گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

چرا از آینده می ترسیم؟

تاریخ:جمعه 14 اردیبهشت 1397-07:23 ق.ظ

چرا از آینده می ترسیم؟


قبل از انقلاب مردی در شهر خوی بود که به او ترمان (terman) می‌گفتند. او بسیار شیرین‌عقل بود و گاهی سخنان حکیمانه‌ی عجیبی می‌گفت.
 روزی از او پرسیدند: 

«مصدق خوب است یا شاه؟ بگو تا برای تو شامی بخریم.» 

ترمان گفت: «از دو تومنی که برای شام من خواهی داد، دو ریال کنار بگذار و قفلی بخر بر لبت بزن تا سخن خطرناک نزنی!!!»
 مرحوم پدرم نقل می‌کرد، در سال 1345 برای آزمون استخدامی معلمی از خوی قصد سفر به تبریز را داشتم.
ساعت 10 صبح گاراژ گیتیِ خوی رفتم و بلیت گرفتم. از پشت اتوبوسی دود سیگاری دیدم، نزدیک رفتم دیدم، ترمان زیرش کارتُنی گذاشته و سیگاری دود می‌کند.
یک اسکناس 5 تومانی نیت کردم به او بدهم. او از کسی بدون دلیل پول نمی‌گرفت. باید دنبال دلیلی می‌گشتم تا این پول را از من بگیرد.


نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
chocolate
دوشنبه 17 اردیبهشت 1397 04:39 ب.ظ
Because the admin of this web site is working, no question very quickly it will be renowned, due to
its feature contents.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------