گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

سنگ حسرت!

تاریخ:پنجشنبه 7 دی 1396-11:09 ق.ظ

 سنگ حسرت!


گروهی در حال عبور از غار تاریکی بودند که سنگ هایی را زیر پایشان احساس کردند.

 بزرگشان گفت: این ها سنگ حسرتند. هرکس بردارد ،حسرت می خورد، هر کس هم برندارد، باز هم حسرت می خورد. 

برخی گفتند: پس چرا بارمان را سنگین کنیم؟  

برخی هم گفتند: ضرر که ندارد مقداری را برای سوغاتی بر می داریم. 

وقتی از غار بیرون آمدند، فهمیدند که  غار پر بوده از سنگ های قیمتی. آن هایی که برنداشته بودند، حسرت خوردند و بقیه هم حسرت خوردند که چرا کم برداشتند. 

زندگی هم بدین شکل است، اگر از لحظات استفاده نکینم ،حسرت می خوریم و اگر استفاده کنیم، باز هم حسرت می خوریم که چرا کم. پس تلاشمان را بکنیم که هرچه بیشتر از این لحظات استفاده کنیم.



نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------