گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

نَه خانی آمد، نَه خانی رفت...

تاریخ:دوشنبه 7 خرداد 1397-05:00 ق.ظ


حکایتی خواندنی

نَه خانی آمد، نَه خانی رفت... 

 

مرد خسیسی،خَربُزِه ای خرید تا به خانه برای زنِ خود بِبَرد.در راه به وَسوسه افتاد که قَدری از آن بخورد،ولی شَرم داشت که دستِ خالی به خانه رَود...عاقبت فریب نَفس،بر وی چیره شد و با خود گفت:

قاچی از خربزه را به رَسمِ خانزادِه ها می خورم و باقی را در راه می گذارم،تا عابِران گَمان کنند که خانی از اینجا گذشته است.

و چنین کرد.البته به این اندک،آتش آزِ او فرو ننشست و گفت:

گوشتِ خربزه را نیز می خورم تا گویند،خان را چاکِرانی نیز در مُلازِمت بوده است و باقی خربزه را چاکران خورده اند...

سپس آهنگ خوردن پوستِ آن را کرد و گفت:

این نیز می خورم تا گویند خان اسبی نیز داشته است...

و در آخر تُخم خربزه و هر آن چیز که مانده بود را یِک جا بلعید و گفت:

"اکنون نَه خانی آمده و نَه خانی رفته است".

نوع مطلب : طنزهای حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------