گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

بی رحمانه ترین کار

تاریخ:سه شنبه 21 آذر 1396-09:37 ق.ظ

 بی رحمانه ترین کار


#داستانک

چارلز بوکفسکی تعریف می کرد که زمستان بود. جان می کندم در نیویورك كه نویسنده شوم. سه یا چهار روز بود لب به غذا نزده بودم. 

فرصتی پیش آمد تا بالاخره بگویم: می خوام مقدار زیادی ذرت بو داده بخورم. و خدای من! مدت ها بود غذایی این همه به دهانم مزه نکرده بود. هر تکه از آن و هر دانه مثل یک قطعه استیک بود. آن ها را می جویدم و راست می افتاد توی معده ام. معده ام می گفت: متشکرم! متشکرم! متشکرم! 

مثل آن که توی بهشت باشم. همین طور قدم می زدم که سرو کله ی دو نفر پیدا شد. یکیشان به آن یکی گفت: 

خدای بزرگ! 

طرف مقابل پرسید: چه شده؟ 

اولی گفت: آن یارو را دیدی چه وحشتناک ذرّت می خورد؟

  بعد از آن حرف دیگر از خوردن ذرّت ها لذت نبردم. به خودم گفتم: 

منظورش از وحشتناک چه بود؟ من که توی بهشت سیر می کنم.


گاهی به همین راحتی با یک کلمه، یک جمله، یک نیشخند یا حالتی از یک چهره می توانیم مردم را از بهشت خودشان بیرون بکشیم و این واقعاً بی رحمانه ترین کاری است که انجام می دهیم.




نوع مطلب : حكایات حكیمانه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo
-----------------------------------------

.

---------------------------------