گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

...و همچنان جهل نگهبان روستاست!!

تاریخ:شنبه 5 خرداد 1397-09:08 ق.ظ

...و همچنان جهل نگهبان روستاست!!


روزی "اندوه" به روستای ما آمد.
"گفتیم: رهگذر است ،اما ماند.

گفتیم :مسافر است و خستگی در می کند و می رود.
باز هم ماند و نشست و شروع کرد به بلعیدن ذخیره امیدمان
گفتیم:مهمان بد قدمی است.
دو سه روز دیگر می رود.
و باز هم ماند و ماند و ماند و تبدیل شد به یکی از اعضای ده مان.

 اکنون اندوه، کدخدا شده و تمام کوچه ها بوی "آه" می دهد .
تمام امیدها را بلعید و به جایش "حسرت" در دل ها انبار کرد.

پیران ده هنوز به یاد دارند :
 روزی که اندوه آمد،
"جهل"  نگهبان دروازه روستا بود!


☘️



نوع مطلب : سروده های حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------