می گیرم ! »

آسیابان لبخندی زد و گفت :
 « نمی توانی؛ چون هنوز در برلین قاضی هست ! »

 فردریک آن لحظه  به یاد نصایح « ولتر » افتاد که به او گفته بود :

 در حکومت هر چیزی را ابزار دست خودت کن جز دستگاه عدالت را !
 چون مردمت از هر جا رانده شوند، به دستگاه عدالت پناه می برند و وقتی آنجا را نیز گوش به فرمان تو ببینند، دیگر به بیگانه پناه می برند و بدین ترتیب است که پای بیگانه به کشورت برای همیشه باز می شود.

پ.ن:چقدر حق و به جا بود . چقدر آفرین دارد این متن:
 "در حکومت هر چیزی را ابزار دست خودت کن جز دستگاه عدالت را !"



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------