گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

قبر عُجیف!

تاریخ:یکشنبه 2 اردیبهشت 1397-07:24 ق.ظ

 قبر عُجیف!


در مسیر بیابان حجاز جوانی را دیدم که به پشت صخره ای رفت تا ادرار کند. چون بازآمد، گفت: 

بر تخته سنگی ادرار کردم که پندارم نشانی بود بر گوری.
پیرمردی در کاروان بود گفت :آن قبر عُجیف باشد.
جوان گریست و منقلب شد. 

او را گفتند: از چه گریستی؟
گفت: عُجیف از مقرّبان به خلیفه بود و هیبتی مخوف داشت، روزی با زوجه ام بر آستان در ایستاده بودیم، عجیف سوار بر اسب خود بود و چون مرا دید، مغرور و بی محابا با شمشیر خود ضربه ای به درب خانه من زد. مرا هولی عظیم گرفت و بر خود ادرار کردم و از این رو در برابر زوجه خود خجل شدم و عجیف بر این وحشت من می خندید، بالله، ندانسته بودم که روزی بی آن که بدانم او را این چنین در پس صخره ای در بیابان حجاز، ملاقات خواهم کرد!

✔️"محاضرات الادباء و محاورات الشعراء و البلغاء " - راغب اصفهانی
عبرت_تاریخ
@Qashkoul
کشکول، متنوع و دلنشین



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------